توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مجموعه ادبیات طنز (شعر . متن)
این بخش به طنز، ماهیت آن و مطالب طنز آمیز اختصاص دارد.
تعريف طنز
"شيوه خاص بيان مفاهيم تند اجتماعي و انتقادي و سياسي و طرز افشاي حقايق تلخ و تنفرآميز ناشي از فساد و بي رسمي هاي فرد يا جامعه را كه دم زدن از آنها بصورت عادي و يا بطور جدّي، ممنوع و متعذّر باشد، در پوششي از استهزاء و نيشخند، به منظور نفي كردن و برافكندن ريشه هاي فساد و موارد بي رسمي طنز مي ناميم. به عبارت ساده تر: طنز را مي توان انتقاد و نكته جويي آميخته به ريشخند تعريف كرد و آن را طرزي خاص از انواع ادبي برشمرد." (طنز و طنزپردازي در ايران، دكتر حسين بهزادي اندوهجردي)
اين تعريف، نگاهي كلي به طنز با در نظر گرفتن تمام جزئيات آن است. مهمترين نكته اي كه بايد در اين سبك نوشتاري رعايت شود، نيشخند و ريشخندي است كه نگارنده در نوشته اش لحاظ مي كند، هرچند لزومي ندارد كه طنز "خنده دار" باشد. گرچه عموماً هرچه طنز باعث خنده بيشتري شود، تاثير بيشتري بر خواننده مي گزارد. حتي در شرايطي كه مقصود، موضوعي دردناك باشد، خنده دار بودن طنز نفرت بيشتر و اندوه بيشتري به خواننده انتقال مي دهد.
اما آنچه طنز را ايجاد مي كند، في الواقع هنوز به طور يقين مشخص نيست. يعني هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه در صورت دخیل کردن فلان موارد، متن ما تبديل به طنز و طنزآميز خواهد شد.
اما معمولاً طنز از آوردن چيزي در جايي كه نبايد باشد و انتظار آن به محال نزديك است ايجاد مي شود. مثلاً :
طبيبي است در كوچه لاله زار
به پير نود ساله دندان دهد
برو دامنش را بگير و بگو
هر آنكس كه دندان دهد نان دهد!
يا مثلاً:
عُمران نامي را در قم مي زدند. يكي پرسيد: اين كه عُمر نيست، عُمران است، چرا مي زنندش؟ گفتند: عُمر است و الف و نون عثمان هم دارد!!
ويا مثلاً:
زن آقا دهد به مهمان دوغ
چه كند نيستش جز اين در مشك
كهنه مشكش مباد هيچ تهي
يا رب از دوغ تازه يعني كشك!
كه اين آخري طنز سياهي است از فقر كه گرچه خنده هم دارد كه مهمان را از مشكي كه بايد شير در آن باشد،*با دوغ پذيرايي مي كنند،*آنهم دوغي كه از كشك داخل مشك ساخته شده. كه با آوردن واژه سنگين آقا، حرمت مرد بي كفايت خانه را زير سئوال مي برد كه زنش را واداشته از مشك كهنه اين گونه مهمان را پذيرايي كند.
اما مهم است كه بدانيم هر چيزي را كه سرجايش نياورديم، طنز نمي شود. در اين صورت هر فحاشي در مجالس اعيان بايد طنز مي شد. در حالي كه طنز لازمه اش غير منتظره بودن، اما قابل هضم بودن است.
پس طنز را مي توان تعريف كرد به : حوادث غير منتظره ولي قابل هضم
اصول طنز نويسي
اولين اصل طنز نويسي اين است كه بر هيچ اصلي پابند نباشيم.
اسلوب، يعني آنچه كه با آن مي توان پيشبيني كرد كه اگر در فلان جا هستيم، قدم بعدي در كجا باید باشيم. يا اگر جايي هستيم، آيا اين جا جاي صحيحي است يا خير. در حالي كه طنز بر مبناي غير منتظره بودن و ساختارشكني بنا نهاده مي شود. تمام تلاش طنز نويس بر اين اساس است كه منظور نهايي خود را، و يا آنچه بعد از نقل فعلی او خواهد آمد را مخفی و ناگهانی کند. به همین دلیل است که طنزگویان معمولان بداهه گویان قهّاری هم هستند. چرا که طنز بداهه بر مبنای نوگویی و خرق شرایط حاکم بر جلسه و بحث و محیط استوار است.
اما در این وادی، استفاده از روشهای طنز نویسی و سبکهای نوشتن طنز و آگاهی داشتن از آنها و تسلط بر آنها کمک می کند به طنزپرداز که با دانش بر هزار راه رفته، راههای تازه را بهتر و سریعتر بیابد. ضمن اینکه طنز نویس با حرکت در چهارچوبهای سبکها و روشها، از به اشتباه افتادن و راه خطا رفتن در امان خواهد بود. هرچند بازهم نویسنده موفق کسی خواهد بود که نه تنها با بداهه و ذوق و استعداد خود پای را به صحیح از سبکها بیرون گزارد، بلکه با شکستن همین سبکهای شناخته شده در جهت طنز ساختن استفاده ببرد.
طنز، هجو و هزل
حد طنز، از شوخی های خیابان و متلک پرانی های عوام آغاز می شود و تا مرز انتقادات سیاه رنگ و دردناك از مقدسات، بی هیچ خنده اي ولی در لفافۀ طنز پیش می رود. مهم این است که آنچه گفته می شود مایۀ استهزاء و شوخی و خنده و دگرگونه نگری را داشته باشد و در یک کلام سخن به جدّ نباشد. اما برای تفکیک و دسته بندی متون طنز به ترتیب شان ادبی طنز را به سه دستۀ عمدۀ : طنز ، هجو و هزل تقسیم کرده اند.
هزل، پایین ترین مقام را در طنز داراست، و هدف از آن به صرف خنداندن و خندیدن بر سر موضوعی ساده و روزمرّه (ولو در اصل بسیار مهم) محدود می شود. لطیفه (جوک) های کوی و برزن و سر به سر گذاشتنهای روز مرّه و حرافّی های بامزه و بی مقصود همه از این دست هستند. عموماً در هزل هدف، شخص یا موضوع اجتماعی خاصی نیست، و هر چه به عنوان موضوع به کار می رود در همان قدر سوژه و دستاویز خندیدن باقی می ماند. ضمن اینکه نگاه هزل بیشتر به سمت پرده دری و بی حیایی و بی شرمی می گردد تا حجب و شرم. البته برخلاف آنچه هزّالان را مترادف لودگان و حتی گاهی ابلهان و مسخره گان قلم داد کرده اند، این دسته و متن های این گروه ابداً گزاف و یاوه نیستند که بالاتر نشینها و نگرانهای ادبیات و شان و مقام از آن روی ترش کنند. فاصلۀ هزل از طنز همان قدر کم است که جدّ از طنز. به عبارتی هزل را می توان دستاویزی دانست برای خندیدن.
هجو، خنده زدن بر عیب و خطای کسی است که نویسنده با او بر سر اختلاف است. هجو، متنی است طنز که طنزپرداز آنرا در جهت مقاصد شخصی خودش و بر علیه فردی معین که با هم بر سر عناد گزارده اند می نویسد. هجو کردن، تکفیر و آبروبری خنده آوری است که هدف ضربه زدن بر قربانی با نیات فردی باشد. در هجو کاری با کار کس دیگری نیست و منظور مشخصآً شخصی معین است که نویسنده با او به مخالفت برخاسته. در هجو، نویسنده می کوشد با نمایاندن چهره حقیقی و پلید یک نفر ويا ساختن چنين ظاهري از او، او در در برابر خواننده بی قداست سازد و ارزشهاي وی را با هرچه می تواند و در ذهن دارد به قدر دلخواه پایین کشد. خلاصه اینکه، در هجو بنیان بر ستیزه جویی فردی است.
طنز، بالاترین شان و مقام را در قیاس با هزل و هجو داراست. هدف از طنز به سخره گرفتن ناملایمات اجتماعی و شکستن قداستهای دروغین و نمایاندن مشکلات در چشم آنهایی است که باید ببینند. طنز نگاهش به همه اجتماع است و قصدش ابراز مخالفتی است با نیشخند و ریشخند به آنچه مسبب مشکلات است. طنز پرداز در پس شوخی هایش سختی های زمانه را باز می گوید و سخن از مخفی شده هایی می گوید که جز با سپر طنز نمی شود به آنها نزدیک شد. فقر، تبعیض، فحشا و زنبارگی، تعصبات مذهبي و هرچه سبب تنگ شدن روزگار بر مردم جامعه و جهان شده را در طنز بیان می کنند. نگرش طنز به کل مردم و مشکلات آنها و حوادث ناخوش آیند پیش آمده برای آنهاست.
روشهای عمومی ایجاد طنز
همان طور که پیشتر گفته شد، روشی قطعی وجود ندارد که از آن بشود به عنوان راه ایجاد طنز یاد نمود. اما در زیر مواردی که بیشتر استفاده شده و استفاده از آنها عمومی تر و راحت تر و موفقیت آمیز تر است را ذکر می کنیم. نکته اینکه این روشها برای هزل و هجو و طنز هرسه، با در نظر گرفتن موقعیت و موضوع کاربرد دارد.
احساس تنفّر شدید:
طنز نویس با بیان نفرت شدید خود و بیان و تشریح کثرت تنفّر آمیز بودن موضوع، مقامی را به پایین می کشد. این راه عموماً در مواردی کاربرد دارد که سوژه قداست و مقام و شانی دروغین برای خود اندوخته باشد و بسیاری باور کرده باشند. يا موضوعي چنان روزمرّه و تكراري شده كه ناخوشايندي آن به امري عادي بدل گشته باشد.
مثلاً:
در ماتمت آن قوم كه خون مي بارند
مرگ تو حيات خود مي پندارند
غمناك از آنند كه تا دوزخيان
جاويد چگونه با تو صحبت دارند
نیشخند و ریشخند:
طنز نویس چنان به سوژه خنده می زند که گویی از ابتدای خلقت موضوع، خنده دار آفریده شده و خنده دار بوده است.
بخیۀ کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست
خنده می آید ورا بر هرزه گردی های من
مبالغه و اغراق:
چیزی را به قدری بالا بردن و اجر نهادن و مقام دادن که هر آنچه خود آن چیز از ارزش و منزلت اندوخته باشد در زیاده گویی ها از دست برود و سوژه بی آبرو و بی مقدار شود. و یا در بارۀ موضوعی، نتیجه یا مساوی آن در مقایسه، بسيار بسيار بزرگ جلوه داده شود.
اگر قضا ببرد پی که زنده ای تو هنوز
هزار شکوه کند از جناب ملک الموت
و یا :
نطفۀ فرزند نر در پشت مرد قرض دار
یا عرق گردد بریزد یا ز غم دختر شود
نتیجه گیری:
که به نوعی با حسن تعلیل در شعر همخوانی دارد. در این روش نتیجه ای از بازتاب و ماحصل سوژه گرفته می شود که موجب بروز طنز شود.
مثلاً : مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خوب چنان دیدم که در بهشتی، گفت : اگر خواب تو راست باشد در جهان بیشتر ستم خواهم کرد (عبید)
یا: مردی را که دعوی پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت میدهم که تو پیغمبر احمقی هستی. گفت: آری از آنجا که بر قومی چون شما مبعوث شده ام! (عبید)
ویا مثلاً:
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آیینۀ صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی خبری!
ربط بی ربطها:
ارتباط دادن دو موضوع بی ربط به هم در جهت ایجاد جوی منقلب کننده و خنده آور.
مثلاً: آدم در بهشت ریش نداشت، ریش که در آورد چون ملائک شمایل تازه او را دیدند به تبریک به او
لبخندی زدند که شد ریشخند!
و يا مثلاً: حاكم نيشابور، شمس الدين طبيب را گفت: من هضم طعام نمي توانم كرد تدبير چيست؟ گفت: هضم شده بخوريد! (عبيد، رساله دلگشا)
منطق بي منطق:
بي منطق نشان دادن حوادث متوالي و منطقي روزگار، به شكلي كه يا از ابتدا يا حاصل آن به نتيجه اي غير منطقي كه منظور نويسنده است بدل شود. هرچه روال منطقي انتخاب شده قوي تر و غير قابل تغييرتر و انكسار ناپذيرتر باشد، شكستن آن و بي منطق نشان دادن آن خنده دارتر و تاثيرگذارتر خواهد بود.
مثلاً:
از خلقت آسمان چه مقصود
اي صاحب عقل و صاحب هوش
چون خلقت اين جهان غلط بود
ايزد سر آن نهاد سرپوش
باور گريزي و سنت شكني:
بسياري قوانين و قواره ها با آنكه دست ساز خود بشر هستند، *چنان مقام و قداست و وجوديتي به آنها بخشيده شده، كه گويي حكم ازلي اين بوده كه اين قانون از بديهيات زمين و زمان است. از جمله پاكدامني پارسا و نترس بودن پهلوان و جانفشاني عشاق. سخن راندن برخلاف قوانين مصنوعي و سنتهاي جا افتاده، اگر به جا باشد طنز خواهد شد.
مثلاً:
پسرم بيست و نه ساله شده،* تحصيلاتش تمام شده و تجربه كاري خوبي هم دارد. وضع مالي اش هم كم كم دارد تثبيت مي شود. گفته زن مي خواهد. اما مخالفت كردم، چون به نظرم هنوز به اندازه كافي احمق نشده !
ويا مثلاً:
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هرلحظه به كام دگري پابستي
گفتا شيخا هرآنچه گويي هستم
آيا تو چنان كه مي نمايي هستي؟!
ساده لوحي گري:
در اين روش،*نويسنده طنز چنان خود را به ناداني و سفاهت و حماقت مي زند كه گويي هرچيزي را ديگر گونه مي بيند و همه چيز را مجاز به گفتن است و تمام آنچه ميبيند و مي شنود را يا دوباره به مسخره مي پرسد، يا به مسخره باز تعريف مي كند.
شخصي ميهمانش را در زيرزمين خواباند. نيمه شب صدا خنده او را از طبقه بالا و اتاق دخترش شنيد. عصباني رفت و پرسيد:*اينجا چكار داري؟ گفت: در خواب غلت زده ام. پرسيد: همه از طبقه بالا به پايين غلت مي زنند، تو از پايين به بالا چطور غلت زده اي؟ گفت: خوب من هم به همين مي خندم!!
حقيقت گويي:
اگر بيان حقيقت در جايي صورت گيرد كه عموماً* انتظار تعارف و دروغ مصلحتي و يا كتمان درستي برود، چنانچه به دقت انجام گيرد موجب طنز خواهد شد.
مثلاً: شخصي نان مي خورد و گوز مي داد. گفتند چه مي كني؟* گفت: نان و گوز مي خورم!
مصاحبه و اعتراف گيري:
اين روش بر اساس داد و ستد جمله هاست، و عموماً يكي مي پرسد و ديگري پاسخ مي گويد. مكالمه هاي تلفني، اعتراف گيري در حبس، پرسش و پاسخ استاد و شاگرد و كلاً تمام مكالمه هايي كه جنبه بده و بستان جملات را داشته باشند از اين دست هستند. اين روش بيشتر زماني كاربرد دارد كه طنز نويس قصد دارد با استنتاج و كش مكش كردن و در تله انداختن انكارهاي دروغين، حقيقت را بنماياند. در اين راه معمولاً *يكي نقش خوب را دارد و ديگري نقش بد.
مثال:
-بابا چرا با مامان دعوا كردي؟
-به تو ربطي نداره، بچه فضول!
-آخه بعدش هم با من دعوا كردي، اين كه به من ربط داره
-دليلش اين بود كه اتاق رو ريخت و پاش كرده بودي
-مامان هم اتاق رو كثيف كرده بود؟
-نخير، اون هم مثل تو فضولي مي كرد
-اما مامان پرسيد تاريخ تولدش رو يادت مياد يا نه؟ اين فضوليه؟
-اين چرنديات رو اون تو مخت كرده؟
-...
نمايشنامه:
زماني كه لازم است طنز نويس در چند بند (پاراگراف) فضايي را براي خواننده ترسيم كند، و احتياج است حوادث و احساسات حاكم بر محيط را گزارش گونه براي خواننده تعريف كند، نمايشنامه ابزار مناسبي در دست خواهد بود.
مثلاً:
صحنه: پارك، زير درخت و كنار گل و خلاصه آن جايي كه جو حسابي عاشقانه است
پسر:[لپّش گل انداخته و عاشقانه حرف مي زند] مي شه گل رو از من قبول كني؟
دختر:[خشمگين در حالي كه فرياد مي زند و تف مي كند] بي پولي، بي ماشيني، بي خونه اي، بي همه چيزي بي شعوري گمشو عوضي...
پسر[له مي شود ولي ادامه مي دهد]: حيف اين عشق زيبا نيست كه...
دختر[نعره زنان در دل مي خندد]: ريخت نحست رو تا با 110 جمع نكردمش ورش دار وگورت رو گم كن نكبت!
دور تسلسل:
زماني كه موضوع حسّ و حالي تكرار شونده داشته باشد، انداختن آن در گردشي كه تمامي ندارد، بي انتها بودن آن را بيشتر از پيش مشهود مي كند.
مثلاً:
رفت نون بخوره، ديد بايد نون بخره
رفت نون بخره،* ديد بايد پول بياره
رفت پول بياره، ديد بايد كار بكنه
رفت كار بكنه، ديد بايد جون بگيره
رفت جون بگيره،* ديد بايد نون بخوره
رفت نون بخوره، ديد بايد نون بخره
رفت نون بخره،...
از ديگر سو، استفاده از ابزارهاي شعر و صنايع ادبي نظم، مانند تشبيه و ايهام و استعاره و تضاد و جناس حتي قافيه بندي چنانچه در مسير و محل صحيح قرار داشته باشند همواره از قدرتمندترين ابزارهاي ساخت طنز بوده اند و هستند.
سخن از طنز گفتن مجالي بسيار بيشتر از آنچه ما اينجا در اختيار داريم مي طلبد و آنچه گفته شد، كلياتي بود آميخته با جزئيات. سخن آخر اين كه هيچ الزامي براي محدود شدن به روشهاي بالا نيست. بلكه آميختن آنها به هم و استفاده از روشهاي بسياري كه اينجا ذكر نشد با آنها و آوردن ظرافتهايي از استعداد خود، راهي است در جهت خلق طنزهاي بديع و نو كه همان هدف نهايي طنزنويس خواهد بود.
خري آمد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات را دوست داري
خر مادر بگفتا اي پسر جان
تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل
يكي را كن نشان چون نيست مشكل
خرك از شادماني جفتكي زد
كمي عر عر نمود و پشتكي زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن كن
برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسومات زمانه
شدن داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خريدند پاي عقدش
يه افسار طلا و پول نقدش
خريداري نمودند يك طويله
همانطوري كه رسم است در قبيله
خر عاقد كتاب خود گشاييد
وصال عقد ايشان را نماييد
دوشيزه خر خانم آيا رضايي؟
به عقد اين خر خوش تيپ در آيي؟
يكي از حاضرين گفتا به خنده
عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر بپرسيد
كه خر خانم سرش يكباره جنبيد
خران عرعر كنان شادي نمودند
به يونجه كام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادماني
براي اين دو خر در زندگاني
اين هم مكالمه خيالي بين ليلي و مجنون امروزي !
گله مي كرد ز مجنون ليلي
كه شده رابطه مان ايميلي
حيف از آن رابطه انساني
كه چنين شد كه خودت مي داني
عشق وقتي بشود دات كامي
حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را
برده يا دات كام و دات ارگ تو را
بهرت ايميل زدم پيشترك
جاي سابجكت نوشتم به درك
به درك گر دل من غمگين است
به درك گر غم من سنگين است
به درك رابطه گر خورده ترك
قطع آنهم به جهنم ، به درك
آنقدر دلخور از اين ايميلم
كه به اين رابطه هم بي ميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول كن
همه راجاي اكي كنسل كن
آف كن كامپيوتر را جانم
يارمن باش و ببين من آنم
اگرت حرفي و پيغامي هست
روي كاغذ بنويسش با دست
نامه يك حالت ديگر دارد
خط تو لطف مكرر دارد
خسته از فونت و ز فرمت شده ام
خسته از گردالي ات شده ام
كرد ريپلاي به ليلي مجنون
كه دلم هست از اين سابجكت خون
بشاه فردا تلفن خواهم كرد
هرچه گفتي كه بكن خواهم كرد
زودتر پيش تو خواهم آمد
همي مرتب به تو سرخواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي
ديگر از من نرسد ايميلي
نامه اي پست نمودم بهرت
به اميدي كه سرآيد قهرت
خواب ميديدم خيابانها چراغاني شده
ملت ايران رها از اين پريشاني شده
خواب ميديدم كه رفته اجنبي از خاك ما
ملك ايران باز هم از آن ايراني شده
خواب ميديدم كه بعد آن همه رنج و محن
بر من و تو نعمت آزادي ارزاني شده
خواب ميديدم ز كارون تا لب رود ارس
پاكسازي از وجود عده اي جاني شده
خواب ميديدم نسيمي بر درفشي ميوزد
رهبري آزاد مردي كاوه ثاني شده
خواب ميديدم كه جاي پوكه سرد فشنگ
زير پاها برگ گل فرش خياباني شده
خواب ميديدم كه نفرت داده جاي خود به عيش
متحد ترك و بلوچ و كرد و تهراني شده
خواب ميديدم كلاس درس و زنگ مدرسه
شادي افزاي دل طفل دبستاني شده
خواب ميديدم بجاي نوجوانان دلير
صاحب شال و قبا و ريش قرباني شده
خواب ميديدم از اين خواب پريشان جسته ام
قسمت ما آنچه ميدانيم و ميداني شده
اي دريغ از خواب شيرين چون پريدم از قضا
ديدم آن عفريت مشغول رجز خواني شده
سهم فرزندان محنت ديده ايران زمين
حكم زندان ابد يا مردن آني شده
ديو ها در دخمه ها و مرد و زن در قيد و بند
آشكارا بر همه اسرار پنهاني شده
خواب من تعبير خوش در پي ندارد اي دريغ
تا كه خواب ناز گردنگير ايراني شده
شيوه آدم كشي در كشور بوش و سيا
غير عادي نيست آنجا قتل و غارت عاديه
دست هر يك نوجواني جاي خودكار ومداد
يا سلاح گرم ودشنه يا تفنگ باديه
مانعي از بهر كشتن نيست با دستور بوش
چون در آنجا حكمران ما روز و شب آزاديه
آنچه ممنوع است در عالم براي ديگران
بهر آمريكاييان آزاد در آن واديه
از صفرمن تا بيست تو راهی به جز تقدير نيست
دلخوش به استادم مکن حذف اضطراری دير نيست
من غايبم يا در سکوت تو حاضري در گفتگو
من غافلم از استاد ودرس تو می نويسی موبه مو
با جزوه وفرمول بيا تا پاس کنيم يک واحدی
چيزی نخواندن بهتر از يک شب تلاش بيخودی
با عشق در دانشکده جايی برای درس نيست
البته ترم هفت وهشت جايی برای ترس نيست
دانشجو گر عاشق شود بی پرده مشروط ميشود
چيزی شبيه اب هويج با کوفته مخلوط ميشود
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافظ تو صف اتو بوس
گفتم سلام حافظ گفتا عليک جانم
گفتم کجا روی تو ؟گفت والله خود ندانم
گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه ای ؟ گفت در بند بی خیالی
گفتم که تازه تازه شعر وغزل چه داری؟
گفتا که می سرایم شعر سپیدباری
گفتم زدولت عشق؟ گفتا که کودتا شد!
گفتم رقیب؟ گفتا او نیز کله پا شد
گفتم کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم بگو زخالش ان خال اتش افروز
گفتا عمل نموده دیروز یاپریروز
گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده
گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده
گفتم چرا؟چگونه؟ عاقل شده است مجنون
گفتا شدید گشته معتاد گردو افیون
گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟
گفتا خرید قسطی تلویزیون به جایش
گفتم بگو زساقی حالا شده چه کاره؟
گفتا شده است منشی در دفتر اداره
گفتم بگو ززاهد ان رهنمای منزل
گفتا که دست خود رابردار از سر دل
گفتم زساربان گو با کاروان غمها
گفتا اژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی
گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم که قاصدت کو ان باد صبح شرقی؟
گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم بیا زهدهد جوییم راه چاره
گفتا به جای هدهد دیش است وماهواره
گفتم سلام مارا بادصبا کجا برد؟
گفتا به پست داده اوردیا نیاورد؟
گفتم بگو زمشک اهوی دشت زنگی
گفتا که ادکلن شد درشیشه های رنگی
گفتم سراغ داری میخانه ای حسابی؟
گفت انچه بوده از دم گشته چلوکبابی
گفتم بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان؟
گفتم شراب نابی تو دست وپا نداری؟
گفتا به جاش دارم بافور با نگاری
گفتم بلند بوده موی تو ان زمانها
گفتا به حبس بودم ازته زدند انها
گفتم شما وزندان حافظ مارا گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی؟!!
نون خشکي گفتنت کشته منو
با ادا را رفتنت کشته منو
قربون خش صداي مردونت
ازکجا نيرو مي گيره اون چونه ت ؟
نون خشکي با تو من جور جورم
بذا مي خوام تا موهاتو بجورم
اطوار مثل شيلنگت منو کشت
دندوناي رنگارنگت منو کشت
اون نون کپک زده ت رو بخورم
گوني نمک زده ت رو بخورم
نون خشکي رو غليظ و خوب مي گي
پر سوزه وقتي دم غروب مي گي
آخ چه زوري توي بازوت خوابيده
که سه تن نون و نمک رو هل مي ده
حيرون تلاشاي دوشيفته تم
واسه اينکه پر تلاشي شيفته تم
کشته ي شلوارک جيرت شدم
نونمو بردي نمک گيرت شدم
اون نگاه باصفات نيشم زده
به جونت قسم که آتيشم زده
تيکه رو رو شلوارت کولاژ نده
اينقده تو کوچه مون ويراژ نده
قربون گاري پرشتاب تو
قربون بيزينس و حساب تو
من فداي صورت خلاف تو
من فداي ترمز و تيک آف تو
ناژ ناژي وقتي که تو ناژ مي کني
بچه ي حسمو کورتاژ مي کني
قربون اون عرق زیر بغلت
کی میشه من بکنم سیر بغلت
cieloداري خودم خوب مي دونم
کاش مي شد سوار بشم يا برونم
شنيدم که خونه تم تو جردنه
اونم عاقبت جونم ، مال منه
مي ميرم واسه همون مغز چتت
من فداي دسته ي سامسونتت
نکن اينجا اینقده عقب- جلو
مامانم داره مياد زودي برو
به مکالمه يه خورده تن بده
آدرس ايميلتو به من بده
برو من فردا باهات چت مي کنم
چت باهات قد دو ساعت مي کنم
نون خشکي !، نون خشکي !، نون خشک!!!
مي گيري امروز از کي نون خشک ؟
یه پسر بچه 18 ساله توی کوچه ها
با خودش پرسه میزد ، هوار میزد که: ای خدا!
این چه قانونیه که برای ما شده بلا
که تو تنها باشی و یکی باشه وبال ما
پر شده واژه زن توی کتاب و دفترا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
صد دفعه شنفتم اینو که: بابا زن نگیری!!
که اگه زن بگیری تا آخر عمر اسیری!
اگه گوش ندی، ذلیلِ زنی تا دم پیری
اینقده میزنی سگدو تا بیفتی بمیری
اما افسوس که نَرَف نصیحتا تو گوش ما
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
یکیشون عشوه میاد فِک میکنه ملوس میشه
موهاشو پُف میده و عین دم خروس میشه
وقت خواسگاری چایی نمیاره، لوس میشه
با وجود این اداها آخرش عروس میشه
این چه رسمیه که باستی خر بشیم ما پسرا؟
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
وقتی که میری سراغ اون، تازه اولشه
اول بازی و چونه زدن و کَل کَلشه
دیگه خونه ، کیف دستی – ماشینم ، صندلشه
صحبت از سکه به وزن همه هیکلشه
جشن و رفتن سفرِ خارج و اخذ شیر بها
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
تازه بعدش نوبه خر حمالی کردنته
نوبه کار که نه، نوبه جون کندنته
بجز از خرید که از فرمایشات زنته
ظرفا و جارو و بچه و غذا کردنته
وای ز روزی که بسوزه یه روز از روزا غذا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
وقتی که زنت میشه خانوم یهو میشه عوض
انگار از اول خلقت با ماها داشته غرض
وقتی حالتو میگیره تو خودش میکنه حظ
با خودت میگی که: چی میتونه باشه جز مرض؟
چه بلایی بود که آوردی سر ما ای خدا؟
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
اگه دعوا پیش بیاد خانوم یهو میکنه غش
یهو قهر میکنه و با ساک میره پیش ننه ش
بعد چن روز میکنه واسطه داییِ پَپُه ش
در نهایت این کارا رو دلمون میندازه خش
با زبون بازی دوباره میذاره سرت کُلا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
وای به حالت اگه تو دچار کم پولی بشی
یا گرفتار همین پیسیِ معمولی بشی
یا تو حلق نارفیقی بری ، هاپولی بشی
وقتشه که ملتزم به دادن کولی بشی
اخم و تخم و بد و بیراه و فحش و ناسزا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
اما اون روزی که پول بیاد تو جیبت دوباره
به تو سرویس میده هی را به را چایی میاره
بعد تبسم میشینه روی لباش ، آتیش پاره
چشمکی میزنه و با عشوه میگه : اینکاره !
شبا قربونت میره روزا واسه ت میشه فدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
پولاتو توی هوا میزنه ، فوری میقا په
شیره تو میکشه و هرچی که داری می چاپه
یا تو بوتیکه یا تو استوره(stor ) یا توی شاپه!
قربونش برم همش هم پی جنسای تاپه!
تَتو و ریمل و ماسک و رُژ و مانتو و طلا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
وای از اون روزی که خانوم هوس کلاس کنه
هوسِ اتوکَُد و ویندوز و سی پلاس کنه
یا ویار فاکس و نرتون کلاس داس کنه
حالا پوله که باید بدی تا درس و پاس کنه
دیگه گلدوزی و آواز و شنا باشه جدا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
کلاس زبان بره، دیگه کارت میشه تموم!
صُب: گو این کلاسِ رووم!! نایته که: کامینگ این دِ هووم
وُود تو پاچه ت میکنه بعد توی آستینت باتوم
زبون مادری دیگه از یادش میره، خانوم!
دیگه میشیم چیپ و بی کلاس و جزو اووشکولا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
کلاس رزمی بره یه جور دیگه باهاته
اونیکه شبانه روزی در میادش ، باباته!
اگه حرفی بزنی جواب میده با کاراته
خوراکت آپرگاد و هوکه و جات تو حیاطه
دیگه از شب تا سحر جیغه و تمرین کاتا
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
وای اگه خانوم بخواد هوای آرایش کنه
هوس میزامپیلی کنه ، یا مو رو مِش کنه
صورتو بَتونه و نقاشی روی چش کنه
یکی نیس اون ریمل و ورداره تو چشش کنه
جی و مکس فکتور و جید و ایووروشه ، نیوآ
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
* * *
اولش از می عشوه هاش پاتیلِت میکنه
نمی فهمی !، توی این گیجی ذلیلت میکنه
میزنه توی سرت ، تو پات ، علیلت میکنه
توی زندگی مشترک فُسیلت میکنه
میسوزونه زندگیتو عاقبت این اژدها!
امون از ذات زنا و حقه های دخترا
هم آغوش زنی ، مات و سیه پوش
سحر کردم شبی را ، مست و مدهوش
سحر ، شویش ز قبری ناله می کرد
مرا یاد و تو را بادا فراموش
ی دانشجوی های صاف و پاک!
ز غم بی اسکناسی سینه چاک
می سرایم با دلی سنگین و تنگ
از مرام روزگاری هفت رنگ
در بساطی که به جز تشویش نیست
هیچکس راضی به وضع خویش نیست
گرم گفتند ای جوان آگاه باش
اهل درس ومشق و دانشگاه باش
آمدیم و چیز مرموزی نبود
آنچنان آش دهن سوزی نبود
پول ترم و خوابگاه وخانه نیست
این مگر بی شرم وگستاخانه نیست؟!
هر چه فال شوم بینی،مال ماست
فقر همچون سایه ای دنبال ماست
تلخ گشته درس و دانشگاه ما
رفته تا اقصای گردون آه ما
وام پشت وام می گیریم ونیست
در قبال پول می میریم و نیست
دردمان سنگینی شهریه هاست
شهریه بالاتر از مهریه هاست
هر که با این فکر ها مخلوط شد
دست آخر گند زد ، مشروط شد
تا که دانشگاه رفتن زور شد
هر کجا چون لانه زنبور شد
از غذا ها که نگو ...و بحرانی است
شرح آن خود قصه ای طولانی است
روز و شب فکر ژتون ،پول ژتون
شاممان ترکیبی از سنگ وبتون
مرغ می گیریم سرد وخونی است
سنگ ریزه توی ماکارونی است
آنچه هم در قالب ناهار هاست
آخرین فرمول زهر مارهاست
فی المثل ناهارتان همبرگر است
چونکه می گیری ،جهنم برگر است
غیره همبر پاره وقتی کالباس
لابه لایش سوزن و میخ و لباس
این دو ترکیباتشان معلوم نیست
راستش را هم بگویم ،روم نیست
البته وقتی شکم خالی شود
شک کنم این حرفها حالی شود
گر خوری یکبار از آن سبزی پلو
دفعه بعدب نمی آیی جلو
سوپشان آنقدر ها هم سوپ نیست
وای اینجا هیچ چیزی توپ نیست
صبحدم پا می شوی، صبحانه نیست
هیچ زهر الکوفتی در خانه نیست
خانه هم نه،خوابگاهی ریخته
سقف و دیواری زهم بگسیخته
می نویسم همچنان از خوابگاه
خانه ای هم معنی سردابگاه
گر بیاید لرزشی نیم ریشتر
خوابگاه ما شود پرتابگاه
شب به لطف هر اتاقی نه نفر
کنج و سقف و کف ، شود جورابگاه
کاش می ماندیم روی « سیکلم»
تا گلو رفتیم در گردابگاه
وای وای از دست مسوولان کار!
تا کجا این قدر در جولان کار
رنگمان رنگ عذاب و خواری است
شکلمان پیش همه تکراری است
عده ای با پول هر دمبیلشان
رفته اند آفاق را با بیلشان
لیک دانشجوی بدبخت غریب
در فلاکت مانده با وضعی عجیب
بس که حرف از وام و اقساط زد
عاقبت از کوره در شد،قاط زد
بینوا و دست خالی مانده ایم
در جنوبی اختمالی مانده ایم
می کند این وضع کم کم پیرمان
تا چه باشد عاقبت تقدیرمان
هرچه می بینیم ،جز آشوب نیست
وضعمان خیط است،اصلا خوب نیست
یک زمستان با تگرگی زودرس
حمله برده سوی برگی زودرس
یک جوانی با جهانی آرزو
پایمال خشم مرگی زودرس
دوباره ميچاپمت وطن، اگرچه با آبروی خويش
ستون ز سقف تو ميبرم، به ياری خلق و خوی خويش
دوباره ميگيرم از تو خون، به خاطر آقازاده ها
اضافه اش نيز ميدهم، به بچه های عموی خويش
دوباره اين خاک پر گهر، به توبره و کيسه ميکشم
دمی تغافل نميکنم، ز کوشش و جستجوی خويش
دوباره ميبُرمش نفس، ز هرکه کوشد برای جيک
به انفرادی بيفکنم، چه منتقد چه عدوی خويش
به چند تن از قلمزنان، دلار و پوندی دهم نشان
خصوصاً آنکه برای من، نموده پاره گلوی خويش
به رهبری نيز ميدهم، زکات و خمس و کميسيون
اگرچه بيزارم از طرف، چو يک زنی از هووی خويش
دوباره ميسازمت وطن، برای بانک سوئيس خود
که کبک بختم نموده حظ ز بانگ قوقلی قو قوی خويش
اين شعر هم زمان انتخابات رياست جمهوری سر زبانها افتاده بود يه يک بار خوندش می ارزه
اي كانديدا گريه نكن بيشترتون شكل هميد
صبا كه از خواب پا مي شيد يه آب به صورت مي زنيد
يكي دكتر مي شه و يكي ديگه قالي فروش
يكي شهردار مي شه و يكي ديگه بچه شوش
حرفاي داغ و وعده ها لقلقه زبون هاتون
راي اولي هاي جوون مركز ثقل حرفاتون
هر كسي هستي بي خيال وعده هاي تابلو نده
از رو نوشته حرف نزن سوتي هاي ضابلو نده
وقتي مي خندي مي دونم كه راي ما لازمته
براي يك بار كه شده بدون خدا ناظرته
كاشكي مي شد تو دولتت دولت كار باشه و بس
نه اينكه حرفات واسه جرز ديوار باشه و بس
تا كي مي خواي به جاي ما دنبال اعطينا باشي
سرمايه اصلي ماييم تا كي مي خواي تنها باشي
مي خوام كه اين ترانه رو هميشه از بر بدونيش
يادت باشه تو دولتت واسه وزيرات بخونيش
مي خوام كه حرفات هميشه بوي خوش جوون بده
به جاي جنگ و دشمني زندگي رو نشون بده
مي خوام بدوني نسل ما نسل شعار و گوله نيست
قصه نسل ما پر از دشمن و جنگ و غوله نيست
مي خوام بدوني من مي خوام صادق و بي ريا باشي
اگه نشد به ما بگي حتي اگه تنها باشي
اي كانديدا گريه نكن بيشترتون شكل هميد
صبا كه از خواب پا مي شيد يه اب به صورت مي زنيد ...
شـنـيـدم در دهـي از آنــور آبــاد
جـوانـي سـخـت كـمرو گـشت دامـاد
چــنـان كـمرو كـه اخذ اجـرت خـود
ز شـرم وِرمَـنـَه رويـش نـمـي شـد
تـوگـويـي جـز سكوت و جـز شنفـتن
نـدارد هـيـچ زادي بـهـر ِ گـفـتـن
شـب عـيـش و زفـاف و وصـلت آمد
جـوان در حـجـله با صد خجلت آمـد
دو مـحـرم را به خـلوت كـرده بودنـد
فـراش ِ وصـل را گـستـرده بـودنـد
مهـيـا مـقـتضي و مـنـع مـفـقـود
گلوگلچين و رخصت هرسه موجود
هـمـيـن مـانـده بـر افكـندن نقابـي
كـنـار و بـوسـه اي و فـتـح ِ بـابـي
ولي كمرو جـوان هـر رشته مي تافت
بـراي گـفـت و گوحـرفي نمي يافت
عـروس از انـتـظار خـود كـلافـه
ز بـيـتـابـي و خـشـمش پـر قـيـافـه
بـه قـول ِ پـيـرهـاي اسـتـخـوان دار
جـوان خنـدان شـود بـا كــاه ِ ديـوار
جـوان و ايـن قـدر بي حـال و كـمرو
نـدانم كـاه ديـوار اسـت، يـا شـو؟
سـر انجـام آن جوان دل را بـه دريـا
زد و پـرسـيـد از هـمسر كـه : آيا...
تـو مـيـدانـي اصول ديـن بـُوَد چند ؟!
عـروسش زد تمـسـخـر بـار لـبـخـنـد
كه حجلهست اين نهگوراي خانهآباد
نكـيـر و منكري تـو يـا كـه دامـاد ؟!
خــدايــا حـجله ام را گـور گـردان
ز مـن اين كـره خـر را دور گـردان!
سروده: مهدي اخوان ثالث
مرغ رويا
مرغ رویاهای من یکبار دیگر پرکشید
رفت و هر جائی دلش می خواست آنجا سرکشید
بال را گسترد و سیر ماوراء آغاز کرد
ای جای کشور پهناورم پرواز کرد
دید از آن ماوراء اوضاع جور است و درست
نرخها ارزان ، بهای مرغ و ماهی گشته مفت
کارمندان راحت و آموزگاران در رفاه
قشر دانشجو و دانشگاهیان با فَرّ و جاه
نی خبر از اعتیاد و نی زسرقت نی ز جرم
مردمان هستند فارغ از غم و بر روی فورم
گشته زندانها چنان خالی ز خیل مجرمین
پاسبانها بهر صید مجرم هستند در کمین
کار از بهر جوانان حی و حاضر با وفور
نی که با پارتی و پول و یا که باهر ضرب و زور
گر جوانی خواست گیرد از برای خود زنی
می دهند زن را به او با هدیه و مِهر کمی
مسکن و خانه شده آماده از بهر همه
مردم بی مسکن و خانه بدوش خیلی کمه
گشته آب و برق مجانی تلفن گشته مفت
کرده اجرا هروکیل و هر وزیری هرچه گفت
قلب مردم مهربان و خالی از رنگ و ریا
مهربانی ها شده پر رونق و برق و جلا
چون پریدم صبحدم از خواب با بانگ اذان
کردم از ناراحتی صد داد و فریاد و فغان
هرچه دیدم خواب بود و همچو کف بر روی آب
جلوه زیبای دریا در بیابان سراب
کاشکی تعبیر می شد خواب و رویا های من
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش **پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش
وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت ** ایـــــن الاغ نـــــــرّه کــــره خــرت
مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری ** تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم** ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم** ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم
تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی ** نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت** پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا** یک جو از عقل به سر نیست تورا
به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی** بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری** بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری
بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری ** بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری
یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار** تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار
بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس** بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس
جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا** روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا
بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری ** بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری
وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده** بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه
می بــری مـــاده خــرت را حجله ** بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله
بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت** پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت
تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود** خُـــطـــبـــه عــقــد تــو بــر پا نشود
پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار** تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
هی میگم تو زندگی مشترک
همسرم ! کمک! کمک! کمک! کمک!
ولی تو تا اطلاع ثانوی
انگاری ضجه هامو نمیشنوی
آخه قربونت برم ، نوکرتم!
گوش بده به حرف شوهرت یه کم
چشم و هم چشمی بلای جون شده
قیمت ساده بودن گروون شده
پول داره عشقارو از بین میبره
بابا مرده شورو این پول ببره!
چرا زوم کردی که داغونم کنی؟
وسط دو راهی حیروونم کنی
غر نزن مخم داره تیلیت میشه
اطلاعات مخم دیلیت میشه
تو باید با اخلاقم سر بکنی
با ناز و عشوه منو خر بکنی
فرمون ماشین زندگی منم
حول بشم به تیر و جدول میزنم!
سوخت این ماشین تو هستی ، ناز من!
لازمت داره پدال گاز من
زندگی مثه اتوبان میمونه
مسیر کرج به تهران میمونه
وقتی که تو این مسیر داری میری،
نباید گاز ماشینو بگیری
اگه یه ماشین قراضه دستته،
سرعت 75 تا بستته
یا اگه ماکسیما با تو همدمه،
بالای صد تا بروونی هم کمه!
منظورم اینه که باید بشینی
قدرت جیبت و اول ببینی
دخل و خرجمون باید جوری باشه
سیستم زندگی از هم نپاشه
بی خیال !. خلاصه باید بدونی
همدلی بهتره از همزبونی
زندگی یعنی که وقتی داغونیم
بشینیم یه کیسه تخمه بشکونیم
جلوی تلوزیون قات بزنیم
کانالی به اشتراکات بزنیم
اینجوری میشه غم و مات بکنیم
پلان جدایی رو کات بکنیم!
واسه تو ميخک و واسه بقيه رز ميارم
تو رو هر وخ می بينم يه جورايی بز ميارم
توو قرار با خوشکلا سيب بهشون هديه می دم
واسه تو که ميمونی يه عالمه موز ميارم!!!
رفتی و اين ديوونه گيرِه گل مردابته
هنوزم تو خونه مون بوی تو و جورابته
اتاق تنهاييم تشنه ی آبغوره ها ته
ميز توالت خونه خالی از شوره ها ته
توی باغچه رد اون پای چلاقت مونده
يه تيکه تو دسشويی از تو دماغت مونده
* * *
يادته کليد ميکردی که صداتو بشنفم؟
هی می گفتی : بی هنر! نميذاری که بشکُفم
تا صداتو ول می کردی توی کوچه ، عشق من!
هر دفه هف هشتا بلبل ايست مغزی می شدن!!!
حالا که صدات حالم رو نمی گيره کسلم
قار و قور ميکنه قورباغه ی عشقت توو دلم!
جنيفر لوپز نبود پيش نگاهت عددی
خيلی خوشکل می شدی وقتی ريشا تو می زدی!
مرغ رويا
مرغ رویاهای من یکبار دیگر پرکشید
رفت و هر جائی دلش می خواست آنجا سرکشید
بال را گسترد و سیر ماوراء آغاز کرد
ای جای کشور پهناورم پرواز کرد
دید از آن ماوراء اوضاع جور است و درست
نرخها ارزان ، بهای مرغ و ماهی گشته مفت
کارمندان راحت و آموزگاران در رفاه
قشر دانشجو و دانشگاهیان با فَرّ و جاه
نی خبر از اعتیاد و نی زسرقت نی ز جرم
مردمان هستند فارغ از غم و بر روی فورم
گشته زندانها چنان خالی ز خیل مجرمین
پاسبانها بهر صید مجرم هستند در کمین
کار از بهر جوانان حی و حاضر با وفور
نی که با پارتی و پول و یا که باهر ضرب و زور
گر جوانی خواست گیرد از برای خود زنی
می دهند زن را به او با هدیه و مِهر کمی
مسکن و خانه شده آماده از بهر همه
مردم بی مسکن و خانه بدوش خیلی کمه
گشته آب و برق مجانی تلفن گشته مفت
کرده اجرا هروکیل و هر وزیری هرچه گفت
قلب مردم مهربان و خالی از رنگ و ریا
مهربانی ها شده پر رونق و برق و جلا
چون پریدم صبحدم از خواب با بانگ اذان
کردم از ناراحتی صد داد و فریاد و فغان
هرچه دیدم خواب بود و همچو کف بر روی آب
جلوه زیبای دریا در بیابان سراب
کاشکی تعبیر می شد خواب و رویا های من
تا شود جاوید نامم در دل هر مرد و زن
گفتند كه بی بصيرت و كور است اين
بر جامه ی ما وصله ی ناجور است اين
پرسيد كه باشد اين ، چنين پست نهاد
گفتند قلم بدست مزدور است اين
گفتند كه از خيل خوارج گشتيم
در مفسده صاحب مدارج گشتيم
آنقدر زدند چوب بر آنجامان
كز حيز انتفاع خارج گشتيم!
عمريست كه من تكيه كلامم عشق است
زير و بم و سبك و مرامم عشق است
لاغر شده ام چنان خيار قلمی
صبحانه و عصرانه و شامم عشق است
ديوانه شود كلنگ بر می دارد
بيچاره شود تفنگ بر می دارد
ای دوست اگر نمی كشي می گويم
اين عقل تو پاره سنگ برمی دارد
منقل نامه
رفيق بد به اين وضعم كمك كرد
ذغال خوب هم اورا يدك كرد
ولي لوطي گري ضعف اراده
مرا معتاد و آن دو را عنك كرد
***
به قربان تو اي همشيره ي خوب
بيا بنشين كنارم بر لب جوب
بچرتیم و زبعد آن خَماری
دوباره رو كنيم سوي نگاري *
***
« چه خوش باشد كه بعد انتظاري»
بيابد اشغري صبر و قراري
كنار منقل و همشيرۀ خود
زند بستي در آيد از خماري
***
«الهي خير از عمرت ببيني»
گل خشخاش از باغت بچيني
عجب بستي برايم كرده اي چاق
كه خارش مي كند هرلحظه بيني
رباعیات طنز:
زنــی خــواهــم کــمـی طنـّاز باشد وحـتـمــاً بــچّــۀ شیـراز بـاشد
زمــن بــاشـد نـکاح ِچـنـدمـیـن بار بـــرای او ولــی آغــاز بــاشـد
***
زنـی خـواهـم زنـاف شهر تهرون بُوَد او ساکن دروازه شمرون
نــخـواهـد ذرّه ای مـهریـه از مـن جـهـازاو ولـی فـَت و فـراوون
***
زنی خواهم که خوش اقبال باشد ویــا بــازیـکــن فـــوتـبال باشد
اگــرهـم لــژیـونـر بـاشـد چه بهتر اگــرچــه دخــتــر رمال بــاشـد
ماجرای زن گرفتن کره خر
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خـرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خـبرش
وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت // ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــره خـرت
مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گـیری // تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم // ورنـــه از بــی زنـــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَـرَم // ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پـــســرم
تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهـی // نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پـدرت // پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربـــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تـورا // یک جواز عقل به سر نیست تـورا
به چه جرأت تو زمــن زن طـلــبی // ظــاهــراً کـــُرّه تـــو خــیـلی جَـلبَـی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـــری کاری // بــبــــری بـــابـــــت مــــردم بـــاری
بعـد از آن یک دو تا پالان بـخـری // وبــرای خــر خــــوشــگـــل بـبـری
یک طــویــلـه بکنی رهـن و اجار // تــا کـه راضــی شــود از تو آن یار
بـعــد بـایــد بـخری رخت عـروس // کـه کـنـد در بـر ِخــود یــار ملـوس
جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا // روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیــبـا
بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری // بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری
وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده // بــعــــد از آن زنـــدگــیـــّت آغــــازه
می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله
بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت // پـــــــدر بــــــا ادب و بــــا هــــنـــرت
تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود // مــوسـم عــقـــد تـــو بــــر پـا نـشـود
پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار // تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پـــشـتت بار
فرق من و او
بین اینجانب و اون حاجی فلان فرقی عظیم // بوده است از ابتدا وز روزگاران قدیم
بنده مفلس فی امان الله و او سر شار وتوپ// او بُود خوشحال و من بادرد و غم باشم ندیم
جیب هایم لانۀ انواع و اقسام مگس// باشد آگَه از حساب بانکی اش اوسا کریم
خانه اش شمران و ویلای شمالش رامسر// لانه ام دروازه غار از سالها آنجا مقیم
او خورَد استیک و پیتزا من خوراکم اشکنه// اوروَد هند واروپا من سوی شابدولعظیم
او به ِدر رفته است از دستش حساب بانکی اش// فوت آبم من بدهکاری خود به مش رحیم
من ندارم از برای قبر خود متری زمین// بُرج وویلاهای او باشند برجا و قویم
روزها با خط یازده می روم دنبال کار// خودرو او پاترول و بنزِ الگانسی عظیم
قار وقوری در شکم دارم زفرط گشنگی// معده اش آرامگاه جوجه و گوشت و حلیم
بس که در کارش بود کَلّاش ومکار وزرنگ// خُرد باشد نزد او اعمال شیطان رجیم
الغرض من مانده ام حيران كه آيا آدمم ؟// من که دارم دردهای کهنه و سخت و الیم
گفت «جاوید» از برایم شعرکی طناز و ناب// تا شوند آگه همه از روزگار این یتیم
خوش خیال
خدایا به حق سر و پا وگوش// بده خانه ای با دواستخر توش
به حق دل پر زخون انار// کرم کن یه ماشین ولو جاگوار
به چشمان اشکی زبوی پیاز// به یک گونی پول دارم نیاز
به اشك و به آه دل بي زنان // عطا کن زنی با کلاس و مامان
نخواهد زمن مِهرو پول و طلا// ولی خوشگل وخوب و ظالم بلا
جهازش مهيا وشيك وگران// به مانند بعضي زما بهتران
ُود شاغل و صاحب يك مقام// شوم راحت از كارو خوابم مدام
نه کم کار وتنبل نه اینکه عجول// نه کم رو نه اینکه خورَد زود گول
اگر داشت مادر نباشد خیال// به شرطی که باشدکر وکور و لال
وباباش كه قربون شكلشم// اگر توپ بود منت اش مي كشم
به شرطي كه سنش فزون از نود// چه بهتراگر بود بالاي صد
که پاسپورت و ویزاش باشد اوکی// کنم راه صد ساله یک روزه طی
وميراث توپي بيارم به دست // هاپولي كنم ارث او هرچه هست
سپس بنده شهرام ديگر شوم // غلط گفتم حتماً از او سر شوم
چنین گفت «جاوید» کی خوش خیال// که بيهوده باشد چنين قيل و قال
كه اين آرزوهاي يك من دوغاز// ندارد ثمر، پس به او دل نباز
ز(گربه) دعا گر که مقبول بود 1// زباران کویر نمک فول بود
1= ظاهراً مقصوداین ضرب المثل است که
به دعای گربه کوره بارون نمی آد
فقط خنده
چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند
گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند
گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند
گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند
گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند
گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند
صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند
باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند
گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند
فرار بزرگ
شهرام دگر حوصلۀ دام نداشت
در بند کشیدنش سرانجام نداشت
در رفت به اصطلاح اما بنگر
این کار طرف برات پیغام نداشت؟
***********************
چون حوصله اش زدست بعضي سر رفت
شهرام ز محبس اوين آخر رفت
با اين همه جرم و اتهامات درشت
خنديد به ريش مان وليكن در رفت
*************
جمعي كه محبتي نديدند زاو
در محبس و زنجير قرارش دادند
آنان كه نمك خورده و مديون بودند
زنجير گشودند و فرارش دادند
********************
از رفتن او دو دسته دلشاد شدند
بشكن زده و زغصه آزاد شدند
يك دسته نمك خوران بي نام و نشان
کز شانس بلند جمله از ياد شدند
يك قوم دگر كه از سر بدشانسي
در ليست نمك خوران قلمداد شدند
تغییر کار بری
روح كورش شده آزرده ز سد سيوند
نقش رستم شده وحشت زده از سوت قطار
دل پرخون شده ي نقش جهان مي گيره
آخه بدجور شده بر سرش اون برج سوار
واي از آن روز كه ميراث گرانقدر وعزيز
بشه صادر زوطن در قِبَل ِپوند و دلار
يا كه تغيير بِدِن كاربري هاي همه
شهرداري بكنه جيب خودش را سرشار
غار شاپورسوييتي بشه كوهستاني
بعد ازآن با دوسه ميليون بِدَ نِش رهن و اجار
شهراستخر بشه سالن استخر وسونا
و ورودیش تو بازار سيا ، سي چلِزار
تخت جمشيد به دل داره غم سنگيني
ترسد آخر كه زمينش بشه جاليز خيار
يا منار جنبون لرزون بشه تخريب كه چون
جرمش اين بوده كه رقصيده اونم چندين بار
جاش البته دوتا برج بسازن دوقلو
رقص اما نكنه ، قرنده مانند منار
چل ستون چون كه ستوناش همش ازچوبه
بفروشن همه چوباش به جاي الوار
واگر پرسي از آنان كه چرا همچين شد
درجوابت بكنن خنده كه آيد به چه كار
طنز « جاويد» ولي كاش كه هشداري بود
تا حراست بشه با جان و دل از اين آثار
دعای نوروزی
تهنیت باد به تو دوست من این نوروز
بشوی شنگول وسرحال چو حاجی فیروز
مثل او دایره زنگی بزنی بهر عیال
با دُمت بشکنی گردو زخوشی در هر حال
سفرۀ عید تو از سین بشود مالامال
نزنی از جهت خرجی عیدت بال بال
سنبل و سبزه و سیر و سمنویت سرشار
دیگ سبزی پلو وماهی توبرسر ِبار
سرکه ات ترش ولی سنجد و سیبت شیرین
الغرض سفرۀ هف سین تو باشد رنگین
میهمان بر سرت آوار نگردد شب عید
گرچه دانم که بُود آرزویم سخت بعید
چون که نازل بشود همچو بلایی به سرت
در نیارد زتو با آن حملاتش پدرت
میوه ها جان به سلامت ببرند از این رزم
ظرف آجیل نگردد تهی تا آخر بزم
قند خون همۀ حمله کنان فوق ِدویست
تا نگردد شکلات وشیرینی ها همه نیست
میهمانان همه بی بچه و ابترباشند
تا نگیرند زتو عیدی خود با ترفند
زاسمان گونی پولی به تو نازل بشود
در ِاندوه تواز بیخ دگر گِل بشود
گرچه «جاوید» بداند مثَل ِکَل و طبیب
لیک اورا نبُود غیر دعا هیچ نصیب
ولی لوطی گری این بار خدایا مپسند
که زند دوست به رویم زتمسخر نیشخند
گرزسویت نشود آن چه که گفتم مقبول
کن قبول حداقل بارش آن گونی پول
ارتقاء مقام
کــــارمـــنــد عـــــزیـــــــز دون پــــــایــــــه .........مــی دهــم پــنـد مـُفـت و بی مــایه
گــر کـــه خــواهی رسی به پست و مقام..........شـــود ایـــّام زنــدگــیــت بــــه کـتام
اطـــلاعــــات خــــــود بـــکـــــن افــــــزون ........درخــصـــــوص مــدیــر و عــــادت اون
ایــنـکـه او از چــه مــی شــود خــوشحـال ........یــــا چــه جــوری دهــد به تـو پر و بال
یــــک کـــمـــی هـــم زبــــــان بــــیــگانـه ........قـــاطــــی حــــرف هــــای روزانـــــه
گـــر کــنـــی کـــار تـــــــو درســـت شــود..........پـــای عـــقـــل مـــدیـر سست شود
هــرچــه او گــفت بـــــا «اوکی » تــــایــیـد..........کــن بـــــدون دقــیــقــه ای تـــردیــد
بــعــضــی وقــتــا جــواب تــو ایـــن است: ...... ..وای این گفــتــه هـا چه شیرین است
کَــس نــدیــده چــو تــو مـــدیــری« گـوُد» .........واقــعــآً حـــرف هــایــت عــالی بـــود
بــا « د یـسـیـپـلـیـن» و بــا کــلاسی تــو ..........بــیـــن صـــد تـــا مــــدیـــر آسی تـــو
حـــرف هـــای قـــُلــمــبـــه هــم شـایــد..........گــاه گـــاهــی تــــو را بــــه کــار آیــــد
بــا مــدیـــرت تــــو نـــــم نــمــک قــاطـی.........بــشـــــو امــــا نـــــه حـــــد افـــراطی
در دلــش رخـــنـــه کــن بـه صد تــرفـنــد..........گــــاه بـــــا اخــــم وگـــاه بــــا لــبــخند
از مــــــــدیــــــران قـــــبــــلـی آن جــــا..........کـــن ســعـــایــت شــــدیــد و بی پـروا
گـــاهــــی اوقـــــات هـــم بـــرای مـدیــر .........گـــر تـــوانــی کــمــی هــدیـه بــگـیــر
چــنـــد روزی مــــثــــال حــــیـــــف نـــان.........چــاپــلـــوسـ �� � ?ی کــن و نـــمــک بــپــران
بـــا چــــنــــیــن حــرف هــای یک من غاز ........مـــی شــــود راه آن تــــــرقــــی بـــــاز
گــر بـــگـــیــــری بــــــه کـــار پـــنــد مــرا ........پــــنــــدهــــای بـــســـان قـــنــد مـــرا
ارتــقــــاء مــقـــام تــــــو حــتــمی اسـت...... ..در اضــــافـــه حــــقــوق شکـیّ نـیست
بــــعــــد چــــنـــــدی شـــوی مـعـاون او ....... بشــکـــن آن وقــــت بـــــا دمـــت گــردو
گــفــت « جــاویــد » هــرچــــه لازم بــود........ کـــــودنـــی تـــــو اگـــر شـــوی مـــردود
تمام پاسخ او یک کلام بود:
زرشک!
بخوان- اگرچه که رنج آور است و سخت و عذاب-
بخوان به نام نمایشگه بزرگ کتاب!
حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عیش مهیاست با همه اسباب!
هوای خوب بهار است و جوّ فرهنگی است
فضا شبیه خرابات و آب عین شراب!
و عشق طبق روال همیشه مرسوم است
میان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-
یکی مقابل یارش تمام قد به سجود!
یکی برای عبادت نشسته در محراب
یکی مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!
یکی احاطه شده با تمامی اصحاب
پسر زکول پدر رفته است تا بالا
چنانکه از تنه بید می رود سنجاب!
(همیشه باربری از وظایف مرد است
رفیق! مرد بمان و سر از وظیفه متاب!!)
یکی به داد و هوار است گرم بیداری!
یکی بروی چمن ها گرفته گوشه خواب
تمام شهر فشرده شده است در یکجا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!
چنان شلوغ که گویی قیامت است به پا
چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب
چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟
چطور شیر و شکر را جدا کند قصاب؟!
چگونه غرفه مذکور می شود پیدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!
***
رسیده ای به کتابت ولی چه شد تخفیف؟
تمام قیمت آنرا می آورد به حساب
مودبانه به صندوقدار می*گویی:
عزیز! وضع غم انگیز بنده را دریاب!
(بماند اینکه همیشه عواملی هستند
که جز به جنس مونث نمی*دهند جواب!)
تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!
تو را از آنهمه زحمت چه شد نصیب؟...سراب!
تو را چنانکه تویی هیج کس نمی*فهمد
دلت برای خودت می شود همیشه کباب!
ازین کباب شدن تشنه می شوی و سپس
تویی و سیل حریفان تشنه در پی آب
و در ادامه- ببخشید دست ما هم نیست
نتیجاتا معذوریم؛ رویتان به گلاب!-
عطش که می رود از بین، تازه مشکل بعد:
کجاست سمت خلا؟ می دوی به حال خراب!
همیشه خاطره ها را خراب می کرده است
وجود فاصله ای بین ما و دست به آب!...
***
(به بیت بعدی لطفا توجه کافی-
کنید. بعدش من می*روم دگر به شتاب!)
مواظبت کن تا اینکه خواندنت نشود
کتاب بعد کتاب و حجاب روی حجاب
خلاصه قصه دراز و خیال ما هم شاخ...
تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ!!
مصطفی حسن*زاده
بني آدم اعـضـــاي يكديگــرند"
كه برخي از آنها به باقي سرند!
كمي از پزشكان از آن دسته*اند
كه به كسب قدرت كمر بسته*اند
"چو عضوي به درد آورد روزگار"
در آرنــــد از روزگـــارش دمـــــار!
پس از حال و احوال با دردمند
رقم* هاي بالا طلب مي *كنند!
مريضي اگر سرفه بنمود سخت
به تجويز ايشان ضروريست تخت-
- بخوابد شبي توي دارالشفا
دو ميليون بسُلفد بـــراي دوا !
به سركيسه كردن شدند اوستاد
بدا! آنكه كارش به ايشان فـتاد
اگر مشكلي بود، حل مي*كنند
به هر نحو باشد، عمل مي*كنند
و گر مشكلي حل شود با دوا
"عمل" مي*كنندش در آن راستا!
به قدري بيايد به اعضا فشار
" كه عضو دگـــر را نماند قرار" !
شود مستمند او به انواع وام
به پايان رسيد اين سخن، والسلام!
...
لــذا ، اي مدير عامل بانكِ ما!
سر كيسه*ي وام را شُل نما!
اگر شل نكردي سرش را كمي
"نشايد كه نامت نهند آدمي"!
تقویم دانشگاهی من
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !* بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم
من نیستم هاااااااااا در یه وب خوندم برای شما دوستان هم نوشتم که بخونید
دوای ضد فراموشی
چه می خواستم بگویم؟ برای آدم که هوش و حواس نمی ماند ... آها ... یادم آمد جریان این است که ارادتمند دو سه سال است که حافظه ام را از دست داده ام و از رجال قوم هم فراموشکار تر شده ام مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده را راه اناختیم رفتیم یک دختر خانمی را برای همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواج را بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنید که حقیر یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و روی همین اصل خانواده عروس با دلخوری تمام از دست من شکی شدند و طلاق دخترک را گرفتند و نصف مهریه اش را پرداختیم
از آن تاریخ به بعد منتصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی گیر بیاورم و خودم را از دست فراموشی نجات بدهم چهار سال تمام این تصمیم را داشتم و هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم با خودم می گفتم امروز پیش دکتر می روم و نسخه فراموشی را می گیرم ولی شب که به خانه می آمدم یادم می آمد که یادم رفته به دکتر مراجعه کنم
آخرین چاره را در این دیدم که هر وقت یادم آمد به رفقا و دوستان و آشنایان بگویم که یادم بیاورند تا روز هشتم مردا ( البته درست یادم نیست شاید هم پانزده تیر ماه ) به دکتر مراجعه کنم و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشان رفته بود چندتاشان یادم آوردند و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشد ) رفتم پیش دکتر
یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم وسر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم دکتر ... ( فعلا اسمش یادم نیست ) مرا رو بهروی خودش نشاند ( یا شاید هم پهلوی خودش جایش درست یادم نمی اید ) پرسید :
چه مرضی داری ؟
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود
دکتر گفت : رو دربایستی نکن می خوای واسه ات دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو را داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن لباست را دربیار ببینم حاده یا مزمن !
لباسهیام را بیرون آوردم بدنم را دست کشید و گفت :
مزمنه ولی زیاد دیر نکردی
یادم آمد که دو سه سال است مرض دیگری هم گرفتهام و یادم رفته پیش دکتر بروم
بالاخره آن روز دکتر نسخه اش را نوشت ولی من هر چه فکر کردم یادم نیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم حق ویزیت را دادم و از مطب دکتر بیرون آمدم دو سه روز بعد یادم آمد که یادم رفته نسخه را از دکتر بگیرم به خاطر سپردم که فردا صبح بروم و نسخه را بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکتر را فراموش کرده بودم
شش ماه از این مقدمه گذشت ( شاید هم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست آخر آدم ضبط صوت نیست که همه چیز را بتواند به حافظه اش بسپارد ! ) چند وقت پیش دست کردم وی جیبم دیدم یک پکت پستی دستم آمد بیرونش آوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیش است یادم آمد که یک نامه فوری برای یکی از دوستانم نوشته ام ولی یادم رفته نامه را پست کنم ! این نامه مرا به یاد این انداخت که حافظه ام ضعیف است تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم اتفاقا نام و آدرس دکتر حافظه یادم آمد برای اینکه دیگر یادم نرود کاغذ و قلم را در آوردم و آن را یادداشت کردم بلافاصله یک تکسی صدا زدم و سوار شدم گفت : کجا بروم ؟
هر چه فکر کردم یادم نیامد توی جیبهایم را گشتم و آدرس را پیدا کردم آن را به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس
راننده تکسی کمی آن را زیر و رو کرد و گفت : آقا متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم
کاغذ را از او گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا عین آدرس را برایش نخوانده ام !*) تکسی بعدی را سوار شدم و آدرس رابرایش خواندم تکسی راه افتاد و مرابه مطب دکتر مورد نظر برد از تکسی پیاده شدم و رفتم توی مطب اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بوود و سه ساعت و خوردهای طول کشید تا نوبت من رسید گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟
گفتم : دفعه اول است که من پیش شما آمده ام
گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش من و نسخه گرفتی ؟
گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟
گفت : واسه ضعف حافظه
تازه یادم آمد که دیروز هم دکتر برایم نسخه نوشته جیبهایم را گشتم و عین نسخه اش را پیدا کردم با خجالت از مطبش بیرون آمدم که بروم و دوای نسخه را بگیرم . دیدم یک نفر مرا صدا می زند برگشتم دیدم شوفر تکسی است
می گوید : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی !
از کتاب یک لب و هزار خنده
جمعه, شنبه, یک شنبه
روزی, روزگاری سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و یک شنبه که هر سه دزدهای تر و فرزی بودند و هیچ وقت دم به تله نمی دادند
یک روز, جمعه گوسفندی دزدید؛ برد خانه سرش را برید و گوشتش را آویزان کرد به تاق ایوان و به زنش گفت : اگر من خانه نبودم و شنبه یا یک شنبه آمد اینجا و آب خواست, آب را تو کاسه بریز و بده دستشان؛ چون اگر با کوزه آب بخورند, سرشان را بالا می گیرند و لاشه گوسفند را می بینند
زن گفت : به روی چشم
تازه جمعه از خانه رفته بود بیرون که سر و کله شنبه پیدا شد و سراغ جمعه را گرفت
زن گفت : پیش پات رفت بیرون
شنبه گفت : یک کم آب بده بخورم
زن گفت : صبر کن کاسه بیارم
شنبه گفت : به خودت زحمت نده
و تا زن برادرش آمد به خودش بجنبد, دست برد کوزه را از گوشه ایوان ورداشت سرکشید و گفت : دستت درد نکند دیگر زحمت را کم می کنم
و از خانه بیرون زد
تنگ غروب, جمعه برگشت خانه و از زنش پرسید چه خبر؟
زن جواب داد امن و امان فقط شنبه یک نوک پا آمد اینجا آب خورد و رفت
جمعه گفت : با کاسه آب خورد یا با کوزه؟
زن گفت : تا خواستم کاسه بیارم, کوزه را ورداشت سر کشید و خداحافظی کرد و رفت
جمعه با دست زد رو پیشانی خودش و گفت : ای داد بی داد که گوشت از دست رفت
زن گفت : بد به دلت راه نده
جمعه گفت : مگر نمی گویی با کوزه آب خورد؟
زن گفت : چرا
جمعه گفت : خدا می داند که گوشت از دست رفت این خط و این نشان اگر روز روشن نبرد, شب تاریک می برد
بعد نشستند با هم به مشورت که چه کنند, چه نکنند و آخر سر نتیجه گرفتند شب که می خواهند بخوابند, گوشت را بیارند زیر لحاف بگذارند بین خودشان
نصفه های شب, شنبه رفت خانه جمعه و وقتی دید لاشه*گوسفند سر جاش نیست, تا ته ماجرا را خواند و بی سر و صدا رفت بالا سر برادر و زن برادرش نشست و همین که خر و پفشان رفت هوا دست برد زیر لحاف, لاشه گوسفند را یک کم غلتاند طرف برادرش, یک کم چرخاند طرف زن برادرش و خوب که جا باز شد, لاشه را آهسته از بین شان درآورد و با خود برد
کمی بعد, جمعه بیدار شد؛ دید از گوشت خبری نیست و مثل برق و باد, بام به بام خودش را رساند به خانه شنبه و رفت پشت در حیاط ایستاد
شنبه به خانه که رسد, آهسته زد به در جمعه در را باز کرد و شنبه به خیال اینکه زنش در را باز کرده, در تاریکی شب گوشت را داد به دست جمعه جمعه هم گوشت را ورداشت و یواشکی زد بیرون و برگشت به خانه خودش
کله سحر, شنبه زنش را بیدار کرد و گفت : پاشو یک آبگوشت پرگوشت بار بگذار برای نهار
زن گفت : با کدام گوشت؟
شنبه گفت : با همان گوشتی که دیشب آوردم خانه تحویلت دادم
زن گفت : خواب دیدی خیر باشد
شنبه از همین یکی دو کلام همه چیز دستگیرش شد و دو بامبی زد تو سر خودش و گفت : ای داد بی داد که گوشت از دست رفت جمعه گوشت را زد و برد و دیگر رنگش را نمی بینیم
بعد, پاشد رفت سروقت یک شنبه و صلات ظهر با هم رفتند خانه جمعه که هم نهار چرب و نرمی بخورند و هم با او صحبت کنند و قار و مداری بگذارند
نهار را که خوردند, شنبه و یک شنبه صحبت را کشاندند به اصل مطلب و گفتند ای برادر از انصاف به دور است که سور و سات تو این قدر جور باشد و ما آه در بساط نداشته باشیم؛ اخر برادری گفته اند, برابری گفته اند؛ بیا از این به بعد با هم بریم دزدی و هر چه گیر آوردیم تقسیم کنیم
جمعه گفت : به شرطی که هر چه من گفتم گوش کنید
شنبه و یک شنبه قبول کردند برادر بودند, دست برادری هم با هم دادند
غروب همان روز, جمعه به بهانه دیدن آشنایی که در دربار شاه داشت, رفت به دربار, این ور آن ور سرک کشید؛ راه خزانه شاه را یاد گرفت و برگشت و نصفه های شب با شنبه و یک شنبه یکی یک کولبارچه ورداشتند و رفتند به دربار
شنبه و یک شنبه نزدیک خزانه قایم شدند؛ اوضاع را زیر نظر گرفتند و جمعه رفت به خزانه؛ کولبارچه هاشان را یکی یکی از جواهر پر کرد و داد بالا و آخر سر هم خودش آمد بالا و با هم برگشتند خانه
فردای آن شب, سه تایی از خانه رفتند بیرون که در کوچه و بازار سر و گوشی آب بدهند و ببینند مردم از دزدی دیشب شان چه می گویند اما, هر چه گشتند و به این و آن سر زدند, دیدند خبری نیست
تو نگو وقتی شاه خبردار شده بود دزد زده به خزانه, گفته نگذارید این خبر جایی درز کند که تاج و تخت مان بر باد می رود
و دستور داده بود زیر دریچه ای که دزد از آن جا به خزانه رفته یک خمره پر از قیر بگذارند که اگر دزد دوباره خواست بزند به خزانه, یکراست بیفتد تو قیر و اسیر بشود
برادرها وقتی دیدند به خزانه شاه دستبرد زده اند و آب از آب تکان نخورده, نیمه های شب, کولبارچه هاشان را ورداشتند و باز به طرف دربار راه افتادند
این دفعه نوبت شنبه بود که از دریچه به خزانه برود جمعه و یک شنبه دور و برشان را زیر نظر گرفتند و شنبه از دریچه پایین پرید و یکراست افتاد تو خمره قیر و گیر افتاد
شنبه, جمعه را صدا زد و گفت : ای برادر من افتادم تو قیر و کارم تمام است شماها زودتر در بروید و جانتان را نجات بدهید
جمعه تا آخر قضیه را خواند و دید اگر دیر بجنبد کار همه شان تمام است و چاره ای غیر از این ندید که سر شنبه را ببرد و با خود ببرد این بود که خم شد, چنگ انداخت موی سر شنبه را گرفت, سرش را برید و با خود برد
فردا صبح, جمعه و یک شنبه رفتند بیرون ببینند چه خبر است دیدند همه جا صحبت از این است که دزد زده به خزانه شاه و افتاده به تله؛ اما سر ندارد و شاه دستور داده دزد بی سر را آویزان کنند به دروازه شهر که هر کس آمد جلو جنازه گریه زاری کرد, او را بگیرند و دزد را شناسایی کنند
جمعه و یک شنبه برگشتند خانه و هر چه شنیده بودند به زن شنبه گفتند زن شنبه شیون و زاری راه انداخت که من طاقت ندارم تن بی سر شوهرم به دروازه شهر آویزان باشد و خودم اینجا راحت بگیرم و بنشینم الان می روم جنازه شوهرم را ور می دارم و می آورم
جمعه گفت : اگر این کار را بکنی سر همه مان را به باد می دهی تو از خانه پا بیرونت نگذار؛ من قول می دهم که با یک شنبه برم و هر طور که شده جنازه شنبه را از چنگشان در بیارم
جمعه و یک شنبه, مطربی هم بلد بودند و الاغی داشتند که هر جا ولش می کردند, یکراست بر می گشت خانه و اگر در خانه بسته بود, با سر به در می زد
سر شب, جمعه و یک شنبه ساز و کمانچه دست گرفتند؛ سوار الاغ شدند؛ از خانه زدند بیرون و شروع کردند در شهر گشتن و زدن و خواندن
نزدیک دروازه شهر که رسیدند, یکی از نگهبان ها جلوشان را گرفت و گفت : پیاده شوید و برای ما ساز بزنید
جمعه گفت : دیگر از نفس افتاده ایم و حال ساز زدن نداریم
نگهبان ها گفتند حالا که به ما رسید از نفس افتادید؟ د یالله بیایید پایین و بهانه نیارید که پک حوصله مان سر رفته
یک شنبه گفت : راستش را بخواهید می ترسیم اگر پیاده شویم دزد خرمان را ببرد و از نان خوردن بیفتیم
یکی از نگهبان ها گفت : دهنت را آب بکش کی جرئت دارد به خرتان نگاه چپ بکند ما داریم از جنازه به این مهمی نگهبانی می کنیم, آن وقت شما می گویید دزد بیاید و جلو چشم ما خرتان را بدزدد
جمعه گفت : خلاصه گفته باشم کلید رزق و روزی ما در این دنیا همین یک دانه الاغ است
و از الاغ پیاده شدند؛ نشستند کنار نگهبان ها و شروع کردند به ساز زدن و آن قدر زدند که نگهبان ها چرتشان برد و کم کم خر و پفشان رفت به هوا
جمعه و یک شنبه پا شدند, جنازه را از بالای دروازه آوردند پایین و بستند رو الاغ و الاغ را راهی کردند طرف خانه و تند برگشتند دراز کشیدند کنار نگهبان ها و خودشان را زدند به خواب
کله سحر, یکی از نگهبان ها از خواب پرید و دید نه از جنازه خبری هست و نه از الاغ و بنای داد و فریاد را گذاشت و همه را از خواب پراند
جمعه و یک شنبه کش و قوسی به خود دادند و خواب آلود پرسیدند چی شده؟
نگهبان ها گفتند گاومان دوقلو زاییده
و با عجله شروع کردند به این ور آن ور دویدن و وقتی چیزی پیدا نکردند, برگشتند پیش جمعه و یک شنبه که زارزار گریه می کردند و به سر و کله خودشان می زدند جمعه می گفت : دیدی چطور نانمان را آجر کردند؟ و یک شنبه دنبال حرف برادرش را می گرفت که حالا چه کنیم با هفت هشت تا نان خور ریز و درشت؟
نگهبان ها افتادند به از و جز که صداش را در نیارید و جرم ما را سنگین تر نکنید؛ بیایید پول الاغتان را بگیرید و بروید دنبال کارتان
جمعه در لا به لای گریه گفت : از کجا الاغی به آن خوبی پیدا کنم؟
نگهبان ها شروع کردند به دلداری آن ها و گفتند پیدا می کنید ان شاءالله باز حال و روز شما بدک نیست ما را بگو که معلوم نیست پادشاه به دارمان بزند یا به زندانمان بندازد
جمعه گفت : حالا که این طور است قبول می کنیم چون دلمان نمی اید سرتان برود بالای دار
و پول الاغ را گرفتند و برگشتند خانه
طولی نکشید که خبر به پادشاه رسید جنازه را هم دزدیدند
پادشاه وزیر دست راستش را خواست و نشستند به گفت : و گو که چه کنند, چه نکنند و آخر سر به این نتیجه رسیدند که تو کوچه و خیابان سکه نقره و طلا بریزند و نگهبان ها دورا دور مراقب باشند و هر که دولا شد سکه ورداشت او را بگیرند به دار بزنند و قال قضیه را بکنند
جمعه که از این ماجرا بو برده بود, به یک شنبه گفت : پاشو قیر بزن کفت پات و برو تو کوچه و خیابان هر جا سکه دیدی رو آن پا بگذار بعد, برو تو خرابه؛ سکه را از کف پات بکن و باز راه بیفت و از نو همین کار را بکن؛ اما مبادا دولا شوی و چیزی از زمین ورداری که سرت به باد می رود
یک شنبه گفت : هر چه تو بگویی
و همان طور که جمعه گفته بود رفت خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر را زیر پا گذاشت و همه سکه ها را جمع کرد
برای پادشاه خبر بردند که ای پادشاه چه نشسته ای که روز روشن همه سکه ها ناپدید شد و احدالناسی هم دولا نشد که از زمین چیزی بردارد
پادشاه دستور داد یک شتر با بار جواهر در شهر بگردانند و هر که نگاه چپ به شتر کرد, او را بگیرند از دروازه شهر آویزان کنند
جمعه که همیشه دور و بر دربار می پلکید, از این خبر هم اطلاع پیدا کرد و رفت چپق سر و ته نقره اش را آماده کرد و دم در خانه شان ایستاد همین که ساربان رسید جلو خانه, چپق را آتش زد و گفت : یا علی یا حق خسته نباشی ساربان
و چپق را داد به دست او ساربان تا یکی دو پک زد به چپق, یک شنبه افسار شتر را برید و آن را برد تو خانه
ساربان به پشت سرش که نگاه کرد, هاج و واج ماند؛ چون دید فقط افسار شتر مانده به دستش و از شتر و باش اثری نیست
خلاصه برای پادشاه خبر بردند که ای پادشاه چه نشسته ای که شتر با بارش ناپدید شد و دزد پیداش نشد
در این میان پادشاه کشور همسایه یک چرخ پنبه ریسی و مقداری پنبه برای پادشاه دزد زده هدیه فرستاد و پیغام داد پادشاهی که نتواند دزد خزانه اش را پیدا کند, همان بهتر که از تاج و تختش بیاید پایین, گوشه ای بنشیند و پنبه بریسد
این موضوع به پادشاه گران آمد و گفت : جارچی در شهر بگردد و جار بزند هر کس بیاید و راه پیدا کردن دزد را نشان بدهد, پادشاه از مال و منال دنیا بی نیازش می کند
پیرزنی رفت پیش پادشاه و گفت : ای پادشاه شتر به آن بزرگی را که نمی شود قایم کرد؛ بالاخره یکی آن را می بیند
پادشاه گفت : حرف آخر را بزن؛ می خواهی چه بگویی؟
پیرزن گفت : دزد تا حالا شتر را کشته و گوشتش را تیکه تیکه کرده من کوچه به کوچه و خانه به خانه شهر را زیر پا می گذارم و می گویم تو خانه مریضی دارم که حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است این طور هر که آن همه گوشت شتر در خانه داشته باشد دلش به رحم می اید و کمی هم به من می دهد و دزد پیدا می شود
پادشاه گفت : بد فکری نیست برو ببینم چه کار می کنی
پیرزن راه افتاد در خانه ها که خدا خیرتان بدهد جوان مریضی در خانه دارم که حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است؛ اگر دارید کمی به من بدهید و جانش را نجات دهید ان شاءالله خدا یک در دنیا و صد در آخرت عوضتان بدهد
پیرزن همین طور خانه به خانه گشت تا رسید به خانه جمعه
زن جمعه دلش به حال پیرزن سوخت و کمی گوشت شتر داد به او
جمعه رفته بود حمام و هنوز رخت در نیاورده بود که خبر را شنید و تند راه خانه اش را پیش گرفت که به زن ها خبر بدهد اگر چنین پیرزنی آمد در خانه و گوشت شتر خواست گولش را نخورید؛ اما به سر کوچه که رسید, دید پیرزنی گوشت به دست از کوچه آمد بیرون
جمعه از پیرزن پرسید ننه جان کجا بودی این طرف ها؟
پیرزن جواب داد ننه جان جوانی دارم که مریض ایت و حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است همه شهر را دنبال گوشت شتر گشتم تا کمی پیدا کردم
جمعه گفت : حکیم درست گفته, گوشت شتر خوب است؛ اما راستش را بخواهی شفای بیمار تو در کله شتر است با من بیا تا کله شتر هم به تو بدهم
پیرزن تا این حرف را شنید, گل از گلش شکفت؛ چون مطمئن شد که دزد را پیدا کرده و شروع کرد به دعا کردن و به دنبال جمعه افتاد به راه
جمعه پیرزن را برد خانه و گوش تا گوش سرش را برید
خبر به پادشاه رسید که پیرزن گم شد و از دزد خبری به دست نیامد
پادشاه که دیگر خسته شده بود, دستور داد جارچی جار بزند که اگر دزد بیاید و خودش را معرفی کند, پادشاه برابر وزنش به او طلا و جواهر می دهد
طولی نکشید که عده زیادی جلو دربار جمع شدند و همه ادعا کردند که دزدند
پادشاه گفت : به این سادگی ها هم نیست دزد ما نشانی هایی دارد
جمعه دید وقتش رسیده خودش را آفتابی کند و سر شنبه و سر شتر و سر پیرزن و سکه ها را ورداشت و برد گذاشت پیش پادشاه و گفت : این سر برادرم که به خزانه زده بود؛ این سر شتری که با بار طلا و جواهر گم شد؛ این سر پیرزنی که دنبال گوشت شتر می گشت و این هم سکه هایی که ریخته بود تو کوچه و خیابان
پادشاه انگشت به دهان ماند و گفت : اگر تو همه دنیا یک دزد درست و حسابی پیدا شود, همین است
و دستور داد جمعه را گذاشتند تو ترازو و برابر وزنش طلا و جواهر کشیدند و دادند به او
صبح به سختی از خواب بیدار می شوید. رادیو را روشن می کنید:
"به به...! چه روز قشنگی است امروز. یک روز عالی! دوستی می گفت..."
اما شما معتقدید که امروز، روز بسیار زشت و چرت و پرتی است. دوست آن گوینده هم غلط کرده که گفته هوا بهاری است. اصلا غلط کرده هر کسی درباره امروز حرف زده! یکی از دلایل ناراحتی تان این است که از اصلاحات متنفر هستید و امروز مجبور هستید که ریش تان را مرتب کنید. ماشین ریش تراش را بر می دارید. با عصبانیت جلو اینه حمام می ایستید و علیه خودتان شعار و فحش می دهید. ناگهان ماشین ریش تراش از مسیر منحرف می شود و قسمتی از ریش تان را می زند. می خواهید ریش بلند خود را کوتاه و همسطح قسمت خراب شده کنید. ولی آن قسمت سه تیغه و صاف شده است. به ناچار کاملا اصلاحات می کنید. در آخر هم کرم
"افتر شیو" پسرتان را به صورتتان می مالید امروز کنفرانس مطبوعاتی دارید. شما رئیس اداره ای هستید که اگر با آن قیافه دیده بشوید، فاجعه رخ خواهد داد. تصمیم می گیرید با منشی خود تماس بگیرید و جلسه را کنسل کنید. ولی بهانه ای برای این کار ندارید. از طرفی نیز مطمئن هستید که اگر همسرتان قضیه را بفهمد، آنرا همه جا پخش می کند. چون برادر بی سواد و معتاد او را در اداره مدیر یکی از بخش ها کرده اید ولی حالا پسرعمویش را استخدام نمی کنید. همسرتان قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. به ناچار تصمیم
می گیرید که بلایی سر خودتان بیاورید تا آن را بهانه کنید و تا ریش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشوید. به آشپزخانه
می روید و کارد را بر می دارید. ولی نمی دانید آن را به کجایتان بزنید. می ترسید که از شدت خونریزی بمیرید. از طرفی هم مطمئن هستید که در هر حال اگر با آن شکل و شمایل به اداره بروید، به زودی مجبور به خودکشی خواهید شد. فکر می کنید مسموم شدن هم خوب است. در یخچال به دنبال یک ماده خوراکی می گردید که تاریخ مصرف آن گذشته باشد. ولی همه چیز را تازه خریده اید. از فکر مسموم شدن هم بیرون می ایید. فکری به ذهنتان می رسد. با خودتان فکر می کنید که می شود یک جایی از بدن خود را عمل جراحی کنید. اینجوری در بیمارستان بستری می شوید و کسی را به حضور نمی پذیرید. با یکی از دوستانتان که پزشک است تماس می گیرید. او عمل آپاندیس را پیشنهاد می کند. شما قبلا این کار را کرده اید. به دکتر می گویید که دوران استراحت پس از عمل جراحی باید به اندازه ای باشد که ریش تان در این مدت در بیاید. دکتر می گوید که چون کاملا سالم هستید تنها دو راه دارید. زایمان کنید، یا مثل
مایکل جکسون عمل کنید. از دکتر خداحافظی می کنید. تصمیم می گیرید که سکته قلبی کنید. برای این کار باید حسابی عصبانی بشوید. به منزل مادر خانم تان زنگ می زنید و هر آنچه که در این چند سال نگفته اید را می گویید. سپس گوشی تلفن را می گذارید و تلفن را از پریز می کشید. بجای عصبانی بودن احساس سبکی می کنید. کنفرانس مطبوعاتی تا دو ساعت دیگر شروع می شود. تنها یک راه برایتان باقی مانده و آن این است که در مسیر اداره تصادف کنید. پشت چراغ قرمز توقف کرده اید. بیلبورد سر تقاطع را نگاه می کنید. تبلیغ یک کرم مو بر صورت است که برای همیشه موها را از بین می برد. خنده تان می گیرد. شیشه کرم برایتان آشنا است. شبیه کرم "افتر شیو" پسرتان است. دقت می کنید و متوجه می شوید که خودش است. صورت صاف تان را در اینه می بینید و فریاد می زنید:
- خوشگل...!!!...
راننده خودرو کناری فکر می کند که به همسر او متلک انداخته اید. با عصبانیت می گوید:
- الان خوشگل را نشانت می دهم!
سپس پیاده می شود و به طرف اتومبیل شما می اید. گاز می دهید و فرار می کنید. او هم به دنبالتان می اید. تعقیب و گریز آغاز
می شود. نمی توانید از دستش فرار کنید. در یک خیابان ناگهان متوجه می شوید که پشت سرتان نیست و گم تان کرده است.
می بینید که ورودی یک پارکینگ باز است. داخل آن می پیچید و تصمیم می گیرید که مدتی در آنجا بمانید تا مطمئن بشوید که راننده عصبانی شما را گم کرده است. یک گوشه از پارکینگ پارک می کنید. سرتان را روی فرمان می گذارید و نفس راحتی
می کشید. کسی به شیشه می زند. نگاه می کنید. نگهبان اداره است. شما را بدون ریش نمی شناسد. راننده آن خودرو که تعقیب تان
می کرد خبرنگار است و با همسرش برای شرکت در کنفرانس مطبوعاتی شما به اداره تان می اید.
( وقتی دخترها گربه می کشند ! )
توی باغچه دانشگاه گربه بیچاره ای بود که بعضی از دختر خانم های دانشجو از اول مهرماه تا همین چند روز پیش با گربه های توی فیلم های خارجی اشتباهش گرفته بودند . بیچاره را بدجوری می چلاندند . اصلآ ما بروبچز مذکر هر وقت وارد دانشگاه می شدیم یکی از همین دختر خانم های مذکور یا چند نفری ! گربه بیچاره را بغل کرده بود ند و درحالی که در کمال آرامش نوازشش می کردند ـ بهش از غذاهای دانشگاه می دادند غذاهایی که حتی خودشان هم راضی به خوردنش نبودند! اینها مقدمه ای بود برای اینکه بگویم چند روز پیش جسد گربه بیچاره توی باغچه افتاده بود ! ما هم که روزشماری می کردیم تا همچین اتفاقی بیفتد بعد از گرفتن عکس از جسد گربه خدا بیامرز توی مجله دانشگاه ( در صفحه طنز نون ! ) برایش آگهی ترحیم چاپ کردیم و تحلیلمان هم از قتل مشکوک گربه دانشگاه ( تهران مرکزی ) این طوری بود :
(۱) : آغوش دختران دانشگاه بازه حیای گربه کجا رفته ؟!
(۲) : دخترها به جون گربه هم رحم نمی کنند! (پسرها بیشتر مواظب خودشان باشند!)
(۳) : بی خود نیست که می گن توی غذاهای کوفتی دانشگاه کافور می ریزن !
(۴) : و البته بعضی از شواهد نشان می دهد که چون گربه مرحوم در روزهای آخر عمرش با دخترها قهر کرده بوده و حتی نزدیکشان هم نمی شده دخترها اینطوری ! کشتنش ... که از این آخری نتیجه می گیریم یا نباید با دختری دوست شد و یا اینکه باید تا آخر عمر بیخ ریش نداشته شان بود !
اگر شوهر آدم برنامه نویس باشد...
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
تشبيه دبيرستان به فيلم ها و سريال ها:
مدرسه ما : پايگاه جهنمي
خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي
نمره بيست : افسانه آه
مدير مدرسه : زن 6 ميليون دلاري
شوخي با مدير : بازي با مرگ
روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
امتحان : شايد وقتي ديگر
روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه
نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت زنگ آخر : آرايشگاه زيبا امتحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه جاي سيلي معلم : دايره سرخ دبير تربيتي : پاك باخته صفر هاي پشت سر هم : برج مينو اعتراض براي نمره : شليك نهايي حياط مدرسه : پارک ژوراسيک زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه شوراءدبيران : جنگ نفتکشها ناظم : پليس آهني کنکور : بالاتر از خطر ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها نگاه معلم : بگذار زندگي کنم دانشگاه : سرزمين آرزوها خارج از مدرسه : آن سوي آتش بحث با مدير : فرياد زير آب شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي پاي تخته : زير تيغ ديكتاتوري معلم : مزد ترس منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني وراجي سر كلاس : مجوز مرگ آخر كلاس : بهشت پنهان مبصر كلاس : افعي بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس دبيران مدرسه ما : تبعيدي ها اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم سايه دبير تربيتي : سايه شوگان دفتر دبيران : خانه ارواح نمره ده : شانس زندگي اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها دستشويي : اطاق گاز سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي اخراجي ها : بينوايان رفتن به دانشگاه : هدف سخت دفتر مدير : کلبه وحشت صاحبان نمره زير ده : سربداران كيف هاي دانش آموزان : محموله ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل كلاس خصوصي : وعده پنهان زنگ ادبيات : نان و شعر دفتر ناظم : محكمه عدالت حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه
__________________
«مطالعه اين ژانر وحشت براي كليه معلماني كه از بيماريهاي قلب و اعصاب رنج مي برند مطلقا ممنوع مي باشد!!!»
زنگ اول: آزمايشگاه شيمي
طبق روال معمول پس از خواندن حمد و سوره و حلال خواهي از رفقا با گرفتن رخصت از حضرت عزرائيل در مواضع از پيش تعيين شده خود براي انجام آزمايش بي نهايت مصرف كوه آتشفشان قرار گرفته و بارمز « يا همگي اسيد شده يا سرانجام اسيد خواهيم ساخت » آمادگي خويش را جهت بازي در سريال دنباله دار « بچه ها مواظب باشيد » آقاي ايمني يعني جناب دبير آزمايشگاه شيمي اعلام نموديم. هنوز مدتي از حضور ما در آزمايشگاه نگذشته بود كه ناگهان احساس كرديم، هواپيماهاي آمريكايي به جاي آنكه بمبهاي خود را بر روي عراق خالي كنند، آزمايشگاه شيمي دبيرستان ما را با لابراتوارهاي تهيه بمبهاي شيميايي بغداد اشتباه گرفته و در صدد تخريب و انهدام آن بر آمده اند اما پس از آنكه سر و صداي فريادها و عربده هاي دانش آموزان و نصايح و وصاياي قبل از مرگ مسئول آزمايشگاه فروكش نمود، كم كم متوجه شديم كه اي دل غافل، پايگاه جهنمي مذكور، نه صحنه جنگ استالينگراد بوده و نه مورد تهاجم نيروهاي متفقين قرار گرفته بلكه طبق معمول وسايل غير استاندارد و سهل انگاري و بي دقتي دبير آزمايشگاه كه متأسفانه يا خوشبختانه يادش رفته بود عينكش را همراه خود بياورد باعث شده بود كه ما كماندوها و جانفداهاي خط مقدم جبهه آزمايش و تحقيق در راه اشاعه و تحقق آرمانها و ارزشهاي والاي شيميايي « پدر مندليف و خاله مادام كوري »، به جاي آنكه دي كرومات پتاسيم را ذوب نماييم، خود همچون سود سوز آور به سمت آزمايشگاه ابدي در حال تصعيد شدن قرار بگيريم!
زنگ دوم: فيزيك
ابتدا دبير فيزيك ضمن تبريك موفقيتهاي دانش آموزان ايراني در المپياد جهاني « دار قوز آباد » با صداي بلند و خروشان اعلام نمود كه قبولي در چنين ميادين بين المللي به هيچ وجه ربطي به هيجده نوزده ساعت درس خواندن، كلاس هاي خصوصي و تضميني و تقويتي رفتن و برنامه ريزي هاي پنج ساله اول و دوم نداشته، ندارد و نخواهد هم داشت! بلكه موفقيت در اين گونه مسابقات فقط و فقط مرهون سه چيز مي باشد و بس: توكل بر خدا. رضايت پدر و مادر و عينك هاي لنزي يا ترجيحا ته استكاني برچشم داشتن !! در ثاني، خداي نخواسته اين تفكر كثيف و آلوده نبايد به اذهان مغشوش و كله هاي پوك شما دانش آموزان بخت برگشته نظام « قبلا جديد، بعدا قديم » خطور نمايد كه بچه هاي المپيادي و نفرات برتر كنكور سراسري درس زياد مي خوانند و از فرط خر خواني كردن، ضغف و غش كرده و دكتر بالاي سرشان مي آيد. نخير! اصلا و ابدا، اين تهمتها و افتراها به ايشان نچسبيده و دروغ محض مي باشد، چرا كه آن فرهيختگان نيك سيرت با بهره وري از هوش سرشار، استعداد خدادادي و نبوغ كم نظير و محيرالعقولي كه به واسطه ارتباطات ذهني و تله پاتي هاي فركانسي با ارواح طيبه اجداد پدري و مادري خويش يعني « نيوتن و انيشتين» كسب نموده اند، مي توانند بدون صرف هزينه هاي سرسام آور و كمترين دغدغه خاطر به كليه افتخارات علمي نايل آمده و صد البته به همين بهانه با نگاهي گذرا به برنامه زندگي مدال آوران المپيادي و عكسيهاي كنكور سراسري با كمال تعجب و حيرت بدين نكات ارزشمند و جالب دست خواهيم يافت كه آنان در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز فقط يك ربع ساعت براي قبولي در آزمونهاي خود به خواندن كتابهاي « عموگاليله در زندان الكاتراس » و « ماجراهاي بابا نيوتن و سيب كرم زده » اهتمام ورزيده و بقيه اوقات روز را به اللي يللي كردن با رفقا، متراژ نمودن خيابانها و شمردن سنگفرشهاي بوستانها و پاركها و در نهايت پشت تلفن هاي عمومي كشيك دادن و كافه گلاسه و پيتزا صرف كردن، گذرانده تا آنجا كه به خاطر افراط در خوشگذرانيها و جواني كردنهاي بيش از اندازه اين عزيزان نابغه، روانپزشكان ناچار شده تا براي پيشگيري از ابتلا به انواع بيماريهاي روحي ــ رواني من جمله اسكيزوفرني، روان نژندي و روان پريشي به عنوان داروي مسكن، گوش كردن كنسرتهاي مجاز « گرگ ناقلا و خرگوش بلا » و تماشاي برنامه هاي مفرح، جذاب و برفكي صدا و سيما به مانند سيماي خرد سالان،* ويدئو كليپهاي پندآموز « تنسي تاكسيدو هرگز معتاد نمي شود » و « خان جون ! من دلم زن مي خواد » و سريالهاي تا ابد دنباله دار « سالهاي دور از برنج و تربچه » ، « بزبز قندي! اسبت كجا مي بندي »، ماجراهاي شنگول هلمز و منگول پوآرو » ، « زي زي گولو متهم مي كند » و « بي بي سالار » را تجويز نمايند! و هزار البته براي اثبات گفته هاي بنده حقير نيز مي توانيد به مصاحبه هاي جور واجور اين بزرگواران با هفته نامه « پيك زجرش » كه با آن لبخندهاي نمكين و مليحشان قند را در دل ما معلمان آب مي كنند رجوع كرده تا بفهميد كه براي پيروزي بر غولهاي يخي و ديوهاي پوشالي به مثابه كنكور سراسري و المپيادهاي جهاني تنها عنصري كه از كوچكترين ارزش و اهميتي برخوردار نمي باشد.
همانا حربه وقت و عامل پشتكار و جديت بوده است. به گونه اي كه شعار هميشگي آنها در مقابله با مشكلات فقط در اين جمله كوتاه خلاصه مي گردد: زكي! وقت خاكه قند هم نيست چه برسد به اينكه طلا باشد؟! به هر تقدير پس از پايان يافتن هنرنمايي دبير فيزيك در كمدي كلاسيك « اسكادران چاخان » در حاليكه همگي روي به درگاه خداوند به خاطر آمرزش و مغفرت ارواح خبيثه و سرگردان « جناب نيوتن و دارو دسته اش » كه در طبقه هفتم جهنم به احتمال قريب به يقين تاكنون به افتخار هم سلولي شدن با جنايتكاران جنگي دنيا همچون هيتلر، موسوليني، ميلوسوويچ و چنگيزخان مغول نايل آمده اند، دعا و نيايش نموده و به عنوان حسن ختام زنگ دوم، پيش از اينكه بفهميم ارشميدس زن بود يا مرد با نوشتن يك كرور فرمول عتيقه و زير خاكي متقلق به كتب هشتصد سال قبل از ميلاد دايناسور صلاح را بر آن ديديم كه يادگيري فيزيك را به بعد از ساعات مدرسه در آموزشگاههاي علمي « آينده نازان » ، « منشور چالش » ، « خودكار چي » ، « راهيان پرورشگاه » و « بازندگان » محول كرده و بقيه انرژي و قواي بدني خود را براي زنگ بعدي ذخيره نماييم!!!
زنگ سوم: ادبيات فارسي
دبير ادبيات هنوز از گرد راه نرسيده با لبخند آكبند مدل ژكوندي درست به مانند مجري هاي تازه به ميكروفون رسيده تلويزيون، ششصد هفتصد بيت از اشعار حافظ، عطار، سعدي را براي ما بلغور نمود. سپس يك سير تمام به خاطر مراحل غير قانوني طلاق بيژن از منيژه، ضرورت تجديد فراش خسرو پس از مرگ شيرين و فوايد ازدواج موقت ليلي و مجنون آبغوره گرفته و به پدر بي فكر و خوش خيال اسفنديار فحشها و ناسزاهاي اصيل پارسي نثار نموديم كه چرا چشمهاي پسرش را « بيمه بدنه » نكرده بود تا در برابر رستم انحصار طلب ضد ضربه شود! سرانجام جناب استاد به نقش آفريني در سريال « آيينه عبرت » خاتمه داده و با نگاهي حاكي از درد و رنج و افسوس انگار كه شب اول قبر يادش افتاده باشد با آوايي بلند تهديد آميز از بر باد رفتن نسل جوان امروزي به سبب غوطه ور شدن در منجلاب فساد و تباهي سرايت كرده از غرب خيلي وحشي لب به گله و شكايت گشوده و بعد از سركوب بي رحمانه گروهكهاي رپ، وسپ، هوي متال، زومبي، اسپايدر و اسكارپيون به يكباره تمامي كاسه كوزه ها را بر سرلئوناردو دي كاپريوي معتاد، قمار باز و هرزه و جيمز كامرون پول پرست و خائن شكسته كه با غرق كردن كشتي تايتانيك در اقيانوس آرام علاوه بر آنكه آرامش و آسايش دريازيان محترم آن خطه آبي رنگ را بر هم زده و موجبات آلودگي زيست محيطي اقيانوس را نيز فراهم نموده اند بلكه دامن هنر برتر از گوهر پديد آمده را نيز لكه دار ساخته و از طريق جريحه دار نمودن حرمت عشق، قلوب عشاق واقعي همچون رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و خسرو و شيرين را به بازي گرفته تا آن جا كه شكسپير، گوته، ژول ورن، مولوي، فردوسي و رودكي از داخل قبر فرياد بر آورده اند: « آهاي نامرداي هاليوودي! اگر يك جو غيرت توي اون وجود كثيفتون پيدا نمي شه، لااقل جسد فتوژنيك جك از پشت خنجر زن يك لاقبا و جسد فتو مدل رز بي حياي سنت شكن نامزد قال گذار » را از اقيانوس آرام بيرون بياوريد تا مبادا كمال همنشيني با رفقاي ناباب در مرام كوسه ماهي ها، *نهنگها و دلفينهاي اقيانوس نيز اثر كرده از فردا پس فردا « نامزدهاي دريايي » هم هوايي شده و به فكر اعمال ... خلاف عفت دريايي بيفتند! در پايان گفتمان نيز جناب دبير ادبيات پس از آن كه تز مبارزه با تهاجم فرهنگي غرب را ازدواج موقت در سي صد سالگي و ازدواج دائم در سن يك سالگي تشخيص داده و در بيان ضرورت به راه اندازي فوتبال دستي، روروك سواري و كشتي چوخه بانوان قلمفرسايي نموده و تأكيد ورزيدند، با اظهار تأسف از حذف زد هنگام تيم ملي فوتبال اميد زير نود سال در مسابقات جام حلبي آباد تاتارستان و ابراز انتقاد از سازمان صدا و سيما و به خاطر استفاده ابزاري از پفك نمكي « پيشي نشي »، كرم « كپك »، خمير دندان « جادوگر »، دسر زعفراني « خاله »، مايع ظرفشوئي « خلي » و غذاي كودك « بابانا » ضمن ارائه راهكارهاي مفيد و ضربتي براي حل بحران آب در سياره اورانوس، كاهش قيمت ماكاروني و لنگه كفش در حبشه و اعتصاب كاركنان صنايع معظم لواشك سازي در بوركينافاسو از سازمان سنجش آموزش كشور كه با اختراع و ابداع انواع و اقسام « كنكورهاي جوان مرگ كن و والدين دق كن » به شيوه و سبك و سياق « اعتراف نامه هاي عهد سقراط و شوكران »، روي بسياري از المپيادها و آزمونهاي تخصصي جنگلهاي آمازون، موزامبيك، جمهوري داغستان و صحرا
در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵طبقه بودکه دختر ها به
انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید
کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن
در طبقه اول نوشته بوداین مردان شغل خوب
و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری
بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی
و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م طبقه بالاتر چه جوری؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و
چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز
ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟
طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی
چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود کمک می کنند هدفی عالی در زندگی دارند.
دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه پنجم
طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و
از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،* آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،*دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،*آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،* 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،* چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،*اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!*شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:*گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، *ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
کپی رایت:ایده این مطلب از اخرین شماره همشهری جوان گرفته شده است.(قسمت رویدادهای هفته) با توجه به اینکه اکثر ما در کودکی عشق این بازیها را داشته ایم. این مطلب رو با تغییراتی در متن اینجا میارم:
با توجه به اینکه رشته کارشناسی بازیهای رایانه ای در مراکز اموزش عالی کشور ایرلند ایجادشده و با توجه به اظهار نظر متخصصان که دروس دانشگاهی ما 40سال از دنیا عقب است .واحدها و دروس این رشته در صورت ورود به کشور ما عبارت است از:
واحدهای پایه:
1- اشنایی با اتاری.2-اشنایی با کمودور.3- اشنایی با میکرو.4-انجام بازی قارچ خور و کشتن اخرین اژدها.
واحدهای عمومی:
1-حفظ کتابچه کد ورمز بازیها.
2-بیوگرافی غولهای مرحله اخر بازیها.
3- تاریخچه اتاقهای مخفی بازیها .
واحد ورزش:
تقویت انگشتان دست جهت زدن سریع رمزهای بازی مورتال کمبات و...
واحدهای تخصصی:
1-اشنایی با کنسول سگا.
2- بازی شورش در شهر 1و2و3.
3- بازی مورتال کمبات 1و2و3و4.
4- بازیهای فوتبال سوپر نینتندو.
5- بازی کلانتر و...
واحدهای عملی و کارگاهها:
1- نحوه باز وبسته کردن دسته های ابگوشتی اتاری.
2-نحوه کار بادسته های نوین خلبانی.
3-نحوه فوت کردن واب دهن مالیدن به قسمت انتهایی فیلمهای کنسولها زمانی که سیستم بر اثر بازی زیاد داغ کرده و هنگ می نماید.
4-روش باز کردن فیلمهای بازی کرایه گرفته شده و عوض کردن انها با بازیهای سطح پایین.
5- انواع روشهای تقویت انتن تلویزیون جهت دیده شدن صفحه تلویزیون هنگام انجام بازی در تلویزیون پسر همسایه تا کمی بسوزد.
6-اشنایی با تفاوتهای نوار کمودور با نوار صوت.
واحدهای اختیاری:
1- تاریخپه بازیهای نینتندو.
2-بررسی و مقایسه گرافیک کنسولهای بازی.
دوست داری با کلاس بشی ؟ ( جالب و خنده دار )
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!
ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟
فيلمهاي در حال اكران :
-به خاطر 1 ليتر بنزين
- من ترانه 1000 ليتر بنزين دارم
- رستگاري قبل از ساعت 12 امشب
- رايحه خوش بنزين
- ب مثل بنزين
-علي بنزيني
- بنزيني ها
- بازي بنزين
- مرد بنزيني
- پسر بنزين فروش
- دو كارت با يك بنزين
- بنزين فصل
- مي خواهم بنزين بزنم!
- ديشب بنزين زدم آيدا
- سفر به پمپ بنزين
- بازگشت بنزين
- از ميدون تا پمپ بنزين
- دزدان بنزين
- سالهاي سهميه بندي
منبع : وبلاگ بن بست شلوغ
به يابنده (( نماهاي گم شده )) جايزه نفيس داده مي شود !!!
از باب فضولي چند تن از هنر دوستان آسمان جل ديگه جمع شدند و شروع كردند به ور رفتن به سينماي ايران از آنجا كه سوادشان قد نمي داد كه وارد مباحث خيلي حرفه اي و فلسفي شوند پاشون رو تو كفش بزرگترها نکردند و مثل بچه هاي آدم به اندازه سواد نداشته شون كار كارشناسي انجام دادند . ما هم گفتیم واسه که به شما ها روحیه بدیم .... اونا رو به سمع و نظر شما سینما دوستان برسونیم.
حالا ببینین چیكار كردن ؟؟؟
هيچ چي سينما رو بخش تجزيه كردن !!!
سي نما -- اول س ......
همین جوری که بخش می کردن به نتایج جالبی رسیدن که مشاهده می فرمائین.
يك رابطه بسيار اقليدسي در ماجرا پيدا كردم ربطه اي بسيارپيچيده كه به عقل هيچ بشر سينمائي نمي رسيد !!!
سي نما = 30 نما = سي تا نما
بعد فورا گروه مورد بحث را گماشتند تا راز اين نما هارا بيابند
(( آن زبانها بسته ها هم به عشق ديزي دو نفره اي كه قرار بود به عنوان جايزه نفيس بگيرند و به عنوان ناهار اين سنبل با ارزش سينمائي را نوش جان كنند اطاعت كردند ))
و اينطور بود كه روز بسيار جذابی شروع کردند کاغذ و قلم بحث و جدل و كلي از شاهكارهاي سينماي ايران همه و همه به كار آمدند و تا اين نماهايافت شدند :
1 - نمايي از پسران خوش لباس با موهاي ژل زده
2 - نماي از دختران بد تركيب ( اما واقعا خوش گريم ) زرنگ و پولدار
3 - نمايي از پيرمردان درويش صفت و ناصح مرام ( البته بسيار عاقلو پر تجربه )
4 - نمايي از پيرزن هاي غرغرو و خرافاتي و دهن بين ( در اكثر موارد)
5 - نمايي از محل هاي كه صاحبان اصلي آنها هم از شدت گرسنگي و تشنگي در حال كوچ كردن مي باشند . و به راستي كه تصوير جهنم را در ذهن مصور مي كنند .
6 - نمايي از بچه هاي دماغو در حال گريه و زاري و درگيري شديد به مگس و پشه
7 - نمايي كه فقط مخصوص نخبگان و افراد تيزبين مي باشد :
رابطه بسيار پيچيده و چند جانبه و در بعضي موارد تار عنكبوتي (( مثل رابطه گياه گزنه و گل شقايق )) بين شخصيتهاي داستان و ميز و صندلي و ساير اساس و ادوات صحنه !!!
8 - ...
همين چند تا نما را هم كه پيدا كردن اذعان دارند که پدرشان درامد !!
اين زبان بسته ها انقدر به مخشان زور آوردند كه رنگشان مثل لبو سرخ شده بود
حالا تصمیم گرفتیم نتایجشونو اینجا به ثبت برونیم ببینیم میتونیم ذهن کپک زده (ببخشین خاک خورده ) بعضی ها رو فعال کنیم.
بقيه جايزه ها رو هم ميديم به كسي كه ادامه راه اینا رو بره
خوب بسم الله. ببینم چه گلی به سر سینما و سینما دوستان میزنین.
ویژگیهای پسران باکلاس
یک: برداشتن ابرو به مقدار کافی
دو: کشیدن سیگار به همراه چوب سیگار
سه: بحث در مورد انتخابات ریاست جمهوری امریکا
چهار: نگرفتن ناخن های انگشتان دست
پنج: بی اطلاعی از تماشای برنامه تلویزیونی
شش: گوش دادن موسیقی بدون کلام
هفت: نوشیدن نوشابه های انرزی زا
هشت: اظهار
نه: عدم تمایل به ازدواج
ده: تظاهر به عصبی بودن
و...
(تمامی این مطالب به طنز و شوخی بود)
آداب و رسوم :: می دونید تفاوت فرهنگ ما ایرانیها با اروپاییها چیه؟!
در اروپا اگر بچه يك خانواده در يك مهماني گلدان 1500 دلاري صاحبخانه را بشكند ؛ صاحبخانه خيلي راحت 1500 دلار را از مهمان بيچاره مي گيرد ولي اگر در ايران اين اتفاق بيافتاد صاحب خانه بايد 1500 دلار به مهمان بدهد تا بچه را از شكستن بقيه ي گلدانها منصرف كند ...
در ايران اگر كسي كادو ندهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو ارزان بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو كوچك بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو بزرگ بدهد مي خواهد پز بدهد ؛
اگر كسي كادو گران بدهد ولخرج است ...
اما در اروپا مهم نيست كسي كادو بدهد يا ندهد ...
دراتوبوسهاي ايران اگر كسي كتاب بخواند ؛ بچه مثبت است ...
اگر كسي آهنگ گوش كند بچه منفي است ...
اگر كسي با تسبيح بازي كند ؛ بسيجي است ...
اگر كسي سيگار بكشد ؛ خلافكار است ...
اما دراتوبوسهاي اروپا كسي به كسي دقت نمي كند ...
در اروپا اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي مهمان را از خانه بيرون مي كند
اما
در ايران اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي از خانه بيرون مي رود
در ايران اگر پسري به دختري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر پسري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به دختري فكركند ؛ عيب است ...
اما در اروپا اصلاً فكر نمي كنند ...
انواع جستجو (search) اينترنتى !!
جستجوهای اینترنتی عمدتا به دو دسته ی اخلاقی و غیر اخلاقی یا به عبارت بهتر «غیر اخلاقی و اخلاقی» تقسیم می شوند !!
1) جستجوهای غیر اخلاقی:
الف) جستجوی تصاویر غیر اخلاقی(47%): رده ی سنی 11 تا 16 سال/ عباراتی که معمولا مورد جستجو قرار می گیرند: [مشترک گرامی! دسترسی به این قسمت از متن امکان پذیر نمی باشد!!]
ب) جستجوی ویدئو های غیر اخلاقی(43%) این نوع جستجوها غالبا توسط سه گروه زیر انجام می شود:
گروه اول: ایرانیان مقیم خارج که از موهبت خطوط پرسرعت اینترنت بهره مند هستند گروه دوم: خارجیان مقیم ایران که فکر می کنند از موهبت خطوط پرسرعت اینترنت بهره مند هستند! البته بعد از مدت کوتاهی دو سنتی شان (دو ریالی خارجی ها!) می افتد!!!
گروه سوم: کودکان 7 تا 11 سال که نمی دانند خطوط پر سرعت یعنی چه و شاید اصلا نمی دانند سرعت یعنی چه! عباراتی که معمولا مورد جستجو قرار می گیرند: [مشترک گرامی! دسترسی به این قسمت از متن امکان پذیر نمی باشد!!]
2) و اما جستجوهای اخلاقی:
الف) جستجوهای غیر اخلاقی نا گزیر(5%): این عده از جستجوها، جستجوهایی هستند که شخص بدون نیت قبلی و بدون قصد لذت، انجام می دهد ولی نتایج جستجو ... بعله! (به همین خاطر است که می گویند وقتی به قصد جستجو وارد اینترنت می شوید حواستان باشد کسی به مونیتورتان زل نزده باشد!) عباراتی که معمولا مورد جستجو قرار می گیرند: تاریخچه ی لاستیک، قیمت شلغم صادراتی، آگهی استخدام، رزرو اتاق در مسافرخانه، هرمنوتیک و ...
ب) جستجوهای علمی(0.000001%): در عالم فقط دو نفر هستند که اقدام به جستجوی علم در اینترنت می کنند. یکی بنده و دیگری شما! ( آره ارواح جدمان! ) عباراتی که معمولا مورد جستجو قرار می گیرند: علم، دانش، دوباره علم!
ج) جستجوهای زنانه (5.999999%): نخیر! اشتباه نکنید! ما اینقدر بی فرهنگ و بی ادب نیستیم که پته ی نسوان و بانوان محترم را بریزیم روی آب! فقط به بیان قسمتی از جستجوها که منع اخلاقی ندارند بسنده می کنیم. این دسته از جستجوها معمولا توسط نو عروس ها و البته گاهی کهنه عروس ها انجام می شود. عباراتی که معمولا مورد جستجو قرار می گیرند: طرز تهیه ی قرمه سبزی، طرز تهیه ی قرمه سبزی بدون سبزی، چگونه صاحب النگو شویم؟، روش های تعویض پوشک بچه، طریقه ی خفه کردن بچه ی زر زرو، طریقه ی خفه کردن شوهر زر زرو، طریقه ی خفه کردن مادر شوهر زر زرو، چگونه بفهمیم شوهرمان دو شلوار دارد!
نتایج: 1) به طور کلی سنین 16 به بالا اقدام به جستجوهای غیر اخلاقی نمی کنند چرا که روش استفاده از ************* و **************** را می دانند !!!
2) به طور کلی جستجوهای اینترنتی و به خصوص جستجوهای غیر اخلاقی اینترنتی یکی از مظاهر جامعه ی متمدن و توسعه یافته است. امید آن می رود که تا پایان برنامه ی دویست ساله ی توسعه، ملت شریف ایران بتوانند به سطحی از فرهنگ نایل آیند که دیگر برای مقاصد اخلاقی جستجو نکنند! هرچند به نظر می رسد با این روند رو به رشد تا پایان سال جاری به این هدف ارزنده خواهیم رسی
لغات از ديدگاه ايراني ها
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميدانند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
آقايي كه به خاطر تصادف يكي از پاهايش شكسته وارد اورژانس شده و از بد حادثه در اورژانس فقط يك انترن(ترجيحآ دختر) مشغول انجام وظيفه است ميكروفن هايي كه توسط ماموران ما در محل كار گذاشته شده بود مكالمات اين دو را ثبت كردند.
_ انترن:بيمار محترم به خاطر اين كه بيمارستان ما را براي محل مرگ خود انتخاب نموديد به شدت سپاسگزارم.
_ مريض:آاااااااااااااااااخ… …..آااااااااااااااااااااا اخ……….
_ بيمار محترم همان طور كه مي دانيد فريادهاي شما مخل آسايش ساير بيماران است لطفآ با صدايي ملايمتر به گفتن آخ مبادرت ورزيد.
_ تو هر وقت كه………..ملايم بگو آخ…….آاااااااااااااااااا �ااااخ(به خاطر جلوگيري از هرگونه بد آموزي به جاي برخي از الفاظ از نقطه چين استفاده شده!)
_ شما در محيط بيمارستان ملزم به رعايت شئونات اخلاقي هستيد.
_ يكي به من كمك كنه من دارم مي ميرم
_ شما اصلآ نگران نباشيد من براي نجات شما از چنگال مرگ از هيچ تلاشي فروگذار نخواهم بود.
_ ده ….. پس زود باش
_ به گمانم در حال حاضر من بايد علائم حياتي شما را چك كنم.
_ آاااااااااااااااخ
_ علائم حياتي خود به چند بخش تقسيم مي شود كه اولين مورد آن علائم تنفسي است و علائم تنفسي خود به چهار قسمت صبر كن ببينم سه قسمت بود يا چهار قسمت.
_ تو داري چي كار مي كني من دارم از درد مي ميرم
_ اجازه بده (انترن خطاب به خودش)اَه چند بخش بود همين ديروز خوندمشا دوباره يادم رفت بايد برم جزوه مو از پاويون بردارم ببينم چند بخش بود!)) هي تو يه خورده دندون سر جيگر بذار من زود بر مي گردم.
_ كجا؟؟ آااااااااااااخ
يك ربع بعد
انترن: مي گم كه من الآن فهميدم ديروز جزوه مو دادمش به مريم البته مريم ازم گرفته تشا به زورم گرفت نمي خواستم بهش بدم آخه سر كلاس دكتر عليان
مريض: آااااااااخ فك كنم پاي من الآن كنده مي شه
_ نترس كنده نمي شه حالا من به مريم زنگ مي زنم…… الو…الووو…مريم…الو… صدات نمياد…الووووو، خره زودباش بيا اين جا يه پسره س اين قد خوش تيپه كه نگوو زود بيايا باي باي…. حالا تا اين مريم بياد چه كار كنم يه جوري بايد سر اين و گرم كنم، هي تو! به سئوالاتي كه من مي پرسم براي بالا رفتن تجربياتم جواب بده تا از آن براي خدمت به ديگر بيماران بهره ي كافي ببرم. شما تا كنون چند بار تصادف كرده ايد؟
_ همون قدري كه تو……
_ يعني دو بار! تو از كجا مي دوني من چندبار….
_ آخه خودم هر دوبار…….
_ نخيرم تو كه نبودي
_ آاااااااخ پاااااااااااااااام
_ حالا به اين سئوالام پاسخ بده شما معمولآ وقتي از منزل به سمت بيرون راهي مي شويد لباس هايتان خاكي و صورتتات زخم و زيلي است؟
_ آاااااااااااااااخ يكي بياد من و از دست اين ديوونه نجات بده!
_ اِ انگار مريم اومدش سلام مريم
مريم:سلام نسرين
نسرين:جزوه ها رو آوردي
مريم:كدوم جزوه ها
نسرين:همونا كه بهت گفتم ديروز برده بوديش مي خواستم ببينم براي چك كردن علائم هوشياري چي كار بايد بكنيم
مريم: نه تو چيزي نگفتي! ولي من نتام كه از رو جزوه ت برداشتم پيشمه
مريض:آخ
مريم: اين جا نوشتم هوشياري:اگر مريض به علائم دردناك پاسخي نداد بقيه شم بد خطه نمي تونم بخونم
نسرين:آهان حالا يادم اومد دكتر عليان مي گفت بايد براي اين كار يه كاري كنيم مريض دردش بياد!
مريض:آاااااخ
مريم:اين بدبخت كه همين طوريشم هي داره ميگه آاااااااااخ
نسرين:نه اين شكلي فايده نداره بايد يه كاري بكنيم تا حسابي دردش بياد
مريم:خوبه يه سيلي بهش بزنيم
نسرين:نه بيا از تخت بندازيمش پايين!!!
مريض:هي شما دارين چي كار مي كنين آااااااااااخ آااااااااااااااخ(ناگهان صداي شترقي مي آيد)
نسرين: انگار به علائم دردناك پاسخي نداد؟
مريم:آره اما داره از تو گوشاش خون مياد
نسرين:الآن بايد نبض تيروئيدشو بگيريم!!
مريم:نه اسمش كه اين نبود نبض يه چيز ديگه بود تو مايه هاي كوكائين!
نسرين:بيا سرشو بگير بذاريمش دوباره رو تخت
مريم:نبض نداره احتمالآ دچار آسيمول قلبي بود چي بود؟ از اونا شده بايد ماساژ قلبيش بديم
نسرين:من ماساژش مي دم(ناگهان صدايي مي آيد)
مريم:صداي چي بود
نسرين:انگار دنده هاش شكست!
مريم:ديگه نمي خواد تلاش كني اين مرده
نسرين:ما تموم سعيمون و براي نجات اين مريض كرديم
مريم:از اولشم پيدا بود اين مي ميره تصادف شديدي كرده بود
نسرين:آره تو جيباش و بگرد ببين نشونه اي نداره
مريم:بايد بچه ها رو خبر كنيم ببرنش سردخونه تا بوي گندش همه جا رو بر نداشته
نسرين:اين و ول كن اون بلوز مشكيه رو خريدي
مريم:آره خيلي خوشگله البته احسان اول پول نمي داد اما…..
گویند مرا چو زاد مادر اندوه به دل نهفتن آموخت
آن روز برای پول ماما ناچار اثاث خانه بفروخت
از چادر کهنه سر خویش بهر تن من لباس نو دوخت
با این همه چاه نفت ایران تا صبح چراغ ما نمی سوخت
بیچاره پدر ز شرم مادر در آتش فقر مشعل افروخت
بد بخت به جای علم و دانش بر من هنر گدایی آموخت
پس ذلت من ز غفلت اوست هم دارم و هم ندارمش دوست
حكايت:لذت زن را قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.
هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.
پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب .
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيد،جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي
درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
اي كه ازجيب شوهر بدبخت
روز وشب پول برمي داري
***
شوهر ونوكرو كلفت همگي دركارند
تاتوپول بدست آوري وماشين بخري
شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري.
[کي از چي ناراحت مي شه؟
-راننده تاکسي: بلافاصله بعد از سوار شدن بپرسيم آقا مقصدتون کجاست؟ يا اينکه براي کرايه 100تومني يه 5000 تومني بديم! البته محکم بستن در هم دست کمي از اين دو نداره!!!
- معلم يا استاد: 2دقيقه مونده به آخر کلاس بپرسيم که:استاد ميشه با عکس توضيح بدين؟
-دانشجو: امروز کوييز داريم!!!
-آرايش گر(مردانه): تيغ اصلاح منو بده ميخوام ببرم!!!
-ارايشگر (زنانه): مي مي جون(آرايشگره) شنيدي عروسي ژيلي بهم خورد؟؟ اي واي شرمنده هواسم نبود اون اينجا آرايش کرده بود!!
-سرباز(آماده اعزام): همش برات خاطره ميشه اصلا نگران نباش(مگه ميشه؟)
- سرباز(زير 3 ماه خدتم): چه قدر مونده از خدمتت؟
-سرباز(1 ماه مونده به پايان): تو که سربازي نکردي همش تو کيف بودي!!!(خداييش تا .....آدمو ميسوزونه اين حرف)
- سرباز(6ماه پس از پايان): خوب عمه بگو ببينم پادگان خوش ميگذره!!!
-پشت کنکوري: کم پيداييا !! مگه پارسال اون همه خوندي چي شد؟
-وبلاگ نويس: خوب بود به منم سربزن!!
-رئيس جمهور: ميشه از کارهاي خوب دولت قبلي رو بگين؟
-مايلي کهن: پاسور بازي ميکني؟
-سرمربي فوتبال: شما عکس با لباس ورزشي هم داريد مگه؟
-تعمير کار يخچال: آقا يه نيگاه به اين تلوزيون ما ميندازي؟
-پارچه فروش(بزاز): آقا يه 10 سانت از اين پارچه ساتن بدين!! بي زحمت کج نبريدا!!(به جان خودم بايد نيم متر ببري تا 10 سانت درست در بياد.. آي حال ميده)
-به اردبيلي بگی: مگه اونجام سرد ميشه!!
-به تهراني بگی: خوش به حالتون درامدتون زياده!!!
-به خدمات کامپيوتري بگی: آقا دستت درد نکنه ويندوز عوض کردي ميشه اون ويندوز قبلي رو بدين ببرم!!(به هیچ وجه هم کوتاه نیایین.چون نمیتونه ثابت کنه)
-به يک نوجوان: تو هنوز بچه اي
-به پسر دم ازدواج: تو اگه 60 سالتم بشه براي من بچه اي!!
-به دختر دم ازدواج: مگه ميشه چيزي گفت!!!
-مهماندار هواپيما(ترجیحا آقا): از دورصداش کنين و بگيد:من يه ني اضافه ميخوام!!
- به مامور اطلاعات: شعل شريفتون؟
- مسئول اطلاعات يه سازمان: آقا اين آگهي که چسبوندين اينجا چيه؟
- به خواننده بعد از خواندن: البته امروز سرما خورده بودين!!
-میوه فروش: سوا کردن میوه ها
-پزشک (اکثرا): به عنوان مریض باهاش دست بدین و روبوسی کنین!!!
- پزشک پوست و مو: زل بزن به کله کچلش!!
-چشم پزشک: وقي ازتن پرسيد اين(e) کدوم وريه بگو کدوم تابلو؟ وقتيم داشت برات نسخه مينوشت از دور بگو آقاي دکتر اون قطره اي که نوشتين 2تاش کن بيزحمت!!
-به تبريزي: حاج آقا ساعت چنده؟(تاکيد روي کلمه حاج آقا)
-به راننده 18 چرخ: (مراجعه شود به پاسخ دختر دم ازدواج)
اشتباه
احتمالا یكی از مهمترین تفاوتهای بین انسان و ماشین ، تفاوت در میزان تكرار اشتباهات است. وقتی یك ماشین (با یك منتق ساده) كاری را اشتباه انجام می*دهد، با تغییر منتق ، تقریبا می*توانیم متمئن باشیم (99%)كه ماشین مزكور هرگز ان اشتباه را تكرار نخواهد كرد. در مورد انسان نیز همه*ی مراحل به همین منوال است ؛ مسلا تغییر منتق، تسمیماتی است كه بعد هر اشتباه می*گیریم ؛ اما تفاوت اساسی در میزان تكرار اشتباهات قبلی است. در مورد انسان حتی با تغییر منتق (تسمیم كبری) ، با اندكی اغراق ، می*توانیم متمئن باشیم كه همان اشتباه بازهم تكرار خواهد شد !
اگه اینتور نبود ماكسیمم دفعات مراجعه*ی هر فرد به دندانپزشكی (به قسد مداوا) ، یك بار بیش نبود !
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ............ کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهـــــــــــــــــــــ ـــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!! و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!! بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد
یک انشاء سی یا سی بنویسید!
امان از دست این سیاست که در همه چیز رخنه کرده و همه چیز سیاسی شده است . از نقاشی بچه های اول دبستان گرفته تا چاله وسط خیابان ، از خوردن کتاب علوم امیر علی توسط بز نژدی(بز نژادی/نوعی بز در منطقه خوزستان) قاسم اینا تا چکه کردن مخزن آب منزل ما همه چیز بوی سیاسی میدهد و قابل پیگیری است.
نادر ، پسر کوچک همسایه ما که کلاس اول دبستان است یک نقاشی کشید که یک ماهی در کنار آب افتاده و دارد می میرد. مدیر مدرسه پدر نادر را خواست تا در مورد رابطه احتمالی این نقاشی با مسئله سیاسی کم آبی شهر توضیح دهد ! پدر نادر هم توضیح داد که منظور بچه اش اصلا کم آبی نبوده و البته بعد از برگشتن از مدرسه جنازه ی مادر نادر را گذاشت تا دیگر جلوی بچه کلاس اولی از کم آبی ناله نکند!
چاله وسط خیابان ما هم سیاسی است . مش قربون مغازه دار محله ما معتقد است این چاله و چاله های دیگر توسط عده ای افراد معلوم الحال کنده شده تا در بین مردم نارضایتی سیاسی ایجاد کند و عملکرد مسئولین پر کننده چاله ها را زیر سوال ببرد.
البته بچه ها چند شب پیش مش قربون و پسرش رستم را دیده بودند که داشتند برای رد کردن لوله گاز منزلشان از عرض خیابان روی آن گازوئیل ریخته و مشغول کندن جاده بودند !
امیر علی خوردن چند صفحه از کتاب علومش توسط بز قاسم اینا را یک مسئله سیاسی می داند! بز مذکور دقیقا صفحاتی از کتاب را خورده است که درس انرژی اتمی در آن بوده است . از آنروز هیچ کس در محله ما چشم دیدن بز قاسم اینا و حتی خود قاسم اینا را ندارد!
قضیه چکه کردن مخزن آب منزل ما هم سیاسی شده و برخی از اهالی محل اعتقاد دارند که ما عمدا مخزن آب منزلمان را تعمیر نمی کنیم تا آب هدر رود و معتقدند ما با این کار به تشویش افکارعمومی می پردازیم!
پدرم اما می گوید : من با افکار عمومی یا خصوصی کاری ندارم.قنبر علی جوشکار محله گفته که مخزن قابل تعمیر نیست و از طرفی مخزن نو هم در بازار قیمت خون آدمیزاد است !
در چنین اوضاع و احوالی معلم عزیز ما هم از ما انشای سیاسی خواسته که البته در این آشفته بازار چیز عجیب و غریبی هم نیست. البته ما هم مجبور به اطاعت هستیم.اطاعت میکنیم تا نمره بگیریم و این هم خودش یک سیاست است!
گویند سیاست نخستین بار در یونان باستان استفاده شد و حتی می گویند یکی از دانشمندان باستانی ایشان کتابی نوشته بنام سیاست. بعد از آن بوده که سیاست از غرب به شرق آمده و من فکر می کنم بخاطر همین است که غربیها از ما جلوتر هستند چون آنها زودتر سیاست داشته اندو مابه اندازه همان سالها و قرن هایی که سیاست نداشته ایم از آنها عقب هستیم.
در این انتقال از غرب به شرق مثل اینکه تعریف سیاست نیز تغییر کرده است . در حالی که در کتاب هایی که از غرب ترجمه شده اند سیاست را علم تدبیر زندگی معنا کرده اند . من از دوازده نفر معنی آنرا پرسیدم و یازده نفر آنرا دروغ و نیرنگ توصیف کردند!؟
خیلی ها آدم را از سیاست بر حذر می کنند اما یکی گفت سیاست داشته باش پسر جان و من گیج و مبهوت ماندم که بالاخره سیاست زهر است یا عسل ؟!
بعضی ها با سیاست کلاهبرداری میکنند. عده ای دیگر با سیاست سرشان کلاه می رود!
بعضی ها با سیاست پول جمع میکنند. عده ای دیگر با سیاست پول خرج میکنند !
بعضی ها با سیاست حرف میزنند و عده ای با سیاست سکوت می کنند!
بعضی ها با سیاست به مردم می گویند که چقدر آدم خوبی هستند و عده ای دیگر با سیاست مواظبند تا کسی نفهمد که آدم خوبی نیستند!
بعضی ها با سیاست ازدواج میکنند و برخی دیگر با سیاست مجرد می مانند!
بعضی ها .....
مرغ ما با سیاست تخم میگذارد تا کبابش نکنیم و من با سیاست می نویسم تا نه سیخ بسوزد و نه کباب!؟
خلاصه از زمین و زمان سیاست می بارد و شاید به همین خاطر باشد که وقتی موضوع انشایم را به پدرم گفتم ، هشدار داد که پسرجان این کارها آخر و عاقبت ندارد.سیاست یعنی دوز و کلک و دروغ و فریب و نیرنگ و مادر بزرگم که داشت سجاده اش را جمع میکرد ادامه داد البته فریبکاران و دغل بازان یک مشکل دارند و آن هم این است که خدایی هم هست!
برق از کله ام پرید و به این نتیجه رسیدم که سیاست دوز و کلک و دروغ و فریب و نیرنگ نیست بلکه سیاست این است که مواظب باشیم کسی با دوز و کلک و فریب و نیرنگ سرمان کلاه نگذارد.
چهار تا دوست که بیست سال بودهمدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینند شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن ...
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزنداشون :
اولی :
پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت . و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد .!!!!
دومی :
جالبه. پسر من هم مایه ی افتخار و سرافرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره ی خلبانی رو گذروند . و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصیبهش هدیه داد !!!
سومی :
خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... . اون توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوب شده که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد !!!
هر سه تا داشتن به همدیگه تبریک میگفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسیداین تبریکات به خاطر چیه !!؟؟
سه تای دیگه گفتند : ما در مورد پسر هامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم.
راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی ؟!
چهارمی گفت : دختر من رقاس کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند : اوه مایه ی خجالته. چه افتضاحی!!!
دوست چهارم گفت : نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و منم دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته ی پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمیترین دوست پسراش ،یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت
چگونه در تله هاي زنان نيافتید
زن ها فقط در پي شادي و خوشي نيستند. سيم كشي مغز آنها نسبت به مردان كاملاً متفاوت است—آنها در جستجوي ناسازگاري، كشمكش، غم، و بي ثباتي نيز مي باشند. دوست دارند به خاطر هيچ دعوا به پا كنند. و از آنجا كه مي خواهند دائماً قوت قلب پيدا كنند، عادت دارند اوضاع را نا آرام كنند. آنها موجوداتي بسيار احساسي هستند. و به خاطر همين خصوصيات است كه دائماً تله هايي براي مردان درست ميكنند تا وفاداري و تعهد و انگيزه و علاقه ي آنها را بسنجند.
اكثر اين تله هاي به شكل سوالاتي معصومانه پرسيده مي شود. معصومانه؟؟ فكرش را بكن! در واقع اين سوالات به اين دليل طراحي شده اند تا مردها را درمانده كرده و به افسوس خوردن بيندازد، چون مجازات شكست و درماندگي، بيرحمي است. اين تله ها، مثل بازيهايي كودكانه به نظر مي رسد كه زن ها، مردها را مجبور به شركت در آن مي كنند. هيچ راهي براي فرار شما از شر اين تله ها وجود ندارد، و تنها راهي كه پيش روي شماست اين است كه بتوانيد از اين تله ها جان سالم به در ببريد. اين به آن معني است كه ياد بگيريد چطور از كنار حقيقت رد بشويد (يعني دروغ بگوييد!)، چون وقتي زني اين سوالها را از شما مي پرسد، مسلماً به دنبال يك جواب صادقانه نيست. او خودش مي خواهد كه به او دروغ بگوئيد—و وقتي شما اين كار را مي كنيد، قادر خواهيد بود كه موقتاً او را ساكت كنيد و كمي هم احترام و ارزش براي خودتان بخريد.
در اينجا به برخي از متداولترين اين سوالها اشاره مي كنيم. به همراه سوالات جواب هاي صادقانه و كودكانه بعضي از مردها و سوالاتي زيركانه و دروغكي بعضي ديگر را براي شما آورده ايم. با ما همراه باشيد.
* "به چه فكر مي كني؟"
خانمها كمي مغرور هستند هستند. آنها تصور مي كنند ماه و خورشيد به دور آنها ميچرخند. پس وقتي زني اين سوال را مي پرسد، منظور واقعيش اين است كه: "آيا الان داري به من فكر مي كني؟" روانشناسي زنانه اش، او را وادار ميكند كه تصور كند كه بر فكر شما حكمفرما است.
پاسخ هاي نادرست:
"داشتم فكر ميكردم بازي كي شروع مي شود."
"اون دختر خوشگل كه الان رد شد را ديدي؟"
"شام"
پاسخ هاي زيركانه:
"داشتم فكر مي كردم امروز چقدر خوشگل شدي."
"داشتم فكر مي كردم چقدر مرد خوش شانسي بوده ام كه با تو روبه رو شدم."
"داشتم درمورد اون روزي كه پارسال رفتيم پارك فكر مي كردم، چقدر خوش گذشت."
* "فكر مي كني من چاقم؟" (به نظرت تو اين لباس چاق به نظر مي رسم؟)
منظور واقعي او اين است كه، "با اينكه ۵ سال است كه ديگه پامو تو باشگاه نگذاشتم، فكر ميكني هنوط از نظر جنسي جذاب هستم؟" اين سوالي بسيار پيچيده است، چون خودش مي داند كه چاق شده است. او از شما مي خواهد كه به او دروغ بگوييد.
پاسخ هاي نادرست:
"آره، بايد وزنت را بياري پايين."
جديداً متوجه شدم كه رانها و شكمت چاق شده است."
"نسبت به كي؟"
پاسخ هاي زيركانه:
او را با چنان حيرت و شگفتي نگاه كنيد، . در شگفت باشيد كه چطور حتي به فكرش رسيده چنين سوالي بپرسد.
به طور مستقيم پاسخ ندهيد، درعوض مثلاً بگوييد، "تو زيباترين زني هستي كه به عمرم ديده ام."
* "تو مجذوب چه چيز من شدي، هوشم يا جسمم؟"
اين يكي از كامل ترين تله هاي زنانه است. منظور واقعيش اين است كه، "آيا تو فقط از نظر جنسي مجذوب من شدي و منو فقط براي *** مي خواهي؟" اگر به او جواب بدهيد كه به خاطر زيركي و هوشش مجذوب او شديد، ناراحت شده و خواهد پرسيد "پس فكر ميكني كه من زشتم؟" و اگر هم بخواهيد از ظاهر زيبايش تعريف كنيد باز هم جوابي ديگر برايتان دارد.
پاسخ هاي نادرست:
نگاه پر طمعي به بدنش بكنيد و از آن تعريف كنيد.
پاسخ هاي زيركانه:
"مي داني عزيزم چي منو مجذوب تو كرده؟ تو تركيبي عالي از زيبايي و هوش هستي. من همه چيزت را دوست دارم."
* "اگه ميتونستي با يكي از دوستهاي من رابطه داشته باشي، كدومو انتخاب مي كردي؟"
اين يكي از تله هاي قديمي براي سنجش وفاداري شماست. خيلي بايد دقت كنيد تا با كله تو چاه نيفتيد.
پاسخ هاي نادرست:
مشتاقانه جواب مي دهيد "ندا" و در ذهنتان صحنه هايي گرم و پرحرارت از دوستي با او را تصور مي كنيد.
بدتر اينكه جواب بدهيد، "انتخاب سختيه. نمي دانم ندا را انتخاب كنم يا شيرين را."
پاسخ هاي زيركانه:
تو آنقدر زيبا و جذاب هستي كه من به هيچ وجه دوست ندارم با كس ديگري رابطه داشته باشم."
"تاحالا درمورد دوست هاي تو اينطوري فكر نكرده ام. نمي تونم كسي را انتخاب كنم."
* "دوسم داري؟"
منظور واقعي او اين است كه، "آيا اين رابطه در آخر به ازدواج ختم مي شود يا اينكه من دارم وقتم را تلف تو مي كنم؟" يادتان باشد كه خانمها به ازدواج و رابطه مثل كار و بيزينس نگاه مي كنند و اگر ببينند رابطه اي هيچ فايده اي برايشان ندارد، راغب به ادامه آن نيستند.
پاسخ هاي نادرست:
"بهت انس گرفته ام."
"تا منظورت از دوست داشتن چي باشه."
"فكر مي كنم."
پاسخ هاي زيركانه:
در اينجا هم بايد تا مي توانيد از پاسخ مستقيم طفره برويد. پس مثلاً بگوييد، "تو كامل ترين زني هستي كه تا به حال ديدهام. خيلي خوشحالم كه در كنار تو هستم."
* "تا حالا با چند تا زن رابطه داشته اي؟"
فكرهايي كه در مغزش مي گذرد سوالاتي هستند مثل، "چطور توانسته اي با زني غير از من رابطه داشته باشي؟"، "آيا هنوز به اين زن ها فكر ميكني؟"، و "آيا آنها شريك هاي جنسي بهتر از من بوده اند؟"
پاسخ هاي نادرست:
شروع كنيد به دونه دونه شمردن و نام بردن.
پاسخ هاي زيركانه:
"يادم نمي آيد عزيزم، چون از وقتي با تو آشنا شدم ديگه كسي برام اهميت نداره."
از تله ها دوري كنيد
دراينجا فقط به چند مدل از تله هاي خانم ها اشاره كرديم. تله هاي بيشمار ديگري وجود دارد كه شما بايد سعي نيد با احتياط و دقت زياد از آنها عبور كنيد. يادتان باشد: اون به دنبال واقعيت نيست. تنها چيزي كه از شما مي خواهد اين است كه به او دروغ بگوييد و او را از نظر روحي آرام كرده و اطميناني دوباره به او بدهيد. ولي حواستان باشد كه اگر در جواب دادن دقت نكنيد، به دام مي افتيد.
تذکر جدی: با توجه به اینکه این متن را خانمها هم میخوانند به آقایان پیشنهاد می کنم از راههای سوخته استفاده نکنند
چراغی که به خانه حرام است
جودی عزیز،
چند روز پیش، سوار اتوبوس شرکت واحد که شدم، دیدم روی شیشه*ی پشت صندلی راننده نوشته: «لطفاً کتاب*ها را از اتوبوس خارج نفرمایید». هرچه به اطرافم نگاه کردم، کتابی ندیدم. کمی بیش*تر که دقت کردم، دیدم تعدادی جعبه*ی پلاستیکی به دیواره*ی اتوبوس چسبیده که ظاهراً قرار بوده درون*شان کتاب باشد.
این روال، چند روز ادامه داشت و من هیچ*گاه موفق به مشاهده*ی کتاب در آن جعبه*ها نمی*شدم. تا این*که یک روز، وقتی بر روی صندلی اتوبوس نشستم، متوجه شدم کتابی در جعبه است. عنوان کتاب، «آداب شهروندی» بود و ناشرش هم شهرداری تهران. شروع به خواندن کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود، که احساس کردم گلویم می*سوزد. به سرفه افتادم. بوی سیگار می*آمد. با خودم گفتم: «لابد باز هم راننده دارد سیگار می*کشد.» حدسم درست بود. کتاب را برداشتم و به سراغ راننده رفتم. بعد از سلام و علیک و گفتن «خدا قوّت»، از او پرسیدم: «شما این کتاب را خوانده*اید؟» نگاهی به کتاب انداخت و گفت: «نه. چه*طور؟» گفتم: «توی این کتاب نوشته که سیگار کشیدن در مکان*های سرپوشیده*ی عمومی ممنوع است.» راننده گفت: «برای شما نوشته؛ نه برای ما.»
یک نگاه به کتاب کردم و یک نگاه به داخل اتوبوس. بعد بلافاصله رفتم و سر جایم نشستم و بقیه*ی کتاب را خواندم. وقتی تمام شد و کتاب را بستم، دیدم پشت جلدش عکس نویسنده را زده است. باورت می*شود؟ … خیلی شبیه راننده بود!
در روزگار ما
اگر كسى لاغر باشد، به او مىگوييم: "نى قليان، عضو باشگاه عنكبوت!"
اگر چاق باشد، مىگوييم: "گامبو، خيكى!"
اگر كسى كوتاه قد باشد، به او مىگوييم: "ميخ طويله پاى خروس!"
اگر بلند قد باشد، مىگوييم: "ديلاق! نردبام دزدها!"
اگر كسى عجله داشته باشد، مىگوييم: "چه خبرته، مگر دارى سر مىبَرى؟"
اگر فس فس كند، مىگوييم:"زرده به ما تحت نكشيده، جون نداره!"
اگر كسى دوبار پشت سر هم خميازه بكشد، مىگوييم: "چيه؟ شيرهت دير شده؟"
اگر زياد بخورد، مىگوييم: "كاه از خودت نيست، كاهدان كه از خودته!"
اگر كم بخورد، مىگوييم: "حتماً پيش از اين يك جا ته بندى كرده!"
اگر صاحبخانه باشد، مىگوييم: "مال خودش از گلوى خودش پايين نمىرود!"
اگر كسى دستهايش را به پشتش بزند، مىگوييم: "كارد و چنگال را گذاشته روى ميز!"
اگر كسى سرش را به دستش تكيه بدهد، مىگوييم: "دنيا سرِ خر داده دستش!"
اگر كسى زياد لباس بپوشد، مىگوييم: "خر تب مىكند!"
اگر كسى كم بپوشد، مىگوييم: "دوست دارى سگ لرز بزنى؟"
اگر دخترى سبزهرو، پيراهن سرخ بپوشد، مىگوييم: "سيا گر سرخ پوشد خر بخندد!"
اگر زنى پا به سن گذاشته، رنگهاى روشن و شاد بپوشد، مىگوييم: "نگاش كن! خيال مىكنددختر چهارده ساله است!"
اگر دختر يا پسر جوانى بگوبخند و شاد و پرتحرك باشد، مىگوييم: "ميمون هر چىزشتتره، بازيش بيشتره!"
اگر جدى و موقر و ساكت باشد، مىگوييم: "اين ديگه كيه؟ با ده من عسل هم نميشه قورتش داد!"
اگر كسى استحمامش به درازا بكشد، مىگوييم: "رفته بودى حمام زايمان؟"
اگر سريع حمام كند، مىگوييم: "خودش را گربه شور كرده!"
اگر كسى لباس نو بپوشد، مىگوييم: "خر همان خر است. پالانش عوض شده!"
اگر كسى عطسه كند، مىگوييم: "خرس تركيد!"
اگر كسى بلند حرف بزند، مىگوييم: "بلندگو قورت داده! پرده گوشم پاره شد!"
اگر يواش حرف بزند، مىگوييم: "صداش از ته چاه در مياد!"
اگر كسى حرّاف باشد، مىگوييم: "زرده به چانهش بسته!" يا: "انگار كله گنجشك خورده!"
اگر كم حرف باشد، مىگوييم: "مگر ماست به دهن گرفتهاى!؟"
اگر كسى مجرد باشد، مىگوييم: "آقا تا كى مىخواهى يالقوز باشى؟ دستى بالا بزن!"
همين كه زن گرفت، مىگوييم: "فلانى هم رفت جزو مرغها! طوقِ لعنت را به گردن انداخت!خودش را بدبخت كرد!"
اگر دختر كم سن و سالى شوهر كند، مىگوييم: "وقت عروسك بازيش بود. چه وقت شوهرداريه!؟"
اگر نخواهد زود شوهر كند، مىگوييم: "ماند خانه باباش، ترشيد!"
اگر زن و شوهر جوانى زود بچهدار شوند، مىگوييم: "آتششان خيلى تند بود، خودشان را بهدرد سر انداختند!"
اگر كسى كه سن و سالش كمى بالاست، بچهدار شود، مىگوييم: "زنگوله پاى تابوت درستكرده!"
اگر كسى جنس ارزان و نامرغوب بخرد، مىگوييم: "لُر نره بازار، بازار مىگنده!"
اگر جنس خوب و گران بخرد، مىگوييم: "دنبه زيادى را مىمالند به فلان جا!"
اگر كسى گله كند كه چرا چنان حرف نا به جايى به من زدى، به جاى دلجويى، مىگوييم:"حالا چى شده؟ مگه به اسب شاه گفتهام يابو؟"
اگر مرد يا زنى متين و موقر باشد، مىگوييم: "خودش را گرفته! انگار از دماغ فيل افتاده! خيالمىكنه نوه اوتورخان رشتيه!"
اگر بىتكبر و خودمانى و خوشرو باشد، مىگوييم: "سبكه! جلفه! داره بازار گرمى مىكنه!"
اگر كسى به كسى بگويد آقا، دوستش به او مىگويد: "اين قدر بىآقايى كشيدهاى كه به اينمىگويى آقا!؟"
به جاى "مثل سيبى كه از وسط نصف كرده باشند" برخى مىگويند: "مثل سندهاى كه از وسطنصف كرده باشند!"
چند تن دارند درباره يكى سخن مىگويند كه او از راه مىرسد. اگر بىرو درواسى باشند،مىگويند: "چو نام سگ برى، چوبى به دست آر!"
و اگر رودرواسى داشته باشند، مىگويند: "چو نام شه برى قاليچهانداز!" كه البته منظورشانهمان اولى است.
واژه نامه نوروزي
ارژنگ حاتمي
۱- چهارشنبه*سوري: فرصتي بسيار مناسب براي افرادي كه زياد مايل نيستند بهار سال آينده را مشاهده كنند. اتفاقي كه در آخرين سه*شنبه سال مي*افتد، اما معلوم نيست به چه دليلي به جاي سه*شنبه*سوري به آن چهارشنبه*سوري مي*گويند. نام يك فيلم كه موضوع آن هيچ ربطي به نام فيلم ندارد!
۲- خانه تكاني: تكان خوردن خانه، نوعي زلزله بدون خسارت جاني كه البته در برخي موارد همراه با خسارتهاي شديد مالي (از جمله تعويض مبلمان، پرده ها، تلويزيون و...) مي*باشد، نام يك نوع ورزش كه در آن مردان "كوزت"وار اقدام به شست و شوي شيشه منازل و تميز كردن خانه مي*كنند.
توضيح بي*ربط:اي كاش به جاي اين همه خانه*تكاني كمي به خانه دلمان تكاني مي*داديم...
۳- خريد نوروزي: روزهاي كشيدن چك، روزهاي حسرت كشيدن پشت ويترين مغازه*ها، روز" بابا من اينو مي*خوام، بابا من اونو مي خوام"، روز درك معني فاصله طبقاتي توسط تك*تك سلولهاي بدن.
۴- جلو كشيدن ساعت: سنتي قديمي كه با توجه به روي كار آمدن دولت جديد... ببخشيد با توجه به تحقيقات به عمل آمده، كنار گذاشته شد. عملي كه از 15 سال پيش با هدف صرفه جويي در مصرف برق انجام مي*گرفت اما امروزه برخي محققان دريافته*اند كه اين عمل هيچ تأثيري دركاهش مصرف برق ندارد و مردم كشورمان هم در اين 15 سال سر كار بوده*اند و الكي هي ساعتها را جلو و عقب مي كشيدند!
۵- مسافرت نوروزي: ترفندي براي جيم شدن از دست مهمانان نوروزي. فرصتي طلايي براي مأموران راهنمايي و رانندگي!
۶- روبوسي: سخت ترين مرحله ديد و بازديد كه معمولاً بعد از دست دادن انجام مي*گيرد.
يك خواهش بي*ربط: لطفاً در طول تعطيلات نوروزي از خوردن پياز و سير جداً خودداري كنيد.
۷- عيدي: انگيزه اصلي براي رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسيار سخت است. معياري مناسب براي سنجش اين كه هر فرد چقدر دوستتان دارد. (يادآوري:اين يك مطلب طنز است!)
۸- رژيم غذايي: احتمالاً در طول تعطيلات نوروز كلاً بي خيال اين مورد شده*ايد، موردي كه هم گرفتنش در طول تعطيلات باعث پشيماني است و هم نگرفتنش!
۹- سيزده به در: روزي كه جماعت از خانه*شان به مقصد كوه، دشت و بيابان خارج مي*شوند. روزي كه به جنگل مي رويم و در آنجا آشغال مي*ريزيم، شاخه*هاي درختان را مي*شكنيم و طبيعت را از بين مي*بريم. شايد به همين علت در تقويم، نام سيزده به در را "روز طبيعت" گذاشته*اند.
۱۰- چهارده فروردين: يكي از روزهاي سخت سال. روزي كه پس از 20 روز خوردن و خوابيدن مجبوري دوباره صبح زود از خواب بيدارشوي...
و بالاخره:
۱۱- روزهاي بعد از تعطيلات: زمان پاس كردن چكها(براي كارمندان محترم)، نشستن پاي لرز بعد از خوردن آجيل (اين روزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خيلي چيزها باعث لرزش پا مي*شود!) روزهاي سختي كه بايد ناخواسته خوردن شيريني و ميوه را ترك كنيد. روزهايي كه قبض تلفن و موبايل (مخصوصاً sms آن) منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهند شد.
__________________
چند داستان طنز از ابراهیم نبوی
دختر پاسبون
دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!
تام و جری
یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!
میخواهید بدانید که چطور میشه بیل گیتس را ورشکست کرد چطور ميشه بيل گيتز رو ورشكست كرد ؟!!
1- بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درامد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال!
2 - اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيوفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده!
3 - آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي داره و بيل گيتس به تنهايي ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
4 - او ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند!
5 - اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخوره و همه 30 ميليون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس بشه!
6 - اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان ميشه! يا به تنهايي درامدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
7 - اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاري كنيم ، ميشه جاده اي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
8 - بيل گيتش امسال 40 ساله ميشه. اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزي 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره!
9 - اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!!
از مردمان جهان پرسيده شد .نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟
چگونه یک خواننده مردمی (پولدار) شویم
1- اولين قدم براي ورود به عرصه هنر قهر كردن با مادرتان است، مگر نشنيده ايد كه قديمي ها گفته اند: «هركس از مادرش قهر كرد، رفت خواننده شد.» و يا آنكه «هركس از مادرش قهر كرد، بازيگر شد.»، پس نتيجه مي گيريم اولين مرحله براي پشت سر گذاشتن پله هاي ترقي قهر كردن از مادرتان است.
تذكر(1) بچه ننه ها نمي توانند خواننده شوند.
2- اكنون شما بايد به دنبال ترانه بگرديد، اما چون پول نداريد ... ببخشيد اما چون ترانه سراها را قبول نداريد، خودتان دست به كار مي شويد، براي شعر گفتن تنها كافي است خاطره يك نيم روز خود را به تصوير بكشيد و سعي كنيد چيزهايي بگوييد كه خودتان هم معني اش را نمي فهميد. به عنوان مثال:
يه روز مي خوام خواننده شم، يه روز مي خوام راننده شم
باختن رو خيلي دوست دارم، من نمي خوام برنده شم
تذكر(2): خودم هم معني بيت دوم شعرم رو نفهميدم، اما گمان كنم حرف سياسي از خودم در و كردم!
3- نگاهي به دور وبر خود بيندازيد، چه مي بينيد؟ يك اتاق به هم ريخته و صفحه سوسه كه جلويتان پهن شده و در حال خواندنش هستيد؟! نه. «كمي نگاهتان را وسعت دهيد! چه مي بينيد؟ استعدادهاي بسياري كه شكوفا نشده اند، حتماً شما پسرخاله، پسر عمويي داريد كه گيتار زدن بلد باشند؟! پس به خانه آنها زنگ بزنيد و بگوييد خواننده شده ايد و به آنها نياز دارد، حتماً قبول مي كنند و براي شما آهنگ مي سازند.
4- به وزارت ارشاد مي رويد و كمي خواهش و تمنا مي كنيد و شايد هم (...)! تا آنها قبول كنند به آلبوم شما مجوز ندهند! اكنون شما در نشريات زرد تيتر اول مي شويد: تهديد كنيد اگر به شما مجوز ندهند. به خارج مي رويد و بگوييد دست و پاهايي پنهان در كشور مانع فعاليت شما مي شوند و چشم ديدنتان را ندارد.
5- پرواز به آن طرف آبها، براي شروع دوبي خوب است (چون بيشتر از آن پول بليت هواپيما نداريد!)، اكنون در مصاحبه هاي خود بگوييد دلتان براي خاك كشور تنگ شده است و آرزو داريد روزي به ايران برگرديد و هيچ كجا ايران نمي شود ... حالا يك شعر در همين راستا بخوانيد:
مي خوام بيام به ايرون، تو صف نون بمونم
اونجا واسه خودم و ننه ام بخونم
اينجا دلم گرفته، يه هم صدا ندارم
اينجا حتي لپ لپ هم نداره *
* تذكر (3): در ترانه اصلاً قافيه اهميتي ندارد و مهم حس شماست كه بايد منتقل شود.
6- نگاهي به خود بيندازيد، چه مي بينيد؟ يك جوان، موي بلند، روي سياه، ناخن كثيف؟! نه ... بهتره به خود نگاهي بيندازيد. چه مي بينيد؟ يك جوان منحرف، غرب زده بي خانمان؟! نه ... بهتره به خود نگاه كنيد ... آري شما به آرزوي خود رسيديد. اكنون شما يك هنرمند محبوب و مردمي (و مهمتر از آن پولدار) هستيد، حتي در روستاهاي كشور پوسترها و «cd»هايتان خريد و فروش مي شود و هر روز چند نوبت كنسرت مي گذاريد.
7- حالا وقت آن رسيده است كه كمي به گذشته خود برگرديد و به ياد بياوريد چه كسي شما را راهنمايي كرد تا يك خواننده شويد! كمي معرفت داشته باشيد و حداقل يك امضا به من بدهيد!
منبع:وبلاگ تنظ نوشته ها
طنزآنچه بايد دختران راجع به پسران بدانند !!!!
درکتابي امده است که خداوند مردان را افريد براي نشان دادن قدرتش اما اين باعقل اصلآ جور در نمي ايد چون مردان هيچ قدرتي ندارند مخصوصآ در برابر اسلحه ي زنانه.
بعضي پسرا براي اين که نشان دهند هنرمند هستند موهاي خود را تا منتها اليه شانه ها يا کمر خود بلند ميکنند
ديگراز ان هيکل و شکم مردان قديم خبري نيست چون تمامي پسران به باشگاه بدنسازي ميروند و هر کدام به جاي وانت پيکان که با ان کار کنند اسبي دارند که سوارش ميشوند و موهاي خود را بر باد ميدهند.
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا مکني بنيادم
پساين بر ما واضح و مبرهن است که وجود پسران آيه و قدرت خداوندي نيست پس اين سوال بر همگان به وجود ميايد که اين موجودات جرا زنده هستند و همچنان نفس ميکشند؟؟؟
ايا اين همان خشم و غضب خدا نيست؟
ايا اين همان عذاب الهي نيست؟
چه عذابي از اين بالاتر که پسري به دختري بگويد دوست دارم؟
اين همانند اني است که عزراييل به فردي لبخند بزند و بگويد عزيزم بيا بغلم.
خبر جديد: طبق امار گرفته شده به نتيجه رسيده ايم که اکثر دختراني که والدينشان نفرينشان ميکنند و به قول معروف اق والدين ميشوند دچار اين گونه عذابهاي الهي ميشوند .
اخطار:*
به تمامي دختران توصيه ميشود هر گاه به همچين موجودي برخورد کرديد ميتوانيد از کلمه ي « بسم الله الرحمن الرحيم »استفاده کنيد چون انها ميپرند.
به اميد روزي که خداوند به تمام عذابهايش خاتمه دهد و در رحمت( زيبا دختران گل عسل طلا ) خود را به روي بندگانش بگشايد.
امين يا رب العالمين
هيچوقت به يك زن دروغ نگوئيد
مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
چرا نمي شود در كنكور قبول شد
طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا'' 15 روز ميشود.پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز است.پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
پيامهاي بازرگاني ؛ تأمين آتيه فرزندان!
- سلام دختر عمو!
- سلام پسر عمو!
- حالت چطوره دختر عمو؟
- اي، بد نيستم پسر عمو!
- با اين همه اسباب بازي كه تو داري بايدم بد نباشي دختر عمو!
- چه فايده پسر عمو، هيچكدوم از اينها كه به درد آيندم نمي خوره!
- مگه خبر نداري كه آيندت هم تأمين شده دختر عمو؟
- چطوري پسر عمو؟
- با اين، دختر عمو!
- اين چيه پسر عمو؟
- اين سند منگوله دار شش دانگ يك تيكه زمين اطراف شهره دختر عمو!
- تو برام خريدي پسر عمو؟
- نه بابا، تمام دار و ندار من همين يكدونه پستونكه دختر عمو! اين رو بابات با پول سود زميني كه هفته پيش خريده بود گرفته! مي گن قراره چند وقت ديگه تو اون مناطق ويلا سازي بشه، اونوقت قيمت زمينت اونقدر ميره بالا كه آينده خودت و من و بچه هامون و هفت نسل اون ورترمون هم تأمين ميشه دختر عمو!!!
- جدا پسر عمو؟
- آره، تا موقعي كه من و اين سند و باباي زمين خوارتو داري غم آينده رو نداشته باش دختر عمو!
حقایقی تلخ در مورد مردان
شاید از این مقاله بتوان این نتیجه را گرفت که آنهایی که می توانند هر کاری می کنند و آنهایی که نمی توانند نگاه می کنند .البته ما از این قاعده مستثنی هستیم ! به جان خودمان! ما هم خوبیم ! هم بی پولیم ! هم بی ریختیم! و هم بی کاریم! خب چه عیبی دارد ؟ ما اینیم دیگر! واقعا چه حقیقت تلخی!
1- مردان خوب، زشت هستند.
2- مردان خوش قیافه، خوب نیستند.
3- مردان خوب و خوش قیافه به جنس موافق تمایل دارند.
4- مردان خوب، خوش قیافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.
5- مردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی خوبند، پولدار نیستند.
6- مـردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی پولدار و خوبند، تصور می کنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستیم.
7- مردان خوش قیافه و بی پول، بدنبال پول ما هستند.
8- مردان خـوش قـیافه، که آنچنان خوب نیستند و تا حدی به جنس مخالف علاقمندند، تصور نمیکنند که ما به اندازه کافی زیبا هستیم.
9- مردانی که تصور می کـنـنـد مـا زیـبـا هستـیم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدی خوش قیافه و پولدار هستند، آدمهایی ترسو و بزدل میباشند.
10- مردانی که تا حدی خوش قیافه هستند، تاحـدی خـوب هستند، مقداری پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتی هسـتند، و هرگز اولین قدم را برنمی دارند ( برای آشنایی پیش قدم نمی شوند).
11- مردانی که هرگز قدم اول را برنمیرارند، زمانی که ما پیشقدم می شـویم، اتوماتیک وار علاقه را در ما از بین میبرند.
ایـن مـقـالـه را بـرای زنـان بـاهـوش که نیاز به کمی خندیدن دارنـد و مـردانی کـه جـنـبـه خواندنش را در خود می بینند، ارسال کنید!
دست نوشته های یک کودک فهیم: ماهواره چه می باشد؟
-امیر مهدی ژوله
اکنون قلم در دستان کوچولویم گرفته ام و با سلام خدمت خانم معلم خیلی عزیزم، انشای خود را درباره این که پس ماهواره چه می باشد، آغاز می کنم. ماهواره در بزرگ قابلمه ای می باشد که وود وودکی در وسط آن قرار داشته و به صورت یواشکی عکس آدم هایی را نشان می دهد که از بس نمی دانند ما آنها را تماشا میکنیم، هیچی سرشان نکرده اند. معمولاً ماهواره را روی پشت بام خانه ممد فرنگیز خانم اینا قرار می دهند و به وسیله آن قرتی می شوند. تصاویر آن توسط باد و پارازیت که بابایم همیشه می گوید « وسط حرف من ول نکن» خراب می شود. اما برنامه های آن چه می باشد.
برنامه های ماهواره ممد فرنگیز خانم اینا به چند دسته تقسیم می شود که اول آن «درمانگاه تخصصی شب خیز» باشد که در آن دکترها می نشینند و مردم به جای این که خیلی زحمت بکشند و تا دکتر بروند، زنگ می زنند و می گویند کجایشان درد می کند و به این وسیله جایشان خوب می شود. در این برنامه یک « تی مجری » هم باشد که هی برای مردم خنده در می کند. بابایم همیشه می گوید: «پیام های بازرگانی برای این خوب می باشد که آدم بین تماشای تیلیویزیون، دستشویی برود» ولی پیام های این برنامه آن قدر می باشد که آدم بین دستشویی رفتن، برنامه هم تماشا می کند! و زندگی در این برنامه خیلی شیرین می باشد.
یکی دیگر آن، برنامه «حسنی بده، بد، بد» می باشد که مادربزرگم می گوید: « قدیم ها آوازهای مجری آن در خط شوش ـ ورامین خیلی طرفدار داشت ». ولی حالا به جای بشکن زدن، داد می زند و هی به مردم می گوید که شعار بدهند تا دموکراسی باشد که دوباره بشکن بزند. آقای داد خیلی وطن دوست می دارد و هفته ای سه بار برای آن گریه می کند و بعد که احساسات آدم یکجوری شد، شماره حساب برنامه شان را اعلام می کند که پول داشته باشد باز هم گریه کند!
یکی دیگر از برنامه های مهم این کانال، میزگردی می باشد که دو عدد فوفول گربه های سیاه باشند و «بگو منو کم داری بگو» می خوانند که خیلی برای دموکراسی مفید باشد.
اخلاق نزد ایرانی است و بس! 50 هزار تومان در پله ها …
یکی از دوستان چندی پیش جریانی را که برایش اتفاق افتاده بود، برایم بازگو کرد که اکنون در اینجا می آورم. داستان از زبان اوست، همان جور که گفته است.
برای انجام کاری رفته بودم به اداره ثبت احوال. کارم نزد یکی ار مدیران گیر کرده بود و مرتب بهانه این و آن را می آورد. آدمی بود ریشو و همیشه با تسبیحش سرگرم ورد و دعا بود. به یکی از همکاران که او را می شناخت، جریان را گفتم. خندید و گفت: او نرخش 50 تومن است. گفتم یعنی چه؟ گفت: یعنی او منتظر است که 50 هزار تومان به او بدهی تا کارت را انجام دهد. من ماندم که چطور این کار را انجام دهم. نه به این کار وارد بودم و نه به فکرم می رسید که این آدم به این ریش و تسبیح این کاره باشد. به هر حال نقشه اندیشیدم و رفتم آنجا. 50 هزار تومان در پاکتی گذاشتم که بروم به او بگویم که این پاکت را در پله ها یافته ام و شما این را به صاحبش بدهید. اگر این کاره بود که می گیرد و برای پاکی من هم دعا می خواند. اگر هم نبود، اتفاقی نمی افتد.
در میان راه به خود گفتم 50 هزار تومان زیادش است و 20 هزار تومان آن را برداشتم. سپس داخل دفترش رفتم و همان جور گفتم. نگاهی کرد و پرسید این چقدر است؟ گفتم 30 هزار تومان. گفت: آخه یه بنده خدا الان اینجا بود و گفت 50 هزار تومان گم کرده است. نکند شیطان به جلدت رفته و 20 هزار تومان آن را برداشته ای؟ من نیز گفتم: بله، ببخشید. من 20 هزار تومان آن را برداشتم. کار شیطان بود.
این گونه بود که کار من راه افتاد.
در اخلاق ایرانیان هیچ گاه تردید نکنید!
بازی خانم ها با آقایان!
بازی هایی که هر یک از طرفین، بر سر دیگری در می آورد، نیز راه رسیدن به این شناخت را مشکل تر می کند. بگذارید روراست باشیم؛ همانطور که شاید خیلی از شما هم بدانید، هیچ مردی دوست ندارد با یک خانم وارد جنگ روانی شود.
ولی اصلا لازم به ترس نیست. در این قسمت 10 نمونه از بارزترین بازی های خانم ها در دنیای قرار های ملاقات ذکر شده است تا همه چیز در مورد خانم ها برایتان فاش شود.
شماره 1 - بازی انتظار
شما با او تماس می گیرید (اگرچه اغلب این کار را انجام نمی دهید یا حداقل اینکه نباید انجام دهید) و برایش پیغامی می گذارید تا با شما تماس بگیرد. ساعت ها و شاید روزها سپری می شود و خبری از او نمی شود. او به این دلیل شروع به وقت کشی می کند که هیچ گاه دوست ندارد خودش را مشتاق و یا علاقمند نشان دهد. هر چند جذب شما شده اما دوست ندارد با برقراری رابطه زیاد، شما را از دست بدهد.
چه کار کنید: پس از چند روز، مجددا با او تماس بگیرید و مطمئن شوید که پیغام شما به دستش رسیده است؛ از این مرحله به بعد همه چیز به دست اوست که آیا شما را می خواهد و یا اینکه از شما دوری می ورزد. اگر تمایلی به برقراری رابطه از خود نشان نداد می توانید به راحتی متوجه شده و عکس العمل مناسب را بروز دهید.
شماره 2 - بازی طعمه
عبارت "من فکر می کنم این شلوار منو کمی چاقم کرده..... تو چی فکر می کنی؟" سناریویی است که شما را در موقعیت مشکوکی قرار می دهد. نظر شما برای او از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اما سوال را طوری مطرح می کند که شما ناخواسته پاسخ مثبت به او بدهید. در چنین مواقعی کاملا هوشیار باشید.
چه کار کنید: به طعمه ای که بر سر راهتان قرار گرفته توجه نکنید. پیش از پاسخ دادن نباید بیش از اندازه مکث کنید. چه لباس برازنده او باشد چه نباشد، به او بگویید که بسیار زیباست و در آن لباس فوق العاده به نظر می رسد. اگر او در پاسخ گفت: "تو فقط به خاطر من داری اینو می گی" به او بگویید: " تو هر لباسی که بپوشی باز هم در نظر من زیبا هستی!". ممكن است دروغ باشد ولی به هر حال با این کار از یک جر و بحث طولانی جلوگیری می کنید.
شماره 3 - بازی بی دست و پایی
بعضی مواقع اتفاق می افتد که او دوست ندارد کاری را انجام دهد. برای اینکه شما را به نوعی وادار به انجام دادن آن کار نماید، چیزی شبیه به این می گوید: "من دقیقا نمی دونم باید این کار را چگونه انجام دهم." آن کار بخصوص شاید برنامه ریزی و یا نصب یک نرم افزار کامپیوتری باشد که اگر چه به خوبی از نحوه اجرای آن آگاه است، اما فقط دلش نمی خواهد آنرا انجام دهد.
چه کار کنید: در بیشتر موارد بهتر است که بی خیال چیزهای دیگر شده و درخواست او را اجرا کنید. اما مراقب باشید که این امر برای او به صورت عادت در نیایید؛ وگرنه همیشه مجبور هستید جور کارهای او را بکشید. در عوض در حین اجرای برنامه او را در کنار خود بیاورید و مراحل مختلف را به او آموزش دهید. با این روش او دفعه آینده برای شانه خالی کردن از زیر این کار هیچ بهانه ای ندارد.
شماره 4 - بازی دست نیافتنی جلوه دادن
خانم ها دوست دارند خودشان را در نظر آقایون دست نیافتنی جلوه دهند. گاهی اوقات نیز برای جلوگیری از بروز شکست عاطفی، احساسات خود را بیان نمی کنند. آنها قبل از شیرجه حرارت آب را تست می کنند، به عبارت دیگر پیش از قبول ریسک شکست باید مطمئن شوند که آیا شما آنها را از صمیم قلب دوست می دارید یا خیر.
چه کار کنید: اگر دیدید که او در مورد احساساتش نسبت به شما مطمئن نیست اما در عین حال به شما "اظهار علاقه" می کند وظیفه شما هم این است که کار مشابه را در مورد او انجام دهید. اما در انجام این کار زیاده روی به خرج ندهید، چون شما نیز باید در نظر او دست نیافتنی جلوه کنید. اجازه دهید تا او بداند که دوستش می دارید، اما در عین حال باید او را متوجه کنید که در صورت عدم ایجاد رابطه مناسب شما می توانید به راحتی به دنبال شخص دیگری بروید.
شماره 5 - بازی " باید با هم صحبت کنیم"
این بازی معمولا زمانی شروع می شود که شما مشغول تماشای یک رویداد ورزشی مهم، نظیر جام جهانی هستید. یک بار دیگر او قصد دارد شما را امتحان کرده و از اولویت هایتان آگاه شود. او توجه شما را می خواهد آن هم در همان موقع مشخص.
چه کار کنید: اگر تلویزیون را برای 5 دقیقه بی صدا کنید، کار عاقلانه ای انجام داده اید. به حرف هایش گوش دهید و مجددا به ادامه بازی برگردید. اما اگر بگویید که حرف هایش را بگذارد برای بعد، او تلویزیون را خاموش کرده و یک مشاجره 5 ساعته شروع می شود. او مخ شما را پر می کند از اینکه برایش هیچ گونه اهمیتی قائل نیستید و مانند گذشته احساساتتان را بروز نمی دهید. به هر حال در هر دو مورد حق انتخاب با خود شماست.
شماره 6 - بازی مبادله ای
او معمولا وقتی از این بازی استفاده می کند که حرف از $$$ به میان بیاید. او به طور آگاهانه به شما می گوید که در صورتی رابطه جنسی برقرار می کند که شما در عوض یکی از کارهای او را انجام دهید. خانم های کمی هستند که از کمک کردن مردها در کارهای خانه، خرید کردن، و یا دعوت کردن مادر خانم به صرف شام، لذت نمی برند.
چه کار کنید: شما هر چقدر بیشتر به درخواست های او پاسخ مثبت دهید او خیلی بیشتر به شما علاقه پیدا می کند. بنابراین جارو و خاک انداز خود را بردارید، برای خرید آماده شوید و با مادر زن خود گفتگو کنید. نقطه ناخوشایند این است که ممکن است شما کارهایی انجام دهید که از آنها لذت نمی برید، اما در عوض در انتهای روز احساس خوشحالی خواهید داشت. باید مطمئن شوید که او تا پایان معامله صادق است. در ضمن به خاطر داشته باشید که شما همیشه مجبور نیستید برای برقراری رابطه جنسی، لطفی در حق او انجام دهید.
شماره 7 - بازی ذهني معكوس
این امر درست زمانی صورت می پذیرد که او دقیقا عکس آنچه را که می خواهد به زبان می آورد و از شما انتظار دارد تا عینا کاری را که در ذهنش دارد، انجام دهید. به عنوان مثال ممکن است از شما بخواهد تا ظرف ها را بشویید، اما این مطلب را به طور واضح بیان نمی کند، بلکه به جای آن می گوید من ظرف ها را می شویم و پس از اتمام کار از دست شما عصبانی می شود: که چرا به او کمک نکرده اید. گیج شدید؟! درک میکنم!
چه کار کنید: این بار که او بازی ذهني معكوس را شروع کرد، خیلی مراقب باشید تا چیزی از دست ندهید . دفعه آینده وقتی نوبت به شستن ظرف ها رسید (و یا انجام هر کار دیگری) رفتار او را کاملا تحت کنترل داشته باشید. اگر او اشیا را به تندی به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد، بهتر است به او بپیوندید و کمکش کنید.
شماره 8 - بازی ذهن خوانی
این بازی معمولا به همراه بازی ذهني معكوس انجام می شود. رفقا، او از شما انتظار دارد تا ذهنش را بخوانید؛ زیرا تصور می کند که اگر واقعا به او اهمیت بدهید باید بدانید چه چیزی در ذهنش می گذرد. هر چند این بازی به هیچ وجه منطقی نمی باشد اما خانم ها باز هم انتظار دارند تا شما افکارشان را بخوانید.
چه کار کنید: پیش از اینکه گوی بلورین جادویی خود را در آورده و شروع به پیشگویی کنید، از او بپرسید که دوست دارد چه کاری برایش انجام دهید و دلیل آنرا هم اینطور توجیه کنید که فقط قصد خوشحال کردنش را دارید. به او نشان دهید که با تمام وجود در حال گوش کردن هستید و وقت خود را با حدس های آبکی از بین نبرید. اگر شما شروع کنید به حدس زدن، به احتمال زیاد گزینه نادرست را انتخاب می کنید.
شماره 9 - بازی سکوت
زمانی که او با شما صحبت نمی کند و شما را به سردی در آغوش می گیرد، باید بدانید که از دستتان ناراحت است. شاید خودتان هم به درستی از دلیل این امر آگاهی نداشته باشید.
چه کار کنید: مدام از او نپرسید که چه اتفاقی روی داده است. با این کار همه چیز را بدتر می کنید. حقیقت اینجاست که اگر ندانید که چه کاری انجام داده اید، اوضاع خیلی وخیم تر می شود. در حین زمانی که شما مشغول تحلیل و بررسی کارهای خود هستید، او فرصت لازم را بدست می آورد تا خونسردی خود را مجددا بدست آورد. او ممکن است نزد شما بیایید، به چشم هایتان خیره شود و آه و زاری کند و یا اینکه چیزی در روی سرتان بکوبد؛ که البته در صورت وقوع چنین سانحه ای می توانید از او بپرسید که چه اتفاقی روی داده و بعد نسبت به حل آن اقدام کنید.
شماره 10 - بازی اتمام حجت
این بازی، سرآمد تمام بازی هاست. و زمانی روی میدهد که ارتباطتان در خطر باشد. او از شما انتظار یک چیز بزرگی داشته، به عنوان مثال پیشنهاد ازدواج، حلقه و.... و اگر بر طبق خواسته اش عمل نکنید او اظهار می دارد که شما را ترک خواهد کرد. راست و دروغش به طرفتان بستگی دارد.
چه کار کنید: اگر احساس کردید که او بلوف زده، به کار خود ادامه دهید و به او بگویید که در حال حاضر آمادگی تشکیل زندگی مشترک را ندارید. اما اگر احساس کردید که حرف هایش صحت دارد، بهتر است بنشینید و با او صحبت کنید. اگر واقعا آمادگی نداشتید که رابطه خود را به سطوح بالاتر ارتقا دهید، شاید نوبت به آن رسیده باشد که به ارتباط خود خاتمه دهید.
وارد بازی شوید
همه چیز در اختیار شماست. در قسمت بالا 10 نمونه از مشهورترین بازی هایی را که خانم ها انجام می دهند، برایتان ذکر کردیم. حال که نسبت به آنها آگاهی پیدا کردید می توانید به راحتی زندگی آرامی را در کنار آنها شروع کنید
غذای آقایون بعد از ازدواج
شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم.میگن خیلی جالبه, همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر عسل گفته ''شوهرت واست یه انگشتر میخره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
یکشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل بریم ''کلاسهای روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس ''ثبت نام کنیم هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره, تا برگردم دیر شده,سر راه یه چیزی بگیر بیار!
دوشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل بریم شوی ''ظروف عتیقه''.میگن خیلی جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز من و عسل قراره با هم بریم برای لباس مامانم که میخواد برای عروسی خواهر عسل بدوزه دگمه بخریم.تو که میدونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
چهارشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل با هم بریم برای کلاس ''بدنسازی'' و ''آموزش ترومپت'' ثبت نام کنیم.همسایه عسل رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه یه چیزی بگیر بیار!
پنج شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل بریم خونه همسایه خاله عسل که تازه از کانادا اومده.میخوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم.من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم!چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
جمعه:
مرد:عزیزم امروز چی ناهار داریم؟
زن:ببینم تو واقعاً ''خجالت'' نمیکشی؟یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نمیدونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت!نه واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!؟!
<خدا خودش یک راه علاج برای آقایون پیدا کنه>
آمین
ماجراي طنز
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
تیز هوشی یک مادر شوهر زرنگ
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان
شيشه مشروب
يك روز يك زن و مرد ماشينشون با هم تصادف بدي مي كنه .
بطوريكه ماشين هردوشون بشدت آسيب ميبينه .ولي هردوشون بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برند.
وقتي كه هر دو از ماشينشون كه حالا تبديل به آهن قراضه شده بيرون ميان اون خانم بر ميگرده ميگه :
آه چه جالب شما مرد هستيد... ببينيد چه بروز ماشينامون اومده !همه چيز داغان شده ولي ما سالم هستيم .اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه كه اينطوري با هم ملاقات كنيم و زندگي مشتركي را با صلح و صفا آغاز كنيم ! مرد با هيجان پاسخ ميگه:
"بله كاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه !"
بعد اون زن ادامه مي دهد و مي گه :
"ببين يك معجزه ديگه. ماشين من كاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته كه اين شيشه مشروب سالم بمونه تا ما اين تصادف خوش يمن رو جشن بگيريم !بعد زن بطري رو به مرد ميده .مرد سرش رو به علامت تصديق تكان ميده و درب بطري رو باز مي كنه و نصف شيشه مشروب رو مي نوشد.بعد بطري رو برمي گرداند به زن .زن درب بطري را مي بندد و شيشه رو برمي گردونه به مرد.
مرده مي گه شما نمي نوشيد؟!
زن در جواب مي گه :
نه . فكر مي كنم بايد منتظر پليس بشم..!!!!!!!!!!!
یک آدم خوش شانس
از بدو تولد موفق بودم ،وگر نه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم ،با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های ،هوی است.]هیچ وقت نذاشتم هیچ چیز شکستم دهد ،پی درپی شیر می خوردم و به درد دلم توجهی نمی کردم !
این شد که وقتی رفتم مدرسه از هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم وهمه ازمن حساب می بردند.]هیچ وقت درس نمی خوندم،هر وقت نوبت من می شدکه برم پای تخته زنگ می خورد،
هر صفحه ای از کتاب رو هم باز می کردم جواب سوالی بود که معلمم ازم می پرسید.
این بود که سال سوم ،چهارم دیرستان که بودم ، معلمم که مرا نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم،آخه ورقه من گم شده بود و يکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم یادم رفته اسممو بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راه روی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش رو به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم
حسابی ازم تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید. این شد که هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش رو پیدا کردم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید دختر رییس دانشگاه ،عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه واون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل خریده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره پرت کرد
بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره !
خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الان هم استاد شمام ! کسی سوالی نداره؟؟
محاسبه در برابر محاسبه
با داغ شدن بحث برچيدن یارانه ها و با توجه به اين که به منظور زمينه چينی اجرايی طرح شوک تراپی در ماههای اخير در قبض های آب, برق و گاز ارسالی به مردم ميزان یارانه ای که دولت مدعی است بابت مصرف آنها می دهد قيد می شود, يک خواننده روزنامه آفتاب يزد در ستون "روی خط آفتاب" به محاسبه متقابلی دست زده که جالب و خواندنی است:
"در فيش گاز نوشته شده: هزينه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، يارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان بسيار خب، من هم براى دولت فيش صادر مى كنم حقوق هر ساعت 6 دلا*ر، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهيانه من يك ميليون و 400 هزار تومان، دريافتى من از دولت 200 هزار تومان و يارانه پرداختى من به دولت يك ميليون و 200 هزار تومان، حالا* کی باید سر کی منت بذاره؟؟؟!!!
12نکته بسیار مهم و آموزنده در اس ام اس بازی
کله سحر به کسی اس ام اس ندهید و به قول معروف (جواد بازی در نیاورید)
اگر کسی مدام از روی بیکاری برای شما می دهد برایش می دهی : (ستاد مبارزه با کرم های ( ببخشید) شبانه..... بفرمایید........)
اگر خواستید با کسی رفیق اس ام اسی شوید صبح بعد از صبحانه به او پیام می دهی (صبح بخیر...) ظهر، پس از صرف نهار می دهی (ظهر بخیر) و شب ها نیز پس از صرف شام پیام می دهی (شب بخیر) و بعد از این کار یک یا علی گفته و مدام برایش انواع و اقسام اس ام اس را می دهی و آنقدر این کاررا ادامه می دهی تا مجبور شود جواب دهد.
یادتان باشد که در اس ام اس بازی لوتی گری حرف اول رو می زنه و اگر یکی از دوستان به علت بدهی بالای اس ام اس توان اس ام اس فرستادن را نداشت و شما بایددست در جیب مبارک کرده و به او بگویی ( از این به بعد من قبض موبایلت رو حساب می کنم ).
فقط اس ام اس ندهید و هر از چند گاهی زنگی بزنید و حرفای High class بزنید و دقت داشته باشید که آنقدر High class نشود که خوابتان بگیرد!
اگر احساس کردید که یکی از دوستانتان علاقه گذشته را برای این که با شما بازی کند را ندارد از روش عواطف اس ام اسی استفاده می کنید. در این روش شما باید کلماتی را به کار ببرید که احساسات طرف مقابل را دگرگون سازد و علاقه اش بیش از پیش به شما گردد : ( ای دوست اس ام اسی تنهایی بی کسی من.....در کویر دلم تو کسی را راه نمی دهم .....). البته ممکن است مجبور شوید در سال به بیش از پنجاه نفر این را بفرستید که البته به خوئتان بستگی دارد !
اگر خواستید حال کسی رو بگیری وقتی گفت بلافاصله و بدون معطلی همان اس ام اس هایی را که برای تو فرستاده بود را برایش می فرستی ! در این مرحله باید انت کنی که سرعت عملت به گونه ای باشد که انقدر برای او اس ام اس برسد که فرصت اس ام اس فرستادن به شخص مورد نظرش را نکند !
همیشه 2 الی 3 خط در دسترس داشته باشید و اس ام اس هایتان را با خط های مختلف بفرستید چون جدیدا خیلی کلاس داره ؟
اگر دوست داری مدام برات اس ام اس بیاد ایرانسل بخر چون آنقدر برات اس ام اس می ده که اس ام اس رو خز می کنه !
دقت داشته باشید که اگر کسی در روز برات یک اس ام اس داد یعنی از ذهنش پاک نمی شی، اگر دوتا داد بدون دوستت داره ،اگر سه تا داد یعنی خیلی علاقه داره و اگر بیشتر داد بدون که مریضه !
همیشه سعی کنید وقتی اس ام اس بدهید که مطمئن باشید دوستتان در خواب عمیق به سر می برد شما نیز بتوانید با این اس ام اس او را از خواب ناز بیدار کنی و عمل مزاحمت را به نحوی شایسته اجرا نمایید.
وقتی برات اس ام اس می یاد مثل ندیدبدیدها نپر جلوی گوشی....!چون اگر کسی پیشت باشه متوجه می شه که واقعا ندیدبدیدی !
در کل آرزو دارم که شما به مدارج بالای شیطنتهای اس ام اس نایل گردید ! به امید آن روز........!
پنج قانون طلائی در انتخاب همسر
قانون طلايي اول
بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند و و...
قانون طلايي دوم
بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود
قانون طلايي سوم
بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد
قانون طلايي چهارم
بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد
قانون طلايي پنجم
خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگربيخبر باشند
ضرب المثلهاي جديد
1- چاه مکن بهر کسي ، خسته ميشي
2- ديگ به ديگ چيزي نمي گه
3- شلوار مرد که دو تا شد ، حال مي کنه
4- گر صبر کني ، زير پات علف سبز مي شه
5- صلاح مملکت خويش ، رئيس جمهور داند
6- جوجه رو هروقت بشمري جيک جيک مي کنه
7- عيسي به کيش خود ، موسي به بندر عباس
8- کوه به کوه نمي رسه، ميّت رو زمين نمي مونه
9- آشپز که دوتا شد هيچ کدوم غذا درست نمي کنن
دختر دم بخت
1)مامان جون شما نگران جهیزیه من نباشید.خدا خودش قول داده کار جوونهایی که می خواهند ازدواج کنند رو راه بندازه.بذارید سیا مک اینا بیان واسه بله برون بقیه چیزا جور میشه .من که از شما جهیزیه انچنانی نخواستم .خودم شرایط الانه بابارو در ک میکنم من فقط می خوام کاری کنین سیامک رو از دست ندم.
---------------------------------------------------------------------
2)ای وای ما مان جون اخه مگه می شه سرخ کن و ماشین ظرفشویی و ساندویچ میکر رو از لیست جهیزیه حذف کرد؟خواهر سیامک فقط 6ماهه عروسی کرده همه ی اینارو داره.البته ما مان می دونی که من نمی خوام من شرایط بابارو می دونم ولی مردم چی میگن؟نمی گن از پس یه جهیزیه مختصر !!!واسه دختر یکی یکدونه اش برنیومدن ؟شما که بلاخره باید اینارو به من بدید پس بهتره با قرض و قوله هم که شده پول جور کنید!!!
emeli
07-21-2009, 03:25 PM
آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه*ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون*آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه*سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده*ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه*اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی: پس مکانيکه ميدونه که با دوست دخترش...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی*دی*هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک*آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک*انداز: گفتی تا چند بشمرم؟
emeli
07-21-2009, 08:31 PM
قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي
مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور
گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايــي
مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتور
به صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين
مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه
كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين
مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط
افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي از
قـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني
نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيز
عينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه
كنيد:
1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان!
2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت!
3- همه چيز در حال بدتر شدن است!
4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد.
5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن!
6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهد انجاميد!
7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا كار ديگري را انجام دهيد!
8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد!
9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد!
10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)!
11- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش!
12- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت!
13- همواره در خيابان در هنگام رانندگي ماشينها در لاين ديگر سريعتر حركت ميكنند!
14- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد!
15- هر فردي راهي براي ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملي نميباشد!
16- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده!!
17- هر كسي پول بيشتري دارد حكمراني ميكند!!
18- هيچ عمل نيكي بدون مجازات نخواهد ماند!!
19- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد!
20- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار دهيد!!
21- هر چيزي را كه مي خواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نميخواهيد!
22- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما!
23- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد!
24- هنگام ورود به پمپ بنزيـن جـايگاهـي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود.
25- هيچ اهميتي ندارد من كجا ميروم، من آنجا هستم!
26- هر كسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل نخواهد شد!
27- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر كند!
28- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت!
29- زماني كه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد!
30- قانون بقاء كثيفي: براي تميز كردن هر چيزي چيز ديگري بايد كثيف گردد!!
31- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد!
32- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد كرد!
33- قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران به دام آن ميافتند در صورتي كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و ميگريزند!!
34- دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري حماقت!!
35- جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است!
36- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد!
37- كار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش كنيد!
38- احتـمـال آنـكه طـرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش!
39- شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگويـيد كه قطار از كدام سمت خواهد آمد!
40- 0 = ثابت = عقل*زيبايي*در دسترش بودن
(معادله يـافتـن همسر بـه ايـن مفـهوم كـه هيـچ دختـر و زني وجود ندارد كه هر سه اين خصوصيات را دارا باشد)!!
41- ماشيني كه روبروي شما در حركت است هميشه سرعتش از شما كمتر است!
42- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد!!
43- افرادي كه مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي كنند!!
44- دود سيگار هـمواره به سمت افراد غيـر سيـگاري حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد!
45- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد!
46- براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!!
47- دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند!
48- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد كه علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد!
49- تقريبا داخل شدن به كاري از خارج شدن از آن آسانتر است!
50- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!
emeli
07-21-2009, 08:34 PM
سوالات کنکور 86 دانشگاه آزاد لو رفت!
--------------------------------------------------------------------------------
در حالیکه دو روز به برگزاری کنکور دانشگاه آزاد در سال 86 باقی مانده؛ با تلاش دوستان و شیتیل و اینا بخشی از سوالات این آزمون بدست آمد. برای دریافت ریز تمامی سوالات با در دست داشتن کارت سوخت خود به نزدیک*ترین پمپ بنزین نزدیک محل زندگی خود مراجعه کرده و سوالات را طبق سهمیه بندی پیوست دریافت کنید. برای همه داوطلبان علم و دانش و مدرک آرزوی سلامتی می*کنیم.
ریاضیات و فلسفه
زمان پاسخ گویی: 12دقیقه
1-پسر دکتر [...] چهار دستگاه ماشین دارد؛ پژو 206 برای چرخش، بنز 2006 برای نرمش، ماکسیما4 در برای گردش*های دونفره، تویوتا کرولا برای حضور در شب. پس از سهمیه*بندی، چگونه می*تواند به تمام کارهایش برسد.
الف) با روزی 3لیتر بنزین به همه کارهایش می*رسد.
ب) از کارت سوخت مخصوص آقازاده*ها استفاده می*کند.
ج) به صورت گردشی از ماشین*هایش استفاده می*کند.
د) پاپا در عرض سه سوت همه ماشین*ها را نمره دولتی می*کند.
هـ) هواپیما می*خرد و به ریش همه*ی ما می*خندد.
2-گوجه فرنگی کیلویی 1200 تومان است، سوپرمارکت «الهام اینا» کیلویی 400 تومان می*فروشد، مسکن حوالی شریعتی متری 900 هزار تومان است، معاملات ملکی الهام اینا، متری چند می*فروشد؟
الف) اگر بگویید از طرف الهام اینا هستید، متری 350هزارتومان.
ب) چنین معاملات ملکی وجود ندارد، بدبخت شدی!
ج) به این سؤال اعتراض داشته و جواب نمی*دهم، سوال بودار است.
د) کیلویی 400تومان.
هـ) ما در غار زندگی می*کنیم.
3-در سال اول دولت نهم، 30اقتصاددان به رئیس جمهور نامه نوشتند، در سال دوم، 57اقتصاددان، در سال سوم چند اقتصاددان؟
الف) به عدد صدگان تورم بستگی دارد.
ب) 79نفر.
ج) با توجه به سهمیه بندی بنزین 23نفر.
د) دیگر از رو رفته*اند، نامه نمی*نویسند.
هـ) ما در کشور اصلا اقتصاددانی نداریم که نامه*نگاری هم بلد باشد.
4-سه روزنامه کشور در سه روز متوالی تیترهای اولشان، یک موضوع است، با توجه به افزایش تعداد روزنامه*ها در سال 86 و رفع توقیف چند روزنامه، فکر می*کنید این روند چگونه پیش برود و چرا؟
الف) علت: عدم تغییر ساعت / روند: رو به رشد.
ب) علت: کم آوردن / روند: 2سیم کارت در یک گوشی.
ج) علت: کمبود آدم / روند: همه برای یکی، یکی برای دکی، دکی برای حاجی، حاجی برای ریاست جمهوری!
د) کی حال داره روزنامه بخونه؟
هـ) عرضه داری تو هم همین کارو بکن، به بقیه گیر نده.
5-تعداد اس ام اس های ارسالی در روز سهمیه*بندی چند تا بود؟ (اس ام اس همان مسیج است)
الف) قبل از ظهر 4میلیون، بعدازظهر...
ب) بالای 14میلیون.
ج) از هخا بپرسید، آمار دقیق دارد.
و) خیلی
هـ) سؤال جهت*دار است و بوی لجن می*دهد!
6-حقوق رئیس دانشگاه آزاد در ماه چقدر است؟
الف) یک میلیون و پنجاه و سه هزار و چهارصد و بیست و شش تومان.
ب) اووووووف.
ج) حقوق کارمندی بدون اضافه کاری.
و) ایشان حقوق نمی گیرند، حقوق می*دهند.
هـ) شهریه دانشگاه قسط بندی می*شود.
7-چند درصد مردم ایران زیر خط فقرند؟
الف) 20درصد.
ب) 37درصد.
ج) این خط به دایره تبدیل شده که همه در آن حضور حداکثری دارند!
و) هر چی بانک مرکزی بگه!
8- محیط سبد خرید خانوار در سال 85 چقدر بود؟
الف) 41/3 ضربدر تعداد اعضای خانواده.
ب) به اندازه جیب بابا
ج) ما با لاینون ـ نایلون سابق ـ می*ریم خرید.
د) شما چطوری؟
ه) مرسی! قربون*تون برم!
9- 15 ملوان انگلیسی چرا همراه با سوغاتی آزاد شدند؟
الف) چون اینطوری حال می*کردیم.
ب) چون ما 5اسیر دست آمریکایی*ها نداشتیم.
ج) اقتدار ملی.
د) فهم این مسائل واسه شما زوده!
ادبیات فارسی
زمان پاسخ گویی: 24دقیقه
1- داستان نویسی معاصر از چه زمانی رو دل کرد؟
الف) تولد عطاءالله مهاجرانی.
ب) «اعتماد» یک روزنامه به یک وزیر مستعفی به عنوان داستان*نویس.
ج) زمانش مهم نیست، مکانش مهم است!
د) از زمانی که مهاجرانی یک کتاب داستان خواند و قلم به دست گرفت.
هـ) همه*ی موارد.
2- منظومه خسرو و شیرین براساس کدام داستان واقعی خلق شده است؟!
الف) نسرین و بهروز اثر سیروس مقدم.
ب) یاسمن گل بانو و داونه اثر ماندگار پیمان قاسم*خانی.
ج) جواهری در قصر اثر شبکه دوم سیما.
د) کلاه قرمزی و سروناز اثر مشترک.
هـ) سیروس مقدم و تلویزیون.
3- چرند و پرند از آثاری است که او پس از سوم تیر در روزنامه های مختلف به رشته تحریر درآورد:
الف) احمد پورنجاتی.
ب) عباس عبدی.
ج) جمیله کدیور.
د) حسین مرعشی.
هـ) گزینه*ی الف صحیح*تر است.
4- مصرع «ای سیر! تو را نان جوین خوش ننماید» کنایه از چیست؟
الف) هشت سال سازندگی عمیق.
ب) هشت سال توسعه سیاسی تا مغز استخوون.
ج) مجلس ششم.
د) در مملکت عده ای از نان جو خوششان نمی*آید.
هـ) کنایه نیست، شعر است.
5- عبارت «نه! نه! نه!... این قرارمون نبود... تو در به در بشی... من خون جیگر بشم... نه!» اشاره به کدام موضوع دارد؟
الف) سهمیه بندی بنزین.
ب) پول خیلی چیز کثیفی است، ستاد مبارزه با قاچاق کالا خیلی مظلوم است، خیلی دست تنهاست و خیلی کوشاست و خیلی خوب است.
ج) مراقب پول کثیف بودن و اینکه قبل از استعمال، حتماً با آب و صابون پول را بشویید.
د) قاسم جعفری و سید عزت*الله ضرغامی.
6- «نان ما را می خورد، حلیم حاج عباس را هم می*زند» یعنی چه؟
الف) موسویان و پرونده هسته*ای.
ب) همشهری و مریم جون.
ج) برانکو ایوانکوویچ.
د) جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر.
هـ) گزینه الف صددرصد درست است.
7- نام ادبی رادیو جوان:
الف) رادیو تیرتوپر.
ب) رادیو خسرو.
ج) صدای سیرابی.
د) رادیو کاروانسرا.
هـ)...
8- در راسته*ی ناصرخسرو به جای جمله بفرمایید کنار، چه عبارتی استفاده می*شود؟
الف) بکش کنار اون جنازه رو!
ب) بپا نفتی نشی گلابی!
ج) بیگی اونور سر خرو!
د) هر سه مورد.
9- چه کسی بزگترین ضربه را به ادبیات ایران وارد کرد؟
الف) فرهاد برره.
ب) چنگیزخان مغول.
ج) عباس کیارستمی.
د) گزینه ب و ج به طور مشترک صحیح است.
10- عبارت «کلاه سرت گذاشتن تا زانو» یعنی چه؟
الف) فروش پراید دوگانه سوز بدون مخزن.
ب) قول تحویل ال نود تا پس فردا.
ج) تحویل پژو 405 با یک مأمور آتش نشانی در صندوق عقب.
د) من مادرم مریضه، کارت سوختتو بده، چند لیتر بنزین بزنم!
هـ) سهمیه*بندی لغو شد، باکتو پرکن!
¤ متن زیر را بخوانید و به پرسش های آن جواب دهید:
یکی بود، یکی نبود! یه فیلم بود، اسمش نقاب بود. اینقدر خوب بود، که 20روز نشده، از سینما آوردنش پائین. بعد گفتن، ببخشید، بعدش گفتن نبخشید. بعد یکی دیگه گفت، به زور گفتن نبخشید. بعد یکی دیگه اومد گفت: همینه که هست. بعد سی دی فیلم اومد تو بازار. بعد همه اعتراض کردن. بعد همه رفتن خونه شون. بعد هیچکی دیگه اعتراض نکرد. بعد انگار نه انگار... قصه*ی ما به سر رسید، کلاغه خونه*اش رو اجاره داد، خودش توی خیابون خوابید.
11) استکبار جهانی چگونه اهداف پلیدش را در کشور اجرا می*کند؟
الف) با ساخت و نمایش فیلم*های بی*تربیتی بی*محتوا.
ب) با نقاب.
ج) از طریق فرهنگ و به ویژه سایت*های زرد.
د) "مونتاژ" فیلم*های بدبد و قاچاق سی دی.
12) در متن فوق چند مقصر وجود دارد؟
الف) در مملکت ما هیچ کس مقصر نیست.
ب) چشم*ها را باید شست.
ج) 4 تا.
د) این سوال جهت*دار است و بوی سهم*خواهی می*دهد!
هـ)یک تا، آن هم استکبار جهانی است.
13)شعر «نازی! نازی! تو غلط می*کنی که ازدواج موقت کنی» در چه سالی و توسط چه کسی سروده شد؟
الف) بهار 86- آقای بردبار.
ب) بهار84- پدر نازی.
ج) بهار 86- مشاور وزیر کشور.
د) بهار 84- کامران زرگنده.
14- کدامیک دکترای ادبیات و زبان گفتار دارند؟
الف) رئیس سازمان میراث فرهنگی.
ب) معاون سینمایی وزیر ارشاد.
ج) سرمربی تیم راه آهن.
د) فرزاد حسنی.
15- بهترین کتاب شعر معاصر ایران از کیست و در کجا می*توان آن را تهیه کرد؟
الف) عطار مخملباف- افغانستان.
ب) حافظ کیارستمی - از سمساری*ها.
ج) سعدی کیارستمی - به زودی در ناصرخسرو.
د) ناگفته*های اعلمی از مجلس به انضمام سوگندهای علیخانی- ترمینال جنوب.
16-«کنکور حذف می شود» چه نوع متنی است؟
الف) شعر نو و سپید؛ توامان.
ب) هجو دراماتیک.
ج) ترجیع بند تغزلی با مطلع تفننی.
د) شعر سیاسی با طعم انتخابات دور بعد.
هـ) رجوع شود به شب شعر نمایندگان اقلیت.
17- در ادبیات افغانستان بیشتر یافت می*شود؟
الف) خشخاش.
ب)کراک.
ج)کاکوئین و حشیاک .
د) احمد کایا!
سیاست و فرهنگ
زمان پاسخ گویی: 4دقیقه
1-نام سریال مورد علاقه رئیس جمهور سابق کشورمان؟
الف) آن مرد در باران آمد.
ب) پس از باران.
ج) باد و باران
د) فرصت تماشای سریال ندارند، بیشتر "فرهنگ*سازی" می*کنند.
2-وزیر دادگستری، سخنگوی دولت هم هست، دبیر مستعفی هیئت دولت...
الف) 4 جای دیگر هم هست.
ب) عضو هیئت مدیره پرسپولیس هم هست.
ج) به توچه!
د) هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!
3- پس از سهمیه بندی بنزین، نوبت سهمیه بندی چیست؟
الف) اس ام اس.
ب)حرف مفت.
ج) اصولگرایان.
د) ازدواج موقت.
4- احمدی نژاد تا آخر عمر مدیون کیست؟
الف) اسفندیار رحیم مشائی.
ب) حسین مرعشی.
ج) فاطمه. ر
د) هیچ کدام.
5- سفرهای استانی رئیس جمهور...
الف) به خیلی*ها فشار می*آورد.
ب) به بعضی*ها کار یاد می*دهد.
ج) گزینه د
د) برخی را می*سوزاند.
6-موضوع اصلی فیلم «نقاب» چیست؟
الف) ضایع کردن مسئولان خدمتگزار.
ب) نمایش توانمندی قاچاقچیان سی دی.
ج) اعجاز اکران چشم و ابرو در دبی.
د) جذب سرمایه*گذار ایران برای دبی.
7-بازیگر اصلی «اخراجی ها2» کیست؟
الف) نیکول کیدمن.
ب) براد پیت.
ج) آرنولد شوارتزینگر.
د) مسعود ده نمکی.
هـ) آل پاچینو.
8-کدام گزینه در نوشته*های یک زن جسور معاصر وجود ندارد؟
الف) غیبت و تهمت.
ب) فحش و فضیحت.
ج) ادبیات غیر ژورنالیستی.
د) انواع اتهام و صفت*های نامربوط.
هـ) با تلاش بی*وقفه*ایشان همه*ی موارد بالا وجود دارد.
9- امرار معاش ایشان وب*گردی، چت روم و کامنت گذاشتن است.
الف) م.ع.الف.
ب) رئیس دفتر اسبق رئیس جمهور سابق.
ج) پسر پدر خلع لباس شده.
د) عاشق و دلباخته عبدالله نوری.
هـ) همه*ی موارد
10) دست دادن مرد با زن نامحرم...
الف) اگر به قصد دیپلماسی باشد، حلال است.
ب) برای دادگاه ویژه به سال اتفاق بستگی دارد.
ج) در شلوغی و ازدحام حلال موکد است.
د) مونتاژ است.
هـ) فوضولی*اش به شما نیامده!
11) انگلیسی*ها از باغ قلهک بیرون نمی*روند، زیرا...
الف) ارث پدری*شان است.
ب) ما بی*عرضه*ایم.
ج) با این کار باعث جذب انگلیسی*ها به اسلام و ایران می*شویم.
د) پس گرفتن 5 دیپلمات اسیر راحت*تر می*شود.
هـ) آنها می*خواهند بروند، ما به شان اجازه نمی*دهیم.
12) در سال 85 کدام دستگاه فرهنگی خودش را برای پیامبر اعظم(ص) کشت؟
الف) سازمان تبلیغات اسلامی.
ب) سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی.
ج) آمار دقیقی از کشته ها وجود ندارد.
د) چون ارشاد گفته سال 86 هم سال پیامبر(ص) است، باید صبر کرد.
13) چگونه می شود یکشبه آیت الله شد؟
الف) حزب تاسیس کرد و به برو بچ شیتیل داد که آره...
ب) با اعتقادات عجیب و غریب ادعای شفا و ملاقات کرد.
ج) از استاد باید بپرسید.
د) کاظمینی بروجردی.
عربی و انگلیسی
زمان پاسخ گویی: 10 دقیقه
1- مفهوم این جمله چیست: الانسان حریص فی ما وقع حتی لا وقع!
الف) ما با هم رفیق بودیم، نباید مشاور رئیس جمهور بشویم؟
ب) ما به شما رای دادیم، پس چی شد میز ریاست؟
ج) ما به شما رای ندادیم ولی میزمان را هم به شما نمی*دهیم.
د) ما به شما فحش هم دادیم ولی الآن خیلی مخلصیم.
هـ) آقای رئیس! منو حاج داوود فرستاده!
2- یا ولدی! العلم .... من المال!
الف) بشین بابا حال نداری.
ب) دون.
ج) «ولدی» کیلو چند؟
د) خیر.
هـ) هاوایی رو عشقه!
3- مسئولان کشورکدام آیه قرآن را هر روز 100 مرتبه می خوانند؟
الف) کل نفسه ذائقه الموت.
ب) لا یکلف الله نفسا الا وسعها.
ج) الا الذین آمنوا و عملو الصالحات...
د) فرصت نمی کنند، به جایشان مشاوران (جوان و غیرجوان) این کار را انجام می*دهند.
3- ... بیا غذاتو بخور.
الف) هنا.
ب) حنا.
ج) هناک.
د) یانگوم.
هـ) هیشکدام.
5) ... I am a window you
1. blakbord
2. kaftar
3. mage khodet kAs-o-kAR- nadari
4. bia dame dar bet begam
6) ...Salman roshdi is a
1. shilang
2. aftabe
3. sifun
4. golabi pashandi
7) ...anjela merkel be iran fohsh midahad va as teroristhay zede iran hemayat mikonad so
1. ma labkhand mizinim
2. ma sokut mikonim
3. 5diplomat ham be anha midahim
4. ma dobareh labkhand mizanim
اطلاعات عمومی
زمان پاسخ گویی: 30 ثانیه
1- خواننده ای که به تازگی فوتید؟
الف) گوریل انگوری.
ب) نگو که داغ دلم تازه شد...
ج) مهشتی!
د) رفیق گرمابه و گلستان اعتماد ملی.
2- تغییر ساعت رسمی کشور...
الف) حق مسلم ماست.
ب) از جمله وظایف مجلس است.
ج) خیلی برنامه*ی خوبی است فقط زمانش باید اضافه بشه.
د) یک طنز ایرانی است.
3 - کدام جمله درست است؟
الف) همیشه 100 نماینده مجلس در صحن علنی حضور ندارند.
ب) حدود 100 نماینده مجلس هفتم اغلب جلسات غایب هستند.
ج) مجلس هفتم همواره 100 نماینده را به مأموریت می*فرستد.
د) جلسات مجلس هفتم در بهترین اوقات با 200 نفر برگزار می*شود.
4- علت اصلی جذب بینندگان در شبکه دوم به سریال جواهر و قصر و اینا چیست؟
الف) آموزندگی سریال.
ب) علاقه به فرهنگ و تمدن کره.
ج) یانگوم جان.
د) گفت و گوی تمدن*ها.
هـ) تیتراژ پایانی با صدای چینگ اخشابی.
اطلاعات خصوصی
زمان پاسخ گویی: 30 دقیقه
1- در فیلم دست دادن... با زنهای ایتالیایی، زن دوم چه لباسی به تن دارد؟
الف) مانتو و روسری مشکی.
ب) آستین حلقه راه راه آبی.
ج) مونتاژ است.
د) وا خدا مرگم بده، این چه حرفیه؟
2- در سی دی قاچاق بازیگر... رنگ بند ساعت مچی پسرجوان، چیست؟
الف) خرمه*ای خال*دار .
ب) ساعت دست راستش بود، پیدا نبود.
ج) سی دی ما بی*کیفیت بود.
د) این سؤال ورود به حریم خصوصی من است پاسخ نمی*دهم!
3- گوشی موبایل کدام یک 470 هزار تومان است؟
الف) مشاور وزیر[...]
ب) مدیر کل ارشاد استان [...]
ج) عضو شورای سردبیری[...]
د) همه*ی موارد صحیح است.
4- رنگ جوراب علی پروین و نام عروسک خواب سمیرا مخملباف چیست؟
الف) قهوه ای- الیزا .
ب) آبی چمنی - دوشنبه .
ج) زردسیر- مونا.
د) از همشهری جوان بپرسید .
تست هوش
زمان پاسخ گویی: 140 دقیقه
توضیح: پاسخ به سؤالات هوش، در نمرات نهایی شما ضریب 8 دارد.
1- وزیر «فرهنگ» در «بیمارستان» بقیه الله در باره*ی «گرانی مسکن» سخن می*گوید، وزیر «آموزش و پرورش» در جمع فارغ التحصیلان رشت*ی «مامایی» از چه سخن می*گوید؟
الف) ارتقای حین خدمت و طراحی سوالات معنوی.
ب) افزایش کرایه تاکسی*های تهران.
ج) علل دستگیری موسویان توسط اطلاعات.
د) خاطرات روز استیضاح و آخرین اقدامات روسیه در قبال نیروگاه بوشهر.
2- ساعت 10 دقیقه به 10 شب. اصغر آقا سوپری، سرکوچه عربده می*کشد که «بنزین سهمیه*بندی شد» شما 48 سالتان است، در خانه*ای استیجاری نشسته*اید، همسر و 2 فرزندتان به نام*های اکبر و آمنه هم در کنارتان هستند، چه می*کنید؟
الف) کمربند را برداشته به جان همسرمان می*افتیم و با ذکر تمام بدبختی*های عالم امکان، او را سیاه و کبود می*کنیم.
ب) دست زن و بچه را گرفته جلوی وزارت نفت تحصن می*کنیم.
ج) با اصغر سوپری و فری کله پز، می*ریزیم تو خیابون،... هر چی پمپ بنزینه...، بعد بر می*گردیم خونه و با کمربند می*افتیم به هوار زن و بچه.
د) هیچ کاری نمی*کنیم، چون با کمی فکر متوجه می*شویم، ما اصلاً ماشین نداریم. بعد یکدفعه می*فهمیم که ما موتور داریم، حالا گزینه الف و ج را اجرا می*کنیم.
هـ) با اس ام اس به هر کی که بخواهیم فحش می*دهیم، قبلش حافظ کیارستمی را هم می*خوانیم و بعدش هم زنمان را مجبور می*کنیم برود توی صف 20 لیتر بنزین بگیرد و بیاورد و گرنه بعد از کمربند می*فرستیمش خانه*ی باباش اینا!
3- اگر حافظ امروز به دنیا می*آمد، چه می*کرد؟
الف) سر چهارراه کالج، فال حافظ می*فروخت.
ب) شعر می*گفت و به جاش از کارت سوخت ملت استفاده می*کرد.
ج) توی ورزشگاه آزادی شعر آن لاین می*سرود و به تماشاگران می*فروخت.
د) اول از همه کیارستمی رو به سرویس می*فرستاد.
4- قرار است برای شهرداری تهران، رأی گیری کنند، دور اول یک نفر رأی نمی*دهد، آراء اینگونه می*شود: 7به7 . دور دوم سه نفر رأی نمی*دهند، آرا اینگونه می*شود: 8به4 . تحلیل این اتفاق چگونه است؟
الف) ناهار خوب در تصمیم گیری*ها خیلی مؤثر است.
ب) همیشه برگ برنده دست آنهایی است که رأی نمی*دهند.
ج) عملکرد افراد هیچ ربطی به انتخاب مجدد ندارد.
د) سؤال جهت*دار است و بوی سهمیه*بندی می*دهد.
5- دوم تیر 84 است. همه احزاب چپ و چلاق به یک نفر رأی می*دهند، نظرسنجی*ها هم به نفع یک نفر است. سوم تیر اما یک نفر دیگر رأی می*آورد و اشک باقی در می*آید، علت...
الف)وزارت کشور خاتمی تقلب کرد.
ب) مردم مانند دوم خرداد76 حماسه آفریدند، اما آنها گفتند جوگیر شدند.
ج) همیشه راهی برای ضایع شدن برخی احزاب هست.
د) رحیم مشایی به امامزاده محلشان دخیل بسته بود و کلی نذر و نیاز کرده بود.
6- نام اصلی برادر حسن چیست و وظیفه اصلی او در کیهان چیست؟
الف) پدرام ملک بهار- عریان کردن نیمه*ی پنهان افراد.
ب) ح. معصومی- تصویر کردن جد و آباء بهائیت در ایران.
ج) م. سجادی- تولید اخبار ویژه تا ته*اش.
د) برادر حسن- فوق تخصص در کارهای خطرناک.
هـ) پاورقی- پرده برداری از چهره حقیقی خائنان، معاندان، کمونیست ها، بهائی ها و...
emeli
07-21-2009, 08:36 PM
دروس های طنز و اموزنده از زندگی
درس اول
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
درس دوم
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!
درس سوم
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس چهارم
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!
درس پنجم
من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!
emeli
07-21-2009, 08:39 PM
براي خوشحال كردن يك زن...
يك مرد فقط نياز دارد كه اين موارد باشد :
يك دوست
يك همدم
يك عاشق
يك برادر
يك پدر
يك استاد
يك سرآشپز
يك الكتريسين
يك نجار
يك لوله كش
يك مكانيك
يك متخصص چيدمان داخلي منزل
يك متخصص مد
يك متخصص علوم جنسي
يك متخصص بيماري هاي زنان
يك روانشناس
يك دافع آفات
يك روانپزشك
يك شفا دهنده
يك شنونده خوب
يك سازمان دهنده
يك پدر خوب
خيلي تميز
دلسوز
ورزشكار
گرم
مواظب
شجاع
باهوش
بانمك
خلاق
مهربان
قوي
فهميده
بردبار
محتاط
بلند همت
با استعداد
پر جرأت
مصمم
صادق
قابل اعتماد
پر حرارت
بدون فراموش كردن :
تعريف كردن مرتب از او
عشق ورزيدن به خريد
درستكار بودن
بسيار پولدار بودن
تنش ايجاد نكردن براي او
نگاه نكردن به بقيه دختران
و در همان حال، شما بايد :
توجه زيادي به او بكنيد، و انتظار كمتري براي خود داشته باشيد
زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش
اجازه رفتن به مكانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او كجا مي رود.
بسيار مهم است :
هيچگاه فراموش نكنيد :
* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهايي كه او مي گذارد
چگونه يك مرد را خوشحال كنيم :
تنهاش بذاريد
emeli
07-21-2009, 09:06 PM
گفت وگوی سوسک با خدا
گفت : کسي دوستم ندارد . مي داني که چه قدر سخت است ، اين که کسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هيچ نگفت .
گفت : به پاهايم نگاه کن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را کثيف مي کنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا مي کشند . براي اين که زشتم . زشتي جرم من است .
خدا هيچ نگفت .
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نيست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن يک گل ، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چنداني نيست . اما دوست داشتن يک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاري دشوار است .
دوست داشتن ، کاري ست آموختني و همه کس ، رنج آموختن را نمي برد .
ببخش ، کسي را که تو را دوست ندارد ، زيرا که هنوز مومن نيست ، زيرا که هنوز دوست داشتن را نياموخته ، او ابتداي راه است .
مومن دوست مي دارد . همه را دوست مي دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم ، چشم هاي مومن جز زيبا نمي بيند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره ، هر چه که هست ، نيکوست .
آن که بين آفريده هاي من خط کشيد شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزديک تر بيا و غمگين نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد که نازيباست .
tanha4
07-29-2009, 01:22 AM
معاويه به خوردن بره بريا ني مشغول بود .
ناگهان عربي از در آمد و در خوردن با او شركت كرد و با حرص و ولع بسيار گوشتها از هم مي دريد و استخوا نها را مي شكست .
معاويه گفت:از رفتار تو چنين معلوم است كه پدر اين بره تو را شاخ زده است .
اعرا بي گفت :از اين شفقتي كه تو درباره او داري چنان پيدا ست كه مادرش تو را شير داده است
tanha4
07-29-2009, 01:23 AM
مولانا به عيادت ترسا يي رفت كه همسايه او بود .
او را پرسش كرد و گفت : چه حال داري ؟
گفت : تب مي كنم و گرد نم درد مي كند .اما امروز تبم شكست .
گفت : اميدوارم كه آن نيز بشكند .
tanha4
07-29-2009, 01:24 AM
روزي سلطان محمود غزنوي پيري ضعيف را د يد كه پشته اي خار بر دوش ميكشيد .
بر او رحمش آمد و گفت :
اي پير ! دو سه د ينار زر مي خواهي يا دراز گوشي يا دو سه كوسفند يا باغي كه به تو دهم تا از اين زحمت خلاصي يا بي؟
پير گفت :
زر بده تا در ميان بندم و بر دراز گوشي بنشينم و گوسفندان در پيش گيرم و به باغي بروم و به دولت تو در باقي عمر، آنجا بيا سايم .
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان كردند .
tanha4
07-29-2009, 01:25 AM
شخصي به منزل دوستي رفت .
صا حبخا نه كاسه اي شير نزد او نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه ماست و پنير و روغن وكره از شير است .
مهمان بخورد و دم نزد و رفت و صاحب خانه را به خانه خود دعوت كرد .
روز موعود يك شاخه مو نزد وي نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه دوشاب و حلوا و شيره وكشمش و غيره از همين به عمل مي آيد
tanha4
07-29-2009, 01:26 AM
كري به عيادت بيماري مي رفت .در راه با خود گفت : چون برسر بالين او نشينم وگويم حال چون است ؟ خواهد گفت بهترم . ديگر پرسم
غذا چه خوري ؟خواهد گفت :فلان چيز .ديگر پرسم كه طبيب تو كيست ؟خواهد گفت :فلان . پس بر بيمار درآمد وبر سر بالين اوبنشست .اتفاقن بيمار اعراض كرده بود وقهري سخت داشت .
كر سر پيش وي برد وگفت :حال چون است ؟
گفت :حال مرگ دارم .
گفت :الحمدالله.
ديگر پرسيد غذا چه مي خوري ؟
گفت :زهروزقوم .
گفت :نوش جانت باد.
ديگر پرسيد:طبيب تو كيست ؟
گفت :ملك الموت .
گفت :قدمش بر تو مبارك باد.!
emeli
08-01-2009, 07:25 PM
در راستاي خبر مربوط به ساخت ماشين اسلامي در اندونزي
[Only registered and activated users can see links]
بنا به خواست امت مسلمان، اين كاركردها هم بايد به خودروي اسلامي اضافه بشه:
1- خودرو هنگام حركت بايد صلوات بفرسته
2- سرعت كه از 80 بالاتر رفت، آيت الكرسي بخونه
3- وقت رد كردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله"
4- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه"
5- وقت سوار كردن دوست دختر – دوست پسرها صيغه محرميت بخونه
6- وقت پياده شدن بگه "صدق*الله العظيم..."
7- در ماه مبارك رمضان از صبح تا غروب در باكش رو باز نكنه و نشه بهش بنزين زد. اما از غروب تا صبح هر چي بهش بنزين بزني باكش پر نشه.
8- وقت اذان، هر جا كه بود ترمز كنه و شروع كنه به نماز خوندن. به ويژه در جاهاي پر ترافيك كه با ماشين*هاي ديگه، نماز جماعت بخونن.
9- اگر ماشين نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشين روش به يه طرف ديگه قرار بگيره.
10- اگر لازم شد براي ماشين نامحرم بوق بزنه، ميل لنگش بره توي بوقش كه صداي بوقش عوض بشه.
11- اگر ماشين ديگه*اي خلاف كرد، در راستاي امر به معروف و نهي از منكر، خودش رو بكوبه به اون.
12- بوي گلاب بده.
13- رو به قبله پارك كنه.
14- رو به قبله آب روغن پس نده.
15- بعد از گرفتن بنزين، غسل كنه.
16- ضمنا بايد جا براي 110 جلد كتاب مجلسي (اسمش چي بود؟) و نهج*البلاغه و تفسيرالميزان و چيزاي ديگه هم داشته باشه.
17- يك صندلي مخصوص براي سوار كردن افراد خاص.
18- يك در مخصوص كه اقليت*هاي مذهبي فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمنا صندلي اون*ها هم بايد از صندلي بقيه جدا باشه
19- ... ديگه باقي*ش رو خودتون بنويسين!
emeli
08-01-2009, 07:34 PM
راههایی برای سادیسمی شدن!!
* كل نوشته هاي تخته سياه رو با دست پاك كنيد.
* به خروستون آب طلا بديد تا تخم طلا بزاره
ــ خطاب به بند قبل : آخه ساديسمي ، مگه خروس تخم ميزاره ؟
ــ خطاب به بند بالا : بتوچه رواني ، مگه فضولي؟
* به مادرتون بگيد دلمه درست كنه ، بعد فقط برگهاشو بخوريد.
* توي كفش دوستتون يك قورباغه كوچولو بندازيد تا وقتي كفشو پاش كرد ، قورباغه له بشه.
* وقتي برا عيادت دوست بيمارتان به بيمارستان رفتيد محكم بزنيد پشتش و بهش بگيد: پاشو يره برا مو اي فيلمارو در نيار..!
* وقتي عيادت دوست مريض مشهديتون رفتيد ، جلوش شله زرد بخوريد و بگيد : ميدونم برات بده...
* روز كارگر وقتي استاد اومد سر كلاس ، همه به احترام پاشيد و بگيد معلم عزيز روزت مبارك!
* دست يه نابينا رو كه براي رفتن به آن طرف خيابون ايستاده رو بگيريد و به طرف جوي آب راهنماييش كنيد، بعد همچين بينا ميشه كه بيا و ببين.
* بجاي پنير پيتزا پلاستيك فشرده تو پيتزا بريزيد و شاهد خوردن آن توسط عزيزانتان باشيد.
* كتاب جديد استادتون رو بزاريد تو سبزي فروشي محله ي استادتون تا وقتي ميره سبزي بگيره ، سبزي فروش از صفحات اون كتاب براي بسته بندي سبزي استادتون استفاده كنه.
* وقتي استاد ادبياتتون كلي در مورد رزم رستم و سهراب صحبت كرد ازش بپرسيد : استاد ، ما بالاخره نفهميديم سهراب زن بود يا مرد؟!!
* وقتي همسرتون رفت آرايشگاه و به موها و اَبروانشون صفا دادن و اومدن جلو شوما و گفتند عزيزم ببين تغييري كردم يا نه؟ كمي نيگاش كنيد و بگيد : باز كه مثل هميشه گند زدي به قيافت.
· صبح جمعه ساعت 6 (البته وقتي مدارس بازه) برويد بالا سر داداشتون و شتابان تكونش بديد و بگيد: پاشو پاشو مدرست دير شد.....
· وقتي كه دوست باكلاستان جلو دخترهاي دانشگاه كلاس گذاشت و شما و آن خانمهاي باشخصيت رو به يه رستوران شيك دعوت كرد..هنگام خوردن ساندويچ ، ساندويچ رو يه جوري بجوييد و جوري كه همه دارن ميبينند ، دستتون رو بكنيد تو دهنتون و يواش بيرون بياريد و بگيد اَه اين پاي موش تو ساندويچ چيكار ميكرد؟؟؟
· وقتي كه دختر همكلاسيتون اومد از دوستتون جزوه بگيره و اگه گفت آيا كامله و دوستتون هم پاسخ مثبت داد، شما بگيد آره خيلي كامله ، من كه خونده بودمش 8 شدم...!
emeli
08-01-2009, 07:36 PM
خاطرات يك دانشجوي دم بخت
دوشنبه اول مهر:
امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي*كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي*خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي*شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
***
پنچ شنبه:امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
***
دوشنبه:امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه:امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
***
يكشنبه:امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
***
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم...
emeli
08-01-2009, 07:37 PM
دانشجو درملل مختلف
ژاپن: به شدت مطالعه می*کند و برای تفریح روبات می*سازد!
مصر: درس می*خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی*مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می*شکند!
هند: پس از چند سال درس خواندن، عاشق دختر خوشگلی می*شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می*کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشن پیش می*آید و سرانجام آن دو با هم عروسی می*کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می*شود!
عراق: مدام به تیرها و خمپاره*های تروریست*ها جاخالی می*دهد و در صورت زنده ماندن درس می*خواند!
چین: درس می*خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می*سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می*فروشد!
اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است، او دوره کامل آموزشهای رزمی* و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاددان به دنیا می*آید!
گینه بی*صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله*ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری آمریکا، دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می*خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می*خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس، چند نفر از قبیله توتسی را می*کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری! منقرض می*شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می*خوانند!
ایران: عاشق تخم*مرغ است! سرکلاس دروس عمومی، *چرت می*زند و سر کلاس دروس اختصاصی، جزوه می*نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی*ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می*کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می*خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می*گوید! او سه سوته عاشق می*شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، والا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می*شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می*شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده، که چرا صاحبخانه*ها جان به عزرائیل می*دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی*دهند! او چت می*کند! خیابان متر می*کند و در یک کلام عشق و حال می*کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان، در خطر انقراض است!
emeli
08-01-2009, 07:40 PM
سوال :
ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟
جواب :
بستگي به مليت پرنده ها داره :
آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند
چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.
انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه
عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن
اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي
ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر نرگس بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما هسته هاشو از دست ميده...!!!:39::39:
emeli
08-02-2009, 04:52 PM
مبتلا به عشق
چشم هاي غمگين پزشك ، به جواب آزمايش مي نگريست و به قيافه
نگران اما متين دختر .....
- «دخترم ! متأسفم ولي نبـايد نا اميد شوي ... مي داني ؟ احتمال ضعيـف درمان هست ... كه خوب شوي ! »
فكر مي كرد كه دخترك جيغي از وحشت بزند ، مثل همه بيمارانش در لحظه اي كه مي شنيدند به آن بيماري بي درمـان مبتلا هستند .... اما دختر با لبخنـدي ناباورانه پرسـيد : « راسـت مي گوييد ؟
ولـي من هيچ وقت رفتار خطرناكي نداشته ام ؟ »
صداي رحم آلود زن جواب داد : « درسته عزيزم .. ولي آزمايش اينو نشون مي ده »
- « ممنونم خانم دكتر ! »
پزشك باورش نشد : « درست شنيدم ؟ يعني شما فهميدين من چي گفتم ... »
- « البته خانم دكتر ! راستش نامـزدم به خاطر خون آلوده مبتلا به اين بيماري شـد ، به خاطـر همين ، خانواده ام با ازدواجمان مخالف بودند ... ولي حالا ... »
دختر با هيجان چهره خشكيده از شگفتي زن را بوسيد و با شادي غريبي بيرون رفت .
vBulletin® v 3.6.2, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.