PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان:درپایان شب



pahlevon
02-07-2012, 01:43 PM
ا ز شدت سرما و رطوبت چشم گشودم.لرزه ای از سرما بدنم را فرا گرفت.طبق معمول پتو رو از رویم کنار زده و مثل جنینی در شکم مادر،روی تخت گلوله شده بودم.به سرعت پتو را دور خودم پیچیدم و آنقدر در همان حال ماندم که از شدت گرما،عرق از ریشه موهایم جوشید.هوا تاریک بود.یک نوع تاریکی پر از حیله و دروغ!از آن نوع تاریکی هایی که آدم را سر درگم می کرد و باعث می شد احساس حماقت کند،چون معلوم نبود صبح است یا بعداز ظهر؟قبل از غروب است یا بعد از طلوع؟سر جایم دراز کشیدم و به دقت گوش دادم.صدای مبهم و آشنای موج های دریا که محکم خودشان را به ساحل می کوبیدند و بعد بع سرعت عقب نشینی می کردند،در فضا می پیچید.این صدا چنان قوی و آشنا بود که همه صداهای دیگر را کم رنگ می کرد ولی با دقت زیاد می شد صدای جیغ مرغان دریایی و آواز مرد بومی را در دور دست ،تشخیص داد.از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم.هوا مرطوب بود،آنقدر که لباس خوابم به تنم چسبیده وطرح هیکلم روی تخت،چروک خورده بود.گیج و منگ از جام بلند شدم.این قرص های خواب بد جوری مرا اذیت می کرد،ولی چاره ای هم نداشتم و بدون کمک آن قرص های ریز درخشان سفید رنگ،تا صبح از فکر و خیال بیچاره می شدم آنقدردر جایم غلت می زدم که بدنم خسته و کوفته می شد و صبح از شدت سر درد،کور می شدم.ولی با این قرص ها،سرم را روی بالش می گذاشتم و به خوابی فرو می رفتم که شبیه مردن بود.بدون هیچ رویا و کابوسی،بدون هیچ غلت و تکانی،بدون هیچ فکر و خیالی!صبح ها با منگی و نخوتی که سراسر بدنم را فرا می گرفت و رعشه ای که درونم را می لرزاند از خواب بیدار می شدم.تا ساعت ها دهانم مزه ای تلخ و گس می داد.چشم هایم تار می دید و سرم دوران داشت،اما باز راضی بودم.دلم می خواست همین طور گیج و منگ و کرخت باقی بمانم.آنقدر منگ که توانم فکر کنم،آنقدر گیج که چیزی یادم نیاید و آنقدر کرخت که نتوانم از جایم بلند شوم.
از پنجره اتاق خواب بیرون را نگاه کردم.مه غلیظی همه جا را پوشانده بود،فقط نوک سوزن مانند کاج های مطبق و پایه های پلی که خزر شمالی را به خزر شهر جنوبی متصل می کرد پیدا بود.نفس هایم روی شیشه عرق کرد و دیگر هیچ جا را نتوانستم ببینم.باز یک صبح دیگر آغاز شده بود.نفس عمیقی کشیدم و مثل اکثر روزها،از درد قفسه سینه ام خم شدم.از اتاق خواب به سرعت به طرف دستشویی رفتم.سرم را روبه دیوار گرفتم که اتاق مجاور اتاق خوابم را نبینم.
مثل بچه ای که از تاریکی بترسد،از آن اتاق و دیدنش وحشت داشتم.از یک سال قبل که به این جا آمده بودم،همان اول کار درش را قفل کرده و کلیدش را زیر گلدان بد ترکیب بالای شومینه گذاشته بودم.دلم نمی خواست درش را باز کنم،باز کردن در اتاق همان و باز شدن در خاطراتم همان!و من این همه قرص های رنگارنگ نمی خوردم که باز با خاطراتم کلنجار بروم و دیوانه شوم!مثل بچه ای که زیر لب جدول ضرب تمرین می کند،با خودم گفتم:«بسه،بسه،برو بیرون!»
صورتم را شستم و دندانهایم را مسواک زدم،وقتی آب در دهانم می گرداندم فکر کردم چه آب بد مزه ای است.باز بدون این که به تصویرم در آینه نگاه کنم،صورتم را خشک کرم و موهایم را شانه زدم و با کش بستم.دلم نمی خواست قیافه ام را ببینم.خودم می دانستم چه شکلی ام!بیشتر دلم می خواست موهایم سفید و دور لبم پر از چین و چروک شده باشد.اما طبیعت به من خیانت کرده بود،دیگر اعتقادم را به جمله«یک شبه موهاش سفید شد و کمرش شکست»را از دست داده بودم.نه موهایم سفید شده بود نه کمرم شکسته بود و نه صورتم چروک افتاده بود.تنها چیزی که تغییر کرده بود نگاه چشمانم بود که خالی و یخ کرده می نمود.مثل نگاه یک مجسمه،بی روح و بی احساس به نظر می رسید.
به اتاق خواب برگشتم و روتختی را مرتب کردم و لباس هایم را با یک بلوز و شلوار پشمی عوض کردم.باید تا سوپرمی رفتم و نان می خردیم.بی حوصله و به زور،مانتو و روسری رو تن کردم و با اکراه دستگیره سرد و عرق کرده را پیچاندم.هوا لطیف و سرد بود وبرخلاف هوای مانده و دم کرده داخل ویلا که بوی نا و ماندگی می داد،پاک و با طروات بود.بوی تلخ و تند کاج های خیس و باران خورده،بوی خاک نرم و سبز و بوی ماهی و شوری آب در هوا موج می زد و من چقدر این بو را دوست داشتم.باز نفس عمیقی کشیدم و ناخواسته چشمان پر اشکم را پاک کردم.زیر لب دوباره به خودم توپیدم:«بسه،بس کن!حالا وقتش نیست!»با قدم های تند و ریز به طرف فروشگاه شهرک به راه افتادم.بوته های بزرگ یاس سپید و شاه پسند و گل کاغذی،لخت و خجل سر به زیرانداخته بودند.اول بهار این بوته ها چه غوغایی به پا می کردند.باد سردی از جانب دریا می وزید،شال پشمی ومشکی ام را دور شانه هایم محکم کردم.اما می دانستم کار از جایی دیگری خراب است،چله تابستان یا چله زمستان به حالم فرقی نمی کرد،درونم همیشه سرد و یخ زده بود و مرا می لرزاند.از جلوی خیابانهای پهن و خیس گذشتم،همه جا مثل کره ماه ساکت و خالی بود،اگر در موقعیت دیگری قرار داشتم حتما می ترسیدم.
اما حالا از آن همه سکوت و تنهایی خوشحال بودم.تک و توکی افراد بومی در ویلاها ساکن بودند و چند پسر و دختر جوان هم که تعدادشان به اندازه انگشتان دست نمی رسید،در ویلا ها پخش بودند.فقط همین!نه از قدم زدن های شبانه خبری بود،نه از ویراژدادن ها و ترمز های جیغ مانند ماشین ها!شهرک ساکت و آرام و خالی بود.
شیشه های فروشگاه عرق کرده و داخلش تاریک بود،به ساعتم نگاه کردم،نزدیک ده بود،همیشه این موقع باز بود.جلو رفتم و در رو هل دادم،ممد آقا با خوشرویی گفت:سلام خانوم،صبح به خیر.
_سلام فکر کردم تعطیله!
دستهای بزرگش را به هم مالید و گفت:نه خیر،سیم ها اتصالی کردن زیر بارون،اینه که تاریکه....
بسته نان و یک کنسرو تن ماهی را جلوی صندوق گذاشتم و طبق معمول شنیدم
_قابل نداره....
وقتی از سوپر بیرون اومدم،دلم نمی خواست به خانه برگردم.مستقیم به طرف ساحل راه افتادم.از کنار زمین تنیس خالی و خیس گذشتم و از کوره راهی که میان کاجها و علف های بلند مشخص بود،به طرف ساحل راه رفتم. ساحل هم مثل بقیه شهرک،سوت و کورو خلوت بود.دو رستوران و کافی شاپ کنار دریا خالی بودند ومیز و صندلی های پلاستیکی شان را داخل اتاقک دایره شکل خود تا سقف پیده و در راه قفل کرده بودند.روی یک بلوک سیمانی که ماسه رویش را پوشانده بود،نشستم و به دریای کف آلود و خروشان خیره شدم.باد سردی تا مغز استخوان را می سوزاند.دو سه پسر جوان با موهای بلند که با وزش باد مثل ابری دور صورتشان را پوشانده بود،دور یک توده آتش حلقه زده بودند و خودشان را گرم می کردند.با نگاهی به صورت های رنگ پریده و قیافه های بی تفاوت آنها می توانستم در حال گذر از چه بحرانی هستند.دورهای که پر از تکه کلام های شنگول بود.«بی خیالش!بی خیالی طی کن!دنیا رو عشق است!»و از همین حرف ها....در این دوره حس می کردن که خلاف مسیر رود شنا کنند،خیلی بامزه و به قول خودشان فابریک هستند.زمستان ها کنار ساحل دریا یخ بزنند و تابستان ها در خیابانهای خالی و خلوت کیش عرق بریزند.با شلوار های کهنه و نخ نما روی زمین خاکی و کثیف ولو شوند و ماشین هایشان را که از شدت خاک و خل دیده نمی شود،نشویند.این ها هم از آن دسته بودند.دور آتش نشسته بودند و با نگاه های سرد و بی روح به دریا زل زده بودند.«بی خیالش!»
به صورتهای جوان و بی گناهشان نگاه کردم و حسرت خوردم،دلم می خواست جلو بروم و گوش هایشان را بکشم و بگویم:روی زمین خیس ننشینید سرما می خورید.کلاه سرتون بذارید،باد سردی میاد گوش درد می گیرید.
تقریبا می توانستم جوابشان را بشنوم:کلاه؟مارو گرفتی،ول کن!برو تو نخ هوا و صفا کن!
آهسته زیر لبم گفتم:سرما می خورید بچه ها!
ولی کسی صدایم را نشنید،حتی نگاهم نمی کردند.دوباره گفتم:به تو چه؟مگه تو وکیل وصی اینا هستی؟خودشون عقل دارن.
ولی می دانستم که ندارند و اگر هم داشتند از آن استفاده نمی کردند.فعلا دوره بی عقلی و دیوانگیشان بودچند وقتی طول می کشید تا دوباره لباس های تمیز و اطو کرده بپوشند،موهایشان را مرتب کنند و ماشین هایشان را برق بیندازند و نیش هایشان را ببندند و محکم راه بروند.
از سرما پاهایم را حس نمی کردم.بسته خریدم را برداشتم و آهسته به طرف ویلا برگشتم.از دور هیکل گرد و قلنبه ریحان خانم را می دیدم،جلوی در منتظر من ایستاده بود.از بی فکری ام خجالت کشیدم.چطور یادم رفته بود که هر روز برای تمیز کردن خانه می آید؟به سرعت جلو رفتم و در جواب سلامش گفتم:شرمنده،اصلا یادم رفته بود امروز میای!حتما یخ کردی؟
از سر دلسوزی سرش را تکان داد و گفت نه خانوم،خیلی وقت نیست که رسیدم.سردم نشد...
در را باز کردم و کنار ایستادم تا اول او وارد شود.طبق معمول شروع به تعارف کرد و با لهجه کشدار مازنی اش قسم خورد که تا من نروم،تو نمی رود.به سرعت داخل شدم و کفش های خیس و شن آلودم را جلوی در در آوردم.حالا هوای دم کرده و گرم خانه می چسبید.ریحان پلاستیک خریدم را از دستم گرفت و به طرف آشپزخانه رفت. کمی بعد صدایش بلند شد:
_آذر خانوم،هنوز ناشتایی نخوردید؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد،ادامه داد:
_اینطوری از بین می رید ها!لاغر که هستید دیگه لاغرتر فایده نداره.منه بیچاره هرچی می خوام رژیم نگه دارم،نمی تونم.همه اش مثل بچه ها گشنمه!خوش به حال شما!در دلم خندیدم.خوش به حال من؟دلم نمی خواست کسی به جایم باشد و بفهمد که هر لقمه،مثل سنگی در گلویم سفت می شود و با ضرب آب و چای هم پایین نمی رود.انگار با پایین رفتن هر لقمه،مسیرش آتش می گرفت و می سوخت.تازه این اول کار بود.بعد که چند لقمه را که به زور قورت می دادم،معده ام آنقدر می سوخت و می پیچید و درد می گرفت که اشکم را در می آورد.
البته دو تا شربت گچی و بدمزه در یخچال بود که یادم می رفت بخورمشان ولی گاهی که یادم می ماند و می خوردم،کمتر معده ام درد می گرفت.جلوی تلویزیون،روی صندلی گهواره ای نشستم و کنترل تلویزیون را مقابلش گرفتم و کانالها را تند تند عوض کردم.همه جا پر از برفک و خط های افقی و تصویر های لرزان بود که البته برای من فرقی نمی کرد.یعنی نگاه می کردم ولی نمی فهمیدم چه می گویند و چه می شود.فقط نگاه می کردم اما نمی دیدم.شبکه محلی مازندران را انتخاب کردم و سعی کردم به سرود محلی که خواننده اش خوش صدا می خواند،گوش کنم.اما صدای ریز و جیغ مانند ریحان که برای خودش«بنفشه گل»می خواند،نمی گذاشت بفهمم خواننده اصلی چه می خواند.ذهنم در بین این دو صدا در کش و قوس بود که تلفن زنگ زد.
ناخودآگاه از جا پریدم.چند وقت بود که از شنیدن صدای زنگ تلفن آنقدر وحشت می کردم و از جا می پریدم؟صدای ریحان بلند شد:خانوم،تلفن...
خودم را وادار کردم گوشی را بردارم.صدای نگران بهاره در گوشم پیچید:
_مامان،حالت خوبه؟چرا گوشی رو برنمی داری؟
نفسم را که حبس کرده بودم،بیرون دادم و گفتم:حالم خوبه،تو چطوری؟
_خوبم،دیشب هم تلفن کردم،کسی گوشی رو برنداشت.صبح زنگ زدم کسی برنداشت.دیگه کم کم داشتم دیوونه می شدم...
با ملایمت گفتم:نترس عزیزم،بادمجون بم آفت نداره.دیشب قرص خوردم و گیج و منگ شدم.صبح هم رفتم پیاده روی،نمی دونی چه هوای لطیف و خوبیه!
رنگی از حسرت صدایش را لرزاند:خوش به حالت مامان،به خدا آنقدر دلم برات تنگ شده که نگو.آنقدر دلم می خواست پیش تو باشم...
_می دونی که نمی شه.تو مدرسه اری،چیزی به امتحانات نمونده......اگه بیای از درس عقب می مونی.
دوباره صدای نازکش بلند شد:خوب همون جا می رم مدرسه.هان؟
_نه،قبلا هم در این مورد بحث کردیم و نتیجه هم گرفتیم.تو نمی تونی امسال مدرسه عوض کنی،در ضمن موندن من هم موقتی است.یکهو دیدی همین فردا خرت و پرت هامو جمع کردم و برگشتم.
از شادی لرزید:جدی می گی؟
_نمی دونم بهاره،باید به مامان فرصت بدی!وقتش که شد یک دقیقه هم معطل نمی کنم.منم دلم برای تو تنگ شده...
عجول و بی حوصله گفت:وقتش کیه؟
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:خودمم نمی دونم.ولی به همین زودی هاست!بهت قول می دم.خاله چطوره؟لیدا و لادن خوبن؟به سرو کله هم که نمی پرین و خاله هما رو دیوونه کنین؟
آهی از ناله کشید و غمگین گفت:همه خوبن،در ضمن این کارا مال وقتی بود که حوصله داشتم،حالا به زور حال و احوال می پرسم چه رسد به سر و کله زدن با لیدا و لادن.
جگرم برای دخترم کباب شد.ای روزگار بی مروت و بد مصب!دوباره هی زدم:«بس کن!حالا وقتش نیست.»
در گوشی گفتم:همه چیز درست می شه بهاره،تو هم باید به خودت فرصت بدی.سعی کن فکر نکنی....
صدایش آزرده و سنگین از بغض بود:مگه می شه مامان؟
سعی می کردم با نیش اشک مبارزه کنم و گلوله بزرگی که در گلویم ظاهر شده بود،قورت دهم:
_بهاره جون،پول تلفن زیاد می شه.من خودم بهت زنگ می زنم.قربونت برم غصه نخور.
_شما هم همین طور مامان!مواظب خودتون باشید.
گوشی را که ناگهان در دستم سنگین شده بود روی تلفن گذاشتم و صندلی ام را تاب دادم.قیژ...قیژ...قیژ...!صدای نادر در گوشم بلند شد:این صندلی دیگه مثل من پیر شده،با هر تکون انگار التماس می کنه دست از سرش برداری!
محکم سرم را تکان دادم و با صدای نسبتا بلند گفتم:بس کن!حالا وقتش نیست!بس کن!
صدای ریحان از جا پراندم:می گم آذر خانوم....ظهر میرزا قاسمی می خورین؟بادمجونش تازه است ها!
سرم را تکان دادم و نگاهش کردم.ژاکت سبز رنگی روی پیراهن گل گلی اش پوشیده بود.چادر نماز سفید رنگ کهنه ای دور کمرش گره و روسری آبی رنگش را دور سرش پیچانده و بالای سرش گره زده بود.به صورت تپلش نگاه کردم.چشم های ریز و نمناکی داشت،بینی عقابی و درشتی بالای لبهای نازک و کشیده اش به چشم می خورد.لپهای گرد و تپلش قرمز بود درست مثل بچه ها،بالای لبش سیاهی می زد و ابروهای پرپشتش تو ذوق می خورد.گفتم:هرچی باشه می خورم.دستت دردنکنه.
کمرش را راست کرد و گفت:پس من دیگه بااجازه برم.الان بچه ام از مدرسه بر می گرده.همه جا رو شستم و گرد گیری کردم.غذا هم درست کردم روی گازه،زیرش رو خاموش کردم،کاری ندارین؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم.اما ریحان نرفت.دور خودش می چرخید و معطل می کرد.آنقدر این پا و اون پا کرد تا یادم افتاد پولش را بدهم.چقدر حواس پرت و گیج شده بودم.بعداز مدتی تعارف و بفرما،عاقبت پول رو گرفت و داخل یقه اش چپاند و رفت.بعد از رفتن ریحان دوباره روی صندلی گهواره ای نشستم و بی هدف تاب خوردم.به شومینه سیاه و خالی زل زدم.یکی دو تا بخاری نفتی در ویلا گذاشته بودم،نمی توانستم برای شومینه هیزم و کنده چوب پیدا کنم و اصلا در حال و هوای شاعرانه روشن کردن شومینه هم نبودم.دوباره صدای نازک ریحان بلند شد:
_خانم دکتر،یکی آمده دم در،با شما کار داره.
از جا پریدم،سر ریحان بین در بود و با کنجکاوی نگاهم می کرد.زیر لب گفتم:من دکتر نیستم ریحان خانوم.این صد بار!
لبخندی زد و گفت
:چه فرقی می کنه دکتر،مهندس؟ماشاا.. با سواد و با کمالاتی دیگه!
بی حوصله پرسیدم:کی دم در با من کار داره؟
_والله،انگار یه بسته ای،چیزی براتون آورده....خواستم براتون بگیرم گفت نمی شه.باید خودتون امضا بدید.
از جایم بلند شدم و شال پشمی را دور سرم پیچیدم.در فکرم کنکاش می کردم:یعنی کی برای من نامه داده بوده؟یا شاید ریحان راست می گفت و بسته فرستاده بود؟آن هم به این آدرس؟کی از جای من خبر داشت و این قدر کارش مهم بود که صبر نکرده برگردم تا بسته اش را به دستم بدهد.غرق در فکر و خیال دم در رفتم.مردی میانسال با کلاهی پشمی و دماغ سرخ از سرما جلوی در ایستاده بود با دیدنم بسته ای مثل کتاب را به طرفم دراز کرد.
_خانوم خوشنویس؟
سرم را بی اختیار تکان دادم و با ترس و وحشت بسته را گرفتم.دفتر بزرگی را جلو آورد و با دست پوشیده در دستکش اش اشاره کرد:اینجا رو امضا بفرما..
با دستی لرزان خودکار رو گرفتم و امضا کردم.مرد به سرعت برگشت و سوار موتور آبی رنگ و قراضه اش شد و رفت.اما ریحان همچنان بیت در ایستاده بود و انتظار داشت بسته را باز کنم و با دیدن هدیه پیچیده در کاغذ پستی خوشحال شویم.اما من چنین خیالی نداشتم.بسته را روی میز گرد جلوی هال انداختم و به طرف ریحان برگشتم:
_خیلی ممنون ریحان خانوم شما دیگه برید بچه هاتون پشت در می مونن!
با ناراحتی سری تکان داد و نا امید از کشف محتوای بسته،در رابست.از وحشت چیزی که ممکن بود داخل بسته انتظارم را بکشد،بازش نکردم.می خواستم هر چقدر امکان داشت،باز کردنش را به تعویق بیندازم.به آشپزخانه رفتم و از تمیزی و درخشندگی در و دیوار و ظرف و ظروف غرق لذت شدم.بوی مواد پاک کننده مثل ابری در هوا مانده بود.تکه ای نان از داخل پلاستیک کندم و از داخل قابلمه،لقمه ای میرزا قاسمی گرفتم و در دهانم چپاندم.خوراک آنقدر سیر داشت که احساس می کردم مثل اژدها،نفسم آتش می زند.یکی دو لقمه به زور فرو دادم و از آشپزخانه بیرون آمدم.صدای کوبش قطرات باران روی سفال های سقف،بلند شده بود.گاهی رعد و برق خانه را روشن می کرد و صدایش مثل بمبی در فضا منفجر می شد.بلند شدم و از شیشه های سرتاسری حیاط پشتی نگاه کردم.تاب سفید رنگ زیر باران زنگ زده و با بی اهمیتی رها شده بود.چشمانم را روی چیزی که می دیدم بستم.باز زمزمه کردم:«حالا وقتش نیست!بس کن!»برگشتم و به اتاق خواب رفتم.با لباس روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم حدس بزنم کی برام بسته را فرستاده است.شاید کیوان برایم کتاب فرستاده بود تا سر گرم شوم؟شاید ناصر آن دفتر هایی که قرار بود بفرستد،برایم فرستاده؟در میان صدای باران وکوبش موجهای دریا به خواب رفتم.وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود.معده ام درد می کرد و در سرتا سر گلویم احساس سوزش می کردم.دوباره از پنجره به بیرون نگاه کردم.مه از بین رفته بود ولی باران ریز ریز می بارید.از سرما به خودم لرزیدم و موهای آشفته ام را بدون شانه کردن با کش بستم و با عجله از اتاق بیرون رفتم.چراغ را روشن کردم و از دیدن ساعت بالای شومینه تعجب کردم.ساعت نه شب بود.چقدر خوابیده بودم!آن هم بدون قرص و غلت زدن.به آشپزخانه رفتم و کتری را پر از آب کردمو روی گاز گذاشتم.عجیب هوس چای کرده بودم.بعد روی صندلی آشپزخانه نشستم و آنقدر به فس فس کتری گوش کردم تا تبدیل به سوت ممتد شد و آب جوش آمد.چای دم کردم و منتظر شدم تا چای دم بکشد.از پنجره آشپزخانه به خیابان پهن جلوی رویم خیره شدم.تک و توک چراغ ها روشن شده بود،ولی ناخودآگاه دلم گرفت.از صدای قطرات باران که روی سفال ها و شیشه ها تق تق صدا می کرد بیزار بودم.دلم برای خورشید و گرمایش تنگ شده بود.یک لیوان بزرگ چای ریختم و از آشپزخانه بیرون آمدم.می خواستم روی صندلی محبوبم بنشینم و در آرامش چای بنوشم که چشمم به بسته روی میز هال افتاد.با وحشت روی صندلی افتادم و انگار که به یک رطیل پشمالوی سیاه نگاه کنم،به بسته زل زدم.دستم را با تردید درازکردم و بسته را برداشتم.با حواس پرتی به آدرس های فرستنده و گیرنده خیره شدم.در قسمت گیرنده،آدرس ویلا با دقت و خطی مرتب و خوانا نوشته شده بود،ولی در قسمت فرشتنده چیزی نوشته نشده بود که همین بیشتر نگرانم می کرد.تصمیم گرفتم آنقدر با خودم کلنجار نروم و با یک حرکت،پاک زدر رنگ بسته را پاره کردم.برخلاف انتظارم هیچ کتاب و دفتر یا عکسی درون بسته نبود.با حیرت،به نوار ویدیویی سیاه رنگی که درون جلد درخشان آبی رنگش قرار داشت نگاه کردم.این دیگر چه بود؟فیلم عروسی بود یا تولد؟یعنی چه کسی ممکن بود این را برام فرستاده باشد و اصلا چه هدفی داشت؟هیچ توضیحی برای نوار ویدیویی مقابلم تداشتم،حتی نمی دانستم کی آن را فرستاده است.آهسته انگار که می خواهم خار پشتی را نوازش کنم،دستم را دزار کرده و برش داشتم.وزنش به نظرم زیاد آمد.شاید هم خیالاتی شده وبودم،انگار انتظار داشتم در دستم منفجر شود.آهسته و مردد فیلم را از جلدش بیرون کشیدم،کاغذ سفید و چهار تایی همراه فیلم،از داخل جلد بیرون افتاد.به سرعت کاغذ را از روی دمپایی ام برداشتم و بازش کردم.همان خطمرتب و خوانای روی پاکت جلوی چشمم جان گرفت.آب دهانم را به سختی قورت دادم و به سختی سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم.خطوط جلوی چشمان پر اشکم،کج و معوج شده بود،اما باز هم می توانستم بخوانم:
خانم خوشنویس،سلام.
نمی دانم کار اشتباهی کردم که برایتان این نامه را فرستادم یا نه؟ولی گوشه ای از دلم می دانم که کار درستی می کنم.حرفهایی در دلم تلنبار شده که جرات رودرروگفتنشان را ندارم.حق دارید اگر از من متنفر باشید،حق دارید اگر آرزوی مرگم را بکنید و تحمل دیدنم را نداشته باشید.....به خدا قسم حق دارید!وقتی خودم از خودم متنفر باشم و هر ثانیه مرگم را عاجزانه از خدا التماس کنم،چطور می توانم انتظارداشته باشم شما این احساس را نداشته باشید؟اما می خواهم بدانید که چقدر متاسفم!چقدر ناراحتم و چقدر احساس بدی دارم.بارها به سرم زد خودم را بکشم،اما تحمل داغدار و بیچاره دیدن مادرم را ندارم!هر لحظه،هر ثانیه آرزوی مرگ می کنم،همه جا برام تنگ و طاقت فرسا شده......در خانه بی طاقتم،بیرون از خانه بی قرارم،چه بر سرم آمده؟ای کاش مرا نبخشیده بودید،البته که می دانم از ته دل نبخشیدید،ولی دلم می خواست تاوان گناهم را پس بدهم.هر چه باشد بهتر از زندگی با عذاب وجدان است.نمی دانید چه جهنمی را می گذرانم!شبها نمی توانم بخوابم و روزها از شدت فکر و خیال دیوانه می شوم.خانم خوشنویس!فقط ازتان می خواهم حلالم کنید.می دانم اگر آرامش ندارم،اگر این همه در رنج و عذابم فقط به خاطر شماست!مرا حلال کنید و از گناهم بگذرید تا بلکه روی آرامش بینم.انتظار آسایش ندارم ولی آرامش چرا،دیگر طاقت ندارم،از این درد و عذاب وجدان،بی قرارو خسته ام.
نواری که برایتان فرستادم از آخرین مهمانی گرفته شده که همه دور هم جمع شده بودیم.وقتی نوار حاظر شد دلم نیامدکه شما نبینیدش،مربوط به چشن تولد نیماست.شب یلدا،حتما یادتان هست.امیدوارم از دیدنش ناراحت نشوید.دیگر واقعا نمی دانم چه باید بکنم.ای کاش کسی پیدا می شد و مرا از این رنج و عذاب رهایی می بخشید.
باز هم عاجزانه تقاضای بخشش از شما دارم.
دست بوس شما مهدی رفیعی
نامه را روی میز انداختم و نوار مشکی را برداشتمو روی قلبم فشردم.انگار که کودکی تازه به دنیا آمده باشد و احتیاج به نازو نوازش داشته باشد.با پشت دست اشکهایم را پاک کردم و چای فراموش شده ام را که دیگر یخ کرده بود،بدون قند سر کشیدم.با پاهای لرزان به طرف میز تلویزیون رفتم ونوار را با ملایمت داخل ویدیو گذاشتم.همانطور که نوار به اولش برمی گشت،صندلی گهواره ای را جلوی تلویزیون کشیدم و لیوان دیگری چای برای خودم آوردم.به خودم قول دادم که هر چه دیدم ناراحت نشوم و خودم را کنترل کنم.یک سال و خرده ای بود که خودم را کنترل می کردم دایم به خودم نهیب می زدم تا در فکر و خیال فرو نروم.به سختی با خودم می جنگیدم که به خاطرات گذشته فکر نکنم.حالا دیگر به خودم اطمینان داشتم.مطمئن بودم با دیدن یک فیلم ساده که حتما پر از پرش و خط و سر و صدا بود،به هیجان نمی آیم.تلویزیون رو روشن کردم و دکمه شروع ویدیو رو زدم.لیوان چای را میان دستان یخ زده ام گرفتم.انگار دستانی بود که دلداری ام می داد.به برفک هایی که اول فیلم را نشان می داد خیره شدم.بعد ناگهان صحنه ای از یک خانه پر از پسر و دختر هایی جوان روی صحنه نمایان شد.همه روی مبل دور یک میز مستطیل جمع شضده بودند و صورت های جوانشان از شادی و انرژی می درخشید.صدایی که احتمال دادم مربوط به فیلم بردار باشد،گفت:حالا سامی برامون می خونه...آره سامی؟
همه دست زدند و هورا کشیدند و دوربین با تکان هایی که نشانگر آماتور بودن فیلم بردار بود،روی صورت درخشان و زیبای پسر جوانی زوم کرد.صورت بیضی و سپیدی داشت.ابروهای پر پشت و مرتبی،بالای چشمان درشت و سیاه رنگش به چشم می خورد.بینی متناسب و زیبایی بالای لب های گوشتی و کوچکش جا گرفته بود.گونه های برجسته و موهای مجعد کوتاهش قیافه ای مردانه وجذاب به او که گیتار در آغوش داشت،می بخشید.با خنده ای در دوربین پرسید:آخه چی بخونم؟
همزمان چند صدا بلند شد:
_یه غمگین بخون.
_نه بابا حال می گیره!یه شاد بخون.
صدای دختری بلند شد:از عصار بخون...
چند نفر هم زمان گفتند:اصلا!ضد حال نزن سامی...
فیلمبردار تصویر را جلو آورد:بخون سامی،زود باش.هرچی راه دستته بیا...سامی در جایش وول خورد و گیتار را محکم تر در آغوش کشید و شروع به نوازس سیم ها کرد.صدای زیبای گیتار که بلند شد،دیگر طاقت نیاوردم و چشم هایم را محکم بستم.طاقت نگاه کردن نداشتم.اما هنوز صدا ها را می شنیدم:
_امشب تا صبح می زنیم و می خونیم.هرکی هر چی دوست داشته باشه سامی می زنه...
دختری با خنده گفت:این سامی و این هم آهنگهای درخواستی شما...
سرو صدا ها در هم قاطی شد.دستانم را آنقدر دور لیوان فشارداده بودم که درد می کرد.صدای گیتار پر قدرت و زیبا بلند شد و همه را ساکت کرد.صدای بم و دلنشینی ریتم زیبا را هم راهی می کرد:چقدر این ترانه را دوست اشتم که به تازگی در کنسرت خواننده اش،خانم غانم در تالار وحدت شنیده بودمش،مثل لالایی آرامم می کرد.
گل گلدون من،شکسته در باد تو بیا تا دلم،نکرده فریاد
گل شب بو دیگه،شب بو نمی ده کی گل شب بو رو از شاخه چیده؟
گوشه آسمون،پر رنگین کمون من مثل تاریکی،تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من،ماه ایوون من از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو،رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه،دلم یه مرداب
آسمون آبی می شه اما گل مهتاب از برکه های خواب،بالا نمی ره
تو که دست تکون می دی به ستاره جون می دی

می شکفه گل ازگل باغ
وقتی چشمات هم می آد دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از داغ
گل گلدون من،ماه ایوون من از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو،رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه،دلم یه مرداب
با شنیدن آن صدای گرم و جوان ناخودآگاه چشمانم را محکم تر بستم و علی رغم میلم برگشتم به بیست و سه،چهار سال پیش!شبی که باز این ترانه را شنیده بودم.

pahlevon
02-07-2012, 01:45 PM
با آن لباس سفید و با شکوه در میان بازوان نادر ،دور سالن می چرخیدم و فکر می کردم زندگی همیشه همین طور،زیبا،درخشان و سفید است.با صدای شاد و جوان خواننده ارکستر،زوج های حاظر در سالن به سختی می توانستند جلوی خودشان را بگیرند و از جا بلند نشوند.ولی آن شب،شب من و نادر بود.شبی که از چند ماه پیش چشم انتظارش بودیم و برای بهتر برگذار شدنش از جان مایه گذاشته بودیم.نادر به نرمی زیرگوشم زمزمه می کزد: گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
خودم را محکم تر به او چسباندم و به یاد روزی که برای اولین بار دیده بودمش افتادم.تازه دانشگاه قبول شده وانگار که شق القمر کرده باشم،سرمست و شاد بودم.البته فقط دو سال قرار بود درس بخوانم و بعد معلم شوم.فوق دیپلم برای خیلی از دخترهای آن زمان کعبه آمال بود،بیشتر دخترها حتی دیپلمشان را هم به زور می گرفتند،یا ازدواج می کردند یا ترک تحصیل!اولین سال دانشگاه به سرعت سپری شد،شاید چون خیلی خوش می گذشت زود گذشت.هروقت از دانشگاه برمی گشتم،برق حسرت را در چشمان هما می دیدم.هما سه،چهار سال از من کوچکتر بود و آرزویش رفتن به دانشگاه بود.هر چه او به حال من غبطه می خورد کیوان با کینه نگاهم می کرد.برادرم پنج،شش سالی از من بزرگ تر بود و تا سر حد مرگ از این که تنها به دانشگاه می رفتم و بر می گشتم،ناراحت بود.تا وقتی به دبیرستان می رفتم زورش به من می رسید و سایه به سایه دنبالم می آمد،به قول خودش غیرت داشت.وقتی هم دانشگاه قبول شدم قشقرقی به راه انداخت که آن سرش نا پیدا بود.پاها را کرده بود در یک کفش که لازم نکرده بری.چه معنی داره دختر بره دانشگاه؟
آن موقع در یک خانه بزرگ و با صفا در خیابان یوسف آباد زندگی می کردیم،البته آن موقع خیلی خلوت تر از حالا بود.پدرم کارمند عالی رتبه دارایی بود و آنقدرجذبه و ابهت داشت که وقتی وارد خانه می شد جرات نداشتیم جیک بزنیم.هارت و پورت های کیوان هم مربوط به وقتی بود که پدرم خانه نبود.خلاصه آن روز از شدت ناراحتی،بغض گلویم را گرفته بود ومدام اشک چشمانم را پر می کرد.هما که می دانست ناراحتم دوروبرم می پلکید و با صدای آهسته کیوان را تهدید می کرد البته هر دویمان می دانستیم که این تهدید ها از مرحله حرف پیشتر نمی رود.من هم آنقدر مغرور بودم که دلم نمی خواست التماس کنم و به گریه بیفتم.آن روز برای اولین بار وقتی پدرم به خانه آمد،سینی چای را از مادرم گرفتم و خودم به اتاقش بردم.طفلک ماردم هم مثل من نگران بود.از حرف های ضد و نغیض اش می فهمیدم که سر دو راهی مانده است.گاهی طرف کیوان را می گرفت و می گفت:به این اوضاع و روزگار نمی شه اطمینان کرد.تو دختری،ماشاالله خوشگل و تو دل برو هستی،آدم با چه جراتی تو رو بفرسته میون یه گله گرگ،مخصوصا تو این موقعیت که همه جا شلوغ پلوغه...
گاهی هم دلش به حال من می سوخت وتحت تاثیر هما می گفت:به جای این که به خواهرش افتخارکنه و خوشحال باشه،خون به جگرم می کنه.تو این همه دختر،آذر تونسته شاخ غولو بشکنه،بده دختر اهل هیچ فوت و فنی نیست؟بده مثل بقیه دخترها مینی ژوپ نمی پوش و اهل قرو فر نیست؟
منم ساکت بین اظهار نظرهای دلسوزانه اش گیر کرده بودم.تا این که تصمیم گرفتم خودم تکلیفم را روشن کنم.البته هما هم حسابی شیرم کرده بود.با سینی چای ضربه ای به در اتاق پدرم زدم و وارد شدم.پدرم پشت میزش نشسته بود و در حال مطالعه کتابی قطور بود.از بویی که در اتاقش موج می زد،لذت می بردم.بوی کاغذ و سیگار مانده،بوی بایگانی اداره ها،بوی گس گلدان شمعدانی و بوی تند و تیز توتون....تمام این بوها معرف حضور پدرم بود و من عاشق این رایحه تند و غلیظ بودم.پدرم عینک مطالعه اش را بالای پیشانیش زد و نگاهی به طرفم انداخت.
_با من کاری داری آذر خانوم؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم،سینی چای را روی میز مقابلش گذاشتم و با احترام ایستادم.پدرم عادت داشت ما را خانم و آقا صدا می زد و با این کار مرزی مشخص بین ما و خودش می کشید،مرزی که جرات نزدیک شدن به خط پر رنگش را نداشتیم.صدای بم و مردانه پدرم بلند شد:خوب بفرمایید،گوش می کنم.
مِن مِن کنان شمه ای از مشکل میان خودم و کیوان را توضیح دادم.با هر کلمه،به سختی سعی می کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.گلویم ورم کرده بود و چشمانم می سوخت.صدایم از شدت بغض لرزه برداشته و نامفهوم شده بود.وقتی سرانجام حرف هایم تمام شد،حق به جانب گفتم:من می خوام بدونم آقا جون،وقتی که شما هستید کیوان چرا باید به من امرو نهی کنه؟اگر شما بفرمایید نرو،من اطاعت می کنم چون مطمئن هستم صلاح من در این است،شما بزرگ تر و با تجربه هستید و پیچش مو را می بینید اما کیوان....آقاجون نمی تونم امر و نهی کیوان رو تحمل کنم وقتی اونقدر بی انصافه....امروز هم برای همین مزاحم شما شدم...می خواستم تکلیفم رو روشن کنید.یا بفرمایید نرو یااجازه بدهید ثبت نام کنم و جواب کیوان را بدهید.
پدرم در سکوت به دقت نگاهم می کرد..در مدتی که منتظر جواب سر به زیر انداخته بودم،به این فکر می کردم که گذشت زمان چقدر بستگی به موقعیت دارد.در چنین مواقعی هر یک ثانیه مثل سال می گذشت ودر مواقعی که مثلا به مهمانی می رفتیم چند ساعت مثل یک لحظه می گذشت.با انگشت های پایم ریشه های فرش را پس و پیش می کردم و لبم را محکم گاز می گرفتم،تا جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم.تقریبا مطمئن بودم جواب پدرم منفی است.او همیشه مراقب بود ما احترام کیوان را به عنوان بزرگ تر و جانشین پدر به هنگام غیبتش داشته باشیم.باز به خودم تشر زدم:«حداقل تکلیف روشن می شه،در ضمن آقا کیوان یاد می گیره این خونه بزرگ تر داره!»سرانجام پدرم روی صندلیش جا به جا شد و همان طور که عینکش را روی بینی اش جا به جا می کرد،گفت:
_از نظر من ادامه تحصیل شما مانعی نداره!
به گوش هایم اعتماد نمی کردم،با حیرت به چهره جذاب پدرم که باز مشغول مطالعه اش شده بود،نگاه کردم.انگار نه انگار که حرفی زده باشد،به سختی تشکر کرم و جلو رفتم تا دستش را ببوسم که نگذاشت.روی موهایم را بوسید و قاطعانه گفت:من خودم با آقا کیوان صحبت می کنم.شما کاری نداشته باش.
با صدای بلند گفتم:چشم.
و از اتاق بیرون دویدم.البته تا چند ماهی کیوان با من صحبت نمی کرد و سعی می کرد چشمش به چشمم نیفتد.کیوان به زور دیپلم گرفته بود و با یکی از پسر عموهایم در بازار کار می کرد و درآمد خوبی هم داشت.البته پدرم از کار کیوان اصلا راضی نبود ولی برای اینکه حرمتش از بین نرود،مستقیما حرفی نمی زد و به اشاراتی گاه و بی گاه بسنده می کرد.
سال اول دانشگاه به سرعت برق و باد گذشت.در این میان خواستگارانی هم پیدا می شدند و آرامش فکری ام را بر هم می زدند.آن زمان به تنها چیزی که فکر نمی کردم،ازدواج بود.ازدواج برایم معنی اسارت را می داد.اکثر دوستانم ازدواج کرده بودند و با حاملگی های زود رس دست و پایشان بسته شده بود.می دیدم که با چه رنجی از صبح تا شب دور خودشان می چرخند،تا همه چیز مرتب و روبراه شود و به دست شوهرانشان بهانه ای ندهند.دیگر هیچ وقتی برای خودشان نداشتند،حتی نمی رسیدند موهایشان را شانه کنند،از این می ترسیدم که من هم دچار همان سرنوشت شوم.در این میان کیوان بیش ار همه اصرار بر ازدواجم داشت.اکثر خواستگاران هم از دوستان و هم پالگی های خودش بودند،که در این موارد اصرارش حالت تحکم می گرفت و هر بار الم شنگه جدیدی به پا می شد.
آن زمان یعنی اوایل ده پنجاه،دختر و پسرها به خصوص دانشجو ها دچار سیاست زدگی شدیدی بودند.هر کس عضو هر حزب و گروهی بود با جزوه و کتاب سعی می کرد بقیه را تو خط بیاورد.من اما اصلا دوست نداشتم وارد بازی هایی شوم که به نظر خودم،بی خودی و خطرناک بود.و همین عدم تمایل،سرنوشتم را تغییر داد.پسر عمویم که چند سالی از کیوان بزرگتر بود،عضو سر سخت و پر وپا قرص حزب توده بودو هر وقت به خانه ما می آمد سعی می کرد دور از چشم پدر و کیوان کتاب یا جزوه ای برای خواندن به من بدهد.هر بار با عذرخواهی و خجالت دستش را رد می کردم و برای اینکه دلخورنشود عصبانیت کیوان را بهانه می کردم.بعد از چند بار که این اتفاق تکرار شد،مسعود به دانشگاه آمد.تازه کلاسم تمام شده بود و خودم را آماده می کردم که با یکی از دوستانم که هم مسیر من بود به خانه بیاییم که در کنار در اصلی دانشگاه دیدمش،اول فکر کردم برای دیدن شخص دیگری به آنجا آمده،ولی وقتی لبخند آشنایی را در صورتش دیدم،متوجه شدم منتظر من است ودلم آشوب شد.از ترس پاهایم می لرزید،می ترسیدم کیوان زاغم را چوب بزند و پیش خودش فکرهای نادرستی بکند؛آن وقت باید از درس و دانشگاه خداحافظی می کردم و به انتظار سرنوشت در خانه می ماندم.فریبا که متوجه رنگ پریدگی ام شده بود با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:یکهو چی شد آذر؟فشارت افتاد پایین؟رنگت مثل گچ شده...
سرم را تکان دادم و بالکنت گفتم:فریبا،پسر عمویم مسعود دم در دانشگاه است.اگر کیوان بفهمه پوست از سرم می کنه!
فریبا با حیرت نگاهم می کرد:آخه چرا؟مگه چی کار کردی؟
دستش را کشیدم:هیچی!ولی اون که حالیش نیست،فکر می کنه من و مسعود با هم روابط عاشقانه داریم و با هم بیرون قرار می گذاریم.
فریباتا حدودی با کیوان واخلاق سگی اش آشنایی داشت،برای همین با دقت اطراف را نگاه کرد و گفت:نترس آذی!فقط همون پسره اونجاست.برادرت هم الان سر کاره.بعدش هم تو که کاری نمی خوای بکنی،برو جلو ببین چه کار داره،نترس،من هم همرات میام.
برای دلگرمی دستم را گرفت و فشار داد.با نگرانی راه افتادم.در دل به خودم نهیب می زدم:«چته آذر؟همه دوست پسر دارن،نامزد دارن آنقدر هم نمی ترسن.تو که پاک پاکی!برو ببین چی می گه؟»
وقتی جلوی در رسیدم،مسعود با من و فریبا احوال پرسی کرد و روبرو به من گفت:
_دختر عمو چرا رنگت پریده؟نکنه مریضی؟
سرم را تکان دادم:نه،چیزی نیست.
مسعود اصلا حواسش به حرف های من نبود با عجله گفت:راستش آذر،کارت داشتم.
بعد قدمی برداشت تا از فریبا که کنار در ایستاده بود،دور شود.پچ پچ کنان گفت:
_بیا بریم تو راه برات می گم.
با ترس و وحشت گفتم:نه مسعود خان،خودم می رم...شما همین جا بفرمایید.
آستین لباسم را کشید و گفت:دِ؟مگه لو لو خور خوره ام که ازم می ترسی؟ناسلامتی من پسر عموت هستم.
با لکنت گفتم:این حرف ها نیست.نمی خوام مزاحم بشم.فریبا هم هست...
لبخندی نصفه و نیمه زد و گفت:نترس کیوان صبح رفته شیراز.خودم رسوندمش ترمینال.
_چرا؟
_رفته جنس بیاره.احمد مریض شده مجبور شد خودش بره.بیا باهات کار دارم.رضا نا رضا به طرف فریبا رفتم و گفتم:من امروز با مسعود می رم خونه.اصرار داره منو برسونه می گه باهام کار داره.
فریبا چشمکی شیطنت آمیز زد و خندید:اِ؟پس خوش بگذره.
با عجله ای که از روی کنجکاوی داشتم،فرصت توضیح مسئله را نداشتم.آهسته به طرف ماشین رفتم.مسعود در عقب را باز کرد و تازه وقتی داخل ماشین نشستم متوجه دوستش شدم که روی صندلی جلو نشسته بودو به منظره بیرون زل زده بود.با کم رویی سلام کردم و در دل هزار لعنت به خودم فرستادم که چرا مثل بره احمقی دنبال مسعود راه افتاده بودم.با آن که می گفت کیوان تهران نیست از ترس حالت تهوع داشتم.مسعود خیلی هم راستگو نبود و چه بسا برای اینکه خیال مرا راحت کند این حرف را زده بود.با ترس به اطرافم نگاه کردم،انگار پشت هر دیوارودر پناه هر درختی کیوان را می دیدم که با چشمان خون بار و دستان لرزان از خشم،مرا نگاه می کند.عاقبت مسعود سوار ماشین شد و به راه افتاد بدون اینکه دوستش را معرفی کند،فوری رفت سر اصل مطلب.می دانستم عجله دارد و حوصله حاشیه رفتن و نقش بازی کردن ندارد.به خیال خودش داشت مرا توجیح می کر.شروع کرد تعریف درباره طبقه کارگر و ظلمی که طبقه حاکم و ثروتمند به آنان می کردند و در میان حرف هایش صد بار گفت توده رنجبر،توده زحمت کش،رفقای کارگر!مثل بچه ای که با هر چیزی سر گرم شود در میان حرف ها و جملاتش«توده»و«زحمت کش»را می شمردم.عاقبت وقتی متوجه شدم اصلا در مسیر خانه نیستم به صدادرآمدم:آقا مسعود کجا داریم می ریم؟
خنده ای کرد که یعنی«الان یک چیز جالب بهت می گم»وگفت:داریم می ریم یک جای خوب!یکی از دوستانم میتینگ داره و قراره من،تو روهمراهم ببرم.اگه تو با ما باشی می تونی عنصر خیلی موثری باشی.تو دانشگاه کلی دختر و پسر هست که نمی تونند درست فکر کنند ویکی باید باهاشون در مورد این ظلم و ستم و تبعیض صحبت کنه و آگاهشون کنه...
با ناباوری روی صندلی سفت ماشین جا به جا شدم:یعنی می خوای من در مورد حزب توده تبلیغ کنم؟
مسعود که از صراحت بیان من جا خورده بود،از آینه نگاهی به من انداخت و نگاهی هم به طرف دوستش که مثل مجسمه ساکت بود،انداخت و گفت:خوب در واقع آره،این خودش خیلی ماموریت مهمیه.البته نگران نباش مسئولیت های مهمتری هم هست...بستگی به خودت داره که چقدر لیاقت و پشتگار از خودت نشون بدی.مثل همیشه که بوی خطر را حس می کردم،رودربایتی و خجالت را گذاشتم کنار و گفتم:
_لطفا برگردیم.من باید برم خونه...
مسعود با لب و لوچه آویزان،تظاهر به ناراحتی کرد:اِ؟دختر عمو...شما که تحصیل کرده و روشنفکر هستید باید فعالیت سیاسی هم داشته باشیدیا نه؟چه فایده که آنقدر درس بخوانید و از غم توده مردم بی خبر باشید؟دلتون نمی خواد بهشون کمک کنید؟
با قاطعیتی که خودمم به تعجب انداخت گفتم:نه،نمی خوام.
شدت حیرت و تعجب مسعود آنقدر زیاد بود که ترمز کرد و ماشین را بغل خیابان نگه داشت.به طرفم برگشت و گفت:جدا نظرت اینه؟پس این همه حرف زدم...همش...یاسین بود؟
با عصبانیت از تعبیریکه کرده بود،گفتم:اتفاقا یاسین نبود،من هم خر نیستم که هر یاسینی تو گوشش فرو بره.من خودم عقل دارم آقا مسعود و این عقل بهم می گه تمام این شعارها و اعلامیه ها و به قول شما میتینگ ها فقط یک هدف داره...سر کار آمدن عده ای دیگر و چاپیدن مردم با روش هایی دیگر!هر رژیم با یک سری دستورات و شعارها وعقاید،فقط سعی در تحمیق به قول شما توده داره و قصدنهایی اش سود بیشتر خودش و تمام جدوآباد و هفت پشت این طرف و آن طرفشه،من نمی خوام با دست خودم به این عده کمک کنم تا بعدا که زیر یوغ رفتم زبونم کوتاه باشه و هرچی بخوام بگم،همه بزنن تو دهنم و بگن:«خود کرده را تدبیر نیست!خودت کردی که لعنت بر خودت باد!از ماست که بر ماست!»اون وقت گردن کج کنم دردل به خودم لعنت بفرستم.می خوام دستام پاک باشن،می خوام در تحمیق این به قول شما توده،قدمی برنداشته باشم.دیگه هم وقت و نفست رو برای من حروم نکن،من تو عقایدو نظراتم خیلی ثابت قدمم،حالا اگه ممکنه منو برسون خونه.دیر شده و مامان و بابام نگران می شن.
مسعود که حسابی جا خورده بود،برگشت و ماشین را روشن کرد.زیر لب گفت:
_باز خدا پدرتو بیامرزه،حرفت و رک و پوست کنده زدی.ولی آذر تو داری اشتباه می کنی یه کم مطالعه کن.
دیگر به حرف هایش گوش نمی کردم.حرفم را زده بودم و خیالم راحت بود که دیگر آب پاکی روی دست مسعود ریخته شده است و کاری به کار من ندارد.در دلم به حرف هایم کاملا اعتقاد داشتم،ولی کیوان و غیرت و تعصبکورش هم یکی از مهم ترین دلایلی بود که دلم نمی خواست خودم را درگیر کارهای بودار سیاسی بکنم و با دستخودم تیشه به ریشه ام بزنم.مسعود هنوز داشت حرف می زد و سعی می کرد مرا نرم کند.اما من مثل بچه های شیطان که سرکلاس به حرف های معلم گوش نمی دهند و حواسشان پرت است در این فکر بودم که چرا رفیق مسعود آنقدر ساکت است.پیراهن آبی کم رنگی به تن داشت و موهایش کمی بلندو مجعدبود.از پشت سر فقط همین را می توانستم ببینم. و اینکه پهنای شانه اش خیلی زیاد است،تا در خانه به هزارو یک احتمال فکر کردم که چرا ساکت است.«لال است؟کر است؟دیوانه است؟کم حرف و خجالتی است؟عقب مانده ذهنی است؟شاید بی حوصله و عبوس است؟حرفی برای گفتن ندارد؟نمی خواهد در کار من و مسعود دخالت کند؟شاید خارجی است و زبان مارا نمی فهمد؟»
آنقدر غرق فکر کردن به دلایل سکوت پسرک بودم که متوجه ایستادن ماشین نشدم.مسعود با رضایت خاطر گفت:خوشحالم از اینکه می بینم داری به حرف هام فکرمی کنی...می شه لطف کنی اگر به نتیجه رسیدی که با حرفهای امروزت فرق داشت،بهم خبر بدی؟من با توجه به اخلاق کیوان نمی خوام باعث دردسرت بشم،تو هر وقت نظرت برگشت بامن تماس بگیر،اگر نبودم برام پیغام بذار،خوب؟
با گیجی سر تکان دادم و گفتم:خیلی منتظر من نمان.
بعد در ماشین را با دستی لرزان باز کردم وگفتم:خداحافظ.
وقتی در رابستم،نیم نگاهی به دوست مسعود که هنوز ساکت بود،انداختم.صورت رنگ پریده ای داشتبا چشم های درشت مشکی و ابروهای پر پشت و سیبیل قهوه ای که به صورتش می آمد،به طرف در خانه حرکت کردم که صدایش را شنیدم.
سرش را از میان پنجره در آورد و گفت:آذر خانوم اسم من نادره...
سرم را تکان دادم و به سرعت گفتم:خوشبختم،خداحافظ.
او هم لبخند گرمی زد و مسعود حرکت کرد.با دستانی لرزان زنگ زدم وقبل از اینکه کسی دررا باز کند به دروغی که می خواستم بگویم فکرکردم.می خواستم بگویم استاد دیر آمد و برای همین یک ساعت بیشتر نگهمان داشت.بعد در دل دعا کردم که فریبا فضولی اش گل نکرده باشد و سراغم را نگرفته باشد.زیر لب صلواتی فرستادم و به مادرم که در را بازکرده بود سلام کردم.مادربا نگرانی نگاهم کرد و با صدایی آهسته،پچ پچ کرد:آذر کجایی؟از نگرانی دیوونه شدم.آقاجونت هم کلافه است.
با بغضی در گلو وارد خانه شدم و طبق معمول که در ذهنم به دروغی که می خواستم بگویم فکرمی کردم،حقیقت را از سیرتا پیاز گفتم.نمی دانم از ترس رسوایی بود یا از ذاتم که نمی توانستم دروغ بگویم،حتی اگر به ضررم بود نمی توانستم فیلم بازی کنم و داستان ببافم.انتظار داشتم پدرم عصبانی شود و مثل کیوان از اینکه همراه مسعود سوار ماشین شدم، خونش به جوش بیاید و خانه نشینم کند،اما پدرم که تا آن لحظه ساکت مانده بود و با دقت به حرف هایم گوش می داد،گفت:
_آفرین آذر خانوم!
فکر کردم مسخره ام می کند و با گفتن این جمله می خواهد بگویید اصلا ازمن انتظار نداشته و دعوایم کند اما پدرم ادامه داد:خوب جوابی به مسعود دادی،دخترم.از این آدم ها تو دنیا فراوونه،دنبال طعمه هایی می گردن که اونا راو به خواسته هاشون برسونه.مثل نردبون،مثل پله ازت بالا می رن و سوءاستفاده می کنن.جواب درستی دادی،حق با توست،اینا می خوان بیان سر کار تاهمین توده زحمت کش و بچاپن حالا به هر اسمی باشه فرق نمی کنه.واقعا خوشحالم که تو آنقدر فهمیده و با شعوری...
با شنیدن حرف های پدرم،مادر که نگران از عواقب راستگویی من،کنار دیوار غوز کرده بود راست ایستاد و لبخند زد:ماشاالله آذر خیلی فهمیده است.من که گفتم بد به دلتون راه ندید،آذر عاقل و داناست.
با این که خوشحال بودم ماجرا به خیر گذشته،گوشه ای از دلم ناراحت و نگران که چرا تمام ماجرا نگفته بودم.در میان صحبت هام اصلا اشاره ای به دوست مسعود نکرده بودم.بعد به خودم دلداری دادم:«نترس!کسی نمی فهمه،مسعود که نمیاد حرفی بزنه،کسی هم منو ندید.تازه خیلی هم دروغ نگفتم پسره بود و نبودش فرقی نمی کرد.مهم مسعود و پیشنهادش بود که گفتم!»
چند روز بعد،وقتی هما با هیجان مرا به گوشه ای کشاند وگفت:«آخر هفته می خواد برات خواستگار بیاد!»تمام ماجرا یادم رفته بود.با خستگی کلاسورم را روی میز گذاشتم و به صورت گرد وتپل خواهرم که از هیجان گل انداخته بود،نگاه کردم.
هما آب دهانش را قورت داد و گفت:
_مامان داشت به آقاجون می گفت،من هم شنیدم.می گفت پسره خیلی خوب و خانواده داره.
بی حوصله گفتم:بس کن هما!آخه تو چرا آن قدر فضولی؟!
لب برچید و موهای بلندش را به عقب تاباند:تقصیر منه که می خوام خبرت کنم.اصلا به من چه؟
برای این که از دلش در آورم گفتم:حالا کی هست؟
مثل بچه ها یادش رفت که ازدلم رنجیده،برگشت و روی تخت نشست:
_مثل اینکه غریبه است.مامان می گفت فامیل یکی از هم دانشگاهی های توست.ولی انگار خوشش هم آمده بود.می گفت پسره تحصیل کرده خارجه...
در فکر فرو رفتم.یعنی کدام یک از بچه ها برایم خواستگار تراشیده بود؟همه در دانشگاه می دانستند که من دلم نمی خواهد ازدواج کنم و با ازدواج باید با درس و دانشگاه خداحافظی کنم.یعنی کی به خودش جرات داده بود و می خواست بدبختم کند؟آن هم دوستی که شماره تلفن مرا داشت.در دانشگاه تعداد انگشت شماری از بچه ها شماره تلفن مرا داشتند و آنها هم همه دوستان صمیمی ام بودند و از وضع من و مشکلم با کیوان خبر داشتند.تا صبح از این دنده به آن دنده غلتیدم و به یکی یکی افرادی که شماره تلفنم را می دانستند فکر کردم،این که کدامشان برایم لقمه گرفته بود.با خودم قرار گذاشتم فردا وقتی به دانشگاه رفتم از یکی یکی شان بازجویی کنم تا بدانم این دسته گل را کی به آب داده است؟بعد شروع کردم به دعا خواندن و از خدا خواستم این یکی را هم یک جوری از سر راهم بردارد.فقط یک سال دیگر مانده بود و خیلی حیفم می آمد که درسم نیمه تمام بماند.

pahlevon
02-07-2012, 01:46 PM
با شنیدن صدای خشمناک کیوان،خواب از سرم پرید.بلند شدم و به طرف تخت خواب هما نگاهی انداختم و متوجه شدم در اتاق تنها هستم.ساعت هشت صبح بود و صدای کیوان از آشپزخانه می آمد.نفس در سینه ام حبس شده بود،به طور غریزی می دانستم صحبت در مورد من است.هر وقت صدای کیوان آن گونه می لرزید و داد می کشید،می دانستم پای من حتما در قضیه گیر است.مثل گربه ای که برخلاف موهایش ،نوازش شده باشد درکمین نشستم وعصبی منتظر ماندم تا جواب مادر را بشنوم.نمی دانستم صحبت در مورد چیست،هنوز گیج و خواب آلود بودم.بلند شدم و با سستی موهایم را بالای سرم جمع کردم،می خواستم به بهانه دست و صورت شستن از اتاقم بیرون بروم و ته و توی قضیه را در بیاورم.به محض گشودن در،چشمم به هما افتاد که مثل موش پشت در آشپزخانه قوز کرده و گوش ایستاده بود.با دیدن من انگشت اشاره را روی بینی اش گذاشت واخم هایش را در هم کشید.جلو رفتم و کنارش ایستادم.پچ پچ کنان پرسیدم:چی شده؟زمزمه کرد:کیوان دوباره داغ کرده،مامان بهش گفته امروز قراره برای تو خواستگار بیا،قاطی کرده... با تعجب به هما نگاه کردم و گفتم:چرا؟می خواد من زن این یکی بشم؟
هما همان طور که حواسش به حرف های کیوان و مادرم بود گفت:نه،این دفعه قضیه کاملا برعکسه آقا کیوان این بار از این دیوونه شده که چرا خواستگارو یکی از دوستای تو معرفی کرده،از صبح داره قر می زنه و حرص می خوره!
صدای غرش کیوان،حرف هما را نیمه تمام گذاشت:
_من از اول گفتم نذارید بره دانشگاه،بفرما!حالا تحویل بگیرین.آقاجون اون موقع که ما رو جلوی این یک الف بچه سکه یه پول می کرد،باید فکر حالا رو می کرد.دختره سر خود شده،برا خودش خواستگار می تراشه.
صدای مادرم آرام و دلجویانه بلند شد:کیوان جون تو هم زیادی دیگه داری مته به خشخاش می ذاری ها!این یکی هم یه خواستگاره مثل بقیه..بعدش هم حتی اگر این طوری که تو می گی باشه،آذر کار درستی کرده،خلاف شرع که نکرده،هر دختری یک روزی ازدواج می کنه.آذر هم یک دختر مثل بقیه دختراس،یک دختر خوب و نجیب هم اگه کسی سر راهش سبز شد باید بگه با خانواده صحبت کنید که این کارو کرده،تو چه انتظاری از خواهرت داری؟ماشاالله با این همه خوشگلی و برازندگی،مثل گل پاک و ساده است.دخترای دیگه رو نمی بینی چطوری می گردن و تا شوهر کنن،ده تا دوست پسر عوض می کنن؟
صدای کیوان شیشه ها را لرزاند:چی می گی مامان؟اگه این طوری بود که سرشو می بریدم،حرفا می زنی ها!شما و ها آقا جون دختره رو پرو می کنید،دیگه آنقدر وقیح شده که...
بی طاقت در آشپزخانه را باز کردم.مادرم پشت میز آشپزخانه نشسته و کیوان کنار سماور ایستاده بود.با دیدن من حرفش نیمه تمام ماند.زیر لب سلام کردم،مادرم جوابم را داد ولی کیوان به جای سلام،پوزخندی زد و گفت:حتما تو دانشگاه هم از این قر و غمزه ها می آی که کشته مرده هات میان خواستگاری،آره؟
سرم را پایین انداختم و پشت میز نشستم.کیوان که از سکوت من شیر شده بود جلو آمد و گفت:
_این یارو کیه که جرات کرده بیاد خواستگاری؟می ری بهش می گی گورش رو گم کنه و گرنه من خودم خاکش می کنم.
دیگر نتوانستم ساکت بمانم،سرم را بالا گرفتم و نگاه پر کینه ای به طرفش انداختم و گفتم:
_بس کن کیوان،از تهمت های تو خسته شدم.من اصلا نمی دونم اسم این بابا چیه،چه برسه به این که بشناسمش و بهش بگم نیاد خواستگاری!در ضمن بهتره یادت بمونه این خونه بزرگتر داره،ما هم بی سرو صاحب نیستیم که تو برامون هارت و پورت کنی و شاخ و شونه بکشی،من دیگه بزرگ شدم و عقلم به اندازه کافی می رسه اگه می خوای احترامت حفظ بشه،خودت باید احترامت رو نگه داری،بهت بگم که دیگه از این عربده کشی های تو خسته شدم.
کیوان آنقدر بهت زده و جا خورده بود که برخلاف انتظارم چیزی نگفت،فقط قاشق چای خوری را که در دستش بود محکم روی میز پرت کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.بعد از رفتن کیوان،هما به سرعت وارد آشپزخانه شد و رو به من گفت:کیف کردم آذر!کیوان رو کارد می زدی خونش بیرون نمی زد.
مادر چشم غره ای به هما رفت و گفت:باز قاطرا رو نعل می کردن پشه کوره هم پاشو گرفت بالا؟به تو چه که فضولی می کنی؟
هما لب برچید:اِمامان؟
مادر بی اعتنا به غرولند هما خطاب به من گفت:حالا واقعا نمی شناسیش آذر؟
با تعجب نگاهش کردم:مامان شما اصلا به من گفتین امروز خواستگار می آد؟اسمشو بهم گفتین؟من علم غیب دارم؟
دلجویانه لبخندی زد و دستی به موهایش کشید:والله از دست این کیوان،می ترسم حرف بزنم!چند روز پیش یه خانومی زنگ زد،کلی حال و احوال کرد.جوری حرف می زد انگار صد ساله ما رو می شناسه!خلاصه گفت،می خواستین برای امر خیر مزاحم بشیم،یکی از دوستای آذر خانوم،شما رو معرفی کرده...اسم و رسمش رو پرسیدم جواب داد ما از خوشنویش ها هستیم...
هما پرید وسط حرف مادر:یعنی خطاطه؟
مادر شانه هایش را بالا انداخت:چه می دانم والله،ولی می گفت پسرش خارج درس خونده،حالا هم آمده ایران یک سر و سامانی به زندگیش بده و با برادش یه کارو کاسبی راه بندازه.مادره می گفت پسرش خیلی مشکل پسنده،اما دختر شما رو پسندیده.حالا از کجا آذر رو دیده خدا می دونه؟
هما دوباره پرید وسط:حتما دوست آذر یواشکی نشونش داده،وقتی دانشگاه تعطیل می شه هزار نفر جلوی در هستن.شاید این یکی هم تو جمعیت آذر رو دیده...
دوباره مادرم شانه انداخت:چه می دانم والله!حالا کیوان پدر مارو درآورده که اگر به این آدم دختر بدین اِل می کنه وبِل می کنه.یکی نیست بهش بگه آدم عاقل حالا هنوز نه به باره نه به داره...
همانطور که حرف می زد محکم روی دست هما کوبید:تو هنوز نمی دونی با دست نمی رن تو ظرف عسل،خرس گنده؟
هما دستش را در دهانش فرو برد و لب برچید.به مادرم که اخم هایش در هم بود رو کردم:
_حالا آقاجون چی گفتن؟
_آقاجونت حرفی نزد.گفت حالا بیان تا ببینیم،والله من نمی دونم این اخلاق تلخ کیوان به کی برده،آقاجونت به اون خوش اخلاقی وآقایی،من هم که اهل داد و بیداد و مرافعه نیستم از دست این کیوان که مثل دم مار می مونه.
دوباره روی دست هما زد:اِ..پاشو دست و روتو بشور بیا مثل آدم صبحونه بخور دیگه،دلم به هم خورد با اون ناخن های دسته بیلت هی می ری تو عسل!
با حواس پرتی پرسیدم:حالا کی قراره بیان؟
هما خندید:بَه!چراغونی پارسال!خوب امروز.
مادر به هما توپید:تو باز گوش وایستادی فضول خانم؟
بعد رو کرد به من:امروز ساعت شش،هفت بعداز ظهر.اون کت و دامن مشکی ات رو دادم خشکشویی،سر راه بگیرو بیا.
آن روز در دانشگاه حواسم حسابی پرت بود.به دوستانم نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم یعنی کدامشان برای من خواستگارتراشیده است؟با عصبانیت به کیوان فکر کردم.آخر چرا این قدر به من بدبین بود؟مگه من چه کرده بودم؟از ترس به خودم لرزیدم.اگر یک کاری کرده بودم چه می کرد؟کیوان پسر زبرو زنگ و کاری بود که حسابی خودش را در بازار جا انداخته بود ووضعش خوب شده بود.در خانه هم گاهی به مادر کمک می کرد وبرایش شیشه ها را پاک و پرده ها را آویزان می کرد.ولی به طورکلی پسر بداخلاقی بود که باهیچ کدام از ما،زیاد حرف نمی زد مگر وقتی که می خواست دعوایمان کند،البته وضع هما بهتر از من بود.به قول مادرم من سپر بلای هما بودم.در مواقعی که بهانه ای دستش نمی دادم هم با اخم و تخم نگاهم می کرد و به زور جواب سلامم را می داد،حتما می خواست پررو نشوم وبا او زیاد احساس صمیمیت نکنم.اما ته دلم می دانستم که دوستم دارد و من هم دوستش داشتم.با این که ازش می ترسیدم و حساب می بردم،طاقت دیدن ناراحتی اش را نداشتم.
بعداز کلاس،با فریبا از دانشگاه بیرون آمدم.در میان راه جریان خواستگاری را برایش تعریف کردم و گفتم:تو فکر می کنی کی منو معرفی کرده؟
فریبا با حرارت جواب داد:به خدا آذر کار من نیست.من به کسی نگفتم.
_من منظورم تو نبودی،می دونم اگه تو برام خواستگار پیدا کرده بودی حتما بهم می گفتی،فکر می کنی کار کی باشه؟
فکری کرد و گفت:نمی دونم،آخه تعداد کسایی که تلفنت رو دارن خیلی کمه،یکی فخری،یکی مریم،یکی زهره یکی هم من،اونا هم بچه هایی نیستن که بدون اطلاع تو چنین کاری بکنن.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
_حالا ناراحت نباش،این دفعه که کیوان خودش هم مخالف ازدواج با این خواستگاره،تو هم از فرصت استفاده کن و دست به سرش کن.
وقتی کت و دامنم را از خشکشویی گرفتم،آهسته به طرف خانه راه افتادم و باخوشحالی به پیشنهاد فریبا فکر کردم.حق با او بود.این بارکیوان مخالف بود و به راحتی می توانستم جواب منفی بدهم.وقتی به خانه رسیدم،کیوان هم آمده بود و این ثابت می کرد که برای مخالفت علنی برای خواستگاران آمده و ثابت قدم است.مادر طبق معمول همه جا را تمیز کرده و میوه و شیرینی های ممتاز و گرانقیمتی که همیشه آقاجونم در این جور مواقع می خرید را مرتب در ظرف چیده بود و رویشان را دستمالی کشیده بود که تازه و تمیز بمانند.بعد از ناهار من و هما ظرف ها را شستیم و خشک کردیم،به طرف اتاقمان رفتیم تا قبل از آمدن مهمان ها کمی استراحت کنیم.پدرم عادت داشت بعد از ظهر ها چرتی کوتاه بزند و به آرامش خانه در آن مدت خیلی اهمیت می داد.هما در اتاق را بست و با صدای آهسته ای گفت:خدا کنه امروز به خیر بگذره،کیوان مثل اسپند روی آتیش شده.
بی اعتنا روی تخت دراز کشیدم و گفتم:اتفاقا بهتر،من از خدا می خوام که راحت و بی دردسر درسم را بخوانم و معلم بشم.این دفعه خیالم راحته که کیوان کاری به کارم نداره.
هما روی تخت مقابلم نشست و گفت:ظهر داشت تو گوش مامان می خوند که مطمئنم این پسره دوست آذره،هرچی مامان می گفت این طور نیست وآذر روحش از این جریان خبر نداره،حرف خودشو می زد.آنقدر برات خطو نشون کشید که خسته شد.
بعد همانطور که ادای کیوان را درمی آورد ادامه داد:«اگه آذر جواب مثبت بده اِل می کنم،بِل می کنم.اصلا بی خود بهشون اجازه دادین بیان خونه،خواستگاری!چه معنی داره آدم هر تازه به دوران رسیده ای رو تو خوانه اش راه بده...»آخر سر مامان بهش گفت ساکت بشه،اون هم بهش برخورد.انتظار داره همه به حرفش گوش کنن و تشویقش کنن که آنقدر بداخلاق و بد بینه!اَه!همه اش می ترسم تو ازدواج کنی بری،من بیفتم گیر این کیوان سگ اخلاق!
آهسته گفتم:هما،کیوان برادر بزرگ ماست باید احترامشو داشته باشی.آنقدر هم مثل خاله زنک ها حرف نکش.
هما که انتظار چنین برخوردی را نداشت وپشتش را به من کرد و گفت:
_از بس ساده و تو سری خور هستی،کیوان آنقدر اذیتت می کنه،دیگه!حیف ازمن که آنقدر هواتو دارم.
دلجویانه گفتم:خیلی ممنون،ولی اینو بدون که کیوان هم برادرماست.از گوشت و خون هم هستیم ان هم قصد اذیت کردن منو نداره،فقط از محبت زیاده که این کارا رو می کنه.
هما صدایی از روی غضب درآورد و چیزی نگفت.من هم در سکوت به بعد ازظهری که داشتم فکرکردم.می دانستم که حتما باید برای خانواده خواستگار چای در استکان های کمر باریک ببرم.آقاجونم به شدت اعتقاد داشت که برای هرخواستگار بایدچایی ببرم حتی اگر می خواهم به آنها جواب رد بدهم.می گفت خانواده ای که برای خواستگاری به خانه می آیند به هر حال به امیدی می آیندو زحمت می کشند و این کمترین احترامی است که می توانیم در برابرشان به جا بیاوریم.اعتقاد داشت که این کار،رسم ادب هست و من باید با خوشرویی اطاعت می کردم.نفهمیدم کی خوابم برد اما با تکان های دست مادرم از جا پریدم.به محض گشودن چشم هایم،با عجله گفت:پاشو دیگه،دور از جون خواب مرگ رفتی؟پاشو الان پیداشون می شه،صورتت مثل کاسه ماست پف کرده و سفید شده،پاشو لباست رو بپوش موهاتو شونه کن...
بعد سرش رو جلو آورد و زمزمه کرد:سروصدا نکن تااین فتنه بیدار نشه...
با دست به تخت هما اشاره کرد.با سستی از جا برخاستم تا دست و صورتم را بشورم،کیوام غضبناک در راهرو نشسته بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود.با دیدن من اخمهایش را در هم کشید و در جواب سلامم گفت:
_تو لازم نکرده بیای جلوها،تو همون اتاقت می مونی.
با خونسردی گفتم:اما آقاجون گفتن حتما باید سینی چای رو من ببرم.با آقاجون صحبت کن.
صدای ترسناکی از گلویش خارج شد،به سرعت در دستشویی چپیدم تا فرصت صحبت به کیوان ندهم.در آینه دستشویی به صورت خیس از آبم نگاهم کردم.صورت گرد و سپیدی داشتم با چشم های مشکی و ابروهای پیوسته و نازک،بینی ام قلمی و لبهایم نازک و کشیده بود.رویهم رفته زشت نبودم،یک زیبایی عادی و دخترانه که با موهای بلند و صاف خرمایی ام کامل می شد.در سکوت لباس پوشیدم و موهایم را شانه کردم،موهایم بلند و بود و تا کمرم می رسید.تصمیم گرفتم همانطور آزاد روی شانه رهایشان کنم،نیمی از وجودم از اذیت و آزار کیوان لذت می برد و دوست داشت که حرصش را در بیاورد.وقتی زنگ زدند،مادرم برای دهمین بار شفارش کرد،اول تو استکانها چای بریزم بعد درون سینی بگذارم(قابل توجه دخمل خانم های دم بخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)[Only registered and activated users can see links]صاف راه بروم و سینی را محکم بگیرم.لبخند بزنم اما نخندم...تمام دستوراتش را حفظ بودم،هر بار همین حرف ها را می زد.قبل از ورود مهمانها کیوان با صدایی خفه زیر گوشم گفت:
_موهاتو جمع کن،نیشتو هم ببند وگرنه گردنت رو می شکونم.
بعد با عجله به طرف در رفت.در اتاقم را بستم و به هما که هنوز خواب بود ،خیره شدم.صدای سلام و تعارف پدرو مادرم را می شنیدم و صدای ناآشناو غریبه که جواب می دادند واحوالپرسی می کردند.قلبم محکم می کوبید و دلم در تب و تاب شنیدن صدای مادرم بود که صدایم کند.سرانجام بعد از گذشت یک ربع،صدای مادرم بلند شد:
_آذر خانم،این چای چی شد؟
از جابرخاستم و دامن مشکی ام را صاف کردم.در آینه نگاهی انداختم و مطمئن شدم سرووضعم مرتب است.هما خواب آلود پرسید:آمدن؟
آهسته گفتم:آره،من می خوام چای ببرم.
به سرعت درجایش نشست،اما قبلا از آن که حرفی بزند من از اتاق خارج شدم و به طرف اشپزخانه رفتم.سینی چای را محکم در دستانم گرفتم و به طرف پذیرایی رفتم.هر شش استکان را پر از چای کرده بودم،چون نمی دانستم چند نفر هستند،اگر زیاد می آمد به آشپزخانه برش می گرداندم اگر هم کم می آمد،باز می آوردم.در افکارم غرق بودم و سعی می کردم هول نشوم.مجسم می کردم که با ورود به پذیرایی پایم به ریشه های فرش گیر می کرد و با سینی چای زمین می خوردم و همه می خندیدند،سرم را تکان دادم تا از آن افکار احمقانه خالی شود،زیر لب بسم الله گفتم و وارد شدم.از شدت تعجب و حیرت،صدای سلامم را حتی خودم به زور شنیدم.به مادرو پسری که روی مبل های بزرگ جا خوش کرده بودند،خیره ماندم.آنچه را می دیدم باور نمی کردم،چنان دست و پایم را گم کرده بودم که حس می کردم همه متوجه شده اند.کسی که به عنوان خواستگار به خانه مان آمده بود،دوست مسعود بود.همان که ساکت و بی حرکت در ماشین نشسته بود و فقط در آخرین لحظه خودش را معرفی کرده بود.صدای خانم خوشنویس من را از آن بهت و حیرت درآورد:به به،آذر خانم،حال شما چطوره؟
سینی چای را با احترام جلویش گرفتم و گفتم:خیلی ممنون.
بعد با سینی مقابل نادر ایستادم،با لبخند آشنایی چای را برداشت و تشکر کرد.وقتی سینی چای را جلوی کیوان گرفتم،زیر لب غرید:خفه ات می کنم.مگه نگفتم موهاتو جمع کن؟
بی آنکه جوابش را بدهم.از اتاق خارج شدم.هنوز در تعجب و حیرت بودم،باورم نمی شدنادر با همان یک دیدار آن هم به آن صورت،مرا پسندیده باشد.از یادآوری قیافه عصبانی و گرفته کیوان خنده ام گرفت.هما با بی صبری روی تخت نشسته بود و با دیدن من،از جا پرید:دیدیش؟چطوری بود؟چند نفرن؟می شناختیشون؟
بی حوصله گفتم:بس کن هما،صداتو می شنون،بده.
دلم می خواست در آرامش به آنچه دیده بودم فکر کنم.مادر نادر،زن مهربانی به نظر می رسیدکه چادر گلداری به سر داشت.اطمینان داشتم چادر مشکی اش را در خانه ما با چادر گلدار عوض کرده،صورتش جذاب و غمگین بود.نادر هم کت و شلوار مرتبی به تن داشت و سیبیل و موهایش از دفعه قبل که دیده بودمش،مرتب تر شده بود.با شنیدن صدای پدرو مادرم که تعارف می کردند خانم خوشنویس برای شام تشریف داشته باشند،متوجه شدم مهمانها دارند می روند.با عجله بیرون دویدم تا خداحافظی کنم.این هم از مواردی بود که آقاجانم رویش حساس بود.حتما برای خداحافظی باید جلو می رفتم.نادر با دیدن دوباره ام،لبخند زد و مادرش با مهربانی در آغوشم کشید:خوب آذر خانم،به مامان جون و آقاجونتون هم گفتم:ما منتظر جواب هستیم.من برای این پسرم کلی آرزو دارم و دلم می خواد عروسی شو ببینم،به مادر جونت هم گفتم،تا به حال هر چی بهش اصرار می کردم زیر بار نمی رفت اما حالا خودش پا پیش گذاشته،منم دلم می خواد دختر باکمالاتی مثل شما عروسم بشه...
بعد دوباره از همه خداحافظی کردو به طرف در رفت.نادر با احترام به پدرم دست داد و خداحافظی کرد.کیوان در هنگام دست دادن،از شدت عصبانیت باد کرده بود ولی هرچه بود جلوی مهمانها آبروداری می کرد و حرفی نمی زد،البته آن هم از ترس آقاجانم بود.سرانجام وقتی مادرو پسر در را پشت سرشان بستند،نفس راحتی کشیدم.کیوان که به سختی سعی می کرد جلوی پدرم داد نکشد،گفت:تو که می گفتی این پسره رو نمی شناسی...
به زحمت گفتم:هنوز هم می گم.
صدای کیوان از خشم لرزید:از بس رو داری!همه عالم و آدم فهمیدم شما از قبل باهم آشنا بودین.تا تو وارد شدی ماتت برد،دهن پسره هم باز مونده بود،نمی تونست نیشش رو ببنده.
صدای پدرم قاطع و محکم بلند شد:آقاکیوان بس کن!
کیوان دور خودش چرخید:اِ،آخه آقاجون شما یک چیزی بفرمایید.این دختر حیا نداره،بازم دروغ می گه.
_گفتم ساکت.
و کیوان ساکت شد.پدرم به اتاقش رفت و غائله ختم شد.من ماندم و هزار سوال بی جواب.نادر آدرس خانه مان را می دانست،چون آن روز مسعودمرا به خانه رسانده بود،اما مانده بودم که شماره تلفنم را چطور پیداکرده بود؟از فکر اینکه کیوان به حقیقت پی ببرد،تنم لرزید.بعد از اینکه کیوان از خانه بیرون رفت،مادر به اتا قمان آمدو هما را پی کاری فرستاد و رو به من گفت:
_نظر تو چیه،آذر جون؟به نظر من که آدمهای بدی نبودند.مادرش که خیلی خانم و با شخصیت بود،پسره هم به نظرم صاف و ساده رسید.خودت چی می گی؟
عجولانه گفتم:من فعلا قصد ازدواج ندارم،شما که خوب می دونید می خوام درس بخونم...
مادر سری تکان داد وگفت:منم بهشون گفتم،ولی پسره با خوشرویی گفت چه اشکالی داره؟خوب ادامه تحصیل بدن.هرچی ما گفتیم یه جواب از تو آستینشون درآوردن.آدرس خونه و محل کار هم دادن که اگه خواستیم تحقیق کنیم.
_آقاجون چی گفتن؟
_هیچی،بهشون گفت ما فکرامونو می کنیم وخبرتون می کنیم.خوب اینطوری که می گفتن شرایتشون بد نبود.برادر بزرگتره ازدواج کرده،پدرشون سالها پیش مرده و مادرشون دست تنها این دو تا پسررو بزرگ کرده و به ثمر رسونده،خونه شون دو طبقه است که تا حالا طبقه بالا دست مستاجر بوده،اما می گفت حالاکه پسرم می خواد زن بگیره،می گم بالا رو خالی کنن.خلاصه خونه آماده دارن،پسره هم درس مهندسی خونده و می خواد با داداشش پول بذاره یک کارخونه بزنه،نمی دونم کجا گفت،...وضعشون بد نیست،با شخصیت و مودب هم بودن.
وقتی دید من حرفی نمی زنم،گفت:حالا قراره زنگ بزنن جواب بگیرن.
از ترس اینکه حقیقت را از زیر زبانم بیرون بکشد گفتم:حالا بذار آقاجون تحقیق کنن.
مادر با ناباوری لبخند زد:اِ؟...پس تو خوشت اومده و نظرت مساعده،نکنه این کیوان بیچاره حق داشت؟
ورود هما،سوال مادررا بی جواب گذاشت و من هم از خدا خواسته از زیر جواب دادن در رفتم.با شناختی که از خودم داشتم،می دانستم که نمی توانم دروغ بگویم و دلم هم نمی خواست کسی از حقیقت با خبر شود.در دل دعامی کردم نادر هم حرفی نزند.به خودم دلداری می دادم که اگرمی خواست چیزی بگوید همان اول می گفت.بعد از یکی دو روز،دیگر به خواستگار عجیب و

pahlevon
02-07-2012, 01:47 PM
نمی دانم چه شد که به نادر جواب مثبت دادم.گاهی فکر می کنم شاید علتش مخالفت های کیوان بود که درست از روز بعد از خواستگاری شروع شد.تا چشمش به من می افتاد،با غیظ می گفت: _وای به حالت آذر اگر...
جمله را ادامه نمی دادم تا من حسابی بترسم.گاه و بی گاه صدای حرف زدنش را با مادرم می شنیدم که طبق معمول برایم خط و نشان می کشید.چند روز بعد از خواستگاری،پدرم طبق معمول صدایم کرد.همیشه در مواردی که خواستگار را با صلاحیت تشخیص می داد،در موردش تحقیق می کرد و نتیجه تحقیقاتش را به اطلاع من می رساند.با خجالت وارد اتاقش شدم و روی صندلی چوبی سفت و ناراحت اتاق نشستم.بعداز چند لحظه آقاجانم شروع به صحبت کرد:
_آذر خانم من در مورد این آقا سوال کردم،یک برادر بزرگ تر داره به اسم ناصر که چند سال ازدواج کرده و بچه هم داره،این آقا کار آزاد داره و کسبه و اهل محل خیلی ازش تعریف می کردن.آدم پاک و درستیه،اهل هیچ خلافی نیست.مادرشون بعد از مرگ همسرش این دو تا بچه را دست تنها بزرگ کرده،با پول اجاره طبقه بالای خانه اش!وقتی هم نادر برای ادامه تحصیل می ره خارج،برادرش بهش کمک می کنه و اینطور که شنیدم این پسر تو دانشگاه جزو نفرات ممتاز بوده واز بورسیه دانشگاه استفاده می کرده و روی پای خودش ایستاده و تازه اونجا کار هم می کرده و اندک پس اندازی هم داره.همسایه ها ازشون راضی بودن و مادر و پسر به ادب و مهربانی و انسانیت شهره عام و خاص هستند.حالا هم انگار قراره این آقا با برادرش کارخانه مواد غذایی بزنن و شریک بشن.در هر حال آدم های خوب و مسلمانی هستن،حالا فکراتو بکن.
پدرم هرگز مستقیما از من سوال نمی کرد و من هم هیچ وفت در برابر حرف های پدرم اظهار نظر نمی کردم.فقط ساکت و سربه زیر گوش می دادم وبعدا نظرم را به مادرم اعلام می کردم و او هم نتیجه را به پدرم منتقل می کرد.این بار هم چیزی نگفتم و به اتاقم رفتم تا در تنهایی فکر کنم.برایم عجیب بودکه پدرم به توده ای بودن نادر اشاره ای نکرده است،محال بود که در تحقیق از محل کار و در و همسایه کسی این نکته را به گوشش نرسانده باشد،اطمینان داشتم اگر می فهمید اصلا خوشش نمی آمد.چون اصولا از سیاست و این جور بازی ها بیزار بود.بعد با خودم فکر کردم شایدنادر مخفیانه فعالیت می کند و تا به حال نگذاشته کسی بویی ببرد.دو دل بودم و در دنیای شک و تردید دست و پا می زدم که با برخورد کیوان ورق به نفع نادر برگشت.آن روز همه در حال نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم،آقاجانم خانه نبودو مادرم مشغول سبزی پاک کردن بود که تلفن زنگ زد.وقتی کیوان خانه بود هیچکدام از ما جرات نداشتیم تلفن را برداریم.این بار هم خودش گوشی را برداشت و با بد خلقی گفت:الو؟
از سلام و احوالپرسی سردش فهمیدم آن طرف خط از دوستان یا افراد دلخواهش نیست،بعد از چند لحظه،دستش را روی گوشی گذاشت و به مادرم اشاره کرد:
_مامان،خوشنویسه...بهش می گی جوابمون منفی است و قال قضیه رو می کنی ها!
مادر دسته سبزی ها را رها کرد و گفت:قرار بود آخر هفته زنگ بزنن،چرا به این زودی؟
کیوان پوزخند زد:آتیششون تنده دیگه!...بیا بگیر،بگو برن پی کارشون.
مادر نگاهی پرشگر به جانبم انداخت و از جا برخاست.با اینکه از کیوان می ترسیدم و دلم آشوب بود،گفتم:مامان بهشون بگید،شب زنگ بزنند با خود آقاجون صحبت کنند.
چشم های کیوان داشت از حدقه بیرون می زد،مادر گوشی را گرفت و سلام و تعارف گرمی کرد.فورا از جایم بلند شدم و به اتاقم پناه بردم.می دانستم که با پایان یافتن مکالمه مادر،کیوان حتما الم شنگه ای به پا می کند.به هماکه تظاهر می کرد همه حواسش به تلویزیون است نگاهی انداختم و به سرعت داخل اتاق شدم.حدسم درست بود و بعد از این که مادر گوشی را گذاشت صدای فریاد کیوان بلند شد:
_دختره بی حیا،بی چشم و رو.آنقدر سرخود شده که روی حرف من،حرف می زنه.تو غلط کردی گفتی با آقاجون صحبت کنن،ببین آذر!مگه از روی نعش من رد شی زن این پسره بشی!
صدای مادرم ملتمسانه بود:بس کن کیوان!زشته،درو همسایه می شنون.آخه تو چرا آنقدر جوش می زنی؟تا چند وقت پیش اصرار داشتی آذر ازدواج کنه.مگه تو نبودی که می گفتی که دیگه وقتشه آذر بره سر خونه و زندگی اش،دیگه داره دیر می شه و چشم و گوشش باز می شه و از این حرف ها؟
صدای کیوان بلند شد:بله،من بودم.ولی نمی ذارم با دوست پسرش سر مارو شیره بماله!این پسره بی پدر و مادره،دست به دهنه،در حد ما نیست.
می توانستم از صدای مادر بفهمم که دیگر حوصله اش از دست کیوان سر رفته:
_بی خود پشت سر مردم حرف نزن!پسره خیلی هم خانواده داره.آقاجونت رفته و پرسیده به خوبی و مهربونی شهره عام و خاص هستند.این که تو بچگی یتیم شده هم نه تنها عیب نیست بلکه نشون می ده چه مادر شیر زنی داشته که به ثمر رسوندتشون و لات و چاقو کش تحویل نداده.
اما با تمام این حرف ها مرغ کیوان یک پا داشت.بیخودو بی جهت مخالفت می کرد و وقتی می دید هیچ کس به حرفش گوش نمی ده،عصبانی می شد و لجبازی می کرد.به هر حال آن روز مادر بی توجه به حرف های کیوان به اتاقم آمد و گفت:آذر جون چند روز پیش آقاجونت رفت تحقیق کرد و می دونم که نتیجه را به خودت گفت،به من هم گفته بود از تو بپرسم که نظرت چیه،آنقدر کارای جور واجور برایم پیش آمد،یادم رفت.ولی امشب قراره خانم خوشنویس دوباره زنگ بزنه،بگو ببینم مادر نظر تو چیه؟
همانطور سر به زیر پرسیدم:شما نظرتون چیه،مامان؟
می دانستم از اینکه او را طرف مشورتم قرار داده ام،خوشحال است.آهی کشید و گفت:
_والله چی بگم؟آرزوی من خوشبختی توست.راستشو بخوای من ازشون خوشم اومده...مخصوصا از مادرش که بهم گفته سیده و قسمم داد که بی خودی بی جهت قلاب سنگشون نکنیم.می گفت با سختی و آبروداری پسرش رو به عرصه رسونده و طاقت دیدن ناراحتیشو نداره انگار پسره تو رو دیده و خوشش اومده...
از ترس برملا شدن حقیقت،فوری گفتم:خوب من باید یکی دو جلسه باهاش صحبت کنم.چند تا سوال دارم که باید بپرسم،قبل از آن نمی توانم تصمیم بگیرم.مادر همانطور که نخ های خیالی روی قالی را جمع می کرد،گفت:والله چی بگم؟این کیوان آنقدربدخلقی می کنه که آدم می ترسه دوباره دعوتشون کنه،حالا من با آقاجونت صحبت می کنم،ببینم چی می گن؟
آن شب برای فرار از شنیدن حرف های کیوان،زود خوابیدم و نفهمیدم مادرم جواب خانم خوشنویس را چه داد،ولی وقتی از دانشگاه برگشتم،صدایم کرد و تند تند گفت:
_آذر،بیا تاهما و کیوان نرسیدن باهات حرف دارم.
دستم را گرفت و در آشپزخانه را پشت سرم بست.فوری گفت:من دیشب با آقاجونت صحبت کردم.گفتن اشکالی نداره یکی،دوبار با این پسره بری بیرون،فقط باید به من بگی و بری.فقط هم یکی،دو بار...تو این قرار ها هم هر سوالی داری ازش بپرس،منم دیشب به مادرش گفتم اتفاقا خیلی استقبال کرد و گفت به پسرش می گه که با تو تماس بگیره و یک قراری با هم بذارین.
با ناباوری به دهان مادرم خیره شدم:پس کیوان چی می شه؟اگه بفهمه پوست از سرم می کنه،می خوای آبروریزی کنه؟
مادرم سری تکان داد و گفت:من هم به آقاجونت گفتم،جواب دادن وقتی خودم اجازه دادم کیوان بیجا می کنه دخالت کنه،ولی مادر جون باز هم پنهانی برو.به این هما هم حرفی نزن،دهن لقه،یک موقع از دهنش می پره،خون به پا می شه.
اولین قرارمان،فردای همان روز جلوی در دانشگاه بود.قرار شد نادر به دنبالم بیاید و کمی با هم صحبت کنیم.تصمیم گرفتم برای این که کیوان بویی نبرد آخرین کلاسم را نروم و به جایش با نادر صحبت کنم.مثل بچه ها دستو پایم می لرزیدو بی دلیل صورتم گر می گرفت.فریبا در جریان بود و پشت سر هم دلداری ام می داد:
_آنقدر فکر نکن،نترس!آذر خجالت داره،مثل لبو شدی.
سرانجام جلوی در بودم و با نادر که قبل از رسیدن من آنجا ایستاده بود،سلام و احوالپرسی می کردم.نادر برخلاف من خیلی راحت و خونسرد بود.با تسلط کامل حرف می زد و مثل من رنگ به رنگ نمی شد.بعداز مدتی قدم زدن،من هم آرام گرفته بودم و می توانستم بدون قرمز شدن و لکنت حرف بزنم.اولین سوالی که از چند روز پیش در ذهنم جولان می داد را پرسیدم:
-چرا به خواستگاری من آمدید؟
نادر همانطور که با پاهای بلندش شلنگ می انداخت،گفت:
_چون تا حالا دختری به این عاقلی ندیده بودم.من با آدم های زیادی برخورد داشته ام ولی تا حالاکسی رو ندیدم که آنقدر مطمئن باشه و بدونه از زندگی چی می خواد،مخصوصا جوان ها و به خصوص دختر ها،راستش اون روز که مسعود شما رو سوارکرد و آنقدر براتون حرف زد،من مطمئن بودم شما رو به قول خودش تو خط آورده،اصلا انتظارنداشتم شما آنقدر رک و راست جواب بدهید و از این وسوسه بزرگ که الان دامن اکثر جوان ها را گرفته،فرار کنید.من هم دنبال دختری بودم که تحت تاثیر حرف های این و اون قرار نگیره،بدونه از زندگی چی می خواد و بتونه حرفشو بزنه.
شاید آن لحظه کمی از شنیدن دلایل نادر برای انتخاب دختر مورد علاقه اش،جا خوردم و دلسرد شدم،بیشتر دلم می خواست بگوید از دیدن تو زیبایی و برازندگی ات،یک دل نه،صد دل عاشقت شده ام.اما زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
_من اصلا خوشم نمی آد وارداین بازی ها بشم،دوست هم ندارم همسر آینده ام دنبال میتینگ و سخنرانی و فعالیت های سیاسی باشه،دوست ندارم تنم بلرزه و هی بترسم نکنه کشته شده یا زندانی است...
نادر با خونسردی گفت:خود من هم حوصله این کارا رو ندارم و کاملا با عقیده شما درمورد بازیهای سیاسی که در نهایت باعث بازنده شدن مردم می شه،موافقم.
ناباورانه گفتم:یعنی شما توده ای نیستید؟
_نه،اهل هیچ فرقه و گروهی نیستم،نه توده ای نه هیچ چیز دیگه.
از شدت تعجب ایستادم:پس چرا با مسعود بودید؟مگه نمی رفتید میتینگ؟
خندید،خنده ای لذاب و دلنشین:نه،کدوم میتینگ؟من اصلا همراه مسعود نمی رفتم.من از سابق مسعود رو میشناختم.اون روز هم رفته بودم خونه شون و می خواست منو برسونه خونه،وگرنه بنده نه سر پیازم نه ته پیاز!
دوباره به راه افتادم:شما تحصیلاتتون در چه رشته ای است؟
لبخندی زد و گفت:شیمی.قراره با برادرم یه کارخونه مواد غذایی راه بندازیم،مثل رب،ترشی،سس،آبلیمو،از این چیزا،چون مردم در هر شرایطی که باشن شکمشون رو فراموش نمی کنن نه؟
لبخند زدم:بله،این حقیقت تلخه!
وقتی مدتی ساکت ماندم نادر پرسید:سوالهاتون همین بود؟
_بله،فعلا که چیزه دیگه ای به ذهنم نمی رسه.فقط اینکه چرا گفتید فامیل یکی از همکلاس های من هستید؟
_خوب من از همون بر خورد اول متوجه شدم که از برادرتون می ترسید،در ضمن فهمیدم مسعود هم نمی خواد برادرتون متوجه بشه که بهتون چه پیشنهادی داده،این بود که به ذهنم رسید خودم و به جای یکی از نزدیکای همکلاسی های شما جابزنم.امیدوارم که مشکلی براتون پیش نیومده باشه.
با نوک کفش سنگ ریزه را به کناری پرت می کردم و سر به زیرداشتم.گفتم:
_اتفاقا برادرم از روزی که شما آمدید خواستگاری،داره حرص می خوره و داد می کشه.
نادر با تعجب پرسید:آخه چرا؟
مثل همیشه راستش را گفتم و برایش تعریف کردم که کیوان چقدر تهدیدم کرده و خط و نشان کشیده است.در پایان حرف هایم،نادر گفت:
_حالا می خواهی چه کار کنی؟می خوای به حرف برادرت گوش کنی..؟
شانه هایم را بالا انداختم:نمی دانم!
نادر با لحنی قاطع و محکم گفت:تو نباید بذاری کیوان با زندگی ما بازی کنه،من احساس می کنم تو زن زندگی من هستی و دلم نمی خواد به خاطر تعصب کور یک پسر بی تجربه و جوان و جاهل،پامو بکشم کنار!
بعدها همیشه از اینکه آنقدر ساده و بچگانه راه زندگی ام تغییر کرد،تعجب می کردم،مسئله چنان برای من و نادر حل شده بود انگارمی خواستیم با ازدواجمان کیوان را از رو ببریم.انگار هیچ شرایط و موانعی برایمان وجود نداشت،به جز لجبازی در مقابل کیوان!گاهی با خودم فکر می کردم اگر کیوان آن همه جوش و خروش نشان نمی داد و خط و نشان نمی کشید آیا من باز با نادر ازدواج می کردم؟
در هر حال علی رغم دعوا و مرافعه های بی پایان کیوان و تهدیدهایش،مراسم بله برون هم برگزار شد و نادر با توجه به اخلاق تند کیوان،به من پیشنهاد داد عقد و عروسی را به همان زودی برگزار کنیم و سر زندگیمان برویم،چون هر دو مطمئن بودیم دوران نامزدی شیرینی در انتظارمان نخواهد بود که همینطور هم شد.در مدت کوتاه نامزدی،جرات نداشتم با نادر به گردش بروم و اگر نادر به خانه مان می آمد کیوان آنقدر اخم و تخم می کرد و متلک می گفت که بیچاره بلند می شد و فرار می کرد.هرچه مادرم نصیحت می کرد و آقاجانم چشم غره می رفت در او اثری نداشت.قبلا صبح های زود سر کار می رفت و ناهار هم نمی آمد،ولی در مدت نامزدی ما از جایش تکان نمی خورد مبادا دست از پا خطا کنیم.اگر هم گاهی با هم بیرون می رفتیم من از سر کلاس های دانشگاه جیم می شدم.هرچه مادر نادر که اسمش ملیحه بود و من «ملی جون »خطابش می کردم اصرار می کرد برای صرف ناهار یا شام به خانه شان بروم،عذر خواهی می کردم و برایش بهانه می آوردم.در خانه هم کسی جرات نداشت اسم نادر را بیاورد.کیوان چنان با غضب نگاه می کرد و غر می زد که همه را از حرف زدن پشیمان می کرد،هنوز هم برایم خط و نشان می کشید و می گفت:مگه نعشتو بذارم رو دوش این پسره بی پدر!
ترجیح می دادم جوابش را ندهم و چیزی نگویم البته رفتار نادر هم بی تاثیر نبود آنقدر خونسرد و راحت با کیوان برخورد می کرد که حتی کیوان از رو رفته بود.
[Only registered and activated users can see links]
صدای نادر در گوشم پیچید:
_به چی فکر می کنی آذر؟
لبخند زدم:به هیچی!
رقص با دست زدن حضار به پایان رسید.چند ساعت بعد در ماشینی که مارا به سوی خانه جدیدمان می برد نادر هنوز شعرترانه را زمزمه می کرد.در همان مدت اندک به نادر علاقمند شده بودم،او اهل حرکات و حرفهای عاشقانه نبود اما قابل اعتماد و محکم بود و می دانستم که می توانم در زندگی به او تکیه کنم و مطمئن باشم.کیوان تا آخرین لحظه جشن سگرمه هایش را از هم باز نکرد وحتی جواب خداحافظی مان را نداد.از آقاجون و مادر و هما خداحافظی کردم و صورتشان را بوسیدم.بی دلیل گریه ام گرفته بود وبغض در گلویم داشتم.جهیزیه ام را در طبقه بالای خانه پدری نادر با سلیقه چیده بودیم.ملی جون،نقاش آورده بود و رنگ زیبا و روشنی به همه جا زده بودند و تعمیرات اساسی در خانه باعث شده بودخانه نو جلوه کند.در آن مدت با برادر نادر و خانمش آشنا شده بودم و خیلی از هردویشان خوشم آمده بود.ساده و بی غل و غش به نظر می رسیدند و اهل تظاهر و چشم و هم چشمی نبودند.آنها هم مرا به سادگی در جمع خانوادگی شان پذیرا شدند و به من محبت می کردند.نادر قول داده بود در کارهای خانه کمکم کندتا درسم راتمام کنم.تنها شروط مهم من همین بودند:ادامه تحصیل و کار،که نادر با هردو موافقت کرده بود.
با خوشحالی در ماشین نشستم و به زمزمه نادر گوش سپردم.قرار بود فردای همان روز به مشهد برویم بعد رسما زندگیمان را شروع کنیم،با یادآوری اخم های کیوان و جمله ای که سر عقد گفته بود،خنده ام گرفت.وقتی من بله را گفتم با حرص و عصبانیت گفت:
_دید گفتم این دوست پسرشه!؟حالا دیگه بهم رسیدند و خیالشون راحت شد.هیچکس که به حرف من گوش نمی کنه!
وهما زیر لب جواب داد:خوب شد،دلم خنک شد!
با چشم غره پدرو «ساکت باشید »مادر هردو آرام گرفتند.
به نادر که کنارم نشسته بود نگاه کردم،او هم نگاهم کرد و خندید:کو یارم،کو یارم؟
من هم خندیدم:من اینجا هستم.
وبرای اولین بار در آغوشش فرو رفتم و غرق لذت از احساس دوست داشتن و عشق شدم.

pahlevon
02-07-2012, 01:49 PM
با صدای تشویق و دست زدن،چشم گشودم.هنوز جلوی تلویزیون،روی صندلی گهواره ای تاب می خوردم.دختر و پسرهای جوان داشتند دست می زدند و برای هنرمند جوانشان ابراز احساسات می کردند.به آرامی دستم را بالا آوردم و صورت خیس از اشکم را لمس کردم،دستانم یخ کرده و بی حس بود.پاهایم خواب رفته وگز گز می کرد.کنترل ویدیو را برداشتم و دستگاه را خاموش کردم.شب از نیمه گذشته و باران بند آمده بود.به سختی از جایم برخاستم ودر تاریکی به صدای شب گوش سپردم.صدای مبهم برخورد موج های دریا با ساحل شنی،واضح ترین صدایی بود که در فضا موج می زد.از پنجره به ظلمت محوطه خیره شدم و لحظه ای برخود لرزیدم.وای چقدر شمالِ ِ سرد و خیس و ساکت،ترسناک بود.برای اولین باراز تنهایی وحشت کردم.هیچ صدایی به جز دریا و موج هایش به گوش نمی رسید.با اینکه شام نخورده بودم،احساس سیری می کردم و دلم آشوب بود.به آشپزخانه رفتم تا بلکه در قفسه ها عرق نعنا پیدا کنم.در همان حال صدایی درون سرم می گفت:تو احمقی!چرا این فیلم رو گذاشتی و نگاه کردی؟مگه تا حالا این قدر زجر نکشیدی تا فراموشش کنی؟اگه می خواستی خاطراتتو نشخوار کنی،مرض داشتی این همه راه را کوبیدی،بیای این جا؟خوب تو خونه خودت می ترمگیدی و آنقدر همه رو به دردسر نمی انداختی! با صدای بلند گفتم:نمی خواستم به گذشته فکرکنم،از روی کنجکاوی فیلم رو نگاه کردم.
صدای ذهنم انگار پوزخند زد:جدا!؟حالا که فهمیدی توش چیه،دیگه نگاه نمی کنی؟
محکم و قاطع گفتم:نه!
این بار صدا قهقه زد:حالا می بینیم!تو هنوز عبرت نگرفتی!دلت می خواد بشینی گریه کنی.خوب زندگی خودته،به جهنم!آنقدر گریه کن که جونت درآد.بیچاره بهاره!
فوری گفتم:بیخود پای بهاره رو وسط نکش!من به اون هیچ کاری ندارم،اصلا برای همین اومدن اینجا که روحیه اونو افسرده و خراب نکنم.
صدا پوزخند زد:چقدر هم موفق بودی!
بی اعتنا به صدای موذی عرق نعنا را سر کشیدم و به سرعت به اتاق خواب رفتم.حوصله مسواک زدن نداشتم با اینکه وقتی مسواک نمی زدم دچار عذاب وجدان می شدم،ترجیح دادم همانطور با دندانهای نشسته بخوابم.می ترسیدم به دستشویی بروم.می ترسیدم در اینه به خودم نگاه کنم،آن شب از همه چیز می ترسیدم.در رختخواب سرد و نمناکم درازکشیدم وبا خودم فکر کردم:بیچاره شمالی ها!همیشه احساس سرما و خیس خوردگی دارند،زمستان شمال واقعا غیر قابل تحمل بود.سرد،نمناک...غم انگیز.
دوباره یاد صورت جوان و زیبایی افتادم که با گیتاری در آغوش،آواز می خواند.بغض مثل طناب دار گلویم را می فشرد.هرچقدر آب دهانم را قورت می دادم،از بین نمی رفت.حس می کردم چشمانم از اشک می سوزد.زیر لب شروع کردم به خواندن دعا،دعاهایی که هما یادم داده بود و می گفت بعد از سه بار خواندن دلت آرام می گیرد.صدای زوزه شغالها از تاریکی پشت کاجها و بوته ها می آمد و من با ترس فکر می کردم:یعنی تو محوطه هستند؟
خودم میدانستم که محوطه نگهبان دارد وحیوانات وحشی مثل شغال و گرگ به شهر نمی آیند.این سر و صداها مال جنگل های اطراف بود،حالا چرا اینقدر صداهایشان نزدیک شنیده می شد،جای تعجب داشت.ناگهان یادم افتادکه قرص هایم را نخورده ام،اما نمی توانستم خودم را راضی کنم که دوباره از جایم که تازه گرم شده بود،بلند شوم و به آشپزخانه بروم.با خودم فکر کردم:یک شب که هزار شب نمی شه،اگه الان بلند شم حتما سرما می خورم،اون وقت دیگه نور علی نور می شود.دستم را دراز کردم و چراغ را خاموش کردم.صدای باد که شیشه های خانه را می لرزاند،ترسناک شده بود.دستم را به جای خالی تخت کنارم کشیدم،سرد و نمناک بود.چقدر دلم می خواست،دستم روی بدن گرم نادرکشیده می شد،اما نادری در کار نبود و فقط خیسی و سرما به جایش خوابیده بود.چشم هایم را بستم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
از دور خانه بزرگ و زیبایی را می دیدم که مثل ستاره می درخشید،با کنجکاوی به آن طرف رفتم.دلم می خواست خانه را از نزدیک ببینم.برایم جای تعجب داشت که خانه آن طور نورانی و درخشان بود.وقتی نزدیک رسیدم،جمعیت زیادی را جلوی خانه دیدم که همه مثل من مشتاق دیدن آن خانه بودند،ولی وقتی از نزدیک نگاه کردم متوجه شدم آن درخشش چیزی نیست جز شعله های بزرگ و نارنجی آتش،از همان فاصله هم می شد هرم گرما و بوی دود غلیظ را احساس کرد.جمعیت اطرافم با هم حرف می زدند و به خانه اشاره می کردند،انگار داشتند یک فیلم مهیج نگاه می کردند.از ترس،چند قدم عقب رفتم.آن جلو،گرما به حدی بود که می ترسیدم ذوب شوم.صورتم عرق کرده بودو داشتم از گرما خفه می شدم.از زن چاق و کوتاهی که با چادر گل گلی کنارم ایستاده بود پرسیدم:خونه خالیه؟
با لهجه عجیبی گفت:نه یکی اون توست.
از شدت ترس دهانم خشک شد،گفتم:کسی به آتشنشانی زنگ زده؟
زن خنده چندش آوری کرد:نه،می خوای بیان آتیش رو خاموش کنن؟
با تعجب نگاهش کردم.مرد قد بلندی با صورت ترسناک و پر از جای آبله و زخم،کنار گوشم گفت:
_اون وقت ما چی رو نگاه کنیم؟حیفت نمی آد،منظره به این قشنگی؟
با وحشت برگشتم تا نگاهش کنم اما دیگر کسی آنجا نبود.سرم را بلند کردم تا نگاهی به ساختمان مشتعل بیندازم،ناگهان نگاهم به دختر جوانی که مشت های گره کرده اش را به پنجره می کوبید،افتاد.از وحشت تمام بدنم می لرزید.جلوتر رفتم و با دقت به صورت جوان و وحشت زده اش خیره شدم.صدایم در نمی آمد.ناگهان دریافتم،دختری که در میان شعله های بی رحم آتش به دام افتاد،بهاره،دختر خودم است.نعره ای از سر ناامیدی کشیدم،باید خودم نجاتش می دادم.در ساختمان از شدت حرارت،مچاله شده بود و شعله های سرکش آتش راه ورود را بسته بودند.فریاد کشیدم:بهاره،نترس!الان می آم بالا...
آن لحظه فقط به این فکر می کردم به دخترم برسم.می خواستم نجاتش دهم،حالا چقدراینکار غیر ممکن بود،اصلا به ذهنم نرسید.به طرف ساختمان دویدم،ناگهان چندین دست جلویم را گرفتند،دستها چنان به دورم پیچیده شده بودند که نمی توانستم تکان بخورم.فریاد می زدم و التماس می کردم:تو رو خدا بذارید برم،اون دخترمه که تو خونه مونده...کمک کنید،دخترم داره می سوزه...
صدایی گفت:دیگه فایده نداره،بیخود خودتو به کشتن نده...
با گریه گفتم:چی می گی؟اون دخترمه،پاره تنمه....نمی تونم بذارم بسوزه...
کسی کنار گوشم زمزمه کرد:تو خودت باعث این آتش سوزی شدی،مگه نمی دونستی دخترت اون تو مونده؟
ضجه زدم:نه!نه!من این کارو نکردم.
دوباره به بالا نگاه کردم،صورت بهاره سرخ شده و موهایش سوخته بود.پوست صورتش به طرز چندش آوری جمع شده بودو حالت صورتش ترس و درد و رنج را نشان می داد.هنوز بادست هایش به پنجره می زد.قلبم داشت از جا کنده می شد.صدای مبهی در گوشم پیچید:
_ناراحت نباش!مگه خودت اینو نمی خواستی!
با آخرین قوا فریاد زدن:نه! نه!ناگهان ازخواب پریدم:بدنم خیس عرق بود.هنوز نفس نفس می زدم.موهایم خیس به پیشانیم چسبیده بود و گلویم می سوخت.وای!این چه خوابی بود که دیدم؟دلم ازنگرانی و وحشت پیچ می زد.به سرعت از جایم بلند شدم و به طرف دستشویی دویدم.
وقتی بالاخره توانستم،سرپا بایستم،تمام بدنم می لرزید و قلبم تپش بدی داشت.بی توجه به ساعت که سه نیمه شب رانشان می داد،تلفن را برداشتم و تند تند شماره ها رو گرفتم.مدتی طول کشید تا صدای بوق آزاد بلند شد.برای اینکه کمتر بلرزم و به خودم مسلط شوم شروع به شمردن بوق ها کردم.سرانجام پس از هفتمین بوق،وقتی که دیگرناامید شده بودم و می خواستم گوشی را سر جایش بگذارم،کسی گوشی را برداشت.صدای خواب آلود و گیج هما درگوشم پیچید:
_الو؟..
نفس زنان گفتم:هما؟...
چند لحظه صدایی نیامد.بعد صدای تقریبا هوشیار هما که پچ پچ می کرد،بلند شد:
_آذر تویی؟چی شده؟
تند تند گفتم:هما،بهاره کجاست؟حالش چطوره؟
صدای هما پر از تعجب شد:وا؟آذی حالت خوبه؟...بهاره پیش بچه ها خوابه دیگه!چی شده خواب نما شدی؟
از سرآسودگی بغضم ترکید و به گریه افتادم.همانطور که هق هق می کردم به خودم نهیب زدم.«بس کن،تو رو خدا آذر،دل دختره رو خون نکن!نصف شبی زنگ زدی،زر بزنی؟»اما هما هم حال مرا می فهمید،در میان بهت و تعجب من،او هم به گریه افتاد و بریده بریده گفت:
_قربونت برم آذر جون،گریه نکن،فدات بشم!بهاره سالم و سرحال پیش لادن و لیدا خوابیده.جات خالی خسرو امشب همه رو برد سینما،بچه ها بهشون خیلی خوش گذشت،شب هم بیرون شام خوردن،آنقدر حرف زدن تا از حال رفتن...
نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم،همانطور که هما حرف می زد فین فین می کردم و به خودم لعنت می فرستادم که چرا نصفه شب مزاحم خواهرم شده ام،صدای هما دلجویانه در گوشی پیچید:
_چی شده آذر؟چرا گریه می کنی؟
با لکنت و زحمت فراوان خوابم را برایش تعریف کردم،از تجسم صحنه هایی که در خواب دیده بودم،هنوز بدنم می لرزید و دهانم از ترسخشک شده بود.بعد از پایان حرفهایم،هما به آرامی گفت:
_نترس آذر جون،به خدا حال بهاره خوبه.این خوابها همه اش مربوط به اعصابته که خراب شده،باید سعی کنی زود تر با خودت کنار بیای و پیش بهاره برگردی،می دونم که خیلی سختته ولی خوب تعبیر خواب تو شاید به نوعی این باشه که بهاره،طفلک داره بهش خیلی سخت می گذره.ممکنه در ظاهر نشون نده ولی خوب من می فهمم که دل بچه خونه،بعضی وقتا می رم تو نخش می بینم به یه نقطه زل زده و لب برچیده!خوب داره بهش بد می گذره،از حرفهای من برداشت بد نکنی ها!قدم بهاره سر چشم ماست و بچه ها عاشق بهاره هستند،اما به این طفلکی داره سخت می گذره،غریبی میکنه خودش رو زیادی احساس می کنه.هرکاری می کنیم فکر می کنه تو زحمت افتادیم!آنقدر معذب می شه که خدا می دونه،پریشب خسرو می گفت:هما به خدا به این دختره بیشتر از آذرداره سخت می گذره،چون علاوه بر دردی که می کشه می خواد ما رو هم ناراحت نکنه و خیال مادرش رو هم آشفته نکنه،خوب مگر بهاره چند سالشه؟
چند روز پیش اومد پیش من،با تته پته و زحمت زیاد پرسید:خاله هما یعنی مامان مثل سابق می شه؟یعنی ممکنه ما باز تو اون خونه با هم باشیم؟
هر چی بهش اطمینان دادم آره عزیز دلم،همه چیز درست می شه و من مطمئنم مادرت به زودی زود خودشو پیدا می کنه،برمی گرده و دوباره باهم هستید،ناباورانه نگاهم می کرد و سر تکون می داد.وقتی می خواست پاشه بره،با بغض گفت:بعیدمی دونم خاله هما،شور زندگی تو چشمای مامان مرده،بعید می دونم دیگه مثل سابق بخنده و زندگی کنیم.
آذر جون به خدا این دختره یک تکه جواهره،حیفه!اونم به تو احتیاج داره،تو مادری،تو دیگه مال خودت نیستی،یعنی هیچ زنی از وقتی بچه دار می شه مال خودش نیست.مال بچه هاشه!بهاره جوونه،یه عمرزندگی جلو روشه نذار با افسردگی و غم و اندوه زندگیشو خراب کنه.آذر جون بهاره رو دریاب!
صدای خسرو،صحبت هما رو نیمه تمام گذاشت:هما؟!...با کی داری حرف می زنی؟
صدای پچ پچ هما در گوشم طنین انداخت:هیس!چه خبره؟.....نترس آذره!نگران بهاره شده زنگ زده حالشو بپرسه!
صدای خسرو بهت زده بود:آذر؟این وقع شب خواب نما شده؟
در گوشی گفتم:هما...
ولی صدایم از مدتی حرف نزدن خشک شده بود و فقط خودم شنیدم.سینه ام را صاف کردم و دوباره گفتم:هما جون،خسرو حق داره،برو بخواب ببخش عزیزم که بی خوابت کردم.به حرفاتم فکر می کنم،بدون که دارم سعی خودمو می کنم.
وقتی گوشی را گذاشتم،هوا گرگ و میش و خاکستری شده بود.از پنجره به درختانی که آب از سرشاخه هایشان می چکید،نگاه کردم و بی جهت دلم گرفت.چقدر دلم هوای بهاره و آن خنده های زیبایش را کرده بود.چقدر دلم می خواست در آغوشم بفشارمش و عطر خوش موهای بلندش را عمیق نفس بکشم.پوست مخملین صورت زیبایش به گونه هایم بساید و دلم برایش بلرزد.چشم هایم را بستم و روی صندلی مورد علاقه ام نسشتم.سرمای چوب،لرزاندم.با انگشتان پایم به زمین فشار آوردم تا صندلی تاب بخورد.دلم عجیب گرفته بود.حتی دلم برای بدخلقی بهاره تنگ شده بود،وقتی می بوسیدمش و با حرص می گفت:
_ا َه مامان!من دیگه نی نی کوچولو نیستم که!
یا وقتی با نگرانی نگاهش می کردم،شکلکی در می آورد و می گفت:نترس مامان!هنوز آخرزمون نشده،من هم نه معتاد شدم نه جلف!آنقدر به صورتم زل نزن.
صدای قیژ قیژ آرام بخش صندلی همان بود که گاهی اعصابم را خط خطی می کرد،همان وقت هایی که فریا می زدم:اِ...نکن دیگه بچه،دیوونه شدم از صدای این صندلی کوفتی!
بعد همانطورکه دهانم باز و آماده گفتن جمله کوبنده دیگری در صورت حاظر جوابی بچه بود به لب و لوچه آویزان و اندام تازه شکل گرفته ای نگاه می کردم که عبوس و بدخلق اتاق را ترک میکرد.زیر لب گفتم:«بس کن دیگه!وقتی مامان می گفت ناشکری نکن برای همین وقتها بود.حالا دیگه غصه خوردن فایده داره؟»
اما خودم هم می دانستم که بند بند وجودم آرزوی بازگشت به عقب را داشت،به روزهایی که آن همه حرص و جوش بیخودی می خوردم و الکی خون خودم را کثیف می کردم...حالا قدر آن روزها و تک تک ثانیه های گذشته را می خوردم.بغض خفه کننده ای که باز سر جایش بازگشته بود،باعث شد چشمانم با نیش اشک بسوزد.آهسته گفتم:
_من چه می دونستم!چه می دونستم...اگه می دونستم اینطوری می شه...خدایا!خدایا یه کاری کن همه خاطراتم را فراموش کنم،دارم بیچاره می شم.
ولی می دانستم که امکانش نیست،مگر آن همه با سوز و گداز،مرگم را از خدا نخواسته بودم؟
مگر آن همه به درگاهش استغاثه نکرده بودم...
دوباره به خودم نهیب زدم:بس کن!الان وقتش نیست.
ولی خودم هم نمی دانستم وقتش کی است.می دانستم روزی فرا می رسد که وادار می شوم سر فرصت بنشینم و همه چیز را برای خودم حلاجی کنم...ولی حالا وقتش نبود.با نگرانی به تلویزیون خاموش نگاه کردم.فکر موزیانه ای گوشه ذهنم را می جوید:بلند شو بقیه اش را ببین،تو که بالاخره می بینی زودتر خودتو راحت کن و آنقدر زجر کش نکن،پاشو....
گوشه خیالی انگشتم را با دندان کندم.می دانستم که همه این کار ها برای فرار از فکرکردن است.نخ های روی دامنم را با وسواس برداشتم و در فضا رها کردم.دوباره کنار انگشتم را در دهان کردم و شروع به جویدن کنار ناخنم که هیچ عیبی هم نداشت،کردم.کاری که اگرکسی جلویم می کرد پشت دستی محکمی نوش جان می کرد.دوباره بغض گلویم را گرفت.«کارهایی که برای بزرگترها مجاز بود وبرای کوچکتر هاگناه!»
دوباره همان صدای مزاحم از جا پراندم:آذر آنقدر خودتو به در و دیوار نزن،پاشو زودتر بذار بقیه اش را نگاه کن،خیال خودتو راحت کن.لولو خورخوره که نیست یه فیلم زپرتی مهمانی است دیگه،از همون ها که همیشه می دیدی و منتقدانه از بچه های جوان و سرشار از انرژی ایراد می گرفتی.«این چرا موهاش این رنگی است؟وا!این دختره پارچه کم آورده همچین دامنی پوشیده؟این پسره یا دختر؟چرا موهاش آنقدر بلنده؟پناه بر خدا!این معتاده؟...پس چرا داره اززیر در می ره....»اصلا هم توجه نمی کردی چقدر دل بچه ها از این حرف های مسخره و سطحی ات می گرفت.بین بهترین دوستان و مادرشان می ماندند و حجب و حیا به خرج می دادند و حرفی نمی زدند.حالا مگردلت نمی خواد باز غر بزنی و ایراد بگیری؟...شاید هم چون تنهایی به دلت نمی چسبه؟کسی نیست که به این اظهار نظرهای عالمانه ات گوش بده!
سرم را تند تند تکان دادم و چند بار آب دهانم راقورت دادم تا گریه نکنم.آهسته گفتم:
_هرچی بگی حق داری!من بهترین مادر دنیا نبودم..اما...اما دیگر آنقدر هم بد نبودم که مستحق چنین سرانجامی بشم!
مصمم از جا برخواستم،به طرف میز تلویزیون رفتم و در شیشه ای اش را با ملایمت باز کردم.نوار را با یک انگشت داخل ویدیو گذاشتم،تلویزیون را روشن کردم و روی صندلی نشستم.با کنترل ویدیو،فیلم را آنقدر عقب زدم تا آنجایی که دیده بودم،دوباره بر صفحه ظاهر شد.آنقدر در فکرو خیال گذشته غرق شده بودم که نصف فیلم جلو رفته بودبی آنکه من بفهمم چی شده...
صدای شادی و خنده و کف زدن فضای ساکت و نیمه تاریک ویلا را پر کرد.با حسرت و اندوه به صورتهای جوانی که روی صفحه تلویزیون می رفتند و می آمدند و با هم حرف می زدندو می خندیدند،خیره شدم.صورت خندانی به دوربین نزدیک شد و شکلک درآورد:مهدی ول کن این ماس ماسکو،بیا بشین،یه کم با هم به قول امروزی ها گپ بزنیم.
صدای نازکی که معلوم نبود متعلق به چه صورتی است گفت:نمی خواد مهدی،همون چت می کنیم کافیه!
پسر جوانی که جلوی دوربین شکلک درآورده بود،برگشت:دوباره تو حرف زدی شبنم؟!باباجون همه فهمیدن تو علامه دهری و خدای کامپیوتر،آنقدر قیافه نگیر!
صدای دیگری شاد و خندان بلند شد:بس کن کامی،آبرومو بردی،دیگه الان هر اشگولی می دونه چت چیه.اینکه قیافه گرفتن نیست،نگفت که سنترال پروسیسینگ یونت!گفت چت!
همه خندیدندو کسی گفت:داری مبانی می خونی؟
فیلمبردار خندید:چی چی گفتی؟این که گفتی آدم خوار بود یا آدم؟
دوباره صدای نازک بلند شد:بابا این کامل شده حروف اختصاصی cpu بود،منتها امید همچین تلفظ می کنه انگار درمورد موشک آپولو حرف می زنه!
مهدی که فیلمبرداری می کرد گفت:بس کنید بابا،حال گیری نکنید،بخون آرسام جون به این عوضی ها کار نداشته باش.
دوباره همان سروصدای آشنا بلند شد و همه با هم شروع کردند به پیشنهاد دادن که این بار از چه کسی بخواند.دوباره همان اسم ها تکرار شد.دوربین روی صورت جذاب آرسام که روی مبل لم داده بود ،زوم شد.آرسام با خنده دستانش را بلند کرد:
_بچه ها فعلا بی خیال شید،دارم انار می لمبونم.
صدای اعتراض بلند شد و عاقبت آرسام صاف نشست و دست هایش را با کنار شلوارش پاک کرد.بدون اراده گفتم:با شلوار؟...دستمال پیدا نمی شه...بعد محکم لب هایم را گاز گرفتم.به کی می گفتم؟آرسام گیتارش را در آغوش داشت و با آرامش سیم ها را نوازش می داد.چند لحظه ساکت سر به زیرانداخت و عاقبت در جواب درخواستهای مختلف دوستانش گفت:بچه ها موافقید یکی از عصار بخونیم؟
بعضی ها اَه و اوه کردند و عده ای هم برای اعلام موافقت دست زدند.همهمه شده بود که آرسام با خنده در صدایش گفت:به جهنم که دوست ندارید.چون من می خونم خودم تصمیم می گیرم که چی بزنم و بخونم،می گم عصار،بگید چشم!
صدای لطیفی گفت:به این می گن دموکراسی!
همه خندیدندو آرسام با لبخند به طرفی که در کادرپیدا نبود،رو کرد و گفت:
_عزیرم دیکتاتورها موفق تر هستن،برای همین خانم ها بیشتر از شیوه سنتی و قدیمی دیکتاتوری پیروی می کنند و سالهاست که نتیجه هم می گیرن.
صدای اعتراض دخترها و دست زدنها و تشویق پسرها بلند شد،باز با پادرمیانی مهدی غائله ختم شد.
_سامی سر جدت کوتاه بیا و باز قال به پا نکن،بچه ها ساکت!ساکت!اینجا تظاهرات و جلسه سیاسی نیست،بس کنید،بخون سامی..
همه ساکت شدند و صدای نرم و زیبای گیتار غالب شد.بی اختیار چشمانم را بستم، طاقت نگاه کردن به آن صورت زیبا و بی گناه را نداشتم.آنقدر دسته های صندلی را فشار دادم که مفاصل انگشتانم درد گرفت و سفید شده بود.
قطرات اشک از زیر پکل های بسته ام راهشان را به سوی گونه هایم پیدا کردند.اشک های سوزانم در زیرچانه ام به هم می پیوستند.دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم،تمام بدنم درد گرفته بودو فریاد می زد:این عادلانه نیست!
صدای گرم و قشنگ آرسام بعد ازمقدمه ای کوتاه،بلند شد.
کیه که آخر دیوونگیه،واسه چشمات
کیه جزمن می میره واسه لحن خنده هات
کی برات قصه می گه شبهاکه خوابت نمی ره
کیه که پا به پات میاد وقتی که بارون می گیره
کیه وقتی تشنته تو اَََََبرو بلوا می کنه
اگه یه جرعه بخوای کویر و دریا می کنه
یک شبه موی تورو به صدتامهتاب نمی ده
خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم می آی تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاش که برگرده دوباره....
زیر لب تکرارکردم:اون منم!
و دوباره به روزهای خوش و درخشان جوانی ام برگشتم.روزهایی که دیگر برنمی گشتند.

pahlevon
02-07-2012, 01:50 PM
از شدت حرص،دندانهایم را روی هم فشار می دادم و برای دهمین بار زیر برنج را خاموش کردم.باز به ساعت دیواری نگاه کردم و زیر لب غریدم:«نادر؟تو کجایی؟» تقریبا دو سال از آغاز زندگی مشترکمان می گذشت اما من هنوز به بدقولی های نادر عادت نکرده بودم.خلق و خوی اش چنان با من در تضاد بود که گاهی و از ته دل قصد می کردم،از او و زندگیش جدا شوم و فاصله بگیرم.نادرمردمهربان و بسیار دست و دلبازی بود که اوایل زندگی مداوم مرا غافلگیر می کرد.مهربانی اش رنگی از عشق داشت و از آن دسته از مردهایی بود که لحظه به لحظه اظهار عشق و محبتش را جوری نشان می داد،درست برعکس پدرم!و بسیار مرا در روابط اجتماعی و شغلی ام آزاد می گذاشت و با کنجکاوی و بدبینی و شک و تردید،در مورد ارتباطاتم سوال نمی کرد.مثل دوستی دلسوز به حرف هایم گوش می داد و در آخر نظرش راکه بسیار مفید و قابل توجه بود اعلام می کرد،درست برعکس برادرم!و من تازه داشتم طعم آزادی و استقلال همراه با عشق و محبت را می چشیدم.تنها عیب بزرگ نادر خونسردی بیش از حد و بدقولی اش بود.بعد از این مدت زندگی،هنوز نمی توانستم باورکنم نادر گلی بی خارنیست.اولین باری که دیر به خانه آمدو مرا نصف جان کرد،دقیق در ذهنم مانده بود.
درست یک هفته بود که از سفر ماه عسلمان برگشته بودیم و نادر و برادرش که مرد بسیار نازنینی بود به دنبال کارهای راه اندازی کارخانه شان رفته بودند.
صبح هنوز خواب آلود بودم که نادر صورتم را بوسید و کنار گوشم زمزمه کرد:
_خداحافظ عزیزم.
همانطور مست خواب پرسیدم:کی برمی گردی نادر؟
با لبخندی بازویم را فشار داد و گفت:سر ساعت هشت و نیم،پشت در هستم.با رخوت در گرمای رختخواب غلتیدم و دوباره به خواب رفتم،وقتی بیدار شدم نزدیک ظهر بود اما دقیق یادم مانده بود که نادر چه ساعتی را برای بازگشت وعده داده است.با شادی،ازجا برخاستم و اطرافم را مرتب کردم،خانه ام هنوز بوی تازگی و نو بودن می داد.تمام وسایلم را با عشق چیده بودم و به تک تکشان علاقه داشتم.چیزی از درسم نمانده بود و من برای گرفتن مدرک و شروع کار بی تاب بودم،با این که هنوز کیوان برایم خط و نشان می کشید،دلگرمی های نادر باعث می شد که احساس کنم بر بام دنیا ایستاده ام و توانایی انجام هرکاری را دارم.کیوان هنوز از این که من بانادر ازدواج کرده بودم،ناراحت بود و به خانه مان نمی آمد،اما مادرم با مهربانی می گفت:
_درست می شه مادر جون،بذار نوبت خودش بشه..
و هما با حرارت وسط می پرید:الهی خدا یه آکله ای نصیبش کنه که هر شب پشت در خونه بخوابه...
می دانستم با رفتن من از خانه،نگاه پر شک و تردیدکیوان به سمت خواهرم گشته است و واقعا برایش متاسف بودم.و آرزو می کردم کیوان زودتر ازدواج کند.تصمیم گرفتم برای گذران روزی که بدون نادر به نظرم طولانی می آمد،به خرید بروم.سرخوش از پله ها سرازیر شدم و باانگشت ضربه ای آرام روی در نواختم.صدای ملی جون از دور بلند شد:کیه؟
_منم ملی جون،آذر.
_بیا تو مادر،در بازه.
دستگیره در را چرخاندم و جلوی درگاه ایستادم.از همان ابتدا متوجه شده بودم که خونسردی نادر به مادرش رفته است،با اینکه ملی جون زن بسیار تمیز و مرتبی بود اما به قل خودش «ویری»بود،اگر ویرش می گرفت خانه اش را از بالا تا پایین تمیز می کرد ولی اگر سر ذوق نبود حتی ظرف های شب ماده اش را نمی شست و در مقابل دیدگان منتقد بیننده،شانه بالا می انداخت و با خونسردی می گفت:ظرف ها فرار نمی کنن،همین جا هستند تا حوصله ام بیاد بشورمشون.
صدای ملی جون از جا پراندم:آذر جون،کارم داشتی؟...
صدایش از حمام می آمد.فوری گفتم:نه،داشتم می رفتم خرید،گفتم اگه چیزی احتیاج دارید براتون بخرم.
صدایش گنگ و نامفهوم شد:نه عزیزم،چیزی نمی خوام.به سلامت.
نگاهی به اتاق شلوغ و در هم و برهمش انداختم و همانطور که در را پشت سرمی بستم،فکرکردم«امروز ملی جون سر ذوق نیست!»
تا شب چند بار به غذا سر زدم و برای این که وقت زودتر بگذرد شروع به خواندن کتاب کردم.فردا کلاس داشتم و باید قسمتی ازمبحث کتاب را کنفرانس می دادم،اما ضمن خواندن حواسم متوجه ساعت بود و درست و حسابی متوجه چیزی که می خواندم،نبودم.کمی مانده به ساعت هشت،از جا برخاستم و میزکوچکمان را برای دو نفر چیدم و مختصری آرایش کردم و موهایم را شانه زدم.من از آن دسته زنانی بودم که بعد از ازدواج،عاشق شوهرانشان می شدند.تلویزیون را روشن کردم تا کمی سرگرم شوم.دلم نمی خواست نادر متوجه انتظارم شود.غرق تماشای فیلم تلویزیون بودم که متوجه ساعت شدم،نزدیک نه بود،اما خبری از نادرنشد.زیر غذا را خاموش کردم تا برنجم خمیر نشود و خورشتم که جا افتاده بود،خشک نشود.کمی نگران شده بودم اما به خودم دلداری می دادم:حتما کارش طول کشیده....
دوباره مقابل تلویزیون نشستم،گرسنه ام بود و حسابی عصبی شده بودم.با اینکه به صفحه تلویزیون نگاه می کردم،حواسم جای دیگری بود.نادر را مجسم می کردم که غرق به خون کنار جاده افتاده و تصادف کرده است.قلبم بدجوری می زد و دهانم از ترس خشک شده بود.جرات نمی کردم از ملی جون کمک بخواهم،می ترسیدم او را هم نگران کنم.به ساعت که نه و نیم را نشان می داد نگاه کردم و دوباره زیر غذا را روشن کردم.هرجا بود الان می رسید و حتما گرسنه هم بود.چند بار از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم و دوباره نا امید روی مبل افتادم.به ذهنم رسید به فروغ زنگ بزنم تا شاید خبری از نادر بگیرم،بعد یادم افتادکه دو برادر همراه هم هستند و ممکن است فروغ را هم نگران کنم.باز بلند شدم و زیرغذا را خاموش کردم،بغض گلویم را گرفته بود و با خودم فکر می کردم اگر نادر بمیرد،من چه خاکی به سرم کنم؟مجبور بودم وسایلم را دوباره به انباری خانه پدرم منتقل کنم و غرولند های کیوان را تحمل کنم!با وحشت فکرکردم آن موقع که دختر بودم کیوان آن همه اذیتم می کرد وای به وقتی که بیوه باشم،شاید نگذارد درسم را بخوانم و تقریبا مطمئن بودم اجازه سر کار رفتن هم نخواهم داشت.زیر لب نالیدم:نادر...نادر تو کجایی؟
بعد آهسته پچ پچ کردم:خدایا هزارتا صلوات نذر می کنم که نادر صحیح و سالم باشه...موهایم را که فرهایش وا رفته بود،جمع کردم.از شدت نگرانی داشتم دیوانه می شدم.با شنیدن صدای هر ماشینی از جا می پریدم و از پنجره به کوچه زل می زدم.شاید ناصر رسانده باشدش،اما هر بار،ماشین از جلوی خانه مان رد می شد و آه از نهادم بر می خاست.ساعت نزدیک یازده بود که طاقتم تمام شد.باید کاری می کردم،شاید بلایی سرش آمده باشد،به طبقه پایین رفتم تا با مادرش صحبت کنم.باید به پدرم زنگ می زدم،بلکه به چند بیمارستان و کلانتری سر می زد.به هر حال بهتر از دست روی دست گذاشتن و حرص خوردن بود.وقتی ملی جون در را باز کرد،از دیدنم جا خورد:چی شده آذر جون؟نادر هنوز نیومده...
دستم را گرفت و به داخل برد:نگران نشو مادر،هرجا باشه الان پیداش می شه.خوب شد اومدی،اتفاقا الان می خواستم شام درست کنم.نمی دونم چی درست کنم،از دست این شکم بی هنر پیچ پیچ خسته شدم.
با آن حال نزار خنده ام گرفت.وای که چقدر ملی جون خونسرد بود.ساعت یازده شب،تازه داشت فکر می کرد چه غذایی درست کند!
_ملی جون من شام درست کردم،شماهم تشریف بیارید بالا...پیش ما باشید.
از خدا خواسته روی مبل نشست و لبخند زد:خدا خیرت بده عروس خانم!راحتم کردی.بذار نادر بیاد با هم شام بخوریم.
با شنیدن اسمش دوباره یادم افتادکه دیرکرده،با دست جورابهای لوله شده ای را که رویش نشسته بودم بیرون کشیدم و گفتم:خیلی نگرانم،گفت ساعت هشت میاد،یعنی تا حالا کجا مونده؟
ملی جون جورابها را از دستم گرفت و کنار مبلی که خودش روی آن نشسته بود چپاند:
_نترس آذر جون،مردا همین طورن،یک چیزی می گن اصلا یادشون می ره همچین حرفی زدن.
با گریه گفتم:نکنه تصادف کرده باشن؟
همان طور که با پایش پرزهای قالی را پس و پیش می کرد،گفت:نه بابا،مطمئن باش سرومرو گنده داره می خنده و یادش رفته باید بیاد خونه....من پسرام رو می شناسم.
همانطور گریان گفتم:پس خدا بهش رحم کنه.
عاقبت نزدیک ساعت دوازده،وقتی برنج حسابی خمیر شد و آب خورشتم ته کشید،سروکله آقا نادر پیدا شد.در را باز کرد و با دیدن مادرش خندید:اِ،شما هم اینجا هستید؟...سلام!
با دقت در صورتش زل زدم،کوچکترین خراشی در هیچ کجای سرو صورت و دست و پایش به چشم نمی خورد.با صدایی خفه که به شدت سعی می کردم جلوی ملی جون بالا نرود،پرسیدم:تا حالا کجا بودی؟
نادر قهقهه زد:خونه عمو شجاع بودم!کجا بودم؟دنبال کارو گرفتاری....
چشمانم از شدت گریه و عصبانیت باریک شده بود،با حرص گفتم:نمی تونستی یک زنگ بزنی،بگی دیرتر می آی که آنقدر حرص نخورم؟
نادر متعجب نگاهم کرد:مگه چی شده؟
بی اختیار فریاد زدم:چی شده؟...مگه صبح نگفتی سر ساعت هشت پشت در خونه ای،می دونی الان ساعت چنده؟....دوازده!من چهار ساعت دارم از شدت نگرانی دیوونه می شم،حالا شنگول و خندان آمدی می پرسی چی شده؟
نادر بهت زده جلو آمد:من گفتم ساعت هشت می آم؟!بنده غلط کردم با هفت پشت...
بعد نگاهش به ملی جون که نیمه خواب بود افتاد و حرفش را خورد.صدایم از شدت خشم می لرزید:
_بله،بله تو گفتی.صبح که می رفتی ازت پرسیدم کی می آی گفتی هشت،حالا منکر قضیه شدی؟
نادر با دست به پیشانیش زد:آخ!راست می گی!ببخشید عزیزم،ولی فروغ اصرار کرد و به زورکشوندم تو خونه تا با ناصر و بچه ها شام بخورم،جات خالی یه ته چین درت کرده بود که...
بلند شدم و به اتاق رفتم و در را محکم بستم.دیگر طاقت شنیدم ادامه حرف های نار را نداشتم.صدای سرزنش امیز ملی جون را می شنیدم:
_خوب حق داره نادر،بیچاره از ساعت هشت تا حالا منتظرته تا با هم شام بخورید،با چه شوق و ذوقی برات غذا پخته،از نگرانی نیمه جون شده.البته من بهش گفتم تو چه تحفه ای هستی،اما اون که نمی دونه تو چه دلگنده ای.طفلک هزار تا فکر بد و ناجور کرد و لرزید و دم نزد که من نگران نشم.از گرسنگی تا حالا مردیم،تو داشتی ته چین کوفت می کردی؟
با اینکه دلم خنک شده بود هنوز عصبانی بودم.تمام مدتی که من نادر را با سرو رویی خونین در سرد خانه پزشک قانونی و بیمارستان ها تجسم می کردم،اون با خانواده برادرش می گفته و می خندیده و شام میل می کرده!
البته همان شب کلی عذر خواهی کرد و قول داد که دیگر تکرار نشودو سر ساعتی که قول می دهد خانه باشد،اما باز هم تکرار شد و هر بار من تا سر حد مرگ نگران می شدم و عصبی در خانه بالا و پایین می رفتم.حالا باز دیر کرده بود.با اینکه دو سال بود با هم زندگی می کردیم ومی دانست چقدر از دیر آمدن و بدقولی اش متنفرم و رنج می کشم،هنوز نتوانسته بود خودش را درست کند.اما حالا شرایط من فرق می کرد.حامله بودم و طاقت نگرانی و انتظاررا نداشتم.دلنازک شده بودم و با تلنگری به گریه می افتادم و نادر هم الحق و الانصاف خیلی رعایت حالم را می کرد و لی لی به لالایم می گذاشت.برای همین آنقدر نگران شده بودم،با خودم فکر می کردم نادر وضع مرا می داند حتما این بار اتفاقی افتاده که این همه دیر کرده.ملی جون هم نبود با چند نفر از دوستانش به مشهد رفته بود و همین اضطرابم را بیشتر می کرد،از تنهایی نمی ترسیدم ولی فکر اینکه کسی نیست به دادم برسد،می ترساندم.یک سال بودکه در مدرسه ای مشغول به کار شده بودم و از تدریس لذت می بردم.دیدن صورت های کوچک و معصوم که به حرکات من خیره می شدند و هرچه می گفتم برایشان مثل آیه قران بود،مرا تا حد زیادی مسئولیت پذیر و حساس کرده بود،آنقدر در کارم دقیق بودم که سال اول به خاطر قبولی صد در صد شاگردانم از دست مدیر مدرسه تقدیر نامه ای دریافت کردم.شنیدن این که مادر ها برای سال بعد،از این و آن خواهش می کردند بچه شان در کلاس من باشد،غرق غرور و لذتم می کرد.موعد زایمانم در اولین ماه تابستان بود و از اینکه لازم نبود از مرخصی زایمانم استفاده کنم،احساس زرنگی می کردم.البته هیچ برنامه ریزی در کار نبود فقط به قول هما از خوش شانسی من بود،مادرم هم خوشحال بود،با محبت می گفت:«بچه که اول تابستون به دنیا بیاد عالیه،تا آبان که هوا کم کم سردمی شه دیگه حسابی جون گرفته و نباید دست و دلت براش بلرزه.»مادرم همان اول که متوجه حاملگی ام شد و دید که چقدر برای ادامه کار نگرانم و در تردید به سر می برم با آن روحیه بخشندگی همیشگی اش،قول داد کمکم کند.«غصه نخور آذر جون،تا مهر که مدرسه ها باز می شن،بچه سه ماهش می شه،بعداز اون هم خودم نگرش می دارم،تازه ملیحه خانم هم هست،خوبی اش هم اینه که طبقه پایینه،می تونه کمک کنه،تو غصه نخور!»وقتی خیالم راحت شد سعی کردم از موقعیت جدیدم لذت ببرم.مادرم که اشتهای سیری ناپذیر مرامی دید،لبخندی زد:تو هم به خودم رفتی مادر جون،نه ویار داری نه عق و پق!الهی شکر.من هم که سر کیوان حامله بودم فقط دلم می خواست بخورم و بخوابم،شده بودم عینهو بوم غلتون!
هما هم با بدجنسی گفت:حتما همش غذاهای تند و تلخ و شور می خوردید مامان،نه؟
مادرم که متوجه منظور همانشده بود،با خوش خیالی گفت:اتفاقا همه اش چیزهای شیرین می خوردم،همش گرمی...
هما با طعنه میان حرف مادر پرید:پس حتما کیوان رو تو بیمارستان عوض کردند که آنقدر تلخ و تند و زهر مار شده!
و مادر که تازه متوجه منظور هما شده بود،با لبخند بخشایشگری سر تکان داد:
_اشتباه نکن هما،کیوان دل رحمه،مهربونه...فقط قیافه می گیره،حالا بذار ازدواج کنه ببین چطوری برای زن و بچه اش موش می شه...
هما پوزخند زد و اخم کرد:حالا که برای ما مثل شیره!
صدای باز شدن در را ازفکرو خیال بیرون آورد.ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم نزدیک یازده شب بود.بعد به نادر که پوزش خواهانه و صلح طلب سلام کرد،خیره شدم.
_نادر گاهی با خودم فکرمی کنم نکنه زن گرفتی؟
نادر به سویم آمدو صورتم را بوسید:از این فکرا نکن که بهم بر می خوره،یعنی من آنقدر احمق به نظر میام که بخوام دوباره خودم رو تو هچل بندازم؟
بی اعتنا بع طنز کلامش،خشمگین شدم.از جایم بلند شدم:مگه نگفتی ساعت نه خونه ای؟این دو ساعت خواب بودی؟چقدر بی خیال!فکر نمی کنی من با این وضعیتم چی می کشم،چقدر نگران می شم؟ملی جون هم که نیست...تنها تو این خونه موندم،بمیرم کسی نیست به دادم برسه..
همانطور که حرف می زدم بغض هم گلویم را گرفت.دلم برای خودم سوخته بود.نادر جلو آمدو در آغوشم کشید:اگه بگم غلط کردم خوبه؟..بابا این حجتی که چونه اش گرم می شه مگه ول می کنه،باور کن هی حرف و قیچی می کردم،باز شروع می کر.همه اش دنبال یه فرصت بودم که پاشم و قال قضیه رو بکنم،مگه ول می کرد؟ناصر هم قربونش برم بدتر از اون،آخه فروغ اصلا عین خیالش نیست ناصر کی بیا،اصلا نیاد هم ککش نمی گزه...
لب برچیدم:خوش به حال فروغ!...خوش به حال ناصر که زنش موی دماغش نمی شه!
نادر همانطور که لباس هایش را عوض می کرد گفت:خوش به حال خودم که یکی چشم براهمه،اون هم به این خوشگلی و لوندی...
بی حوصله گفتم:زن حامله و خوشگلی و لوندی؟تو دروغ گوی خوبی نیستی نادر و من هم دیگه حوصله این لوس بازی ها رو ندارم.
نادردوباره بوسیدم:خوب این نظر توست،به نظر من تو الان بیشتراز قبل لوندی،در ضمن دارم سعی خودمو می کنم که سر وقتی که بهت قول می دم خونه باشم،آذر اینو درک کن که گاهی تغییر شرایط از دست آدم خارجه!من هم آدمم،نمی تونم بزنم تو دهن حجتی و بگم«خفه شو مرتیکه،زنم خونه منتظره!»...
دستم را گرفت و به نرمی بوسید:آنقدر زندگی را به خودت سخت نگیر عزیز دلم،هرچقدر سخت بگیری سخت ترمی گذره...
بغض آلود گفتم:تو این جا نیستی که بفهمی چی می گم!تو داری با حجتی حرف می زنی و از حال خودت با خبری اما من همه اش فکرمی کنم نکنه تصادف کردی،نکنه تو تاریک،روشن کوچه پس کوچه های نزدیک کارخونه کسی به طمع پول،شکمت رو سفره کرده باشه...
دیگر نتوانستم ادامه دهم و به گریه افتادم.نادر محکم بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:
_تو هم حق داری قشنگم،معذرت می خوام.
بعدا،وقتی هر دو شام خورده و در بستر کنار هم دراز کشیده بودیم،نادر با صدایی که از شدت خواب آلودگی مثل یک زمزمه می ماند،گفت:
_آذر آنقدر خودخوری نکن،آنقدر حساس نباش!سر ساعت پاشم،سر ساعت صبحانه حاظر کنم،سر ساعت برم مدرسه،سر ساعت برگردم،سر ساعت ناهاربخورم...سر ساعت!سر ساعت!آذر یک تیپا بزن توکون هر چی ساعته،اگه دلت نخواست یه روز صبح بری مدرسه،نرو..بگیر تخت بخواب و اصلا هم خودتو سرزنش نکن،تو بااین همه حساسیت و وقت شناسی خودتو پیر می کنی!در ضمن برای آخرین بار بهت می گم من اگه تصادف کنم،بمیرم،به دست یه چاقوکش لات و دزد تیکه تیکه بشم با حرص و جوش خوردن تو زنده نمی شم!اینو هم بدون که خبرای بد خیلی زود بهت می رسه،مطمئن باش اگه به تومی گم ساعت نه بر می گردم و تو راه تصادف کنم،ساعت نه و نیم از بیمارستان یا کلانتری یا چه می دونم...امور نعش کش ها بهت زنگ می زنن و می گن شما نادر خوش نویس می شناسید؟...پس بدویید بیاید بالای سرش،سینی حلوا هم یادتون نره!
از فکر حرف های نادر که به شوخی هم می زد،تنم لرزید.عصبی گفتم:بس کن نادر خدا نکنه.
نادر همانطور خواب آلود در آغوشم کشید:اجازه خدا دست منو تو نیست.اگه قرار باشه بمی رم،می میرم!چه تو حرص بخوری چه حرص نخوری و راحت و ریلکس برای خودت تو خونه بچرخی و اگه ساعت شد نه و نیم،بشینی یه غذای مفصل بخوری و بگی گور پدر نادر،که سر ساعت نیومد!زندگی رو راحت بگیر تا راحت بگذره...چون بالاخره می گذره...
و من احمق چقدر دیر به حقیقت گفته های نادر رسیدم.وقتی که دیگر گذشته بود.

pahlevon
02-07-2012, 01:51 PM
به قول هما،عاقبت چاه کن در چاه افتاد!کیوان عاشق شده بود و هما راه می رفت و مسخره اش می کرد.هما یکی،دو سالی بود که دیپلم گرفته و کنج خانه نشسته بود.دانشگاه قبول نشده بود و خواستگارهای طاق و جفتش را از حرص کیوان رد می کرد.هر وقت مادرم از من می خواست کمی نصیحتش کنم و با او حرف بزنم،بلکه بفهمم دردش چیست،زهر خندی می زد و در جواب سوالهایم می گفت:نه آذی!من نه کسی رو دوست دارم،نه ناز می کنم.من موندم خونه تا پدر کیوان رو در بیارم،می خوام جزر کشش کنم!انتقام تو رو هم ازش می گیرم! و واقعا به حرفش عمل کرده بود.با اینکه دختر پاک و سربزیری بود،جلوی کیوان ماتیک سرخ می زد تا حرصش را دربیاورد،جلوی روی کیوان در تلفن پچ پچ می کرد و ادا در می آورد انگار که با عاشقش صحبت می کند،کیوان به طرف تلفن هجوم می بردو هما با خونسردی تلفن را قطع می کرد.هر بار به خانه مان می آمد با آب و تاب و خنده و خوشحالی تعریف می کرد که چطور متوجه می شود کیوان تعقیبش می کند تا به خیال خودش عاشق خیالی هما را قافلگیرکند و دودمانش را به باد دهد.هما غش غش می خندید:آذی نمی دونی چه بلایی سرش می آورم!از این کوچه می پیچم تو اون کوچه،از صدتا خیابون رد می شم،بعضی جاها می دوم،بعضی جاها سرک می کشم،آنوقت کیوان خودش رو می کشه تو پناه دیوار یا سه کنجی کوچه و درگاه در که مثلا من نبینمش،آنقدر می چرخونمش و می گردونمش که بیچاره می شه.یک ساعت که دور خودش چرخید،می رم از مغازه فکسنی ته یک کوچه باریک و تنگ یک متر روبان می خرم و دوباره همه اون خیابون هایی رو که اومدم برمی گردم و می تونم گرمای عصبانیت و خیط شدن کیوان رو از پشت سرم حس کنم.
می خندیدو نادر هم همراهش می خندید.با اینکه خنده ام می گرفت،سعی می کردم نخندم تا هما پررو نشود ونادر سوءاستفاده نکند.به هر حال کیوان برادر بزرگتر و احترامش بر ما واجب بود.
و حالا برادر متعصب و شکاک ما،عاشق شده بود.البته تا اینجای کار هیچ عیبی که نداشت هیچ،خیلی هم خوشحال کننده بود که کیوان دست از سر ما برمی داشت.تنها قسمت خنده دار قضیه،دختری بود که کیوان عاشقش شده بود.تمام صفاتی که کیوان در یک دختر بد می دانست در فیروزه جمع بود و همین باعث خنده ما و خجالت خودش می شد.اما خوب عشق کور است وهیچ چیز نمی بیند،هرچه می گفتیم،کیوان جور دیگری می دید و از حرفهای ما تعجب می کرد.مادرم که اصلا دلش نمی خواست قدم جلو بگذارد،اما هما بشکن زنان می خندید:
_الهی شکر!الهی شکر که دعاهام مستجاب شد.این همون آکله ای که می تونه کیوان رو آدم کنه،از اونایی که تا شوهره می گه بق،بزنه تو دهنشو چهار تا هم بذاره روش!ای خدا!قربون عدالتت برم!
و مادر خشمگین و غمگین بهش می توپید:بس کن دیگه دختر!آدم برای دشمنش اینجوری حق نمی زنه که تو واسه داداشت می زنی!
تا جایی که کیوان تعریف می کرد فیروزه را در بازار دیده بود.با روسری آبی رنگ که شل و ول روی سرش اداخته بود.روزهای اول انقلاب بود و هنوز زنان و دخران تکلیفشان را نمی دانستند.خلاصه این دختر قد بلند با آن پوشش درخشان و عجیب و غریب،در بازار پرسه می زده و تیک تیک از حجره ها و گاری دستی ها و حمال های پیر بازار عکس می گرفته و در جواب خنده ها و کنجکاوی های بازاریان فضول،لبخند مکش مرگ مایی تحویل می داده.کیوان هم رو را می بیندو از خود بی خود می شودو به قول هما طبق عادت همیشگی اش دنبال دخترک که مستانه می خندیده و از سر تا پایش شنگولی و انرژی می تراویده،راه می افتد تا عاقبت با تاریکی هوا و پرسه زدن در هزار جای مختلف،آدرس خانه شان را پیدامی کند،یکی دو باری هم زاغ سیاه دختره رو چوب می زندو سر صحبت را با او باز می کند و با کلی بدبختی و ناز دخترک را کشیدن اجازه می گیرد که برای عرض ادب خدمت پدرش برسد و حالا می خواست همه ما را دنبالش راه بیندازد،خواستگاری!مادر که فیروزه را از دور دیده بود مخالف سرسخت و جدی این خواستگاری بود.پدرم هنوز از قضیه خبرنداشت چون کیوان خجالت می کشید با پدرم مستقیما در این مورد صحبت کند و در واقع می خواست مادر را جلو بیندازد.که مادر هم سر لج افتاده بود و می گفت:من یه پسر که بیشتر ندارم،اصلا فیروزه خوب،خانم،همه چیز تمام،برای کیوان مناسب نیست.اصلا به خانواده ما نمی خوره،من هم حوصله ناز کشیدن خانم خانما رو ندارم،برای این کارها دیگه پیر شدم!
و کیوان خشمگین،برای این که با داد و فریاد کار را خراب تر نکند،اتاق را ترک می کرد تا حرف های مادر را نشنود.
عاقبت در یک روز بهاری که من و نادر شاممان را خورده و جلوی تلویزین ولو شده بودیم،کیوان آمد.سنگین و خسته از حاملگی که دیگر در ماه های آخرش بودم،از جا برخواستم تا خانه شلوغ و درهم راکمی مرتب کنم که با اشاره نادرمتوقف شدم.
_آذر!چکار می کنی؟ول کن.کیوانه،پادشاه که نیست.بشین بابا!
کیوان وارد شد و برخلاف گذشته سلام گرمی به نادر داد وگونه مرا بوسید.بسته شیرینی روی دستهایش را مثل یک چیز مزاحم روی عسلی کوچکی،جلوی در گذاشت و روی یک مبل نسبتا خالی نشست.از شکم برجسته ام که از زیر پیراهن گشاد هم پیدا بود،خجالت می کشیدم،ولی ناوازش دست نادر بهم جرات می بخشید.از کیوان که سر به زیر و معذب لبه مبل نشسته بود،احوال مادر و آقاجان و هما را پرسیدم.کیوان همانطور سر به زیر با پاسخهای کوتاه جواب می داد.نادر هم که دلخوشی از نادر نداشت،ساکت به تلویزیون خیره مانده و کار را برای کیوان سخت تر کرده بود.عاقبت کیوان تکانی به خودش داد و گفت:
_راستش این موقع شب مزاحم شدم که...
بعد حرفش را خورد و با استیصال به من نگاه کرد.با آنکه می دانستم می خواهد درباره فیروزه صحبت کند واز من بخواهد پادرمیانی کنم و با مادر صحبت کنم،اما ساکت نگاهش کردم.دلم می خواست کمی اذیتش کنم،مگر کیوان کم مرا اذیت کرده بود؟وقتی دید من خیره خیره نگاهش می کنم،گفت:فیروزه دختر بدی نیست،البته ظاهر غلط اندازی داره.....
با طعنه گفتم:برعکس بعضی دخترها که ظاهر ساده ای دارن ولی باید مواظبشون بود تا دست از پا خطا نکنن!
مطمئنم کیوان متوجه معنای حرفم شد و به روی مبارکش نیاورد،چون به قول نادر برایش صرف نداشت،اما پیدا بود می خواهد زودترحرفش را بزندو از زیر نگاه های آزار دهنده من و بی اعتنایی عذاب آور نادر فرار کند.تند تند گفت:
_اگه ممکنه تو با مامان صحبت کن،حرف تو رو بیشتر قبول داره،بهش بگو من زیر بار ازدواج با کسی غیر از فیروزه نمی رم و بهتره قبل از اینکه آبروریزی بشه،خودش با عزت و احترام پاشه و بیاد.....
از شدت حرص بی اختیار دندان قروچه کردم.چقدر کیوان خودخواه و پررو بود،حالا هم که محتاج من بود،فرمان می داد و از موضع قدرت حرف می زد.دست نادر را فشردم:
_با همین لحن تهدیدآمیز به مامان بگم؟
کیوان کلافه جا به جا شد:هرچوری می خوای بگو...فقط بگو تا زودتر تکلیفم مشخص بشه و بدونم کجای دنیا ایستادم.
متنفر از همه ریاست طلبی اش،گفتم:اگه موافقت نکرد...؟
کیوان از جا برخواست:اون وقت خودم تنها می رم،منتها دیگه برنمی گردم.
خداحافظی خشک و خالی کرد و رفت.صدای بسته شدن در حیاط که آمد،نادر ازجا پرید:این برادر تو چقدر قلدره آخه!اون از ازدواج ما که اون الم شنگه رو به پا کرد اینم از حالا که خودش می خواد زن بگیره....بببینم آذر،تو مطمئنی موقع زایمان با سر اومده؟
متعجب نگاهش کردم:یعنی چی؟ چه ربطی داره!
_من مطمئنم با پا دنیا اومده،چون هیچ کارش بدون دردسر و شر درست کردن نیست،انگار با همه دنیا سر جنگ داره،اصلا خواهش کردن رو بلد نیست،فقط دوست داره امرو نهی کنه و هارت و پورت راه بندازه...
بی حال از خستگی گفتم:درهرحال من با مامان صحبت می کنم،به قول تو همه کاهای کیوان با شر و دردسره،بهتره زودتر شرش رو کم کنه.به قول هما،فیروزه تنها کسیه که می تونه آدمش کنه،انگار خدا می خواد انتقام ما رو ازش بگیره...اونم به دست خودش!
نادر جلو آمد و شانه هایم را ماساژ داد:ول کن آذر،حرص نخور،برات مثل سم می مونه.دلم از این می سوزه که تا حالا اَخ و بد بودیم که چرا به امر آقاگردن نذاشتیم و با هم ازدواج کردیم حالا که کارش به خنسی خورده یاد ما افتاده...می خواستم بهش بگم،من همون نادرم که اون همه ریچار بارش می کردی،حالا چطور شد؟
صبح روز بعد،بی حوصله و کسل بودم و خودم می دانستم همه اش به خاطر کیوان و ا ُلدرم بُلدرم های اوست.به مدرسه زنگ زدم و اطلاع دادم که آن روز نمی توانم به مدرسه بروم.به نادر که با نگرانی نگاهم می کرد،لبخند زدم و گفتم که نترس،خیلی هم حالم بد نیست.فقط می خوام بشینم فکر کنم چطوری با مامانم حرف بزنم که نه اون ناراحت بشه نه کیوان سر لج بیفته...
نادر غر غر کرد:تو با این حالت نباید دغدغه و نگرانی داشته باشی...
پاهای ورم کرده ام را روی میز گذاشتم،کمرم درد می کرد و دلم آشوب بود.آهسته گفتم:
_نگران من نباش!
وقتی نادر رفت،به خانه خودمان رفتم تا با مادر صحبت کنم.در همان ابتدا به مادر فهماندم که عقل از سر کیوان پریده،واگر او موافقت نکند به هر حال کیوان بافیروزه ازدواج می کند و اینطوری فقط آبروریزی می شود.آقاجانم که حرفی نداشت معتقد بود که کیوان آنقدر بداخلاق و عنق است که هر دختری قبول کند زنش بشود،حتما دختر فداکارو از خودگذشته ای است.
مادرم با اینکه اولش سفت و سخت چسبیده بود که «نه این دختر وصله ما نیست.»وقتی فهمید که کیوان تهدید کرده بی اجازه عقدش می کنه و دیگر هم برنمی گرده،چشمانش راگرد کرد و طبق معمول گفت:چی بگم والله!
و همان شد.من نتوانستم به مجلس خواستگاری بروم،چون درد زایمان،ناگهانی به سراغم آمد.روز غریبی بود.من و نادر هم آماده بودیم که همراه مادر و آقاجان به خواستگاری برویم که ناگهان کیسه آبم پاره شد و همه چیز را به هم ریخت.هوا تازه به گرمی می رفت و مدرسه ها تعطیل شده بود.هرچه مادر به کیوان اصرار می کرد مراسم بماند برای بعد از زایمان آذر،کیوان دو پا را در یک کفش کرده بود که نه!
نار که هول شده بود و دور خودش می پرخید و من وحشت زده مانده بودم که چه کنم.می دانستم اگر مادر بفهمد دخترش در چه وضعی است مراسم را به هم می زندو کیوان تا آخردنیا با من سر لج میفتد،برای همین به نادر که به دنبال ساک نوزاد که از چند هفته پیش آماده کرده بودم،از این اتاق به آن اتاق می دوید،گفتم:به مامان اینا چیزی نگو،وگرنه مراسم به هم می خوره.
ملی جون که ذاتا خونسرد و آرام بود،از سرو صدای ما بالا آمد و با دانستن وضعیت من با آرامش لباس پوشید و به نادر تشر زد:سوئیچ ماشین و بردار،آنقدر هم دور خودت نچرخ.
وقتی به بیمارستان رسیدم،از شدت درد خیس عرق بودم.ملی جون که می دانست مادرم برای خواستگاری رفته،مثل مادری دلسوز دلداری ام می داد و دستانم را در میان دستان چاق و سفیدش می فشرد.من آن شب تا صبح دردکشیدم.صداها در سرم می پیچید و از بوی داروهای ضدعفونی دلم بهم می خورد،هرچه فریادمی زدم که دکترم را خبر کنند،مامای قد کوتاه و سیه چرده ای که با دمپایی های لاستیکی سفید در بخش لَخ لَخ می کرد،با بدخلقی می غرید:
_چقدر کولی هستی دختر،هنوز وقتش نشده...
و با بی خیالی با پرستارکشیک وراجی می کرد.صدایش آنقدر بلند بود که در سرم می پیچید و از خشم و حرص،دندانهایم را روی هم فشار می ددم.مگر اینجا بیمارستان نبود؟مگر نه اینکه برای آرامش بیماران به همه دستور می دادند سکوت را رعایت کنند؟
مامای چاق و کوتوله داشت با آن صدای خش دارش برای پرستار چاخان می کرد و در مورد عاشق سینه چاکش لاف می زد.
_وقتی منو دید،مثل لبو سرخ شد.منم انگار نه انگار که می بینمش خواستم از جلوش رد بشم که جلوم وایستاد...حالا تو مجسم کن چه حالی دارم!همه اش می ترسیدم یکی سر برسه و منو ببینه،با اون هیکل مثل جوجه می لرزید.با تته پته گفت آدرس خونمون رو می خواد!منم با اینکه دلم داشت می اومد تو حلقم،خودمو سفت گرفتم و گفتم :واسه چی می خوای دکتر؟بیچاره گوشاش مثل گل آتیش سرخ شده بود،با خجالت و بدبختی گفت واسه امر خیر!منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم دکتر امیری،من فعلا قصد ازدواج ندارم!
همچین تو پوز شد که نگو،اصلا انتظار نداشت که...
دیگر طاقت شنیدن مزخرف هایش را نداشتم.تعجب می کردم چطور پرستار که به نظرم عاقله زنی جاافتاده می رسید،متجوه دروغ های شاخدار این دختره یک وجبی نمی شد؟یا شاید هم م شد و برای خنده گوش می داد،و بعدا با آب و تاب برای بقیه همکارانش تعریف می کرد و همه یه دل سیر به دخترک نیمه چل و خل می خندیدند.به هر حال من که دیگر حاظر نبودم چرندیاتش را گوش بدهم.از ته دل جیغ کشیدم:
_دروغگو!
صدای خش دار و زمخت لحظه ای ساکت شد و بعد بلند شد:
_امشب از اون شب هاست!دختره کولی!چه جیغ و دادی راه انداخته انگار نوبرش رو آورده،اینا وقت دردکشیدن به شوهراشون دری وری می گن!یکی نیست بهشون بگه جیک جیک مستونتون بود فکر زمستونتون نبود؟
و با بی میلی و غرولند،لخ لخ کنان بالای سرم آمد.سپیده صبح بود که دکتر بالای سرم آمدو مرا به اتاق زایمان بردند.از درد پر بودم و بی اختیارفریادمی کشیدم.گوشه لبهایم می سوخت و تشنه بودم.صدای ملایم دکتر را می نیدم:نترس!نفس عمیق بکش...آفرین دختر خوب...یکی دیگه...
صدای جیغ گریه نوزاد که در اتاق پیچید،دکتر قهقه ای زد:وای!وای!مثل مادرش کولی است.
و نوزاد لخت و خیس و چسبناک را بالا گرفت و گفت:بفرما!اینم کاکل زری...
از میان پلک های پف کرده از بی خوابیم به مجود قرمز و پشمالویی که دردست دکتر پیچ و تاب می خورد نگاه کردم و غرق احساسی عجیب شدم.مخلوطی از غرور و عشق!
بعداز ظهر مادرو آقاجان به دیدنم آمدند.با محبت صورتم را بوسیدند مادر با بغض گفت:
_نمی دونی چقدر نگرانت شدم.تو خونه مردم همه اش چشم به در داشتم کی تو آقا نادر از در می رسین،اصلا نفهمیدم چه گفتم و چه کردم.بعدش که نادر جون زنگ زد و گفت تو رو آوردن بیمارستانآنقدر کیوان را دعوا کردم که نگو...
صدای نرم ملی جون از جایی بلند شد:نه خانم،چرا دعواش کردین؟زایمان خبر نمی کند.حالا هم که ماشالله هردو سالم و سر حالند.
به نادر که از کنارم تکان نمی خورد،نگاهی کردم و گفت:بچه کجاست؟
صورت نادر از خوشحالی می درخشید،با هیجان گفت:الان میارنش بهش شیر بدی.
نادر و فروغ هم از راه رسیدند و اتاقم پر از خنده و گل و شیرینی شد.وقتی مرخص شدم،در صبحی طلایی که خورشید خودش را در اتاقم انداخته بود،بچه ام را برداشتم و در سکوت امن خانه،برهنه اش کردم.می خواستم مطمئن شوم سالم است.پسرم هنوز اسمی نداشت و تازه سه روز بود که پا به دنیای ما گذاشته بود.صورتش کشیده بوذد مثل نادر،اما دیگر اجزای صورتش چنان ریز و ظریف بود که نمی توانستم بفهمم به کی شبیه است.با مهر در آغوشش کشیدم و با تعجب در یافتم آن موجود کوچک و نحیف چه نیروی بزرگی دارد.نیرویی چنان قدرتمند که مرا به گریه انداخت و تمام احساسات و عواطفم را بیدار کرد.حس مالکیت،حس عشق بدون قید و شرط،حس ترحم،حس..
وای!که چقدر دوستش داشتم و دست و دلم برایش می لرزید.با چنان وسواسی دست و پای کوچکش را بررسی می کردم که انگار گنجینه ای در دستانم جای گرفته است.آخر هفته در جشن مفصل و پرو پیمانی،پدرم در گوش پسرم اذان گفت و من و اسمی را که از مدتها پیش انتخاب کرده بودم، به همه اعلام کردم:آرسام!
همه دست زدند و کادوهایی که برای پسرم آورده بودند کنارش،روی تختخواب خوشگل و کوچک آبی و صورتی گذاشتند.هر کس بچه را بغل می کرد،قلبم تند تند می زد.مبادا از دستشان بیفتد!مبادا اذیت شود،مبادا مریض شود....
تا بچه را سر جایش می گذاشتند،نفس حبس شده ام را بیرون می دادم،همه خوشحال بودند.ملی جون عاشق آرسام بود و از کنارمان تکان نمی خورد و خدا می داند چقدر کمک حالم بود.هما هم از خوشحالی می رقصید،مادر و پدر هم از ورود اولین نوه شان شاد بودند و چشمانشان از غرور می درخشید.حتی کیوان هم خوشحال بود و برای اولین بار سگرمه هایش زا باز کرده بودو هدیه گرانقیمتی هم برای پسرم آورده بود.«الله»سنگینی همراه با زنجیر بلندی که بعدها پسرم همیشه بر گردنش داشت.البته کیوان به خاطر خودش خوشحال بود.مادرم برایم تعریف کرده بود که فیروزه با کلی شرط و شروط،منت گذاشته و قبول کرده که جواب کیوان را بدهد.
اینطور که هما می گفت فیروزه در دانشگاه تهران،طراحی داخلی و دکوراسیون می خواند و خیلی دلش می خواست شوهر پولدار،خوش قیافه و تحصیل کرده ای تور بزند.کیوان با سماجت و پا فشاری وارد زندگیش شده بود،البته کیوان دو شرط اول را داشت ولی تحصیلات عالیه نداشت و همین شده بود بهانه فیروزه،البته مادرم از خدا می خواست که فیروزه جواب منفی بدهد.من می دانستم که کیوان لجوج تر و یک دنده تر از آنی است که از میدان به در شود.هر وقت صحبش می شد،نادر که عاشقانه آرسام را در آغوش می گرفت می خندید:
_گور پدردختره..!شازده رو نگاه کن.
بچه را در هوا تاب می داد و وقتی آرسام دهانش را از ترس باز می کرد،می گفت:
_ببین می خنده!الهی فدات بشم آقا پسر!
نیمه جان بچه را از میان دستانش بیرون می کشیدم و با صدایی لرزان داد می زدم:
_نادر نکن!می افته....داره می ترسه،نکن!
آنقدر حساس بودم که گاهی خودم هم وحشت می کردم.همه کارهای آرسام را سر ساعت و دقیق انجام می دادم.در آغوشم محکم می گرفتمش و نفس عمیقی می کشیدم.بوی پودر مخلوطی از بوی بچه و پوست و موی چرب می داد.بویی که حاظر بودم به خاطرش از زندگی ام بگذرم.آنقدر این کار را می کردم که صدای ملی جون در می آمد:
_پس چرا آنقدر بوش می کنی؟آنقدر نفست رو جلوی دهنش ول نکن،مریض می شه.بچه نازکه،طاقت نداره.
و من ترسان از اینکه کودکم بیمار شود،بچه را در تخت کوچک و سفید رنگش می خواباندم و ساعتها به صورت کوچک و زیبایش که در خواب مثل فرشته ها نورانی می شد،زل می زدم.

pahlevon
02-07-2012, 01:52 PM
اولین بار فیروزه را در مراسم بله برورانش دیدم،آرسام یک ماهه بود که فیروزه به کیوان سمج و یک دنده جواب مثبت داد.مادرم اخم کرد و هما بشکن زد و نادر طبق معمول واکنشی نشان نداد.کارخانه مواد غذایی که با ناصر راه انداخته بود،رونق گرفته و سرش حسابی شلوغ شده بود.گاهی وقتی از خستگی روی مبل از حال می رفت،می نشستم و با دقت نگاهش می کردم.چقدر این مرد ملایم و خونسرد را دوست داشتم.صورتش چاق تر از روزی شده بود که به خواستگاریم آمده بود،سیبیل هایش پرپشت تر و نگاهش پخته تر شده بود.تا به خانه می رسید کمکم می کرد تا میز شام را بچینم و یکی،دو ساعتی با آرسام کوچک که روی پتوی نرم و رنگارنگش وول می خورد بازی می کرد.البته صبح ها هم ملی جون بالا می آمدو مدتی آرسام را نگه می داشت تا من کارهایم را انجام دهم،گاهی هم مادر و هما به کمکم می آمدند.و بچه داری خیلی برایم سخت نبود مخصوصا اینکه آرسام بچه آرام و خوبی بود و بجز مواقعی که گرسنه و خیس بود،گریه و نحسی نمی کرد. خوابش هم خوب و زیاد بود گاهی آنقدر زیاد می خوابید که دلم برایش شور می زد و بیدارش می کردم.روی انجام کارهایش حساسیت عجیبی داشتم و دایم نگران بودم مبادا کر باشد،مبادا کور باشد،مادرم به حرفهایم می خندید و می گفت: _این حرف ها چیه مادر!وسواسی می شی ها!این بچه سالم و سر حاله،الان زوده که بخواد عکس العمل نشون بده،ولی معلومه می شنوه،بفرما!
بعد جلوی صورت آرسام محکم دست می زد و بچه را که از صدا می پرید،نشانم می داد:
_دیدی؟اگر کر بود یک متر نمی پرید هوا!
معترض می نالیدم:مامان!اگر کر نبود هم حالا کر شد.این چه کاریه؟
با این حال باز هم در مواقع تنهایی فکر های بد به سرم می زد،نکند وقتی آرسام را بغل گرفته ام،روی پله ها سر بخورم و بچه روی زمین بیفتد؟مبادا وقتی در خوابم غلت بزند و خفه شود؟نکند نتواند راه برود؟...آنقدر غرق این فکرها می شدم که نیمی از روز را بغض کرده و نیمی دیگر را در حال دعا به درگاه خدا بودم.
برای بله بروران کیوان،آرسام کوچک را به ملی جون سپردم.البته ته دلم راضی نبودم ولی نادر اصرار داشت که بچه را اذیت نکنیم.چون آنجا پر از سر و صدا و صورت های غریبه خواهد بود و آرسام حتما غریبی می کند و نحس می شود.آرسام را سیر کردم و لباس پوشیدم و آرایش کردم.نادر با
آرامش جلوی آیینه دستشویی ریش هایش را می تراشید.آنقدر فس فس می کرد که حرصم را در می آورد.
_نادر بجنب!دیر شد.....
همانطور که لپ هایش را باد کرده بود،گفت:نترس دیر نمی شه،داماد یکی دیگه است.
آنقدر غر زدم و حرص خوردم تا عاقبت حاضر شد و راه افتاد.موهایم را پیچیده و روی شانه هایم رها کرده بودم،کت و دامن خوش دوخت و سبز رنگی که تازه دوخته بودم،به تن داشتم و به نظر خودم قیافه ام خوب و قابل قبول بود.در طول راه،نادر با سرخوشی همراه خواننده نوار آواز می خواند و اعصاب کشیده مرا،می لرزاند.عاقبت گفتم:
_نادر بس کن!
به طرفم برگشت و خندان گفت:تو چرا آنقدر عصبی هستی؟عروس یکی دیگه اس و داماد هم من نیستم،چرا آنقدر نگرانی؟
_می ترسم یک شرط و شروط سنگینی بذارن که مامان ناراحت بشه،یک چیزی بگه،کیوان رو هم که می شناسی.یکهو داغ می کنه و چشماش رو می بنده و دهنش رو باز می کنه.می ترسم آبروریزی بشه.
نادر شانه بالا انداخت:خوب بشه.آبروی تو که نمی ره.بعدش هم چشم کیوان کور،دندش نرم هرچی گفتن باید بگه چشم!مگه دو پا واینستاد تا دختره بگه«بله»؟حالا باید به هر سازشون برقصه،دنبالش که نفرستاده بودند.
حق به جانب و بی اختیار گفتم:کیوان هم همچین کم نداره،پولدار و خوش قیافه است.فعلا هم که خر شده و به هر سازشون می رقصه.
نادر یک ابرویش را بالا برد.حرکتی که هزار معنا داشت و پررنگ ترین مفهومش این بود:«هر کی که کیوان رو نشناسه تو که می شناسی،تو دیگه چرا؟»
خجل گفتم:خوب حالا برا ما خوش اخلاق نیست،ولی واسه زنش گردنش از مو هم نازکتر می شه.
دوباره نادر ابرو بالا انداخت.فوری گفتم:خیلی خوب،خیلی خوب،به قول تو گور پدر هر دو!
نادر قهقه زد:آفرین!حالا شدی دختر خوب و عاقل!آنقدر هم حرص نخور،تو مراسم هم فقط سعی کن میوه و شیرینی بلمبونی و هیچی نگی.خوب؟
خندیدم:چشم!
خانه پدر فیروزه،جای خوب و اعیان نشینی بود.خانه بزرگ و یک طبقه بود با مصفا و پر دار و درخت.مادرو آقا جان وکیوان جلوی در منتظر ما بودند،کیوان با دیدن ما اخم هایش را باز کرد و زیر لب گفت:چه عجب!
اما نادر محلش نگذاشت و مفصل با آقاجون و مادرم احوالپرسی کرد و سراغ همارا گرفت.مادرخندید:
_دختر مجردخوبیت نداره بیاد بله برون!
خانواده عمو و دایی بزرگم هم چند دقیقه بعد رسیدند و همگی وارد خانه بزرگ شدیم.آقای مشیری،پدرفیروزه که مرد قد بلند و هیکل داری بود با موهای سفید و جذبه فوق العاده به استقبالمان آمد.البته با مادر و آقاجون قبلا برخورد داشت و باخوشرویی با نادر و عمو و دایی ام احوالپرسی کرد.خانه از ازدحام بزرگ تر های فامیل غلغله بود و همه انگار قرار به لشگر کشی باشد،آماده و سنگین و جدی روی مبلهای استیل بزرگ و ترسناک نشسته هنگام معرفی به هم با لبخندهایی که دندانهایشان را نشان ندهد،سر تکان می دادن و اظهار خوشوقتی می کردند.پس از مدتی که همه ساکت نشستند و به هم زیر پشمی نگاه کردند و برای هزارمین بار پرسیدند.
_خوب حال شما؟قربون شما...
فیروزه وارد شد.با دقت یک بازرس به سرتا پایش خیره شدم.موهای مشکی مجعد و بلند داشت که آزاد روی شانه هایش رها کرده بود.صورت گردی با گونه های برجسته وچشم های خمار سبز و براق که نگاه یخ و بی تفاوتی داشت.قد بلند و اندام موزونی داشت و لباس یقه باز و بدون آستینی پوشیده بود که آقاجان بادیدنش سر به زیر انداخت و کیوان شروع به جویدن سیبیلهایش کرد.وقتی مقبل من رسید،لبخند زد و با صدایی نرم و شل و ول گفت:
_پس آذر خانوم شما هستید؟.قدم نو رسیده مبارک،حالتون خوبه؟
دست باریک و بلندش را فشردم و در جوابش لبخند زدم:خیلی ممنون.
همان لحظه به این فکر افتادم که چه چشمهای سردی دارد.لباسش با آن یقه بازو آستین حلقه معلوم بود که گران قیمت و مد روز است.نادر با همان خوشروی ذاتی با فیروزه خوش و بش کرد.پس از مدتی بزرگ های فامیل شروع به صحبت و تعارف کردند.جالب بود که با اینکه به هم تعارف می کردند،سعی داشتند که ذره ای عقب نشینی نکنند و وقتی رقم بالای مهریه و شیر بها اعلام شد،مادر چشمانش را گرد کرد و بی اختیار گفت:کیوان....................!؟
در همین صدا زدن دنیایی حرف نهفته بود.انگار گفته باشد:«کیوان این دیوونگی است.من یکی که دیگه نیستم،تو نگفته بودی آنقدر دندون گرد هستن!»
فیروزه با جسارت و لبخندی پر معنا گفت :میل خودتونه...
انگار گفته باشد:«همینه که هست،اگه نمی خوایید راه بازه و جاده دراز ما هم اصراری نداریم!»
کیوان روی مبل جا به جا شد وآهسته گفت:البته!
مفهوم این یک کلمه هم این بود:«خودم می دونم که رقم خیلی درشته و دور از عقل است،ولی چه کنم؟بیشترش را هم قبول می کنم،به هیچ عنوان دست خالی نمی رم!»
و تا آخر مجلس حرفها همین طوری در لفافه زده شد و فیروزه از همان اول به همه فهماند که با قبول پیشنهاد کیوان لطف بزرگی کرده و به هیچ عنوان چشم غره های مادرم و آه و استغفرالله های پدرم او را نترساند و تحت تاثیر مظلومیت من و خونسردی نادر هم قرار گرفته است.با اینکه از قبل آماده بودم با چنان دختری روبرو شوم ولی دیگر انتظارنداشتم آنقدرسرتق و دردو باشد.در نهایت نارضایتی پدر و مادرم و دودلی پدر و مادر فیروزه،قرار عقد و عروسی برای آخر تابستان گذاشته شد و مجلس به پایان رسید.در طول مدتی که همه با هم حرف می زدند،مدام حواس من متوجه آرسام بود واگر بی ادبی محسوب نمی شد همان اول کار برمی گشتم تا پسرم را در آغوش بکشم.سینه هایم دردگرفته بودو رگ کرده بودهر آن منتظر بودم لک بزرگ و خیس،کت سبز رنگم راخال خالی کند که خدار ا شکر تا آخرمجلس این اتاق نیفتاد.
به سرعت با همه خداحافظی کردم و در جواب مادر که ما را برای شام دعوت می کرد،گفتم:
_نه،آرسام پیش ملی جونه دلم شور می زنه.
وبازوی نادررا کشیدم.وقتی جلوی خانه رسیدیم،هنوز ایست کامل نکرده،پیاده شدم و به طرف خانه ملی جون هجوم بردم.در بین راه دایم آرسام کوچکم را مجسم می کردم که گسنه وکثیف از گریه درحا غش است و ملی جون خونسرد،تلویزیون نگاه می کند.از شدت اضطراب ذاشتم خفه می شدم و از حرف های نادر که درباره فیروزه و خانوده اش اظهارنظرمی کرد،سردرنمی آوردم.ولی وقتی بالای سر آرسام که آرام و آسوده خوابیده بود،رسیدم تازه فهمیدم که چقدر حرص و جوش بی خود خورده ام.ملی جون هرچقدر خونسرد بود درمورد بچه ها به خصوص نوه اش حساسیت خاصی داشت و مثل گل مراقبش بود.آهسته برایم گفت که آرسام را عوض کرده و چون می دانسته من به زودی برمی گردم به جای شیر خشک،قند داغ به او داده تا من برسم و شیر خودم را به او بدهم.مادرانه نگاهی به لباس لک دارم کرد و خندید:
_می دونستم سینه هات رگ کرده،این جور مواقع هیچی بهتر از یک دهان کوچولو و گرسنه نیست!
صبح روز بعد به محض اینکه نادر رفت مادر از راه رسید.پشت میز جمع نشده صبحانه نشت و تا نزدیک ظهر یک بند حرف زد.حتی به اینکه من در وسط حرف هایش کارهایم را انجام می دادم،توجهی نداشت،فقط می خواست حرف بزند.از دست کیوان که اورا جلوی فیروزه و فک و فامیل تازه به دوران رسیده اش سکه یه پول کرده بود،گله داشت.می دانستم که احتیاجی به همراهی یا دلداری ندارد فقط می خواست خودش را خالی کند،که کرد،بعد هم آرسام راکه با ذوق و شوق به دنبال نور خورشید دست و پا تکان می داد بوسید و رفت.
این فصل از زندگی من،خلاصه شده بود در ازدواج!ازدواج کیوان و فیروزه، آخر تابستان در باغ بزرگی در کرج برگزار شد و چنان خرجی روی دست کیوان،گذاشت که به قول هما تازه داشت می فهمید«غلط کردن»چند بخش است.فیروزه در لباس دکلته مروارید دوزی با موهای درخشان مشکی که بالای سرش جمع کرده بود و آرایش مفصل،رویایی و غیر واقعی به نظر می رسید.آن شب با تمام مردان فامیلش رقصید و به کیوان که از شدت حرص داشت می ترکید،توجه نکرد.آن شب به دو نفر بیشتر ازهمه خوش گذشت:هما و فیروزه!تا فرصتی پیدا می کرد می آند کنار من و نادرمی نشست و می گفت:یادته چه به روز ما می آورد؟یادته چقدر سر اون پیراهن آبی تو اذیت کرد که آستینش کوتاه و دامنش بالای قوزک پاست؟حالا نگاه کن!عروسش لخت و پتی تو بغل همه مرداهست!هه!کی می گه تو این دنیا خدا تقاص نمی گیره؟گشت چی پیدا کرد!اصلا پدرش از اینکه یه خری پیدا شده دخترشو گرفته،عرش رو سیر می کنه.
نادر زیر لب گفت:گناه مردمو نشور!
و هما ساکت شد.نگاه عجیبی به نادر که با خیال راحت خیار پوست می کند؛انداخت و گفت:مگه تومی دونی؟
نادر همانطور که با دقت به خیار پوست کنده نمک می زد،گفت:نه،ولی تو هم نمی دونی.
به مادر و آقاجانم معلوم بود که بد می گذرد.فیروزه را نگاه می کردند و باتاسف سر تکان می دادند.خنده های بلند و از ته گلویش،راه رفتن پر عشوه اش،نگاه سرد و بی تفاوتش همه و همه را می دیدند و دم نمی زدند.کیوان هم پیدا بود که ناراحت است.از اخم های درهم و چشم های خون گرفته اش،لرزش چانه ولب هایش می فهمیدم از شدت غضب در حال انفجار است ولی خودش خواسته بود و برای همین جرات نمی کرد اعتراض کند.فامیل فیروزه هم همه مثل خودش بودند.آزاد و راحت!لباس های باززنان و نگاه راحت مردان،می خوردندو می رقصیدند و خوش بودند.در عوض فامیل ما با چشم های گشاد شده و دهان باز،هر حرکت کوچک را دنبال می کردند تا بعدا مفصل بتوانند حرف درآوردندو دهن به دهن تعرف کنند.در همان مجلس عروسی،یکی از فک و فامیل های دور فیروزه،از هما خوش آمدو برای پسرش که هما را در همان جشن دیده و پسندیده بود از او خواستگاری کرد.هما چند باری ناز کرد و جواب رد داد.ولی خسرو که پسر پشتکار داری بود آنقدر رفت و آمد تا هما را از رو برد.خسرو یک برادرو خواهر بزرگتر از خودش داشت که هردوازدواج کرده بودندو فقط خسرو ته تغاری مانده بود.قد بلند و هیکل لاغری داشت،اما به قول هما چشم هایش سگ داشت.چشمهای درشت و مشکی که در حصار مژه های بلند و مجعد بزرگتر هم به نظر می رسید،چنان معصومانه م ملتمسانه به مخاطب خیره می شد که هر کسی را به زانو درمی آورد و هما هم از این قاعده مستثنی نبود.کیوان هم که دیگر خرش از پل گذشته بود برایش اصلا مهم نبود هما زن چه کسی بشود،خسرو یا اصغر قاتل؟
به هر حال هما که چند جلسه به زور من و مادر همراه خسرو بیرون رفته بود،با بی حوصلگی اعلام کردکه زن خسرو می شود چون کار بهتری سراغ ندارد و حالا که کیوان هم ازدواج کرده،کسی نیست که بخواهد اذیتش کندو حرصش را درآورد.بنابراین خانه ماندن هم برایش لطفی نداشت وبه سرعت سر سفره عقد نشست و زن خسرو موحد شد.البته آقای دکتر موحد!چون خسرو دندان پزشک بود و تازه درسش تمام شده بود و چون پدر پولداری هم داشت،فقط مانده بود ازدواج کند و زندگی شیک و لوکسش را تکمیل کند؛از همان اول حسابی با نادر جور شد،نادر هم که معمولا کمتر در مورد کسی اظهار نظر می کرد،بعد ازاینکه بری اولین بار خسرو رادید،متفکرانه به هما گفت:
_هما این پسره رو از دست نده،پسر بی نظیریه!
و بعدها به همه از جمله خود هما ثابت شد که نادر درست پیش بینی کرده بود و خسرو بی نظیر است.هما برعکس فیروزه در جشن ساده و کوچکی به عقد ازدواج خسرو که از همان اول معلوم بود واله و شیوای هما شده است،درآمد.
مصیبت ومشکل من ازاول مهر با بازگشایی مدارس آغاز شد.آرسام سه ماهه بود و روز به روز شیرین تر و خواستنی تر می شد،آنقدر دوستش داشتم که نمی توانستم چند ساعت دوری اش راتحمل کنم.دلم برایش شورمی زد و افکار مزاحم دست از سرم برنمی داشت.ازوقتی به دنیا آمده بود به خودم قول داده بودم که حسابی به پسرم برسم و از همان کودکی به تربیت و تغذیه اش به طور موازی رسیدگی کنم،از این می ترسیدم که پسرم به ملی جون عادت کند و لوس شود.هر چقدر هم می گفتم،مادرم و ملی جون کار خودشان رامی کردند و آرسام را لوس می کردند.هر چه از آنها می خواستم وقتی ساکت است بغلش نکنند،بغلی می شود گوش نمی کردند.گاهی می دیدم که سر سفره،ملی جون انگشتش را در ظرف خورشت میکند ودر دهان آرسام می گذارد،معترضانه می گفتم:اِ،ملی جون!دکتر گفته تا شش ماهگی چیزی نباید بخوره...مریض می شه ها!
او هم با خونسردی دوباره انگشت خورشتی اش را در دهان باز آرسام می گذاشت:
_نترس مادر جون با یه انگشت غذا مریض نمی شه.اینطوری به همه مزه ها عادت می کنه!
به نادر هم می گفت:بی حوصله ی گفت:
_آذر ترو خدا ول کن!از وقتی این فسقلی به دنیا آمده ما شب و روز نداریم.وای عطسه کرد!وای سرفه کرد،آخ شکمش شل کار می کنه،وای زرد کار می کنه،حالا سبزه،نکنه کره،نکنه کوره،ول کن بابا آذر!انگار این اولین بچه روی زمینه!اینم بزرگ می شه،مثل خود من و تو!
تا حدودی حق با نادر بود.آرسام دنیای من بود.همه حرکاتش برای من حکم معجزه را داشت.و البته خودم هم از این که کمتر به نادر توجه می کنم ناراحت بودم ولی دست خودم نبود.شبها آنقدر خسته بودم که بی توجه به نادر که مشتاق محبت و هم آغوشی بامن بود پشتم را به اومی کردم و می خوابیدم.
اما با بازگشایی مدارس باید آرسام را به ملی جون یا مادرم می سپردم و سر کار می رفتم.کارم را هم به اندازه ای دوست داشتم که نمی توانستم از آن صرف نظر کنم.سر کلاس،نصف حواسم پیش آرسام بود.«آیا شیر خورده؟ملی جون یادش نرفته عوضش کند؟نکند یادش برود و پای بچه بسوزد؟نکند حواسش نباشد و بچه ام غلط بزند و خفه شود؟»تا زنگ بخورد و به خانه برسم،جانم به لبم می رسید.البته ملی جون که حساسیت مرا درک می کرد،خوب به بچه می رسید و کم کم خیالم راحت شد و باز جذب محیط جادویی مدرسه شدم.چهره های خندان و با نشاط با لبخند های بزرگ و پهن که جای خالی دندان های افتاده شان را معلوم می کرد.انگشت های کوچکی که در هوا بلند می شد و بوی گچ و بچه ها!جادویی قوی که همیشه مرادر خودش می کشید و جذب می کرد.
آرسام یک ساله بود که پسر فیروزه وکیوان به دنیا آمد.البته فیروزه در دوران حاملگی نه تنها خوشحال نبود بلکه در اغلب اوقات درحال گریستن و غرولند به زمین و زمان بود.کیوان اما خوشحال بود،از تمام حرکاتش می شد حدس زدکه چقدر از اینکه دارد پدر می شود،شاکر و شاد است.شبی که همه در خانه ما دعوت بودند،با آب و تاب برای خسرو تعریف می کرد که چه تصمیماتی برای فرزندش گرفته است.معلم موسیقی،زبان،نقاشی...فیروزه در لباس حاملگی گشاد و سفید رنگش مثل فرشته غضب اخم کرده بود و حرف نمی زد.هما باکمی بدجنی می خندید و درگوش من زمزمه می کرد:
_دلم خنک شد.حالا مجبوره بشینه بچه داری کنه و آنقدر با هنروطراحی و دکوراسون پز نده!
کیوان که انگار زمزمه هما را شنیده بود،با شادی گفت:
_فیروزه ه می شه یک مادرتمام عیار نه؟
بعد به فیروزه که با اخم های در هم کشیده روی مبل لمیده و مواظب بود آرسام صورت چسبناکش را به لباس سفید و شیکش نمالد،نگاه کرد.
برخلاف انتظارما،فیروز با خشم جواب کیوان را داد:
_خواب دیدی خیر باشه کیوان جان!من شده بچه مو سرراه بذارم درسمو ادامه می دم. از اول هم بهت گفته بودم.
کیوان که حسابی جاخوره بود و انتظارنداشت فیروزه جلوی همه،آنطوررک و پوست کنده جوابش را بدهد،اخم کرد و خواست به ما بفهماند که اشتباه دیده ایم و او رئیس مطلق خانه اش است.به فیروزه توپید:
_جدا؟اشتباه فهمیدی خانم!من اگه راضی نباشم تو حق نداری پاتو ازدر خونه بیرون بذاری....فهمیدی؟
فیروزه هم خونسرد دامنش را از میان مشتهای کوچک آرسام که به هر چیزی چنگ می زد تا بتواند بایستد،بیرون کشید وگفت:بیخود هارت و پورت نکن!من هروقت دلم بخواد هر جا دلم بخواد می رم،اصراری هم ندارم که تو خوشت بیاد!
و کیوان ترجیح داد که ساکت بماند تا به قول هما،دیگر همه مطمئن نشوند که زن ذلیل است.با اینکه مادرم با چشمهای باریک شده به فیروزه زل زده بود،من ته دلم تحسینش می کردم.تا کی زنان می خواستند برده وار مطیع شوهرانشان باشند؟آن هم وقتی که قبلا از ازدواج شرط کرده باشند ومرد بخواهد زیر قولش بزند.هماهم از اینکه کسی پیدا شده بود کیوان زورگو و قلدور را سر جایش بنشاند،از ته دل راضی وخوشحال بود.البته نادر هم همین طور،منتها به روی خودش نمی آورد.همان شب به فیروزه که آشکارا غصه دار بود ،گفتم:شما تازه ازدواج کرده بودید،چرا به این زودی بچه دار شدید؟
غصه دار،بشقاب جلوش را چرخاندوگفت:خودم هم نمی خواستم ولی...
فهمیدم که اتفاقی است که افتاده و کاریش هم نمی شد کرد،چون مادر فیروزه برعکس خودش زنی معتقد و مومن بود و دخترش را تهدید کرده بوداگر بلایی سر بچه بیاورد،دیگر به رویش نگاه نمی کند.در ضمن قول پشتیبانی هم داده بود که تا درسش تمام شود بچه را نگه خواهد داشت.برای اینکه از آن حال درش آورم،گفتم:غصه نخور،آرسام هم پیش مادربزرگش می مونه و من می رم سر کار...
فیروزه مثل عروسی زیبا،لب برچید:آخه آذر جون کلی نقشه داشتم،می خواستم با کیوان دوردنیا بگردیم،مسافرت بریم،دلم می خواست وقتی فارغ التحصیل می شم یک مدتی بدون دغدغه کار کنم.
بعدا هما دستهایش را در هوا تاب می داد و ادای فیروزه را در می آورد.
_می خواستم یک«دیزاینر»خلاق بشم،بدون زاق و زوق و فکر و خیال!آنقدر بدم می یادوقتی دارم طرح می دم و فکر می کنم،حواسم به پوشک و شیر بچه باشه.بعد قهقه می زد ومی گفت:حالا مجبوره بااون دست های هنرمندو دیزاینرش،کون بچه بشوره..!
زندگی آن روزها،جادویی بود که می گذشت و من حساس و دقیق شاهد گذشتنش بودم.دفتر بزرگی داشتم که هرکار جدید آرسام را باتاریخ دقیق و ساعت در آن یادداشت می کردم.اول دفتر کارت بیمارستان و دسبند پلاستیکی مشخصات آرسام را چسبانده بودم.در صفحات بعد،اولین ناخن های که از دستان ظریف آرسام چیده بودم،و موهایی که برایش کوتاه کرده بودم،چسبیده بود.در صفحات بعدی تاریخ زده و جمله های کوتاهی نوشته بودم.«امروز آرسام خندید.»«امروز آرسام غلط زد.»«برای اولین بارروی چهار دستو پا قرار گرفت و خودش راکمی تکان داد.»«سینه خیز حرکت کرد.»«اولین دندان را درآورد...»
با هر کس حرف می زدم،بی اختیار نصف بیشترجمله هایم در مورد آرسام و حرکات جدید و وضع جسمانی اش بود.بعدها می فهمیدم که چقدر خسته کننده شده بودم وچقدر مخاطبینم لطف داشتند که به رویم نمی آوردند،به خصوص دوست دوران دانشگاهم،فریبا که با اشتیاق به تمام وراجی هایم در مور آرسام گوش می کرد و لبخند می زد.
اولین باری که آرسام مریض شدو تب کرد از شدت نگرانی به حال مرگ افتادم.سریع پیش دکترمخصوصش رفتم و آن روز رامرخصی گرفتم تا باخیال راحت کنارش باشم،نمی توانستم با آن تب شدیدآرسام،سر کار بروم.مو به مو دستورات دکتر را انجام دادم و شب پیش آرسام خوابیدم و به غر غرهای نادر توجهی نکردم.دست کوچکش را در میان دستانم گرفته بودم که اگر خوابم برد و آرسام تبش بالا رفت متوجه شوم،اما اصلاخواب به چشمم نمی آمد.اشکهای سوزان چشم هایم را پر کرده بود و باترس فکر می کردم اگرخدایی نکرده، بلایی سر بچه ام بیاید،چه خاکی برسرم کنم؟با ناامیدی به این نتیجه رسیدم که بدون فرزندم،زندگی برایم مفهومی ندارد.از شدت ترس و غصه می لرزیدم و بی اختیار دعا می خواندم.اواسط شب،وقتی تب آرسام بالا رفت دست پاچه و نگران سراغ نادر رفتم و باگریه بیدارش کردم،ولی او هم نمی دانست چه باید بکنیم بنابراین هردو به سراغ ملی جون رفتیم که صدای خروپفش طبقه پایین راپر کرده بود.بنده خدا باخوشرویی از جا برخاست و آرسام کوچک را که بدنش مثل کوره داغ شده بود و لپهایش گل انداخته بود به حمام برد و با آب ولرم شستشویش داد.آنقدر بچه را در میان آب نیمه گرم نگه داشت که تب بچه پایین آمد و صدای تنفش منظم شد.بعد قاشقی دارو به آرسام که خواب و بیدار بود داد و خودش خواب آلود کنار بچه خوابید.از سر آسودگی و شادی به گریه افتادم و در آغوش نادر به خواب رفتم.
برای خاطر پسرم حاظر بودم به آب و آتش بزنم،ازخواب و خوراک بگذرم...حتی برایش بمیرم.آرسام جزیی از وجودم بود که همه چیزی رابرایش می خواستم،طاقت دیدن اشک هایش را نداشتم و از دیدن ناراحتیش بیچاره می شدم.من مادرشده بودم.

pahlevon
02-07-2012, 01:53 PM
با صدای ضرباتی که به در ویلا می خورد،از جا پریدم.سریع تلویزیون را که تصویر آبی رنگی صفحه اش را پوشانده بود،خاموش کردم و فیلم تمام شده را از ویدیو درآوردم.در همان حال ژاکت پشمی ام را از روی صندلی برداشتم و روی شانه هایم انداختم.با صدای بلند پرسیدم:کیه؟
صدای ریحان بلند شد،نازک و کشدار:منم خانم جان!
با تعجب به اطرافم نگریستم ودریافتم که صبح شده،بی آنکه من متوجه باشم.آنقدر درخیال خوش خودم بودم که حساب ساعت و زمان از دستم در رفته بود.عجیب بود که هرچه فکر می کردم بقیه فیلم چه بوده،به یاد نمی آوردم!فقط همان آوازی را یادم بود که مرا به گذشته خوش و شیرینم برده بود.قبل از اینکه بغض گلویم را بگیرد،به خودم نهیب زدم:
_آذر!بس کن.تو نباید این فیلم رو ببینی وبا نشخوار خاطراتت اینقدر خودتو اذیت کنی.چه فایده دارد بنشینی و با شنیدن هر آهنگ و آواز به یاد خاطرات گذشته ات بیفتی و گریه کنی؟دیگه همه چیز تموم شده...،هیچ چیز برنمی گرده،هیچ چیز!
در جواب ریحان که دوباره صدایم می کرد،بغض آلود گفتم:آمدم.
هوا هنوز ابری بود.گاهی آفتاب از پشت ابرها سرک می کشید و برای لحظه ای هوا روشن می شد اما به سرعت به حالت اول برمی گشت.قطرات ریز بارن هم گاهی بود و گاهی نبود.در را که باز کردم از سوز سردی که به داخل هجوم آورد،یخ کردم.ریحان پشت در با همان چادر گلدار همیشگی و روسری آبی که دورسرش بسته بود،لرزان و منتظر ایستاده بود.دماغ استخوانی و درازش از سرما قرمز شده و چشمانش اشک آلود بود.با دیدن من آهی کشید وگفت:سلام،الحمد الله که حالتون خوبه،داشتم می ترسیدم.
همانطور که به طرف آشپزخانه می رفتم پرسیدم:چرا؟
_آخه الان خیلی وقته که دارم در می زنم!زنگ زدم،دیگه می خواستم برم که صداتونو شنیدم.تو این سرما هیچ کس هم بیرون نیست که بگم رفتید بیرون،نگران شدم.
کیف کهنه و بزرگش را گوشه آشپزخانه گذاشت و چادرش را مرتب و منظم تا کرد و روی کیف گذاشت.نگاهی به اطراف انداخت و گفت:از دیروز هیچی نخوردید؟
با گیجی نگاهش کردم.به طرف ماهیتابه روی گاز رفت و درش را برداشت.
_آووو...این که دست نخورده سر جاشه؟حیفتون نیومد میرزا قاسمی به این خوبی رو نخوردید.
زیر لب گفتم:میل نداشتم،البته یکی دو لقمه خوردم،خیلی خوشمزه شده بود.ریحان اخم کرد ولی حرفی نزد،اما از سرو صدای ظروف که به هم می کوبید معلوم بود که نارحت شده است.لحظه ای خودم را گم کردم.نکند قهر کند و برود؟کاش عقلم می رسید و حداقل غذا را به بابا سبحان می دادم.بابا سبحان باغبان محله بود و همیشه خدا چه بارانی،چه آفتابی در حال ور رفتن به گل و گیاه و هرس کاجهای مطبق و نخل های تزیینی بود.بعد یاد حرف همیشگی نادر افتادم:«مردم مختارند که هر فکری که می خواهند،بکنند.»
در آن لحظه خیلی با آن حرف موافق بودم،برخلاف گذشته که آنقدر طرز فکر و عکس العملهایش برام مهم بود و به قضاوتش اهمیت می دادم.
زیر لب گفتم:حالا که به این نتیجه رسیدی ناراحت نشو.
برای اینکه سروصدای ریحان اذیتم نکند،تصمیم گرفتم برای پیاده روی بیرون بروم.به شدت نیاز به هوای آزاد داشتم.دست و صورتم را شستم و بی آنکه به صورتم در آینه بنگرم،شال پشمی ام را دور سرم پیچیدم و پالتو کرم رنگم را پوشیدم.جلوی در،صدایم را بلند کردم:
_ریحان خانم،من دارم می روم قدم بزنم،کاری نداری؟
صدایش،نازک و دلخور بلند شد:نه خیر!به سلامت.
بی آنکه اعتنایی بکنم،در رابستم و نفس عمیقی کشیدم.هوا سرد و بی نهایت تمیز و لطیف بود.وای که تهرانی ها چه هوایی را تنفس می کردند و شمالی ها چه هوای بهشتی به ریه هایشان می فرستادند!آهسته در خیابان خلوت به راه افتادم،ناخودآگاه راهم به سوی ساحل کج شد.در حین راه رفتن سعی می کردم ذهنم را معطوف هر موضوعی بکنم الا زندگی خودم،به زور سعی می کردم به خاطرات خوشی که در این شهرک ساحلی داشتم،فکر نکنم.همیشه عاشق اینجا بودم،آرامشی که محیط خزر شهر به من می بخشید چنان عمیق و موثر بود که تا ماهها پرانرژی و سرحال به روال عادی زندگی ام باز می گشتم،اما این بار باهمیشه فرق داشت.چیزی را گم کرده بودم که دیگر قابل جبران نبود.نزدیک یکسال به اقامتم در ویلا می گذشت،اما هنوز نتوانسته بودم آن آرامش سابق را به زندگیم بازگردانم.یک سال بود که هر روز باخودم کلنجارمی رفتم و می جنگیدم تا به گذشته ام فکر نکنم و افسوس نخورم،اما مگر می شد؟مگر می توانستم؟تا ماهها به هیچ تلفنی جواب نمی دادم و پایم را از ویلا بیرون نمی گذاشتم.خواب بی رویاو بی کابوسی که قرص های ریز درخشانم برایم ارمغان می آورد،عواقب بدی داشت.گیجی و منگی،کسالت و افسردگی،تلخی دهن و لرزش بدن!....همین عوارض قرص ها،از خوردنشان بیزارم کرده بود.چند وقتی هم کنار گذاشتمشان،اما بعد مثل جغد در تاریکی نشستم و بی اختیار به یاد روزهای شاد زندگیم گریستم،آنقدر ناله و ضجه زدم که از حال رفتم،کم کم لاغر شدم درست مثل یک شبح!ممد آقا سوپری،ریحان را که زن نیازمند و جویای کاری بود برای نظافت ویلا بهم معرفی کرد.ریحان با سادگی روستایی اش مرا ازآن حال به در آورد.آنقدر کنجکاوی کرد و سوال کرد و پرسید تا عاقبت یک روز با عصبانیت نشستم و او را که تا سر حد مرگ از صدای داد و فریاد من ترسیده بود،نشاندم و همه چیز را برایش گفتم.تمام جزئیات را بدون آنکه بخواهم،بیرون ریختم؛شاید در مواقع عادی ریحان را هیچ وقت همنشین و هم صحبت مناسبی برای خودم نمی دانستم اما آن روز انگاردهانم بسته نمی شد.وقتی همه چیز را با درد و اشک و آه بیرون ریختم،ریحان که به پای من اشک ریخته بود و با گوشه روسری آبی اش چشم و دماغ پرش را تمیز می کرد،از جا برخاست و بدون گفتن حتی یک کلمه،به سادگی مرا در آغوش کشید وچند لحظه تکانم داد.آغوشش بوی سیر تازه و نعنا می داد و در کمال تعجب آرامم کرد،آن روز ریحان گذاشت هرچقدر می خواهم گریه کنم،بعد به خواب رفتم.خوابی عمیق و بدون کمک قرص!وقتی بیدار شدم کنارم نشسته بود با یک سینی مفصل،چای شیرین و داغ،کره و پنیر،عسل،آنقدر قربان صدقه ام رفت که همه چیز را تا آخر بلعیدم و دوباره آدم شدم.وقتی می رفت،به سادگی گفت:قربون دل پردردتان خانوم،امام با گرسنگی و گریه و بی خوابی چیزی درست نمی شه!قربون شکل ماهتون،تا وقتی من هستم نمی ذارم!
ورفت.بعداز آن ریحان سفت و سخت مراقت بود تا من حتما چیزی بخورم و خوب بخوابم.بالای سرم مثل مامور عذاب می ایستاد تا دو قرص ریز رو ببلعم و رویش یک لیوان شیر را یک نفس سر بکشم؛هرچقدر اصرار می کردم که شیر دوست ندارم و همان آب خوب است،قبول نمی کرد.با آن لهجه کش دار و غلیظش می گفت:
_نمی شه آب اینجا پر از املاحه،به دردنمی خوره.
حالت مادانه اش را دوست داشتم و از اینکه کسی مرا وامیداشت به زندگی واقعی برگردم و در آن دنیای سیاه حسرت رهایم نمی کرد،خوشحال بودم.اما گاهی اوقات هم مثل امروز،اصلا حوصله غرولندهایش را نداشتم.
به ساحل گسترده رسیدم؛روی لبه یک بلوک سیمانی نشستم و به دریای کف آلود و طوفانی که با صدایی وحشتناک و قوی می خروشید،خیره شدم.امروز دیدن دریا ترسناک بود و بینده را می لرزاند،چه قردت اعجاب آوری داشت.ساحل خلوت بود و به جز یکی دو مرد بومی که به قایق های موتوریشان ور می رفتند کسی نبود.
همانطور که به گسترده خاکستری و قهوه ای طوفانی نگاه می کردم،متوجه پسر جوانی شدم که یقه کت مشکی اش را بالا داده و سرش را در یقه فرو برده بود.مثل بقیه هم سن و سالانش شل و بی تفاوت راه می رفت.کمی ایستاده به دریا خیره شد و بعد روی یک بلوک سیمانی نشست.هرچه می کردم نگاهم را متوجه دریا کنم و توجهی به او نکنم،نمی شد.چند دقیقه ای مات به دریا نگاه کرد و بعد سیگاری را از داخل یقه اش درآورد و روشن کرد.سن و سالش کم بود.ریش بزی و کم پشتی روی چانه اش به چشم می خورد،اما سیبیل نداشت درست مثل روحانیون افغان!لحظه ای برگشت و با سوءظن مرانگاه کرد.اما حتما برایش جالب نبودم،چون دوباره برگشت و با ژست خنده داری دود سیگارش را در هوا فوت کرد.کم کم داشت حوصله ام سر می رفت که از گوشه چشم،دختر جوانی را با قد بلند و هیکل لاغر دیدم،با اینکه به طرف من می آمد،می دانستم که با پسرک کار دارد.بارانی براق و تنگ وکوتاهی به تن داشت با شلوار پاچه گشادی که آنقدر بلند بودتمام شن ها رو جارو می کرد،فقط نوک تیز کفش های دخترک پیدا بود.وقتی نزدیک شد به صورت جوانش نگاه کردم،هم سن و سال بهاره بود.با چشمهای پف آلود و سرخ،ابروهایی به نازکی نخ و لبهای پر و گوشت آلود که به رنگ سیاه درآورده بود.از کنارم رد شد بی انکه حتی نیم نگاهی به طرفم بیندازد،انگار منم جزیی از ساحل باشم.همانقدر عادی و همانقدر بی اهمیت.آنقدر نگاهش کردم که بالای سر پسر رسید.نمی فهمیدم چه می گوید ولی پیدا بود ناراحت است.پسرک حتی نگاهش هم نمی کرد؛همانطور خونسرد و بی اعتنا سیگارمی کشید.دخترک حالا پیدا بود گریه می کند،بعد با دست محکم روی شانه پسرک کوبید.پسرک لحظه ای نگاهش کرد،بعد بلند شد و دخترک را هل داد.دخترک محکم روی زمین افتادو پسرک هم شروع کرد با لگد به پهلو و پاهایش ضربه زدن....
بیشتر از آنکه بترسم،عصبانی شدم.بی اختیار از جا پریدم و جلو رفتم.دختر با آنکه با شدت کتک می خورد،گریه نمی کرد.اصلا حرف نمی زد فقط با کینه به پسرک که تا سرحد مرگ عصبی و ناراحت بود،نگاه می کرد.پسرک همانطور که لگد می انداخت فریاد می زد:
_برو گمشو همون جاییکه بودی...کی بهت گفت پاشی بامن بیای اینجا....اگه فکر کردی من آنقدر خرم که هر فاحشه ای رو عقد کنم،کور خوندی...پاشو...برو گمشو.
بی اختیار بازویش ا گرفتم و محکم کشیدم،وقتی صورت مات و متعجبش را دیدم محکم با دست توی صورت یخ زده اش کوبیدم.
_کسی بهت یادنداده نبایدمثل حیوونهای وحشی دست روی خانم بلند کرد؟
قبل از اینکه فرصت کند جواب بدهد،سیلی دوم را خورد:
_حالا وقتشه که من یادت بدم،فکر کن من هم مادرت هستم!
دخترک از جا بلند شده بود و داشت خودش را می تکاند.با صدایی خش دار گفت:
_حیف از شما که مادر این پست فطرت باشید...
قبل ز آنکه پسرک دوباره به طرفش حمله کند،جلویش ایستادم.برقی از نفرت چشمای سیاه پسر را لرزاند:برو کنار...به تو چه که دخالت می کنی؟
محکم و قاطع،همانطور که سالها با بچه های خودم صحبت می کردم،گفتم:
_اگه می خواستی کسی دخالت نکند،تو خونه خودت هر غلطی که می خواستی می کردی.اینجا...یک جای عمومی است.نمی دونستی؟
دست دخترک را که حالا تازه داشت گریه می کرد گرفتم و با خودم کشیدم.هیچ مقاومتی نکرد.مثل یک بچه کوچولو،گریه کنان دنبالم آمد.پسرک ازپشت سرم داشت تیکه های شنگول و منگولش را می پراند:اگه همه لاتن،پیش ما شوکو لاتن!...
برو خدا رو شکر کن«نانا»که این خرمگس خانوم پیدایش شد وگرنه کاری می کردم که دستات تو هوا راست واسته...انچوچک!
بی اعتنا به او و حرف هایش،از ساحل دور شدیم.آهسته گفتم:
_دختر جون مال کدوم ویلا هستی؟
پوزخندی زد و با پشت دست دماغش را پاک کرد:حالا دیگه هیچ کدوم!
نگاهش کردم.حتی کم سن و سال تر ازبهاره بود:یعنی چی؟
شانه هایش را بالا انداخت و با نوک تیزکفشش سنگ ریزه ای را پراند:
-یعنی هیچی،تا حالا با همون بی شرفی بودم که دیدی،ولی از حالا به بعد جایی ندارم.آقا کیف و حالش و کرده و دیگه حوصه اش سر رفته.....
ناباورانه نگاهش کردم.نگاه خیره ام را تاب نیاورد و با عصبانیت پرسید:چیه؟چرا اینطوری نگام می کنی.دماغم زگیل درآورده؟
خندیدم:نه،بیا بریم خونه ما،بعدا یک فکری می کنیم.
با ترس نگاهم کرد:ببین خانوم اصلا حوصله ندارم با صدنفر طرف بشم ها!همین یکی هم واسه صد پشت جد و آبادم بس بود.
سن و سالش برای اینطورحرف زدن خیلی کم بود.گفتم:نترس من تنها زندگی می کنم.
پوزخند زشتی زد:باباتو آخرشی!توگفتی و منم باور کردم!...همه اولش همینو می گن،شب اول تنهای،شب دوم دوستت میاد،شب سوم دوستت با دوستش می آد و می خواد بامن آشنا بشه،ازشب چهارم هم من و به صد نفر می فروشی!
بی حوصله گفتم:هر طور میل خودته،خداحافظ.
و راه افتادم.زندگی ام به اندازه کافی بدو پردرد و رنج بود،دیگر به این یکی احتیاجی نداشتم.قدم زنان به طرف ویلا رفتم،وقتی رسیدم باران شروع شد،فوری در رابازکردم و داخل شدم.هوا گرم و پرازبوهای خوب بودبوی کباب،بوی سیر،نعناع و...طبق معمول نم!
ریحان ازآشپزخانه داد کشید:آمدی خانوم جان...؟بدو بیا که سرد می شه.
پالتو و روسری ام را درآوردم و با بی قیدی روی صندلی انداختم.ریحان با سینی نان که چند سیخ از زیرش پیدا بود از آشپزخانه بیرون آمد و با خوشرویی سلام کرد.
_سلام ریحان جان،خسته نباشی.
سینی را روی میز گذاشت و با تنگ دوغ و دو لیوان برگشت.
_زنده باشی خانوم جان،بیا بشین...بیا که سرد شد.
مست از بوی خوش کباب،بی اختیار پشت میز نشستم.ریحان دوباره به آشپزخانه رفت و با ظرف سیر ترشی و نمک برگشت.به هیکل گردو قلمبه اش که مثل فرفره می چرخید،نگاه کردم و دلسوزانه گفتم:خسته شدی ریحان خانوم،بیا خودت هم بشین.
خندید و دندان های ریزو کجش را نمایش داد:اتفاقا خانوم جان،خودم هم میام می شینم،شما تنهایی چیزی نمی خورید.وقتی با اشتها جلوتون غذا بخورم شاید شما هم چیزی بخورید.
بعد همانطور که به طرف آشپزخانه می رفت،گفت:هر روز غذا به اندازه سه نفر می پزم شما لب نمی زنید مجبورم بریزم بیرون،حیفه نعمت خدا!امروز به خودم گفتم ریحان،خانوم که اینطوری غذا نمی خوره،خودت هم باید بشینی پیشش.....البته حق دارید خانوم جان،من خودم هم تنها باشم لقمه از گلوم پایین نمی ره.این بچه ها که سر سفره هول می زنن آدم هول می شه،اشتهاش باز می شه.
بشقاب و چنگال و قاشقی جلویم گذاشت.نان را ازروی کباب ها پس زد.از دیدن جوجه های طلایی و برشته ناخودآگاه آب دهانم راه افتاد.ریحان با دیدن من،خنده پیروزمندانه ای کرد:
_هان!دیدی گفتم؟بفرما،نوش جان.
یک سیخ برداشتم و ریحان به زور سیخ دیگری در بشقابم گذاشت:باید بخورید خانوم جان!مثل جوجه شدید ازبس لاغرید.
همانطور که با اشتها،تکه های گوشت را با نان لقمه می گرفت و در دهانش می چپاند،حرف هم می زد:یخچال را شستم،از زیر تا بالا،داشت بو می گرفت.راستی بهاره خانوم تماس گرفت.گفتن امتحانشون وخوب دادن.الحمدالله!
لیوانی پراز دوغ رعنا زده جلویم گذاشت:یک آقایی هم زنگ زدن،ماشاالله چقدر هم خوب ومودب حرف می زدن،وقتی فهمیدن شما نیستین خیلی دمغ شدن،گفتن دوباره زنگ می زنن.
آهسته گفتم:اسمشون رو نگفتن؟
ریحان با دقت سیر ترشی رت پوست می کند،دستهایش چاق و کپل بود.
_نه خیر خانوم،نگفتن.ولی می دونم که آقا کیوان نبود،چون ایشون رو می شناسم.حالا دوباره زنگ می زنن.
سرش را بالا آورد و مرا نگاه کرد:خانوم جان بخورید دیگه،یخ کرد.ماشاالله مثل بچه ها همه اش باید تشرتون زد.
چند لقمه دیگر به زور فرو دادم.نه اینکه نخواهم غذا بخورم،نه!نمی توانستم.خیلی وقت بودکه خوب نمی توانستم غذا بخورم.لقمه ها مثل سنگ درگلویم گیر می کرد.احساس سیری می کردم و دلم هیچ غذایی نمی خواست.حتی بوی غذایی که همیشه دوست داشتم،نمی توانست راضی ام کند که چند لقمه بیشتر بخورم.اشتها نداشتم،ولی به خاطر ریحان که با آن همه شوق و ذوق زحمت کشیده بود،به زور چند تکه جوجه را جویدم و با دوغ پایین دادم.در این فکر بودم که به بهاره زنگ بزنم،دلم برایش تنگ شده بود و می دانستم که او هم دلش تنگ است.ریحان هنوز مشغول خوردن بود و درهمان حال داشت تعریف می کرد شوهرش سرمای سختی خورده و بلای جانش شده و بچه هایش چقدر شیطان و بی خیال هستند و مادر پیرش،تنها مانده و او چقدر نگران است.بعد صدای زنگ در بلند شد،هردو باتعجب و در سکوت به هم خیره شدیم.ریحان زودتر از من به خود آمد،بلند شدو همانطور که دستهای چربش را به دامن لباسش می مالید،گفت:کیه؟
و در را باز کرد.جریان هوای سرد به سرعت به داخل هجوم آورد.سر ریحان دوباره داخل خانه آمد.
_خانوم جان،یک دختر عجیب و غریبی پشت دره،می گه شما بهش گفتید بیاد اینجا.سری تکان دادم و گفتم:من...؟فکر نمی کنم.
سر ریحان دوباره بیرون رفت و بعد از مدتی دوباره داخل شد.
_خانوم می گه صبح خودتون بهش گقتید.می گه همونیه که دم ساحل از دست اون بلانسبت بی شرف نجاتش دادید.
فورا صورت بچگانه و ابروهای نازک کرده اش را به خاطر آوردم،گفتم:بگو بیاد تو.
لحظه ای بعد،دخترک خیس و لرزان مقابلم ایستاده بود و ریحان با انزجار نگاهش می کرد.ریمل سیاه چشمش رد کثیفی روی صورت خیس از بارنش به جا گذاشته بود،هنوز همان بارانی و شلوار گشاد را به تن داشت فقط کوله پشتی خاکی رنگی به ترکیبش اضافه شده بود.موهای کوتاه جلوی سرش سیخ سیخ از روسری بیرون زده بود.ریحان هم مثل من به سرتا پای دخترک خیره خیره نگاه می کرد،عاقبت گفت:
_خانم دختر،کفشهاتو دربیار،اینجا پاک و تمیزه...
دخترک فورا کفشهای نوک تیزش را در آورد و کنار در گذاشت.زیر آن همه آرایش و پوسته ظاهری که سعی می کرد زیرش پناه بگیرد،دختر کم سن و سال و ترسانی پیدا بود که بی پناه و غمگین و خسته مقابلم ایستاده بود.آهسته گفتم:بیا بشین،ما داشتیم ناهار می خوردیم.تو هم یه لقمه بخور.
دوباره ریحان جیغ زد:با اون لباس های خیس نشین!

pahlevon
02-07-2012, 01:55 PM
وقتی ریحان را راضی کردم که این دختر هیچ آسیبی به من نمی رساند و ریحان هم انرژی اش تمام شد،از نصیحت و ترساندن من خسته شد و رفت و من ماندم و دختری که خودش را نانا معرفی کرده بود.ناهار که تمام شد،بلند شد و با کمرویی که از آن قیافه و تیپ بعید بود،محل دستشویی را پرسید،وقتی رفت ریحان جلو آمد و با صدای تیزش شروع کرد به نصیحت کردن:
_خانوم جان،مبادا این دختره هفت رنگ رو نگه داری پیش خودت!این از چشماش بی حیایی می باره،مکنه دزد باشه،شکل معتادها هم که هست،الان که اینجا خلوتم هست یکهو همه چیز رو جمع می کنه،زبونم لال بلایی سرتون می اره،درمی ره ها!
خندیدم.خیلی وقت بود که کسی این حرف ها رو به من نزده بود،مگر من به کسی مهلت می دادم؟
آهسته گفتم:هیس!می شنوه.
ظرف ها رو از روی میز جمع کرد و گفت:بشنوه،بلکه به تریج قباش بر بخوره،بذاره بره.اگه این اینجا باشه نگران می مونم.اصلا خانوم جان از کجا معلوم که ایز نداشته باشه،هان؟
بقیه ظرف ها رو برداشتم و به آشپزخانه بردم.همه جا از تمیزی برق می زد،با خوشرویی گفتم:
_ایدز ریحان خانوم،ایدز!
بی حوصله انگار که من یک بچه شیطان سر به هوا و باشم،گفت:خوب حالا هرچی،می گن خیلی خطرناکه ها!واگیر داره،آنی آدم رو می کشه.
آهی کشیدم:ریحان من که بچه نیستم.سالهای سال معلم مدرسه بودم،همه جور بچه ای دیدم،از همه چیزم خبر دارم.تو نگران من نباش،بیا برو الان بچه ات از مدرسه برمی گرده.
پولش را بااکراه گرفت و زیر لب غر زد:از ما گفتن بود،دیگه خود دانید.
او رفت و من ماندم و نانا که از چشمهایش پیدا بود خیلی خسته،سردرگم و ناراحت است.برایش یک لیوان چای ریختم و گفتم:چی شد اومدی،تو که گفتی منو می شناسی و حوصله نداری!
بی آنکه لبخند بزند،نگاهم کرد.جوری زل زد که می ترسیدم نگاهش کنم.
_نیما بیرونم کرد،جایی رو نداشتم که برم،با خودم گفتم بی خیالش!ماکه تا اینجا اومدیم،دیگه آب از سرما گذشته،چه یک وجب چه ده متر!
دستان ظریف و کشیده اش را دور لیوان داغ چای حلقه کرد و سرش را کج نگه داشت.
آهسته پرسیدم:نیما نامزدته؟
سرش را بالاآورد و دوباره به صورتم زل زد:تو واقعانمی دونی یا خودتومی زنی به اون راه؟
به صورت ظریف و لاغرش نگاه کردم.گونه های برجسته و بینی ظریفی داشت.لبهای پر و گوشتی و چشمهای مشکی رنگش زیبا بود،اما ابروهایش....هشتی و نازک،انگار که اصلا ابرویی نداشت.یک تسبیح دانه چوبی دور مچ های سفید و لاغرش پیچانده بود.وای از این بچه ها که چقدر عاصی و ویران شده بودند.با ملایمت گفتم:تا تو حرفی نزنی من هیچی نمی دونم،علم غیب که ندارم.فقط صبح دیدم با اون پسره دعوات شده،تو این فصل سال احتمالا باید تومدرسه باشی،نه اینجا،بعد حدس زدم شاید درس رو ول کردی و شوهر کردی.....
لبخند ز.پیچش تحقیرآمیز لبهایش اصلا دوستانه نبود.
_یعنی هیچ حدس دیگه ای نمی زنی؟بابا تو اند باحالای دنیایی......
گوشم پر بود از این تیکه های بی معنی که در دلشان صد معنی نهفته بود.همانطور ساکت نگاهش کردم.چایش را بدون قند خورد و گفت:من در رفتم.البته احتمالا پدر و مادرم عین خیالشون نیست،چون وقتی که جلوی چشمشون هم بودم عین خیالشون نبود،چه برسه به حالا که نیستم.....!
نهایت تلاشم را کردم که صورتم پراز تعجب و ترس و فریادنشود،گفتم:پس چرا برنمی گردی خونه تون؟دیگه بهتر از کتک خوردن از دست هر کس وناکسی است،مگه نه؟
دستش را زیر چانه اش زد و یک قند ازتوی قندان برداشت و داخل دهانش پرت کرد:
_آره،بهتر که هست،ولی نمی خوام کم بیارم.دفعه پیش مامانم بهم گفت بیخودی نرم که سرم به سنگ می خوره و از این زرت و زورت ها،حالا نمی خوام بگه«دیدی گفتم!»بمیرم برنمی گردم.
یک قند دیگر در دهانش انداخت و خرچ خرچ جوید.به اطراف ویلا نگاهی انداحت و گفت:
_عجب جای باحالی داری.مال خودته یا کرایه کردی؟
آهسته گفتم:مال خودمه.
روی صندلی چرخید و به همه جا مثل بازرس دقیق نگاه کرد:بچه مچه نداری،تنهایی؟
آه کشیدم:چرا یک دختردارم که هم سن و سال توست و یک پسر دارم که چند سال از تو بزرگتره...
چشمهای درشتش برقی زد و خندید:پس کجان؟اینجا که مثل ماتمکده ساکت و خالیه.....
چه تعبیر جالبی کرده بود.ماتمکده!فوری گفتم:اونا تهران هستن،نیامدن.
ساکت شد و دیگرحرفی نزد.موهای سیخ سیخ و رنگی اش،چرب بود.بامهربانی گفتم:
_می خوای بری حموم یه دوش بگیری؟
صورتش شکفته شد،وقتی بی غلو غش می خندید،درست مثل یه کودک،معصوم و پاک می شد:می شه برم؟خیلی وقته نرفتم حموم،دیگه کله ام داره می خاره....
بلند شدم و به در مقابل آشپزخانه اشاره کردم:حتما!تو برو تامن برات یه دست از لباسهای بهاره رو بیارم.اینجا چند دست لباس داره.
دوباره لبخند زد:بهاره دخترته؟
سرم را تکان دادم.همانطور که داخل حمام می شد،گفت:پس چرا تنهاش گذاشتی؟دخترها خیلی به مادرشون وابسته هستن،حتما الان داره دق می کنه....
سرجا خشکم زد.خدایا این دختر را چرا سرراه من قرارداده ای؟می خوای چه بگویی؟این که مادر بی لیاقتی هستم؟آن خواب چه بود؟بغضی آشنا گلویم را گرفت.نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:حتما اینم یه حمت جدیده...تا حالا این همه بلا سرم اومده،هنوز بس نیست؟حالا چه بلایی قراره سرم بیاد،دیگه طاقتشو ندارم.روی زمین سرد و نمناک نشستم.آهسته گفتم:من دیگه هیچی نیستم،یک آدم کوکی ام!دیگه احساس ندارم تموم شدم.
صدای آواز نانا در حمام،سکوت را شکست.می خواستم چه کنم؟دوباره یادم رفته بود که چه کاری می خواستم انجام دهم،بعد ناگهان یادم افتاد.می خواستم برایش لباس تمیز پیدا کنم.بعداز ترس دهنم خشک شد.باید به آن اتاق می رفتم تا لباس بردارم.اتاقی که یک سال بود پا درونش نگذاشته بودم،به خودم دلداری دادم:
_خوب حالا هم نرو،بهش بگو همون لباسهای خودشو بپوشه.اصلا از لباس های خودت بهش بده تا لباس هاش شسته بشن،هان؟
خودم جواب خودم را دادم:نه!بهش گفتم لباس بهاره رو میدم بپوشه،اون که نمی دونه من چه دردی دارم،فکر می کنه نخواستم،ناراحت می شه.
خودم هم می دانستم دنبال بهانه ای هستم که وارد آن اتاق شوم و حالا که آن بهانه دستم افتاده بود به سختی می توانستم جلوی خودم را بگیرم.به طرف گلدان زشت بالای شومینه رفتم و کلیدرا درآوردم.بعد با پاهای لرزان و دهانی خشک و قلب پر تپش به طرف اتاق رفتم،کلید را داخل سورخ کلیدانداختم و قبل از اینکه پشیمان بشوم چرخاندمش،دستگیره را به پایین فشاردادم وکمی به عقب رفتم.
اتاق مثل سابق بود،این من بودم که عوض شده بودم.پرده های گلدار آبی کشیده و اتاق تاریک شده بود.بوی نم و رطوبت مثل مشتی به صورت آدم می خورد.ولی در پس بوی نم.....بوی دیگری بود که دلتنگش بودم.بوی مانده عطرو لباس....بوی گس و تلخ سیگار کهنه....بی طاقت خودم را روی یکی از دو تخت اتاق انداختم و زار زدم.هق هق گریه کردم:یک فرصت دیگه می خوام یعنی می شه....؟
به اطرافم نگاهکردم.به دنبال نوری یا صدایی که نشانه ای برای جواب مثبت باشد،گشتم.ولی هیچ چیزی نبود.همان هوای مانده،همان اتاق تاریک با دو تخت و یک پاتختی وسطش، کمی خرده ریز مثل ساعت و شانه و چند صدف روی سطح میز....داد زدم:
_پس معجزه دروغه؟..دروغه مگه نه؟
دستم را به روی رو تختی کهنه و راه راه کشیدم.چیزی برجسته زیر دستم رفت،همانطور گریان و نالان رو تختی را کنار زد.با دیدن خرس کهنه و کوچک آرسام،دلتنگی و ناامیدی به قلبم هجوم آورد.آهسته خرس را برداشتم.یک خری کوچک قهوه ای و سفید که آرسام اسمش را گذاشته بود بهارک!می گفت مثل بهاره می ماند و تنبل و خواب آلود ولی چون کوچکتراست باید اسمش رابهارک گذاشت.بهاره هم جیغ می کشید:خرس خودتی!
وتا ساعت ها با هم کشمکش و جروبحث می کردند و انواع و اقسام لقب های بامزه و گاهی بد و زشت را به هم نسبت می دادند.خرس را روی گونه ام فشردم،بوی ادکلن مانده و مبهمی می داد که دوست داشتم.روی تخت بهاره،یکی دو مجله فیلم افتاده بود.بی اختیار چشمان پراشکم را بستم و به سختی سعی کردم به یاد آن روزهای خوب و پر نشاط گذشته نیفتم.روزهایی که قدرش را ندانسته بودم،خودم را با قید و بندهای بی اهمیت و بی ارزش بسته بودم.وای که اگربه عقب برمی گشتم،چه ها که نمی کردم!زیر لب نالیدم:جبران می کردم،همه چیز رو جبران می کردم.
به یاد حرف نادر افتادم که خیلی وقت پیش زده بود:زندگی رو راحت بگیر تا راحت بگذره...چون بالاخره می گذره.
و من بدون انکه به حرف نادر توجه کنم،به دقت و حساسیت،نظم و ترتیب احمقانه ام ادامه دادم تا گذشت و حالا هرچقدر گریه می کردم و قرص های خواب آور و آرام بخش می خوردم،دردم تسکین پیدانمی کرد.وای برمن!حالا با روزهای باقی مانده از عمرم چه می خواستم بکنم؟
صدای جوان و پرانرژی نانا از حمام بلند شد:خانوم...خانوم؟
تازه یادم افتاد که آمده ام برایش لباس ببرم.به طرف کمد دیواری اتاق کوچک رفتم و فریاد زدم:آمدم.
به سرعت یک بلوز آبی و شلوار جین کهنه و وصله دار که محبوب دل بهاره بود بیرون کشیدم و سعی کردم به پیراهن های مردانه سفید و آبی و شلوار جین پاره پاره و وصله دار آن طرف کمدنگاه نکنم.در کمد را محکم بستم تا بیش از آن،بوی پراز حسرت را نفس نکشم.در اتاق را دوباره قفل کردم و کلید را در مشتم فشردم.انگار گلوی قاتلی خطرناک باشد.لباسها را به دستگیره حمام آویزان کردم و گفتم:نانا،لباسها پشت در حمامه،حوله هم تو حمام آویزان شده،اون آبی و سفیده تمیزه...
شنیدم:خیلی ممنون.
و بازتعجب کردم.روی صندلی گهواره ای نشستم و سعی کردم به آن اتاق فکر نکنم،هنوز کلید در دستم بود.وقتی تلفن زنگ زد در آستانه یک گریه مفصل بودم.دلم نمی خواست گوشی را بردارم،اما فکر کردم شاید بهاره باشد و نگران شود.بی حوصله گوشی را برداشتم.
صدای گرم و مردانه فرهاد بلند شد:آذر سلام،تو کجایی؟
بی حس و حال روی صندلی افتادم:سلام،هستم،همین دورو برم.در همان حال نگاهم به نانا افتاد که لباس پوشیده و خیس و براق از حمام خارج شد و لبخند زد.
به رویش لبخند زدم و سعی کردم حواسم را جمع حرف های فرهاد کنم.
_صبح زنگ زدم،ریحان گفت رفتی بیرون،تو این سرما کجا رفتی؟
خندیدم،مثل دخترهای دبیرستانی دست و پایم را گم کرده بودم:زیاد هم سردنیست.اینجا هوا مرطوبه و زیاد سوز نداره.
صدایی درونم خندید:آی دروغگو!صبح که داشتی از سرما و سوز سردی که از دریا می وزید یخ می بستی.بی صدا گفتم:خودم می دونم!ولی چی بگم؟
_الو آذر...؟کجایی؟
دوباره خندیدم.مثل احمق ها:همین جا هستم.تو چطوری؟کاروبارا خوب پیش می ره؟پسرت چطوره؟
صدای نفس هایش که مرتعش و لرزان بود،می شنیدم.
_آذر همه خوبن،آنقدر حال و احوال نپرس.خودت می دونی برای چی زنگ زدم.به نظرت یک سال بس نیست؟نمی تونی خودت رو ببخشی،نمی تونی بگذری،نمی تونی...
حرفش نیمه تمام ماند.ساکت و معذب از حظور نانا که جلوی تلویزیون نشسته بود و با کنترل کانالها را عوض می کرد،جا به جا شدم.دوباره فرهاد شروع کرد:
_آذر...تو داری خودتو بی گناه محاکمه می کنی،حالا من به جهنم،خودت چی؟بهاره چی؟آذر چه بخوای چه نخوای زندگی می گذره....تو نمی تونی جلوش وایسی پس آنقدر سخت نگیر.آذر من از کارو زندگی افتادم،همش منتظر،منتظر!می فهمی؟
حرفی نداشتم.دردل جواب می دادم:تو چه می دونی چی برمن گذشته و می گذره!چطور انتظار داری همه چیز رو فراموش کنم؟همه از دستم خسته شدن،کسی درک نمی کنه..همه بی قرارن.اما حرفی نزدم.دوباره فرهاد سکوت را شسکت:
_آذرمنو از این بلاتکلیفی نجات بده.به من وخودت رحم کن،دست بردار از زیر و رو کردن خاطراتت!دست بردار،به خدا داری خودتو از بین می بری.
پایم را در هوا کشیدم.صدای خشکی داد،گفتم:ببین فرهاد تو خودت می خوای منتظر بمونی.وگرنه من قبلا حرف هامو زدم،تو نمی خوای بشنوی. ول کن و برو سراغ کارت،من این طوری راحتم می فهمی؟
صداش رنجیده و آزرده بود:آذر تو استحقاقش و داری. به خدا که داری!آنقدر به خودت سخت نگیر،هیچ چیزی تقصیر تونبوده و نیست!تو نمی تونی کاری بکنی،مگه ما کی هستیم؟یک مشت آدم عاجز و ناتوان!این فقط تو نیستی که عاجزو ناتوانی و نمی تونی جلوی حوادث رو بگیری.
بانارحتی گفتم:بس کن!الان وقت این حرفا نیست.
_پس کی وقتشه آذر؟من الان چند ساله منتظرم وقتش برسه،نمی خوام سرت منت بذارم و بگم به خاطر تو،نه به خاطر خودم منتظرم،فقط حرف بزن،یک چیزی بگو.....
دلم به حالش سوخت،اما نمی خواستم جلوی چشمان کنجکاو نانا حرفی بزنم.در گوشی پچ پچ کردم:خودم بهت زنگ میزنم،هر وقت وقتش شد زنگ می زنم،ولی خواهش می کنم قبلش هی زنگ نزن و با این حرف ها و نصیحت ها بیچاره ام نکن،باشه؟
صدای مردانه اش،گرم و مظلوم بلند شد:باشه.
گوشی رو گذاشتم و رو به نانا گفتم:سر حال آمدی؟آب گرم بود؟
لبخند دوستانه ای زد:آره خیلی حال داد.الان چند روز بودحموم نرفته بودم.
بعد نیم نگاهی به شومینه خاموش و سیاه انداخت:تو حوصله ات سر نمی ره تنهایی تو این ویلای بزرگ...اونم زمستون...
سرم را تکان دادم:نه،برای استراحت آمدم.زمستون شمال هم عالمی داره...
با تعجب نگاهم کرد:به نظر من که افتضاحه!
بعداز جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.آنقدر حرکاتش راحت و صمیمی بود که انگار جزیی از خانه بود و من آنجا غریبه بودم.ازآشپزخانه فریاد زد:
_چای می خورید؟
خنده ام گرفت به جای آنکه من از او پذیرایی کنم او از من پذیرایی می کرد.میل به چیزی نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشود،گفتم:آره،خیلی ممنون.
وقتی بالاخره با سینی چای سرو کله اش پیدا شد،بی مقدمه گفت:
_شما اسمتون چیه؟من چی باید صداتون کنم؟
لبخند زدم:آذر پویا!تو هم هرچی خواستی صدام کن.
چای را برداشت و به پشتی مبل تکیه داد.یک جوری حرکاتش راحت و بی تکلف بود،مثل دفعه پیش چای را داغ وبدون قند خورد،لیوان را در سینی گذاشت و گفت:
_من بهتون می گم خاله آذر،خودم خاله ندارم ولی خیلی دلم می خواست داشته باشم.
بعد چندتا قند در دهانش انداخت و شروع کرد به جویدن:راستی خاله آذر چرا منو تو خونه تون راه دادید؟
برعکس موهای رنگ شده گوش های پراز سوراخ و گوشواره و ابروهای نازکش،سوالش چنان معصومانه بود که جا خوردم.لیوان چای را برداشتم و بی فکر گفتم:
_خوب دیدم جایی نداری،دلم برات سوخت.گفتم که یک دختر هم سن و سال تو دارم.تو هم احتیاج به فرصت داری که فکر کنی.تا کی می خوای فرار کنی؟تا کی می خوای از این خونه به اون خونه،از این مرد به اون مرد پناه ببری؟با بقیه زندگیت می خوای چه کار کنی؟من تا مدتی همین جا هستم.من هم آمدم تا در تنهایی و سکوت به بعضی از مسائلم که مشکل ساز شده فکر کنم،تو هم تا اون موقع فکراتو بکن،راحت و بی دردسر.بعد هر دو یک تصمیمی می گیریم.
بی آنکه مژه بزند،به صورتم خیره مانده بود.بعد که خوب قندها را جوید،گفت:
_فکر می کردم می خوای یه عالم نصیحتم کنی و بعد زنگ بزنی به پلیس یا چه می دونم،پدر و مادرم!آخه می دونی؟تا حالا کسی بهم نگفته بشینم برای زندگیم فکر کنم و تصمیم بگیرم.عجیبه که شما فکر می کنی من هم می تونم فکر کنم!
با آنکه نانا از وضع و روزگارم خبر نداشت،حرف هایش دلم را به آتش کشید.این دختر ندانسته داشت درسم می داد.آهسته گفتم:تو می تونی فکر کنی،من مطمئنم.نمی خواهم هم نصیحتت کنم چون اطمینان دارم گوشت از این حرف ها پره.ولی تو به سنی رسیدی که بفهمی چی خوبه چی بد،حالا تصمیم با خودته.
چند ساعت بعد،نانا در آشپزخانه مشغول غذا درست کردن بود و من دلتنگ بهاره،مقابل تلویزیون جا خوش کرده بودم.بی رو دربایستی به نانا گفته بودم که اصلا حوصله پخت و پز و ببرو بیار ندارم و اگر گرسنه است خودش باید فکری بکند.او هم با خوشرویی که اصلا انتظارش را نداشتم،گفت:این که خیالی نیست.چنان غذایی برات درست کنم که اِیو َل بیاری.
ودر آشپزخانه ناپدید شد.سرانجام بعد از کلی دلنگ و دلنگ و کاسه به بشقاب زدن صدایم کرد:خاله آذر،بیا شام حاضره.
با کنجکاوی برخاستم و پشت میزی که نانا با سلیقه چیده بود،نشستم.دیسی پر از سیب زمینی سرخ کرده و تکه های مرغ سوخاری روی میز گذاشت و پیروزمندانه گفت:
_بخورید تا سرد نشده.
بی میل،یک تکه مرغ و چند سیب زمینی در بشقابم کشیدم،که نانا دیس را برداشت و نصف محتویاتش را بدون توجه به اعتراضات من دربشقابم خالی کرد:
_خالی بخورید.قول می دم که خوشمزه باشه.
اولین لقمه ای که جویدم و فرو دادم متوجه شدم که واقعا خوشمزه است.درست مثل دستپخت یک زن خانه دار،همه چیزش به جا و اندازه بود.متعجب گفتم:خیلی خوشمزه شده...
لبخند زد.باز آن لبخندهای کودکانه:تو خونه همیشه من آشپزی می کردم.مادرم هیشه خدا بیرون بود و غذا پختن و بیشتر کارهای خونه به عهده من بود.
اشاره ای کوتاه و ناگهانی به زندگی خصوصی اش!حرف نزدم بلکه بیشتر بگوید اما تا آخر غذا خوردنش سکوت کرد و دیگر حرفی نزد.بعد از شام،جلوی تلویزیون که طبق معمول داشت عزا داری پخش می کرد،نشستم و نانا خواب آلود و خسته خمیازه کشید:من کجا باید بخوابم خاله آذر؟
خودم هم نمی دانستم.چطور تاآن لحظه فکر نکرده بودم نانا کجا باید بخوابد؟اول فکر کردم و بیاید کنار خودم بخوابد.ولی زود پشمان شدم.من به خلوت اتاقم احتیاج داشتم.ناچار دوباره کلید را از گلدان زشت درآوردم و به طرف اتاق خواب بچه ها حرکت کردم.نانا کوله پشتی به دست دنبالم آمد.در اتاق که باز شد سوت کوتاهی زد و گفت:چقدر هیجان انگیز!
به نظر من که آن اتاق فقط باعث دلتنگی می شد نه هیجان.نانا بی توجه به حال خراب من به طرف تخت کنار پنجره رفت،ناگهان بی اختیار فریاد زدم: اون نه!
بچه بیچاره انگار مار دیده باشد از جا پرید.آهسته گفتم:معذرت می خوام،ولی روی اون تخت نخواب،اون شکسته،روی اون یکی بخواب.
حرفی نزد ولی معلوم بود که جا خورده،به سنگینی بلند شد و خودش را روی تخت بهاره انداخت.از اتاق بیرون آمدم و گفتم:اگه خواستی چراغ خواب و روشن کن،شب به خیر.
صدای شل وکش دارش بلند شد: به خیر.
معده ام درد گرفته بود.خیلی وقت بود که شب ها چیزی نمی خوردم و اگر هم می خوردم چیزی سبک در حد لیوانی شیر بود.امشب زیاده روی کرده بودم و حالا معده ام از درد داشت منفجر می شد.روی صندلی محبوبم نشستم و کنترل تلویزیون را برداشتم.هیچ کانالی برنامه خوبی نداشت.صدای درونم گفت:بهانه نیار،حتی اگه فیلم آلن دلون هم پخش می کردند تو می خواستی بقیه اون فیلم رو ببینی....
به طرف ویدیو رفتم و زیر لب گفتم:خوب چه کنم؟هیچی نداره،حوصله ام سر رفته،بی خواب هم شدم...
فیلم را آنقدر عقب و جلو زدم تابه جایی رسیدم که دیده بودم.این بار همه دخترها و پسر ها روی مبل و زمین کنار هم نشسته بودند و با هم ترانه ای غمگین و آرام را می خواندند.
ترانه را مثل کف دستم می شناختم.مثل لالایی مادری برای بچه اش،آرامم می کرد:
وقتی صدای بارون، می پیچه توی ناودون
پر می کشه پرستو به زیر طاق ایوون
وقتی پرنده صبح رو شاخه ها می شینه
خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل می چینه
ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم
شبا به زیر باون به یاد تو می شینم
وقتی که ابری می شه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون می مونه روی شیشه
ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم
شبا به زیر بارون به یاد تو می شینم
حالا شبا که نیستی چشمای من می باره
آوازه گریه هاتو به یاد من می آره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نیست
چشم هایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم.
زیر لب زمزمه کردم: حالا شبا که نیستی چشمای من می باره......

pahlevon
02-07-2012, 01:56 PM
زندگی ام روی روال خاص خودش افتاده بود.نادر صبح های زود همراه برادرش به کارخانه می رفت و شب ها خسته و هلاک برمی گشت.من هم تا ظهر مدرسه بودم و آرسام پیش ملی جون می ماند.بی اندازه مادر بزرگش را دوست داشت و او را مامان ملی صدا می کرد.مادر مرا هم دوست داشت اما به ملی جون عادت کرده بود درست مثل مادردومش.البته من از بعضی حرکات ملی جون خوشم نمی آمد و دوست نداشتم آرسام این اخلاق و رفتار ها را یاد بگیرد اما چاره ای هم نداشتم،خانه پدری خیلی دور بود و آرسام را نمی توانستم هر روز تا آنجا ببرم و بیاورم.
هر چقدرسعی می کردم در ساعاتی که خانه هستم،آرسام را آن طوری که دلم می خواهد تربیت کنم،باز وقتی پیش ملی جون می رفت تمام رشته هایم را پنبه می کرد.مثل او سر غذا خوردن با قاشق خودش ماست و سالاد و خورشت می کشید و هرچه من می گفتم:«آرسام جون باقاشق دهنی تو ماست و سالاد نزن،خودش قاشق داره!»فایده ای نداشت.خوب بچه کوچک بود و کار راحت را زودتر یاد می گرفت و من حرص می خوردم.آرسام خیلی هم زود به حرف افتاد،کلمات را دقیق و درست بیان می کرد فقط زبانش کمی می گرفت و ش را س می گفت.وقتی عصبی می شد با آن صدای ظریفش می گفت:«ای وامونده!»تکه کلام ملی جون که وقتی از چیزی عصبی و ناراحت می شد،بر زبان می آورد.اولین باری که آرسام عصبانی سر اسباب بازی اش داد کشید«وا مونده!»حسابی جا خوردم و ازش پرسیدم از چه کسی آن کلمه را یاد گرفته است.آرسام با آن چشم های درشت و مشکی معصوم به صورتم زل زد و به شیرینی گفت:از مامان ملی!
چیزی نگفتم و ازش خواستم آن حرف زشت را تکرار نکند.سری تکان داد و دوباره مشغول بازی شد.شب وقتی نادر به خانه آمد،سر شام گفتم:نادر می دونی امروز آرسام چی می گفت؟
با مهربانی نگاهم کرد:نه،چی می گفت؟
اخم کردم و به نادر که با بی خیالی با قاشق خودش ماست در بشقاب می ریخت،نگاه کردم:نادر ظرف ماست خودش قاشق داره!
لبخند زد:چشم!نگفتی آرسام چی می گفت؟
نارحت گفتم:از دست اسباب بازی اش ناراحت شد و داد کشید،ای وامونده!
نادر قهقه زد:الهی فداش بشم،پدر سوخته رو!
عصبی قاشق را در بشقابم پرت کردم:نادر!قربون صدقه هم می ری؟نمی فهمی که برای یه بچه سه ساله زوده که فحش بده؟
نادر باتعجب نگاهم کرد:آذر چی داری می گی؟وامونده که فحش نیست!
از بی خیالی نادر بغضم گرفت:اگر مادر خودت این حرف و یادش نمی داد بازم می گفتی وامونده فحش نیست؟
_بله بازم می گفتم.آنقدر به این بچه سخت نگیر.در ضمن تو چه بخوای چه نخوای آرسام فحش هم یاد می گیره.بذار بره مدرسه...یک دوجین فحش ناموسی یاد می گیره که وامونده پیشش آب نباته!
با حرص گفتم:تو همش می گی سخت نگیر!چطوره این بچه رو به حال خودش رها کنیم تا هرطوری خواست بزرگ بشه؟هان؟
نادر لبخند زد:نه عزیزم به حال خودش رهاش نکن،ولی اون قدر هم مته به خشخاش نذار.مادرم سنی ازش گذشته،پیر شده دیگه حوصله نداره جلوی بچه رعایت بکنه و یادش باشه هیچ حرف بدی نزنه که مبادا آرسام سوسول تو یاد بگیره.....همین که نگهش می داره تا تو با خیال راحت بری سرکار،لطف می کنه نباید انتظار زیادی داشته باشی!
بی اختیار اشکهایم سرازیر شد:آرسام سوسول نیست....!پس تو از اینکه من می رم سر کار ناراحتی؟هان؟شاد ملی جون ناراحته و روش نمی شه مستقیم به خودم بگه ،هان؟خوب اینکه کاری نداره می ذارمش مهدکودک،من از اول بهت گفته بودم که می خوام برم سرکار....
نادر با خوشرویی جواب داد:آذرببین بحث و به کجا می کشونی ها!بابا من کی گفتم نرو سرکار،می گم مادر منو درک کن.اینقدر ایراد نگیر.در ضمن مادر من با هیچ کس رودربایستی نداره،اگه نمی خواست سامی رو نگه داره بهت می گفت.
داد کشیدم:نگو سامی!اسم بچه مون آرسام نه سامی!
نادر دوباره خندید:من نمی گم چشم،فردا پس فردا که بره مدرسه دنیا بهش می گن سامی،قبل کن آذر که سامی راحت تر از آرسام تلفظ میشه.
تقریبا در بیشتر موارد نادر با بی خیالی و خونسردی مو ضوع را کم اهمیت و ساده نشان می داد و من با فریاد و بغض و گریه جوری رفتار می کردم که انگار بزرگ ترین فاجعه دنیا اتفاق افتاده است.آرسام چهار ساله بودو من باز حامله بودم،گیج و منگ از حاملگی،زود عصبی می شدم و برای هر اشتباه کوچک،آرسام را الکی دعوا می کردم و اشکش را در می آوردم.فکر می کردم این کار به صلاح خودش است.می خواستم پسرم مودب ترین و بهترین بچه دنیا باشد.
اولین باری که دیدم آرسام انگشت در بینی اش کرده،قیامت کردم.دست کپل و کوچکش را گرفتم و چند ضربه محکم پشت دستش زدم.طفلک لب برچید و بغض کرد و نادر که آن روز خانه بود جلو آمد و ارسام رادر آغوش گرفت و برای اولین بار جلوی بچه به من توپید:
_آذر چته؟چرا بچه بی گناه رو می زنی؟
خشمگین بلند شدم:چرا می زنم؟چون انگشت تو دماغش کره بود مگه ندیدی؟
آرسام که از حمایت پدرش شیر شده بود شروع کرد به گریه کردن و یکی در میان می گفت:
_دیگه دوستت ندارم.
نادر ناراحت و عصبی نگاهم کرد:بس کن آذر،اینقدر این بچه رو اذیت نکن.تو باید خودتو به یک روانپزشک نشون بدی.داری همه رو دیوونه می کنی!
ناباورانه نگاهش کردم که آرسام را به اتاقش برد و آنقدر برایش داستان خواند تا خوابش برد.بعد که در اتاق آرسام را بست رو به من کرد و با لحنی جدی گفت:
_آذر دیگه نبینم این بچه رو اینطوری بزنی ها!
خشمگین و آزرده گفتم:اینطوری بچه رو پررو می کنی.وقتی من دعواش می کنم تو نباید بغلش کنی.من و تو باید حرفمون یکی باشه وگرنه آرسام سوءاستفاده می کنه.
نادر بی حوصله روی مبل نشست:آذر اینکه داری درباره اش حرف می زنی یک بچه سه،چهار ساله است نه یک جنایتکار سابقه دار،در ضمن هر وقت احساس کنم داری زیاده روی می کنی،دخالت می کنم چون دلم نمی خواد آرسام فکر کنه با تو موافقم،فهمیدی؟اون بچه فقط من و تو رو داره اگه هردو بهش اخم کنیم و دعواش کنیم،دق می کنه.می فهمی آذر؟
خسته و سنگین نشستم.برای اولین بار بود که می دیدم نادر اینقدر عصبانی وجدی است.او که همیشه آرام و خونسرد و با ملایمت با من رفتار می کرد حالا مثل شیری خشمگین،نعره می زد و از چشمانش آتش می بارید.با ناراحتی گفتم:ندیدی دست کرده بود تو دماغش،اگه بهش یاد ندیم این کار بده،عادتش می شه...
نادر به میان حرفم پرید،سرد و خشمگین:بس کن آذر،همچین حرف می زنه انگار خودش تا حالا همچین کاری نکرده...سامی کوچولو کنجکاوه،تازه کشف کرده که دماغش دو تا سوراخ خوشگل و کوچولو داره،خوب معلومه که دست می کنه توش،همه ما همین کار رو می کنیم!چه وقتی بچه بودیم چه حالا که بزرگ شدیم.تازه این کار خیلی هم به آدم آرامش می ده!از بچه چه انتظاری داری؟بشین با مهربونی و زبون خوش بهش بگو این کار زشته جلوی بقیه،یک وقتی این کار رو بکنه که کسی دورو برش نیست،بعدش هم دستش رو بشوره.این خیلی سخته؟چنان زدی رو دست طفل معصوم که جای انگشتات قرمز شد،دلت می خواد اگه یه وقت خودت دست کردی تو دماغت من یزنم رو دستت...؟تو با این طرز تربیت خشک و غیر منطقی ات فقط باعث می شی بچه از تو بترسه همه کاری رو یواشکی بکنه.حالا الان مهم نیست بذار بزرگ بشه،اونوقت هیچ حرفی بهت نمی زنه،هر کاربد و خلافی هم یواشکی انجام می ده که خودت حظ کنی،این پسره آذر،بفهم!
ساکت ماندم و به حقیقت حرف هایش فکر کردم.می دانستم حق با نادر است اما دست خودم نبود،می خواستم آرسام ازهر نظر عالی و کامل باشد.دلم می خواست ارسام از علی پسر فیروزه و کیوان و لادن دختر هماو خسرو بهتر و سرتر باشد.برایش هزاران برنامه در ذهن داشتم.دلم می خواست در بهترین مدرسه تهران اسمش را بنویسم و برایش معلم موسیقی و زبان بگیرم.کلاس شناو اسکی و تنیس اسمش را بنویسم.دلم می خواست آرسام گل سرسبد همه بچه های فامیل و هم سن و سالانش باشد.بعداز اینکه از مدرسه به خانه می آمدم،ساعتها برایش کتاب قصه می خواندم و بازی می کردم.بازی هایی که در آن بچه باید ازهوش و خلاقیتش استفاده کندنه بازیهای عادی!مدام در حال سروکله زدن با آرسام بودم و جواب همه سوال های ریز و درشتش را با دقت و حوصله می دادم.جواب های ساده و دقیق،نه سرسری و چرت و پرت،و همین ها باعث شده بود پسرم یه سرو گردن از هم سن و سالانش بیشتر بفهمد و قشنگ تر صحبت کند.همه کاهایش بزرگتر و عاقلانه تر از سنش بود و مادرم و ملی جون عاشقانه قربان صدقه شیرین کاریها و حرف های گنده گنده اش می رفتند.از همه عجیب ترکیوان بود که آرسام را عاشقانه دوست داشت و هر بارآرسام را می دید،اسباب بازی های گران قیمت و تنقلات دلخواه بچه ها را به دستش می داد و ساعتها آرسام را در آغوش می گرفت و می بوسید.که این کارها باتوجه به اینکه خودش پسری هم سن و سال آرسام داشت،کمی عجیب می نمود،ولی مادرم همیشه می گفت:دایی خواهر زاده رو یک جور دیگه دوست داره.کیوان هم دایی شده و برای همین آنقدر آرسام رو دوست داره!
هما هم حق به جانب به مادرم جواب می داد:اِ؟کیوان فقط دایی آرسامه؟خوب دایی لادن هم هست،چرا اینطوری قربون صدقه لادن نمی ره؟هان؟
مادرم دلجویانه جواب می داد:چی بگم والله؟
البته کیوان بعداز اینکه با فیروزه ازدواج کرده بود اخلاقش صدو هشتاد درجه برگشته و عوض شده بود.همان اوایل ازدواجشان،شبی تنها به خانه ما آمد.من و نادر متعجب از حظور ناگهانی کیوان روی مبلها منتظر نشستیم،جوری معذب بودیم که نمی توانستیم حرف بزنیم.کیوان هم مدتی معذب روی لبه مبل نشست و سوالات تکراری و روزمره پرسید:«خوب چه خبر؟چطورید؟ملیحه خانوم خوب هستن؟آقا ناصر چطورن؟دیگه چه خبر....؟»
و ما هم با جوابهای دو سه کلمه ای جوابش را دادیم:«سلامتی!اِی بد نستیم.همه خوبن.سلام می رسونن،خبرا پیش شماست....»
عاقبت کیوان به حرف آمد:راستش الان خیلی وقته می خوام بیام و حرفهایی که تو دلم مونده بهتون بزنم اما...
با خودم فکر کردم:ای بابا!ول کن قضیه نیست!دوباره می خواد بگه از ازدواج ما ناراحته و هنوزم فکر میکنه نادر سر همه رو کلاه ذاشته و....
ولی در کمال تعجب،کیوان سرش را پایین انداخت وگفت:
_آقا نادر،دلم می خواد حلالم کنی.من خیلی اذیتتون کردم.آذر خانوم تو هم همینطور.تو هم منو بخش!نمی دونم چرا آنقدر بهانه گیری می کردم و خون به دل همه کردم.در هر حال می خوام بدونید که خیلی شرمنده ام،امیدوارم منو ببخشید.
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.کیوان و معذرت خواهی؟کیوان و پشیمانی؟کیوان و شرمندگی؟
نادر اما افکار مرا با صدایبلند به زبان آورد:کیوان مطمئنی مخت عیب نکرده؟اون هارت و پورت کجا و این شرمندگی و معذرت خواهی کجا؟
کیوان شرمزده خندید:دیگه بیشتر از این شرمنده مون نکن،آقا نادر!گفتم که از وقتی که ازدواج کردم فهمیدم چقدر اشتباه کردم.
نادر قهقه زد:اِ؟پس از معجزات فیروزه خانوم است،آره؟
کیوان هم خندید:آره دیگه،پش و پیلی مون ریخته،دیگه کلامون پشم نداره.بعد با هم دست دادند و صورت همدیگررا بوسیدند.کیوان حتی باخجالت گونه مرا بوسید.بعداز آن نادر حسابی هوایش راداشت و کیوان مرید نادر شده بود.خیال من وپدرو مادر هم حسابی راحت شد.وقتی کیوان رفت،نادر با خنده گفت:
_می گم آذر!ببین فیروزه چه به روزش آورده که آنقدر احساس گناه میکنه!بدبخت!
خندیدم:فیروزه برای هرکی بد باشه برای ما مثل رحمت الهی می مونه!به قول مادرم شغال بیشه مازندران را نگیرد جز سگ مازندرانی!این دوتا خوباز پس هم برمی آن.
صورت نادر جدی شد:آذر دیگه هیچ وقت به روش نیار،خوب؟
قول دادم و به این نتیجه رسیدم که نادر مردبا مرام و جوانمردی است.شاید اگر من به جایش بودم،آن همه توهین و تهمت و به این سادگی نمی بخشیدم.
[Only registered and activated users can see links]
جمعه ها برایم روز خوبی بود.همه خانه پدر و مادرم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم.چه روزهای خوب و روشنی بودند،پراز عشق و محبت!پراز سادگی و خنده!من و فیروزه و هما و در هال می نشستیم و همانطور که حواسمان به بچه ها بود که با هم بازی می کردند،حرف می زدیم و میخندیدیم.مادرم با گذشت زمان عاشق فیروزه شده بود که برخلاف ظاهر سرد و یخی اش،قلب گرم و مهربانی داشت.ساده بود و به سادگی حرف می زد و می خندید،همانطور به سادگی هم دعوا می کرد.معتقد بودنباید به هیچکس اجازه داد حق آدم را ضایع کند و زور بگوید.اوایل ازدواج وقتی در جواب چشم غره ها و غرولندهای کیوان به سادگی و صدای بلند می گفت:
_چیه کیوان؟چرا دوبره چشم غره می ری؟
و کیوان غضب کرده می گفت:نه خیر،بنده چشم غره نرفتم.
همیشه پیش خودمان می گفتیم عجب زنی!سلیطه و دیکتاتور!ولی با گذشت زمان و شناخت بیشتر فیروزه می فهمیدیم که چقدر اشتباه می کردیم.فیروزه اصلا زورگو و دیکتاتور نبود فقط دلش نمی خواست زیر بار زور برود و همین از او شخصیت جالب و مقتدری ساخته بود که همه را به تحسین وامی داشت،حتی مادرمان را!من و هما برای بار دوم حامله بودیم و فیروزه با دیدن شکم های برآمده ما،می خندید و با آسودگی بدنش را کش و قوس می داد:خوش به حال خودم که دوباره خر نشدم!همین علی برای هفت پشت جدو آبادم بسه!مگه می ذاره کار کنم؟دایم روی نقشه هایی که اون همه روش زحمت می کشم،خط خطی می کنه و چنان مظلوم به آدم نگاه می کنه که دلم نمی آد دعوایش کنم.
من و هما شکم های برجسته مان را نوازش می کردیم و میخندیدیم:حسودی می کنی؟فیروزه می خندید.خنده های بلند و از ته گلو که مثل موجی فضا را پر می کرد:
_چند سال دیگه می بینمتون!وقتی که یکی تو سر خودتون و دوتا تو سر وروجکاتون می زنید،حالتون رو می پرسم!اون موقع علی دیگه بزرگ شده و من با خیال راحت برای خودم می چرخم،اما شما.....
جمعه هایم اکثرا این طور می گذشت و پنجشنبه در خانه ملی جون.پنجشنبه شبها،ما و ناصر و فروغ و بچه هایشان در خانه ملی جون دور هم جمع می شدیم و گپ می زدیم.کم کم مثل یک سنت شده بود.پنجشنبه شب ها و جمعه ظهر ها،مثل آیینی مقدس اجرا می شد.فروغ هم زن خوب و مهربانی بود که هم صحبتی اش برایم لذت بخش بود.دو پسر داشت که دومی دو سه سال از آرسام بزرگتربود و خوب با هم کنار می آمدند.من و فروغ کنار هم می نشستیم ومنتظر جمله همیشگی ملی جون می ماندیم.درست وقت شام که می شد،روی مبل جا به جا می شد و می گفت:چی درست کنم؟
من و فروغ به هم نگاه می کردیم و ریز می خندیدیم.وقتی ملی جون به آشپزخانه می رفت تا شروع به اشپزی کند،فروغ پچ پچ می کرد:من همیشه وقتی می خوام بیام خونه ملی جون،بچه ها رو خوب سیر می کنم،چون می دونم تا غذا حاضر بشه دوباره گرسنه می شن،اگه قبل از آمدن بهشون غذا ندم که از گرسنگی بیچاره می شن!تو هم به ارسام غذا بده،نترس تاغذای ملی جون آماده بشه،باز گرسنه می شه.
ناصر به محض اینکه مادرش برای درست کردن غذا به آشپزخانه می رفت،شروع می کرد به کرکری خواندن:نادر!تو و زنت اگه تونستید یک دست حکم از من و زنم ببرید،آخرهفته رستوران نایب مهمون من!
باخنده جواب می دادم:آقا ناصر تا حالا چند بار باختید؟ولی هنوز یک بارهم مار و رستوران نبردید.
ناصر با ادایی بامزه فروغ را نشان می داد و می گفت:والله من هفته پیش زنگ زدم جا هم رزو کردم،اما این فروغه نذاشت.گفت چه معنی داره پول زحمت کشیده تو بریزی تو حلق برادر و زن برادرت کوفت کنن؟!
همه می خندیدم و فروغ باخنده می گفت:آی ناصر دروغگو!خدا رو شکر هم نادر هم زنش،منو میشناسن که چه فرشته ای هستم و جنس جلب تو رو هم می شناسن که به هیچکس روا نداری،بی خودی خودتو خسته نکن.
بعد رو به من می کرد و می پرسید:مگه نه آذرجون؟
تقریبا این حرف ها و کرکری هاخواندن ها مثل مراسمی جزو مهمانی هایمان شده بود و با آنکه هر بار به شکلی تکرار می شد،خسته کننده و ملال آور نبود.همان جملات ساده و مبارزه طلبی های ناصر باعث می شد از ته دل بخندیم و خوش باشیم.ملی جون هم از آشپزخانه داد می زد:
_بابا تکلیف منو روشن کنید اگه می خوایید برید رستوران بگید که منم بی خودی پای گاز وانیستم!
و ناصر حتی به مادرش هم متلک می گفت:بیا عزیز جون،بیا بشین که از صبح زود هلاک شدی پای اجاق گاز!
ملی جون غر می زد:برو بابا تو مسخره کن پدر سوخته!
آن روزها از ته دل می خندیدیم و خوش بودیم.از همان حرف ها وخنده ها،از شام های دیر هنگام ملی جون که اکثرا ساعت یازده شب آماده می شد،ازسروصدای بچه ها و شکایتشان از یکدیگر......از همه و همه لذت می بردم.
ایام عید همگی به مسافرت می رفتیم و خوش می گذراندیم.آن زمان ساده بودیم وخوش می گذشت.قبل از عید،کیوان که حالا در بازاربرای خودش مهره ای شده بود و همه به نام می شناختندش،چند کیلو شیرینی و آجیل مرغوب برای هر کدام از ما می فرستاد.حتی برای ملی جون،باقلواهای مرغوب یزد،نان نخودچی،وشیرینی نارگیلی و گردویی تبریز،آجیل دست چین و عالی.خسرو ناراحت می شد و قهر می کرد،به هما می توپید:هما به برادرت بگو این کارو نکنه.مگه ما گدائیم؟
هرچه هما سعی می کرد متقاعدش کند،راضی نمی شد و آنقدر پافشاری می کرد که هما تمام آجیل و شیرینی ها را به مادرم می داد و شفارش می کرد جایی پنهان کند که کیوان نفهمد و ناراحت نشود.
برعکی خسرو،نادر زنگ می زد و از کیوان تشکر می کرد.با خنده می گفت:
_حاجی جون بنده نوازی کردی.
نادر با همه مسائل زندگی به سادگی و با خنده برخورد می کرد.وقتی می فهمید خسرو ناراحت شده،می خندید:عقلش نمی رسه دیگه!مفت باشه کوفت باشه!و باز می خندید.کیوان برایمان برادری دلسوز و همراه شده بود که طاقت ناراحتی اش را نداشتیم برعکس روزهای دختریمان که اذیتمان می کرد و ما هم به خونش تشنه بودیم،دوستش داشتیم.آن روزها فصل شادی و لذت در زندگی ام بود.ازدواج های پشت سرهم،تولدهای پشت سرهم،بچه های کوچک و خنده های از ته دل،مهمانی های ساده و بی تکلف...
بهاره و لیدا به فاصله چهار ماه به دنیا آمدند.اول بهاره،در اولین روز بهار به دنیا آمد و نادر که عاشق دختر کوچک و تپل و عروسکی اش شده بود در جشنی به همه اعلام کرد.
_دختر ما اولین روز بهار به دنیا آمده پس اسمش باید بهاره باشه!
البته من دلم می خواست برایش اسمی بگذارم که به آرسام بیایدودر همان مایه ها باشد اما نادر دیگر جای اما و اگر نگذاشت،من هم مخالفتی نکردم چون که اسم آرسام را من انتخاب کرده بودم.
با به دنیا آمدن بهاره،کار من و ملی جون سخت تر شده بود.وقتی از مدرسه برمی گشتم،ملی جون خسته و هلاک بچه ها را تحویلم می داد و تا شب می خوابید.آرسام به بهاره حسودی می کرد و احتیاج به مراقبت شدید داشت،تا ازش غافل می شدیم سراغ بهاره می رفت و من مدام در ترس ونگرانی به سر می بردم که مبادا صدمه ای به بهاره بزند.اگر بهاره را شیر می دادم لب برمی چید و کنارم می نشست ومی گفت:من از این نی نی بدم می آد.بهش شیر نده.تو مامان من هستی.
با مهربانی سر کوچکش رانوازش می کردم:عزیزم تو هم که کوچولو بودی بهت شیرمی دادم،بهاره الان کوچولوست اگر بهش شیر ندم می میره!
آرسام بغض کرده،پای بهاره را می پیچاند:خوب بمیره!من که هستم.من بچه شمام!
نادردراین مواقع به کمکم می آمد و آرسام را بغل می کرد و وعده های شیرینمی داد:
_سامی بیا بریم تا سوپر خریدکنیم.توهم هرچی دوست داری بخر...
از پشت سرشان داد می زدم:فقط یک چیز!
و نادر با مهربانی چشمک می زد تا خیالم راحت باشد.ملی جون هم خسته می شد،گاهی وقتی ازمدرسه برمی گشتم،بالا می آمد و آرسام را بغل می کردو می گفت:
_می دونم چقدرسخته با این دوتا به کارات برسی،آمدم بلکه یکی دوتا کاراتو انجام بدی.وقتی میری مدرسه تا برگردی پنجاه تا صلوات می فرستم که این چشم تازه رسیده رو درنیاره!
جلوی آرسام،اسمشان رانمی برد که بچه حساس نشود وناراحت نباشد ومن چقدر سپاسگذار این دقت و توجه اش بودم.بعد برای اینکه مرا دلداری بدهد می گفت:
_بالاخره بزرگ می شن،نترس!من هم دوتا شیر به شیر داشتم و می دونم چقدر سخته!البته کار تو سخت تره،چون آرسام عقلش می رسه و حسابی همه چیز رو می فهمه،ولی ناصر وقتی نادربه دنیا آمد هنوز خیلی کوچک بود دو سال باهم اختلاف سنی دارن.ولی خوب پدرم درآمد تا از آب وگل درآمدن.همیشه یکی بغلم بود و یکی به دستم!
گاهی آرسام،کنارم می نشست و متفکرانه می پرسید:مامان چرا تو مامان بهاره هم هستی؟مگه من بچه تو و بابا نادر نبودم،پس چرا بهاره رو هم خریدی؟
در این مواقع مستاصل و درمانده به صورت زیبا و کوچکش خیره می مانددم ونمی دانستم چه جوابی بدهم!
مدتی هم از شدت حسادت شبها ازخواب می پرید و کنار ما می خوابید.با اینکه چهار سالش تمام شده بود،وقتی می دید ما از حرکات بهاره می خندیم،ادای بهاره رو درمی آورد و حتی مدتی چهار دست و پا راه می رفت.با اینکه مدتی بود با شیشه شیر نمی خورد با به دنیا آمدن بهاره،شبها شیشه شیر می خواست و انگشت شصتش را می مکید ومن نگران وکلافه،ناظر حرکاتش بودم و نمی دانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم.فروغ دلداری ام می داد و می گفت:خودش درست می شه نگران نباش!یک وقتایی رو فقط به آرسام اختصاص بده،بهاره رو بسپار به نادر یا ملی جون و فقط با آرسام باش،مطمئن باش کم کم درست می شه.
هرکتابی در این زمینه در بازار موجود بود می خواندم.با دقت سعی می کردم حساسیت های آرسام را کم کنم و با برخورد درست و منطقی،بهاره و ارسام را متوجه موقعیتشان بکنم.با بزرگ شدن بچه ها،مهمانی هایمان هم رنگ دیگری به خود گرفته بود.خانه مادر که جمع می شدیم از صدای بچه ها سرسام می گرفتیم ودر اخرمهمانی،حتما زانویی زخم شده بود ویکی از بچه ها از پدر یا مادرش کتک خورده بود.علی و آرسام و لادن،با هم بازی می کردند و بهاره و لیدا را اذیت می کردند.یا پسرها،دخترها را حرص می دادند و اشکشان رادرمی آوردند،آنقدر جیغ و داد می کردند و اشک می ریختند تا عاقبت کیوان یا خسرو یا حتی نادر سرشان فریاد می کشید و دعوایشان میکرد.پدرو مادرم تنهاکسانی بودند که از سرو صدای بچه ها لذت می بردند و از شکستن ظروف وکثیف شدن فرش ها و مبلهایشان ناراحت نمی شدند.اما به قول هما ما یک بند داد می زدیم و دعوایشان می کردیم و آخر مهمانی خسته وکوفته به خانه هایمان برمی گشتیم.
چند سال بعد تازه فهمیدم که حتی همان سرو صدا ها و قهرو آشتی ها کودکانه،نعمت الهی بودو ما قدر نمی دانستیم،وقتی که دیگر گذشته بود. دیگر گذشته بود.

pahlevon
02-07-2012, 01:57 PM
با بزرگ تر شدن بچه ها،زندگی ام رنگ دیگری می گرفت.گاهی در خلوت به فکر می رفتم و به این فکر می کردم که زندگی چیست؟از زندگی ام چه می خواهم و از شتابی که زندگی ام به خود گرفته بود تعجب می کردم.روزها پی در پی می گذشتند و مارا هم به دنبالشان می دواندند.صبح های زود بیدار می شدم و صبحانه درست می کردم و تا وقتی بچه ها راهی مدرسه شوند دندانهایم را بر هم فشار می دادم.آرسام به سختی ازخواب بیدار می شد و اگر هم چند ثانیه یک بار اسمش را فریاد نمی زدم،دوباره به خواب می رفت.بعد خواب آلود مثل یک عروسک پارچه ای پشت میز صبحانه می نشست.اخم کرده تذکر می دادم:
_آرسام،دست و صورتت رو بشور.
نق می زد:اَه!
آنقدر خیره نگاهش می کردم تا غرغرکنان به دستشویی می رفت و سر ده ثانیه بر می گشت.برعکس او بهاره زود بلند می شدو به سرعت وارد دستشویی می شد و دست و صورت شسته،پشت میز صبحانه می نشست.بعد کار سخت ترم شروع می شد.
_آرسام لقمه بخور....آرسام چایی رو خالی نخور....آرسام لقمه...
_بهاره جون،چقدر شکر می ریزی؟خیلی شیرین می شه نمی تونی بخوری؟
تا صبحانه تمام می شد،احساس می کردم جانم به لبم می رسد.بعد صحنه نمایش،رنگ دیگری می گرفت.همه دور خودمان می چرخیدیم تا آرسام خونسرد و بی خیال من،جورابهایش را پیدا کند.بعد برنامه اش راببیند و کتابهایش را دورن کیفش بگذارد.درست وقتی فکر می کردم همه چیز تمام شده و آرسام راهی مدرسه شده است،صدایش می آمد:
_راستی مامان این ورقه رو باید امضا کنی!
هرچقدر تذکر می دادم:آرسام حالا وقت این کاره یا دیروز که از مدرسه برگشتی؟فایده نداشت.برای همین زود ورقه را امضا می کردم تا حداقل خودم دیر به مدرسه نرسم.از تاخیر تنفر داشتم وحالا بچه هایی نصیبم شده بودند که از انضباط و مرتب بودن چیزی نمی فهمیدند.بهاره هم مشکل مخصوص به خودش را داشت. دقیقه آخر یادش می افتادکه برای کاردستی اش مقوا می خواهد آن هم فقط و فقط رنگ «سبز»!یا لب برمی چید و قهر می کرد:مامان!چقدر برام سیب می ذاری،دوستام هرروز شکلات و ساندویچ و چیپس می آرن،من هرروز لقمه نون و پنیر و سیب...اَه!
برایش موعظه می کردم:دوستات اشتباه می کنن،خوراکی باید سالم و بهداشتی باشه،چیپس وپفک برای بچه هایی به سن تو،ضرر داره.می دونی سیب چقدر برای دختری به سن و سال تو مفیده...؟
ولی مگربهاره قانع می شد؟ داد می کشید:دیگه با تو قهرم!
ظهر ها رنگ دیگری داشت.با عجله و تند تند دور خودم می چرخیدم تا ناهار را که از شب قبل پخته بودم،آماده و گرم کنم.دوباره سخنرانی ام شروع می شد:
_آرسام دستات...
_بهاره جون با دهن پر حرف نزن!
_آرسام!چند بار بگم با قاشق دهنی تو ماست نزن؟
_بهاره ملچ مولوچ نکن،بهاره!!!
این وقتهایی بود که غذا را دوست داشتند،روزهای دیگری هم داشتم.آرسام با دماغ ظریف و زیبایش بو می کشید:امروز چی داریم مامان؟
_خورشت بادمجان!
_اَه اَه!من که نمی خورم.
سعی می کردم درست برخورد کنم:چقدر بد شدکه تو نمی خوری،ولی گرسنه می مونی ها!تا شب دیگه چیزی نداریم.
چانه اش را بالا می گرفت و با لجاجت چیزی نمی خورد.حتی اگر تکه ای کیک یا شیر کاکائو برایش روی میز می گذاشتم و خودم جای دیگری مشغول می شدم که آرسام فکر کند من نمی بینم و چیزی بخورد،مغرور و لجباز لب نمی زد.گاهی از دستشان گریه ام می گفت.
شب ها وقتی با هزار ترفند و داد و بیداد می خوابیدند،در سکوت و آرامش در کنار نادر می نشستم و برایش از بچه ها دردسرهایشان می گفتم،با مهربانی در آغوشم می گرفت و صورتم را می بوسید:آذر تو بهترین مادر دنیایی،من و بچه ها خیلی خوشبختیم که تو رو داریم.
اگر بگویم آن جمله های ساده و کوتاه که با مهربانی و عشق رنگین شده بود چقدر در روحیه ام موثر واقع می شد،اغراق نمی کنم.شبها بالای سرم می نشست و با آرامش و دقت شانه های خسته ام را ماساژ می داد،همانطور که شانه ها و گردنم را ماساژ می داد درباره روزی که گذرانده بود،حرف می زد.کارخانه شان با آنکه بزرگ نبود اما موفق و پررونق بود.نادر هر ماه مقداری پول پس انداز می کرد،می خواست خانه ای راحت و بزرگ بخرد.البته می دانستم دلش نمی آید مادرش را تنها بگذارد،خود من هم در آن خانه راحت بودم،بزرگ و جادار بود و در محله خوبی هم واقع بود.مدرسه بچه ها آن اطراف بود و محل کار خودم هم فاصله چندانی با خانه نداشت.ضمن اینکه من هم دلم نمی خواست ملی جون را تنها بگذارم.در سالهای که بچه ها کوچک بودند،ملی جون با دقت و عشق از آنها مراقبت می کرد تا من با خیال راحت سر کار بروم،حالا نوبت من بود که جبران کنم.بچه ها هم عاشق مادر بزرگ خوش اخلاقشان بودند و با عشق و ذوق تکالیف مدرسه شان را انجام می دادند تا من اجازه بدهم به طبقه پایین بروند.ملی جون برایشان قصه های اختراعی خودش را تعریف می کرد و ساعتها با حوصله با هردو بازی می کرد.از وقتی بچه ها به مدرسه می رفتند کارش راحت و وقتش بیشتر شده بود،گاهی اوقات با دوستانش به مسافرت یا برای چند روز به خانه ناصر می رفت.اکثر اوقات بالا می آمد وکنار من می نشست و همانطور که من کارهایم را انجام می دادم برایم حرف می زد.از سالهای جوانی و پدر بچه هایش برایم حرف می زد،هنوز بعد از سالهای سال که از مرگ شوهرش می گذشت،وقتی از او صحبت می کرد غمی مبهم صدایش را می لرزاند و من غمگین می شدم و دعا می کردم هرگز روزی را بدون نادر نبینم.نادر پشتیوانه محکمی برایم بود.بچه ها عاشق پدرشان بودند و نادر هم عاشقانه دوستشان داشت و لوسشان می کرد.هرچقدر من نکته بین و منضبط بودم او بخشنده و آسان گیر بود.ساعتها در حیاط با آرسام فوتبال بازی می کرد و شبها بالای سر بهاره قصه می خواند و نوازشش می کرد تا بخوابد.گاهی که شکایت بچه ها را پیشش می کردم،لبخند زنان می گفت:
_آذر از من نخواه که کتکشان بزنم،من نمی تونم!لطفا جلوی بچه ها شکایت نکن که من مجبور بشم شدت عمل به خرج بدم،ولی هر تنبیه مناسبی که دلت خواست از قول من،در موردشان اجرا کن!چه می دونم نذار تلویزیون ببینن،یا هر چی خودت صلاح می دونی!
تابستان هایم همیشه پر از تناقض بود.گاهی آنقدر بهم خوش می گذشت که دعا می کردم تمام نشود و گاهی چنان به جان می آمدم که آرزو می کردم،همان لحظه تعطیلات تمام شود.بچه ها از روز اول تابستان با لب و لوچه آویزان دست به دامنم می آویختند:
_مامان ما چی کار کنیم؟
کارهایی که زمان ما برای بچه ها جالب بود به هیچ عنوان بریشان جالب و سرگرم کننده نبود.مثلا به آرسام پیشنهاد می کردم لوبیا بکارد.نگاه عجیبی به طرفم می کرد:
_که چی بشه مامان؟
تا ده می شمردم که عصبی نشوم:خوب که رشد گیاه رو ببینی،یاد بگیری....
بچه با بی حوصلگی اخم می کرد:که چی بشه..؟یاد گرفتن و درس خوندن مال مدرسه است،نه حالا که تابستون شده!
وقتی به نادر می گفتم،می خندید:خوب راست می گه بچه،لوبیا بکاره که چی بشه؟
بعد وقتی می دید ناراحت شده ام،جدی می شد:خوب این همه کلاس،اسمشو بنویس کلاس.براش معلم بگیر،بگذارش استخر!
با اینکه وقتی کوچک بود برایش هزارن نقشه در سرداشتم اما حالا که بزرگ شده بود،دلم راضی نمی شد بچه ام را به خطر بیندازم.با خودم فکر می کردم اگر توی استخر خفه شود،اگر کسی حواسش نباشد و بچه هادر استخر با هم شوخی کنند و همدیگر را هل بدهند،چه؟
زمستان ها که جرات نمی کردم به اسکی فکر کنم.اگر نادر قبول می کرد همراهش برود باز خیالم راحت تر بود اما او هم کار داشت و نمی توانست تمام مدت دنبال آرسام بدود.کلاس هایی هم که من دوست داشتم،آرسام زیر بر نمی رفت.
می گفتم زبان،لب برمی چید:
_مامان تابستون وقت تفریحه،نه درس خوندن،مغزم خسته شده!
می گفتم کلاس پیانو،اخم می کرد:پیانو مال بچه سوسول هاست!مال دختراست!
با خستگی فکر می کردم آن وقتها که براش نقشه می کشیدم هیچ فکرنمی کردم بزرگ می شود و زبان پیدا می کند،آن هم دو متر!
ملی جون وقتی سردرگمی و اخم و گریه بچه ها را می دید،پنهانی می گفت:
_آذر جون،بفرستشون تو کوچه با بچه های دیگه بازی کنن وهم سرشون گرم می شه هم تو راحت به کارات می رسی،دیگه آنقدر هم مثل هند جگرخوار،جیگرت رو نمی خورن!
درمانده سر تکانمی دادم:نه ملی جون،هر کاری هم بلد نیستند یاد می گیرن.لات و لوت می شن.بی تربیت می شن.تازه بهاره دختره،درست نیست بره تو کوچه ولو بشه.
شانه بالا می انداخت:دیگه عقلم قد نمی ده،خودت بهتر می دونی!
مسافرت هم که اگر می رفتیم،حداکثر دو هفته بود که مثل برق و باد می گذشت و باز من می ماندم و دو بچه نق نق و بی حوصله!عاقبت یک شب که هر سه نفرمان خسته از اشک ریختن و داد و بیداد و جیغ و هوار،هلاک روی مبل ها افتاده بودیم،نادر به دادمان رسید.لیوانی آب به دست من داد و بهاره را به دستشویی فرستاد تا دست و صورتش را بشویید و روبه آرسام کرد وگفت:ببین سامی تو دیگه پسر بزرگی شدی،مامانت دیگه حوصله نداره با تو و بهاره سروکله بزنه،ببین چقدر توخونه زحمت می کشه تا ما راحت باشیم.تمام سال سر کار می ره و با بچه های مردم سرو کله می زنه تا چیزی یاد بگیرن،انصاف نیست که تابستون ها هم تو و بهاره اذیتش کنید،به هر حال الان موقع استراحت اون هم هست.
آرسام با کله شقی جواب داد:خوب به من چه؟من هم موقع استراحتمه،چرا هیچکس به فکر من نیست؟
نادر با حوصله گفت:ببین من تصمیم دارم تو و بهاره رو یک کلاس بذارم،از امروز تا پس فردا فرصت داری یک رشته که دوست داری انتخاب کنی،ولی وقتی انتخابت رو کردی،دیگه نمی تونی بزنی زیرش ها،باید تا آخرش بری و دیگه هم غرو غر نکنی،خوب؟
آرسام که انگار فقط جمله اول را شنیده بود،با شوق پرسید:هر کلاسی؟
نادر لبخند زد:آره،ولی وقتی تصمیم گرفتی باید بری ها!وسطش نمی تونی ول کنی و بهونه بگیری.قبوله؟
آرسام با شادی دست زد:قبوله.
تا سه روز بچه ها به سختی فکر می کردند که چه کلاسی انتخاب کنند.جمعه که خانه مادر جمع شده بودیم،متوجه شدم این مشکل منحصر به خانه ما نیست،بلکه همه کسانی که بچه دارند،درگیرش هستند.وقتی که بچه ها به حیاط بزرگ و دلباز خانه پدری رفتند تا با هم بازی کنند،کنار فیروزه و هما نشستم و نالیدم:از دست این بچه ها....
قبل از اینکه جمله ام کامل شود،فیروزه با آن چشم های درخشان و موهای بلند و براقش،غرید:آی لعنت به بچه و صاحب بچه با هم!
هما هم از ته دل گفت:بشمار!
وقتی سر درددلشان باز شد فهمیدم که هر دو از دست بچه هایشان در مرز جنون و دیوانگی بودند.فیروزه تابی به موهای بلند و مجعدش داد و گفت:به کیوان گفتم علی رو ببره پیش خودش تو بازار،دیونه ام کرد از بس غر زد.هر کاری بهش پیشنهاد می دی،اخم می کنه و لگد می زنه.
هما نالید:باز پسره می تونی بندازی به خیک باباش.من چی؟هر دو دختر،دایم دارن زر می زنن.هرچی می شه اشکشون درمی آد.قدیم خودمون چقدر ساده سرگرم می شدیم.با عروسک پارچه ای که مامان برامون دوخته بود کلی بازی می کردیم،با دم قیچی ها براش لباس میدوختیم،چقدر خوب با هم کنار می اومدیم.کیوان که صبح تا شب تو کوچه با بچه های محل فوتبال بازی می کرد،من و آذر هم از صبح کاسه کوزه و سماور می آوردیم تو حیاط،یه گوشه فرش می دانختیم و تا ظهر خاله بازی می کردیم،کلی هم بهمون خوش می گذشت،نه آذی؟
سر تکان میدادم:آره،ولی حالا همه چیزی عوض شده،هر پیشنهادی بهشون می د،شونه بالا می ندازن و لب بر می چینن!
البته سه روز بعد مشکل من تا حدی حل شده بود.آرسام کلاس گیتار را انتخاب کرده بود و بهاره دلش می خواست زبان یاد بگیرد.من هم از وسواس و حساسیتم دست برداشتم.بین دیوانگی از گریه و اخم و غرولند و قهر و دلنگرانی در ساعتی که بچه ها به کلاس می رفتند،دومی را انتخاب کردم و بعد هر روز تابستان به خاطر انتخاب درستم خدا را شکر می کردم.بچه ها از کلاس که می آمدند تا شب یک کله حرف می زدند و تعریف می کردند.آرسام با گیتار بزرگی که کیوان برایش خریده بود،صداهای عجیب و غریبی در می آورد و بهاره هر چه بلد بود به انگلیسی حرف می زد.
تازه تازه داشتم طعم زندگی آرام و بدون دردسر را می چشیدم که اتفاق تلخی،زندگی ام را زیر و رو کرد.اواخر تابستان بود و بچه ها حس عجیبی داشتند.خوشحال و هیجان زده از نزدیک شدن به فصل بازگشایی مدارس و ناراحت و غمگین از پایان تابستان و خداحافظی با کلاس های محبوبشان،دوستان جدیدشان و استراحت و بی کاری!من هم تقریبا همین احساسات را داشتم منتها درجه اش کمی با آنها فرق داشت.کمی پررنگ ترو غلیظ تربود!
آن روز،وقتی نادربچه ها را برد تا به کلاسشان بروند،بی حوصله ازبیکاری پایین رفتم تا با ملی جون صحبت کنم.چند روزی بود که کم بالا می آمد و بی حوصله بود.حرفهایش رنگ خاکستری افسردگی می داد.کاسه ای تخمه بو داده دستم گرفتم،بی حوصله پایین رفتم تا با ملی جون گپ بزنم.در زدم و منتظر ماندم که صدایش را بشنوم که می گوید:بیا تو،در بازه!
اما هر چه منتظر ماندم،صدایی نیامد.تعجب کردم،ملی جون هر جا می رفت به من خبر می داد.جلوی در،زنگ خانه ما را می زد و از پشت آیفون می گفت که بیرون می رود،صدای در هم نشنیده بودم و می دانستم خانه است.بعد حدس زدم شاید هم حمام رفته و صدای در را نمی شنود.دوباره پله ها را بالا رفتم و جلوی تلویزیون نشستم،اما فکر مزاحمی در سرم دور زد که ملی جون حمام نیست،چون وقتی حمام می رفت صدای آب می آمد.دوباره به خودم نهیب زدم:«شاید خوابیده...شاید حوصله کسی رو نداشته و برای همین جواب نداده...»
اما خودم جواب همه این شاید ها را می دانستم،ملی جون خواب نبودو حتی وقتی خیلی بی حوصله بود جواب می داد.دوباره از جا برخاستم و از پله ها پایین رفتم.قلبم تند تند می زد و آب دهانم خشک شده بود.باز در زدم و منتظر ماندم.هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که صدایی از جانب حیاط بلند شد:آی صاحبخونه،خونه هستید؟
صدای ناصر بود.به طرف در حیاط دویدم.حتما زنگ زده بود و من نشنیده بودم.همانطور که به طرف در می رفتم،با خودم فکر کردم ناصر حتما زنگ ملی جون رو اول زده،پس ملی جون جواب او را هم نداده بود.در را باز کردم و قبل از آنکه دلم به چهره شاد ناصر بسوزد گفتم:
_هرچی در می زنم ملی جون در رو باز نمی کنه،خوب شد تو اومدی ناصر،بیا با هم بریم ببینیم چی شده...
رنگ ناصر پرید و به طرف خانه مادرش دوید.محکم به در می کوبید و همزمان صدا می زد:مامان....
ناگهان یادم افتاد که هر وقت در می زدم،ملی جون با صدای بلند می گفت:
_بیا تو،در بازه.
یا صدایی خش دار که به سختی در می آمد،گفتم:ناصر،در همیشه بازه،مگه اینکه ملی جون خونه نباشه،که فکرنمی کنم جایی رفته باشه...
ناصر فوری دستگیره را چرخاند.با باز شدن در هردو جا خورده،قدمی عقب برداشتیم.بعد از چند ثانیه،ناصر هجوم برد داخل ومن هم به دنبالش،خانه مثل همیشه بود.بوی غذا می آمد،به آشپزخانه رفتم.قابلمه ای کوچک روی گاز بود.بخار مطبوعی از قابلمه بلند می شد.در قابلمه را برداشتم تکه ای گوشت مرغ که آبش تمام شده بود،فوری زیر غذا را خاموش کردم.خیالم راحت شده بود.ملی جون برای خودش غذا هم گذاشته بود.پس نباید اتفاقی برایش افتاده باشد.با خوشحالی برگشتم تا ناصر را صدا کنم که صدای فریاد دردآلودش سر جا خشکم کرد.دیدمش که از اتاق خواب بیرون دوید و به طرف تلفن رفت.مرا که دید نالید:
_آذر،...دیدی چه خاکی برسرم شد؟
با دستهای لرزان گوشی را برداشت و به من زل زد:شماره اورژانس آذر...یادم نمی آد.تو می دونی؟
شمرده شمرده شماره تلفن را گرفتم و لرزان همان جا ایستادم.نمی دانم چرا آن لحظه ماتم برده بود.انگار دلم نمی خواست صحنه ای که ناصر را تا آن حد پریشان کرده بود،ببینم.
آنقدر سرجایم میان درگاه آشپزخانه ایستادم تا ناصر با لکنت و حال پریشان آدرس خانه را داد و التماس کرد:تو رو خدا زود باشید.
عاقبت ناصر به طرفم آمد و دستم را کشید:آذر بیا ببین...شاید هنوز..
ادامه حرفهایش را می توانستم حدس بزنم،اما دلم نمی خواست باور کنم.مثل عروسکی کوکی به دنبال ناصر به اتاق خواب رفتم.صحنه ای که می دیدم با چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم،خیلی فرق داشت.هیچ چیز ترسناک و غیر طبیعی وجود نداشت.ملی جون روی تخت دراز کشیده بود،انگار که خواب باشد.فقط دهانش باز مانده بود که آن هم خیلی غیر عادی نبود.چون خیلی ها را می شناختم که موقع خواب دهانشان باز می ماند.جلو رفتم و به ملی جون زل زدم.ناصر اشک می ریخت و ناله می کرد.بی حواس گفتم:شاید خواب باشه...
ناصر نالید:نه آذر،انگار صد ساله که خوابیده..بدنش سرد.
دستم را که جلو برده بودم تا صورت ملی جون رو لمس کنم،فوری عقب کشیدم.نوک انگشتانم سوزن سوزن می شد.بعدها همیشه خدا را شکر می کردم که انگشتانم ملی جون را لمس نکرده بود،می دانستم تا آخر عمر آن احساس بد و مشمئز کننده رهایم نمی کرد.
روی صندلی کنار تخت افتادم و سعی کردم به ملی جون نگاه کنم،اما مگر می شد؟مدتی بعد دکتر سفید پوشی با گوشی معاینه روی ملی جون که هنوز آرام و بی حرکت سرجایش دراز کشیده بود،خم شده بود و با دقت گوش می داد.بعد به طرف ناصر که تمام بدنش منتظر و آماده بود،برگشت و سر تکان داد.ناصر دوباره شروع به گریه کرد و من چشمانم را بستم.ووقتی باز کردم که دیگر ملی جون روی تخت نبود.ناصر جلویم ایستاد و حرفهایی زد که خیلی خوب متوجه نشدم،بعد با عجله همراه آمبولانس رفت.وقتی بچه ها همراه نادر به خانه برگشتند،من هنوزروی همان صندلی در اتاق ملی جون نشسته بودم،صدای خنده و حرف زدن بچه ها را می شنیدم اما نمی توانستم از جایم بلند شوم و یا حتی صدایشان کنم.از صدای پاها متوجه شدم که به طبقه بالا رفتند.مدتی بعد،نادر دوباره پایین آمد و سرخوشانه صدا زد:آذر،تو پیش مامانی؟آهای صاحبخونه!
ناخودآگاه لبخند زدم،همانطور صدا می زد که ساعتی قبل ناصر صدا می کرد.صدایش را می شنیدم که پراز تعجب بود:اِ...در چرا بازه؟آذر؟مامان؟
بعد به اتاق آمد و از دیدن من آشکارا جا خورد و چشمهایش از تعجب گشاد شد:
_اِ..آذر تو اینجایی من آنقدر صدات می کنم؟
بعدانگار متوجه غیر عادی بودن چیزی در اطرافش شده باشد،جلو آمد:آذر چی شده؟چرا اینجا نشستی؟مامان کجاست؟
بی آنکه فکر کنم گفتم:ناصر همراهش رفت.
نادر دستپاچه شد:چی شده؟مامان مریض بود؟کجا رفتن؟
ناگهان متوجه کل جریان شدم.ملی جون رفته بود،اما برای همیشه!در یک لحظه تمام خاطرات خوبی که از او داشتم جلوی چشمانم آمد.چشمهایم از اشک سوخت و به گریه افتادم.نادر در آغوشم کشید و مثل پدری که بچه ای کوچک را دلداری بدهد،ضرباتی آهسته و به پشتم می زد.بریده بریده گفتم:نادر،ملی جون خوابیده بود...به نظر من که خوابیده بود.اما ناصر می گفت بدنش سرد شده،من دست نزدم.نمی دونم!ولی آمبولانس اومد و بردش.نادر....
نادر هم به گریه افتاد.صدایش با آنکه آهسته بود اما من شنیدم.زیر لب می گفت:
_نه...نه..
ولی حقیقت همان بود که ته دلم می دانستم.ملی جون برای همیشه رفته بود.بیمارستان بعد از معاینه اعلام کرد که ملی جون به علت سکته قلبی در خواب فوت کرده است و گواهی فوت و مجوز دفن را صادر کرد.در طی مراسم خاک سپاری و شب هفت و حتی تا شب چهلم ملی جون،باور نمی کردم که مادر شوهر خونسرد و دل رحمم را دیگر نمی بینم.بچه ها بی تابی می کردند و بهانه می گرفتند.روزهای بعد از مرگ ملی جون،روزهای سرد و خاکستری بود که هرگز دلم نمی خواست دوباره برگردد.همه ناراحت واشک ریزان بودند و من هنوز مات و گیج به دیس های حلوا و خرماهای مغز گردو شده زل می زدم و ناباورانه چشم های خشکم را می مالیدم. همه چیز به زودی پایان گرفت و ملی جون تبدیل به «مرحومه»شد و با ذکر نامش،شنیدن جمله«خدا رحمت کند»برایمان عادی شد.

pahlevon
02-07-2012, 01:59 PM
بعد از مرگ ملی جون،زندگی ما زیر و رو شد.بچه ها می ترسیدند از راه پله پایین بروند و شبها کابوس می دیدند.آرسام بسیار حساس تر از بهاره بود.تا مدتها پس از مرگ ملی جون می دیدمش که ساکت به نقطه ای خیره شده است،کنارش می نشستم و سعی می کردم حواسش را پرت موضوع دیگری کنم،اما ناگهان وسط حرف هایم می پرسید:
_مامان،مردن درد داره؟
به اتاق در هم و برهمش نگاه می کردم،انگار جوابش جایی میان کتابهای داستان و ماشین های رنگارنگ و کوه لباس های شسته و نشسته اش پنهان شده باشد.بعد با زحمت فراوان لب می گوشودم:نه مامان جون،درد نداره.
چشمهای درشت و مشکی اش پراز اشک می شد.از شدت بغض چانه اش می لرزید وبا صدایی دورگه می پرسید:مامان ملی الان کجاست؟
شانه هایم را بالا می انداختم:نمی دونم،یعنی درست نمی دونم.ولی مامان ملی خیلی مهربون و خوش اخلاق و خوب بود.مطمئن هستم الان جای خوبی تو آسمونها نشسته و داره ما رو نگاه می کنه.
با شنیدن سوال بعدی،هزار لعنت به خودم می فرستادم که چرا آنقدر قصه به هم بافته ام؟!
_مگه مامان ملی می تونه ببینه؟مگه هنوزم چشم داره؟
آخر سر همیشه به جایی می رسیدم که می گفتم:
_آرسام جون،هنوز زوده که این چیزا رو بفهمی،وقتی بزرگ شدی خودت متوجه می شی!وبا دنیای سوالات و نگرانی هایش تنهایش می گذاشتم.
بعدا وقتی برای نادر تعریف می کردم،صورت مردانه و جذابش پر از غم می شد و با صدایی لرزان می گفت:مادرم هم آرسام رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت.وقتی تو مدرسه می رفتی،آرسام پیش مادر می موند و خیلی بهش عادت کرده بود و دوستش داشت.همیشه به من می گفت آرزو داره عروسی آرسام رو ببینه....
آن سال آرسام دچار افت شدید تحصیلی شد و در پایان سال آنقدر لاغر شده بود که نادر هم نگران شد.عاقبت با ناصر تصمیم گرفتند خانه را بفروشدو سهمشان را بردارند.برای همه مان سخت بود از خانه ای که آن همه خاطره خوب در آن داشتیم دل بکنیم،ولی مجبور بودیم.آرسام به شدت غصه دار و افسرده بود و بهاره از فضای خانه میترسید.باز جای شکر داشت که آرسام دوره دبستان را تمام کرده بودو خواه نا خواه باید از مدرسه اش جدا می شد.بهاره هم خیلی از ترک مدرسه و دوستانش دلگیر نبود.سرانجام آخر تابستان،با پولی که از فروش خانه ملی جون دست نادرآمدو پس انداز خودش خانه ای دو طبقه و بسیار شیک در یک محله خوب و اعیان نشین خریدیم.حتی نادر بسیاری از وسایل قدیمی هم فروخت و وسایل شیک و لوکس جایگزینش کرد.آرسام و بهاره هم همراه خودش برد تا به سلیقه خودشان برای اتاق خوابهایشان تخت و کمد و میزتحریر انتخاب کنند.تمام این تغییرو تحول ها باعث شد که آرسام دوباره همان پسر خندان و شاد گذشته بشود و با اشتیاق به کلاس گیتارش که این اواخر به زور می رفت،برود.سال تحصیلی جدید در فضایی آغاز شد که بچه ها باز شوق و ذوق مدرسه رفتن را داشتند و با اشتیاق وسایل مدرسه شان را آماده می کردند،در این میان فقط شرایط برای من کمی سخت شده بود و مسافت خانه جدید با محل کارم خیلی زیاد شده بود و اکثرا خیلی دیر به سرکارم می رسیدم.با ورود آرسام به مقطع تحصیلی جدید،ناگهان در یافتم پسرم بزرگ شده است.کمی مرتب تر شده بود و قبل از رفتن به مدرسه،با آب موهایش را حالت می داد.صدبار زبانم را گاز می گرفتم که تو ذوقش نزنم،تا جایی که ضرری برایش نداشت،نباید مداخله می کردم.البته هنوز با درس خواندش مشکل داشتم.وقتی به درس خواندش اعتراض می کردم با خونسردی مخصوص خانواده خوشنویس می خندید:
_مامان آنقدرحرص نخور،من بالاخره یک چیزی می شم!در ضمن آنقدر معلم های مختلف داریم که سرم گیج می ره،قبلا دو،سه تا معلم داشتیم یک عالمه تکلیف بهمون می داد،حالا خودت حساب کن ده،یازده تا معلم دیگه چی می شه؟
به طور مرتب به جلسات اولیا و مربیان می رفتم وبا تک تک معلم هایش صحبت میکردم.همه دوستش داشتند و در یک مورد متفق القول بودند.
_آرسام خیلی به خودش فشارنمی آره،وگرنه خیلی باهوش و بااستعداده....
کم کم پسرانی همراه خودش به خانه می آورد.قیافه های مختلف،بعضی وقتا شرو شیطان،گاهی مظلوم و کم حرف.سعی می کردم تا حد امکان خودم را کنترل کنم و به جای کفش های گل آلود و زانوهای سفید شده شلوار خیره نشوم،ولی مگر می شد؟دندان سر جگر می گذاشتم تا آرسام دوستانش را به خانه بیاورد و خودش جایی نرود.با بزرگ تر شدن بچه ها کنترلشان هم سخت تر می شد.
حاضر جواب و خیره شده بودند و بعضی روزها فکر می کردم چقدر زبان وگفتارشان از زبان قابل فهم من ،دور می شود.اصطلاحات جدید.حرکات جدید.بی خیالی و بی قیدی...
روزهای جمعه،هنوز بهترین روزهای هفته ام بود.از اول هفته با اشتیاق منتظر جمعه می ماندم تا با فیروزه و هما در مورد بچه ها صحبت کنم،وقتی می شنیدم آنها هم همان مشکلات ونگرانی ها را دارند،کمی خیالم آسوده می شد.در طول هفته که به خاطردرس ومدرسه بچه ها وگرفتاری بزرگ ترها فرصت رفت و آمد پیدا نمی کردیم،تنها روز خوبمان جمعه ها بود که هنوز روی روال سابق خانه پدری جمع می شدیم.بعداز مرگ ملی جون،قرار پنجشنبه هایمان در خانه ناصر یا خانه ما برگزار می شد.البته هربار یاد ملی جون می افتادیم و جایش را خالی می کردیم.
آرسام تازه دوم راهنمایی بودو علی پسر کیوان اول راهنمایی،که فیروزه نگران و هراسان به محض ورود به خانه مادردست مراکشید و کنارخودش نشاند.ازروز اولی که دیده بودمش صورتش کوچکترین تغییری نکرده بود.موهای همچنان بلندومشکی و زیبا،پوست مهتابی و بینی ظریف و چشمان گربه مانند سبزش برایم آشنا و دوست داشتنی بود،با نگرانی که از شخصیت فیروزه بعید بود،در گوشم پچ پچ کرد:
_آذر می خواستم یک چیزی ازت بپرسم....
نگاهش کردم.چشمان سبزش قرار نداشت،گفتم:بپرس.
دستان کشیده و خوش فرمش را روی دستم گذاشت.سرد و یخ کرده بود.
_آذر،سامی هم عشق و عاشقی راه انداخته یا نه؟
آنچه شنیده بودم را باور نداشتم.متعجب گفتم:چی؟عشق و عاشقی؟
گوشت دستم را پیچاند:اِ...آذر چه خبره،چرا جیغ می زنی؟
هما هم که صدایمان را شنیده بود،جلو آمد و کنارمان نشست:آی!چی می گید یواشکی؟پشت سر من حرف می زنید؟
فیروزه صورتش را در هم کشید:برو بابا تو هم !
بعد دوباره رو به من کرد:آذرعلی عاشق شده....
هما از خنده منفجر شد:علی...؟علی فسقلی؟
فیروزه بی اعتنا به هما ادامه داد:تو کیفش این نامه را پیدا کردم.
نامه را از دستش گرفتم و سر سری نگاهی انداختم.هما که سرک می کشید،پرسید:
_نیکی دیگه کیه؟
فیروزه نالید:دختر همسایه طبقه بالایی....کلاس پنجم دبستانه...حالا چه خاکی برسرم کنم؟
آهسته گفتم:آرسام فقط شلخته و بی خیال و خونسرده...ولی هنوز عقلش به این چیزا نمی رسه.علی کمی بزرگ تر از سنش می پره!
بعد ناخودآگاه دستم را روی دهانم گذاشتم.بی اختیار یکی از تکه کلام های آرسام را که خیلی هم ازش بدم می آمد؛به کار برده بودم.اما فیروزه و هما توجهی نکردند و من به این نتیجه رسیدم که این تکه کلام ها در خانه آن ها هم در و بدل می شود.
هما صاف روی مبل نشست:کیوان می دونه؟
فیروزه لبخند زد:خدا پدرتو بیامرزه!کیوان اصلا نمی دونه علی کلاس چندمه و کدوم مدرسه می ره.تو می پرسی خبر داره؟
هما فوری گفت:مبادا بهش بگی!یک اخلاق سگی هم داره که شاید تو خبر نداشته باشی ولی من و آذر خوی خبر داریم.
من هم دلداری اش دادم:آره بابا،به روی علی هم نیار.بچه است. می گذره.
فیروزه سری تکان داد و گفت:خودم فکر کردم با یک روانشناس مشورت کنم.هان؟
من و هما هردو جمله هایی در موافقت با عمل فیروزه من و من کردیم و جریان تمام شد.ولی از آن روز یک نگرانی به نگرانی های من اضافه شد،اگر آرسام در این خط می افتاد چه باید می کردم؟البته آرسام خیلی متوجه جنس مخالف و آن حساسیت های خاص روابط بین زن و مرد نبود و کنجکاوی نمی کرد.تنها چیزی که با اشتیاق دنبالش را گرفته بود،گیتار بود.بعداز دو سه سال،دیگر می توانست ملودی های زیبایی بزند که هر بار پس از پایانش ،گریه ام می گرفت.باورم نمیشد پسرم آنقدر بزرگ شده باشد که بتواند آهنگ های معنادار را با گیتار بزند.
یک شب همه را برای تولد آرسام دعوت کردم و آن شب واقعا احساس کردم آرسام بزرگ شده است.وقتی لباس جدیدش را پوشید و در آشپزخانه صدایم کرد:
_مامان،خوبه؟
برگشتم و به پسر قد بلند و لاغری که موهای مشکی و مجعدش را با ژل بالا زده بود و صورت سفید و کشیده اش را با آن چشمهای درشت و مشکی و بینی سربالا می درخشید،خیره شدم.بی اختیار جلو رفتم و محکم در آغوشم فشارش دادم.چند لحظه ای بی حرکت در آغوشم ماند.بوی جدیدی می داد بوی ادکلن نادر و ژل مو و بوی خاص دیگری که نمی شناختم ولی دیگر،آن بوی بچگانه را نمی داد.بعد آهسته با دست به عقب هلم داد و اعتراض کمرنگی کرد:اِ مامان.موهام خراب شد.
با بغض گفتم:عزیزم چقدر خوشگل شدی!
غرغرکنان گفت:مامان!مگه من دخترم که می گی خوشگل شدی؟اَه!
آهسته گفتم:خوب ببخشید،خیلی خوش تیپ شدی!خوبه؟
جوابی نداد،اما لبخند کمرنگ و کجی زد که پیدا بود راضی شده است.آن شب همه آمده بودند.حتی فریبا هم پس از مدتها با شوهر خشک وبداخلاق و دو پسرش آمده بود.بعداز اینکه شام خوردیم نادر با لحنی پر ستایش به آرسام رو کرد و گفت:
_سامی برو گیتارت رو بیار،برامون بزن.
وقتی آرسام با جثه ریز و ظریفش گیتار را در آغوش می کشید،بی اختیار بغض گلویم را می فشرد.آن شب،آرسام چند آهنگ معروف نواخت که خسرو و ناصر با او خواندن و بقیه با تحسین گوش دادند.کیوان که علاقه ای خاص به آرسام داشت،دسته ای اسکناس درشت در یقه لباس پسرم چپاند و سرش را بوسید:دمت گرم دای جون!ماشاءالله!
بعداز سالها که در بازار کار کرده بود.کم کم تیپ حرف زدنش هم مثل بازاری ها شده بود و فیروزه حرص می خورد.علی که از علاقه کیوان نسبت به هر کس دیگری غیر از خودش حساس بود.بالحنی بغض آلود گفت:حالا اگه من می خواستم یاد بگیرم،بابا کیوان نمی ذاشت!
فیروزه با لبخندی مادرانه گفت:مادر تو خودت هیچ وقت نخواستی موسیقی یاد بگیری.
آن شب کنار نادر نشستم و به پسری که داشت از آغوشم فاصله می گرفت ،خیره شدم.انگار همین دیروز بود که چهار دست و پا راه می رفت و وقتی می خندید دو دندان تازه در آمده اش را به نمایش می گذاشت.وقتی برای دومین بار آغوشم را پس زد،مطمئن شدم که بزرگ شده است.هرچه آرسام با احساس و خونسرد بود،بهاره بی احساس و عصبی بود.از هر کار اشتباهی چنان برمی آشفت که انگار آخر دنیا رسیده است.در هرکاری چنان دقیق ومنظم بود که گاهی مرا با آن همه وسواس می ترساند.سر ساعت بلند می شد.اتاقش همیشه مرتب وتمیز بود.درسهایش را به موقع می خواند و تکالیفش را خوش خط و مرتب بدون تذکر من،انجام می داد.نسبت به نگهداری وسایلش به شدت سخت گیر و متعصب بود و اکثر اوقات سر همین موضوع با آرسام دعوا می کرد.نادر از دیدن حرکات بی عیب و نقص بهاره می خندید و می گفت:
_بهاره دختر توست و آرسام پسرمن!هرکاری هم که بکنی همینه که هست!
آرسام دوره راهنمایی را پشت سرگذاشته و بهاره کلاس چهارم ابتدایی بود که دوباره روزهایم رنگ سیاه و خاکستری به خودگرفت.
نزدیک یک سال بود که نادر وقتی مطمئن شد من خوب رانندگی یاد گرفته ام،ماشین را برای من می گذاشت وخودش با ناصر می رفت و بر می گشت.چون خانه ما درمسیر ناصر بود.من هم راحت به مدرسه محل کارم میرفتم و برمی گشتم و بچه ها را به کلاس های مختلف می بردم وخرید می کردم.اواخر بهار بودو همه مشتاق شروع تعطیلات و استراحت و تفریح بودیم.آن سال نادر قول داده بود همه مان را به ترکیه ببرد تا به قول خودش خارج ندیده نمیریم!بهاره از چد روز پیش تعطیل شده بود و من هم فقط برای مراقبت از امتحانات به مدرسه می رفتم،آرسام هنوز یکی،دو امتحان داشت.آن شب ،همگی خوشحال و خندان دور هم نشسته بودیم ومنتظر بازگشت نادربودیم تا شام بخوریم.آرسام داشت درباره دوست جدیدش سامان داد سخن می داد و بهاره طبق معمول به حرفهایش می خندید.صدای آرسام به نحو شگفت آوری دورگه و کلفت شده و صورتش پراز جوش های ریز شده بود.به تازگی متوجه هنرپیشه ها و خواننده های معروف شده بود و اتاقش را با عکس های مختلفی از ستاره های هنری پر کرده بود،نوارهای گوش خراش و عجیب و غریبی گوش می داد و برای اینکه مرا دیوانه نکند،نادر برایش یک ضبط صوت کامل ومجهز خریده بود که وقتی صدایش را بلند می کرد حس می کردم در وپنجره می لرزد.
همانطور که به حرفهای آرسام گوش می کردم،سعی داشتم آنقدر به ساعت نگاه نکنم.در طی سالها ازدواجمان دیگر به بدقولی های نادرعادت کرده و نگران نمی شدم.حواسم را جمع حرفهای آرسام کردم که داشت می گفت:
_این سامان بچه خیلی با حالیه!درسش هم بد نیست،ولی بسکتش حرف نداره،نمی دونی چه پرتاب هایی می کنه....توپ!
بهاره با آن صدای ظریف وبچگانه اش گفت:توپو پرتاب میکنه،نه اونی که تو گفتی!
آرسام با آن صدای دورگه اش خندید:نه بچه جون!توپ یعنی عالی!
آهسته گفتم:خوب چه عیبی داره بگی عالیه؟
آرسام چهره در هم کشید:اَه مامان!حال نگیر دیگه .
آه کشیدم و از جابرخاستم:بچه ها اگه گرسنه اید،غذا رو بکشم.باباتون که نیومد.
بهاره فوری از جا پرید:آره مامان،من خیلی گشنمه.
ازنیامدن نادر عصبی شده بودم و سرشام مرتب به بچه ها توپیدم.
_آرسام!ازدهنت صدادر نیار.
_بهاره با دست؟
آقدر غر زدم که عاقبت آرسام غذایش را نیمه تمام کرد و بلند شد.باعصبانیت نگاهش کردم:آرسام غذاتو کامل بخور...
نگاهی به طرفم انداخت،سرد و غریبه:نه مامان،مثل اینکه شما اعصابت خط خطیه،من فردا امتحان دارم.آخرین امتحانمه!دلم نمی خواد خراب بشه.
ومرا شرمنده و متعجب تنها گذاشت.بهاره امابی اعتنا به اشکهای من غذایش را تمام کرد و ظرف غذای آرسام و خودش را به آشپزخانه برد و به اتاقش رفت تا با لی لی بازی کند.عروسک بزرگ و مو طلایی جدیدش که نادر برایش خریده بود و بهاره عاشقش بود.من با ناراحتی جلوی تلویزیون نشستم.وقتی عاقبت سریال آخر شب تمام شد،از جا برخاستم و به اتاق بچه ها رفتم تا ببینم در چه حالی هستند.آرسام با لباس روی تختش دمر خوابیده بودو کتاب درسی اش هنوز میان دستش باز بود.کتاب را از میان دستش بیرون کشیدم و ملافه ای نازک روی بدنش کشیدم و چراغ را خاموش کردم.بعد شرمزده از بهانه گیری های بیهوده ام خم شدم و صورت معصومش را بوسیدم.بهاره هم خوابش برده بود.لی لی در آغوشش روی زمین به خواب رفته بود.خم شدم و به سختی بغلش کردم و روی تخت خواباندمش،وقتی کمر راست کردم با هراس فکر کردم که نکند پیر شده ام که نمی توانم بچه ام را از جا بلندکنم؟بعد سرم را تکان دادم و به خودم نهیب زدم:
_بس کن!خوب بهاره سنگین شده دیگه یک بچه شش ماهه نیست،ده سالشه...
خودم هم می دانستم این درگیری های ذهنی فقط برای این است که به نادر فکر نکنم.اما عاقبت وقتی ساعت از دوازده گذشت بغض گلویم را گرفت دل را به دریا زدم و تصمیم گرفتم به فروغ زنگ بزنم.وقتی گوشی تلفن را برداشتم متوجه شدم که اصلابوق نمی زند،خم شدم و دو شاخه تلفن را دیدم که روی زمین افتاده است.آه از نهادم برآمد.از کی تلفن وصل نبود؟به محض اینکه دو شاخه را به پریز زدم،تلفن زنگ زد.فوری گوشی را برداشتم.صدای گرفته و ناراحت ناصربلند شد:تو کجایی آذر؟از ساعت هفت یک بند دارم زنگ می زنم...
پوزش خواهانه گفتم:تلفن وصل نبود،نمی دونم کدوم یکی ازبچه .....
نگذاشت حرفم را ادامه دهم،تند تند گفت:لباس بپوش بیام دنبالت.
دلم نمی خواست بپرسم چه اتفاقی افتاده است.قلبم تند تند می زد و دهانم خشک شده بود. من من کردم:آخه بچه هاتنها هستن...
ناصر بی حوصله و سنگین جواب داد:آرسام خودش مرده،آماده باش.
وقتی گوشی را گذاشتم،بی اختیار دعا می خواندم.در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا از ناصر نپرسیدم چه شده و نادر کجاست؟اولین چیزی که جلوی دستم بود پوشیدم و جلوی در ایستادم.نسیم شبانه لرزاندم واشک پشیت پلک هایم هجوم آورد.رو به آسمان صاف و پر ستاره گفتم:خدایا منوامتحان نکن.من بی طاقتم!
نمی دانم از کجا می دانستم که دیگر برای هر خواهش و التماس دیر شده است و وقتی ناصر همراه فروغ که چشمهایش پف کرده و سرخ بود ازراه رسیدند،مطمئن شدم بلایی سر نادر آمده است.سوار ماشین شدم بدون اینکه حرفی بزنم،آنها هم چیزی نگفتند.انگار کاملا عادی است که در برخورد با هم این رفتار را نشان بدهیم.
سرانجام بعداز مدتی که به صندلی های چرم بزرگ و راحت تکیه دادم توانستم صدایم را که خشک و رگه دار شده بود،پیدا کنم و بپرسم:
_ناصر چی شده؟
بعد دیگر نتوانستم ساکت بمانم،یک بند گفتم :چی شده؟
و ده ها بار توضیح دادم که از سر شب نگران نادربودم و نمی دانستم تلفن وصل نیست.وقتی هم متوجه شدم که می خواستم به فروغ زنگ بزنم.آنقدرتند و پشت سرهم حرف می زدم که فرصت فکرکردن به خودم و حرف زدن به ناصرو فروغ را ندهم.عاقبت فروغ به عقب برگشت.با بغض گفت:آذر حالت خوبه؟
دستش را دراز کرد و دستم را گرفت.همانطور یک ریز وراجی می کردم که ناصر ماشین را در خیابان خلوت وبزرگی نگه داشت.حالا هردو به عقب برگشته بودندو نگاهم می کردند،انگار یک موجود عجیب از سیارهای دیگر پشت ماشینشان نشسته باشد.ساکت شدم و ملتمسانه به ناصر خیره شدم.تازه می فهمیدم که او هم حالت عادی ندارد.چشمهایش نمناک و غمگین بود.وقتی شروع به حرف زدن کرد،انگار اصلا نمی شناختمش،صدایش غریبه بود.
_آذر،نمی دونم چی باید بگم..؟این به خدا بدترین و سخت ترین کار دنیا ست.اما...
به گریه افتاد.داشتم فکر می کردم چقدرمضحک و خنده دار گریه می کند که به حرف آمد:
_نار از صبح کسل بود،می گفت پشتش تیر می کشه،انگار نمی تونست راحت نفس بکشه.همش نفس های عمیق و صدا دار می کشید.بهش گفتم اگه حالش خوب نیست برگرده خونه،اما قبول نکرد.ناهار هم نخورد.از صبح یه کمی به کارگرها سرکشی کرد و حساب هایش را راست و ریس کرد.بعدش رفت تو دفتر،می گفت انگار سینه ام گرفته و نمی توم راحت نفس بکشم.مستخدم را با یک چای نبات فرستادم تو دفتر ولی بهم گفت نادر سرشو گذاشته رو میز انگار خوابش برده،من هم خوشحال شدم گفتم بلکه یکم بخوابه حالش سرجاش بیاد.کارام رو انجام دادم وتلفن هام رو زدم و رفتم سراغش تا برگردیم خونه،دیدم هنوز سرش رو میزه و لیوان چای دست نخورده،بالای سرشه،رفتم جلو صداش کردم!
دوباره به گریه افتاد و با هق هق ادامه داد:دستم رو گذاشتم رو شونه اش،حس کردم چقدرغیرعادیه!سفت شده بود،مثل سنگ!
صدای گریه فروغ هم بلند شد.حالا ناصر تد تند حرف می زد که من فرصت فکر کردن پیدا نکنم.
داد زدم:با یکی،دوتا از بچه ها کمک کردیم و انداختیمش تو ماشین،اما خودم هم می دونستم فایده ای نداره....رسوندمش بیمارستان،اما دکتر گفت نمی شه کاریش کرد.آذر به خدا...
فروغ اشک ریزان نالید:از سر شب هر چقدر بهت زنگ زدیم کسی جواب نداد،به هما و کیوان خان زنگ زدیم بلکه اونجا پیدات کنیم اما...
آهسته گفتم:خدا رو شکر!ناصر انگار دیوانه ای نگاه نکند،نگاهم کرد،فوری گفتم:آرسام فردا امتحان داره،آخرین امتحانش،دلم نمی خواد چیزی بفهمه تا امتحانش رو بده..!
انگار کسی توضیح خواسته باشد!هیچکدام حرفی نزدند،ناصر ماشین را رو شن کرد و راه افتاد.در ادامه راه همه ساکت بودیم.فقط گاهی صدای فروغ بلند می شدکه زار می زد.من اما باور نمی کردم نادر به این سادگی تنهایم گذاشته باشد،فکرهای احمقانه سرم را پر کرده بود:«زیر غذا را خاموش کردم...؟شب باید برگردم خونه،آرسام فردا امتحان داره،بهاره هم تنهاست.لباس سیاه ندارم!نادر کجایی که با خونسردی بخندی و بگی گور پدردنیا!»
وقتی ناصر ایستاد،سربلند کردم و پنجره ماشین به سیاهی آسمان و ساختمان سفید و رنگ پریده بیمارستان که تضاد عجیبی با هم داشتند،نگاه کردم.کسی در ماشین را باز کرد و محکم در آغوشم کشید.صدای آشنای هما بود که مرثیه می خواند،در لحظه ای کیوان و فیروزه و مادر و آقاجانم دورم حلقه زدند و صدای شیون و زاری شان محوطه بیمارستان را انباشت.

pahlevon
02-07-2012, 02:00 PM
بعداز آن هرچه به یاد دارم سیاهی است و ماتم.آن شب هما به خانه ما رفت و کیوان و فیروزه مرا که اصلا چیزی از اطرافم درک نمی کردم،به خانه شان بردند.کیوان با آقاجان درباره مراسم تشییع جنازه صحبت می کرد و فیروزه با تلفن همه فامیل خودشان را خبر می کرد و من بااضطراب دعا می کردم،هما بتواند خودش را کنترل کند و آرسام آخرین امتحانش را با موفقیت بدهد.سرانجام دکتر علت مرگ نادر را سکته قلبی اعلام کرد پیکر نادر را تحویلمان داد تا او را به خاک بسپاریم،بچه ها که حالا همه چیز را می دانستند گریه می کردند،بی تابی می کردند اما من انگار در این دنیا نبودم.باورم نمی شد،ده ها بار روز آخری را که نادر خوب و سالم و سرحال بود،مرور می کردم و بیشتر به این نتیجه می رسیدم که حتما اشتباهی رخ داده است.چطور ممکن بود نادر با آن قد و بالای رشید،رفته باشد؟عاقبت در بهشت زهرا حقیقت تلخ را باور کردم و برای آخرین بار باعشق و یارزندگی ام وداع کردم.صورتش همان صورت مهربان و دوست داشتنی بود با این تفاوت که پوست سفیدش کمی خاکستری و کدر شده بود.خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.سرد و خشک بود اما برای من همان نادر خوب و عزیز بود.با صدای فیروره که همه را از دوروبر من عقب می زد،به گریه افتادم و باورم شد که رویای خوش زندگی ام پایان یافته است و حالا من تنها هستم.تنها با دو بچه ای که یک بند پدرشان را صدا می زدند و زاری می کردند.آن روز اشک ریختم،به حال خودم،تنهایی ام و فرزندان یتیمم گریه کردم و با صدای بلند با نادر دعوا کردم،برایم مهم نبود که همه انگار دیوانه ای را نگاه می کنند به من زل زده اند،باید حرف هایم را می زدم.داد می زدم:
_نادر بی معرفت کجا رفتی؟نادر منو تنها نذار،بهاره و سامی تورو می خوان،نادر خیلی زود بود،خیلی زود بود.بی معرفت تو قول دادی!یادت رفته؟قول دادی همیشه همراه من باشی،کمکم باشی،پس چی شد؟نادر بدون خداحافظی کجا رفتی؟بی انصاف حالا چه کنم!
کیوان جلو آمدو بغلم کرد.نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم دوباره یاد گذشته ها افتاده بودم،در آغوش کیوان فریاد می زدم:کیوان یادته نمی ذاشتی ما ازدواج کنیم؟یادته؟حالا ببین چی شد؟راحت شدی؟
خودم هم می دانستم حرف هایم غیر منصفانه و غیر منطقی است اما چه کنم که همه از سر درد و نا امیدی بود.کیوان گریه می کرد:آذر،آذر،آنقدر خودتو اذیت نکن،تو حق داری،هرچی می خوای به من بگو.
من گفتم،آنقدر داد زدم و اشک ریختم تا صدایم گرفت و چشمانم دیگر باز نشد.در چند روز و شب بعدی،چیزی نمی فهمیدم انگار سنگ شده باشم،دیگر گریه نکردم اما انگار قلبم یخ بسته بود.شبها در رختخواب ساعتها فکر می کردم که حالا تکلیفم چیست؟با آرسام و بهاره چه باید بکنم؟چطور بدون نادر بزرگشان کنم،از کجا خرج و مخارجمان را تامین کنم.تا نزدیکی صبح هزار جور فکر می کردم و تصمیم می گرفتم.طبقه بالا را اجاره می دادم و ماشین را می فروختم.بعد پشیمان می شدم.طبقه بالا خالی بود اما نادر به نام آرسام آنجا را رها کرده بود تا به قول خودش روزی دست زنش را بگیرد و آنجا زندگی کند.اما بعد دوباره خودم را قانع می کردم که حالا کو تا آرسام بخواهد زن بگیرد.آن موقع مستاجر را بلند می کردم و اصلا تا آن موقع دنیاهزار جور چرخیده بود و شاید حتی بهاره هم ازدواج می کرد.بعد مستاصل سرم را تکان می دادم و سعی می کردم بخوابم.اما مگر می شد؟دلتنگ نادر بودم و هنوز از اینکه آنقدر ناگهانی و زود تنهایم گذاشته دلگیر بودم،با خودم حرف می زدم و گاهی با نادر دعوا می کردم،اما چه فایده که در تنهایی اتاقم کسی نبود که جوابم را بدهد.کم کم مراسم تمام شد و همه به سر زندگی عادی شان برگشتند و من با بچه های غمگینم تنها ماندم.متوجه ناراحتی شدید آرسام بودم که سعی می کرد جلوی من پنهانش کند،اما اکثرا در خلوت اتاقش اشک می ریخت.بهاره هم ناراحت بود اما او بچه تر از آن بود که بتواند از بازی با بچه های هما چشم بپوشد و اشک ریزان باشد.تابستان غمناک ما شروع شده بود.هرچقدر مامان و فیروزه و هما دلداری ام می دادند و ازمن می خواشتند از آن لاک تنهایی بیرون بیایم و حداقل به حال بچه هایم رحم کنم،نمی توانستم.دست خودم نبود،ساعتها خودم را در اتاق خوابمان حبس می کردم و به روزهای گذشته فکر می کردم.چطور توانسته بودم آنقدر بی توجه باشم؟چطور حظور نادر آنقدر عادی و طبیعی شده بود؟تازه بعدازرفتنش می فهمیدم نادر چه بود و چقدر وجودش برای همه ما ارزشمند بود.بعد با افسوس یاد جمله اش می افتادم که هروقت خیلی حساسیت به خرج می دادم و حرص می خوردم می گفت:زندگی رو آسون بگیر که می گذره!و افسوس می خوردم که باز گذشته بود بدون آنکه قدرش را بدانم.با خودم قرار می گذاشتم از آن لحظه به بعد قدر همه لحظات زندگی ام را بدانم تا بعدااین همه افسوس نخورم اما نمی شد.به نظرم زندگی بدون نادر خالی و پوچ بود،قدر چه چیزش را باید می دانستم؟در خلوت اتاقم،متوجه رنج و آزردگی بچه ها می شدم اما آنقدرناامید وافسرده حال بودم که عکس العملی نشان نمی دادم.صدای آهسته آرسام را که بهاره را دعوا می کرد،می شنیدم:
_هیس س س!چرا درو می کوبی به هم؟مامان ناراحته تو نمی فهمی؟
بهاره پچ پچ کنان پرخاش می کرد:اِ،خوب چه کار کنم،از دستم در رفت.تو خودت چرا آنقدر با گیتارت زرت و زرت می کنی،آدم حالش بهم می خوره!
همانطور پچ پچ کنان با هم دعوا می کردند و یکدیگر را متهم می کردند که باعث رنج و آزار من شده اند.من می شنیدم و اشک می ریختم،بچه های من چرا باید در این سن و سال آنقدر مواظب من باشند؟چرا نباید شیطنت کنند و از روزهای تعطیلشان لذت ببرند؟خودم متوجه بودم که چقدر آنها در رنجند اما نمی توانستم،یعنی دست خودم نبودکه بتوانم تغییری در وضعیت ایجاد کنم.خیالم تا حدی در مورد مسایل مالی راحت شده بود،همان روزهای اول پس از مرگ نادر،ناصر شبی به خانه مان آمد و روی مبل بزرگ و راحت اتاق نشیمن نشست.صورتش پیرتر و فرسوده شده بود،موهای سفیدش بیشتر از موهای سیاه به چشم می خورد.آهسته و آرام از بچه ها خواست به اتاق هایشان بروند تا با من صحبت کند،وقتی بچه ها،پاکشان و غمگین پشت درهای چوبی اتاقشان ناپدید شدند،رو به من کرد و غمگین گفت:
_آذر می دونم چه حالی داری،فروغ نمی گذاشت بیام باهات صحبت کنم،اما من حال تورو خوب می فهمم،دلم می خواد زودتر خیالت رو حداقل از این بابت آسوده کنم.من و نادر با هم شریک بودیم،حالا هم که خودش نیست سرمایه اش تو اون کارخونه هست،همیشه هست،اگه بخوای تقدیمت می کنم و اگه هم دلت بخواد هر ماه سود کارخونه رو می ریزم به حسابت،همانطوری که هر ماه نادر سهم خودش رو برمی داشت.
با بغض گفتم:ناصر من احتیاج به ترحم کسی ندارم،حتی اگر تو...
حرفم را برید و گفت:آذر از تو که زن منطقی و با سوادی هستی انتظار نداشتم.نادر اونجا سهم داره،می فهمی؟این حق تو و بچه هاته،ترحم و دلسوزی این حرفها رو بریز دور،فکر کردی نادر هر ماه خرج خونه رو با ترحم من می گرفت؟نه خیر جان من!همونقدر که من تو کارخونه سهم دارم اونهم داره...
لجوجانه گفتم:اون موقع فرق می کرد،نادر پا به پای توکار می کرد اما حالا...
باز میان حرفم دوید:خیلی خوب،من هم نگفتم همون پولی که نادر اون موقع برمی داشت به تو می دم.گفتم سهمت از سرمایه نادر،نه بیشتر!
زیر لب گفتم:تصمیم داشتم طبقه بالا رو اجاره بدم...
ناصر آهی کشید و دلسوزانه گفت:اختیار زندگیت باخودته،اما تو دختر و پسر جوون داری،تنهایی سخته به هر کسی اطمینان کرد،معلوم نیست کی بیاد بالا بشینه،باز هم هرجورخودت مایلی.اما آذر تو مثل خواهر من هستی،مدیونمی اگر هر زمان احتیاج به چیزی داشتی،به من نگی!حالا هر کاری داشتی،مهم نیست فقط مارو نامحرم و غریبه ندون.
وقتی رفت باز گریه کردم.ناصر حق داشت!حالا من یک زن تنها بودم که مسئولیت بزرگ کردن دو بچه نوجوان بر دوشم بود.نمی توانستم بی گدار به اب بزنم.برای همین تصمیم گرفتم چند ماهی صبر کنم تا ببینم چه می شود.به هر حال حقوق اندکی هم از آموزش و پرورش می گرفتم که بدک نبود.
بعداز یک ماه زانوی غم بغل زدن و اشک ریختن و لجبازی با هر کس که دلسوزانه نصیحتم می کرد تا لااقل به خاطر بچه های نوجوانم بیش از این اشک نریزم و پشت به زندگی نکنم،کیوان خودش پیش قدم شد و بی توجه به من،بچه ها را زیر بال و پرش گرفت.شبی به خانه ما آمد.طبق معمول من در اتاقم در تاریکی نشسته بودم و بچه ها تلویزیون تماشا می کردند،البته وقتی از اتاق بیرون آمدم متوجه شدم تلویزیون می بینند چون به قدری صدایش را کم کرده بودند که اصلا معلوم نبود تلویزیون روشن است.آرسام ضربه ای کوتاه به درزد و آهسته گفت:مامان،دایی اومده.
بلند شدم و با بی حوصلگی دستی به موهای آشفته ام کشیدم به دنبال آرسام از اتاق خارج شدم.کیوان بهاره را در آغوش داشت.با دیدنم از جابرخاست و با مهربانی صورتم را بوسید.هرچقدر سعی می کرد حرفی بزند که سکوت حاکم برفضای خانه را بشکند،موفق نمی شد.آرسام با صورت غمگین و افسرده اش به صفحه تلویزیون خیره شده بود که می دانستم اصلا متوجه فیلم نیست و بهاره با انگشتان کوچکش بازی می کرد و سر به زیر داشت.
کیوان نگاهی به من انداخت و رو به آرسام کرد:سامی کلاس گیتارت چطوره؟آرسام بودن آنکه سرش را برگرداند گفت:خیلی وقته که نرفتم...
صدایش خش دارو بغض آلود بود.ناگهان از بی توجهی ام شرمنده شدم،دلم می خواست پسرم را در آغوشم بگیرم و به او اطمینان بدهم همه چیزی مرتب است و و نباید نگران باشد.کیوان همانطور که موهای بهاره را می بوسید،پرسید:چرا دایی جون؟حیف...
آرسام جوابی نداد،کیوان باز گفت:یادته بابات چقدر افتخار می کرد که تو گیتار می زنی؟الان هم که تابستونه،تو خونه موندی که چه کنی؟سال دیگه باید بری دبیرستان،کارت خیلی سخت می شه،این تابستون باید حسابی دلی از عزا دربیاری.بعد رو کرد به من و آمرانه گفت:آذر شماره تلفن و آدرس جایی که سامی برای یادگرفتن گیتار می ره بده به من!
بعد بدون آنکه منتظر عکس العمل من باشد دوباره رو به آرسام کرد:
_سامی جون من به عنوان جایزه اسمت رو برای شنا هم نوشتم،علی هم به عنوان جایزه می ره استخر،البته باید ببخشی که هدیه با ارزشی نیست،ولی دایی جون قبول کن دیگه!
به آرسامکه هنوز اخمهایش در هم بود،نگاه کردم.کیوان با لحنی که جای هیچ بحثی را نمی گذاشت،گفت:از شنبه می آم دنبالت،روزهای زوج باید بری،خوب؟
آرسام حرفی نزد،اما بهاره با خجالت من من کرد:پس من چی؟
کیوان با مهربانی صورت بهاره را بوسید:قربونت برم دایی جون،برای تو هم برنامه داریم.به خاله هما گفتم بیاد دنبالت با لیدا و لادن برید کلاس....
دوباره بهاره لب برچید:کلاس درس؟
کیوان قهقه زد:نه جان دلم،الان درست نمی دونم کلاس چی،ولی مطمئنم کلاس درس نیست.یا موسیقی یا شنا،خوبه؟
بهاره عجولانه لبخند زد و کیوان باز بوسیدش،من هم راضی بودم که سر بچه ها گرم می شود،اما خودم در وضعیتی نبودم که بتوانم اسمشان را جایی بنویسم یا اصولا در مورد تابستانشان فکر کنم،وقتی کیوان رفت ارسام انگار شرمنده باشد رو به من کرد و گفت:
_مامان شما که ناراحت نمی شید اگه من با دایی کیوان برم؟هان؟
به سختی لبخند زدم،احساس کردم عضلات صورتم خشک شده و چیزی که دلم می خواست به عنوان لبخند باشد یه دهن کجی زشت از آب درآمده است،گفتم:
_نه،مادرجون خوشحال می شم که شما سرتون گرم باشه.
آرسام سرش را پایین انداخت،صدایش به زحمت شنیده می شد:
_آخه تو این شرایط نامردیه که شما رو تنها بذارم...
از خودم بدم آمد،چقدر خودخواه بودم که همه را به خاطر خودم ندیده گرفته بودم،آنقدر خودخواه که حتی پسر جوانم که بیشتر از من نیاز به دلداری و تسلی داشت،فراموش کرده بودم.از جایم بلند شدم و پسرم رادر آغوش گرفتم.چقدر دلم برایش تنگ شده بود،بوی خوبی می داد.آنقدر در آغوشم فشارش دادم که باملایمت کنارم زد.می دانستم اگر در شرایط دیگری بودیم به سختی اجازه می داد حتی بغلش کنم چه رسد به آنکه این همه نگهش دارم و صورتش را ببوسم.بهاره به سرعت خودش را به ما رساند و دست لاغرش را دور گردنم انداخت.از او هم خجالت می کشیدم چطور فراموش کرده بودم یک دختر کوچولو دارم که نیازمند محبت و توجه دایم است؟به خصوص حالا که پدرشان هم نبود!برگشتم و محکم بغلش کردم.صورت لطیف ونرمش را بوسیدم.بهاره نه تنها اعتراضی نمی کرد بلکه دستها و پاهایش را محکم دور بدنم حلقه کرده بود و صورتم را می بوسید.آن شب وقتی دررختخواب بزرگم دراز کشیدم ناخودآگاه با نادر حرف زدم.انگار صدایش را می شنیدم که دلداری ام می داد و می خواست که حرص نخورم و آرام باشم.برایش حسابی درد و دل کردم ودر پایان با تعجب متوجه شدم که چقدر آرام شده ام.آن شب برای اولین بارپس از یک ماه و اندی راحت خوابیدم بی آنکه کابوسی ببینم یا بی خوابی امانم را ببرد.راحت و آرام مثل یک بچه!
بعد از اینکه کیوان وهما بچه ها را همراهشان به کلاس می بردند.در تنهایی خانه قدم می زدم و به یاد خاطرات خوبم بانادر آه می کشیدم واشک می ریختم.تقریبا هر روز صبح مادرم زنگ می زد و به هر ترتیبی سعی می کرد مرا از آن حال در آورد.اصرار می کرد که تنها نمانم و به خانه آنها بروم،خودش پادرد بدی داشت و نمی توانست از خانه بیرون برود.هر روز حرفهای تکراری می زدم و سعی می کردم قانعش کنم که حالم خوب است و آنقدر نگران نباشد.با آن لحن مهربانش می گفت:مگه می شه مادر جون؟تو بچه منی،پاره تن منی،به خدا شب و روز با اون لباس سیاه و استخونهای بیرون زده جلوی نظرم هستی.تو خودت مادری،مگه می شه نگران اولا دنبود؟بعداز آنکه کلی با مادرم حرف می زدم و خسته و بی حوصله گوشی را می گذاشتم،فروغ زنگ می زد و با سماجت سعی می کرد به حرفم بکشد،مقاومتش خیلی زیاد بود و با جوابهای دو،سه کلمه ای و سرسری ام از جا به درنمی رفت.بعداز او،فیروزه زنگ می زد و با آن لحن تند تیز و رک و راستش دعوایم می کرد که چرا هنوز ماتم گرفته ام؟بعد به هزارو یک دوره،استخر و آرایشگاه و نمایشگاه و کنسرت دعوتم می کرد که خستگی ناپذیر جواب رد می دادم و قانعش می کردم که به پیر و پیغمبر راحتم وحوصله این طرف و آن طرف رفتن ندارم.از در دیگری وارد ی شد شروع می کرد به زدن حرف های تکراری:آذر تو جوون داری به خدا حیفه،دلشون می پوسه،خودت هم جوونی،والله خود نادر هم اگر بود دعوات می کر،تو رو خدا آنقدر سخت نگیر آذر،با تقدیر و قسمت نمی شه جنگید.
جوابی به حرفهایش نمی دادم،اما با خودم می گفتم:آخه چرا هرچی تقدیر بده بیخ خِر منو می گیره؟بغض گلویم را می فشرد وپاهایم سست میشد.
در طول تعطیلات با سرو روی نامرتب و لباس سیاه که به تنم زار می زد،با دنیای بیرون ازخانه قهربودم و بیشتر وقتم را بین اتاقم و آشپزخانه می گذراندم.اما کم کم به بازگشایی مدارس نزدیک میشدیم و خواه نا خواه باید سر کارمی رفتم و فکری برای مدرسه بچه ها می کردم.بهاره که همان مدرسه قبلی اش می رفت اما آرسام باید دردبیرستان ثبت نام می کرد.من هنوز هیچ فکری برای ثبت نامش نکرده بودم.شبی که کیوان،آرسام رابه خانه رساند طبق معمول برای نوشیدن فنجانی چای خودش را روی مبل انداخت،گفتم:
_کیوان تو اسم علی رو کدوم دبیرستان نوشتی؟
نگاه چشمانش پراز حیرت شد:آذر یادت رفته علی یک سال کوچک تر ازسامی است؟اون سال بعد می ره دبیرستان....
فوری متوجه اشتباهم شدم و آه کشیدم:نمی دونم کجا باید ثبت نامش کنم!اصلا دبیرستان ها این منطقه رو نمیشناسم.
کیوان نگاهی به آرسام که چای را مقابلش روی میز می گذاشت،انداخت و گفت:
_والله چندتا دبیرستان خوب میشناسم،منتها اول باید دید سامی چه رشته ای می خواد اداه تحصیل بده؟
چنان از شنیدن این حرف جا خوردم که برای لحظه ای نتوانستم نفس بکشم.اصلا به مغزم خطور نکرده بود که آرسام می تواند چندین انتخاب داشته باشد.اززمانی که کودک بود،دلم می خواست مهندس شود.حرفی نزدم و کیوان هم دنبال حرفش را نگرفت،اما وقتی رفت بلا فاصله به اتاق آرسام رفتم.با دیدن من ازروی تخت بلند شد ونشست.صورتش پرازنگرانی وکنجکاوی بود.با دقت به پسرم نگاه کردم،انگار خیلی وقت بودندیده بودمش،آن جوشهای قرمز ریز ازکجا آمده بود؟دماغش چرا آنقدر باد داشت؟این موهای سیاه و زبر کنار گونه هایش دیگر چه بود؟با شنیدن صدای خش دارش بیشترمتعجب شدم:چی شده مامان؟
روی صندلی شت میز تحریرش نشستم و آه کشیدم:هیچی مامان جون،آمدم درباره مدرسه ات باهات صحبت کنم.تو خودت دبیرستان خوب سراغ نداری؟
سرش را پایین انداخت صدایش مثل زمزمه بود:
_دوستانم همه اسم نویسی کردن اما من.....
به خیال اینکه از ثبت نان نکردنش ناراحت است،گفتم:شرمنده آرسام جون،ولی تو خودت می دونی که من این مدت هوش و حواس درست وحسابی نداشتم،حالا کدوم مدرسه اسم نوشتن؟
دوباره من من کرد:من نمی خوام برم دبیرستان،می خوام اسمم رو هنرستان بنویسم...
علی رغم سعی زیادم،جیغ کشیدم:چی؟
آرسام دستپاچه نگاهم کرد،پیدا بود عکس العمل مرا حدس می زده است.فوری گفت:
_آخه مامان من استعدادش رو دارم.خیلی هم به رشته هنر علاقه دارم...!
به میان حرفش پریدم:چی داری می گی آرسام؟هنر به چه دردت می خوره؟تو بعدا باید یک خانواده رو بچرخونی،با کدوم رشته هنری می خوای پول دربیاری؟
آب دهانش را قورت داد.نگاه چشمانش مصمم بود،خرس کوچکش را درمیان دستهایش می فشرد:مامان این حرفهای یعنی چی؟هرکسی تو هر رشته ای که موفق باشه می تونه خوشبخت باشه.به نظر من هر کسی بایداز شغلش احساس رضایت داشته باشه،من دلم می خوادرشته موسیقی ادامه تحصیل بدم...
خشمگین گفتم:موسیقی؟چی داری می گی؟با موسیقی می خوای نون دربیاری؟این یک حقیقته آرسام،تو باید رشته ای انتخاب کنی که شغل های مناسب و درآمد خوبی داشته باشه،با پرستیژ باشه...
آرسام که پیدا بود این سوالها را بارها و بارها در ذهنش تمرین کرده ،گفت:
_مامان این عقاید قدیمی شده،مال وقتیه که پدر و مادر ها از اینکه بچه شون دنبال موسیقی بره احساس گناه می کردن.می گفتن بچه مون مطرب و کافر شده،رقاصه و مایه شرم ماست!از شما بعیده،در ضمن باید بهتون بگم موسیقی دانهای مشهوری هستن که خیی از مهندس ها پرآوازه هستن،شخصیت بالایی دارن درآمودشون هم افسانه ای است.اصلا همین کسانی که موسیقی متن فیلم می سازن....خدای موسیقی هستن،کلی پول می گیرن،جایزه می گیرن،مشهور می شن.
با پوزخندحرفش را بریدم:آرسام از هزار نفر موسیقی دان یکی مشهور و ثروتمند می شه،اما اکثر مهندسین زندگی خوب و آبرومندانه ای دارن.تو استعدادشو داری،نمره هات عالی هستن حیفه که استعدادت هرز بره.
آرسام غر غر کنان گفت:کی گفته هر کی رشته هنری بخونه استعدادش هرز می ره؟من از ریاضی متنفرم،عاشق موسیقی هستم.چه اشکالی داره که دنبال رشته مورد علاقه ام برم؟اگه نمره های ریاضی ام به قول شما عالیه فقط به خاطر اینکه شما ناراحت نشید.اما بدونید که از ریاضی بدم میاد ومطمئنم موفقیتی نخواهم داشت.
بی حوصله گفتم:ببین آرسام رشته های هنری رو می شه همراه رشته های فنی ادامه داد،تو تا هرموقع هر وقت دلت بخواد می تونی گیتار بزنی و دنبالش رو بگیری،هر ساز دیگه ای هم که بخوای می تونی یاد بگیری و ادامه بدی،اما تا حالا دیدی یک به قول تو موسیقیدان بتونه در کنار درسش،یک رشته فنی رو ادامه بده؟
آرسام آهسته گفت:موضوع اینه که من دوست ندارم رشته فنی بخونم،ولی یک مهندس شاید دلش بخواد یک ساز رو یاد بگیره اون به خودش مربوطه...
از جا برخاستم و قاطعانه گفتم:آرسام تو باید شرایط منودرک کنی،من خودم به اندازه کافی ناراحت و عزادار هستم و اصلا به باری دیگه روی شانه هام احتیاجی ندارم.تو پسر بزرگی هستی باید شرایط مادرت رو درک کنی.من دلم می خواد تو رشته ریاضی و فیزیک بخونی و مهندس بشی...
آرسام زمزمه کرد:شما دلت می خواد اما مثل اینکه مهم نیست من چی دلم می خواد،کاش بابا زنده بود!
یک لحظه قلبم فشرده شد،اما حرفی نزدم.آرسام هم دیگر هیچی نگفت و من خودخواهانه فکر کردم حق با من است،حتی برای لحظه ای فکرنکردم کارم بد و خودپسندانه است و با سواستفاده از وضعیت موجودنباید پسرم را در تنگنا می گذاشتم.انگار یادم رفته بود که من فقط باید آرسام را راهنمایی کنم نه اجبار!اما باز وقتی به این نتیجه رسیدم که مثل بقیه موقعیت های زندگی ام دیر شده بود.

pahlevon
02-07-2012, 02:02 PM
با بغضی گلو گیر و خفه کننده بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم،صدای گرم و جوان سامی هنوز داشت تکرار می کرد:رفتنت همیشگی بود....دیگه برگشتن نداره. چشم های پراز اشکم را بستم و باحرص تلویزیون را خاموش کردم و فیلم را از ویدیو بیرون کشیدم.همه چیز تار و مبهم به نظرم می رسید.پلک که می زدم اشک های گرم و کوچکم روی صورتم می دوید فیلم را در انتهای قفسه،پشت فیلم های دیگر گذاشتم.صدای مزاحم دورن سرم بلند شد.
_آره جون خودت،گذاشتی اون ته و دیگه سراغش نمی ری،نه؟
زیر لب گفتم:آره،قول می دم.دیگه دست بهش نمی زنم.دلم نمی خواد با دیدن فیلم یک مهمونی زپرتی آنقدر اشک بریزم و دوباره حالم خراب بشه!
قبل از اینکه به اتاقم بروم،از لای در نیمه باز اتاق بچه ها به داخل سرک کشیدم.صدای موجهای دریا فضا را وهم انگیز کرده بود،نانا روی تخت مچاله شده بود،پتوی راه راه از رویش کنار رفته بود.روی سر پنجه هایم داخل شم و به آرامی پتو را روی بدن یخ کرده اش کشیدم.کاری که قبلا هزاران بارانجام داده بودم.آهی ازحسرت کشیدم.لبهایم را زیر دندان گرفتم و باز به خودم نهیب زدم:دوباره شروع کردی؟باز می خوای زر و زر کنی؟
دلگیر و رنجیده گفتم:دست خودم نیست.دارم از شدت حسرت دق می کنم.مگه می شه فراموش کنم؟
روی تختخواب دونفره سرد و خالی ام نشستم و آنقدر به صدای فنرهای کهنه تخت گوش دادم تا آرام گرفت.چقدر دلم هوای نادررا کرده بود.کی گفته بود که زن ها راحت تر با تنهایی کنارمی آیند؟چرا همه فکر می کردند یک زن بیوه طبیعی است که تنها باشد و با رنج ومحرومیت عاطفی زندگی کند،اما یک مرد به محض تنها شدن باید فورا ازدواج کند و این خیلی طبیعی است؟صدای موزی درون سرم پیچید:فیلت یاد هندستون کرده؟نادر و تنهایی بهانه است،تو دنبال شوهر می گردی...
زیرلب غریدم:اصلا اینطوری نیست.
صدا پوزخند زد:جون عمه ات!پس چرا آنقدر فلسفه بافی می کنی،زنهای تنها،مردهای متاهل،چرا اینطوری،چرا اون طوری؟پس این حرفها برای پیه؟
چشمانم را بستم،خسته از این یک و به دوی یک نفره نالیدم:
_تازه دارم می فهمم چقدر این قانین و رسوم احمقانه به دور دست و پاهام پیچیده.
صدا قهقه زد:حالا تازه فهمیدی....؟بازم مثل تمام مواقع زندگیت از قافله عقبی،دیگه حالا فایده نداره.اون موقع که نادر برات یاسین می خوند که بابا جون اینقدر سخت نگیر،آنقدر حرص نخور،گوشهات کر بود؟
عصبی روی تخت دراز کشیدم.دستهایم را روی چشمهایم گذاشتم.از دست این صدا خسته بودم.از دست طعنه ها و حقایق تلخی که مثل نیش در قبم فرو می کرد،خسته بود.آهسته گفتم:هنوز دیر نشده.
به زور سعی می کردم بخوابم اما نمی توانستم.خاطرات تلخ و شیرین دوران گذشته به سرم هجوم آورده بود و جلوی چشمم رژه می رفت.غلت می زدم و سعی می کردم به چیزی فکر نکنم اما نمی شد.فکر و خیال و سرزنش برای کارهایی که انجام داده بودم،دست بردار نبودند.مثل پتکی بر سرم فرود می آمدند.ضرباتی دردناک و کوبنده از حقایقی تلخ که دیگر نمی توانستم برای جبرانش کاری بکنم.وای از وقتی که فرصتی برای جبران گذشته ها نداشته باشی،تنت از شرمندگی کارهای احمقانه ات گر می گیرد و آنقدر دندانهایت را روی هم فشار می دهی تا اشک های آماده پشت پلکهایت سرازیر نشود.دست هایت از ناتوانی می لرزد و دلت آشوب می شود.فکر اینکه همه چیز تمام شده و هیچ راهی برای جبران کارهایت نداری تمام بدنت را به درد می آورد.به تاریکی نمناک زل زدم و سعی کردم فقط به صدای امواج که امشب کوبنده تر از هر شب به ساحل دست دراز می کردند،گوش بدهم.
ناگهان صدای مبهمی از جاپراندم.چشم گشودم،نور آفتاب کمرنگ و بی رمق از پس پردهای گلدار سبز و زرد داخل اتاق افتاده بود.ناخودآگاه از دیدن نور خورشید لبخند زدم.خیلی وقت بود که آفتاب پشت ابرهای سیاه و پرباران،زندانی بود.متوجه شدم که دیشب بدون خوردن قرص خوابم برده است.آن هم خوابی بدون کابوس و عمیق!
بعد متوجه صدا شدم.صدای صحبت کردن می آمد.دو نفر با هم صحبت می کردند،آن هم صحبتی نه چندان دوستانه،سرم را تکان دادم تا گیجی خوابم بپرد.صدای کش دار ریحان را تشخیص دادم که عصبی و ناراحت بود.صدای دیگر را اول نشناختم.یعنی ریحان با کی صحبت می کرد؟بعد ناگهان به خاطر آوردم،نانا بود.صدای جوان و سرکشش می آمد.از جایم بلند شدم.همانطور با لباس خوابیده بودم،تختم را سرسری مرتب کردم و در اتاق را باز کردم.حالا صدای ریحان و نانا به وضوح می آمد.
صدای ریحان بی قرار و عصبی،کش دار شده بود:
_خانم دختر،اینجا شهر هرت نیست که هر کاری که دلت خواست بکنی،بفهمستی؟
صدای نانا عصیانگر و رنجیده،می لرزید:
_تو چرا حرص می خوری؟گیر دادی به من؟خاله آذر خودش بهم اجازه داده...
_اووو!از کی تا حالا خواهر زاده خانوم شدی؟پررو خانم!می گی خانم مهندس یا خانم خوشنویس،بفهمستی؟ثانیا خانم حالش خوش نیست،حوصله سروکله زن با تو یکی رو نداره،اما من اینجا هستم و مثل شیر مواظبم،بفهمستی؟یک الف بچه قرتی ببین چه زبونی داره...
دوباره صدای نانا آمد که به سختی سعی می کرد،بالا نرود.این لرزش ها و آهنگ صدا را به خوبی می شناختم.می توانستم بی قراری اش را حس کنم.
_بابا بی خیال!آخه تو چه کار به من داری؟از صبح کلید کرده...الان خود خاله آذر بیدار می شن.اون وقت هر چی خواستی بگو!
صورتم را شستم و خشک کردم.هنوز از تصویرم در آینه فرار می کردم.صدای بگو مگو هنوز ازآشپزخانه می آمد.به طرف آشپزخانه رفتم و با تعجب دریافتم که دلم ازگرسنگی مالش می رود،بوی نان و چای،مثل عطری هوس انگیز در فضا پیچیده بود.وارد آشپزخانه شدم،ریحان و نانا با دیدن من جا خورده و ساکت شدند.اول نانا به خودش آمد و سلام کرد.ریحان هم سلامی زیر لب داد.با خوشرویی جوابشان را دادم و پرسیدم:چه خبر شده؟با هم دعوا می کنید؟
قبل از آنکه نانا فرصت کند،ریحان با لهجه کش دار و شیرینش تند تند گفت:
_آخه آذر خانم،صبح آمدم می بینم برای خودش سرخود،چایی گذاشته،اون هم از ان یکی چای که مخصوص مهمون گذاشتیم.کادرهای میوه خوری را از کشو درآورده.....همه جا رو بهم ریخته...
بعد به کوه ظرف نشسته درون ظرفشویی نگاهی کرد و عصبی غرید:
_بفرما،مثلا شام درست کرده...هرچی کاسه و بشقاب تو کابینت ها بوده درآورده و کثیف کرده که چی؟....شام درست کنه!
دوباره نانا دهانش را باز کرد تا جواب بدهد،که این بار من مهلتش ندادم.با ملایمت گفتم:ریحان خانوم نانا اینجا غریبه،من که حال و حوصله ندارم خودم بهش گفتم هر وقت گرسنه اش شد خودش دست به کار بشه.اتفاقا جات خالی دیشب یک شام خوشمزه درست کرده بود.امروز هم من خواب موندم.خودش صبحانه درست کرده،حالا هنوز بلد نیست چی کجاست،کم کم یاد می گیره.
ریحان صورت چاق و سپیدش را با پشت دست پاک کرد و با تعجب گفت:
_کم کم یاد می گیره؟مگه قراره تا کی اینجا باشه....؟
سری تکان دادم و گفتم:تا هروقت بخواد.
نانا لبخندی زد که باعث شد اخم های ریحان درهم برود.برای اینکه حواسشان را پرت کنم،گفتم:حالا من باید تنها صبحانه بخورم؟
ناگهان ریحان به خود آمد.هیکل گرد و قلنبه اش را به تندی تکان داد.نان هم به سرعت کره و پنیر را از یخچال درآورد و گفت:روی میز بیرون بذارم؟
سرم را تکان دادم و به شیشه های آشپزخانه که عرق کرده بود نگاه کردم.باز ابر روی آفتاب را پوشانده بود.بی جهت دلم گرفت.من اینجا چه می کردم؟منتظر چه بودم؟چرا برنمی گشتم؟تاکی می خواستم اینجا بمانم و به اصطلاح فکر کنم؟اصولا چه فکری داشتم؟آیا تا به حال به جز غصه خوردن و گریه کردن و حسرت بردن کاری کرده بودم؟
صدای زنگ تلفن افکارم را برهم زد.ناخودآگاه گفتم:خودم برمی دارم؟
با دیدن نگاهای متعجب ریحان و نانا متوجه اشتباهم شدم.لحظه ای فکر کردم در خانه خودم هستم و با بلند شدن صدای زنگ تلفن،بهاره و آرسام به طرف تلفن زبان بسته هجوم آورده اند و می خواهند زودتراز دیگری گوشی را بردارند.دلتنگ لبخند زدم و به طرف تلفن که هیچکس به طرفش ندویده بود و برای برداشتنش عجله ای نداشت،رفتم.گوشی را برداشتم و به نانا که دهانش را باز کرده بود تاچیزی بگوید اشاره کردم ساکت باشد.
صدای بی قرار کیوان لبند شد:الو؟
آهسته سلام کردم و احوال علی و فیروزه را پرسیدم.کیوان بی صبر و عجول جواب احوالپرسی هایم را داد و گفت:آذر این دختره کیه پیش توست؟
متعجب به طرف نانا نگاهی کردم که ساکت نگاهم می کرد.با ایماو اشاره اش فهمیدم که کسی صبح زنگ زده،پس حتما کیوان بوده و از شنیدن صدای نانا تعجب کرده است.تصمیم گرفتم یک دورغ مصلحتی بگویم،چیزی که خیال برادرم را راحت کند.اما طبق معمول تا دهانم را گشودم،نتوانستم.در عوض گفتم:هیچی،یک دختری که از خونه شون فرار کرده و حالا جای نداره،من هم گفتم...
کیوان وسط حرفم پرید:آذر دیوونه شدی؟می دونی این جور دخترا چه جونورای هفت خطی هستن؟هزار جورگرفتاری ممکنه برات پیش بیاره....
در گوشی پچ پچ کردم:حالا بعدا دراین مورد صحبت می کنیم.
صدای کیوان عصبی و ناراحت بود.مثل اکثر اوقاتی که احساس مسئولیت خفه اش می کرد،غرید:آذر زودتر ردش کن بره پی کارش،خیالم ناراحته.از صبح که زنگ زدم و این دختره جواب داد از نگرانی نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم.
مثل بچه کوچکی که دعوایش کرده باشند،به کیوان قول دادم به حرفش گوش کنم.نفس پر صدایی کشید و گفت:خودت چطوری؟کی برمی گردی؟می گن اون ورا هوا سرد شده،بهاره هم خیلی دلتنگ توست.
می دانستم همه از دستم خسته شده اند.صبر آدمها هم اندازه و درک و هم دلی شان حدی داشت.دیگر کم کم داشت حوصله همه سر می رفت.تا حرف می زدم،آه می کشیدند و بی توجه به حال و روز و اوضاعم فوری حق را به من می دادند و چند جمله کلیشه ای تحویلم می دادند.
«آذر تو جوونی!قسمت این طوری بوده،با تقدیرنمی شه جنگید.به فکر آینده باش!خواست خدا بوده....با غصه خوردن و گریه و زاری چیزی برنمی گرده،فقط خودتو از بین می بری و افسرده می شی...»
حالم از شنیدن این حرف های تکراری به هم می خورد.دندان هایم را روی هم فشارمی دادم و در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا فکرکرده ام کسی مرا درک نمی کندو حرف هایم را نمی فهمد؟البته از نگاه بی قرار چشمهای اطرافیانم،آه های پر صدایشان و حالت معضبشان می فهمیدم که آنها هم از گفتن آن حرف ها و شنیدن ناله های من،اصلا لذت نمی برند.این بود که به ویلا آمده بودم تا با خودم خلوت کنم.به خودم قول داده بودم وقتی برگردم که آرام شده باشم و بتوانم به زندگی عادی برگردم.البته اطمینان داشتم که هیچ وقت فراموش نمی کنم،چطورمی توانستم فراموش کنم؟ولی تصمیم گرفته بودم با شرایط کنار بیایم تا خودم و اطرافیانم راکمتررنج بدهم و اذیت کنم.تا آن روز که موفقیتی نداشتم.هر روز با افسردگی و کسالت از جا برمی خاستم و دلم نمی خواست هیچ کاری بکنم،یک گوشه می نشستم و خاطراتم رانشخوار می ردم و اشک می ریختم.البته هر لحظه به خودم نهیب می زدم که دست از این خودآزاری بردارم،اما مگر می شد؟شبهاهم تا ساعت ها در جایم غلت می زدم و افسوس می خوردم و سعی می کردم در مقابل هجوم خاطرات و سرزنش خودم مقاومت کنم.اما باز هم بی فایده !
صدای کیوان ازجا پراندم:آذر جون؟حالت خوبه؟
فوری گفتم:آره آره،برمی گردم.
صدای کیوان هیجان زده بلند شد:کی؟
آن طرف خط مجسمش می کردم که پشت میزش نشسته و با خودکاردایره های درهم و برهم روی روزنامه صبح آن روز می کشد و با بی قراری پایش راتکان می دهد.حتما در دلش می گوید خدایا عقلی به سر خواهر نیمه خل و چل من بینداز تا بلکه ما هم از شر دردسر وگرفتاری خودش و مشکلات احمقانه اش خلاص شویم.با ملایمت گفتم:
_به زودی،البته هنوز نمی دانم کی،برمی گردم.
آهی از سر ناامیدی خط را پر کرد:پول احتیاج نداری؟
_نه.
وقتی گوشی را گذاشتم،نانا فوری گفت:می خواستم بگم یه آقایی زنگ زدن ولی....ریحان پشت چشمی نازک کردو زیر لب گفت:آخه کی گفت تو گوشی را برداری،پررو خانوم؟
نانا برگشت تا به ریحان جوب بدهد که گفتم:برادرم بود.
انگار کسی پرسیده باشدچه کسی زنگ زده بود؟قبل از آنکه از جایم بلند شوم،بار دیگر تلفن زنگ زد.گوشی را برداشتم.بهاره بود.صدایش بغض کرده و عصبی بود.با مهربانی احوالپرسی کردم و از امتحانهایش پرسیدم:ناراحت جواب داد:
_یعنی واقعا برات مهمه مامان؟
به سقف نگاه کردم و دعا کردم شروع نکند.اصلا حوصله بحث کردن نداشتم.سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم،به موج های دریا فکر کردم و گفتم:معلومه که مهمه مامان جون،خاله هما و بچه ها چطورن؟
می توانستم حدس بزنم در چه حالتی است.لمیده روی مبل راحتی اتاق نشیمن،با موهای آشفته که باگیره بالای سرش جمع شده،لباس های گشاد و دراز،سرزانوهای رفته و لبهای آویزان و چشمانی با نگاهی سرد و یخ زده،صدایش هم سرد بود.
_همه خوبن،کی برمی گردی؟
این بار خیلی زود سوال اصلی اش را پرسیده بود. می دانستم که صبرش سرآمده و از ماندن در خانه هما و هم اتاقی با دخترخاله هایش خسته شده است.قبلا مقدمه چینی می کرد و حداقل ظاهر را حفظ می کرد.باز سعی کردم به منظره ای که دوست داشتم،فکر کنم.موج های کف آلودآبی_سبز و گستره ساحل با گوش ماهی هایی که خطی اریب و کج و معوج سفیدی روی شن های قهوه ای کشیده بود.به نرمی گفتم:
_من هم دلم تنگ شده عزیزم.به زودی برمی گردم.یک کمی به من مهلت بده...
بهاره پرید وسط حرفم،مثل همیشه عجول و عصبی بود:چقدر مهلت؟یک سال و چند ماه بس نیست؟من خسته شدم مامان،دلم برای اتاقم تنگ شده،می فهمی؟مامان تو همش در حال افسوس خوردنی....تمام زندگیت حسرت گذشته رو خوردی،حالا می فهمم چرا!چون به روزهای حال و آینده ات توجه نداری،مطمئن هستم چندماه بعد حسرت همین روزها رو می خوری،افسوس می خوری که چرا به من توجه نکردی،می فهمی مامان؟تو همیشه یک فاز عقبی!
نفسم بند آمد.یخ زدم.چه حمله مستقیم و بی رحمانه ای،نمی توانستم جواب دهم چون حرف بهاره حقیقت داشت.من همیشه درحال افسوس خوردن برای گذشته ام بودم و برای همین حال و آینده ام را از دست می دادم،مثل همین حالا،چه باید می گفتم؟اصلا چه حرفی داشتم که بزنم؟
قبل از آنکه جوابی بدهم،صدای هما را شنیدم.حدس می زدم که بهاره عصبی گوشی را رها کرده و هما پشت سرش آماده ماست مالی نشسته است.صدایش مهربان و دلجویانه بود:
_سلام آذر جون،چطوری؟
بی دلیل بغض گلویم را گرفت.از رفتار بهاره جاخورده بودم.انتظار نداشتم آنقدر سرد و بی رحمانه به من بتازد.صدای موزی درون سرم گفت:حقته!فکر کردی همه باید نازتو بکشن و قربونت برن؟خودتو جمع و جور کن،بسه دیگه!حوصله همه رو سر بردی!
با بغض نالیدم:هیچ کس درک نمی کنه!
صدا قهقه زد:نیست تو خیلی همه رو درک می کنی!حق داری انتظار داشته باشی همه درکت کنن!انگار تو با این سن و سال می فهمی که بهاره جوونو پر شر و شوره،اینکه احتیاج به یک مادر تمام و قت و باانرژی داره،یک سنگ صبور که حرف هاش رو بشنوه و پا به پاش بره!
صدای هما بلند شد:الو؟آذر گوشی دستته؟
دستپاچه جواب دادم:آره،آره،چطوری؟لادن و لیدا چطورن؟خسرو خوبه...
_همه خوبن،از حرف های بهاره هم نرنج،یک کمی با لادن غر غرشون شده،ناراحته.به دل نگیر.
دوباره بغض گلویم را فشرد.با صدایی خفه گفتم:نه،ناراحت نشدم.بهش حق می دم.به تو و بچه ها هم حق می دم.من خیلی خودخواه هستم،همه رو تو دردرسر و ناراحتی انداختم،مطمئنم خسرو هم ناراحته ولی به روی خودش نمی آره.شاید هم تو به من نمی گی...
هما مهربان جواب داد:اصلا اینطوری نیست.تو خیلی هم حق داری.همه هم بهت حق می دن.بهاره هم حق داره،ولی این باعث نمی شه تو احساس گناه کنی،تا یک ساعت دیگه هم دوباره با لادن دست به گردن می شن.تو غصه بهاره و ما رو نخور.خسرو هم ناراحت نیست.یعنی فرصت ناراحتی نداره!صبح تا شب که نیست شب هم وقتی می آد آنقدر خسته و کوفته است که شام نخورده بیهوش شده.
کمی با هما حرف زدم و احوال مادر و بقیه فامیل را پرسیدم،وقتی گوشی را می گذاشتم به اندازه یک دنیا دلتنگ همه بودم.بیشتر از همه برای بهاره دلتنگ بودم.دلم می خواست در آغوش بگیرمش و صورت زیبا و جوانش را ببوسم.بوی خوب معصومیتش را که در پی بوی عطر و اسپری و ژل مویش هنوزواضح بود عمیق نفس بکشم.
این بار صدای ریحان از جا پراندم:وا خانوم؟!چرا گوشی تلفن را نمی گذارید؟صدای جیغش درآمد....
انگار که کاربدی کرده باشم،فوری گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم و شرمزده سر به زیر انداختم.باز صدای بگو مگو ی ریحان و نانا سر آورن وسایل ناهار به گوش می رسید.آخر سر ریحان با صورت سرخ از عصبانیت پیش من آمد و با صدای نازکش جیغ کشید:
_خانوم جان،یا جای من اینجاست یا جای این یک وجبی بی حیا!
گیج نگاهش کردم و فکر کردم چقدرصورتش عرق کرده و سرخ شده ولی چیزی نگفتم.در عوض باملایمت پرسیدم:باز چی شده؟
ریحان یک ابرویش را بالا داد و گفت:همش تو دست و پای منه،فضولی می کنه،تو همه کار من دخالت می کنه.اینجا اونقدر کارنیست که احتیاج به دو نفرباشه خانوم جان،یا من یا این دختره رنگارنگ!
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشد،کفش های لاستیکی مشکی اش را پوشید و چادرش را سر کرد و رفت.در را هم محکم پشت سرش کوبید.گیج و مات به در بسته که هنوز می لرزید نگاه کردم.نانا از آشپزخانه بیرون آمد.موهایش سیخ سیخ درهوا ایستاده بود.ابروی نازکش را بالا انداخت و بالحنی کش دار گفت:این بابا قاطی کرده ها!اصلا کمک و لطف و محبت سرش نمی شه،از کله صبح گیر سه پیچ داده به من،ول کن هم نیست.همش واسم شاخه...اِند عقده است!فکر کرده من اومدم کارش رو غر بزنم...
باخستگی نگاهش کردم.طبق عادت همه جوان ها جمله هایش پر از کلمات عجیب و غریب و تکه های باب روزبود که البته من آشنایی کامل به این زبان وصله و پینه دار داشتم.روی صندلی ولو شد و گفت:گرسنه تون نیست؟این شازده که قهر کردو رفت.البته یک غذای عجیب و غریبی که بوی سیر ستمی می ده درست کرده،می خورید؟
برای اینکه کم تر حرف بزند،سرم را به نشانه موافقت تکان دادم.همانطور که زیر لب ترانه ای زمزمه می کرد بلند شد و در آشپزخانه ناپدید شد.البته سرو صدای بشقاب و دیگ و قابلمه نشان از حظور موثرش داشت.به نشانه های دیگرش که در فضای ویلا پراکنده بود،زل زدم و باز دلتنگ شدم.جوراب های رها شده روی مبل،یک واکمن و چند نوار روی صندلی گهواره ای محبوبم و روی زمین اطرافش ولو شده بود،یک آدامس گلوله شده صورتی که روی میز شیشه ای جلوی مبلها چسبانده بود،فنجان چای نیم خورده و خورده های بیسکوئیت روی میز!صحنه هایی آشنا که همیشه جیغم را درمی آورد و حس می کردم ازدیدنشان فشار خونم بالا می رود.حالا چه خون سرد نگاه می کردم و صدایم در نمی آمد!با خوشحالی نتیجه گرفتم که عوض شده ام،با اینکه دیر بود ولی باز هم امیدوار کننده بود.دیگر نمی گذاشتم چیزی لحظه هایم را خراب کند،دیگر نبایدکاری می کردم که بعدها افسوس بخورم.نباید!

pahlevon
02-07-2012, 02:03 PM
بعداز ظهر همان روز،نانا کسل و بی حوصله آمد کنار من روی مبل نشست. از قیافه اش پیدا بود که می خواد حرفی بزند اما دو دل است.همانطور که جلوی تلویزیون نشسته بودم و به اخبار گوش می دادم گفتم:حوصله ات سر رفته؟ آهی کشید و در جایش وول خورد:آره،هوای اینجا بدجوری حال آدمومی گیره....
نگاهم را از صفحه تلویزیون برگرفتم و به صورت بی آرایش و رنگ پریده اش نگاه کردم.بدون آن همه کرم و رنگ و پودر مثل یک بچه واقعی بود.کم سن و سال ومعصوم.به دستان سفید و لاغرش نگاه کردم،ناخن هایش را تا ته جویده بود.تقریبا ناخنی درانگشتانش نمانده بود،ولی باز هم انگشت دستش را در دهانش کرده بود و با دقت داشت می جوید.دستش را گرفتم و گفتم:
_آنقدر ناخن نجو،پدر دستات دراومده،کثیفه،مریض می شی.
پوزخند زد:تا حالا که مریض نشدم.عادت کردم،اصلا حواسم نیست.
بعد نگاهی به من انداخت و باز درجایش وول خورد:شما برای چی آمدین اینجا،اون هم تو این سوز و سرما!دلتون برای بچه هاتون تنگ نشده؟برای شوهرتون،خونه تون....
نگاهش کردم.کنجکاوی در چشمان درشت سیاه رنگش پیدا بود.بدون آن لنزهای سبز بدترکیب،چشمان زیبایی داشت.گفتم:شوهر من سالها پیش مرده....
فوری جواب داد:خدابیامرزه.ولی بچه هاتون که هستن،دلتون تنگ نشده؟
لبخند زدم.انگار چاقویی در قلب و سینه ام فرو رفت.تیز و دردناک.نفس بریده گفتم:
_چرا خیلی هم براشون تنگ شده اما.....
چه باید می گفتم؟توضیح اشتباهات زندگی ام،فرصت های تلف شده،روزهای گذشته؟تصمیم گرفتم موضوع صحبت را عوض کنم.من هم کنجکاو بودم.پرسیدم:
_خودتو چی؟دلت برای مادر و پدرت تنگ نشده؟برای مدرسه ات؟
با بی خیالی شانه ای باا انداخت و لب هایش را پیچاند:
_اگر بگم نه،دروغ گفتم!اما می دونم تا پدر و مادرم را ببینم دلتنگی ام تموم می شه،باز تحملشون برم سخت می شه.مطمئنم به ده روز نمی کشه که باز جیم می شم.واسه مدرسه هم اصلا دلم تنگ نشده...
نگاهش کردم که باز انگشتانش را می جوید.پرسیدم:چرا؟
دوباره شانه بالا انداخت:بس که مدرسه مون خفن شده...
با آنکه تکه کلام های مختلف و زیاد از دهن بچه ها شنیده بودم ولی این یکی خیلی عجیب و دور از ذهن بود و متوجه نشدم منظورش چیست.سعی کردم به چشمانش زل نزنم،پرسیدم:
_خفن یعنی چی؟
خندید پر صدا و کشدار:خفن دیگه!یعنی خیلی ستمه...
باز بد نبود مفهوم این یکی را می دانستم.نانا ادامه داد:تا می رسم مدرسه ناظممون که مثل اژدها می مونه خرم رو می چسبه و از سرتا پام رو می گرده،وسایل کیفم رو می ریزه بیرون و حتی لای دفتر و کتابام و می گرده،مثل فیلم ها،دست رودیوار،پاها باز!دِ بگرد.بعد گیر می ده به سرتا پای ما!چرا روپوشت کوتاست؟چرا شلوارت گشاده؟ابروهاتو برداشتی؟موهاتو رنگ کردی؟ریمل زدی؟حالا اینا که خوبه،هر چی بشه باز می آد یقه منو می گیره،بعدش هم معلم ها که دیگه شاهکارن.درست وحسابی درس نمی دن ولی انتظار دارن آدم همه چی بلد باشه.اگه باهاشون کلاس خصوصی بگیری همه چی ردیفه،می تونی مطمئن باشی نمره میاری حتی اگه ورقه سفید داده باشی.
سر درد و دلش باز شده بود و همینطور پشت سر هم حرف می زد.دوباره و ناخودآگاه در جلد مادری سختگیر و سرکوب گر فرو رفتم:همه معلم ها هم اینطوری نیستن،شاید تعدادشون به اندازه انگشت یه دست هم نرسه.در ضمن اونا درس می دن که شما برید دنبالش و یاد بگیرید وتمرین کنید،چرا این شکایت ها رو شاگرد اول ها نمی کنن؟
نانا پوزخند زد.چنان نگاهم می کرد که انگار می خواهد با دندان رگ هایم را پاره کند.سرد و بی رحم.صدایش هم پراز تمسخر بود:شاگرد اول ها؟تعداد شاگرد اول ها حتی از تعداد انگشتهای دست هم کمتره،اونا هم می رن پیش معلم هایی که تعدادشون اندازه انگشتای دسته و پول های جانانه می دن تا بتونن همیشه شگرد اول باشن.
نگاهش تلخ بودو حرفهایش هم همین طور.
_وقتی ناظممون صبح به صبح تا ته ناف منو می گرده یعنی منتظره یه چیزی پیدا کنه،یعنی من بدم،ولگردم،بی انضباطم....خوب منم همینطوری می شم،مگه همه ازم همچین انتظاری ندارن؟
دوباره آن روی نصیحت کننده ام از جایی پیدا شده بود،گفتم:
_خوب ناظمتون مسئول شماهاست،دلسوز شماهاست دلش نمی خواد براتون اتفاقی بیفته،شما هنوز بچه هستید،خوب و بدرو تشخیص نمی دید...
دوباره پوزخند زد:اما خوب و بد رو به زور پس گردنی و تحقیر و تنبیه نشون نمی دن،اینو دیگه هر اشکولی می دونه.من یکی دیگه خسته شدم.از این همه حرف های ضدو نقیض حرصم در می آد.دلم می خواد یکی بهم بگه چه کارهایی باید بکنم که ممنوع نباشه؟چون تاحالا فقط بهم گفتن چه کارهایی نکنم و به خاطرهر کاری چه تو مدرسه چه جاهای دیگه درازمون کردن،دلم می خواد بدونم تا چه جایی مجازم شادی کنم؟کجا می تونم آزاد باشم،جوونی کنم؟دیگه از اجبار و اخراج ونمره تک گرفتن خسته شدم!می بینم کسایی که بهم امرو نهی می کنن خودشون اول همه احتیاج یه خونه تکونی دارن،تازه اونا دیگه بچه نیستن،می فهمن چه کار می کنن اما ما....
سری تکان داد و با صدایی که از بغض خش دار شده بود ادامه داد:اوایل سر کلاس هام با دبیرام خیلی بحث می کردم،مثلا می پرسیدم چه اشکالی داره روپوش های ما قهوه ای و سرمه ای نباشه به جاش صورتی و آبی باشه......یا اگه تو مدرسه که همه دختر هستن مقنعه سرمون نکنیم چی می شه،اما وقتی مدام بهم چشم غره رفتن و خشک و خشن جواب هایی دادن که با توجه به حرف های قبلی شون اصلا قانعم نمی کرد دیگه دست برداشتم.بی خیال شدم.اما هنوز پر از سوالم!سوال هایی که می دونم مجاز نیست!اگه هر کدوم رو بپرسم بر چسب می خورم!اونم برچسبهای خطرناکی که ممنکه سرم رو به باد بده...ولی همیشه می خواستم بدونم چه موقع وقت شادی ماست؟چقدر نشون می دیم که شادیم؟ما خوب بلدیم عزاداری کنیم،همه مون بلدیم سیاه بپوشیم و نوحه گوش بدیم.ناراحت باشیم و گریه کنیم ولی...ولی من و هم سن و سال های من چطوری باید شادی شون رو نشون بدن؟هان؟!
ساکت نگاهش کردم.چه باید می گفتم؟دوباره نصیحتش می کردم؟به سختی جلوی خودم را گرفتم تا قسمم را نشکنم.به هر حال تا حدودی حرف هایش درست بود و من جوابی منطقی برایش نداشتم.در عوض گفتم:
_کاش یه زنگ به مادرت می زدی،الان حتما نگرانته،چند روز از خونه آمدی بیرون؟
کمی فکر کرد و گفت:تقریبا دو ماهه...
از تعجب وا رفتم:دو ماه؟!...تو این مدت به مادرت زنگ نزدی؟خبری نگرفتی؟
لبخند زد.شاید کمی شرمنده شده بود،اما به روی خودش نیاورد.دوباره گفتم:
_اصلا زنگ نزدی؟
با صدای خفه و آهسته جواب داد:نه.
نگاهش کردم.لباس های بهاره درست اندازه اش بود.مطمئن بودم اگر بهاره می فهمید لباس هایش را یک غریبه به تن کرده،لب برمی چید و با کینه نگاهم می کرد.شاید یکی دو تا ناسزای زیر لبی هم نثار مخاطبی نامعلوم بکند،بر عکس آرسام!با اینکه خواهر و برادر هم بودند اما شخصیت هایشان درست مثل دو قطب مخالف هم بود.آرسام خونسرد و بخشنده و دل رحم،بهاره عصبی و کینه ای و بی رحم.دلش برای کسی نمی سوخت و کارهایش همه از روی فکر و منطق بود برعکس آرسام که از بس مهربان بود لباس تنش را هم به گداهای خیابان می بخشید.به نانا که روی مبل بی قرار تکان می خورد نگاه کردم و قبل از آنکه فرصت کند چیزی بپرسد،پرسیدم:تو برای چی از خونه تون فرار کردی؟هیچ می دونی مادرو پدرت چقدر الان نگرانت هستن؟
دوباره یک پوزخند و شانه بالا انداختن تحویل گرفتم.باز از رو نرفتم.با اینکه قسم خورده بودم دست از نصیحت و حرف های بزرگانه و کلیشه ای بردارم باز نتوانستم دهانم را ببندم.
_شما بچه ها نمی دونید پدر و مادر چه زجری کشیدن تا شماها اینقدری شدین.همش توقع دارین،فرمایشات مختلف و رنگارنگ دارین،تا کسی بهتون می گه بالا چشمتون ابروست،فوری قهر می کنید و از خونه می زنید بیرون،دیگه نمی فهمید که چه بلایی سر خودتون و اون پدر و مادر بیچاره تون میارید.فکر می کنید اینم یک جوربازیه که فقط هیجان انگیزتراز بقیه بازیهاست.....غافل از اینکه این بازی فقط یه بازنده داره،اونم شمایید.
نانا ساکت و سر به زیر داشت.اما می دانستم که حرف هایش منتظر پشت لبهایش انباشته شده اشت.مثل بچه های خودم که حرف هایم را تحمل می کردند و چیزی نمی گفتند.من هم فکر می کردم همه چیز حل شده و به حرف های بیهوده و تکراری ام ادامه می دادم،انقدر می گفتم ومی گفتم تا عاقبت صبرشان تمام می شد با جوابم را می دادند و وارد یک بحث فرسایشی و بد و آزاردهنده می شدیم یا بلند می شدند و به اتاقهایشان می رفتند،اما من باز ادامه می دادم،می دانستم که حتی از پشت درهای بسته گوشهایشان می شنود،مثل مسلسل حرف می زدم،یک ریز و یک نفس!انقدر که باز حوصله شان سر می رفت و صدای ضبطشان را بلند می کردند،این بار یا من ساکت می شدم یا دعوا می شد.
به نانا نگاه کردم که هنوز داشت ناخن انگشتهایش را می جوید.مطمئن بودم به حرفهایم گوش نمی دهد.خاصیت بی نظیری که دختر و پسرهای جوان داشتند،او هم داشت.اگر دلش نمی خواست چیزی بشنود،نمی شنید!به همین سادگی!
خسته و نفس بریده از جایم برخاستم.خورشید غروب کرده و همه جا تاریک شده بود.ژاکت بلندم را پوشیدم و شال پشمی ام را روی موهای نامرتب و بلندم انداختم،دلم می خواست قدم بزنم،با اینکه سرد و تاریک بود باز دلم می خواست بیرون بروم،به هوای تازه نیاز داشتم.رو به نانا کردم و گفتم:
_من دارم می رم قدم بزنم،تو هم می آی؟
بی آنکه نگاهم کند جواب داد:نه،من سردمه.
وقتی در ویلا را پشت سرم بستم،نفس عمیقی کشیدم و آن بوی بکر و جادویی را به ریه هایم کشیدم.چه ترکیب معجزه آسایی بود،بوی دریا و ماهی و نم و کاجهای بلند!همانطور که درخیابان های خلوت و خیس قدم می زدم تصمیم گرفتم دیگر حرفی به نانا نزنم.پیدا بود که روحیه حساسی دارد و از زمین و زمان دل پری داشت.دیگر به حرفهای یک زن میانسال پر مدعا احتیاجی نداشت،آه کشیدم.بازدمم مثل ابری در هوا پیچید.ای کاش قبلا هم فکر می کردم.به کارهایم،حرفهایم...ای کاش آنوقت هم بچه ها را درک می کردم،مثل همین حالا که توانسته بودم نانا را درک کنم و حالش را بفهمم،چطور آن زمانها این درک و همدلی را گم کرده بودم؟چطور توانسته بودم آنقدر کور و کر باشم؟
لحظه ای دلم برای بچه هایم تنگ شد.بازوانم از میل شدید در آغوش کشیدن آرسام و بهاره به خارش افتاده بود.دوباره بغض گلویم را سخت فشرد و سوزش اشک جلوی دیدم را تار کرد.برای لحظه ای تصمیم گرفتم دست از سرزنش و سرکوب خودم بردارم.دلم می خواست گریه بکنم.نباید جلوی خودم را می گرفتم.روی لبه سیمانی دیوار کوتاهی نشستم و با صدای بلند زار زدم.دلم پسرم را می خواست،موهای مجعد و خوش بویش،صورت مهتابی و کشیده اش،چانه استخوانی و خوش فرمش،چشم های درشت و مورب سیاهش،صدای گرم و زیبایش،دستهای کشیده وهنرمندش...
با صدای بلند فریاد زدم:یک فرصت دیگه می خوام.فقط یه فرصت دیگه!
اما هیچ صدایی نیا مد.نه آسمان روشن شد و نه رعدو برقی زد.هیچ!معجزه ای در کار نبود.گربه ای با بدبینی نگاهم کرد و با طمانینه از جلویم رد شد.انگار اوهم با همه گربه بودنش فهمیده بود من دیوانه شده ام!سردم شده بود و چشمانم می سوخت.از جایم بلند شدم و به طرف ساحل رفتم.هیچکس در ساحل نبود.دریا در تاریکی شب پیدا بود،صدای موج ها انعکاس ترسناکی در فضا ایجاد می کرد.امشب همه چیز ترسناک و دلگیر شده بود.طاقت نگاه کردن به دریا را نداشتم امشب اصلا آرامم نمی کرد،بدتر باعث ترس و دلشوره ام می شد.با قدم های زیر و تند به طرف ویلا برگشتم.سوز سردی از ساحل می وزید که باعث می شد نفسم از شدت سرما بند بیاید.از دور چراغهای روشن ویلا را که دیدم،فهمیدم که نانا در آشپزخانه است.لحظه ای از اینکه نانا درخانه ام بود،خوشحال شدم،تنهایی در سرما و تاریکی سخت می گذشت.در را باز کردم و باز از گرما و بوی غذا ذوق زده شدم.آهی از سر آسودگی کشیدم و لباسهایم را عوض کردم،موهایم را بی آنکه در اینه نگاه کنم شانه کردم و پشت سرم بستم.صدای نانا که برای خودش آواز می خواند،می شنیدم.هنوز متوجه نشده بود که من برگشتم،برای اینکه نترسد صدایم را بلند کردم:من آمدم.
با نوک پا،کفش ها راکنار زدم،نانا از آشپزخانه بیرون آمد.عرق کرده و سرحال،اما با دیدن من وا رفت.قاشقی که در دست داشت،بلند کرد و در هوا تکان داد:
_گریه کردید؟
جا خوردم.چه باید می گفتم؟حتما دماغ و چشم هایم سرخ شده بود.سرم را به علامت تائید تکان دادم اما چیزی نگفتم.نانا با آن شلوار کهنه وبلوز آبی بهاره،آنجا ایستاده بود و با نگرانی مرا می پایید.با دلسوزی گفت:چرا؟
لحظه ای جایمان با هم عوض شد.من شدم یک دختر بچه تنها و بی کس و او شد مادری دلسوز و همه چیز دان!با بغض گفتم:دلم برای بچه هام خیلی تنگ شده...
نیمی از وجودم انتظار داشت نصیحت و حرف های کلیشه ای بشنود،از همان حرف هایی که همه بهم می زدند.همه آن کسانی که دیگر از دست گریه و زاری های من خسته شده بودندو حوصله دیدن قیافه افسرده مرا نداشتند.اما نانا برخلاف انتظارم جلو آمدو بی حرف بغلم کرد.اندام باریک و ظریفی داشت و بوی پیازو سبزی می داد.انگار مادرم باشد،آرام گرفتم.چند لحظه همانطور در آغوش هم ماندیم بعد نانا عقب رفت و بدون گفتن هیچ کلامی به اشپزخانه برگشت.
بی دلیل شاد شدم.انگار که فردا عید باشد.عیدی که در آن من نقش بچه ای ده دوازده ساله را بازی می کردم که لباس های نو و زیبایش را می پوشید و از دست بزرگتر ها عیدی می گرفت.تلویزیون را روشن کردم و انقدر کانال ها را عوض کردم تا سرانجام توانستم ترانه ای شاد که خواننده ای جوان آن رامی خواند،پیدا کنم.صدای تلویزیون را بلندکردم و روی صندلی گهواره ای نشستم.چشمانم را بستم و فقط گوش دادم.عجیب بود که به هیچ چیز فکرنمی کردم،مطلقا هیچ چیز!آرامش عجیبی پیدا کرده بودم،دست و پاهایم سنگین و شل شده بود.بعداز مدتی که نفهمیدم چقدربود،صدای نانا خلوتم را برهم زد.
_خاله آذر،شام...
چشمانم را گشودم.میز را به زیبایی چیده بود.وسط میز دیس پلو گذاشته بود که از آن بوی مطبوع و بخار هوس انگیزی بلند می شد.ظرفی هم خورشت روی میز بود که بوی سیر و سبزی معطر می داد.لحظه به لحظه بیشتر از شخصیت متناقض نانا حیرت می کردم.پشت میز نشستم و گفتم:انگار خیلی تو آشپزی واردی ها!
لبخندی زد و گفت:آره،چون همیشه خودم شام و ناهار می پختم.
متعجب نگاهش کردم قبل ازاینکه بتوانم جلوی دهنم را بگیرم گفتم:
_مگه مامانت براتون غذا نمی پخت؟
نانا دیس برنج را برداشت و نصفش را دربشقاب من خالی کرد و به سادگی گفت:
_نه،مامانم هیچ وقت برای کارهای به قول خودش بی اهمیت مثل آشپزی وقت نداشت.
از دیدن کوه برنج در بشقابم اعتراض کردم:
_وای!این خیلی زیاده.....
نانا مثل مادری دلسوز گفت:خشمزه است،شما یک قاشق بخورید اشتهاتون باز میشه.
در دل خنده ام گرفت،حرف های خودم را به خودم تحویل می داد.حرفی نزدم و قاشقی از خورشتی که مثل فسنجان بود منتها به جای گردو سبزی داشت روی برنجم ریختم.سرشام نانا شروع کرد به حرف زدن راجع به طرز پخت خورشت انار آویج وقتی حرفهایش تمام شد با حیرت دریافتم که تمام غذایم راخورده ام،حتی هنوز هم جا داشتم.بعد نگران شدم،نگران معده دردو سنگین شدن شکمم!بعداز شام در حال خوردن چای بودیم که مادرم زنگ زد.صدایش خسته و پیرو نگران بود.به محض گفتن الو گفت:
_آذر جون حالت خوبه؟چطوری مادر جون؟
ازاینکه کسی به من بگوید «مادر جون» بی اندازه لذت بردم.یک نوع لذت خاص!انگار ناگهان مسئولیت هایم تمام شده بود.دوباره صدای مادرم را شنیدم.
_آذر جون...؟الو؟
به خودم آمدم:سلام مامان،شما چطورین؟پاتون بهتره؟
مادر آهی کشید:چی بگم والله...باهاش می سازم دیگه،تو چطوری؟حتما اونجا خیلی سرده،مادر جون تنها تو خونه نمون،خیالاتی می شی ها،پاشو بیا همین جا،سرخونه و زندگیت.والله به خدا خوب نیست،برات حرف در می آرن،می گن دختره عقلش کم شده،آره مادر!
می دانستم هرچه بگویم وضع بدتر می شود.روی صندلی ولو شدم.نانا از جایش بلند شد و دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد.می خواست بخوابد.دستم را بالا آوردم و دردل آرزو کردم ای کاش مادرم زنگ نزده بود،تصمیم داشتم آن شب سر صحبت با نانا را باز کنم بلکه چیزی از خانواده اش بفهمم و بدانم چه خیالی دارد.ماندنی است یا رفتنی؟
اما مادرم زنگ زده بود و حالا داشت درباره همه افرادفامیل گزارش کاملی می داد که مبادا من ازقافله عقب بمانم.سرانجام وقتی رضایت داد و مطمئن شد دختر چهل ساله اش خوب و سلامت است و هیچ جن و پری در جلدش نرفته و هنوز عقلش سرجایش است،خداحافظی کردم.گوشم عرق کرده بود ومی دانستم صورتم قرمز شده است از بس گوشی راروی گوشم نگه داشته بودم،دستم خیس عرق بود.گوشی را گذاشتم و به طرف اتاق بچه ها رفتم تا ببینم نانا در چه حالی است،شاید هنوزنخوابیده باشد.در آستانه اتاق ایستادم و او را که روی تخت مچاله شده و غرق خواب بود،تماشا کردم.پتو را رویش کشیدم و بیرون آمدم.بعد یک لیوان چای برای خودم ریختم و چند لحظه به صدای قطرات باران که روی سفالهای بام می ریخت،گوش سپردم.وقتی چایم را تا آخرین قطره نوشیدم با عزمی راسخ به طرف ویدئو رفتم و نوار کذایی مهمانی را از آن ته بیرون کشیدم.با خودم فکر کردم طفره رفتن فایده ندارد.من هرطوری بود آن فیلم را تا آخرنگاه می کردم حالا چرا باید خودم راعذاب میدادم و مدام با خودم کلنجارمی رفتم؟نوار راتا آنجایی که دیده بودم،عقب زدم و روی صندلی ام نشستم.به صفحه تلویزیون خیره شدم.این بار همه جوانها داشتند با ترانه ای که از ضبط صوت پخش میشد،می رقصیدند.دوربین جای مشخصی تمرکز نداشت،صورت های جوان،شاد و عرق کرده،هرکدام با برخورد با دوربین لبخندی می زدند یا دستی تکان می دادند.بعضی ها هم آنقدر مشغول رقصیدن بودند که متوجه نگاه دوربین نمی شدند.با دقت نگاه می کردم تا بلکه آرسام را ببینم.نفسم را حبس کردم و روی صندلی به جلو خم شدم،اکثرصورت ها برایم آشنا بود و صاحب چهره ها را بارها و بارها دیده بودم.سرانجام دوربین آرسام رانشان داد.پسرم خیلی جدی داشت با دختری ظریف و ریزه با موهای بلند واندام کشیده و متناسب می رقصید.لحظه ای دخترک که پشتش به دوربین بود،برگشت و لبخند زد.صورت جذاب و غمگینی داشت.پوستی برنزه،با موهایی ابریشمین و خرمایی که لباس ساده ای به رنگ زیتونی پوشیده بود.پیراهنی بلند و ساده با آستین های کلوش.لبخند زیبایی داشت با دو خال کوچک و عمیق روی گونه هایش،می دانستم اسمش لیلی و است در رشته نقاشی تحصیل میکند.یکی دوباری صحبت هم کرده بودیم،دختر خوب و دلچسبی بود.از حرکت لبهایش پیدا بود که دارد همراه ترانه زمزمه می کند.
کو یارم یارم کو
نازنین نگارم کو
برده او قرارم کو...
حسرت و اندوه باز مثل بختک وجودم را فرا گرفت.چشم هایم را بستم و صندلی ام را تاب دادم.طاقت دیدن بیشترش را نداشتم.باز یاد گذشته ها روحم را پرواز داد.

pahlevon
02-07-2012, 02:04 PM
یک سال و خرده ای از مرگ نادر می گذشت اما من همچنان افسرده و بی حوصله بودم.گاهی اوقات باور نمی کردم یک سال گذشته باشد،فکرش را هم نمی کردم که زنده بمانم.قبلا همیشه فکر می کردم اگرروزی روزگاری نادر مراتنها بگذارد،من طاقت نمی آورم و دق می کنم اما حالا نه تنها زنده مانده بودم بلکه باید به زندگی ادامه می دادم.مسئولیتم چند برابر شده بود،باید برای بچه ها هم مادری می کرم هم جای پدرشان را پرمی کردم،اما هنوز نتوانسته بودم بر اعصابم مسلط شوم هنوز ساعت ها دراتاق خوابم می نشستم و به یاد نادر اشک می ریختم،هنوز ابروهایم را تمیز نکرده و لباس سیاهم رااز تنم بیرون نیاورده بودم.بچه ها هم عصبی و پرخاشگر شده بودند البته مقصر اصلی باز خودم بودم که اصلا درکشان نمی کردم و دست از ناله و زاری وماتم برنمی داشتم،نه مهمانی می رفتم نه گردش و تفریح،خوب معلوم بود که بچه ها هم بی حوصله و کسل می شوند،به خصوص آرسام که به اجبار من به دبیرستانی می رفت که اصلا دلش نمی خواست و رشته ای را انتخاب کرده بود که اصلا دوستش نداشت.اغلب اوقات بداخلاق و عصبی،ساکت می نشست و حرفی نمی زد.گاهی بابهاره دعوایش می شد و سرو صدایشان بلند می شد.می دانستم از دست من دلخور است اما اهمیت نمی دادم.با خودم فکرمی کردم که من بهترین لطف را در حقش کرده ام و بعدها خودش هم پی می بردکه باانتخاب اجباری این رشته زندگی اش را تضمین کرده است.تنها ساعتی که صدای خنده اش می آمد وقتهایی بود که دوستش به خانه ما می آمد.دوست جدیدی که در دبیرستان بااو آشنا شده بود.پسر قدبلند و لاغراندامی با پوست سبزه و موهای صاف و لخت و یک دهن گشاد که هر وقت می خندید تمام دندانهایش را نمایش می داد و یک جفت چشم کنجکاوکه همیشه دو دو می زد،انگار سوالی پرسیده و منتظر جواب باشد.پسر بدی به نظر نمی رسید اما من همیشه با سوءظن و بد بینی نگاهش می کردم.طرز لباس پوشیدنش باب میل من نبود،شلوارهای گشاد و رنگ و رو رفته با پیراهن های دراز و بی قواره و کفش های بزرگ کتانی عجیب و غریب با بندهایی که پشت زبانه بزرگ کتانی پنهان می کرد،می پوشید.البته اولین باری بود که در موردش اظهار نظر کردم و طبق معمول هزار ایراد از سرتا پایش گرفتم آرسام برای اولین بار محکم جلوی من ایستاد و گفت:
_مامان مهدی پسر خوبیه و من دوست ندارم درباره اش بدگویی کنی،من تصمیم دارم باهاش دوست باشم و اگه شما پشتش حرف بی ربط بزنی،دیگه نمی آرمش خونه مون در عوض خودم می رم خونه شون.حالا هر جوری دوست داری!
با اینکه حسابی جا خورده بودم حساب کار دستم آمد و فهمیدم آرسام اصلا در مورد دوست جدیدش شوخی ندارد و چون می دانست من اصلا دوست ندارم به خانه کسی برود یادرکوچه ها پرسه بزند این تهدید راکرده بود تازبان من را کوتاه کند.من هم تصمیم گرفتم کوتاه بیایم ودیگر درباره مهدی حرفی نزنم،هم به خاطر اینکه آرسام همراه مهدی این طرف و آن طرف پرسه نزند،هم به خاطر اینکه هر وقت بامهدی بود سرحال وخوش اخلاق می شد و صدای خنده اش از پشت در اتاقش می آمد.من هم اعتراضی نداشتم،در این مواقع بهاره هم ازدست ایرادها وبهانه گیری های آرسام راحت می شد و در اتاقش عروسک بازی می کرد.بعداز اولین سالگردنادرکه مفصل گرفتم و همه رابرای شام دعوت کردم،فیروزه و هما و فروغ باچندین متر پارچه زیبا و مجلسی و دو دست لباس شیک با رنگ های شاد برای بچه ها به خانه آمدند تا به اصطلاح مرا از عزا در بیاورند،غافل از اینکه دلم عزادار و قلبم سیاه پوش نادر خوبم مانده بود.آنقدراصرار کردندو جان بچه ها را قسم خوردند که لباس هایم را عوض کردم و زیربار بند انداختن هما که اشک به چشم می آورد،رفتم.چند وقت بعدهمابرای عروسی برادر شوهرش همه را دعوت کرد و مرا قسم دادکه به مجلس عروسی بروم.آنقدراصرار و پافشاری کرد که نیمچه قولی دادم.اما هما که همه چیز را جدی گرفته بود روز عروسی،کیوان را به دنبال ما فرستاد ومرا در مقابل کار انجام شده قرارداد،با دیدن صورت های منتظر و هیجان زده بچه ها،لباس پوشیدم و موهایم را مرتب کردم.به سرعت بهاره را حاظر کردم و همراه کیوان به مجلس عروسی رفتیم.دربین راه کیوان حرف می زد و من بی توجه به حرف هایش در گذشته ها سیر می کردم به روز عروسی خودم و هیجان و اشتیاقم برای رسیدن به مجلس عروسی،جایی که همه منتظرم بودند،فکر می کردم.آرسام کنار دایی اش نشسته بودو با آب و تاب برایش تعریف می کرد و با دقت به اظهار نظر های کیوان گوش می داد.کیوان بعداز نادر حکم پدررا برای آرسام داشت و بامهربانی و محبت،آرسام را همه جوره حمایت می کرد.بهاره هم کیوان را دوست داشت و از آن بیشتر عاشق فیروزه بود که با آن لباس های شیک و گران و صورت زیبا و اندام شکیلش برایش مثل یک بت شده بود.بهاره مجذوب خانه قشنگ و سلیقه عالی فیروزه،طرزحرف زدن و اداهایش بود و بفهمی نفهمی درهمه کاری ازفیروزه تقلید می کرد.سرانجام به خانه داماد که مجلس عروسی در آن برگزارمی شد و من با وسواس به بچه ها گوشزد کردم که مودب باشند و هروقت من تشخیص دادم و خواستم بروم مخالفت نکنند.هزار نصیحت دیگرو بکن نکن در دهانم بود که با دیدن اخم های درهم کشیده آرسام و غرغر بهاره ساکت ماندم و حرفی نزدم.همیشه همین طوربودم،قبل از اینکه جایی برویم آنقدر تذکربه بچه ها میدادم که خسته می شدند،دلم می خواست بچه هایم نمونه ادب و تربیت باشند.از وقتی حرکت میکردیم تا به محل موردنظربرسیم شروع می کردم:قبل از اینکه میوه و شیرینی تعارف کنند دست به چیزی نزنید،اگر هم تعارفتون کردند یکی برمی دارید نه بیشتر،تا ازتون چیزی نپرسیدند حرفی نمی زنید.روی مبل ولو نشید.بیخودی نخندید،سرغذا به کسی نگاه نکنید،زیاد نکشد،از دهنتون صدا درنیارید...
این لیست پایانی نداشت و وقتی ختم می شد که یا رسیده باشیم یا بچه ها صبرشان تمام شده باشد.به محض ورود به مجلس،هما و فیروزه به استقبالم آمدند و مرا به کناری بردند که مادرم هم آنجا نشسته بود،پدرم نیامده بود.مدتی بود که مریض وبد حال بودو جایی نمی رفت.بهاره هم کنار لادن و لیدا که مثل دوقلو ها،سارافون سرمه ای و بلوز سفید پوشیده بودند،نشست.آرسام هم همراه علی در میان جمعیت ناپدید شد.فیروزه با پیراهن سبز رکابی اش،مثل ستاره های سینما شده بود.موهای بلند و مجعدش را رها کرده بود و روی پاشنه های باریک و بلند کفش هایش می رقصید.به کیوان نگاه کردم که خون خونش را می خورد و با غیظ به زن طنازش نگاه میکرد.فیروزه هم هربار می چرخید ادایی برای کیوان در می آورد و به اخم و چشم غرهای شوهرش اصلا اهمیت نمی داد،می رقصید و خوش بود.بعد دست هما را گرفت و او را هم بلند کرد.به اطرافم و لبخندهای پهن و صورت های بزک کرده و لباس های رنگارنگ نگاه کردم،کسل و بی حوصله بودم و اصلا متوجه حرفهای مادرم که کناردستم نشسته بود،نبودم.مثل اینکه داشت راجع به نوه عمه آقاجانم که تازه فارغ شده و یک دسته گل زاییده بود،حرف می زد.فقط گاهی که حس می کردم ساکت،منتظر جواب است سری تکان می دادم که نه به معنای بله بود و نه معنای نخیر می داد ولی به هردو جواب می شد تعبیرش کرد.بعد متوجه لادن و لیدا شدم که در گوش بهاره چیزی پچ پچ می کردند و ریز ریز می خندیدند.گیس های بافته شان باآن دو ربان قرمز و بلند در هوا تاب میخورد و بهاره هاج و واج به جایی نگاه میکرد که دو انگشت ظریف ولاغرنشانش می دادند.رد نگاهش را گرفتم و چشمم به آرسام افتاد که کنار دختری با موهای لخت که گرد دورصورت سپید و بی نمکش را گرفته بود،نشسته و حرف میزد.فقط من می فهمیدم که پسرم حالت طبیعی ندارد و خجالت می کشد.تا بناگوش قرمز شده بود و دستهایش را در هم می پیچاند.باز به دخترک که هم سن و سال آرسام بود نگاه کردم.لاغر و نحیف بود با پیراهنی سفید که به تنش زار می زد.اما با همه این تعاریف از آرسام بسیار عاقل تر به نظر می رسید،مثل زن بزرگسالی عشوه می کرد و مژه هایش را تند تند به هم می زد،سر و دستش را با ناز و اداتکان می داد و پشت چشم نازک کردنهایش حرف نداشت.وقتی عروس و داماد آمدند همه با شور و شوق دست می زدند و هلهله می کردند اما من فقط چشم آرسام را می دید که ازکناردخترک تکان نمی خورد و با او حرف می زد.برایم خیلی عجیب بودکه پسرم بادختری نوجوان صحبت می کند و از این کار راضی و خوشحال است،انگار باور نمی کردم که او بزرگ شده است،بعد ناگهان از تصور اینکه سرانجام روزی ازدواج می کند ومرا ترک می گوید دلم گرفت.بغض گلویم را می فشرد و بی جهت اشک پشت چشمانم هجوم آورده بود،انگار قراربود همین فردا آرسام با این دخترک لاغر و دراز ازدواج کند و به قله قاف برود،آن لحظه اصلا به اینکه چقدر فکرهایم احمقانه و بچگانه است فکرنمی کردم،کم کم ناراحتی ام به خشم تبدیل شد.چرا پسرم چشم نداشت و نمی دید دخترک چقدر لوس است و عشوه های بزرگانه اش دل رابه هم می زند؟چرا دست و پاهای لاغر و دراز دخترک را نمی دید؟چرا متوجه اطرفش نبود؟نمی فهمیدهمه اورا می بیند و برایش بد می شود؟
دلم می خواست همان لحظه بلند شوم و به آن طرف سالن شلوغ بروم و یقه آرسام رابگیرم وتکانش دهم.حتی شاید بهش می گفتم:«تو هنوزدهنت بوی شیر می ده بچه جون!زوده که از این غلط های زیادی بکنی!»اما بلند نشدم و حرفی هم نزدم.فقط دندانهایم راری هم فشردم و در ذهنم برایش خط و نشان کشیدم:«بذار برسیم خونه،حالت رو جا می آرم،پسره احمق نفهم!»بعد با خودم قرار گذاشتم دفعه بعد این مورد را هم به لیست بکن نکن هایم اضافه کنم.صدای فیروزه در کنارگوشم مرا از فکر درآورد:چته آذر؟چرا سگرمه ها تو تو هم کشیدی؟
برگشتم ونگاهش کردم.صورت بیضی اش عرق کرده و ازفعالیت زیاد صاحبش گل انداخته بود.آه کشیدم:آرسام رو ببین....
با سرم به طرفی که پسرم نشسته بود اشاره کردم.فیروزه چشمانش را باریک کردو بی تفاوت گفت:خوب که چی؟
از اینکه مثل من به اهمیت موضوع پی نبرده عصبانی تر شدم:اِ....؟نمی بینی نشسته وردل اون آکله خانوم؟
فیروزه خندید.طبق معمول قوی و از ته گلو:اووو!گفتم ببین چی شده که اخم هات تو همه!
بعد آرام گرفت و آهسته گفت:علی که یک سال از سامی کوچک تره هر روز وردل یکی نشسته،بیا و ببین چه برو و بیایی هم به هم زده،از صبح تا شب صد نفرزنگ می زنن وقتی گوشی را برمی دارم یا قطع می کنند یا با یک خروار ناز و عشوه می گویند:«ببخشید مزاحم شدم...علی جون هست؟»بعد یک ساعتی باپسر پرروی من حرف می زنن،وقتی هم بهش میگم چه خبره؟از اون خنده خرکنی هاش می زنه و میگه:مامان تو رو خداگیر نده.همه چی ردیفه،من خودم حواسم به همه چیز هست!وقتی هم اعتراض میکنم آخه چند نفرباتو دوست هستن،شونه بالامی ندازه و میگه نمی خوام که باهاشون ازدواج کنم،دوستیم،فقط همین!حالا تو از اینکه سامی داره بایک دخترمردنی حرف می زنه،ناراحتی و عزا گرفتی؟خواه ناخوه این مسئله براش پیش میاد،پسره دیگه!
زیر لب غریدم:غلط کرده!
فیروزه با دستهای ظریفش یازویم را لمس کرد:آذر تورو خدا سخت نگیر،این نیز بگذرد!
با شنیدن جمله ای که اغلب نادرتحویلم می داد،خشکم زد.ذهنم ازترس و نگرنی خشک شد.یعنی چی؟یعنی مثل تمام موقعیت های زندگی،بعدا برای همین لحظه هم افسوس می خورم؟فیروزه به طرف دوستی که از آن سمت صدایش کرده بود،رفت و مرا باافکار ترسناک و سیاهم تنهاگذاشت.نگاهم را از پسرم که هنوز مشغول حرف زدن بود برگرفتم وتصمیم گرفتم هیچ عکس العملی نشان ندهم.فیروزه حق داشت«این نیز بگذرد!»
ولی چند روز بعد،حرف فیروزه و تصمیم خودم را فراموش کردم.سر میز شام وقتی بهاره راجع به عروسی چند شب پیش با آرسام صحبت می کرد،نتوانستم جلوی زبانم رابگیرم وگفتم:
_اینطور که پیداست از همه بیشتربه آرسام خوش گذشته نه؟
آرسام خشکش زد،نگاهی به من انداخت،اما قبلااز اینکه دهان باز کند تاجوابی بدهد،بهاره گفت:اصلاهم این طورنیست!به سامی بد گذشت.کلی درنوشابه باز کرد وتو بردن و آوردن میوه ها کمک کرد...
من موذیانه به ارسام که صورتش سرخ شده بود نگاه کرم و با طعنه گفتم:
_عوضش قسمت های خوب هم داشت.مثل حرف زدن و دوست پیدا کردن و....آرسام که معذب و بی حرکت سر جایش نشسته بود طاقت نیاورد،از جایش بلند شد و به اتاقش رفت.هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا خجالش داده ام؟پسرم پررو و قیح نبودکه خودش را به بی خیالی بزند و به اینکارها افتخار کند،پس چرا درکش نکرده بودم وحد خودم را به عنوان یک مادردلسوز و فهمیده نگه نداشته بودم؟چرا مسئله ای به این طبیعی وبی اهمیتی را به رخش کشیده بودم؟حالا اگر پنهان کاری می کردو به من چیزی نمی گفت،حق نداشت؟همانطور که ظرف های شام را جمع می کردم به خودم دلداری میدادم:خوب کردم گفتم،آرسام باید بدونه که مادرش مثل عقاب بالای سرشه،حواسش شش دانگ جمعه ونمی شه سرش کلاه گذاشت.آرسام باید باذهنی آسوده و بی دغدغه درس بخواند و به بالاترین مدارج تحصیلی برسد،آن وقت بهترین دختر را برایش می گرفتم.دختری که در زیبایی و اصالت وتحصیل،گل سرسبد دخترهای شهر باشد.آرسام لایق بهترین دخترها بود،نه هر لاغرمردنی بی نمک که ازراه رسیده باشد!!!باز سر خودم را شیره مالیدم و خودم رامحق دانستم.صدای وجدان و دلم را خفه کردم وگوشهایم را بستم.
البته با گذشت زمان متوجه می شدم که به قول فیروزه از دستم هیچ کاری برنمی اید و نمی توانم جلوی غریزه طبیعی و به حق آرسام را بگیرم.روزی را که به طور جدی با ارسام صحبت کردم و برای دومین بارآرسام جلویم ایستاد حرف دلش را زد،خوب به یاد دارم.یک بعداز ظهر زمستانی بود.سرد و تاریک،ابری و دلگیر.جلوی تلویزیون نشسته بودم و برگه های امتحان بچه ها را تصحیح می کردم.بهاره هم کنارم نشسته بود و سعی می کرد انشا بنویسد.از دبستان وارد راهنمایی شده بود و احساس بزرگی عجیبی می کرد.رفتارش هم زمین تا اسمان فرق کرده بود.پنهانی عروسک بازی می کردواز من و ارسام خجالت میکشید،وسواس عجیبی نسبت به تمیزی وسائل و اتاقش پیدا کرده بود.اگرآرسام به یکی ازوسایلش دست می زد قیامتی به پا می کردکه آن سرش ناپیدا بود.همانطور که ورقه ها را صحیح می کردم.جملاتی ادبی برای بهاره می گفتم تا بنویسد.آرسام توی اتاقش بود،وقتی از مدرسه آمد گفت که بعداز ظهر قرار است با دوستش مهدی و یکی دیگر که من نمی شناختم و اسمش نیما بود به مهمانی برود،خانه پسری به نام علی که تولد گرفته بود و باز من نمی شناختمش،خیلی راضی نبودم اما طبق معمول ارسام کیوان را واسطه کرده بود و کیوان هم که هنوز مثل سابق روی من تسلط داشت،اصرار کردکه اجازه بدهم وکلی درباره اینکه آرسام بزرگ شده و پسره و باید تواجتماع بگرده سخنرانی کرد تا عاقبت راضی شدم.یکی دو روزقبل هم ارسام راهمراه خودش بیرون برده بود و برایش کلی لباس و کفش گرفته بود.لباس هایی که مدلهایش به هیچ وجه مطابق میل من نبود،اما جلوی کیوان خجالت کشیدم حرفی بزنم و فقط مجبوربه تشکرشدم.
البته وقتی که کیوان رفت حسابی آرسام رادعوا کردم که چرا چنین لباس های شل و ول و بد رنگی گرفته و اصلا چرا همراه کیوان رفته است.کلی هم درباره اینکه تا وقتی من هستم نباید کاری کند که حس ترحم کسی_حتی اگر آن شخص دایی اش باشد_جلب شود سخنرانی کردم.
با نگرانی به در اتاق ارسام نگاه کردم و سعی کردم از پشت در بسته حدس بزنم پسرم در چه حالی است.در حالیکه با آهنگ تند و نامفهوم نوار خودش را تکان می داد جلوی اینه به موهایش ور می رفت.شاید هم داشت لباس هایش را یکی یکی امتحان می کرد.شاید مثل بعضی از مواقع روی تخت دراز کشیده و به سقف اتاقش که پراز عکس خواننده ها و گروه های خارجی بود،زل زده بود.در این افکاربودم که صدای زنگ در فضا پیچید:مهدی؟....آره،بیا بالا....آمدم،آمدم.
وقتی برگشت سرتاپایش رانگاه کردم و بهانه جوگفتم:این دیگه چه وضعیه برای خودت درست کردی؟
ناراضی به موهای سیخ سیخ و چسبناک از ژلش و شلوار جین و تنگ و دو رنگش خیره شدم.وقتی جوابی نداد،بلند شدم وبه طرفش رفتم،دستم را به طرف موهایش بردم و گفتم:این چه ریختیه؟خجالت نمی کشی؟
قبل از اینکه دستم به موهایش برسد،خودش را عقب کشیدو خیلی جدی در چشمهایم خیره شد.صدایش هم آرام،اما بی نهایت جدی بود.
_نکن مامان.
جا خوردم.نفسم بند آمد.بازبه سرتا پایش نگاه کردم.بلوز گشاد و سفیدی روی تیشرت چسبان مشکی رنگش پوشیده بود.عصبی گفتم:چرا موهاتو اینطوری کردی؟این چه شلواریه که پوشیدی؟مگه تو رقاصی که شلوار به این تنگی می پوشی،خودت رو تو اینه دیدی؟
سرش راتکان داد.گوش هایش سرخ شده بود می دانستم ازعصبانیت است.گفتم:
_زبونت روگربه خورده؟
پا به پا شد.معذب وعصبی،صدایش هم میلرزید:نه خیرگربه نخورده.خودم روهم تو اینه دیدم اونم صد دفعه،به نظرخودم خیلی هم خوبم و هیچ ایرادی ندارم.شما هم کم از من ایراد بگیر!انتظارداری مثل هم سن و سالهای شما کت شلوار بپوشم و دستمال گردن خال خالی ببندم؟موهایم را فرق کج باز کنم و با تف بچسبونم کف سرم؟شایدهم انتظار داری از اون کفش های ورنی سیاه و سفید بپوشم...؟مامان من جوونم،هفتاد هشتاد ساله که نیست!الان همه اینطوری تیپ می زنن،تا حالا به بقیه بچه ها نگاه کردی؟دِ نگردی دیگه؟تا حالا شده همراه من بیای خرید و ببینی مد جدیدچیه؟از اون لباسهاکه شما انتظارداری من بپوشم دیگه گیرنمی اد،مخصوصا سایز واندازه من!شما فقط بلدی ایرادبگیری و زرتی بزنی تو ذوق آدم!
بیشتر از اینکه مرا با آدمهای هفتادهشتاد ساله یکی کرده بود،ناراحت شدم.عصبی و زخم خورده سعی کردم ازچیزدیگری ایراد بگیرم،گفتم:
_با کی داری میری مهمونی؟
_با مهدی....
خشمگین از بی اعتناییاش گفتم:این مهدی با چی اومده دنبالت؟
آرسام ایستاد.به صورتم نگاه کرد و با تحقیری آشکار گفت:با ماشین باباش،حتما دوباره می خواید خنرانی کنین،نه؟ولی قبلاازاینکه حرفی بزنید باید به اطلاعتون برسونم که نود درصد بچه های کلاس ما رانندگی می کنن.اونم تنهایی با ماشین های باباشون یا حتی خودشون!همه که مثل من نیستن!
فوری گفتم:مگه توچطوری هستی؟
همانطور که به طرف درمی رفت گفت:بچه ننه!لای پنبه بزرگ شده،بی پدر،با یک مادر که فکر می کند خداست وحرفش آیه قرآنه!
بعد درراباز کردو محکم پشت سرش بست.از چیزی که شنیده بودم انقدرجا خوردم که تا ساعت ها صدایم درنمی آمد.با خودم فکر می کردم که شاید آرسام راست می گوید.حرفش پشتم را لرزاند.واقعا من این همه خودخواه و بی فکر بودم؟بعد با خودم گفتم اصلا این طورنیست همه بچه ها از حرف حساب والدینشان ناراحت می شوند.آن شب تا دیر وقت وقتی که عاقبت ارسام به آهستگی دررا باز کرد و پاورچین به اتاقش رفت،فکر کردم.آخر به این نتیجه رسیدم که حق با من است و آرسام هنوز عقلش به خوب و بد کارهایش نمی رسد!

pahlevon
02-07-2012, 02:05 PM
تابستان تازه از راه رسیده بود که فیروزه برای مهمانی بزرگی که هر سال در خانه شان می گرفت،دعوتمان کرد.مدرسه ها تازه تعطیل شده بود و هوا رو به گرمی می رفت.من خسته تر از همیشه خانه را مرتب می کردم.درمدتی که سر کار می رفتم اصلا فرصت رسیدگی به کارهای عقب افتاده و نظافت خانه را نداشتم و حالا که خانه بودم و بچه ها هم تعطیل،تازه به فکر افتاده بودم.دوسال ازرفتن نادرو تنهای ام می گذشت اما هنوز کسل و افسرده بودم.حتی شایدبدتر هم شده بودم.شبها تا پاسی از شب گذشته درجایم غلت می زدم و بازوانم را دوربدنم که از فقدان نادر فریادمی زد،حلقه می کردم و اشک می ریختم.دستم را در جای خالی نادر در رختخوابم می کشیدم و با حسرت آرزو می کردم برای یک بار هم که شده باز نادررا ببینم و در آغوشش آسوده و آرام بخوابم.گاهی نیمه شب از خواب می پریدم و یادم می رفت که تنها شده ام.هراسان،نیم خیز دررختخواب خیس از عرقم می نشستم و به دنبال نادر،تاریکی اتاق را می کاویدم.چشمان گشاد شده از وحشتم اشیا را در تاریکی جستجو می کرد و ناگهان یادم می افتاد که چه مصیبتی برسرم آمده و محبوبم برای همیشه تنهایم گذاشته است.بغض گلویم را می فشرد و بدن منغبض و دردناکم دوباره روی بستر خیس و سردم می افتاد.تا ساعتها اشک می ریختم و با خودم فکرمی کردم وقتی نادرکنارم بود چه احساسی داشتم؟زمانی که مورد علاقه شوهرم بودم کسی بود که دوستم داشت و به من عشق می ورزید.با خودم فکر می کردم آن روزها که مسئولیت خانه و بچه ها روی دوش دیگری بود من چه حالی داشتم؟تحسین شدن و محبت دیدن چگونه بود؟....بعد ترس به سراغم می آمد.ترس از تنها ماندن،رها شدن،مسئولیت بزرگ بچه ها....سرانجام وقتی پلکهایم از شدت گریه روی هم می افتاد و چشمانم می سوخت،اندوهگین و حسرت زده پراز نیاز می شدم.نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن،نیاز به یک همدم همدل که حرفهایم را با او بزنم ،درد دل کنم و آرامش یابم.بعد شرمزده و خجل بالش نادر را درمیان بازوانم می فشردم و سعی می کردم با او ودن را به یاد آورم....از خودم شرمم می شد!چطور مشتاق ناز ونوازش بودم؟خجالت نمی کشیدم؟سنی از من گذشته بود،مادر دو نوجوان بودم باز انتظار شنیدن حرفهای عاشقانه داشتم؟به خودم نهیب می زدم و سعی می کردم جسم حریصم و میل شدیدم را سرکوب کنم،بدنم از این جدال ناهمگون به دردمی آمد و استخوان هایم تیرمی کشید.سرانجام قتی صبح ازجا برمی خاستم سرم به سنگینی کوه و بدنم خسته و ذهنم آشفته بود.این درگیری های شبانه با روح و جسمم،مسئولیت کارهای خانه و خارج از خانه،یک و بدو و بحث و جدل همیشگی با بچه ها فرسوده ام کرده بود.انقدر تحت فشاربودم که باتلنگری در هم می شکستم و همه چیزی رادر هم می پیچاندم.گاهی وقتها بلند بلند بانادرحرف می زدم.همه چیز رامی گفتم،دعوا می کرم،گاهی ازشدت تنهایی و سختی اوضاع و روزگار،نفرینش می کردم و اشک می ریختم.چرا مرا تنهاگذاشتی نادر؟در این مواقع بی انکه احساس شرم وخجالتم بر عصیان و سرکشی ام پیروز شود احساس نیاز به دستهای حمایتگر نادرو آغوش گرم و امنش دروجودم بیداد می کرد.نفس بریده و نالان بدن دردناکم را جمع می کردم.تاکمتربه یاد ان لحظه ها و خاطرات بیفتم.اما مگر می شد؟هنوز تا چهل سالگی برسم چند سالی مانده بود،هنوز جوان تراز آنی بودم که بی نیاز از غرایزانسانی وجودم باشم،عصبی می شدم.پرخاشگر می شدم.گریان واندوهگین می شدم و بچه هایم را،پاره های تنم را،جگر گوشه هایم را به کوچکترین بهانه ای به بادانتقاد و توهین و پندواندرز می گرفتم.وای بر من خودخواه که نمی فهمیدم آنها هم در آن سنین پرتلاطم و هیجان چه بحرانی را پشت سرمی گذارند.بدون پدر،با وجود مادری عصبی و بی نهایت حساس چه جهنمی را تجربه می کردند!باز وقتی فهمیدم که دیر شده بود.خیلی دیر! باز از چند روز مانده به مهمانی فیروزه،هما و مادرم شروع به اصرار کردند که حتماهمراه بچه ها بیایم.اول تصمیم داشتم فقط بچه ها را بفرستم و خودم در خانه بمانم و کمی به کارهایم برسم.البته از همان لحظه که این تصمیم را گرفتم اطمینان داشتم که در تنهایی هیچ کاری انجام نخواهم داد و فقط به تنهایی و ماتم همیشگی ام فکرخواهم کرد.خودم را مجسم می کردم که تنها در تاریکی خانه بزرگم نشسته ام و یک نوار موسیقی ملایم و غمناک گوش می دهم و آرام آرام اشک می ریزم.حتی فکر این کار آرمش خاصی بهم می بخشید.می توانستم بدون نگرانی از اینکه بچه ها گریه ام رامی بینند وناراحت می شوند،اشک بریزم.اما واقعیت و رویا خیلی باهم فرق داشت.وقتی که بچه ها فهمیدند که خودم نمی خواهم همراهیشان کنم عکس العملهای متفاوتی نشان دادند و مثل همیشه مرا متعجب و حیران کردند.آرسام با آن روحیه حساس و مهربانش لب برچید و با مهربانی گفت:مامان اگه تو نیای منم نمیرم.
بی آنکه نگاهش کنم گفتم:تو چکار به من داری؟
دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت:دلم نمی خوادتنها بمونی و طبق معمول غصه بخوری.
از شدت احساسات بغض گلویم را فشرد.برگشتم و پسر مهربان و دل رحمم را در آغوش کشیدم.چند وقتی بود که آرسام خیلی به من می رسید ومحبت و عشقش را آشکارانشان می داد.انگاربزرگ شده باشد.مثل پدری دلسوز با بدخلقی ها و بهانه گیری های من می ساخت،در مقابل دلتنگی های من صورتم را می بوسید و با کلمات شیرین و بیان پرمحبش خجالت زده ام می کرد.گاهی شبها وقتی می دید هنوزبیدارم وجلوی تلویزیون مثل مجسمه خشکم زده، گیتارش را می آورد و ساعتها برایم میزد.آنقدر با صدای گرمش که تازه رگه های بم و خش دار درش دویده بود،برایم می خواند که غم دل ازیادم می رفت.قلبم پراز احساس افتخار و غرور می شد،خم می شدم و سرش را می بوسیدم،تازگی ها ازبوسه ها و آغوشم فرارنمی کرد،اگرلحظه ای دیر می آمد تا ساعت ها سرزنشش می کردم.برای هرنمره ای که کم می آورد آنقدرناراحتی از خودم نشان می دادم و به تنبلی و بی عرضگی متهمش می کردم که خودم خسته می شدم.دوستانش را مسخره می کردم و از سرتا پایشان هزارایرادمی گرفتم،اما آرسام عزیز و مهربان من با اینکه پسرم بودو نصف سن مراداشت درکم می کرد و با ملایمت برایم توضیح می داد و دلیل هرکارش را شرح می داداما؛من کروکور،فقط غرمی زدم و ایراد می گرفتم.
بهاره اما برعکس ارسام بود.پرخاشگر و لجبازبودو درمقابل حرف هایم اصلا کوتاه نمی آمد.آنقدریک و بدو می کرد و حاظرجواب بود که همیشه من تسلیم می شدم و کوتاه می آمدم.تا برخلاف میلش حرف می زدم قهر می ردو لب به غذا نمیزد.آنقدر هم یک دنده و لجبازبودکه گاهی مرا می ترساند.ازبحث و دعوا بابهاره می ترسیدم وکمتر سربه سرش می گذاشتم حتی تلافی نافرمانی هایش را با آرسام خوب و عزیزم می کردم و به خیال خودم می خواستم با سختگیری بیشتر زهر چشمی هم از بهاره بگیرم.
وقتی بهاره فهمید که من نمی خواهم همراهشان بروم،درست برعکس آرسام شانه ای بالاانداخت و با بی تفاوتی وحتی کمی خوشحالی گفت:چه بهتر!اینطوری شاید به همه مون خوش بگذره.
وقتی با سردی و ناراحتی نگاهش کردم،با پررویی چشمانش را گرد کرد و گفت:
_خوب راست می گم دیگه!شما از اول تاآخرمهمونی می خوای از ماایراد بگیری و غر بزنی ! قبلا از مهمونی هم هزار و یک بکن نکن برامون ردیف می کنی....
آرسام به میان حرف خواهرش پرید و گفت:بس کن دیگه!
بهاره پشت چشمی نازک کردو همانطور که به طرف اتاقش می رفت گفت:بی جرات!
قبلاازاینکه بتوانم دهانم رابازکنم،صدای کوبیده شدن دربلند شد.به آرسام که سرش را پاین انداخته بودنگاه کردم.انگارخودش راملزم به توجیه رفتار خواهرش می دانست.سر بلند رد وگفت:بهاره هنوزبچه است.حالیش نیست چی می گه.
هرچقدر هم دلم می خواست نمی توانستم خودم را گول بزنم و حرف آرسام راباور کنم.بهاره دیگر بچه نبود و خوب می فهمید چه می گوید.تلخ ترین قسمت ماجرا این بودکه راست هم می گفت.سرانجام تسلیم اصرارهای مادر و هما و فیروزه،برای جشن شدم.یک کت و شلوار زرشکی که پس از سالها بازاندازه ام شده بود پوشیدم.از یکی،دو سال پیش به شدت لاغر شده بودم و تنها حسنش هم این بودکه بعضی لباس هایم را که بی نهایت دوستشان داشتم ولی دیگراندازه ام نبود،باز به تنم میرفت و جلوه زیبایی داشت.
موهایم راکه بلند شده بودباگیره سرساده پشت سرم بستم و بی آنکه آرایشی بکنم،جلوی در منتظربچه هاایستادم.همانطور که پایم راروی زمین می کوبیدم برای هزارمین باربه خودم قول می دادم اگربهاره لخت بود و آرسام موهایش را شبیه میخ هایی که نصفش در چوب فرو رفته درست کرده باشد،حرفی نزنم و ازشان ایراد نگیرم.
سرانجام بعدازمدتی طولانی که کم کم داشت عصبی ام می کرد،پیدایشان شد.برخلاف انتظارم نه بهاره لخت بود ونه موهای آرسام مثل سیخ روی سرش چسبیده بود.شاید حتی کمی زیادی ساده بودند.لحظه ای دلم برای فرزندانم آتش گرفت.اطمینان داشتم ازترس غرغرها و پندو اندرز های من عطای تیپ و لباس را به لقایش بخشیده بودند،به هر حال حرفی نزدم و درهای ماشین را برایشان باز کردم.قبلااز آنکه پشت فرمان بنشینم آرسام صدایم کرد:مامان....می ذاری من بشینم؟
با تعجب و اندکی ترس نگاهش کردم.صورت زیبا و جوانش چقدر پاک و معصوم بود.پرسیدم:مگه تو رانندگی بلدی؟
لبخند زد:آره دایی کیوان بهم یاد داده،خیلی هم خوب یاد داده.چند روز پیش می گفت مطمئنه اگه من همین امسال امتحان بدم گواهینامه می گیرم.
خودم حس می کردم که چشمانم از تعجب گرد شده،حتی ازترس حوادسی که ممکن بود برای تنها پسرم پیش بیاد زانوانم به لرزه افتاد.اما چنان لبخند درخشان ومغروری روی لبهای آرسام پهن شده بود که علی رغم حرفهای گنده و آبداری که پشت دهانم منتظر بیرون ریختن بودند،دلم نیامد دلش را بشکنم.با صدایی که به زحمت درمی آمد،گفتم:بشین،اما فقط همین یک بار.
سریع پشت فرمان پرید و با تسلط کامل راه افتاد.با اینکه خیلی خوب و کامل ماشین را هدایت می کرد،پشت هر چراغ قرمز من هم ناخودآگاه پایم را به کف ماشین فشار می دادم و ترمز می گرفتم.با دیدن هر مانع یا عابری،دهانم از ترس خشک می شد و فریادم بی صدا بلندمی شد.سرانجام وقتی جلوی در خانه کیوان رسیدیم تمام بدنم از شدت هیجان و ترس درد می کرد و پایم از بس ترمزگرفته بودم بی حس شده بود.وقتی ماشین را کناری پارک می کرد،تازه صدایم را پیدا کردم وگفتم:آرسام خیلی خطرناک بود!
پسرم با لب و لوچه آویزان نگاهم کرد:یعنی بد رانندگی کردم؟
بهاره از صندلی عقب خندید:معلومه که بدبود انگار گاریچی باشی....
به بهاره توپیدم:ساکت باش!
بعد رو به پسرم گفتم:نه خوب بود.ولی اتفاق برای هر کسی مکنه پیش بیاد حتی منکه راننده کهنه کار هستم،اما برای تو که گواهینامه نداری گرون تموم می شه،فهمیدی؟
سرش را تکان داد و با مهربانی گفت:نترس مامان!من هیچ وقت بی اطلاع شماپشت ماشین نمی شینم، نگران نباش.
دوباره گفتم:آرسام جون اگه خدایی نکرده کسی رو زیر بگیری چون گواهینامه نداری،قتل عمد به حساب می آد و باید سالها تو زندون آب خنک بخوری ها!
پسرم لبخند زد:می دونم مامان،گفتم که.....نگران نباشید هیچ وقت تنهایی پشت ماشین نمی شینم.
بعد با صدا خندید:مامان اگه تو رانندگی مهدی رو ببینی چی می گی؟آنقدر تند می ره که تف تو دهنت خشک می شه؛البته دست فرمونش حرف نداره،باباش باخیال رحت بهش ماشین می ده.
دوباره از ترس فلج شدم.به سختی گفتم:آرسام تو رو خدا،تو سوار ماشین دوستات نشو.اونا هم گواهینامه ندارن،اگه تصادف کنن چی؟ازت خواهش می کنم سوار ماشین مهدی که می گی تند و بدهم می ره نشو،خوب؟
آرسام زیرکانه از زیر قول و قرار فرار کرد و گفت:مامان بیخودی حرص نخور.بیا بریم دیگه،دیر شد.
وقتی وارد خانه کیوان شدیم هنوز هم ازترس ونگرانی بدنم می لرزید،ولی مدتی بعد در جریان مهمانی و فضای شلوغ جمعیت زیاد همه چیز فراموش شد.فیروزه هر سال یک مهمانی بزرگ می گرفت که هرگزهم نمی فهمیدیم به چه مناسبتی است،اما همه فامیل و آشنایانش را دعوت می کرد و هربار چهره های جدید و غریبه ای جایگزین بعضی چهره های آشنا می شد.این بار هم تا وارد شدم دستم را گرفت وبه دو نیم جین آدم غریبه که تا به حال ندیده بودمشان معرفی کرد.مثل عروسک کوکی با لبخندی نصفه و نیمه با صدایی بی روح جمله های تکراری و کلیشه ای را بر زبان می آوردم.دستم را مثل یک ربات برنامه ریزی شده جلومی بردم و دست طرف مقابلم را می گرفتم و چند بار تکان می دادم،لبخند کج و کوله می زدم:
_از دیدنتون خوشبختم......از آشنایی با شما خوشحالم...منهم همینطور........شما لطف دارید....خواهش می کنم...
سرانجام جایی دورافتاده ازبقیه نشستم.حالا نوبت سر تکان دادن و لبخندهای زورکی زدن برای آشناها بود.از دور ایما و اشاره کردن و لب زدن«حالتون چطوره؟قربان شما،مرسی بدنیست،بچه ها هم خوبند،فدای شما.....شما چطورین؟بچه ها خوبن؟قربون محبتتون،کم سعادتی از من بوده....»تمام این جمله ها با حرکت لبها و بی صدا ادا می شد.بعد شق و رق روی صندلی مدل جدیدوناراحت فیروزه نشستم و سعی کردم بهاره و ارسام را در بین آن همه آدم که هر کدام مشغول کاری بودند،پیدا کنم.زنی که فیروزه برای کمک آورده بود،با سینی محتوای لیوان شربت جلوی رویم سبز شد و جلوی دیدم را گرفت.لیوان شیک و بلند را برداشتم و تشکر کردم.تا زنک رفت دوباره به جستجو در بین جمعیت پرداختم اما چند لحظه بعد یک دیس شیرینی و یک بشقاب میوه جلوی دماغم ظاهر شد.بازبرداشتم و روی عسلی کنار دستم گذاشتم و تشکر کردم.اما باز قبل از اینکه مهلت جستجو پیدا کنم،هما در حالی که یک صندلی را به زحمت به همراهش می کشید کنارم نشست.لحظه ای متوجه نگاه فیروزه شدم که نگران خط افتادن پارکت های نازنینش بود،وقتی هما صندلی را کنار من گذاشت صدای نفسش را که با صدا بیرون داد،شنیدم.هما سقلمه ایبه بازویم زد و گفت:
_وا،حواست کجاست؟
نگاهش کردم.صورتش عرق کرده و قرمزبود.انگار دویده باشد.موهایش خیس ازعرق روی پیشانی اش چسبیده بود،گفتم:ببخشید،حواسم نبود.چی گفتی؟
دهانش را باز کرد و شروع کرد به تند تند حرف زدن،نگاهش می کردم اما هرچقدر سعی می کردم،نمی فهمیدم چه می گوید!اخم هایش را در هم کشیده بودو دستان پرازانگشترش را تکان می داد.من اما در این فکربودم که چقدر هما چاق شده است.این چینهای کنار پهلوهایش ازکجا پیدا شده بود؟لپهای گل انداخته و تپلش از کجا ظاهر شده بود؟اخم هایش را در هم کشیده بود و کنار چشمانش چندین چین ریزافتاده بود. صدایش را شنیدم که گفت:نه؟
هول شدم.چی پرسیده بود؟چه بایدمی گفتم؟دهنم خشک شده بودانگار سرامتحان هیچی بلدنبودم.آب دهانم را قورت دادم به سختی گفتم:
_حق با توست.
لبخندی از شادی لبهای هما را باز کرد،سر تکان داد:می دونستم تو حق رو به من می دی....بعد شروع به پوست کردن یک خیار کرد.ساکت و با دقت چاقو را در دست گرفته بود.از فرصت استفاده کردم.دوباره نگاهی به اطراف انداختم.لحظه ای آرسام را دیدم که با دختری کناردستش صحبت می کند.دخترک بی نهایت به نظرم آشنا آمد.لباس کوتاه و تنگی به رنگ سبز،اندام تازه شکل گرفته اش را قالب گرفته بود.موهایش را مصری زده بود و هرازگاهی پوشت گوشش می زدشان.هرچقدر بیشتر نگاهش می کردم بیشتر به نظرم آشنا می آمد.ناگهان یادم افتاد.همان دخترک سفید پوش و لاغری که درجشن عروسی برای آرسام عشوه می کرد.صورتش همان بود اما اندامش شکل گرفته بود واز آن لاغری شدید و زشت درآمده بود.نگاهش هم عاقلانه تر وحرکاتش با سیاست دختران جوان همراه بود.انگاراز چند ماه پیش تا به حال چند سال بزرگ تر شده بود.آرسام اما حرکاتش پراز خجالت و شتابزده بود.زیر لب گفتم:ای دست و پا چلفتی!
به دنبال بهاره نگاهم را چرخاندم.نگاهم لحظه ای روی مرد تنهایی که روی صندلی صاف و رسمی نشسته بود،ماند.برای اولین بار بود که می دیدمش،موهای جوگندمی و قد بلندی داشت.هیکلش پر وعضلانی بود.نگاه آرام و عاقلی داشت ازآن دسته مردهایی بود که می توانست دنیا را از چرخش باز دارد.لبهای باریکش به راحتی روی هم قرار گرفته بود.خیلی خونسرد و درعین حال خیلی مشتاق. چشمانش تیره و جذاب بود،از آن چشمانی که جذبت می کرد و وادارت می کردآن کاری را که صاحبش می خواهد انجام دهی.صورت کشیده و استخوانی اش بینهایت مصمم و قدرتمند نشان می داد.مردی در اوایل چهل سالگی،خوش تیپ و جذاب.سعی کردم به یادآورم فیروزه در هنگام معرفی مان چه گفته بود....؟یادم آمد:«دکتر مقتدر،همسایه جدیدمان!....خواهر کیوان،آذر جون.»دستانم را محکم گرفته و با قدرت تکان داده بود.یادم آمد که حتی اندکی دردم گرفته بود و باخودم فکر کرده بودم:«غول بیابونی!»اما نگاهمان که به هم افتاده بود نظرم عوض شد.نگاهی ملایم وخونسرد که جسارت و قدرت ازشان می بارید.بی اختیار گفتم:عجب فامیلی با مسمایی!
هما حیران نگاهم کرد:چی می گی؟
هول شدم.مثل دختر مدرسه ای که مچش را گرفته باشند با تته پته گفتم:
_هیچی!باخودم بودم.
قبل از آنکه نگاهم را از صورت مرد برگیرم،چشمانش مرا غافلگیر کرد.لحظه ای که به نظرم اندازه یک قرن طول کشید نگاهمان با هم تلاقی کرد ومن از شرم و خجالت فوری صورتم را به طرف هما چرخاندم،اما خودم حس می کردم تا گوش هایم قرمزشده ام.خیس عرق،نفس نفس می زدم.همابانگرانی دستم را گرفت و دلسوزانه پرسید:چته؟چرا انقدر دستات یخ کرده؟حالت خوب نیست؟
_آهسته جواب دادم:چیزیم نیست.یکهوانگار گر گرفتم.
هما نگران نگاهم کرد:پس چرا دستات یخ کرده؟
بی حوصله دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم و گفتم:چه میدونم؛چه سوالایی می پرسی!
از جا بلند شدم:میرم دستشوی.....
دلم می خواست از زیر نگاه های نگران و دقیق هما فرار کنم.به گوشه ای ازسالن که تاریک و دورافتاده تراز بقیه جاها بود رفتم و روی مبلی افتادم.نزدیک پنجره نشسته بودم و از وزش نسیم ملایمی که پرده ها را تکان می داد لذت می بردم.برای چند دقیقه همه چیز رااز یاد بردم.بچه ها را،دخترک لاغرمردنی را،هما و نگرانی هایش را....حتی آن مرد غریبه را!بعد صدایی خلسه ام را برهم زد.به تندی سرم را چرخاندم و از جا پریدم.همان مرد بود.روی صندلی کنار دستم نشست و با صدایی گرم و ملایم گفت:بااجازه...
تکانی به خودم دادم؛اما صدایی ازگلویم خارج نشد.تمام بدنم می لرزید و نفسم بالا نمی آمد.خوم هم نمی فهمیدم چه مرگم شده است؟به خودم نهیب زدم:آذر!آذر!چته؟مثل آدم بشین.این هم یه آدمه مثل آدمهای دیگه!
اما نمی توانستم جلوی لرزش پاهایم را بگیرم.مرد با نوشیدنی در دستش خونسردوآرام نشسته بود و بی قراری و ناآرامی مرا نظاره می کرد.سرانجام بعد ازگذشته چند دقیقه سکوت،مرد به صدادرآمد : شما انگار ناراحتید؟
با لکنت فراوان جواب دادم:نه.....نه....چطور مگه؟....
مرد با همان خونسردی اعصاب خوردکنش،پا روی پا انداخت و گفت:
_احساسم به من می گه شما ناراحت هستید،خوب....سالها تجربه کاری باعث شده که یک آدم دردمند و ناراحت را بین هزاران نفرتشخیص بدم....من از اول شب متوجه شما بودم....می دیدم که چطور بی قرار و عصبی هستید.....
سعی کردم به کفشهای شیک و دست دوزش زل نزنم،دستم را درهم پیچاندم وگفتم:
_نه خیراینطورنیست،شما اشتباه متوجه شدید.
لبخندی کوچک و پوزش خواهانه تحویل گرفتم و شنیدم:
_شاید هم من اشتباه می کنم،نمی دانم.ولی می خوام بدونید که من دکتر روانشناس هستم و تا حدودی آدم ها رو می شناسم.امشب وقتی فیروزه خانم شما را معرفی کرد متوجه شدم اصلا حواستان نیست،انگار در دنیای دیگری بودید....بعد متوجه شدم که نگاهتان بی قرار در جمعیت به دنبال کسی می گردد.دست هایتان را در هم می پیچانید و با پاهایتان روی زمین ضرب می گیرید من دلم می خواد کمکتون کنم....
فوری گفتم:نه خیرمن حالم خیلی هم خوبه،فقط یه کمی گرمم شده که اون هم با این همه جمعیت طبیعی است.اینطورفکرنمی کنید؟
بعد متوجه شدم انگشتانم را در هم می پیچانم،همزمان نگاه دکتر را هم روی دستان در هم پیچیده ام حس کردم و با عجله دستانم را پشت سرم قایم کردم.بعد خودم از کاربچگانه و احمقانه ام خجالت کشیدم. دکترمقتدر هم لبخند زد.با یک ژست دلچسب لیوان نوشیدنی اش را به لبهایش نزدیک کرد.دلم می خواست از آنجا بروم اما نمی خواستم باعث شوم مردک فضول فکر کند توانسته دستپاچه ام کند.سعی کردم فکرم را منحرف کنم و به موضوع دیگری فکر کنم.ناگهان یادبهاره و آرسام افتادم.باز در میان آدم هایی که می رقصیدند و خوش بودند شروع به جستجو کردم.علی داشت با پسر بلند قدو جذابی که صورتش برایم آشنا می نمود می رقصید.علی وقتی می چرخید و به طرف من برمی گشت لبخند دوستانه ای به رویم می زد،اما من دلم می خواست زودتر خسته شده و سرجایشام بنشینند تامن بتوانم به کاوشم ادامه دهم.درهمان لحظه دکتر با صدایی با شادی گفت:اون پسرمنه که داره باعلی می رقصه،اسمش سپهره...
ناگهان فهمیدم که چرا قیافه پسرک برایم اشناست،پسرک فتوکپی پدرش بود.همان صورت،همان نگاه پرجذبه،همان لبهای مشتاق وخونسرد...تنها تفاوت میانشان موهای پرکلاغی پسر بود و هیکل لاغرش ! زورکی خندیدم و سعی کردم چیزی بگویم:اِ....؟چه جالب!
بعد با خودم فکر کردم:عجب حرف مزخرفی زدم!یعنی چه که جالب!؟
دوباره صدای مزاحم کناردستم را شنیدم:بچه ها تو این سن سرتاپا شور و شوق و انرژی هستن،بهشون حسودی ام می شه!دلم می خواست من هم هم سن و سالشان بودم و آن وسط می رقصیدم!
لبخند زدم،اما چیزی نگفتم.چه باید می گفتم؟دکتردباره گفت:شما هم بچه دارین؟سرانجام سوالی پرسیده بود که می دانستم چه باید بگویم.نفس راحتی کشیدم:بله،یک پسر،یک دختر.
لحظه ای آرسام با لپهای گل انداخته ازجلویم رد شد،فوری گفتم:این پسرم آرسامه....دخترم بهاره هم نمی دونم کجاغیبش زده....
صدای نرم دکتر را شنیدم:اصلا بهتون نمی آد پسری به این سن و سال داشته باشید شوهرتون کجا تشریف دارن؟
یخ کردم.قلبم به تندی می زد طوری که صدایش را خودم هم می شنیدم،بغض گلویم را گرفته بود،نفسم بالا نمی آمد.با لکنت آهسته گفتم:فوت کردن....
چند لحظه ای صدایی از مردکناردستم بلند نشد.عاقبت نفس پرصدایی کشید و گفت:خیلی متاسفم.
با بغض گفتم:من هم همینطور.
بعد از آن انگار چیزی درمیانمان شکست و صحبت هایمان از حالت خشک و رسمی درآمد.دکتر برایم تعریف کرد که به نوعی او هم تنها زندگی می کند چون از سالها پیش همسرش طلاق گرفته واو به تنهایی پسرشان سپهر را بزرگ کرده است.البته هیچ توضیحی درباره جدایی شان ندادو من هم چیزی پرسیدم؛صحبتهای بعدی مان درموردبزرگ کردن بچه ها بود و اینکه به تنهایی با تمام مشکلات مبارزه کردن واقعا سخت است.وقتی فیوزه صدایم کرد با تعجب دریافتم وقت شام رسیده و من متوجه گذشت زمان نشده ام.بعد وقتی دریافتم دراین مدت نه تنها به بچه ها فکرنکرده ام بلکه از هم صحبتی با دکتر مقتدر لذت هم برده ام،بیشتر تعجب کردم.
سرمیز شام چشمم به آرسام افتاد که داشت غذامی کشید.آهسته کنارش رفتم و گفتم:
_خوش می گذره؟
از جا پرید.بعد که برگشت و من را دید گله مند فت:اِ مامان!ترسیدم!
با لحنی خشک گفتم:مگه کاربدی می کردی که ترسیدی؟
صورت زیبا و جوانش می درخشید.موهایش عرق کرده و به هم چسبیده بود.لبخد زد:
_نه بابا چه کاربدی؟همه دارن غذا می کشن من هم مثل بقیه!
و با زیرکی از زیر نگاه های کنجکاو من گریخت.مختصر غذایی در بشقابم کشیدم و به دنبال بهاره گشتم.هما که مرا می پایید از دور به نقطه ای اشاره کرد.بهاره کنار لادن و لیدا نشسته بود و غذا می خورد.با سراز خواهرم تشکرکردم و کناری نشستم.در حال خوردن غذا بودم که متوجه دکتر شدم که بادو لیوان نوشابه به طرفم می آید.دوباره دست وپایم را گم کردم و از خجالت گر گرفتم.صدای ملایم و مردانه اش بلند شد:آذر خانوم بفرمایید.دیدم نوشابه برنداشتید من براتون آوردم.
لیوان را از دستش گرفتم وتشکر کردم.فکرمی کردم با شنیدم تشکر خشک و خالی من پی کارش می رود اما بازهم کنارم نشست و لحظه ای بعد متوجه شدم دارم برای این غریبه جذاب درد و دل می کنم!

pahlevon
02-07-2012, 02:08 PM
از آن مهمانی ماه ها می گذشت ومن همه چیز را فراموش کرده بودم.مدرسه ها بازشده بود و با رفتن سرکار،تا حدودی افکارم منظم شده بود.بچه ها هم به کلاس های بالا تررفته بودند و غرق در درس و سرگرم دوستان جدیدشان بودند.مدتی بود که وضوعی نگرانم کرده بود و نمی دانستم باید چه برخوردی از خودم نشان دهم.چند وقتی بود که متوجه شده بودم آرسام بادختری دوست شده است.گاهی ساعت ها تلفنی باهم حرف می زدند و من نگران و مظطرب در اتاقم بالا و پایین می رفتم.مانده بودم چه برخوردی با آرسام داشته باشم.به روی خودم نیاورم یا مستقیما مقابله کنم؟برای درس هایش نگران بودم،وقت و بی وقت بیرون می رفت وقتی هم در خانه بود،گوشی تلفن از دستش جدا نمی شد.من سالیان سال منتظر روزی بودم که پسرم دانشگاه قبول شود،حالا با اینکه یک سال با کنکور و دانشگاه فاصله داشت اما می ترسیدم زحمات چندین ساله خودم و خودش برباد رود،چون می دانستم اگر در این خط ها بیفتد دیگر بیرون آمدنش از محالات بود.عاقبت بعد از چند هفته حرص خوردن به یاد فیروزه افتادم.اوهم پسری هم سن و سال ارسام من داشت و حتما باچنین موردی برخورد کرده بود.با این فکرروزی که بچه ها مدرسه بودند وخودم زود تعطیل شده بودم به خانه شان زنگ زدم.با اولین زنگ خودش گوشی را برداشت. صدایش عجیب بود،انگار می لرزید وقتی ازش علت را پرسیدم،قهقه زد و گفت:ماسک گذاشتم روی صورتم،درست نمی تونم حرف بزنم! می توانستم مجسمش کنم که صورتش را با ماسک سبز رنگی پوشانده و فقط سه دایره بزرگ چشم ها و دهانش را بی نصیب گذاشته.دست ها و پاهایش را با آن ناخن های بلند و مرتب ،لاک زده روی صندلی مخصوص ماساژ دراز کرده و هنوز حوله حمام تنش است.لبخند زدم.این فیروزه واقعی بود.کمی احوالپرسی کردم و بعد در مورد آرسام برایش گفتم.همه چیز را تعریف کردم،حتی ترس ها و نگرانی های خودم را و از او خواستم اگر راه حلی به نظرش می رسد،کمکم کند.چند دقیقه ای حرف نزد ولی بعد با نفس پرصدایی که کشید،گفت:امان ازدست این بچه ها که حتی فکر کردن به کارهای احمقانه شون باعث می شه یکی دو تا جوش روی پوست نازنین آدم سبز بشه!
خندیدم.صدایش بلند شد:دِنخند!راست می گم آذر،فردا پس فردا قیافه تو توی آینه می بینی نمی شناسی.با هرمشکلشون یک چین و چروک تازه تو صورت آدم می افته و با هر حرص و جوشی که واسه حرکات احمقانه شون می خوری،یک دسته از موهای نازنیت سفید می شه.اَی گور پدر هرچی بچه و صاب بچه است!
باخنده گفتم:بشمر....
فیروزه هم خندید.مثل همیشه نرم و قوی،بعد از چند لحظه گفت:علی با اینکه یک سال از سامی کوچکتره بیشتر سر و گوشش می جنبه،اول ها من زیاد کاری باهاش نداشتم،پیش خودم می گفتم این هم یه جور بچه بازیه که بالاخره تموم می شه،اما به قول تونگران درس خوندش بودم،حالا باز گلی به گوشه جمال سامی تو که همیشه معدلش بالای هیجده است.این علی که با درس خوندنش جون می گیره.می ترسیدم با این دختر بازی هاش این نمره های ناپلئونی رو هم دیگه نتونه بیاره و زرتی رد بشه،بعد که این دکتر مقتدربا این پسرش اومدن همسایه مون شدن و فهمیدم که دکترروانشناسه،باهاش در مورد علی صحبت کردم والحق والانصاف هم خوب کمکمون کرد.البته چند جلسه هم با بهانه های مختلف باعلی صحبت کرد و به من وکیوان هم یه کارایی یاد داد که در مقابل علی انجام بدیم و خلاصه بگم علی امسال وضعش خیلی بهتره.البته دکترمی گفت که این حالات و حرکات تا حدودی هم طبیعی است و اصلا لازمه ولی خوب باید جوری باشه که لطمه ای به درس و زندگیشون نزنه.حالا من بهت پیشنهاد می کنم بیای با این دکتر مقتدرمشورت کنی.هرچی نباشه متخصص همین چیزاست دیگه!
بی دلیل از شنیدن نام دکتر و به یادآوری آن مهمانی ضربان قلبم تندتر شد.دهانم خشک شده بود و تمام بدنم می لرزید اما نمی خواستم فیروزه را بدگمان کنم این بود که به زحمت خودم را جمع و جور کردم وگفتم:خوب حالا که تو هم همین مشکل رو داشتی و ازدکتر هم کمک گرفتی دیگه لزومی نداره منم برم پیشش،همون کارایی که به تو یاد داده و توهم نتیجه گرفتی به من بگو تا منم انجام بدم،بلکه آرسام دوباره عاقل بشه.فیروزه خندان گفت:بچه شدی آذر؟تو که خودت سالهاست با بچه ها سروکار داری چرا دیگه این حرف رو می زنی؟هر بچه ای با بچه دیگه فرق می کنه،نمی شه برای همه شون یک نسخه پیچید.تو باید بیای خودت با دکتر صحبت کنی،دکتر هم با سامی حرف بزنه پی به روحیات و شخصیتش ببره بعد راهنماییت کنه.سامی و علی زمین تا آسمون با هم فرق دارن!
حرفی نداشتم بزنم حق بافیروزه بود،خودم هم می دانستم اما دلم نمی خواست احساس کند من خودم هم مشتاق صحبت با همسایه شون هستم.فیروزه وقتی سکوت مرا دید گفت:
_اتفاقا جمعه شب دعوتشون کردم خونه مون،شماهم بیاین.این بهترین فرصته که با هم صحبت کنین.
صدای موزی وجودم جواب فیروزه را داد:خانم و بچه هاش هم می آن؟
فیروزه خندید:نه بابا،بیچاره زن نداره،تنها با پسرش سپهر زندگی می کنه.
صدای موذی پرسید:زنش مرده؟
_نه،طلاق گرفته.اینطوری که خودش تعریف می کنه زنش اصولا اهل زندگی در چهارچوب خانواده نبوده و بیشترتمایل داشته که تنها و بادوستانش،تفریحات زمان مجری اش را داشته باشه وآخر سر هم با خانواده اش مقیم خارج از کشور شده.
متعجب به حرف های فیروزه گوش می دادم،بی اختیار پرسیدم:چطور ازپسرش گذشته...؟
فیروزه پوزخند زد:به!از خداش هم بوده که بدون مزاحم برای خودش خوش باشه.چنین زنی با این مشخصات بچه می خواد چه کار؟
چیزی نگفتم.فیروزه بی حوصله گفت:خوب آذر جون ماسک صورتم خشک شده....جمعه شب منتظرتون هستم.
وقتی خداحافظی کردم و گوشی را سرجایش گذاشتم کمی از حرکتی که آنقدر با عجله و بی تامل انجام دادم پشیمان بودم،ولی خوب دیگرنمی توانستم حرفی بزنم چون هر چه می کردم بدتر از قبل می شد.ظهربچه ها خسته و گرسنه از راه رسیدند،منم طبق معمول توی اشپزخونه در حال چیدن میز و کشیدن غذا بودم.از همان بدو ورود متوجه بدخلقی بهاره شدم ولی چیزی نگفتم.حدس میزدم در مدرسه با دوستی قهر کرده یا برعکس.ازاین اتفاق ها برای بهاره با آمن روحیه خاصش زیاد پیش می آمد.اول آرسام دست و صورت شسته پیداش شد و پشت میز نشست.با دیدن غذا آهی ازخوشحالی کشیدو گفت:
_وای مامان دستت دردنکنه.خیلی وقته لوبیا پلو درست نکرده بودی.....بهاره که همان لحظه وارد آشپزخانه شده بود با دیدن غذا و شادی آرسام بابدخلقی دماغش را چین انداخت و گفت:اَه!باز لوبیا پلو....مامان غذای دیگه به فکرت نمی رسه درست کنی؟
قبل از آنکه حرفی بزنم آرسام جواب داد:خیلی دلت بخواد!
یک و بدوی فرساینده ای شروع شد.بهاره اخم کرد:به تو چه ربط داره؟هر موقع گفتن جسد خودتو بنداز وسط....
بعد آرسام روی دنده لج افتاد:هروقت گفتن اَن تو بگو من!تو هنوز عددی نیستی که مامان بخواد فکر کنه چی دوست داری و چی دوست نداری،فهمیدی جوجه؟!
_اِ؟صفر هم شد داخل عددها؟اصلا به توچه که انقدر زر و ور می زنی؟چاپلوس....
_بهاره پامی شم همچین می زنمت که از رو زمین پاک شی ها!
بهاره زبان درآورد:پاک کن من هنوز آفریده نشده....
بی طاقت از بگو مگوی آزاردهنده شان فریاد زدم:بس کنید!بس کنید!آرسام،بهاره با هردوتون هستم!هر کدوم گرسنه اید بفرماید غذا بخورید اگر هم گرسنه نیستید بفرماید تو اتاقتون!
_زکی!
_من ازگرسنگی بمیرم غذایی که چاپلوس ها می خورن ....
فریاد بعدی بهاره را ساکت کرد و آرسام را وحشتزده.بی توجه به نگاه هراسانشان پشت میز،روی صندلی ولو شدم و اشک هایم سرازیر شد.دستم را روی صورتم گذاشتم و مفصل گریه کردم.چند لحظه بعدآرسام بازوانش را دور شانه هایم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد:
_مامان تو رو خدا بس کن،ببخشید،خوب؟بهاره هم احمقه نمی فهمه داره چی می گه،شما چرا خودتو ناراحت می کنی؟بس کن دیگه مامان....جون سامی بس کن.
سرم را از میان دستانم بیرون آوردم و نگاهش کردم.چشمانش غمگین و نمناک بود.صورتم را بوسیدو با دستمالی که برایم آورده بود اشکهایم را پاک کرد.چیزی نگفتم.حوصله حرف زدن نداشتم.ولی حرف ها و حرکات آرسام برایم لذت آور و آرام بخش بود.دوست داشتم برای کسی مهم باشم،ناراحتی ام ناراحتش کندو شادیام خوشحالش کند.وآرسام چنین پسری بود.همه جای دنیا این دخترانند که غمخوار مادرند اما در خانه ما وضع برعکس بود.بهاره همیشه یخ و بی احساس به من نگاه می کرد.دوست نداشت کسی صورتش را ببوسد و کسی را هم نمی بوسید.حرف های محبت آمیز و پر مهر به نظرش احمقانه وحتی بچگانه و مسخره بود.خیلی جدی وخشک رفتار می کرد و وادارت می کرد تو هم همین رفتار را با او داشته باشی.
بعداز ظهر تنها در حال نشسته بودم و سعی می کردم حواسم را جمع کتابی که جلوی رویم باز بود بکنم و حداقل چند صفحه ای بخوانم.البته خواندنی که بفهمم چه خوانده ام وگرنه از ظهر حدود بیست صفحه خوانده بودم و دوباره به عقب برگشته بودم چون هیچی ازمطلبی که خوانده بودم،متوجه نشدم.خانه در سکوت و خاموشی بود.بچه ها هر کدام در اتاق خودشان بودند و من هم در تقلای خودم بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد،ناگهان سکوت خانه انگار که زلزله آمده باشد شکسته شد.در اتاق بچه ها با سرعت و صدای ترسناکی باز شد و هر دو به طرف تلفن دویدند.چنان می دویدند که انگار خانه آتش گرفته است و این دو از دست شعله های سوزنده فرار می کنند.من هم مثل تماشاگری که در صحنه تاتر ایستاده باشد وسط اتاق هاج و واج نگاهشان می کردم.اول بهاره به تلفن رسید ولی قبل از اینکه بتواند گوشی را بردارد آرسام مثل عقاب روی تلفن پریدو عصبی گفت:دستتو بردار!
بهاره جیغ زد: تو دستتو بردار،من اول رسیدم!
_بی خود کردی،کی باتو کارداره انچوچک؟
هر کی با توکارداشته باشه نردبون...
تلفن بی زبان مدام جیغ می زداما بحث و جدل بچه ها پایانی نداشت.عاقبت آرسام با آرنج محکم به بهاره ضزبه زد و گوشی را برداشت.بهاره دادکشید:
_اوووی!چته عوضی!
بعد خم شدو با حرص دو شاخه تلفن را از پریز درآورد.صدای آرسام بلندشد:
_اِ...عجب خری هستی ها!هرچی بهش هیچی نمی گم...بچه پررو می زنم بمیری ها !
_خواب دیدی خیر باشه،دستت به من بخوره از زندگی پشیمون می شی!
این بچه های من بودند؟کی باورش می شد این دختر لاغر و بلند با آن موهای ابریشمی و لخت،آن چشمهای گشاد شده از عصبانیت و دهن کف کرده و دستهای مشت شده دخترمن باشد؟پسرم باآن قد بلند،گوشی تلفن دردست به طرف دخترم حمله ور شد.صورتش از خشم،قرمز و زشت شده بود.صدایش می لرزید و چشمانش داشت ازکاسه بیرون می زد.صدای موذی بهاره بلند شد:
-حالاواسه کی انقدرداری جوش میزنی،شیرت خشک می شه ها!آنقدرواسه اون شیر برنج لاغر مردنی، بالا و پایین نپر...
صدای فریاد آرسام بلند شد:خفه شو!
دلم می خواست هردویشان را خفه کنم.از سرو صداو بگو ومگویشان خسته شده بودم،بغض گلویم را گرفته بود اما به هربدبختی بود جلوی ریزش اشک هایم را گرفتم.دلم نمی خواست بچه ها پی به ضعف مادرشان ببرند که اگر اینطور می شد فاتحه ام خوانده بود و کسی تره برای حرفهام خرد نمی کرد. جلورفتم و تفن را از میان دستهای آرسام بیرون کشیدم و با صدایی که به سختی می لرزید،فریاد زدم:
_خجالت بکشید.هردوتون ساکت باشید.از ان لحظه به بعد فقط خودم تلفن رو جواب میدم اگه با شماکارداشت صداتون می کنم،فهمیدین؟هیچکس به جز من حق نداره تلفن رو برداره...
بعد تلفن را مثل بچه ای بی پناه در آغوشم نگه داشتم تا بچه ها از جوش و خروش افتادند و غرغرکنان به اتاقهایشان رفتند.خسته با بدنی کوفته و اعصابی متشنج روی مبل افتادم و از حرصم کتاب را وسط اتاق پرت کردم.با صدای بلندی گفتم:
_نادر بی انصاف ببین منو چطور تنهاگذاشتی...اونم با این وحشی ها!خسته شدم،به خدا خسته شدم!
واقعا هم خسته شده بودم و از این جنگ و جدل و سروصدا اعصابم ناراحت بود.دلم می خواست باکسی که درکم می کرد بنشینم و ساعت هاصحبت و درد دل کنم.
دلم می خواست دوستی داشتم و با هم به خرید می رفتیم و شام را در رستورانی شیک ومعروف می خوردیم و سر شام برای هم در موردسربه راه بودن و بی دردسر بودن بچه هایمان روده درازی می کردیم.دلم می خواست همه چیز خواب باشد ومن وقتی بیدار می شدم،خودم را در خانه پدری ام ببیم که هنوز ازدواج نکرده ام و فقط با دوستان دانشکده ام به مهمانی می روم و خوش می گذرانم...حتی فکرکردن به چنین صحنه هایی باعث آرامش زیادی برایم بود.تا جمعه خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود.با بچه ها خیلی خشک و جدی صحبت می کردم و با سرسنگینی می خواستم بهشان بفهمانم که خیلی از دستشان ناراحتم.آرسام و بهاره هم با هم قهر بودند و حرف نمی زدند.بهاره با من هم چندان حرف نمی زد ولی آرسام در هر فرصتی سعی می کرداز دلم دربیاورد و خوشحالم کند.ازراه مدرسه برایم گل می خرید و شبها ظرف ها را می شست،از آن روز هیچ کدام تلفن را برنمی داشتند و من ناخودآگاه از انکه هنوزاین همه از من حساب می برند،غرق لذت و غرور می شدم.بی اختیار در انتخاب لباس دقت بیشتری به خرج دادم و برای اولین بار بعداز فوت نادر،آرایش مختصری کردم.بعداز اتمام کارم درآینه نگاهی به خودم انداختم.در کت و دامن آبی نفتی خوش دوختم،هنوز هم خوب و موجه به نظر میرسیدم بعد به صورتم نگاه کرد.خط باریکی پشت پلک هایم کشیده بودم و کمی از رژلبم را به گونه هایم مالیده بودم،با اینکه حسابی رویش دست کشیده بودم هنوز مثل یک وصله ناجور روی گونه هام به نظر می رسید.بعد به لب های باریکم که قرمزرنگ شده بود نگاه کردم و از خودم خجالت کشیدم.با دست رژ رامحکم پاک کردم و بنا بر عادت همیشگی دستم را به کنار پهلویم مالیدم و وقتی فهمیدم چه بلایی سر دامن نازنینم آورده ام آه از نهادم بلند شد.از حرص کت و دامن را درآوردم ومچاله کردم و گوشه ای پرت کردم.بعد اولین لباسی که دستم رسید از چوب لباسی بیرون کشیدم و بی توجه به رنگ و مدلش،تن کردم.یک بلوز سبز سیر با شلوار مشکی،بد نبود.با پنبه،باقیمانده آرایش صورتم را هم پاک کردم و ار اتاق بیرون آمدم؛هنوز هیچکدام از بچه ها حاظر نشده بودند.به در اتاق آرسام چند ضربه زدم و داخل شدم.روی تخت نشسته بود و داشت مجله فیلم و سینما ورق می زد.
عصبی گفتم:پس چرا نشستی؟پاشو راه بیفت...
خونسردنگاهی به طرفم انداخت وگفت:مامان باورکن حسش نیست.بی خیال من بشین!
خشمگین نگاهش کردم.انبوهی از شلوارو پیراهن وجوراب روی تنها صندلی اتاق ریخته شده بود.روی سطح میز تحریر پوشیده از کتاب و دفتر وکاغذ و جزوه بود که نامنظم روی هم افتاده بود.کف اتاق جا به جا پوست شکلات و جوراب کثیف و چرک افتاده بود.روی دیوار پوسترهایی بزرگ با آدمهای عجیب و غریب به چشم می خورد.مردان مو بلند با گوشواره هایی در گوش و زنان مو قرمز با شلوارهای پاره و تنگ چرمی!تنها چیزی که مرتب کنار دیوار قرار داشت گیتار آرسام بود.خودش هم با بی حوصلگی روی تخت ولو شده بود و با تنبلی مجله را ورق می زد،گفتم:
_من از حرف های تو سر در نمی آرم.من فقط اینو می دونم که توهم باید بیای.
آرسام در جایش نشست:اَه مامان حال نگیر دیگه.چرا من باید همه جا دنبالتون بیام؟انگار دختر چهارده ساله ام!
بالحنی جدی گفتم:تو دختر چهارده ساله نیستی ولی باید بیای به هزار و یک دلیل.اولیش اینکه خونه داییت می خوام برم که آنقدر برای تو دل می سوزونه و زحمت می کشه،تنها کاری که تو می تونی بکنی اینه که گاهی بهشون سر بزنی و بااحترام رفتار کنی.دومیش اینکه درست نیست من و بهاره تنها بریم،ممکنه شب دیر برگردیم و تو باید همراهمون باشی.سومین دلیل هم اینکه ازحالا کاریاد بهاره نده،از فردااونم برام قیافه می گیره که حسش نیست و ازاین چرت و پرت ها که من اصلا خوشم نمی اد.تو بخوای یا نخوای الگوی بهاره هستی،کاری نکن که زندگی برام از این که هست سخت تربشه.بقیه دلایلم پیش کشت!پاشو زود حاظر شو!
وقتی با بی میل بلند شد و در کمدش را باز کرد ازاتاق بیرون آمدم و در راهرو فریاد کشیدم:
_من پایین منتظرم.
عاقبت بعد از نیم ساعت هردو با سروگوشی آویزان پیدایشان شد.درسکوت به طرف خانه کیوان راندم.هزار بار دهانم را باز کردم تا سفارش های مهم در مورد رفتار و آداب معاشرت با مهمان کیوان را یادآوری کنم،ولی قبل از آنکه حرفی بزنم پشیمان شدم و دهانم را بستم.آخر سر تصمیم گرفتم چیزی درمورد دکترمقتدر نگویم تا همه چیز خودبه خود پیش بیاید.وقتی رسیدیم دکترو پسرش آمده بودند.فیروزه تونیک بلند سفید و شلوار گشاد مشکی به پا داشت وموهایش را بافته بود،یک رج مروارید بلند زینت بخش گردن زیبا و شکیلش بود.صورتش رابوسیدم و گفتم:چقدر خوشگل شدی....
خندید:شوخی می کنی آذر؟با این پیژامه؟
لبخند زدم و گفتم:تو اگه گون هم تنت کنی خوشگل می شی!
بعد صورت کیوان را بوسیدم و دستم را در میان دستان دراز شده دکتر که مشتاقانه نگاهم می کرد، گذاشتم.این بار لباس اسپرت پوشیده بود.ژاکتی پاییزه به رنگ زرشکی با شلوار جین و پیراهن طوسی که بی نهایت شیک وکامل بود.ازشان خواستم بنشینند بعدازرفتن بچه ها به اتاق علی،فیروه بی مقدمه رو به دکترکرد و گفت:
_فرهاد خان راستش من امشب از آذر جون خواستم بیاد اینجا تا از راهنمایی های شما استفاده کنه.
با دقت به صورت جذاب مرد که تازه متوجه لبخند شیک وخوش و خرمش شده بودم،خیره شدم.خنده ای زیبا که نه لبخند بود و نه قهقه،صدای مردانه و پرقدرتش انگار از فاصله ای دور می آمد:خواهش می کنم.خوشحال می شم کمکی بکنم.
کیوان با تعجب به من و فیروزه نگاه می کرد.معلوم بود از جریان بی خبر است.مثل دختربچه ای مدرسه ای دست و پایم را گم کرده بودم و حس کردم اگربخواهم حرف بزنم،صدایم خش دارو لرزان است.
این بود که اول سرفه ای کوچک و مسخره کردم و بعد گفتم:راستش نمی خواستم مزاحم شما بشم ولی فیروزه جون گفت که شما کسی هستید که می تونید کمکم کنید....یعنی چطور بگم....
فیروزه اخمی کوچک کردو به کمکم آمد:راستش فرهاد خان،آذر جون خیلی روی بچه هاش حساسیت داره،البته بهش حق می دم مسئولیت بزرگی رو شونه هاش سنگینی می کنه،این مسئله هم برمی گرده به اون مشکلی که چند ماه پیش ما با علی داشتیم.خاطرتون هست؟
دکتر که باکنجاوی هنوز مرا نگاه می کرد،سری به علامت تایید تکان داد.فیروزه ادامه داد:
_البته سامی پسر آذر جون دنیایی با علی فرق می کنه.خیلی بچه حساس و با عاطفه ای است.درس ها و نمراتش هم همیشه درخشانه....
آیا این تعارف در مورد ارسام بود؟آهسته گفتم:تو لطف داری....
فیروزه خندید:سامی به لطف من احتیاج نداره،واقعا به باهوش و با استعدادیه.باید ببینید چطور گیتار می زنه،روح ادم پروازمی کنه.حالا علی برعکس سامی است بازیگوش وسربه هواست.از این شاخه به اون شاخه می پره هنوز نمی دونه چی می خواد....درس و مدرسه براش یه جوربازی است.کیوان فرستادش کلاس گیتار همون جایی که سامی می رفت.یک سال و خرده ای هم رفت ولی اگه بگی بتونه یک آهنگ درست و کامل رو بزنه،نه!خودش هم زود خسته شد و ولش کرد.
دکتر با ظرافت روی صندلی جا به جا شد و با این حرکت فیروزه ساکت ماند.صدای دکتر دقیق و کنجکاو بود:خوب آذرخانوم ترجیح می دید به تنهایی با هم حرف بزنید با این طوری راحتید؟
با لکنت گفتم:نه نیازی نیست.کیوان مثل پدر ارسام می مونه.زحمت های این بچه رو شونه برادرمه، فیروزه جون هم برای من حکم یه خواهر رو داره.
هرچقدرسعی می کردم حواسم را جمع حرفهای دکتر کنم و کمتر به جذابیت و شیک پوشی اش توجه کنم،نمی توانستم.همین قدر فهمیدم که سوالاتی راجع به درس و مدرسه آرسام و شخصیت و حرکات و روحیاتش پرسید و من هم شکسته بسته جواب دادم البته کیوان و فیروزه هم به دادم می رسیدند.وقتی همه سوال ها را در مورد ارتباط آرسام با دختری که بهش تلفن می زد و با هم صحبت می کردند،جواب دادم،دکتر که حالا صورتش جدی و ریز بین شده بود نفس پر صدایی کشد و گفت:
_با این حرف هایی که شما دید و با شناختی که من از میون صحبت های همه تون از آرسام پیدا کردم، فکر می کنم که مسئله جدی در بین نباشه و اصلا ترجیح می دم در این مورد با خودش هم حرفی نزنم. موردعلی فرق می کرد.ولی این جوریکه پیداست سر شما بچه مسئول و با فکری است و ازاون تیپ آدم هایی است که تشخیص می ده مرز هر کاری کجاست و هر کاری را به موقع خودش انجام می ده...... درسش رو می خونه،گیتارش رو می زنه،با دوستانش بیرون می ره و با یک دختر هم صحبت می کنه! همه در حد متعادل،نه افراطو نه تفریط!خوب این آدم ایده آلیه.....مخصوصا در سن و سالی که داره نمی شه بیشتر ازش انتظارداشت. بهتون پیشنهاد می کنم تا وقتی که لطمه به درسش یا اخلاق و رفتارش نخورده،دخالتی نکنید.
فیروزه لبخندی زد و از جا برخاست:دیدی گفتم آذر؟بچه با بچه فرق می کنه.....
بعد به کیوان اشاره ای کرد و گفت:کیوان یه دقیقه بیا به من کمک کن!
بعدها فهمیدم که مخصوصا ما را با هم تنهاگذاشته است.بعد از آنکه هر دو در آشپزخانه ناپدید شدند،دکتر لبخند گرمی زد و گفت:
_من خیلی خوشحالم که باز شما رو دیدم.از اون مهمونی به بعد من خیلی شیفته شخصیت شما شدم.به خصوص اینکه کیوان و فیروه خیلی از شما تعریف می کنن،دلم می خواست باز فرصتی دست می داد تا بیشتر با هم آشنا می شدیم.
لبخندی شرمناک زدم و مِن مِن کنان گفتم که کیوان و فیروزه نسبت به من خیلی لطف دارن.
دکتر خندید:نه،شما واقعاهم قابل ستایش هستید.
چنان بی پرده ورک صحبت می کرد که واقعا در موقیعت یک دختر بچه مدرسه ای دیت و پاچلفتی قرار می گرفتی.معذب و در عین حال خوشنود از شنیدن آن حرفهای طلایی!تا وقت شام در مورد مسائل مختلف با هم صحبت کردیم و در کمال تعجب بسیار از هم صحبتی با دکتر که اصرار داشت فرهاد صدایش کنم،لذت بردم.بعد از شام ارسام با اصراردکترو کیوان گیتار علی را بغل گرفت و با آن دست های کشیده و ناخن های بلندش نوای جادویی و خیال انگیزی را در خانه بزرگ و شیک فیروزه و کیوان جاری ساخت.فرهاد کنار من نشسته بود،چشمانش را بسته بود و سرش را تکان می داد.معلوم بود در دنیای دیگری سیرمی کند.در دنیایی دور از دسترس آدم ها.بعد صدایش راکنار گوشم شنیدم:
_فیروزه حق داشت.پسر شما واقعا یک موجود استثنایی است.عجب پنجه هنرمندی داره....
آهسته تشکر کردم.صداش باز هم بلند شد:
_من خیلی دلم می خواد این ارتباط ادامه پیدا کنه.....
متعجب سر برگرداندم تا در تاریکی اتاق به صورتش نگاه کنم تامطمئن شوم درست شنیده ام.در چشمانم خیره شد و لبخند زد.مثل همیشه جذاب و اغوا کننده،خشمناک گفتم:
_این کار از سن و سال من بعیده،اینطور نیست؟
خندید:نه،اصلا اینطور نیست.شما هم سن و سالی ندارین،چنان حرف می زنید که انگارهفتاد سال و رد کردید.
باز خندید.من هم بی اختیارلبخند زدم،آهسته طوری که تمرکز آرسام بر هم نخورد گفتم:
_خوب من دوتا بچه بزرگ دارم...
فرصت ادامه حرفم را پیدا نکردم،چون فرهاد فوری جواب داد:منم یک پسر بزرگ دارم ولی هنوز که هنوز احساس نیاز به یک هم صحبت و همراه را در خودم احساس می کنم.به خودم قول داده بودم که اگرموردخوب وبه قول معروف اکازیونی پیدا شد پا روی دلم نذارم و حالا به قولم عمل کردم.شما جذاب و تحصیل کرده و باهوش هستید.زنی با اراده و با شخصیتی قوی که به تنهایی دوتا بچه را عالی و بی نقص بزرگ کرده و این برای من از ایده آل هم بهتره....
بیخودی سرفه کردم.بیشتر قصدم این بود که کسی صدای دکتر را نشنود.داشتم از خجالت می مردم.ولی در کمال تعجب حرف هایش برم خوشایند بود.وقتی سکوت طولانی شد،صدای فرهاد باز بلند شد:خواهش می کنم این فرصت رو از هردومون نگیرید.من هم مرد خیلی بدی نیستم و درمورد شکست قبلی هم نمی گم بی تقصیر بودم ولی گناهم کمتر اززنم بود....خواهش می کنم اجازه بدید بیشتر با هم آشنا بشم،من اطمینان دارم به نفع هر دومونه که....
به خشکی گفتم:حتی با وجود سه تا بچه بزرگ؟!
صدایش نرم و آهسته بود:بله.حتی شاید به خاطر این سه تا بچه،در ضمن زندگی شما و من نباد به خاطراین بچه ها ندیده گرفته بشه،نظرتون غیر از اینه؟
چیزی نگفتم.صدای دکتر مل زمزمه ای جادویی و سحرآمیز بود:خواهش می کنم آذر،بار یه مدتی باهم باشیم اگه دیدید من براتون مناسب نیستم،اون وقت بگید نه.....قبوله؟
نمی توانستم حرفی بزنم،تمام بدنم می لرزید.احساس می کردم در خوابم،صدای فرهاد را شنیدم که گفت:
_سکوت این بار هم علات رضاست؟
ومن بازحرفی نزدم.

pahlevon
02-07-2012, 02:09 PM
حوادث بعدی به خودی خود پیش آمد،بدون اینکه کوچکترین دخالتی در به وجود آمدنش داشته باشم،اینکه می گویم کوچکترین دخالتی،هر دو روی سکه را می گویم!نه موافقتی کردم و نه مخالفتی!جذابیت شدید فرهاد،آن لبخندهای طلایی و قهقه های جادویی اش،آن نگاه های پراحساس و اغوا کننده اش،همه حرکات شیک و خواستنی اش از من یک آدم مسخ شده ساخته بود.کسی که انگار هیپنوتیزشده باشد.به خانه و محل کارم تلفن می کردم و وادارم می کرد ساعت ها به حرف ها و درد دل هایش گوش کنم.به هر مناسبتی برایم سبدای گل می فرستاد.سبدهایی آنچنان زیبا و رویایی که صرف نظر کردن از نگه داشتنش ،احتیاج به یک اراده قوی داشت که من نداشتم.آن روزها دردریایی ازاحساسات متضاد و ضد ونقیض دست و پا می زدم.و همین تا حدودی مرا از بچه ها و مشکلاتشان دور نگه داشته بود.هرباربا دیدن فرهاد و دریافت یکی از سبد گل های زیبایش،پراز احساس شادی غرور می شدم.احساس محبوبیت و مهم بودن برای مردی با آن جذابیت چیز کمی نبود که بود به سادگی از آن گذشت،مخصوصا برای زنی که تشنه توجه و محبت بود.هرچقدرروزها برایم قشنگ و شیرین بود شبها تلخ و غم انگیزمی گذشت.شبها در اتاقم با دیدن جای خالی نادر آن روی سکه برمی گشت.احساس بدی وجودم را پر می کرد.دستم را به جای خالی نادردربستر می کشیدم و در دل ازش عذر می خواستم.احساس می کردم به خاطره وعشق نادر خیانت کرده ام.با آشنایی و صحبت با فرهاد،انگار به عشقم به نادرپشت کرده بودم.تا صبح در جایم غلت می زدم و به خودم و نادر قول می دادم دیگر بافرهاد صحبت نمی کنم و اگر گل فرستاد قبول نمی کنم.بانادر صحبت می کردم و ازش می خواستم مرا ببخشد و درکم کند.برایش از بچه ها ونگرانی هایم راجع به مشکلاتشان صحبت می کردم.گاهی اوقات درآینه میز توالتم،به خودم که مثل شبحی در شب بیدار بودم نگاه می کردم و فکر می کردم دیوانه شده ام.بلند بلند بانادر حرف می زدم وانگار صدایش رامی شنوم جواب حرفهایش را می دادم،بعد با شنیدن صدایی در تاریکی شب دستم را محکم جلوی دهانم می گرفتم و خودم از اینکه بلند بانادر صحبت کرده ام و اینکه شاید بچه ها را از خواب پرانده باشم،می ترسیدم.وقتی چشمانم از خواب پرمی شد با خودم و نادرقرارمی گذاشتم که فرهاد را فراموش کنم و مثل دختر بچه های تازه بالغ رفتار نکنم.ناسلامتی من مادر دو بچه بودم،باید مواظب رفتارم می بودم حتی اگر برایم سخت بود،پس ان همه نصیحت و بکن نکن چه فایده داشت؟ در آن مدت در مورد سبدهای گل و وقتهای طولانی که پشت تلفن از دست می دادم از پاسخ دادن به نگاه کنجکاو بچه ها طفره رفته بودم،اما تا کی می توانستم به این شیوه ادامه دهم؟اصولا چه هدفی داشتم؟ سرانجام این حرکات و پنهان کاری ها چه بود؟چه می خواستم،یعنی ته دلم چه می خواستم؟گاهی تا ساعت ها با صدای ایراد گیر ذهنم کلنجارمی رفتم.صدا را می شنیدم که می گفت:بر فرض نادر راضی باشه،بچه هایت چه می شوند؟مردم چه می گویند؟شانه بالامی انداختم:به جهنم که مردم حرفی بزنند،مگر من برای مردم زندگی می کنم؟
صدا پوزخند زد:جدی؟پس چرا انقدربه بچه ها امر و نهی می کنی؟مگه برای این نیست که مردم نتوانند از ظرز تربیتت ایراد بگیرند؟چرا انقدر مراقب رفتارت هستی،هان؟مگه به خاطر حرف مردم نیست که از فرهاد فرار می کنی؟
عصبی جواب صدا را می دادم:نه خیر!فقط به خاطر احساس تعلق و عشقی است که هنوز به نادر دارم،اینو نمی فهمی؟
صدای موذی جیغ می زد:برو خودتو رنگ کن!نادرفقط یک خاطره است یک خاطره دور که دستش از دنیا کوتاه،تو به خاطر حرف مردم و عکس العمل بچه ها و برادر و خواهرت می ترسی،مگه نه؟
نفس بریده از خشم فریاد می زدم:اصلا به تو مربوط نیست!مربوط نیست!
صدای قهقه در سرم می پیچید.گریه ام می گرفت و مستاصل فکر می کردم چه کنم؟حس می کردم آرسام کمی مشکوک شده است و با کنجکاوی و دقت به تمام حرکات ریزم خیره شده است.شاید هم اینطوری فکر می کردم و واقعیت چیز دیگری بود.به هر حال روزی که راز از پرده برون شد عکس العمل اطرافیان موجب حیرت و بهت عمیقم شد.
درآخرین صحبتی که با فرهاد داشتم عصبی و ناراحت ازش خواستم دیگر بامن تماس نگیرد و گل و هدیه نفرستد.با همان خوش خلقی ذاتی اش پرسید:
_چی شده؟مشکلی پیش اومده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه!هنوز نه!ولی فکر نمی کنی سن و سال من کمی برای این اداهای جوان پسند،بالا باشه؟حالا فرض کن ما چند ماه دیگر هم با هم صحبت کردیم و تو ده تا سبد گل دیگه هم فرستادی،خوب که چی؟آخرش چی می شه؟
خندید.نرم و پر قدرت،عصبی پرسیدم:کجای این حرف خنده داشت؟به من هم بگو تا بخندم.
لحظه ای سکوت شد.می توانستم آن طرف خط مجسمش کنم که لبهایش را جمع کرده و دیگر نمی خندد.صدایش را شنیدم:خنده اش اینجا بود که خیلی وقته منتظر این سوال هستم.این که بپرسی آخرش چی می شه!حالا بهت می گم چی می شه....من آخر هفته میام خونه کیوان،دلم می خواد تو هم با بچه ها بیای،اونجا بهت می گم،قبوله؟
مشکوک پرسیدم:چه قصدی داری؟چی می خوای بگی؟
خندید:نترس!هیچ گروگانگیری در کار نیست،تا آخر هفته هم سه روز بیشتر نمونده فکرتو مشغول نکن!آذر،هیچ چیز دنیا انقدرسخت و پیچیده نیست که تو انقدر سخت می گیری.
اگر هم می خواستم نمی توانستم فکرم را معطوف فرهاد و خانه کیوان بکنم چون امتحانات ثلث دوم بچه ها شروع شده بود و در مدرسه هم درگیر امتحان و تصحیح اوراق بودم،در خانه هم باید بابهاره سر وکله می زدم و مراقب ارسام که امتحانات سختی را پشت سر می گذاشت می بودم.از صبح که بیدار می شدم تاوقتی که به رختخواب بروم مدام در حال کاربودم.سوالات امتحانی طرح می کردم،از بهاره درس می پرسیدم و فصل به فصل همراهش مرور می کردم،اشکالاتش را بر طرف می کردم و سری سری برای آرسام و مهدی که اغلب روزها در خانه ما بود،غذا و میوه و نوشیدنی می بردم.تا روز پنجشنبه اصلا از یاد برده بودم که فرهاد ازم چه خواسته و چه قراری گذاشته است،اما باتماس فیروزه در صبح پنجشنبه همه چیز را به یاد آوردم.صدایش کنجکاو پرسشگر بود:آذر،زنگ زدم بهت بگم که دکتر ازت خواسته امروز بعداز ظهر بیای خونه ما،هر چقدر هم ازش پرسیدم چه کارت داره حرفی نزد،گفت بهت یادآوری کنم انگار قبلا خودش دعوتت کرده بود......
لبخند زدم:حالا تا بعداز ظهر.
فریاد فیروزه بلند شد:پس تو واقعا می دونستی؟من فکر کردم دکتر مست کرده و داره چرند می گه.چه کارت داره ناقلا؟
آه کشیدم:نمی دونم فیروزه،واقعا نمی دونم.
فیروزه هم آه کشید:خیلی خوب پس بیا تا هر دو از فضولی دق نکردیم بفهمیم چه کار داره!
گوشی را گذاشتم و به فکر فرو رفتم.به بچه ها چه باید می گفتم؟شاید بهتر بود وانمود می کردم دیدار با دکتر در خانه کیوان تصادفی پیش آمده؟یا شاید باید حقیقت را می گفتم؟در فکر بودم که در ورودی باز شد و ارسام با سرو صدا به خانه آمد.مشتاقانه جلو دویدم:امتحانت چطور شد؟
لبخند زد،خیس از باران گوشه هال ایستاد وگفت:خوب شد،خیلی خوب!
با دقت نگاهش کردم.تصویرش باانچه صبح موقع رفتنش به خاطرداشتم فرق کرده بود.چشمانم را باریک کردم و به خاطر آوردم.یک کاپشن مشکی با کلاه پشمی و یک جفت چکمه خوش دوخت و گران قیمت کم داشت.باز نگاهش کردم،این بار خودش هم متوجه شد وخندید.دستهایش را بالا آورد وگفت:
_اینطوری نگاه نکن مامان!برات تعریف می کنم...
تی شرت نازکش خیس به تنش چسبیده بود و جوراب هایش فرق گل و کثافت بود.نمی توانستم هیچ حدسی بزنم،آنقدر در سکوت منتظر ماندم تا عاقبت تمیز و دوش گرفته با ژاکت و شلوار گرمکن از راه رسید.روی مبل کنارم نشست،عاقبت صدایم را پیداکردم:آرسام پس کاپشن و کفشت کو؟صبح که پوشیده بودی....
باز خندید کمی خجولانه،سرش را پایین نداخت وگفت:مامان خواهش می کنم ناراحت نشو.ولی بخشیدمشون....
بی اختیار جیغ کشیدم:چی؟.....
نگاهم کرد.نگاهی عجیب،انگار می خواست وادارم کند ساکت باشم،درکش کنم،بفهمم.ساکت ماندم.پس از چند لحظه سکوت گفت:یکی از بچه های مدرسه هست که تموم زمستون با یک پیراهن مردونه گشادو پاره و کفش های سوراخ به مدرسه می آد.سه تا برادر و خوار دیگه هم به جز خودش داره،مهدی می گفت که با برادر کوچیکه نوبتی کفش ها رو می پوشن.حالا نمی دونم راست می گفت یا نه،اما از اول مهر دلم می خواست کمکش کنم ولی فرصتش جور نمی شد.دلم نمی خواست جلوی بچه ها بهش ضد حال بزنم،اما امروز دیگه طاقت نیاوردم تمام هیکل لاغرومردنی اش خیس آب بود،هر قدمی که برمی داشت صدای شلپ از تو کفش هاش می اومد.بعداز امتحان پشت مدرسه تنها گیرش آوردم و کاپشن و کفشم رو بهش دادم،اصلا هم ناراحت نیستم در واقع خوشحالم.من دو،سه تا کاپشن و ده تا کفش دیگه هم دارم ولی اون...
ناباورانه نگاهش کردم.صدایم می لرزید:کاپشنی که عمو ناصر از آلمان برات آورده بود رو به همین راحتی بخشیدی؟چکمه های دست دوز که کیوان برای تولدت خریده بود،دادی به دوستت؟....آخه دیوونه کمک کردن هم راه داره،می خواستی یکی از اون کفش و کاپشن کهنه هات رو که دیگه نمی پوشیدی بدی بهش،برای اون که فرقی نمی کرد....
جمله بعدی آرسام سرجا خشکم کرد:ولی برای من که فرق می کرد.اون کار دیگه اسمش بخشش نیست،کلاه گذاشتن سرخود آدمه که من اهلش نیستم مامان!اگه ناراحت شدی معذرت می خوام....
با بغض گفتم:از مدرسه تا خونه با پای برهنه زیر بارون اومدی؟
از جابرخاست،سرش را به علامت تاکید تکان داد وگفت:مامان خواهش می کنم که به کسی چیزی نگو،مخصوصا جلوی مهدی حرفی نزن چون طرف و می شناسه دلم نمی خواد چیزی بدونه،خوب؟
سرم را تکان دادم.باتکان دادن سرم اشک هایم سرازیر شد.خدایا این قلب مهربان و رئوف از کجا آمده بود؟یاد آمدم که یک بار دیگر هم غافلگرم کرده بود.برای خرید با هم بیرون رفته بودیم،جلوی یک مغازه دو بچه کوچک،تقریبا شش یا هفت ساله با کفش های پاره و پاهای سیاه و کثیف،لباس های کهنه و گشاد با دسته ای فال حافظ و جعبه ای آدامس جلویمان دویدند و باالتماس ازمان خواسته بودند چیزی بخریم. نگاه چشمانشان پر از التماس و تمنا بود.من با تند پسری را که با یک دست گوشه مانتو ام را چسبیده بود و با دست دیگر فاهایش را جلوی صورتم تکان می داد از خودم دور کرده بودم.درست مثل یک سگ با بچه سمج رفتار کرده بودم.
_برو کنار بچه،گفته که نمی خرم....دِ برو دیگه پررو!
با قدم های تند جلو رفته از اینکه از شرشان خلاص شده ام احساس پیروزی می کردم،بعد به دنبال آرسام پشت سرم رانگاه کردم و دیدمش که روی دو زانو نشسته تا هم قد آن بچه های کثیف و سمج شود؛بعد چندین اسکناس درشت به هر کدام داد و تمام آدامس ها و فال ها را ازدستشان گرفت.چشمانم از حدقه داشت بیرون می زد.دلم می خواست سرش فریاد بزنم اما صدایم در نمی آمد.سرآخر صورت کثیف و چرک بچه ها را مهربانانه بوسید و از جا برخاست و خودش را به من رساند.
عصبانی و خشمگین بی توجه به مردمی که از کنارمان می گذشتند سرش فریاد زدم:
_فکر کردی خیلی هنر کردی؟این هم یک ژست جدیده؟آخه کم عقل اون بچه ها برای یک باند کارمی کنن،فکر کردی حالا با پولی که تو بهشون دادی نیم کیلو گوشت و چند تا نون می خرن و می رم خونه به مادر بدبخت و مریضشون مژده یک آبگوشت چرب و چیلی رو می دن؟نه هالو جون،پولشون رو می دن دست یک سیبیل کلفت قلچماق و دوباره یکی یه دسته فال حافظ و ده تا بسته آدامس می گیرن و دوباره ول می شن تو خیابون ها....
آرسام با خونسردی و ارامش جواب داد:خودم می دونم.ولی اینو هم می دونم که تا شب مهلت دارن خرت و پرت هاشونو بفروشن ،حالا این دوتا کلی وقت برای خودشون دارن و می تونن برن یک پارک و کمی هم بازی کنن،یا یک جا بشینن و کار نکنن و با هم بخندن،مگه ندیدی چقدر کوچولو بودن؟من نمی تونم زندگیشون رو عوض کنم تنها کاری که از دستم برمی اومدخریدن وقت کار و بیگاری شون بود....همین!
آن روز هم درست مثل امروز در مقابل پسرم احساس حقارت کردم و خجالت کشیدم.چطور من نمی فهمیدم؟شاید قلب من از سنگ بود،شاید هم روحم خشن و کور شده بود!در هر حال در دنیای لطیف آرسام من جایی نداشتم!
برخلاف انتظارم بعداز ظهر بدون غرغر و بهانه گیری حاظر شدند تا به خانه کیوان برویم.این بار آرایش ملایمی داشتم که تاآخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم و پاکش نکردم.از نگاه بچه ها می فهمیدم که ازاین تغییر ظاهری راضی هستند.وقتی رسیدیم فرهاد و پسرش هنوز نیامده بودند.بی دلیل پاهایم می لرزد و قلبم محکم به دیواره سینه ام می کوبید.نمی توانستم حرف بزنم و جواب احوالپرسی های کیوان و فیروزه را بی ربط و قاطی پاطی می دادم.
عاقبت آنچه می ترسیدم پیش آمد.صدای زنگ در چنان از جا پراندم که همه متوجه شدند.صدای فرهاد که با کیوان احوالپرسی می کرد می آمد.حس می کردم صدای کوبش قلبم را می شنوند.فیروزه متعجب نگاهم کرد و آهسته گفت:
_آذر چته؟چرارنگت پریده؟
فرصت جواب دادن پیدا نکردم.فرهاد با کت شلوار و کروات،بسیار شیک و اراسته شده بود.یک سبد گل بزرگ پراز گلهای شیپوری و زنبق های بنفش در دست داشت و بالبخندی راحت و خونسرد باهمه دست داد و احوالپرسی کرد.حالا علاوه بر من نگاه کیوان و فیروزه هم رنگی از کنجکاوی گرفته بود.همه مشکوکانه به من و سبد گل نگاه می کردند و سریع نگاهشان را می دزدیدند.سکوت بدی بر جمع سایه افکنده بود که عاقبت توسط فرهاد شکسته شد.
_خوب معلومه که همه تون منتظرید تا دلیل آمدن من به اینجا و همراه داشتن سبد گل و بدونید.....
نمی توانم بگویم آن لحظه چه حالی داشتم.مثل بچه ای که مچش در حین انجام کار بد و ناشایست،باز شده باشد پاهایم می لرزید و دهانم از ترس خشک شده بود.دلم می خواست حرفی بزنم،هشداری بدهم بلکه فرهاد ساکت شود اما نمی توانستم.لبهایم چنان روی هم چفت شده بودکه انگار تا به حال از من جدا نشده اند.صدای فرهاد در سرم می پیچید:راستش من امروز خدمت رسیدم که در حظور همه به خصوص کیوان جان،از آذر خانوم خواستگاری کنم.فکر می کنم من و به خصوص آذر جان مستحق یک زندگی آرام و عادی مثل همه مردم دنیا باشیم.البته می دونم خیلی بی مقدمه و ناگهانی خواسته ام رو به زبان آوردم ولی ناچار بودم.سن و سال من کمی برای رومانتیک بودن بالا رفته،من فقط و فقط خواستار آرامش و آسایش هستم.هم برای خودم هم برای آذر و هم برای بچه هامون و فکرمی کنم این خواسته نامعقول و بدی نباشه....جلوی همه قول می دم که نهایت تلاشم رو برای سعادت و آرامش همگی مون بکنم......
سکوتی که پس از حرف های فرهاد به وجودآمد حتی از سکوت قبل بدتر و عذاب آورتر بود.سرم را پایین انداخته بودم و جرات نمی کردم به کسی نگاه کنم،اما می توانستم چشمهای از حدقه در آمده و دهان باز از تعجب اطرافیانم را مجسم کنم.اولین نفری که این سکوت تلخ را شکست،بهاره بود که با بغض فرید زد:
_مامان تو می خوای شوهر کنی؟
با این جمله انگار تمام زیبایی ها و رویاهایم کنار رفت و حقیقت زشت وخجالت آور پدیدار شد.می خواستم شوهر کنم؟آن هم من؟مادر دو بچه بزرگ؟قبل از آنکه دهانم را باز کنم،صدای آرسام بلند شد و باز ازتعجب نفسم بند آمد.
_من که اشکالی تو این کار نمی بینم بهاره،مامان هر تصمیمی که بگیره حتما درسته،تو هم انقدر خودخواه و بی شعور نباش!
صدای آرسام می لرزید ولی محکم و جدی بود.بهاره که مثل من جا خورده بود،نفس زنان گفت:
_خودت بیشعوری!در ضمن بی غیرت هم هستی!
بعد دوان دوان به طرف اتاق علی رفت و در را محکم به هم کوبید.همه ساکت بر جا مانده بودیم که علی پوزخند زنان گفت:عجب داستانی!
صدای کیوان ترکید:تو یکی حرف نزن!
بعد سپهر که تا آن مدت حرفی نزده بود از جا برخاست و زیر لب خداحافظی کوتاهی کرد و رفت.من هنوز سر به زیر سعی می کردم جلوی لرزش پاها وریزش اشک هایم را بگیرم.صدای فیروزه نرم و صلح طلبانه بلند شد:من برم یک چایی بیارم....
اما فرهاد اجازه نداد حرف فیروزه تمام شود،قاطع و جدی گفت:
_این فقط یه پیشنهاده که من خیلی رسمی و جدی به زبون آوردم،هر جوابی هم برایم محترمه ولی آذر خانوم دلم می خواد خودت تصمیم بگیری و اوال از همه زندگی خودت رو درنظر داشته باشی،بچه ها با اینکه خیلی مهم هستند ولی زندگی مستقل و جداگانه ای دارند.به هر حال خیلی متاسفم که باعث ناراحتی همه تون شدم و خیلی از این بابت معذرت می خوام....
صدای آرام و مردانه ارسام درجواب دکتر به نظرم مثل یک صدای آسمانی بود:
_من هم از برخورد احمقانه خواهرم ازتون عذر می خوام،شما هیچ کار بدی نکردید و من هم خیلی ازتون ممنون هستم که از ما هم خواستید اینجا حظورداشته باشیم.فکرمی کنم مامانم الان یه کمی شوکه شده،ولی من از جانب مامانم بهتون قول می دم که روی این پیشنهاد فکر کنه و بعد جوابتون رو بده.حتما خودتون هم می دونید که فکر کردن به چنین پیشنهاد مهم و جدی،مهلت هم می خواد....باید این مهلت رو به مامانم بدید...
فرهاد از جابرخواست و جلو رفت و آرسام را در آغوش کشید.برای اولین بار صدایش از شدت احساسات می لرزید:مادرت هر جوابی به پیشنهاد من بده،هرگز لطف و بزرگواری تو رو از یاد نمی برم،پسرم!برام اهمیت نداره آینده چطور پیش بره ولی می خوام اینو بدونی که همیشه می تونی روی من حساب کنی،هر کاری داشتی منو دوست خودت بدون!
بعد با کیوان و فیروزه دست داد و سبد گل را که هنوز در میان دستانش گرفته بود روی پاهای لرزان من گذاشت و رفت.
بعد ازرفتن فرهاد من هم که واقعا احساس معذب بودن می کردم بلند شدم و مانتو و روسری ام راازپشت مبل برداشتم.صدای فیروزه با مهربانی بلند شد:اِ آذر تو کجا بلند شدی؟بشین بابا،شام درست کردم.
زیر لب چیزی مِن مِن کردم که کیوان به دادم رسید.با محبت دستم را گرفت و گفت:
_تو برو،من شب بچه ها رو میارم.
نگاهی به آرسام که روی مبل نشسته و نگاه به زیر داشت انداختم سر بلند کرد و لبخند زد:
_برو مامان،من و بهاره هم شام می خوریم و برمی گردیم،چون با این حال و روز شما اگه بیاییم خونه باید گشنه بمونیم.
می دانستم برای اینکه مرا از آن حال درآورد شوخی می کند،برای اینکه دلش را بدست اورم،لبخندی زدم و گفتم:پس من رفتم،سربه سر بهاره هم نذار.
در بین راه صحنه های چند ساعت پیش مدام جلوی چشمم رژه می رفت.در تصوراتم همیشه این آرسام بود که با ازدواج مجدد من مخالفت می کرد و عکس العمل های تند و غیرمنطقی نشان می داد.هرگز فکرنمی کردم که بهاره اصلا عقلش به این حرفها برسد چه رسد به اینکه بخواهد مخالفت کند و آن ادا و اصول ها را در بیاورد.ولی حقیقت همیشه باتصورات آدمی فرق می کند.در هفته های بعد در تدارک سال نو و دید و باز دید عید همه چیز از یادم رفت و وقتی فرهاد برای تبریک سال نو و پرسیدن نتیجه به خانه زنگ زد بازیاد آن روز افتادم و سر دو راهی عجیبی گیر افتادم این بار دلم برای فرهاد هم سوخت و قول دادم سردو هفته جواب قطعی خودم را چه مثبت و چه منفی اعلام کنم.می دانستم پسر او هم مثل بهاره تمایلی به اینکه این ازدواج سربگیرد ندارد،ولی ارسام با حرف ها وحرکاتش حمایتم می کرد و فیروزه و هما و مادر هم از طرف دیگرتشویقم می کردند ومی خواستم منطقی تصمیم بگیرم.حتی فروغ هم که از طریق ناصراز جریان مطلع شده بودتشویقم کرد که ازدواج کنم و حداقل بقیه عمرم را در آرامش سپری کنم.اما خودم هنوز نمی دانستم چه باید بکنم.بهاره از آن روز کذایی با من سرسنگین شده بود و اشکارا به من طعنه می زدو به حرف هایم گوش نمی داد و با لجبازی و حرفهای نیش دارش زندگی ام را تلخ کرده بود.از طرفی دلم نمی خواست به عشق نادر و خاطره اش بی احترامی کرده باشم، هرچند که تقریبا چهار سال از مرگ نادر می گذشت،باز برایم عزیز و گرامی بود.مستاصل و پریشان خاطر،مهلت داده شده را به پایان رساندم بی آنکه جوابی برای فرهاد داشته باشم که حادثه ای همه چیز را بر هم زد.پدرم پس ازدو،سه سال تحمل بیماری سخت و جان فرسا،در نیمه شبی بهاری برای همیشه آرام گرفت و مهلت پاسخ من به فرهاد خودبه خود به تعویق افتاد.

pahlevon
02-07-2012, 02:11 PM
کسی اسمم را صدا می زد.صدا،مثل زمزمه ای از دور دست،قلقلکم می داد.چشمانم را گشودم و با دیدن نور آفتاب ناخودآگاه قلبم از شادی پر شد.روی صندلی گهواره ایم نشسته بودم،سرم را چرخاندم و از درد فریاد کشیدم.تمام بدنم خشک شده بود.نور،چشمم را می زد و درست نمی توانستم ببینم.وقتی چشمانم به نور عادت کرد صورت وحشتزده نانا را دیدم نگران مرانگاه می کرد.تا نگاه مرا متوجه خودش دید سلام کرد و گفت: _چرا اینجا خوابیده بودید؟فیلم نگاه می کردید؟
به سرعت در جایم نیم خیز شدم.تلویزیون خاموش بود.نانا جلوآمد.
_من خاموش کردم.داشت برفک نشون می داد،داغ هم شده بود.
به سختی ازروی صندلی بلند شدم و سعی کردم راست بایستم.صدای ترق وتروق استخوان هایم بلند شد.تمام بدنم کوفته و دردناک بود.خوابیدن روی صندلی چوبی آن هم در هوای مرطوب و سرد شمال،بدون هیچ رواندازی عاقبتی بهتر از این نداشت.نانا دور خودش چرخید:
_می رم براتون چایی بیارم...
به سرعت به طرف ویدیو رفتم و نوار مهمانی را پشت نوارها مخفی کردم.در همان حال گفتم:
_ریحان کجاست؟
صدای نانا از آشپزخانه بلند شد:هنوز که نیاده،فکر کنم قهر کرده....
پشت میز گرد نشستم و گردنم را به چپ و راست خم کردم.حسابی درد می کرد،اما دیدن دوباره آفتاب پس از ماه ها بارندگی و تاریکی و سرما آنقدر خوشحالم کرده بود که درد بدنم را فراموش کردم.
نانا بساط صبحانه را در یک سینی بزرگ مقابلم گذاشت و خودش هم لیوانی چای برداشت و مقابلم نشست.ابروهایش پرشده بود البته نامرتب بود ولی خیلی بهتر از آن ابروهای نازک و نخی شده بود. موهایش هم کمی بلند تر شده بود یا شایدهم چون دیگر ژل بهشان نمی زد وسیخ سیخ درستش نمی کرد به نظرم بلندتر و بهتر می آمد.پرسیدم:
_تو صبحانه خوردی؟
طبق عادتش که دیگر برایم عادی شده بود چایش را خالی سر کشید و شروع کرد به قندخالی خوردن:
_بله،من صبح زود بیدار شدم.
تا ظهر هردو مشغول جمع و جور کردن خانه شدیم ولی از ریحان خبری نشد.از فرصت استفاده کردم و لباس های شسته را روی بند جلوی آفتاب پهن کردم.هوا عالی بود.البته سوز داشت ولی تمیز و با طراوت بود.نانا هم در حال پختن غذا بود.بعداز پهن کردن لباس های شسته،هوس دیدن دریا را کردم.دلم می خواست در این روز درخشان و زیبا کنار ساحل بنشینم و نفس عمیق بکشم.بااین فکر در پشتی را بستم و نانا را صدا زدم:
_نانا من دارم می رم کنار ساحل،تو نمی آی؟
از آشپزخانه فریاد زد:چرا،امروز آفتاب رو نباید از دست داد.منم می آم.
سرانجام هر دو لباس پوشیده و آماده از خانه بیرون آمدیم.در بین راه هر دو ساکت و در فکر های خودمان غرق بودیم،وقتی به ساحل رسیدیم از دیدن گستره آبی درخشان که امروز آرام گرفته بود،شادی عجیبی زیر پوستم دوید.انگار عید شده باشد،نفس عمیقی کشیدم و بوی خوب دریا را به ریه هایم فرستادم.نانا هم پیدا بود خوشحال است.هردو روی دیواره سیمانی نشستم و رو به دریا که به آهستگی یک عروس می رقصید خیره شدیم.در ساحل به جز یکی دو نفر از قایقرانان بومی کسی نبود ولی چند دقیقه ای نگذشته بود که سروکله چند پسر که به سستی راه می رفتند پیدا شد.مثل اکثر جوان ها،قیافه های عجیبی برای خودشان درست کرده بودند البته عجیب ازنظر من و هم سن و سال های من و عادی از نظر خودشان و همسالانشان!ریش های بزی کوچک،با خط ریش های باریک و دراز،شلوار های گشاد بلند که روی زمین می کشید.کاپشن های گنده و خرسکی وموهای بلند و پریشان یا کوتاه و سیخ سیخ!با ورود پسرها،متوجه نانا شدم که مثل حیوانی که وقوع خطررا حس کرده باشد خودش را به من چسباند و قوز کرد.قبل از آنکه مهلت کنم چیزی بپرسم.یکی از پسرها که خط ریشی به باریکی مو دور چانه اش کشیده شده بود و یک عینک که با شیشه های باریک آبی رنگ به چشم داشت از بقیه جدا شد و به طرف ما آمد.حالت دهانش تحقیر آمیز و طرز حرف زدنش بی ادبانه بود:
-به به !ببین کی اینجاست....چه آب جارویی هم کرده!حتما اینم مشاور تبلیغاتی اته؟!
نانا با صدایی خفه و پر نفرت جواب داد:خفه شو نیما!برو گم شو راحتمون بذار...
پسرک قهقه زد.لش ونفرت انگیز:جات گرم ونرم شده،زبون وا کردی؟در هر حال باز اگه عشقت کشید در خدمتت هستیم.
نانا حالا مثل پسرک شده بود.وقیح و پرکینه:برو به ننه جونت خدمت کن!دوزاری...
پسرک حالا نیشش را بسته بود و از پشت عینک هم می شد برق نفرت و خشم رادر چشمان خمارش تشخیص داد:دهن تو آب بکش سلیطه خانوم!اگه من دوزاری ام تو چه بدبختی که....
مهلت ادامه صحبت رابهش ندادم.روزم خراب شده بود و اهمیت نمی دادم خراب تر شود.جلو رفتم و عینک زشتش را ازروی صورتش برداشتم.قاطعانه گفتم:دِ خجالت بکش دیگه ،بچه جون!مادری که واسه بردن اسمش باید دهنو آب کشید کجاست که شازده شو ببینه؟حالا هم دهنوتو ببند تاخوردش نکردم!بدو برو پیش دوستات و همون جا هم بمون،وگرنه مجبور می شم شماره ویلات رو به منکرات خبر بدم،فهمیدی؟
عینکش را به سمت دوستانش پرت کردم آنقدر خیره خیره نگاهش کردم که از رو رفت.همانطور که چپ چپ نگاهمان می کرد و به خیال خودش حالمان را می گرفت،مثل خرچنگ کج کج به طرف دوستانش رفت.نانا خندید:شیرت خاله آذر!
چشم غره ای به سمتش رفتم که باعث شد خودش را جمع و جور کند ونیشش را ببندد.همانطور که با کفش هایم شن هارا زیر و رو می کردم پرسیدم:نانا تو چطور حاظر شدی با همچین آشغالی فرار کنی؟
جوابم سکوت بود.ولی ازرو نرفتم و خیره به صورتش پرسیدم:واقعا چی باعث شد که تو خونه و زندگی راحت خودتو ول کنی و با این پسره لوس و عوضی سر کنی؟بهم بگو،چون خیلی دلم می خواد بدونم.
چشمانش باز مثل روزهای اول یخی و بی احساس شده بود.لبهایش را جمع کرده و تمام بدنش منقبض شده بود.صدایش مثل زمزمه بود،آرام و آهسته:
_نمی دونم!خودمم نمی دونم.اون موقع یک جور دیگه می دیدمش،البته از اول هم همینطوری بود،نمی خوام دورغ بگم ولی من یک چیز دیگه می دیدم!
جرات پیدا کردم و پرسیدم:اصلا چرا فرار کردی؟واقعا دلت برای پدر و مادرت نمی سوزه؟
شانه هایش را بالاانداخت و گفت:شما پدر ومادر منو نمی شناسی،اونا اصلا عین خیالشون نیست که من کجا باشم.مطمئنم مامانم بعدازاینکه فهمیده من فرار کردم،با خنده برای دوستانش تعریف کرده وآخرش هم گفته حتمااینجوری راحته،بذار راحت باشه!فکر کنم بابام هنوز هم متوجه غیبت من نشده،باور کنید!
باورم نمی شد.به گروه پسران که یکی در میان برمی گشتند ومارا نگاه می کردند،خیره مانده بودم و در فکر بودم آیا چنین پدر و مادری اصلا در دنیا وجود دارد؟باورش خیلی سخت بود.ولی نانا چنان ساده و صادقانه حرف می زد که شک می کردی نکند راست بگوید؟!
به نانا نگاه کردم اخم هایش رادر هم کشیده بود و داشت به نیما که برگشته بود و با دست و دهانش علامت زشتی نشان می داد،بی صدا به روش خودش فحش وناسزا می داد.با دست به پهلویش زدم:بیا بریم،محلش نذار.
خصمانه نگاهم کرد و گفت:دلم می خواد ازرو زمین پاکش کنم!
بی اختیار گفتم:پاک کن این عوضی هنوز به دنیا نیومده....
با دیدن چشمان گشاد شده نانا خنده ام گرفت،گفتم:این جمله ای که اگه بهاره بود حتما بهت می زد.
نانا هم خندید:پس باید بچه باحالی باشه؟
همانطور که قدم زنان از ساحل دور می شدیم گفتم:آره،احتمالا اگه همدیگه رو ببینید از هم خوشتون می آد چون اونم اخلاقش کما بیش شبیه توست.
تا ویلا دیگر حرفی نزدیم و هردو در سکوت به طرف خانه رفتیم.وقتی رسیدیم،بی اختیار به دنبال ریحان چشم گرداندم ولی خبری نبود.جایش خالی بود،دلم می خواست علت نیامدنش را بفهمم.به اتاق خواب رفتم تالباس هایم راعوض کنم،صدای کاسه وکوزه که بلند شد خیالم راحت شد که نانا در فکر ناهار است!از وقتی به ویلا آمده بودم عجیب تنبل و بی حوصله شده بودم،برخلاف گذشته که از صبح الطلوع به فکر تهیه ناهار و شام بودم.حالا تا گرسنه نمی شدم به فکر غذا نمی افتادم.وقتی غذایمان تمام شد وبا نانا ظرفها را جمع کردیم و آشپزخانه را کمی مرتب نمودیم،خود نانا داوطلبانه شروع به صحبت کرد.طبق معمول روزهای گذشته.چای می نوشیدیم و در افکارخودمان بودیم که به صدا درآمد.صدایش چنان نرم وآهسته بود که انگار با خودش حرف میزد:
_من فکر می کنم ازدواج پدر ومادرم از همون اول هم یک اشتباه بزرگ بود.
مادرم دختر یکی یکدانه پدر و مادرش بود که بی نهایت لوسش کرده بودند،وقتی با پدرم ازدواج کرد تصورش این بود که دنیا یک طرف قرار دارد و او در طرف دیگر.عقاید و افکارش برای زمان خودش زیادی روشنفکرانه و ولنگار به حساب می آمد اما با پشتیوانه پدر و مادرش هر کاری دوست داشت می کرد و به قول معروف محل سگ به حرف ها و شایعات مردم نمی داد.پدرم هم دست کمی از مادرم نداشت،پسری ثروتمند و تابخواهی عیاش که قبل از ازدواج هر کاری را تجربه کرده بود و دنیا را گشته بود.حالا از بخت بد این دو تا لوس از خود راضی باید از هم خوششان بیاید و با هم ازدواج کنند و منو بدبخت کنند!
نگاهش کردم،صورت سپیدش ازغم و اندوه خاکستری شده بود و صدایش از بغض لرزه برداشته بود.آهی کشید و ادامه داد:
_خلاصه پدر و مادرم بدون هیچ مخالفتی از جانب خانواده هایشان با هم ازدواج می کنند.پدر و مادر بزرگ مادری ام اعتقاد داشتند که پدرم،پسری عیاش و خوشگذران است ولی با آن عقاید عجیب و غربشان جلوی مادرم را نگرفتند چرا که اعتقاد داشتند«چه اشکالی داره؟این هم تجربه ای است.اگر زندگیشان پاگرفت که چه بهتر وگرنه جدا می شود و به سوی تجربه ای دیگر گام برمی دارد!»به همین سادگی!پدر و مادر بزرگ پدری ام هم از اینکه پسرشان به داشتن یک زن رضایت داده سراز پا نمی شناختند و اعتقاد داشتند یک زن هرچقدر هم خرج بکند از چندین زن و بساط ای آن چنانی ارزان ترتمام می شود!!به هر حال ازدواج می کنند و مادرم در همان سال های اول زندگی مرا حامله می شود.البته هیچ خوشحالی و جیغ و هلهله ای در کار نبود،در عوض مادرم انواع و اقسام راه ها را امتحان کرد بلکه ازشر من خلاص شود ولی چون دیر متوجه حاملگی اش شده بود،نتوانست.بعد نشست و تا می توانست گریه کرد،به زمین و زمان فحش داد و در و تخته را به هم کوبید!به قول مادرم دوران خوش و طلایی زندگی شان با بسته شدن نطفه من،به پایان رسید.البته هیچ وقت باهم دعوا نمی کردند و مثل بعضی اززوج هادرگیرنمی شدند ولی بعد از به دنیا آمدن من،پدرم زیاد از نمایش خانوادگی و ایفای نقش همسر نمونه و پدری مهربان خوشش نیامد و به مادرم اطلاع داد که آقا بی خیال ما باش!
صدای پوزخند نانا باعث شد نتوانم جوی خودم را بگیرم و پرسیدم:
_یعنی از هم جدا شدند؟
نانا سر تکان داد و مشتی از قند به دهانش سرازیر کرد،انگار که طبیعی ترین کار دنیا باشد،شروع کرد به خرت و خرت جویدنشان،آهسته گفت:
_نه!ولی ای کاش جدا می شدند،حداقل تکلیف همه روشن می شد.اما با هم یک قرار داد شفاهی بستند که فقط زیر یک سقف با هم زندگی کنند،مثل دو دوست،با این شرط که کاری به کار هم دیگه نداشته باشند.با امضای نامرئی این قرار داد بدبختی من و خواهرم که چند سال بعد از من به دنیا آمد شروع شد.
متعجب به میان حرفش پریدم:
_یعنی مادرت با اینکه آنقدر از حاملگی اولش ناراحت بود،باز بچه دار شد؟
نانا لبخند سردی زد،زمزمه وار جواب داد:
_آره!البته این بار خیلی هم ناراحت نشد،چون اون سالها فکر می کرد داشتن دو تا بچه خیلی شیک تر از یک بچه است در ضمن به خیال خودش می خواست منو از تنهایی در بیاره ودنبال کار خودش بره...
دوباره نفس عمیقی کشید و با نفرت ادامه داد:من و طناز روزبه روز بزرگترمی شدیم اما مادرم نمی فهمید که بزرگ شده است!هنوز احساس می کردیک دختر هفده هجده ساله است که هزاران عاشق و کشته مرده نگاهشان به او دوخته شده.
در سال هایی که من و خواهرم واقعا نیاز به هدایت و حمایتش داشتیم،به سرش زد که ادامه تحصیل بدهد.همه جا می نشست و با تاسف می گفت:این بچه ها دارن عمر منو تلف می کنن.هم و سن و سالهای من هنوز پشت نیمکت های دانشگاه در حال پیشرفت هستن،اما من دارم عمر و جوونی مو تلف می کنم. خلاصه به جای رسیدن به دو تا بچه محتاج مادر،به کلاس های مختلف می رفت و با دوستانش درس می خواند،وقتی هم در دانشگاه قبول شد جشن بزرگی گرفت که پدرم با تمام معشوقه هایش در آن شرکت کردزندگی ما از دور و از چشم دیگران کامل و بی نقص بود.خانه ای بزرگ،انواع و اقسام لوازم لوکس و رفاهی،بهترین مدارس،پوشاک و خوراک عالی اما فقط منو طنازاز تهی بودن این توپ طلایی خبر داشتیم.گاهی هفته ها می گذشت و پدرم را نمی دیدم،پدرم همیشه شیک پوش و بی نقص بود،هر وقت ما را می دید لبخند می زد و مثل غریبه ها می گفت:چطورین بچه ها؟
البته حتی به خودش زحمت نمی داد که جواب ما را بشنود.مادرم هم بعد از گرفتن به اصطلاح مدرک کارشناسی در رشته نقاشی،با پول های پدرش یک آتلیه و گارگاه بزرگ راه اندازی کرد و ظاهرا مشغول کار و باطناََ سرگرم تفریحات و دوستان بدتر از خودش شد.من از همان بچگی به تنهایی و اداره کردن خانه در حدتوانم عادت کردم،تا وقتی کوچک بوم دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد وگاهی در تنهایی اتاق بزرگ و انباشته وسایلم گریه می کردم ولی بعد وقتی بزرگ تر شدم و پا به دنیای پرزرق و ورق نوجوانی گذاشتم،فهمیدم راه های زیادی برای رفع تنهایی یک دختر مثل من،وجود دارد.اوایل با چندتا از دوستانم که هرکدام به دلیلی مثل خودم بودند،می رفتیم وخیابان گردی می کردیم....
دوباره نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم،متعجب پرسیدم:خیابون گردی؟
نانا خندید:آره،یعنی یک خلوار آرایش می کردیم و ول می شدیم تو خیابونا و پاساژهای پاتوق،غش غش می خندیدیم و به پسرا متلک می گفتیم و یک مشت متلک و سوت و نگاه های هیزم تحویل می گرفتیم. یک خلوار هم شماره تلفن رو دستمون می موند که بسته به حال وموقعیت،گاهی با صاحبان شماره تلفن هاتماس می گرفتیم وبعضی موارد حتی موضوع جدی هم می شد!بعد کم کم یاد گرفتیم که تو خونه دور هم جمع بشیم،گاهی این پارتی ها مناسبت داشت گاهی هم نه،ولی مهم این بود که چند ساعتی با بی قیدی دنیا را فراموش می کردیم.وقت می گذراندیم و وقتی به خونه می رسیدیم که نصف شب بود و از زور خستگی و گاهی مستی وگیجی مثل مرده تا لنگ ظهرمی خوابیدیم.
دوباره وسط حرفش پریدم:مادر و پدرت نمی پرسیدند کجا می ری؟یا دعوات نمی کردن که چرا دیر می آی؟
نانا قهقه زد.صدایش مثل شکستن شاخه درخت،خشک و زنگ دار بود.وقتی سرانجام خندیدنش تمام شد،گفت:شما چقدر بامزه اید خاله اذر....من چی می گم،شما چی می پرسی؟پدرمون که ماه تا ماه سرو کله اش خونه پیدا نمی شد،وقتی هم می آمد یا دنبال چیزی می گشت یا بامادرم به یکی ازآن مهمانی ها یا مراسم اجباری می رفت.اگر ما لخت جلویش می آمدیم و موهایمان را آبی هم می کردیم نمی پرسید این چه وضعی است که دارید؟مثل غریبه ها......البته صد رحمت به غریبه ها،باز وقتی توی یه خونه پا می ذارن،یک سلام و احوالپرسی می کنن!مادرم هم از پدرم بدتر.البته مادرم بیشتر از پدرم خونه می آمد، گاهی هم با هم حرف می زدیم اما چه حرف هایی!یا مادرم درباره دوستانش و عشاق و هوادارانش صحبت می کرد یا از ما می خواست جلوی فلان مهمان یا در فلان مهمونی چطوری حرف بزنیم و چی بگیم.بعضی وقتا دوستانش می آمدند خونه،اکثرا تیپ هایی که احساس هنرمند بودن می کنند دوروبرش می پلکند.زنها یاآرایش های آنچنانی داشتند و لباسهایشان در حقیقت شبیه لباس زیر بود یا صورتشان مثل یک دیوارگچی،سفید و بی روح و بی احساس بود و به جای لباس،یک گونی دراز و گشاد می پوشیدند. مردها هم همین طور!یا خیلی ژیگول و سانتی مانتال یا مثل درویش های دوره گرد،گشنه و قحطی زده با ریش های نامرتب و بلند!وقتی ما کمی بزرگ شدیم ازمون خواست جلوی دوستانش بهش نگیم مامان، بگیم سیما جون!............
حالا می فهمم که اون اصلا دلش نمی خواست قبول کنه که داره پا به سن می ذاره و بچه بزرگ داره!اما هر تیپی می گشتیم هرکی رو می آوردیدم خونه یا هر وقت شب یا در واقع صبح برمی گشتیم مادرم اصلا سوال و جواب نمی کرد.در واقع برایش مهم نبود،فقط دلش می خواست مزاحم اون و دوستانش نباشیم.یادمه یک بار،تو یه پارتی همه مون رو گرفتن و بردن کلانتری و بعدش هم بازداتشگاه،وقتی به موبایل مادرم زنگ زدم با خونسردی گفت:الان که نصفه شبه،بی خوابی دشمن پوسته،صبح می آم دنبالت!
بعد هم که آمد دنبالم تا سند گرو بذاره،برای اولین و آخرین بار مرا کنار کشید و مثلا به عنوان نصیحت گفت:نانا هرغلطی دلت می خواد بکنی،بکن،فقط بپا شکمت بالا نیاد که من حوصله دردسر ندارم!
دقیقا معنی عبارت«سرم سوت کشید»را با تمام وجودم حس می کردم،اما ترجیح دادم حرفی نزنم تا نانا ناراحت نشود.دوباره یک مشت قند برداشت و شروع به جویدن کرد و ادامه داد:
_تو مدرسه هم اهل درس خوندن و انضباط نبودم،برای خودم ول می گشتم و به حرف ها و نصایح معلم هایم اصلا توجه نمی کردم.چندتا دوست بدتراز خودم هم داشتم که به جای کلاس رفتن تو توالت های مدرسه سیگار و گاهی وقتها حشیش می کشیدن و خوش بودن!همون وقتها بود که بانیما آشناشدم.تو یک پارتی دیدمش و آنقدر گیج ومنگ دود بودم که فکرکردم با«ریکی مارتین»می رقصم.بعد هم شماره تلفن شو بهم داد و با همون حال واوضاع گیج و نمگش بهم تاکید کرد فقط وقتی خودش گوشی رو برمی داره حرف بزنم.منم که آنقدرباپسرای ول و بی قید برخود داشتم،شخصیت وموقعیت نیما برام جالب بود.آنقدر که به قول بچه ها کار به جای باریک و عشق و عاشقی کشید.نیماکه مثل سگ از مادرش می ترسید حتی نمی توانست راحت با تلفن حرف بزنه.قرارهامون هم همه در جاهای عمومی و شلوغ بود.نیما که سخت تشنه هوس های جوانی بود،هوس را با عشق اشتباه گرفته بود و دایم زیر گوش من زمزمه های عاشقانه می کرد،من هم که تا به حال از این حرف ها نشنیده بودم،خر شدم!فکر کردم عشقش واقعیت داره،دل به دلش می دادم و به قول بچه ها تریپ رمانتیک می زدم!تا اینکه نیما که بی طاقت شده بود پیشنهاد کرد فرار کنیم و بریم شهرستان با هم ازدواج کنیم،برای من که خیالی نبود مطمئن بودم که پدرم اصلا با خبرنمی شودو مادرم هم عین خیالش نیست!دور نمای ازدواج و یک زندگی عاشقانه برخلاف پدر و مادرم،سراب خوش آب و رنگی بود که من هفت خط رو هم وسوسه کرد.خلاصه یک زور صبح زود دو تاساکت و مقداری پول برداشتم و یا علی مدد آمدیم اینجا،چند شب اول انقدرهیجان زده بودیم که از کنار هم جنب نمی خوردیم ولی بعد وقتی که پرسیدم پس کی عقد می کنیم و آخرش می خواهیم چه کنیم،خواب خوش نیما تمام شد.وقتی شروع کرد به بهانه آوردم و امروز و فردا کردن فهمیدم رو دست خوردم.اما چون تو یاداشتی که برای مادرم گذاشته بوم نوشته بودم که برای همیشه می رم و قراره که با یک نفر که عاشقش هستم ازدواج کنم!دلم نمی خواست برگردم و سه بشم،این بود که موندم و سعی کردم با سیاست نیما را وادار کنم به قولش عمل کنه.اما نیما هم زرنگ بود،تظاهرمی کردکه دنبال محضر آشنا ومقدماته ازدواجه وبااین حرف ها من و خرمی کرد و حسابی ازم استفاده می کرد.بعداز مدتی،وقتی خیلی بهش گیر دادم و خواستم تکلیف منو روشن کنه وآنقدر منو بازی نده و سرندواند،زدیم به تیپ وتاپ هم و دعوامون شد.نیما هم رک و راست بهم گفت که ول معطلم و اصولا فعلا اهل ازدواج نیست اگر هم باشه با دختر نانجیب و خرابی مثل من نیست!....دیگه اون حرفهای عاشقانه و قول و قرارها یادش رفت و.....
بغض گلوی نانا رامثل دستی گرفته بود،آهسته گفتم:دیگه بقیه اش رو می دونم،نمی خواد به خودت زحمت بدی!
نانا پر سرو صدا در میان دستمالی که دردستش گرفته بود،فین کرد و با چشمانی سرخ و پراشک به من خیره شد.نمی دانستم چه باید بگویم،نانا هم ساکت به ناخن های جویده شده اش زل زده بود و حرفی نم یزد.
سرانجام تکانی به خودم دادم و پرسیدم:حالا می خوای چه کار کنی؟
همانطور که به انگشتهای بی ناخنش نگاه می کرد،گفت:خودمم موندم.نمی دونم باید چه کار کنم.خسته شدم!از این در به دری خسته شدم،باز حداقل تو خونه مون،چار تا لباس و کفش و چرت و پرت داشتم...
فوری گفتم:خوب بله،البته که خونه تون بهتره.هر جوری هم باشه،پدر و مادرت هر طوری رفتار کنن بالاخره خونه توست و اونا هم پدر و مادرت،حداقل امنیت داری.به قول خودت اگه من تو رو که از بی پناهی و بی کسی می لرزیدی،فریب می دادم و صد نفر رو سراغت می فرستادم،چه می کردی؟هزار جور مرض و کوفت هم می گرفتی،حالااگه شانس می آوردی و جونت رو از دست نمی دادی!
نانا با صدای آهسته ای که شرمزده بود گفت:
_به من تیکه ندازین؟.....من منظوری نداشتم.....خوب شما رو نمی شناختم.
پاهای دردناکم را جا به جا کردم:من نمی خوام به تو طعنه بزنم،حق با توست،ولی می گم فکر کن اگه حدست درست بود و من قصد استفاده از تو رو داشتم،چقدر وضع و روزت بد می شد.
نانا نگاهم کرد:این چند وقته که پیش شما بودم؛خیلی فکر کردم.آرزو می کرم که ای کاش شما مادرم بودید،یا من دخترتون بودم،خوش به حال بچه های شما!.....فکر می کنید من بدم می آد درس بخونم و آدم باشم؟یا سر و ریختم مثل آدم حسابی ها باشه؟خودم هم می دونم که خیلی دختر بدی هستم،درس نخون، تنبل،لش،بی عرضه،حالا هم که فاسد!
دهنم خشک شده بود.خدایا این دختر چه می گوید؟واقعا آرزو می کند دختر من باشد؟بهاره کجاست تا منصرفش کند؟آرسام کجاست تا بگوید چه مادر خشک و غرغرویی دارد؟اگر بچه هایم پیش نانا بودند، حتما منصرفش می کردند و شاید حتی نظرش راجع به من عوض می شد!صدای درونم خندید،خده ای پراز معنا:
«خوب می تونی نقش عوض کنی ها!ببین این دختر بدبخت هم به اشتباه انداختی.فکر می کنه تو نمونه مادران عالمی!....اما دیگه سر من رو نمی تونی کلاه بذاری،می تونی؟»
آهسته جواب دادم:من سعی خودمو کردم.خوب همه اشتباه می کنن من هم آدم هستم!و آدم جایزالخطاست!
قبل از آنکه صدای موذی و آزار دهنده درون سرم جوابی بدهد به نانا که بغض کرده و ناراحت سر به زیر داشت نگاهی کردم و گفتم:
_هنوز هم دیر نشده نانا،تو هنوز بیست سالت نشده،نزدیک پنجاه سال پیش رو داری،فرصت زیادی داری که درست زندگی کنی.البته اگه خودت بخوای،چون به زور می شه کسی رو درست کرد...
آه کشید:آخه چطوری؟تو اون خونه،بااون پدر و مادر....مگه می شه آدم شد؟
دستم را دراز کردم و دست کوچک و سفیدش را گرفتم.چقدر دستش سرد بود.سعی کردم لحن کلامم مثل موعظه گرها نباشد،گفتم:
_اتفاقا تو بهتریم امکانات رو داری،پول،آزادی و وقت!خیلی از بچه ها دوست دارن ادامه تحصیل بدن اما شرایط مالی خانواده مجبورشون می کنه ترک تصیل کنن،یا خونه شون اون قدر شلوغ و پرسرو صداست که نمی تونن درس بخونن یا پدرمتعصب و سختگیری دارن که بهشون اجازه تحصیل یا رفت وآمد به کلاس های لازم رو نمی ده....حالا خودت بگو تو در مقایسه بااین جور بچه ها،چه وضعیتی داری؟
نانا همانطور ساکت به پاهایش زل زده بود.از جا برخاستم و شال پشمی ام را از پشت صندلی برداشتم.
_من می رم قدم بزنم تو هم خوب فکراتو بکن،مطمئنم که خودت می دونی آخر قصه دخترای فراری چیه؟یا اعتیاد و التماس برای ذره ای مواد،یا هرزگی و آلوده شدن به صد جور مرض و درد و کوفت! هیچ زندگی رویایی و آینده درخشانی منتظرت نیست.خودتو با سراب گول نزن!فقط و فقط زور شنیدن، تحقیر شدن،خودفروشی،بی سروسامونی و از این دست به اون دست شدنه.هرکی هم هر جور دیگه برات گفته،دروغ گفته.تا دیر نشده و صدتا صاحب پیدا نکردی بجونب و خودتو نجات بده.منو مثل مادرت بدون و خوب به حرف هام فکر کن.
وقتی در خیابان خیس و سرد و خالی شهرک قدم می زدم،به صدای مزاحم و طعنه زنم گفتم:دیدی؟دیدی که من هم می تونم منصف باشم و بچه ها رو درک کنم؟دیدی چقدر عبرت گرفتم؟
صدا چیزی نگفت،اما انگار پوزخند زد که از هزار تا جواب بدتر بود.
با شدیدترشدن باران،به طرف ویلا برگشتم.حدود یک ساعت بود که قدم می زدم و سعی می کردم به هیچ چیز فکر نکنم.همانطور که تند تند زیرباران راه می رفتم،دریافتم که بی اختیاراخم هایم رادر هم کشیده ام و سرم را چنان خم کرده ام که گردنم دردگرفته است.خنده ام گرفت،انگاراگر با سر خمیده و اخم های در هم کشیده زیر باران راه می رفتم،خیس نمی شدم.سرم را بالا گرفتم و اخم هایم را باز کردم و در کمال تعجب دیدم که هیچ فرقی در وضعیت نکرد!همانقدر خیس می شدم که قبل از تغییر حالتم!
وقتی وارد خانه شدم،همه جامرتب و تمیز شده بود،اما نانا نبود.لحظه ای دلم فرو ریخت.«نکند از حرف هایم ناراحت شده باشد؟نکند دوباره فرار کرده باشد؟نکند بلایی سر خودش...»
زبانم را محکم گاز گرفتم و به طرف اتاق بچه ها دویدم.اگر رفته باشد کوله پشتی اش را هم برده است. در اتاق را باز کردم و نفس راحتی کشیدم.نانا زیر پتوی راه راه قرمزو سفید خوابیده بود و نفسهایش هم منظم بود.در را بستم و به اتاقم رفتم تا لباس هایم را عوض کنم،وقتی لباس های خیسم را با یک پلیور صورتی و شلوار راحتی آبی عوض کردم،مصمم جلوی تلویزیون زانو زدم و فیلم مهمانی را درون دستگاه گذاشتم.هرچه زودتر تمام فیلم را می دیدم بهتر بود.به نوعی حس می کردم با اتمام این فیلم،تکلیف من هم روشن می شود.روی صندلی گهواره ای نشستم و دکمه شروع را محکم فشردم و به صفحه تلویزیون زل زدم.
این بار همه چراغ ها خاموش بود و دختر و پسرهای جوان با فندک و شمع های روشن که به آهستگی حرکتش می دادند،صحنه زیبایی را به وجود آورده بودند.باز هم گیتار در بغل آرسام بود و صدای زیبا و پراحساسش زیبایی فضای موجود را تکمیل می کرد.
فاصله یه حرف ساده س،بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه،شنیدن یا نشنیدن؟
ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم
بنویسیم تا بمونیم،پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن،تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر«زنده باد درخت»نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد
همه ی چوبای جنگل دسته تیغ تبر شد
اگه حرفمُ شنیدی جنگل و نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز
با جوانه ها یکی شو!قد بکش نگوکه سخته
جنگل تازه به پا کن!هر یه آدم یه درخته
فاصله یه حرف ساده س،بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه،شنیدن یا نشنیدن؟
و باز من با شنیدن آن صدای آسمانی و ترانه زیبا یاد روزهایی افتادم که دیگر برنمی گشتند.

pahlevon
02-07-2012, 02:13 PM
بی آنکه بدانم سال سخت و طاقت فرسایی برایم آغاز شد.البته من از سالها پیش چشم انتظار ونگران این سال سرنوشت ساز بودم اما وقتی سرانجام وقتش رسید،از شدت اضطراب و دلشوره حتی یک لحظه آرامش نداشتم.عصبی و پرخاشگرشده بودم و از کوچکترین حرکت بچه ها ایراد می گرفتم و سرزنششان می کردم.گاهی آرسام که او هم از نگرانی و اضطراب بی حوصله شده بود،مسخره ام می کرد و با پوزخند می گفت:
_مامان،تو چنان حرص و جوش می خوری که انگار خودت کنکور داری!
عصبی و ناراحت جوابش را می دادم:چه فرقی می کنه؟امسال،سال سرنوشت سازی برای توست.من هم مادرت هستم،سالها چشم انتظار این سال بودم،دلم می خواد نهایت سعی و تلاشت رو بکنی،همیشه آرزوم این بوده که همون سال اول بهترین رشته و دانشگاه قبول بشی....
آرسام با نگرانی دست هایش را در هم گره می کرد:مامان انقدر حرص نخور،تو با این رفتارت منو می ترسونی،اصلا کم کم از شدت دلشوره دارم بالا می آرم.بس کن تو رو خدا،امسال نشد سال دیگه!
بی اختیار صدایم بلند می شد:یعنی چی آرسام؟تو باید همین امسال قبول بشی،اگر امسال که هنوزتو حال وهوای درس ومدرسه ای قبول نشی،دیگه باید خواب دانشگاه رو ببینی.سال بعدش هم باید بری سربازی! فکرشو هم نکن.فقط همین امسال!
بحث که به اینجا می رسید یا آرسام به اتاقش می رفت و در رامحکم می بست یا من عصبی و ناراحت از اتاقش بیرون می آمدم و در را محکم می بستم.حال عجیبی داشتم،هر کس از معلم یا کلاس کنکور جدیدی اسم می برد ناخودآگاه گوشم تیز می شد.بعد ترس برم می داشت«نکند این معلم بهتر باشد؟شاید این کلاس کنکور از بقیه موفق تر بوده که اسمش سرزبان هاست؟»
از هر کس که حس می کردم وارد است و اطلاعاتی دارد کمک می خواستم.گاهی خودم هم خنده ام می گرفت.با حیرت می پرسیدم:
_ببخشید به نظر شما پسرم از چه وقت شروع کنه به عمومی خوندن بهتره؟شما کدوم کتاب ها رو پیشنهاد می کنید؟بچه شما کدوم کلاس می رفت؟.....چطور بود؟آدرسش رو به من هم بدید.
بعد خودم هم گیج و حیران می ماندم.خدایا با این همه اسم معلم وکلاس و آدرس های مختلف چه کنم؟کدام بهتر است؟کدام انتخاب درست است؟البته یکی،دو ماه از سال تحصیلی که گذشت خود آرسام تصمیم گرفت که بهتر است همراه مهدی درس بخواند و همان آموزشگاهی ثبت نام کند که مهدی هم اسمش را آنجا نوشته بود.من خیلی سعی کردم منصرفش کنم و جایی که خودم فکر می کردم بهتر است اسمش را بنویسم،اما این بار مرغ آرسام یک پا داشت و برخلاف همیشه حرفش را پیش برد.یک روز هم مشاور آموزشگاه که پسر جوان و زبر و زرنگی هم به نظر می رسید،به خانه مان آمد و برای هر دو نفرشان برنامه درسی نوشت.وقتی آرسام ومهدی رفتند تا مشاور جوان را بدرقه کنند دزدکی نگاهی به برنامه کردم ووقتی فهمیدم تقریبا روزی ده ساعت باید درس بخوانند،کمی آرام گرفتم و خیالم راحت شد.آن سال برنامه زندگی هر سه نفرمان حسابی عوض شد.نه مهمانی می رفتیم نه کسی به خانه مان می آمد.تفریح و سرگمی مان دیدن بعضی برنامه های تلویزیون بود.البته مشکل بزرگ دیگری هم داشتم بهاره بود. بهاره که در اوج بلوغ و رفتار های خاص آن سن و سال قرارداشت،و زمان و زمین را به هم می دوخت و با پرخاشگری و بهانه گیری هایش دیوانه ام کرده بود.آرسام و وضعیت حساسش از یک طرف،بهاره و خلق وخوی عصبی و سرکشش از طرف دیگر،فشاربزرگ و طاقت فرسایی به روح وجسمم وارد می کرد.چنان که گاهی حس می کردم بین دو کامیون گیرکرده و له شده ام.شبها از خستگی و عصبی زیاد تا مدتها در جایم غلت می زدم و از شدت فکر و خیال خوابم نمی برد.در این حال و شرایط بودم که فشار سومی هم اضافه شد و تعادل فکری ام را برهم زد.طبق معمول وسط یکی از بحث های همیشگی با بهاره بودم که حس می کردم با شنیدن یک جمله آنچنانی دیگر حتما منفجر می شوم.بهاره قد بلند و لاغر، با صورت پرجوش و بینی باد دارش دست به کمر ایستاده بود و اخم هایش را چنان در هم کشیده بود که از دو ابرویش فقط یک خط صاف پیدا بود.صدایش تیز و جیغ مانند شده بود:
_من دارم تو این خونه می میرم!اسیر شدم،همه دوستام عصرها برای خودشون می رن بیرون،می گردن...
بی حوصله حرفش را قطع کردم:همه غلط می کنن با تو!
بهاره جیغ کشید:اِ،عجب حرف حسابی خانوم معلم،به شاگردات هم اینطوری جواب می دی؟
بعد انگار که با خودش باشد،غرید:خوب بله دیگه!حرف حساب جواب نداره!
به سختی سعی می کردم داد نکشم،تا ده شمردم اما هنوز احساس یک آتشفشان را داشتم.
_ببین بهاره جون،من امسال نمی تونم زیاد با تو بیام بیرون....خودت می بینی که برادرت امسال باید کنکور بده و من باید خونه باشم که....
وسط حرفم پرید:که حرصش بدم و نذارم با آرامش درس بخوه،می دونم!اما من هم از شما نخواستم که باهام بیاین بیرون،هیچکس با مامانش نمی آد بیرون،دوستام با هم قرار می ذارن....
عصبی فریاد کشیدم:گفتم که غلط می کنن با تو!همین دوستات فردا پس فردا هزار جور بلا سرشون می آد که ...
صدای زنگ تلفن رفم را قطع کرد.عصبی و فریاد زنان گوشی را برداشتم و فریاد کشیدم:بله؟
بهاره با صدایی خش دار داد زد:ازنظر تو همه آدم ها یک بلایی سرشون می آد مگه به حرف تو گوش کنن،ولی بهت بگم که اینطوری من خودم یک بلایی سر خودم می آرم!
حواس پرت دوباره داد زدم:الو؟
بهاره به اتاقش رفت و چنان در را به هم کوبید که تا چند لحظه احساس می کردم چیزی نمی شنوم.بعد ناگهان متوجه صدای فرهاد شدم که نگران پرسید:
_آذر؟حالت خوبه؟
آهی کشیدم:سلام ......ای ِ بد نیستم.
صدایش پراز خنده شد:معلومه!چی شده؟چرا انقدر نفس نفس می زنی؟
با صدایی پر بغض گفتم:دارم دیوونه می شم!
چند لحظه صدایی نیامد،بعد فرهاد با مهربانی پرسید:حتما از دست بچه ها نه؟چیزی نگفتم.به سختی سعی می کردم گریه نکنم،اما اشک هایم مثل بهاره دخترم،اصلا به خواست من اهمیت نمی دادند و روی گونه هایم می دویدند.صدای فرهاد دوباره بلند شد:آذر چراانقدر سخت می گیری،انقدر حرص و جوش نخور، فشارت می ره بالا،خدای نکرده سکته می کنی ها!
بعد که دید به جز صدای آه و ناله و فین فین چیزی نصیبش نمی شود،گفت:
_من الان می آم دنبالت....خواهش می کنم«نه» نگو!
و بدون اینکه منتظر جواب من بماند،ارتباط را قطع کرد.با عجله به طرف اتاق خوابم دویدم.در آینه به خودم نگاه کردم.وای!صورت و چشمانی قرمز و پف کردم،لبهای به هم فشرده،با اخم های درهم،لباس های کهنه و بدترکیب که جلوی سینه هم یک لک سبز افتاده بود.از کی انقدر شلخته شده بودم؟فوری لباس هایم را عوض کردم و با اسپری سعی کردم خوشبو شوم.بعد کشوی میز توالتم را باز کردم بلکه چیزی پیدا کنم که بشود با آن آرایش کرد،بعداز کلی جستجو کیف کوچکی که در آنوسایل آرایشم را می گذاشتم، پیدا کردم.چند وقت بود که به دنبال این کیف نگشته بودم؟یک ریمل رنگ و رو رفته پیدا کردم،اما انقدر درش بسته مانده بود که مایع سیاه رنگش حالت جامد وگلوله گلوله پیدا کرده بود و به محض تماس با مژه هایم،نصفش روی صورت و داخل چشمم ریخت.دوباره اشک از چشم هایم راه گرفت و این بار رد سیاه و بدترکیبی روی صورتم جا گذاشت.با حرص ریمل را روی میز پرت کردم وبه طرف دستشویی دویدم.بعد از کلی وررفتن به صورت و موهایم نتیجه این شد که وقتی فرهاد زنگ زد،هردو چشمم قرمز و خون گرفته بودو موهایم مثل موی گربه،شل و ول توی صورتم ریخته بود.به فرهادتعارف کردم که بنشیند وخودم به طرف آشپزخانه رفتم،اما صدای فرهاد بلند شد:آذر بیا من چیزی نمی خورم،حاظر شو با هم بریم بیرون...
مثل بچه هایی که بی اجازه پدر و مادر می خواهند کاری کنند،هراسان پرسیدم:کجا؟
فرهاد مثل همیشه راحت و شیک پوش لبخند زد:هرجایی به جز اینجا!
خوب بود.فکربودن در هر جایی به جز خانه،آرام بخش بود.بی حرف به اتاقم رفتم ومانتو و روسری ام را پوشیدم.فرهاد با دیدنم از جا برخاست و به طرف در رفت.آرسام خانه مهدی بود بنابراین رو به اتاق بهاره فریاد زدم:من دارم می رم بیرون،زود برمی گردم.
مطمئن بودم بهاره صدای فرهاد را شنیده است،صدای پوزخند و فریاد«خوش بگذره!»از پشت در بسته
اتاقش شنیده شد.بازاحساس خشم سراسر وجودم را فرا گرفت اما قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم، صدای فرهاد بلند شد:
_بیاآذر!
وقتی در ماشین مدل بالا و زیبای فرهاد نشستم مخلوطی از بوی چرم و سیگار هوای ماشین را پر کرده بود.نفس عمیقی کشیدم و به یاد پدرم افتادم،این بو برایم خیلی آشنا بود.باز چشم هایم از اشک پر شد،به خود نهیب زدم:
_آذر،بس کن،انقدر واسه هر چیزی زر نزن!
صدای کلیک بلندی از جا پراندم.فرهاد خندید:ترسیدی؟کمربند بستم،تو هم ببند.
مثل مجسمه به صورتش زل زدم و بی حرکت ماندم،انقدر که دستش را پیش آورد و گونه ام را لمس کرد و از جای دستش آتش برخاست،انگار کسی برایم سیبیل آتشین کشیده باشد.صدایش گرم و حمایت گر بود.
_عزیز من انقدر با بچه ها سر و کله نزن،قبول کن که بزرگ شده اند و از بکن نکن های ما زیاد خوششون نمی آد.تو این سن و سال نباید زیاد سر به سرشون بذاری.
وقتی دید حرفی نمی زنم،ماشین راروشن کرد و راه افتاد.ضبط صوت ماشین روشن بود و خواننده ای اسپانیایی یاایتالیایی با صدایی گرم و خش دار چیز غمگینی می خواند که آن لحظه شنیدنش خیلی آرامم می کرد.بعد از مدتی فرهاد سکوت را شکست.غم زیادی در صدایش موج می زد،آهسته گفت:سپهر می خواد بره آذر.
مثل برق گرفته ها به طرفش برگشتم:چی؟....کجا؟کی؟
لبخند زد،اما لبخند غمگینی بود:هنوز که نرفته....الان چند وقته داریم با م کل کل می کنیم اما بالاخره تسلیم شدم.می خواد بره پیش مادرش....
جمله آخر چنان از بغض و ناامیدی،سنگین و آهسته اداشد که لحظه ای ترسیدم و با دقت به صورت درهم فرهاد خیره شدم.چشمانش سرخ شده بود و لبهایش می لرزید.ناخودآگاه دستم را روی دستش گذاشتم، بلافاصله کناراتوبان نگه داشت و دستهایم را گرفت.مثل کودکی ترسیده و هراسان که به مادرش پناه می برد.صدایش از شدت بغض و اندوه گرفته و خشدار شده بود:
_آذر دنیا رو می بینی؟با خون دل و سختی بزرگش کردم حالا با چندتانامه و تلفن می خواد بره اون ور دنیا.....پیش مادری که هیچ زحمت و سختی نکشید و خودش رو مسئول بچه اش ندونست!حالا که بزرگ شده و از آب و گل دراومده یادش افتاده بچه داره،می خواد ببره پیش خودش و پزش رو بده......اون هم حالا!حالا بعد از این همه سال!وقتی که من زحمت ها مو کشیدم و نوبت لذت بردنم بود!می خواد میوه رسیده ای که من برش جون کندم،بکنه و ببره....آذر دارم دیوونه می شم.
دستش رامیان دستانم نگه داشتم و به سادگی گفتم:بیا بریم یه جا بشینیم و باهم حرف بزنیم.
فرهاد به سرعت خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد.هردو ساکت بودیم ومن درفکر این که اگراین بلا سرخودم می آمد چه می کردم؟وای حتی تجسمش هم برایم دردآور و غیر قابل تحمل بود.آن روز تا تاریک شدن هوا بافرهادبودم و سعی می کردم آرامش کنم عاقبت وقتی کمی آرام گرفت،گفت:آذر حالا دیگه باید تکلیف منو روشن کنی،چون می دونم بارفتن سپهر من طاقت یک ساعت تنهایی رو هم ندارم، می میرم!
و من ماندم یک بار عظیم که فشارزیادی به شانه های تحت فشارم واردمی کرد.سعی کردم او را متوجه موقعیتم بکنم ومِن مِن کنان گفتم:
_کار سختی ازم می خوای فرهاد،من الان تو یک موقعیت بد گیر افتادم.آرسام کنکور داره و دلم نمی خواد فکرش رو ذره ای مشغول کنم....بهاره هم انگار دیوونه شده،انقدرباهام بحث می کنه و سر هر چیز کوچکی بهانه می گیره و دادو بی دادراه می ندازه.دلم نمی خواد یک بهانه واقعی وحسابی دستش بدم که روزگارمون رو سیاه کنه به خصوص الان که گفتم آرسام درس داره و دوست ندارم خونه پرازسر و صدای و جنگ و جدال باشه،می بینی چه کار سختی ازم می خوای؟
فرهادنفس عمیقی کشید وگفت:آذراگه بخوای صبر کنی تا شرایط دلخواهت به وجود بیاد من پیر می شم،مشکلات بچه ها با به دنیا آمدنشون شروع می شه تا مرگ پدر و مادر ادامه پیدامی کنه و حتی بزرگترمی شه،خواهش می کنم منو درک کن.من الان خیلی وقته منتظر یک اشاره کوچک از تو هستم تا به سر بدوم!آذراشاره کن!
لبخند زدم:می دونم فرهاد،اما امسال خیلی برام حیاتی وویژه است.شوخی نیست!من سالها چشم انتظار امسال بودم تا تکلیف زندگی آرسام روشن بشه.امسال سال سرنوشت سازی است.من تو رو درک می کنم اما دلم می خواد تو هم منو بفهمی....بذار آرسام امتحان کنکورش رو بده،بعد من با خیال راحت وآرامش همه چیز رو درست می کنم،اما الان می دونم بااینحال واحوال و روحیه خراب من حتما با بهاره مشکل پیدا خواهم کرد.
فرهاد آه بلندی کشید:می ترسم این انتظار سالها طول بکشه،اما چشم!باشه.باز هم صبر می کنم.تاکنکور چقدر مونده؟
حتی می دانستم چند ساعت تا کنکورمانده،اما جلوی خودم را به موقع گرفتم و گفتم:تقریبا چهار،پنج ماه دیگه....
فرهاد چشم هایش رابست:چهار،پنج ماه دیگه هم روی بقیه روزها!
آن شب وقتی به خانه برگشتم،تمام فکر و حواسم پیش فرهاد بود واینکه چرا سپهر نمی فهمد پدرش چقدربرایش فداکاری کرده است!بعدنگران شدم مبادا بچه های من درروزهایی که احتیاج دارم،تنهایم بگذارند!
آرسام خسته و خواب آلود جلوی تلویزیون نشسته بود وبهاره با دیدنم از جا برخاست و به اتاقش رفت. آرسام بامهربانی پرسید:خوش گذشت؟
در تعجب بودم که چقدرلحن پرسش،یک جمله یکسان را معنا می بخشد!بهاره همین جمله را پر طعنه و غرض آلود فریاد کرد و قلبم را به دردآورد ولی آرسام با لحن گرم و مهربانش،مطمئنم می کند.آهسته گفتم:نه خیلی،سپهر می خواد بره پیش مادرش و فرهاد خیلی ناراحت بود.
وقتی سکوت آرسام را دیدم ادامه دادم:این همه پدرش برایش زحمت کشیده،بزرگش کرده و در تنهایی خم به ابرو نیاورده حالا که ازآب و گل درآمده می خواد بره سراغ مادرش!مادری که به راحتی از پسرش صرف نظر کرد و رفت!
آرسام همانطور که به تلویزیون خیره مانده بود گفت:مامان یک طرفه به قاضی نرید.چرا به این فکر نمی کنید که سپهر چه حالی داره؟در تمام این مدت بدون مهر و محبت مادری در تنهایی بوده.حتما همیشه آرزوی دیدن و شناختن مادرش رو می کرده،حالا فرصتی پیدا کرده که به آرزوش برسه.چرا باید ازش انتظارداشت که به حرف دلش گوش نکنه؟کی تو این دنیاهست که سفت ومحکم بگه به مادراحتیاج ندارم؟ حتما تو این سالها کمبود و نبود مادر براش عقده شده.....خیلی سخته!
خشکم زد.این پسر من بود که اینطور زیبا تحلیل می کرد وهمه چیزرا به حساب می آورد؟چقدر بزرگو عاقل شده بود.و من از اینکه فهمیم حق با اوست چقدربه خودم بالیدم.نگاهی به صورت خسته اش انداختم:با مهدی درس خوندید؟
_آره،بعدش هم وقت گرفتیم و تست زدیم.
_الان وقت استراحتته؟نمی خوای دیگه بخونی؟
به طرفم چرخید و خیلی جدی گفت:ببین مامان،اگر شما تو فشار هستی ونگرانی،من ده برابر شما نگراتم و زیر فشارم،تا به حال هم ندیدی که بی مسئولیت و بازیگوش باشم،در ضمن بهت یادآوری می کنم که دیگه بزرگ شدم و انقدر قدرت تشخیص دارم که بدونم باید چه کار کنم،برای همین ازت خواهش می کنم هر وقت منو می بینی بهم یادآوری نکنی که درس دارم و باید کنکور بدم و از این حرف ها،مطمئن باش من حتی وقتی می خوابم یادم هست که امسال باید کنکور بدم و درس دارم.تو فقط بسپر به خودم،می تونی؟سری تکان دادم و رنجیده گفتم:آرسام تو توقع زیادی ازم داری.خودت می دونی که من هم دست تنها شما رو بزرگ کردم،وقتی آدم تنها باشه بیستر از خودش انتظارداره،مردم هم بیشترزیر ذره بین می ذارنش.دایم از خودم می پرسم اگه پدرتون بود حتما شما موفق تر بودید حتما بهاره خوش اخلاق تربود ، حتما تو بهترین رشته قبول می شدی.....اطمینان دارم مردم هم همین فکر رومی کنن،مطمئنم به محض دیدن یک شکست کوچیک بهم می گن خوب حق دارن طفلک ها،پدرشون نیست....
آرسام از جایش بلند شد و صورتم رامحکم بوسید.صدایش می لرزید:
_می دونم مامان،می دونم!ولی بهتون قول می دم کاری بکنم که همه به همدیگه بگن آفرین به آذرکه به تنهایی بچه هاش رو به اینجا رسوند،کاری می کنم که خانواده های خوشبخت و کامل هم به شما حسودی کنن،خوبه؟
سر تکان دادم،از شدت احساسات و هیجان نمی توانستم حرف بزنم.آرسام دوباره صورتم را بوسید: هرطوری هم که بشه مهم اینه که خودمون می دونیم نهایت سعی و تلاشمون رو کردیم.مطمئن باشید اگه بابا زنده بودهم بهتر از این نمی تونست خونه رو اداره کنه!....فقط منو درک کنید از اینکه دایم بهم یادآوری می کنید درس بخونم و اصرارمی کنید حتی لحظه ای استراحت نداشته باشم،زجر می کشم،من به اندازه کافی تحت فشار هستم،و وقتی یک دقیقه بی کارم مطمئن باشید دیگه نمی تونم ادامه بدم وگرنه سردرسم برمی گشتم.خیالتون راحت باشه مامان،قول می دم یک رشته خوب و حسابی قبول بشم....
صورت جوان و زیبایش را بوسیدم.ریش هایش نرم وکوتاه بود،کنار گوش کوچک و صورتی اش بوی ادکلن ملایمی می داد که دوست داشتم.آهسته گفتم:
_باشه،سعی می کنم خودموکنترل کنم و حرفی نزنم....تو هم یادت باشه قول دادی.
آرسام خندید و دوباره سر جایش نشست.پرسیدم:شام خوردین؟
سرتکان داد:من خوردم ولی بهاره نخورد.مثل سگ هار شده،چشه؟
غمگین گفتم:نمی دونم.خسته شدم از دستش.اون هم امسال امتحان نهایی داره ولی اصلا به فکردرس و مدرسه نیست.همه اش دلش می خواد بادوستانش بره بگرده،دایم می گه حوصله ام سررفته.به خدا دیگه دارم ازدستش دق می کنم،آدم فکر می کنه بچه کوچیک دردسرداره،بزرگ که شدعاقل می شه،اما زهی خیال باطل!آدم نمی دونه که بزرگ می شه اما زبونش هم با خودش بزرگ می شه.....
آرسام سری تکان داد وگفت:همه اش ناراحته که مبادا شماازدواج کنید....
ساکت منتظر ماندم.ازآن روز که بچه هاو فرهاد با هم روبرو شده بودند با مسایلی که پیش آمد دیگر هیچکدام حرفی ازازدواج و فرهاد نزدیم اما حالا.....آرسام ادامه داد:
_راستی مامان شمابالاخره می خواهید چه کار کنید؟
شانه بالا انداختم:نمی دونم،خودم هم نمی دونم.
آرسام با کنترل کانالها رو عوض کرد:ولی این درست نیست،دکتر هم گناه داره سر کار بمونه....
مدافعانه گفتم:من سرکارش نذاشتم!خودت که می بینی چه طوری همه چیز قاطی پاتی شده،دیگه احتیاج به یک مشکل جدیدندارم!
برگشت ونگاهم کرد.چشمانش پرشگر بود:خوب پس چرا بهش جواب ردنمی دید؟
ساکت و نفس بریده خشکم زد.این بارمن به صفحه تلویزیون خیره ماندم.نمی دانستم باید چه جوابی بدهم؟این سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیده بودم ونتوانسته بودم جوابی برایش پیدا کنم.

pahlevon
02-07-2012, 02:15 PM
به سرعت به سال جدید نزدیک می شدیم و هوا کم کم مخملین و نوازشگر می شد.در شتاب آن سال گاهی خودم را فراموش می کردم،فرهاد هم از سویی درگیر پسرش بود که حالا ویزایش آمده و درتدارک پرواز به سوی مادرش بود.گاهی که فرصتی پیدا می کردیم و گوشه به صحبت می نشستیم،می توانستم غم زیاد و پنهان در صدا و نگاهش را حس کنم.گاهی حتی بغض گلویش را می گرفت و به سختی می فهمیدم چه می گوید.غم او از یک طرف،نگرانی و دلشوره برای آرسم و عصبانیت و حرص خوردن از دست بهاره بیچاره ام کرده بود.گاهی وقت خواب با نادر درددل می کردم،طوری حرف می زدم که هر کس صدایم را می شنید فکرمی کرد نادر کنارم نشسته است.شبها تا ساعتها در جایم غلت می زدم و به این فکر می کردم که مبادا آرسام امسال قبول نشود؟اگر شهرستان قبول شود چه ؟اگریک رشته بدو به درد نخور قبول شود،چه کنم؟تصویر بهاره،عاصی و سرکش ذهنم را پر می کرد.انگارمی گفت «حالا نوبت منه!چقدربه آرسام فکر می کنی؟»به تصویرش لبخندمی زدم: _غصه نخور!مگه تومی ذاری بهت فکر نکنم؟مگه لحظه ای آروم می گیری که حداقال خیالم ازبابت تو یکی راحت باشه؟
بعدافکاری منفی مثل ابری ذهنم را پر می کرد.«نکنه بهاره دوست پسر پیدا کرده که انقدر دلش می خواد بره بیرون؟نکنه دوستاش ازراه به درش کنن؟آخه چرا درس نمی خونه؟چرا انقدرپررو زبون دراز شده؟ به کی رفته؟من که هیچ وقت اینطوری نبودم.نادرخدابیامرز هم اصلا اینطوری نبود.پس این به کی رفته؟این زبون تند وتیزش روازکجا آورده؟اگه امسال رد بشه چه خاکی به سرم بریزم؟.....اگه چند وقت بعد به جای یواشکی آرایش کردن،علنی آرایش کنه چه کارباید بکنم؟چه برخوردی باید داشته باشم تا بدتر از اینکه هست نشه....کجای کارم غلط بوده که بهاره این طوری شده؟یعنی واقعا درست می شه؟»
بعد خودم از تصوری که همیشه از دخترم در ذهنم می ساختم خنده ام می گرفت.دختری سربه زیر و محجوب که با شنیدن هر حرفی مثل لبو سرخ می شد و انقدر خجالتی وکمرو است که به زحمت جواب احوالپرسی مردم را می دهد.گیس های بافته و اندام تازه شکل گرفته اش را درپیراهن های چین دار و رنگارنگ دخترانه مجسم می کردم.دختری درس خوان و منظم که درهرشرایطی طرفدار من بود......اما حالا چه داشتم؟دختری زبن دراز و حاظر جواب که برای هر حرفی،جوابی حاظر و آماده وتندو تیز در آستینش داشت.یواشکی موهای پشت لبش را برداشته بود و من برای اینکه پرده ها بیشتر از این بینمان پاره نشود،به روی خودم نیاوردم.موهای بلندش همیشه درهم گره گره پشت سرش دم اسبی شده بود ولباس هایش هم که رنگ ورو رفته و شل و ول و درازبود.آستینهای بلوزش را همیشه انقدر می کشید که فقط نوک انگشتان ظریف و سفیدش پیدابود.کج و شل و و لراه می رفت وهمیشه خدا شلوار جین های کهنه و نخ نما و رنگ و رو رفته می پوشید.گاهی تعجب می کردم شلوارهای نویی که برایش می خریدم چطور تبدیل به این شلوارهای کهنه و نخ نما می شود؟دور مچ های ظریفش چندین تسبیح و بند مشکی می بست و در انگشتهای اشارهاش حلقه باریک ونقره ای رنگی به چشم می خورد.گاهی از لوازم آرایش منزوی من چیزی کش می رفت،گاهی تعجب می کردم کجا و کی از این وسایل استفاده می کند؟اما یک بار که به طور اتفاقی درراه مدرسه دیدمش،جواب سوالم را پیدا کردم!هرچقدر بااو صحبت می کردم فایده ای نداشت،جوابم یا دو سه کلمه بود یا تکان های سروچند پوزخند دیوانه کننده،تنبیه کردنش دیگر بدتر از حرف زدن بود.آنقدر لجباز و یکدنده بود که گاهی فکر می کردم با تنبیه کردنش خودم بیشتر عبرت می گیرم تا دیگراز این غلط های زیادی نکنم!
در کش و قوس شروع سال جدید و دردسرهای روزمره بچه ها بودم که فرهاد برای مهمانی خداحافظی سپهر دعوتمان کرد.می دانستم که فیروزه و کیوان هم حتما دعوت شده اند.صدایش از پشت تلفن بسیار خسته و غمگین بود آنقدر غمگین که نتوانستم بهانه ای برای نرفتن به خانه شان پیدا کنم و بی چون و چرا پذیرفتم که همراه بچه ها بروم.وقتی بهاره وآرسام فهیدند که آخر هفته به مهمانی دعوت داریم عکس العمل های کاملا غیر قابل باوری از خودشان نشان دادند.آرسام لبخند رضایتی زد و گفت:
_به این می گن سوپاپ اطمینان،واقعا داشتم منفجر می شدم.اتفاقا جمعه بامهدی قرار گذاشتیم به خودمون استراحت بدیم چون اونم حسابی قاطی کرده .......
ولی بهاره وقتی فهمید مهمانی خانه کیست و علتش چیست،اخمهایش را در هم کشید و گفت:من یکی که نیستم!
با اینکه اصلا حوصله یکی به دو نداشتم تصمیم گرفتم همان لحظه تکلیفش را معلوم کنم که روز مهمانی اعصابم خط خطی نشود،قاطعانه گفتم:همه با هم می ریم....
بهاره با پررویی به طرفم برگشت:پس هیچکدوم نمی ریم!
عصبی دستم را روی میز کوبیدم،چای از فنجانم روی میز ریخت:همه با هم میریم.....
بهاره پا روی زمین کوبید:من نمی آم!از همین حالا بگم....
به آرسام که دست به سینه به در اتاقم ایستاده بود و ما را نگاه می کرد،نگاهی انداختم:
_تو غلط می کنی.من هم از همین حالا بهت می گم تو هم می آی.حوصله ادا و اصول هم ندارم.شده دست و پات رو بگیرم کشون کشون ببرمت،می برم!
بهاره با صدایی گرفته و بغش آلود فریاد کشید:مگه زوره؟.....
فوری گفتم:بله زوره،وقتی عقلت نمی رسه باید بهت زور گفت.
بهاره پوزخند زد:اِ...؟عقل یعنی خوش و خندان مثل گوسفند دنبال شما راه بیفتم،بیام خونه خواستگار مکش مرگ مای شما؟!اگه نیام بی عقلم؟نخیر!من از این مرتیکه با اون خنده های خر کنی و لباس های تیتیش مامانی اش که بیشتر به درد پسرای هفده هجده ساله می خوره حالم به هم می خوره،دلم نمی خواد به ریشم بخنده و با دوتا دخترم گفتن و چهار تا وعده و عیدخرم کنه تا با مامانم...
مثل یک آتشفشان از جایم برخاستم و به طرفش یورش بردم،مثل همیشه یخ و سرد سر جایش ماند.با پشت دست محکم توی صورتش زدم،سرش به عقب پرت شد و خون از دماغش سرازیر شد اما همانطور ساکت و سرکش سرجایش ماند وبربر به صورتم زل زد.از خشم آتش گرفته بودم،با مشت و لگد به جانش افتادم،فریاد می زدم و از ته دل کتکش می زدم.دلم می خواست گریه کند،جیغ بکشد یا حداقل از جلوی دستم کنار برود،فرار کندو به اتاقش برود و در را قفل کند اما سرجایش مانده بودو ساکت با نگاهی به سردی یخ به من زل زده بود.این کارش حرصم را در می آورد انقدر زدمش که دست های خودم شروع به خارش و سوزش کرد،بعد دستهایی محکم بازویم را گرفتند و صدایی سر بهاره فریاد کشید:
_برو گمشو تو اتاقت....
صدای بهاره می لرزید:نمی خوام....
بعد دستها مرا رها کردند و بهاره را مثل پر کاهی از جا کندند وبه طرف اتاقش بردند.بهاره لگد می انداخت و جیغ می کشی اما آرسام خیلی از او نیرومندتر بود.وقتی دراتاق را روی بهاره قفل کرد به سمت من آمد و محکم در آغوشم کشی،بدنم می لرزید و بی اختیار اشک می ریختم،صدای آرسام را کنار گوشم می شنیدم اما متوجه حرفهایش نبودم.بدنم یخ کرده بود اما از درون احساس گر گرفتگی داشتم. آرسام با نگرانی نگاهم می کرد و بادستمال اشکهایم را پاک می کرد،سرم گیج می رفت و دندانهایم چنان روی هم فشرده مانده بود که تمام فک و صورتم درد می کرد اما هرچقدر سعی می کردم نمی توانستم دهانم را باز کنم وحرفی بزنم.دلم می خوااست بخوابم.چشمانم سیاهی می رفت و می سوخت.عاقبت وقتی به خودم آمدم در بیمارستان بودم و کیوان و خسرو و آرسام با نگرانی دورم حلقه زده بودند.تا چشم باز کردم صدای کیوان بلند شد،انگار از دور دست می آمد:وای آذر،تو که ما رو جون به سر کردی چی شد؟چه بلایی داری سر خودت می آری؟
بعد صدای غریبه ای با تحکم گفت:خواهش می کنم آقایون،خواهش می کنم تشریف ببرید بیرون،این خانم باید در آرامش و سکوت باشه،می خواهید بازاز حال بره....
بعد دکتری با موهای سفید و قیافه ای پدرانه بالای سرم آمد و با لبخند گفت:
_حالتون چطوره دخترم؟
گیج و درمانده نگاهش کردم:چی شده آقای دکتر؟من برای چی اینجا هستم؟
خندید:من می خواستم از شما بپرسم چی شده و چرا به این حال افتادید؟اما نگران نباشید یک حمله عصبی بود که الحمدالله رفع شده،اما فشار خونتون حسابی بالا رفته بود و این خیلی خطرناکه،می دونستید؟
می دانستم.ادامه داد:براتون آرامبخش نوشتم که هر شب قبل از خواب می خورید،یک سری هم قرص...
دیر صدایش را نمی شنیدم.یادم افتاد که چه اتفاقی باعث بوجود آمدن این حال و روز درمن شده بود. بهاره!
وقتی به خانه برمی گشتم کیوان حرف می زد ومن نمی شنیدم و فقط متوجه دستهای مهربان آرسام بودم که دور شانه هایم حلقه شده بود.به طرفش برگشتم و صورت نگران و مهربانش را نگاه کردم،صدایم می لرزید:حسابی از درس وکار و زندگی ات موندی....
قبل از آرسام،کیوان غرید:بس کن آذر!تو باید برای عالم وآدم حرص بخوری و جوش بزنی؟
اصلا فرض کن آرسام امسال درکستون هم قبول نمی شه و بهاره هم رد می شه....خوب چی می شه؟ آسمون زمین می آد؟آخه چرا انقدر حرص می خوری،اونم بی خودی؟
آرسام به میان کلام کیوان پرید:خوب دایی،حالا شما هم انقدر حرص نخور.مامان نگران ماست چون مادره،چون به جای بابا هم مسئولیت به گردنش افتاده،شما نمی تونید درکش کنید....
خسرو خندید:به!مشکل دو تا شد.
آن شب وقتی به خانه رسیدم خسته و خواب آلود به رختخواب پناه بردم و به خواب عمیقی فرو رفتم.تا آخر هفته هم حالم خوب شده بود،یکی از مهمترین دلایلش هم انزوا و سکوت بهاره بود که از آن روز سعی می کرد کمتر جلوی چشم من ظاهر شود و به یچ عنوان بهانه گیری نمی کرد و سروصدا راه نمی انداخت.حتی وقتی جای کبودی های متعددی که پوست سفیدش را لک لک کرده بود،می دیدم دلم نمی سوخت.البته می دانستم بهاره مخصوصا جوری لباس می پوشد که من جای ضربات وحشانه ام را روی بدنش ببینم و طبق معمول عبرت بگیرم،اما این بار اصلا پشیمان نبودم و فقط کمی دلم برایش می سوخت.ایمان داشتم که حقش همین بوده و من ظالمانه عمل نکرده ام.
روز مهمانی هم بی سروصدا لباس پوشید و روی مبل منتظر ما نشست.البته لباس هایش اصلا باب میل من نبود،شلوار جین رنگ و رورفته و جاودانی اش با یک پلیور سبزارتشی که گشاد و بی قواره به تنش زارمی زد و آستین های بلندش،دستهایش را بلعیده بود.موهایش را مثل کمونیست های چینی درهم و بی قید پشت سرش بسته بود.و صورتش به سردی یک تکه یخ بود.اما ترجیح دادم حرفی نزنم تا دوباره جنگ به راه نیفتد،بهاره یک امتیاز داده بود یکی هم من باید می دادم.لباس تازه ام را که با فیروزه خریده بودم،پوشیدم و خدا را شکر کردم که زور فیروزه بر من چربیده بود و وادار به خریدن آن شده بودم. موهایم را که به تازگی کوتاه و رنگ کرده بودم،شانه زدم و خیی دقیق و سر صبر آرایش کردم.ته دلم می خواستم لج بهاره را دربیاورم،البته خودم هم از اینکه اینطو مثل بچه ها با دخترم لجبازی می کردم ناراحت بودم اما از اینکه دلم خنک می شد بیشتر راضی بودم.عاقبت هر سه نفر در سکوت با یک سبد بزگ گل به سمت خانه فرهاد حرکت کدیم.وقتی رسیدیم خانه بزرگ و مجلل مملو ازجمعیت بود که بیشترشان جوان و هم سن و سال سپهر بودند.تا به حال خانه فرهاد را ندیده بودم از این رو مثل یک بازرس همه جا را با دقت نگاه می کردم.فرهاد در یک کت و شلوار خاکی رنگ مثل همیشه شیک و بی عیب و نقص به استقبالم آمد.آرسام با احترام دست داد و به طرف علی رفت،اما بهاره به سردی سلام کرد و در جواب احوالپرسی های فرهاد هیچ جوابی نداد،بعد بااخمهای درهم و قیافه سرد و گرفته روی مبلی جلوی در نشست و تاآخر جشن از جایش تکان نخورد.
فرهاد با مهربانی سبد گل را از دستم گرفت و به طرف سالن پذیرایی راهنمای ام کرد.همه جا پراز جوانانی بود که می خندیدند وخوش بودند،در این میان فقط دل فرهاد گرفته بود که علی رغم صورت خندانش من خوب می فهمیدم.فیروزه را که لباس زیبا و شیکی به تن داشت و موهای فردارش را روی شانه هایش ریخته بود پیدا کردم و کنارش نشستم.تا پرسیدم کیوان کجاست،منفجر شد:از دست این کیوان روانی شدم،نیامد....مثل بچه ها بهانه گیر و قهر قهرو شده...
حرفی نزدم،حوصله نداشتم و بیشتر دلم می خواست در سکوت و آرامش بمانم.بعد از مدتی فیروزه که متوجه سکوت من شده بود،گفت:چته آذر؟چرا انقدر ساکتی؟سپهر داره می ره تو ماتم گرفتی؟....
چیزی نگفتم.فیروزه از جا برخاست:برم ببینم می تونم کیوان رو بیارم یا نه؟زشته به خدا....
فرهاد با دیدن جای خالی فیروزه کنارم نشست،یک لیوان بزرگ آب پرتقال به دستم داد:چقدر موی کوتاه بهت می آد آذر....
حس می کردم سرخ شده ام و از این بابت حرص می خوردم.مثل بچه های مدرسه ای!بعد خنده ام گرفت. کدام بچه های مدرسه ای؟اگر مثل بچه مدرسه ای ها بودم که خیلی خوب بود!کسی مثل بهاره که از شنیدن هیچ حرفی سرخ نمی شد و خجالت نمی کشید.با صدای فرهاد به خودم آمدم:چرا می خندی؟
سر تکان دادم.هیچی....
با نگرانی نگاهم کرد:بهاره چرا بغ کرده آذر،دعواتان شده؟
با سر تاید کردم و به آرسام که از دوربرایم دست تکان می داد،لبخند زدم.بعد سپهر را دیدم که در کت و شلوارسربی رنگ بسیار شیک و برازنده شده بود.چقدربچه ها زود بزرگ می شدند.دستش را به طرفم دراز کردو با خوشرویی احوالپرسی کرد.قبل از آنکه بتوانم جوابی به تعارفش بدهم،کسی صدایش کرد و سپهر رفت.به فرهادنگاه کردم که به سختی سعی می کرد ظاهر شادش رااز دست ندهد،گفتم:
_چقدربه نظرم بزرگ وآقا شده،درست مثل یک جنتلمن!
فرهاد آه کشید:آره....وحالا که بزرگ شده داره می ره....
بغض مجال ادامه صحبت ا از فرهاد گرفت.جرعه بزرگی از لیوان آب پرتقال من خورد و غمگین گفت: از وقتی که تازه می خواست بره کلاس اول و هزار و یک دردسر داشت پیش من بود،براش بیشتر مادر بودم تا پدر،شبها می ترسید،بهانه مادرش رو می گرفت مدتی از نبود مادرش حالت افسردگی پیداکرده بود؛مریضی هاش،بهانه گیری هاش،پرخاشگری هاش.....
دستش را گرفتم:ناراحت نباش.برمی گرده.
_اگر برنگشت؟
با اینکه خیلی مطمئن نبودم،گفتم:چرا برمی گرده.مطمئن باش وقتی مادرش رو ببینه هزارتا سوال ازش می پرسه و بیچاره اش می کنه،بچه ها قاضی های خیلی خوبی هستند.وقتی مادرش نتونه جواب سوال هاش رو بده،البته اونطوری که سپهر رو قانع کنه،برمی گرده.جاذبه مادر یا پدری که مدت هاندیدن خیلی کوتاهه،بعد حقیقت رها شدگی و تنها ماندن،سرزشتش رو بیرون می آره و بچه ها می فهمن که در حقشون ظلم شده.....مطمئن باش!
آخر شب عاقبت سروکله کیوان هم پیدا شد.از دور می دیدمش که فیروزه بازویش را گرفته بود و به دنبال خودش می کشاند.تازه متوجه شدم برادرم چقدر چاق و شکسته شده بود.موهای شقیقه هایش کاملا سفید شده بود ووقتی می خندید کنار چشمهایش هزاران چین ریز می افتاد.فیروزه هم جاافتاده شده بود اما صورت و هیکلش هنوز مثل بیست سال قبل زیبا و شکیل بود.صدایش را شنیدم:
_بالاخره آوردمش....
صدای کیوان عصبانی بود:خِر کش کردی،نیاوردی!
فیروزه خندید:کیوان جون،خودت روز اول منو شناختی،بعد گرفتی.ندیده که جلو نیومدی.من اینم دیگه!
کیوان رو به من کرد:خوش به حالت آذر که واسه خودت تنهایی وآقا بالا سر نداری،والله به خدا من زن نگرفتم شوهر کردم.
لبخند زدم:ناشکری نکن کیوان جون،امیدوارم هیچوقت تنها نمونی چون درد بزرگ و بدیه.
بعد از جایم بلند شدم تا ببینم بچه ها در چه حالی هستند.سپهر و علی و آرسام روی پله هانشسته بودند و با صدای آهسته صحبت می کردند.به نظرم خیلی عجیب آمد که مثل سالهای گذشته داد نمی کشیدند و به هم لگد نمی انداختند.بهاره هنوز مثل مجسمه روی مبل جلوی درنشسته بود و لب به هیچ چیز نزده بود. میز جلویش پراز خوراکی بود اما همه دست نخورده،منتظر تفقد بهاره خانم بودند.اخم هایش هنوز در هم بود و حتی به پسری که دور و برش می پلکید محل نمی گذاشت.بی اعتنا سرجایم برگشتم و به آرسام اشاره کردم آماده شود تا برویم.با کیوان و فیروزه خداحافظی کردم و به دنبال فرهاد دور سالن راه افتادم .وقتی فهمید می خواهیم برویم،سپهر را صدا کرد.من و آرسام در مقابل فرهادو پسرش ایستادیم.نمی دانستم چه باید بگویم،آرسام با هردو دست داد و برای سپهر آرزوی موفقیت کرد به همین راحتی،اما من مثل مجسمه خشکم زده بود.عاقبت سپهر رو به من کرد و گفت:آذر خانم من یک عذر خواهی به شما بدهکارم،به خاطررفتار بچگانه حتی احمقانه ام.اما فرصت پیش نیامده بود ولی حالا دلم می خواد منو ببخشید و بهم قول بدید پدرم و تنها نذارید.ازتون خواهش می کنم....
نمی دانستم چه باید بگویم،فرهاد هم با چشمانی پرسشگر نگاهم می کرد.عاقبت آرسام به حرف آمد:خیالت راحت باشه سپهر جون،ما هوای باباتو داریم....
وای که چقدر دلم می خواست پسرم را ببوسم و ازش تشکر کنم،من آرزوی در آغوش کشیدن آرسام را داشتم اما فرهاد او را محکم درآغوش کشید و صورتش را بارهاو بارها بوسید.قرآن کوچکی که برای سپهر خریده بودم،به دستش دادم و تنها توانستم بگویم:
_در پناه حق!
در راه پله ها وقتی بابهاره اخمو و آرسام حمایتگر پایین می رفتم،خطاب به سپهر فریاد زدم:پدرتو فراموش نکن...

pahlevon
02-07-2012, 02:16 PM
روزهای سختم داشت به پایان می رسید.سرانجام روز بزرگ برای من وآرسام فرا رسید.شبی که آرسام امتحان داشت و باید سر جلسه کنکور حاظر می شد تا صبح سر سجاده نمازبیدار نشستم و از خدا خواستم ناامیدم نکند.از چند روز قبلش شروع کرده بودم به نصیحت هایی که تمامی نداشت:«چندتا مداد بردار که اگه یکی شکست عاجز نمونی!همه مدادهاتو بتراش،وقتت سر جلسه تلف نشه.....فقط سوالهایی که بلدی جواب بده،مواظب وقت باش....»انقدر گفتم وگفتم تا عاقبت صدایش درآمد: _مامان به خدا همه اینارو تا حالا ده دفعه بیشتر گفتی،چشم!حواسم جمعه،خودم می دونم چه کار کنم چه کار نکنم،انقدر گیر نده.
می دانستم اوهم نگران و عصبی است و باید آرامشش را حفظ کند اما دست خودم نبود.تا لحظه ای بیکارمی دیدمش غر می زدم:بابا امسال برای تو سال سرنوشته،تلویزیون وکتاب و فیلم وگردش همیشه هست....برو سر درست،به خدا بعدا حسرت همین روزها رو می خوری.
گاهی جوابم را نمی داد و گاهی که بی طاقت می شد،جواب می داد:مامان من ماشین نیستم خسته می شم. دیگه حالم داره به هم می خوره،تو رو خدا شمادیگه بی خیال باش.خودم می دونم درس دارم،کنکور دارم،بدبختی دارم،شما دیگه ولم کن!
سرانجام روز بزرگ فرا رسید و من لبهایم را انقدر گاز گرفتم تا قبل از رفتن آرسام حرفی نزنم تا ناراحت شود،سه بار اززیر قرآن درش کردم و ده بار به کیوان سفارش کردم مواظب باشد و آهسته براند.تا برگردد،مرتب صلوات فرستادم و در خانه بالا وپایین رفتم،انقدر که بهاره با حرص و عصبانیت به اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.عاقبت با شنید صدای زنگ انتظارم به پایان رسید به کوچه دویدم و داد زدم:چطور بود؟
دیگر نمی توانستم خودم را نگه دارم.قلبم انگاردر گلویم می تپید،صدایم می لرزید و پاهایم نمی توانستند وزن مرا نگه دارند.آرسام خسته بود اما نگاهش برق شادی داشت.اشتباه نمی کردم،خوشحال بود.در ماشین را بست و محکم مرا در آغوش کشید و در هوا بلند کرد:مامان عالی بود!عالی بود.اکثر تست ها رو درست زدم،خیالت راحت باشه،قبولم.
آن شب با کیوان وهما و بقیه افراد فامیل کوچکم به رستوران رفتیم تا موفقیت آرسام را جشن بگیریم، هرچقدر کیوان اصرار کرد همه را مهمان کند نگذاشتم.همه مهمان من بودند،دلم می خواست شادی ام را با همه قسمت کنم.با اینکه همه می گفتند نباید تااعلام اسامی بیخودی جشن بگیرم،اطمینان داشتم که آرسام قبول می شود من پسرم را می شناختم وقتی می گفت امتحانم را خوب دادم،راست می گفت.به هر حال بعد از چندماه که من و آرسام هردو دیوانه و بی طاقت شده بودیم اسامی اعلام شد و انتظارمان به پایان رسد.صبح زود بود که با صدای زنگ متتد بیدار شدم.هرکه بود خیال نداشت دستش راازروی زنگ بردارد،با شتاب ازاتاق بیرون دویدم،آرسام و بهاره هم با لباس خواب و سرورویی آشفته و خواب آلود به هال دویدند.هر سه وحشت کرده بودیم.آرسام زودتر از ما خودش را پیدا کرد و گوشی آیفون را برداشت. وقتی دکمه را فشار داد،هراسا پرسیدم:کی بود؟
شانه ای بالا انداخت وگیج و منگ گفت:مهدی بود اما نمی دونم چی شده که اینطوری زنگ می زد....
لحظه ای بعد چشمم را به روی صورت خندان و شاد مهدی گشودم.دستهایش می لرزید و بی اختیار داد می زد.تا چشمش به آرسام افتاد محکم بغلش کرد و فریاد زد:
_سامی هردو تو یک رشته ویک دانشگاه قبول شدیم.....باورت می شه؟
از شدت هیجان زبانم بندآمده بود.چشمانم گشاد شده و لبهایم از هم باز شده بود.سرانجام با تته پته فراوان پرسیدم:چی قبول شده؟تو از کجا می دونی؟
مهدی که انگارتازه مارا دیده باشد آرسام را رها کرد و عجولانه سلام داد.بهاره با بدخلقی نگاهش کرد: تازه یادت افتاد؟
بی توجه به بهاره،دوباره پرسیدم:آرسام کجا قبول شده،چه رشته ای؟
خندید،صورتش مثل بچه ها باز شد:مهندسی مکانیک...
جیغ زدم:وای!وای!وای!
آرسام وحشت زده جلو دوید:چی شد مامان؟چی شده؟
خندیدم،مثل دیوانه ها دست می زدم:عالیه!عالیه!
بعد به طرف مهدی دویدم:کجا؟مهدی جون کجا قبول شدین؟
مهدی که تازه متوجه شادی و دست پاچگی ام شده بود ابرو بالا انداحت:خرج داره خانم خوشنویس،اول مژدگانی منو بدید...بعد!
بغلش کردم،مثل بچه خودم بود.صورتش ررابوسیدم،تند تند گفتم:
_مژدگانی تو رو چشمم،ولی اول بگو،دارم سکته می کنم.
خندید:شهرستان!ولی یک شهر خوب...
انگار سطل آب سردی روی سرم ریخته باشد عقب عقب رفتم.باورم نمی شد.چشمهای آرسام هم به اندازه یک نلعبکی گشاد شده بود:کجا؟مهدی که انگار روی سن تاتر باشد،دستش را در هوا چرخاند:حدس بزنید....
با غصه گفتم:چه فرق می کنه؟شهرستان،یعنی دوری،حالا هرجا می خواد باشه.
اشک چشمهایم را می سوزاند ولی به زحمت جلوی گریه ام را گرفته بودم دلم نمی خواست آرسام را نارحت کنم،به هر حال قبول شده بود.ناگهان آرسام به طرف مهدی پرید و با خنده گفت:غلط کردی....منو سرکار می ذاری؟من اصلا شهرستان انتخاب رشته نکرده بودم!
مهدی هم می خندید.اشکهایم سرازیر شد.با هق هق گفتم:مهدی،جون مامانت اذیت نکن...بگو دیگه دیوونه شدم.

مهدی که ازدیدن اشکهای من دست و پایش را گم کرده بود،ملتمسانه گفت:
_اِ؟خانم خوشنویس....شوخی کردم!ببخشیدتورو خدا من نمی دونستم انقدر حساس هستید.
آرسام محکم هلش داد:دِ جون بکن بگو دیگه....
مهدی این بار فوری گفت:صنعتی شریف!خوبه؟
در میان گریه خندیدم.از ته دل،خدا رو شکر کردم.با صدای بلند گفتم:خدایا شکرت.
صورت آرسم را بوسیدم یک بار،دوبار،صدبار انقدر که صدایش درآمد.
_بسه مامان،له شدم.
بعد که آرام گرفتم مهدی تعریف کرد که یکی ازدوستان پدرش که در سازمان سنجش کار می کرد دیشب خبر قبولی مهدی و آرسام را تلفنی داده است.چون پدر مهدی اسم آرسام را هم به دوستش داده بوده است. از خوشحالی روی پا بندنبودم،تلفنی همه را خبر کردم.مثل دیوانه هاتند تندحرف می زدم و قبل ازاینکه کسی مهلت حرف زدن پیدا کند،خداحافظی می کردم،بهاره هم خوشحال بود،با خنده می گفت:
_خدا رو شکر سامی قبول شد.بلکه ماهم از قرنطینه در بیاییم.
انقدر شنگول و سحال بودم که جوابش را ندادم،دلم نمی خواست هیچ چیز عیشم رابرهم بزند.قصد داشتم آخر هفته مهمانی بزرگی بگیرم اماآرسام برای اولین بار خواهش کرد مهمانانش را خودش دعوت کند و من هم قبول کردم.دیگر بزرگتراز آنی بود که بخواهم با خواسته اش آن هم بر حق ومنطقی،مخالفت کنم.
شب جمعه برای پنجاه نفرتهیه و تدارک دیده بودم،طبق خواسته آرسام هیچ سوالی در مورد مهمانان آن شب نپرسیدم با اینکه خیلی سخت بود،خودم را نگه داشتم تاآن شب برای آرسام بهترین و خوش ترین شب باشد.بهاره هم برای جشن قبولی برادرش سنگ تمام گذاشته بود.با اجازه من همراه لادن و لیدا به خرید رفته بود.خودم هم همراه فیروزه به خرید رفتم ولباس و کفش مناسب و شیکی خریدم.را به بهترین رستوران سفارش داده بودم،تمام پس اندازم را برای مهمانی از بانک بیرون کشیده بودم،دلم می خواست برای تنها پسرم سنگ تمام بذارم.
سرانجام شب مهمانی فرا رسید.دلهره حظور مهمانان و ترس از کم آمدن غذا و پذیرایی ناقص یک طرف،شادی قبولی آرسام و احساس افتخار از طرف دیگر ذهنم را درگیر کرده بود.مادرم همراه هماو شوهرش و بچه هایشان اولین مهمانانمان بودند.بعد کیوان و فیروزه و علی رسیدند.گروهی از دختران و پسران جوان با صورتهایی خندان و شاد،غافلگیرم کردند.سعی می کردم در هر معرفی اسامی شان رابه خاطر بسپارم.«نیما،علی رضا،هدیه،نازنین،سیامک،احم د رضا،شادی،لیلی....»
بعد ناصر و فروغ و پسرانشان از راهرسیدند وحسابی خوشحالم کردند.چند وقت بودندیده بودمشان؟ خوشحال وخندان سروصورتشان را غرق بوسه کردم.وای که چقدربچه ها زود بزرگ می شدند.با دیدن ناصر بغض گلویم را فشرد.چقدر شبیه نادربود.موهای سرش جوگندمی شده بود و صورتش چین و چروک افتاده بود اما برای من همان ناصری بود که خانه ملی جون کـُرکـُری می خواند و می خندی.آن لحظه چقدرحسرت خوردم.ای کاش نادر هم بود و موفقیت پسرمان را میدید.چقدر جایش خالی بود.خالی تر از هر وقت دیگر!
کم کم خانه شلوغ می شد و جوان ها با شور و هیجان گروه گروه می آمدند و از دیدن هم و شنیدن قبولی دوستانشان در دانشگاه ها،خوشحالی می کردند.صدای آرسام در هیاهومی آمد:مامان بیا....مهمون ویژه امشب رو بهت معرفی کنم.
عرق ریزان وخندان به طرف در دویدم و از دیدن فرهاد که با یک سبد بزرگ گل جلوی در لبخند می زدحسابی غافلگیر شدم.آه آرسام!آرسام با شعور فهمیده من!فرهاد طبق معمول شیک و جذاب صورت آرسام را بوسید و سبد گل رو به دستم داد:
_مبارک باشه خانم حساس!انشاءالله که از این به بعد همه چیز بروفق مرادتون باشه....
خندیدم:شاید بر وفق مراد تو هم باشه....
از معنی نهفته در جمله ام خندید.با صدای بلند خندید.به اطرافم نگاه کردم که کسی متوجه ما نباشد،وقتی دیدم همه مشغول گفتگو و خنده هستند نفسم را که حبس کرده بودم بیرون دادم.صدای فرهاد در هیاهو وازدحام محو شد:
_پس امیدوار باشم؟
لبخند زدم:ناامیدی کار شیطونه....
لحظه ای بعد هر دو در سروصدا و شلوغی غرق شده بودیم.آن شب کیوان،سوئیچ یک ماشین به قول خودش دانشجویی را به دست آرسام داد و حسابی خوشحالش کرد.خسرو هم یک کامپیوتر آخرین مدل برای آرسام خریده بود وناصراوراق چند سهم از کارخانه را که به نام آرسام کرده بودبه دستش داد. هدایای دوستانش هم همه جالب و ارزشمند بودند.کتاب،نوار،اسپری،ادک ن....فقط دو هدیه در آن میان از دیگر هدایا متمایز بود.
هدیه دختری به نام لیلی که یک تابلوی نقاشی زیبا بودکه بعدا فهمیدم کارخودش است و هدیه مهدی که یک زنجیر طلای سنگین و زیبا بود.مادرم هم هدیه عالی و نفیس به آرسام داد.قرآن خطی پدرم که عاشقانه دوستش داشت و داخلش باخط خودش نوشته بود«برای اولین نوه ام»وقتی همه هدیه هایشان را به آرسام دادند،فرهاد از جابرخاست و به طرف آرسام رفت.همه چنان ساکت بودند که صدای بال زدن مگس شنیده می شد،انگار همه منتظر بودند ببینند این مرد مو نقره ای خوش لباس چه هدیه ای برای مهندس جوان دارد.صدای فرهاد پراز مهربانی بود:
_سامی جان می دونم قابلت رو نداره ولی دلم می خواست هدیه ای بهت بدم که خستگی این همه تلاش رو ازتنت بیرون کنه.
بعد پاکت بزرگی به دست پسرم داد که حاوی سه بیلیط رفت و برگشت و برگ رزرو یک هتل عالی و لوکس در جزیره کیش بود.این بار حتی بهاره هم لبخند زد.
آخرشب وقتی برای خداحافظی کنار در ایستاده بودم،فرهاد لبخند پر معنایی زد و گفت:
_آذر دلم می خواد وقتی از کیش برگشتی جواب منو بدی،فقط تکلیفم و روشن کن.خوب؟
لبخند زدم:الان کیش انقدر گرم و داغه که بعید می دونم جواب درستی ازم بشنوی،زیر اون آفتاب داغ مغز آدم داغ می شه....
فرهاد قهقه زد:بلکه زیر آفتاب داغ بمونی تا جواب درست و حسابی به من بدی،الان یکی دو ساله تو سایه و خنکی حرف درست حسابی ازت نشنیدم!
البته آن لحظه هیچکدام خبر نداشتیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد.اتفاقی که باز مهلت جواب مرا به تعویق انداخت.یک هفته در جزیره سرسبز و زیبای کیش به خریدو شنا و دوچرخه سواری گذشت.به بچه هاانقدر خوش گذشته بود که حاظرنبودند برگردند.هرروز وقتی ناهار و شام دررستوران زیبا و لوکس هتل می خوردیم هرسه مان،حتی بهاره به نحوی از فرهاد یاد می کردیم ودر غیابش ازاین حسن سلیقه و انتخابش ممنون بودیم.وقتی به خانه برگشتیم هر سه سرحال و پرانرژی بودیم.بااینکه نمره های بهاره چندان چنگی به دل نمی زد،به اصرارهما اسمش را برای کلاس شنا نوشتم تا همراه لادن و لیدا به استخر برود،در مدتی که آرسام برای کنکور درس می خواند به او هم سخت گذشته بود.آرسام و مهدی در فرصتی که تا بازگشایی دانشگاهها داشتند دنبال تفریح و گشت وگذار خودشان بودند ومن هم سعی می کردم مخالفتی نکنم تا خستگی این یک سال درس خواند سخت،از تن بچه ام بیرون برود.با هم به استخر و پارک و کوه می رفتند.تقریبا هر هفته به مهمانی که دوستانشان به مناسبتی می دادند،می رفتند و خوش بودند.خیال من هم خیلی راحت شده بود و شب ها تا صبح آسوده و آرام می خوابیدم.حداقل قسمتی ازنگرانی هایم در موردآرسام برطرف شده بود.البته به قول همامن بی نگرانی نمی توانستم زندگی کنم و فوری جای خالی شده را بانگرانی های جدید پر می کردم.
یکی از این موارد رانندگی آرسام بود که خیلی زود و بی دردسر گواهینامه گرفته بود و با ماشینی که کیوان برایش خریده بود جولان می داد.البته آرسام به نسبت جوانان هم سن و سالش خیلی خوب رانندگی می کرد اما من به هرحال نگران بودم تا کمی دیر می کرد هزارن فکر بد می کردم.نکند تصادف کرده باشد؟نکند به کسی زده باشد؟
مورد دیگری که نگرانش بودم تلفن های مشکوکی بود که پسرم داشت.حدس می زدم با دختری صحبت می کند اما مطمئن نبودم.به محض اینکه تلفن زنگ می زد گوشی را برمی داشت و پچ پچ می کرد و بعد برای فرار از مقابل چشمان کنجکاو من و بهاره با تلفن به اتاقش می رفت و ساعتها بیرون نمی آمد.حتی گاهی صدایش را دیر وقت می شنیدم که آهسته صحبت می کرد و گاهی می خندید.با خودم فکر می کردم نکند دختر قاپ پسرم را بدزده؟نکنه آرسام ساده من،خودش را گرفتار این دختره کنه و فرصت های طلایی زندگی شو از دست بده؟نکنه توخیابون بگیرنشون و دختره و ببندن به ریش پسرساده و بی خبر من؟نکنه از اون دخترای هفت خط باشه؟نکنه پسر منو از کار و زندگی و پیشرفت بندازه....
اما آرسام جوری رفتارمی کرد که نمی توانستم درباره دخترک سوال کنم.فیروزه اعتقاد داشت حرفی نزنم تاخود آرسام پیش قدم شود.هما هم می گفت اگر موضوع جدی شود حتما به تو می گوید و این هم اقتضای دوران جوانی تمامی هم سن و سال های آرسام است و مثل کف روی آب می گذرد.خودم هم ته دلم می دانستم که آرسام دیگر آن پسر بچه خجالتی و سربه هوا نیست.پسرم دیگر عاقل و بزرگ شده بود.خودم هم می دانستم قسمتی،از نگرانی ام مربوط به این است که می ترسم.البته خیلی با خودم کلنجار می زدم و دایم به خودم نهیب می زدم.این اتفاق دیر یا زود می افتاد و نمی شد جلویش را گرفت.اجتناب ناپذیر بود که روزی بهاره و آرسام ازدواج کرده و سر خانه و زندگی شان می رفتند.اما با همه این حرف ها از آن روز می ترسیدم.
چند روز اولی که از مسافرت چند روزه مان برگشتیم ناخودآگاه منتظرتلفن فرهاد بودم اما یک هفته ازبازگشتمان می گذشت و خبری از فرهاد نداشتم.
سرانجام تصمیم گرفتم برای تشکر از مسافرتی که برایمان ترتیب داده بود خودم تلفن بزنم،البته همان لحظه هم می دانستم دنبال بهانه می گشتم و از اینکه بهانه خوبی داشتم خوشحال بودم.ولی کسی خانه نبود و به تلفن جواب نمی داد.چند روز بعد از اینکه مطمئن شدم در هیچ ساعتی از شبانه روز فرهاد خانه نیست،به فیروزه زنگ زدم بلکه خبری از فرهاد پیدا کنم.همانطور که حدس می زدم احتیاجی به سوال نبود خود فیروزه مشتاقانه آخرین اخباررا داد.اول پرسید:از دکتر خبرداری؟
در حالی که سعی می کردم بی خیال باشم،جوابدادم:نه چطور مگه؟
آهی کشید:بیچاره....تو بد هچلی گیر کرده....
فوری پرسیدم:چی شده؟
فیروزه مکثی کرد وگفت:همان وقتی که شما کیش بودید.پدرش فوت کرد،حالا هم تو مراسم هفت و چهل و این حرفها گیرافتاده،همه اینها یک طرف،مادرش یک طرف....برای فرهاد انقدر ناراحت بودم که نتوانستم چیزی بگویم،فیروزه که دید ساکتم خودش ادامه داد:مادره هر دو پاشو کرده تو یک کفش،خونه رو بفروشید که من دیگه نمی تونم تو اون خونه زندگی کنم....نمی دونم خبر داری یانه؟فرهاد یک خواهر و برادر داره که هردو خارج از کشور زندگی می کنن،اگه خونه رو بفروشن باید مادره رو بیاره پیش خودش که دیگه قوز بالا قوز می شه.من مادرش رو دیدم...از اون زنای ایراد گیر وسواسی و غر غرو ست که فکر می کنه زن ناصرالدین شاه بوده و هنوز ملکه دنیاست.وای!دلم به حال دکتر خیلی می سوزه،مونده تو رودربایستی مادرش....
وقتی سرانجام توانستم حرف بزنم پرسیدم:حالا کجامراسم دارن....زشته من باید برای تسلیت گفتن برم.
فیروزه کمی فکر کرد و گفت:راستش مراسم هفتم باباهه همین فرداست.البته من نمی خواستم برم،از بس که مادرش آدمو سوال و جواب می کنه،ولی چون تو می خوای بری باهات می آم تا تنها نباشی.
قدردان گفتم:چطور مراسم هفتش انقدر طول کشید؟مگه نگفتی وقتی ما کیش بودیم مرده؟
صای فیروزه پراز خنده شد:چرا،ولی باباهه رو تو یخچال گذاشتن تا بچه هاش از خارج بیان.
وقتی گوشی را گذاشتم به این فکر کردم که این هم جنبه ای اززندگی فرهاد بود که اصلا ازش خبر نداشتم.روز بعد بی آنکه به بچه ها چیزی بگویم لباس پوشیدم و همراه فیروزه به طرف خانه پدری فرهاد که اصلا نمی دانستم کجاست،رفتم.خانه،باغ بزرگی بود در یکی از مناطق خوش آب و هوای تهران، جلوی در خانه پارچه مشکی بزرگی زده بودند و رویش به خاندان مقتدر و بچه های مرحوم تسلیت گفته بودند.داخل خانه درخت های بزرگ و کهنسال چنار و کاج و بوته های رز مینیاتوری بی نظم و پراکنده حیاط را پر کرده بود.ساختمان خانه قدیمی ولی هنوز زیبا بود با نمای آجر قرمز و ستون های پیچ در پیچ و زیبا،در ایوان وسیع و موزایک پوش خانه یک میز گرد و چهار صندلی گذاشته بودند.با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم که صدای فیروزه از جا پراندم.
_سلام دکتر،باز هم تسلیت می گم....
بعد با آرنج به پهلویم سقلمه زد و من متوجه فرهاد شدم که کنار در خانه ایستاده بود.
بلوز سرمه ای و یک شلوار جین مشکی به پا داشت.صورتش را ریش چند روزه ای پوشانده بود و قیافه اش درهم ونگاهش پریشان بود.به محض دین من لبخند زد و جلو آمد:آذر....
زیر لب سلام کردم و درگذشت پدرش راتسلیت گفتم.لبخندی محزون زد و گفت:
_خیلی ممنون،ولی فعلا وضعیت من تسلیت داره....
نگاهش کردم.واقعا درمانده و مستاصل به نظر می رسید.گفتم:فیروزه بهم گفته...
بعد زن تقریبا جوان وخوش لباسی با چشمهای قرمز و پلکهای پف کرده دم درآمد.با دیدن فیروزه لبخند زد و گفت:بفرمایید تو،زحمت کشیدید.
بعد نگاهی پرسشگر به جانب من انداخت.فرهاد فوری کنار زن جوان رفت و گفت:ایشون خانم خوشنویس یکی از دوستان خوب من هستند.
بعد رو به من کرد:خواهرم فریبا....
دست زن جوان را در دستم فشردم و گفتم:تسلیت می گم.
تشکر کرد و باز تعارف کرد که داخل شویم،نگاهی به فرهاد انداختم و آهسته گفتم:
_بعدا باهات صحبت می کنم.
سری تکان داد و من پشت سر خواهر بلند قد و ریز نقش فرهاد به سالن بزرگی وارد شدم که پراز زنان سیاه پوش بود.عکسی از پیر مردی محترم روی میز بود و کنار قاب روبانی مشکی به صورت اریب چسبانده بودند.با فیروزه روی مبل کنار در نشستم و فیروزه در گوشم پچ پچ کرد:
_اون خانم که بالای سالن نشسته مار دکتره....
به نقطه ای که فروزه اشاره کرده بود نگاهی انداختم.پیرزنی لاغر و کوچک اندام با روسری حریر مشکی و کت و دامنی ساده و خوش دوخت روی مبل نشسته بود و دسته عصایی مرصع را در دستان استخوانی و لاغرش می فشرد.گریه نمی کرداما صورتش غمگین و افسرده بود.موهای سپیدش اززیر روسری گلدوزی شده اش پیدا بود و نگاه تیزش حکایت از غرور و لجاجت صاحبش داشت.در گوش فیروزه نجوا کردم:بد نیست باهاش سلام واحوالپرسی نکردیم؟
فیروزه چشمانش را گرد کرد و گفت:دیوونه شدی؟سلام کردن همان و ردیف کردن هفت پشت جد وآبادت همان؛تانفهمه و چه کاره مرحوم شوهرش هستی ولت نمی کنه...تازه اگه بفهمه به آقای دکتر،شازده پسرش یک ربط هایی پیدا می کنی دیگه واویلا....خونت رو سر می کشه!
شازده پسر و وایلا را خیلی محکم ادا کرد تا تاکیدش راحس کنم.
ناخواسته لبخند زدم:این تیکه جدیدا مد شده؟
فیروزه هم لبخند زد:چطور؟تودهن بچه های تو هم افتاده؟
با دیدن چشمان ریز و نگاه سرزنش بار مادر فرهاد که مارا نگاه می کر هردو خنده مانرا فرو دادیم و سرمان را پایین انداختیم.موقع خداحافظی،فریبا،من و فیروزه را پیش مادرش بردو معرفی مان کرد. مادرش بالحنی جدی و ترسناک نگاهی به سرتا پای مانداخت و گفت:اون خانم رو قبلا دیده بودم ولی ایشون رو برای اولین باره که زیارت می کنم...
فریبا بی توجه به نگاه مرگبار مادرش گفت:ایشون خانم خوشنویس یکی از دوستای فرهاد هستن که زحمت کشیدن و....
صدای فریبا را دیگر نمی شنیدم. تمام حواسم به نگاه سرد و شماتت باری بود که انگار تا اعماق وجودم رسوخ می کرد و صدای وحشتناک عصای خانم مقتدر که آن رابه آرامی روی موزاییک ها می کوبید.
مادر فرهاد طوری نگاهم می کرد که با آن سن و سال حس می کردم دختری دست و پا چلفتی و کم سن و سال هستم،توی دلک بدجوری خالی شد.

pahlevon
02-07-2012, 02:17 PM
مهر ماه ازراه رسیده بود و باز در خانه ما همه را به شور و شوق انداخته بود،البته آرسام از یک هفته قبل به دانشگاه می رفت و کلاس هایش شروع شده بود.بهاره هم به دبیرستانی نزدیک خانه مان می رفت با اینکه نمراتش زیاد جالب نشده بود توسط دوستی،توانسته بودم اسمش را در دبیرستان خوبی که تعریفش را زیاد شنیده بودم بنویسم.خودش طبق معمول چند روزی قهر کرد و در و تخته را به هم کوبید و به هر بهانه ای داد و بیداد راه انداخت؛اما این بار مصمم بودم که حرفم را به کرسی بنشانم و دلم نمی خواست بهاره به دبیرستانی که خودش می خواست برود و با دوستانی که خیلی تائیدشان نمی کردم باز دنبال بازیگوشی و شیطنت باشد.نظم و انضباطی که مدیر جدی دبیرستان در مدرسه اش برقرار کرده بود،دوای درد بازیگوشی و سرکشی بهاره بو و اینبار نمی خواستم بگذارم بهاره با های و هوی به کاری وادارم کند که عاقبتش را به روشنی روز می دیدم.می دانستم این به قول آرسام لگد اندازی های بهاره تاپیدا کردن چند دوست در دبیرستان جدید پایان پیدا می کند و باز همان بهاره سابق می شود. آرسام مثل همیشه بی دردسر و قانع به دانشگاه می رفت و تقریبا هرروز تا بعداز ظهر کلاس داشت و باز همراه مهدی که مثل برادر دوقلویش شده بود به دانشگاه می رفت و می آمد و با هم درس می خواندند وحتی موقع تفریح هم با هم بودند.خیالم خیلی ازبابت او راحت بود و آرزو می کردم بهاره هم دانشگاه قبول شود تا خیالم از هر جهت آسوده شود.من در شلوغی اول مهر و بازگشایی مدارس دور خودم می چرخیدم و فرهاد در جهنمی که مادرش برایش درست کرده بود،دست و پا می زد.خواهر و برادرش بعد از مراسم چهلم سر خانه و زندگی شان برگشته بودند و آوار سر فرهاد خراب شده بود.خانه پدری را با عجله برای فروش گذاشته و مادرش را به خانه اش آورده بود وحالا هر روز خون گریه می کرد.از وقتی که خانه شان رفته بودم دیگر ندیده بودمش فقط گاهی با تلفن با هم صحبت می کردیم،آن هم خیلی تلگرافی و سریع چون مادر فرهاد صدایش می زد یا عصبی عصایش را زمین می کوبید که حتی من هم می توانستم صدایش را بشنوم.دیگر خبری از پیشنهاد ازدواج و مهلت جواب دادن در میان نبود، فرهاد بدجوری گرفتار مادرش شده بود و به تنها چیزی که فکر نمی کرد بهانه ای جدید برای غر زدن بیشتر مادرش و اضافه شدن گرفتاری اش بود.یکی دو باری حتی فیروزه که عادت نداشت پشت سر کسی حرف بزند،صدایش درآمد و گفت:
_وای آذر،نمی دونی چه بلایی سر دکتر اومده،به خدا دل سنگ براش کباب می شه.حالا فهمیدم چرا پدرش مرد....
کنجکاو پرسیدم:چطور؟
فیروزه آه کشید:صدایش از صبح تا شب می آد.از جاش تکون نمی خوره انقدر دستور می ده که من به جای دکترخسته شدم.دایم با اون صدای تیزش داد می زنه:فرهاد اون قرص منو بیار،فرهاد یک بالش بذار زیر پام.فرهاد تو غذا نمک نریز.تلویزون رو خاموش کن،فرهاد به دوستات بگو انقدر تلفن نزنن زابراه شدم...
خندیدم.فیروزه خونسرد،عصبانی شده بود.گفتم:تو از کجا می دونی؟
_به!صدایش پایین می آد،مخصوصا اگه تو پاسیو باشی...بیچاره دکتر لاغر شده.همه اش تقصیر توست آذر،اگه یکی دو سال پیش که حرفش پیش اومده بود زنش شده بودی الان انقدر بدبختی نمی کشید.
باز خندیدم:تو چقدر بدجنسی فیروزه!اگه من زنش شده بودم الان مادرش داشت به من دستور می داد.
فیروزه روی مبل جا به جا شد و از کیفش یک سیگار بیرون کشید.می دانستم حسابی عصبی شده است وگرنه فیروزه خیلی رعایت مرا می کرد و اصولا اگر سیگار هم می کشید،در تنهایی بود.سیگاررا که روشن کرد و دودش را با همان ژست خاص خودش فوت کرد و گفت:آذر به خدا ما بد مردمی هستیم.
پرسشگر نگاهش کردم:چطور؟
_چطور نداره،فرهنگمون خرابه.....الان پای صحبت نصف مردم ایران بشینی از دست نگه داری سالمندایی که دیگه کاری نمی تونن بکنن و واقعا احتیاج به مراقبت های حرفه ای دارن،مینالن.نصف زن های ایرن مادر شوهر و پدرشوهرای پیرشون رو سالها تر و خشک کردن و این وسط زندگیاشون از بین رفته.
نه می تونن بیرون برن،نه یک غذای خوشمزه بخورن،نه مهمون دعوت کنن،دایم باید خونه ساکت باشه،غذا رژیمی باشه،شبانه روز پرستاری کنن،حتی بعضی از این مادر و پدرا انقدر پیر شدن که دیگه نمی تونن دستشویی برن باید مثل بچه ها لاستیکی بپوشن،باید حمومشون کرد غذا دهنشون گذاشت..... استفارغ می کنن،خودشون رو کثیف می کنن.....انقدر بی حوصله و افسرده می شی که دیگه به خودت نمی رسی با شوهرت مدام دعوات می شه.....
آهسته گفتم:خوب چه کار باید کرد؟
فیروزه پوزخند زد:بابا جون هزار جور مرکزنگهداری از سالمندان وجود داره که بهترین رسیدگی رو بهشون می کنن.همچین تو کله ما فرو کردن خونه سالمندان!! انگار از جهنم حرف می زنن،تا می گی همه بهت می توپن تا شما بچه بودین پدر و مادر بودن که شما رو حموم می کردن،دستشویی می بردن غذا بهتون می دادن تا بزرگ شدین،حالا نوبت شماست!یکی نیست بهشون بگه بابا اون موقع که ما بچه بودیم،پدر و مادر ما فقط وظیفه رسیدگی و بزرگ کردن بچه ای که خودشون مسئولانه وآگاهانه به دنیا آورده بودنش داشتن ولی ما خودمون بچه داریم،شوهر داریم خونه و زندگی داریم.رسیدگی به یک پیرمرد و پیرزن از کار افتاده،وقت دایم و بی کاری می خواد در ضمن بچه ها دیگه زبون ندارن که غر بزنن و نفرین کنن.هرکاری بکنی چیزی نمی گن ولی پیرمرد و پیر زن ها وقتی از کار افتاده می شن غرغرو وبداخلاق هم می شن.اگه غذاشون یک دقیقه دیر بشه دادشون در می آد.اگه بخوای مثلا با بچه ات بری سینما،می خوان همرات بیان.اصلا درک نمی کنن که نمی شه کسی رو که به سختی راه می ره و کنترل ادرارشو از دست داده و دم به دقیقه آب و غذا می خواد برد بیرون،اگه نبری هم قهر می کنن. شبها ساعت هشت می خوان بخوابن باید ساکت باشی و مهمون نیاری خونه،صبح ها پنج صبح بیدارن و برای صبحانه جیغ می زنن.
به میان حرف فیروزه پریدم:فیروزه جون همه که اینطوری نیستن....
فیروزه بی آنکه مهلت بدهد گفت:نه همه اینطوری نیستن ولی اکثرا اینطوری می شن.مردها انتظار دارن پدر و مادرشون رو زنشون نگه داره در ضمن بچه ها رو هم خوب تربیت بکنه.خونه و زندگیش هم دسته گل باشه....فکر می کن پول درآوردنشون جبران همه چیز رو می کنه؛یا بعضی ازاین پدربزرگ ها ومادربزرگ ها از بچه هاشون توقع دارن که ازشون تو خونه خودشون نگهداری کنن تا حرف می شه می گن ما بزرگ کردیم برای این روزا،ما هم شما رو با سختی بزرگ کردیم یا چه می دونم نفرین می کنن!عاقت می کنن یکی نیست بهشون بگه بابا شما مارو وارد این دنیا کردین ما که نخواستیم.در ضمن نگهداری از یک آدم پیر احتیاج به دقت و وقت شبانه روزی داره،همین طوری الکی نیست.جای مناسب هم می خواد،مثلا بچه های خانواده احتمالا تو سنین نوجوانی و جوانی هستن،احتیاج به یک محیط شاد دارن حالا اگه همه اش تو خونه صدای آه و ناله باشه و بوی ادرار و استفراغ بپیچه و مجبور بشن صدای ضبط و تلویزیون رو کم کنن و دوستاشون رو به خونه نیارن و ساکت باشن یا روزای تعطیل تو خونه بمونن و به خاطر مادر بزرگ یا پدربزرگ هیجا نرن؛این انصافه؟آیا بچه ها افسرده نمی شن؟
آهسته گفتم:خوب چه انتظاری داری؟آیا باید آدمها پدر و مادرشون رو به جرم پیری وناتوانی،دور بندازن؟
فیروزه خشمگین نگاهم کرد:این چه حرفیه آذر؟من کی همچین حرفی زدم؟من می گم هر آدم پیری بالاخره دو سه تا یا بیشتربچه دار....اگه همه بچه ها با هم کمک کنن،هزینه یه خونه سالمندان خوب رو بپردازن هم خیالشون راحته هم پدر و مادرشون آرامش دارن...
فوری گفتم:آخه فیروزه آدمهای پیر دوست ندارن طرد بشن،دوست دارن بچه ها و نوه هاشون رو ببینن،اینطوری حس می کنن دورشون انداختن....
دوباره فیروزه غرید:خوب من که نمی گم پدر و مادرمون رو بذاریم خونه سالمندان و سالی یک بار بهشون سر بزنیم!خوب هر روز بریم دیدنشون،هر بچه ای یکی دو ساعتی در روز وقت آزاد پیدا می کنه که به پدر و مادرش سر بزنه.پس این مراکز رو برای چی ساختن؟خوب اونجا کمک های دقیق و حرفه ای بهشون می شه.غذای رژیمی،برنامه خواب منظم،رسیدگی به نظافت،قرص و دارو سر وقت.....
تا فیروزه ساکت شد گفتم:آخه همه دلشون می خواد تو خونه خودشون باشن،یا حداقل احساس خونه بودن داشته باشن،وسایل،یادگاری ها و خاطرتشون جلوی چشمشون باشه....
فیروزه نفس عمیقی کشید و گفت:برای این مشکل هم راه حل هست.ببین خاله خود من پیر شده، آرتروز، دست و پاشو از کار انداخته،حتی دستشویی هم نمی تونه بره،سه تا هم بچه داره که هر چی بهش اصرار می کنن بیا خونه ما بمون خاله ام قبول نمی کنه.خوب به خودشون هم سخت می گذره؛برن تو خونه عروس یاداماد،احترامشون از بین می ره چون بالاخره عروس و داماد ممکنه طاقتشون تموم بشه و یک حرفی بزنن یا چه می دونم مزاحم برنامه های خانواده اش بشن،مثلا مهمونی بخوان برن که خاله ام نمی شناسه یامهمونی بیاد که به سن و سالش نخوره...خلاصه بگم پاشو کرد تو یه کفش که می خوام خونه خودم بمونم.چند ماهی بچه هاش نوبتی می اومدن و پیشش می موندن،اما کم کم همه خسته شدن.هم صدای زن و شوهراشون دراومد که بابا ما هم وجود داریم به ما هم برس.بچه ها،مادر و پدرشون رو می خواستن و خلاصه هر کس یه هزینه ای متقبل شد و برای خاله ام یک پرستار تر و تمیز پیدا کردن که شبانه روز پیشش بمونه و کاراشو بکنه،بچه ها هم هر روز می رن بهش سر می زنن.روزای جمعه همه به اتفاق زن و شوهر و بچه ها شون می رن خونه خاله ام تا عروس ها و دامادا و نوه هاش و ببینه.تازه یک نفر هم این وسط کار گیرآورده و برای بچه اش که خارج از کشوره گاه گاهی پول هم می فرسته!از تنهایی ام دراومده،هم اون هم خاله ام که عاشق پرستارشه،بچه ها هم خیالشون راحت شده....حالا اینطوری بد؟این دور انداختن بود؟
لبخند زدم:نه این فکر خوبیه.اینطوری همه چیز سر جای خودش می مونه،احترام برگتر ها و وظیفه شناسی کوچکترها حفظ می شه.به شرطی که خود پدر و مادر هم با این روش موافق باشن چون بعضی ها خودشون اصرار می کنن برن پیش بچه هاشون...
فیروزه سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و گفت:آره ولی بعد از چند ماه وقتی دیدن داره به خودشون و بقیه سخت می گذره پشیمون می شن،در ضمن اینطوری در حق بچه ها ظلم می شه مثلا پسر ارشد مادر رو نگه داره....پس بقیه بچه ها چی؟مثلا دختر وپسر دیگه هیچ سهمی ندارن؟مادر وپدر برای اونا زحمت نکشیده،فقط برای پسر ارشد زحت کشیدن؟عروس پسر ارشد چه گناهی کرده؟اینطوری در حق این بچه ظلم می شه،همه فشارها به گردنش می افته و بقیه راحت و بی دردسر از دور نظاره گرن تازه بعضی ها ریزبین هم می شن که مبادا به مادر یا پدرشون بد بگذره.
اگر هم قرار باشه هر دوسه ماه یک بار مادر یا پدر برن خونه بچه های دیگه به خودشون سخت می گذره؛هرچندماه یک بار مثل خونه به دوش ها باید وسایلشون رو جمع کنن و برن،حالا بعضی جاها راحت تر هستن و بعضی جاها معذبتر.در ضمن همیشه حس می کنن مزاحم هستن و از خودشون قدرت تصمیمگیری ندارن.اینجا بخواب چشم،اینو بخور چشم،بریم اینجا چشم،بریم اونجا چشم!خودشون هم تو خونه خودشون راحت تر هستن،باور کن.الان مامان خودت،چند ساله آقا جون فوت کرده،حاظره بیاد باما یا تو زندگی کنه؟چرا نمی آد؟چون راحت نیست،دلش می خواد تو خونه خودش باشه،هرجا خواست بره هرچی خواست بخوره هر وقت خواست بخوابه،بیدار بشه.
سری تکان دادم و چیزی نگفتم.دل فیروزه پر بود و من نمی دانستم چه باید بگویم که آرام شود،چند روز بعد فرهاد را دیدم،در خانه نشسته بود م و ورقه امتحان تقویتی بچه ها را تصحیح می کردم که زنگ زدند.آرسام و بهاره هردو کلید داشتن و هیچکدام قرار نبود این ساعت به خانه بیایند.بلند شدم و گوشی آیفون را برداشتم.صدای فرهاد خسته و نارحت در گوشی پیچید:آذر...منم فرهاد.در راباز کردم و با سرعتی که برای خوم هم عجیب می آمد خرده ریزه هایی که در هال ریخته بود جمع کردم وهرجا دستم می رسید چپاندم.بعد فوری به اتاق خوابم دویدم و بلوز و شلواری از کمد بیرون کشیدم وپوشیدم.موهایم مرتب بود،کمی عطر به خودم پاشیدم که صدای فرهاد بلند شد:صاحب خونه؟....کجایی؟
از اتاق بیرون آمدم و سلام کردم.فرهاد جلوی در ورودی با یک جعبه شیرینی در دستانش ایستاده بود.بلوز و شلوار اسپرتی به تن داشت و مرتب و شیک بو اما به نظر من صورتش شکسته شده بود و موهای سفیدش بیشتر به چشم می خورد.با دیدن من لبخند زد و جعبه شیرینی را به طرف من دراز کرد:
_گفتم یک چای و شیرینی بی سر خر با هم بخوریم.
خندیدم:از کجا فهمیدی من امروز تنهام؟
روز مبل نشست و دستانش را کشید:از اونجا که بهاره خونه کیوان بود و می دونستم آرسام هم اکثر روزا تا شب کلاس داره....
چند دقیقه بعد وقتی چای آماده شد و هردو در حال خوردن چای و شیرینی بودیم،فرهاد به حرف آمد:
_ای آذرخدا بگم چه کارت کنه که دلم نمی آد حتی بگم خدا لعنتت کنه!....
وقتی با چشمانی گرد شده و ابروهایی بالا پریده نگاهش کردم،سری تکان داد:
_اونجوری نگاه نکن یعنی هیچ خبر نداری از چی حرف می زنم!تو اگه دو سال پیش با من ازدواج می کردی،اینطوری تو هچل نمی افتادم.
لبخند زدم و گفتم:راست می گی اون وقت من تو هچل می افتادم!
حرفی نزد.فقط رنجیده نگاهم کرد،گفتم :چیه؟تو چرا اینطوری نگام می کنی،دروغ می گم؟....حالا مگه چی شده؟
نفس عمیقی کشید و گفت:هیچی!مادرم روزگارم و سیاه کرده!انگار برگشته به اون زمانهایی که من یک بچه ده ساله بودم!از صبح تا چشم باز می کنه،تا شب که چشاشو می بنده یک بند دستور می ده.فرهاد صبحانه...فرهاد دستاتو شستی،فرهاد با کی انقدر حرف می زنی،فرهاد کجا می ری؟کی می آیی؟با کی می ری؟.....دارم دیونه می شم،تا حرف می زنم یاد بابای مرحومم می افته و پقی می زنه زیر گریه،باید دو ساعت غلط کردن هم به کارای روزانه ام اضافه کنم.از کار و زندگی افتادم،یکهو زنگ می زنه وسط کار،پاشو بیا،آب دستت ِ بذار زمین و بدو بیا....به مریض بدبخت توضیح می دم و عذرخواهی می کنم، وقت بقیه رو کنسل می کنم،خودمو می رسونم بعد می بینم مثلا یک آلبوم دستش گرفته و با انگشت روی یک کله اشاره می کنه:«این کی بود فرهاد،خاطرم نیست!»به خدا به مرز جنون رسیدم،حوصله گوش دادن به حرفهای مریضام رو ندارم،خودم احتیاج به یک روانپزشک دارم....
وقتی ساکت ماند روی پایم که گز گز می کرد جابجا شدم و گفتم:
_حالا این حرف ها چه ربطی به ازدواج داشت؟
پوزخند زد:هیچی،اون وقت مامانم به فکر اینکه خونه شو بفروشه و بیاد تا پسر سیاه بختش رو از تنهایی و غصه نجات بده نمی افتاد.الان با همه بدبختی منتی هم سرم داره،به هر کی می آد دیدنش می گه اصلا تو این خونه راحت نیست ولی فقط و فقط به خاطر فرهاداومدم که کمک حالش باشم تا چشم اون دختره بی حیای پاپتی چهارتا بشه.بفهمه فرهاد بی کس و کار نیست که محتاج اینو و اون باشه!
از شدت خنده پهلوهایم درد رفته بود،فرهاد عصبی به من که اشک از چشمانم سرازیر بود چشم غره رفت وگفت:خنده هم داره!من بدبختو دوسه ساله که سر می دوانی حالا هم که اینطوری شد.
به شوخی گفتم:خوب حالا مگه چی شده؟
_هیچی،یه اشاره کوچک به تو کردم اخم هاشو کشید تو هم و گفت این حرف ها دیگه برای سن و سال تو جلفه،انگار من نود سالمه،بعدهم گفت تا خودم هستم دیگه نمی ذارم هیچکس بیاد تو زندگیت و احساساتت و به بازی بگیره،کم برای سپهر زحمت کشیدی؟حالا نوبت سواری دادن به یکی دیگه شده؟هرچی براش دلیل و برهان می آرم که بابا همه اونطوری نیستن ومن هم دست تنها سختمه،گوش نمی ده،یک بند می گه خودم تا آخر عمر کارات و می کنم تا دیگه محتاج زن جماعت نباشی که بیاد بیچاره ات کنه.
لبخند زدم و گفتم:خوب فرهاد فعلا که برات بد نشده،یکی هست که کاراتو انجام می ده....تا سال بابات هم خدا بزرگه!
دوباره پوزخند زد:تو چه ساده ای!نسبت به وقتی تنها بودم کارام ده برابر شده،حداقل وقتی تنها بودم کسی نبود امر و نهی کنه.هر چی دلم میخواست می خوردم اونم هر وقت اراده می کردم،هر لباسی دوست داشتم می پوشیدم،تا دلم نمی خواست نظافت نمی کردم...بطور کلی هیچ کاری اجباری نبود؛ولی حالا... بیا ببین!
پای خواب رفته را از زیر تنم بیرون کشیدم:حالا ممکنه خودش خسته بشه و بره پیش خواهرت،هان؟
فرهاد مستاصل سری تکان داد و گفت:خدا کنه....البته به محض اینکه خواهرم جا بیفته و برنامه اش ردیف بشه،باهاش تماس می گیرم و عاجزانه درخواست می کنم برای مامان دعوت نامه بفرسته....
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:وای دیرم شد.الان مادر به همه تلفن های دفترچه تلفن زنگ زده و سراغم و گرفته.
جلوی در،وقت خداحافظی گفت:دلم هم براش می سوزه،بالاخره مادرمه احترامش واجبه ولی واقعا درک نمی کنه که من بهتنهایی نمی تونم مواظبش باشم؟
یاد حرفهای فیروزه افتادم و سری تکان دادم:ناراحت نباش،همه چیز خیلی زود درست می شه.
فرهاد دستی تکان داد و گفت:خدا کنه.بهاره تو هم بدتر ازمادر منه،گاهی اگه فرصت کردی بیا مطب با هم حرف بزنیم،احساس می کنم یک بند انگشت با جنون فاصله دارم.
وقتی خانه را جمع و جور می کردم و مشغول پختن غذایی برای شام بودم،آرسام رسید.طبق معمول از وقتی در خانه راباز کرد شروع بعه تعاریف وقایع دانشگاه و صحبت درباره دوستانش کرد تا وقتی به اجبار من سر میز شام نشست و مشغول به خوردن شد.بهاره شب نمی آمد و قرار بود صبح کیوان به مدرسه برساند.من هم از خدا خواسته قبول کردم.گاهی نبودن بهاره فرصت خوبی بود تا ذهنم از فشار دائمی اش خلاص شود.به آرسام که هنوز با دهن پر داشت درباره یکی از استادهایش صحبت می کرد نگاه کردم.قدبلند واندام چهارشانه اش درست مثل نادر بود.موهای سرش هم مثل موهای نادر مجعد و خوش حالت بود.صورت بیضی شکل و پوست مهتابی اش را از من گرفته بود و چشم و ابرویش درست مثل کیوان مشکی و زیبا و پر جذبه بود.بینی اش کوچک و خوش شکل بود و لبهای پر و چانه ای مستطیل شکل داشت.گونه هایش تقریبا برجسته و شبیه خودم بود.اما نگاه چشمانش بی نهایت به نادر می مانست.همان نگاه گرم و نوازش گر،همان نگاه خونسرد و مردانه...
صدای آرسام از جا پراندم:چیه مامان؟دماغم زیگیل درآورده؟هیچ فهمیدی چی بهت گفتم؟
لبخندی پوزشگر زدم و گفتم:راستش نه!داشتم نگاهت می کردم و از این همه طرز رفتار و نگاهت شبیه پدرت شده در تعجب بودم.
لبخند مهربای زد و دستم را میان دستهای قوی و مردانه اش فشرد:
_وای مامان!پس من دو ساعت داشتم گِل لقد می کردم؟
بعد بشقابش را کنار زد و گفت:دلت خیلی برای بابا تنگ شده؟
بی اختیار بغض گلویم را گرفت و نیش اشک چشمانم را سوزاند.سر تکان دادم.
صدای آرسام هم می لرزید:طفلک مامان،تو خیلی صبور و پر طاقتی.....چطور این همه سال بی یار و مونس طاقت آوردی؟چطوری تنهایی بار این مسئولیت رو روی شونه های ظریفت تحمل کردی؟
دیگر برای جلوگیری ازریزش اشک هایم دیر شده بود.ساعتی بعد جایمان عوض شده بود و من مثل بچه ای کوچک درآغوش پسرم که مثل مادری تکان تکانم می داد گریه می کردم.

pahlevon
02-07-2012, 02:19 PM
پس از مشورت با فرهاد تصمیم گرفتم مستقیم با آرسام صحبت کنم.آرسام ترم دوم را می گذراند و با اینکه نمرات خوبی گرفته بود باز من از اینکه بیشتر وقتش را با مهدی یا پای تلفن می گذراند،نگران بودم.یک شب که برای خوردن آب بیدار شده بودم صدای صحبت آرسام با تلفن را از پشت در اتاقش شنیدم و اصلا یادم رفت برای چه از خواب بیدار شده ام!تا صبح در رختخواب غلط زدم و هزار جور فکر کردم چطور با پسرم صحبت کنم تا ناراحت نشود و در ضمن خیال خودم آسوده گردد.دیگر پسرم آن آرسام کوچک و خجالتی نبود که هر چه دلم می خواست امر کنم و او اطاعت کند دلم نمی خواست حریم احتراممان آسیب ببیند.صبح فردا وقتی بیدار شدم آرسام رفته بود و من هم از آن جوش و خروش افتاه بودم.اما هفته بعد اتفاقی افتاد که باعث شد که به طور جدی با آرسام صحبت کنم. آن روز بابهاره پای تلویزیون نشسته بودیم و یکی از سریال های آبکی تلوزیون را نگاه می کردیم.بهاره به دیالوگ های شاعرانه و دور از عقل هنرپیشه پوزخند می زد و من با خودم فکر می کردم واقعا نویسنده و کارگردان این جور سریال ها فکر می کنند مخاطبانشان یک مشت آبزی بی مغر هستند؟داستان کلی سریال چنان بچگانه سر هم بندی شده بود که فقط یک مشت بی شعور به عنوان واقعیت قبولش می کردند.به ساعت نگاه کردم نزدیک هشت شب بود.آرسام این موقع ها دیگر خانه بود و مثل گرگ گرسنه دنبال غذا بو می کشید.غذا آماده بود و فقط باید گاز را روشن می کردم تا غذا گرم بماند.سریال به قول بهاره خنده دار تمام شد و بهاره سراغ درس هایش رفت.اخلاقش خیلی بهتر شده بود و به طور خودجوش درسهایش را می خواند،من هم سعی می کردم زیاد سر به سرش نگذارم.البته آرایش پنهانی و لباس های عجیب و غریبش سر جایش مانده بود.زبان تند و نگاه های یخی اش هم در مواقع لازم برمی گشت.وقتی بهاره به اتاقش رفت تلویزون را خاموش کردم و کتابی که تازه خریده بودم را برداشتم تا آمدن آرسام سرگرم شوم.نمی دانم چه مدتی گذشته بود که صدای بهاره به خود آوردم:
_مامان ازگرسنگی مردم،کی می خوای شام بدی؟
کتاب را با عجله بستم و آه از نهادم برآمد.یادم رفته بود بین صفحات علامت بگذارم.به ساعت نگاه کردم و نفسم بند آمد.ساعت نزدیک ده شب بود ولی آرسام هنوزنیامده بود.به بهاره نگاه کردم:یعنی آرسام کجا مونده؟
بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت:چه می دونم!حالا نمی شه شام بخوریم و برای اون نگه داریم؟
با حواس پرت دور خودم پرخیدم و گفتم:شام به جهنم،بچه کجا مونده؟
بهاره پوزخند زد:آخی،بچه!الان حتما شلوارش رو خیس کرده....
بعد بی آنکه منتظر جواب باشد به سمت آشپزخانه رفت و صدای بشقاب و قاشق و چنگال ها را درآورد. تلفن را برداشتم و شماره تلفن مهدی را گرفتم.بعداز چند زنگ صدای هراسان و عجول زنی بلند شد:الو؟
خودم را معرفی کردمو پرسیدم:مهدی برگشته...
صدای زن بغض آلود شد:نه خانم،من مادرش هستم از سر شب چشمم به در خشک شد.هر جا هستن با هم هستن.
نالیدم:آخه کجا رفتن؟آرسام اگه می خواست دیر بیاد به من خبر می داد...
مادر مهدی هم دست کمی از من نداشت.نگران و هراسان بود و شنیدن حرف های من برایش بدتر بود. خداحافظی کردم و به یکی دو نفر از دوستانش زنگ زدم بلکه خبری از آرسام بشنوم.
یکی خانه نبود و دومی از تعطیلی کلاس ها آنها را ندیده بود.ساعت ازدوازده گذشته بود که به کیوان زنگ زدم و بی اختیار به گریه افتادم.هر چقدر کیوان سعی می کرد دلداری ام بدهد،گریه می کردم:آرسام هرجا می خواست بره به من می گفت....یعنی کجا رفته؟
دستم می لرزید و به بدترین صحنه های ممکن فکر می کردم.به خصوص از اینکه آرسام ماشین همراهش برده بود در ترس بودم.کیوان وقتی دید من ساکت نمی شوم گفت:من و فیروزه الان می آییم پیشت،خودتو ناراحت نکن،هیچ اتفاقی نیفتاده...
بهاره با خونسردی کامل به اتاقش رفته و خوابیده بود.وقتی کیوان و فیروزه رسیدند از شدت نگرانی در حال سکته بودم.مهدی تلفن همراه داشت ولی آن هم خاموش بود و جواب نمی داد.فیروزه برایم شربت بیدمشک وگلاب درست کرد و همانطور که به خوردم می داد گفت:گریه نکن...عزیزم گریه نکن،نگران نباش!
کیوان که معلوم بود از نگرانی در حال انفجار است به فیروزه توپید:
_بس کن فیروزه...انقدر شلوغش نکن!
بعد رو به من کرد:تو هم انقدر گریه نکن...حتما کاری براش پیش اومده...
فریاد زدم:چه کاری؟....ساعت دوی ِ صبحه...
کیوان عصبی دستش را میان موهایش چنگ کرد:چه می دوم!آرسام رو که می شناسی شاید یه بدبخت بیچاره ای به تورش خورده داره براش خونه و غذا جور می کنه،تو که باید پسرت رو بشناسی!
هر سه نفرمان نگران و بیچاره شده بودیم،فیروزه رو کاناپه درازکشیده بود و کیوان سرش را روی دستش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود فقط من مثل دیوانه ها به درزل زده بودم و زیر لب صلوات می فرستادم.حدود ساعت شیش صبح بود که تلفن زنگ زد.چنان گوشی را برداشتم که دوتا از ناخن هایم شکست.با صدایی گرفته و خفه گفتم:بله؟
صدای مادر مهدی هم خش دار و گرفته بود:سلام،من رفیعی هستم...
فوری گفتم:سلام از بنده،چه خبر خانم رفیعی؟مهدی آمد؟
بغض آلود گفت:نه،ولی الان پدرش زنگ زد.پیداشون کرده...
فریاد زدم:کجا بودن؟....کجا هستن؟
خانم رفیعی نالید:گرفتنشون،انگار با دخترا بودن،هرچهار،پنج نفرشون رو گرفتن...
بغضم شکست:وای!حالا کجان؟
کیوان که با صدای من هشیار شده بود،جلو دوید و گوشی را گرفت،صدایش را می شنیدم که از جا و مکان بچه ها می پرسید و تند تند چیز هایی یادداشت می کرد.وقتی گوشی را گذاشت،سوئیچ ماشینش را از روی میز قاپید و به طرف در دوید.من هم دنبالش دویدم:تو رو خدا صبر کن کیوان،بچه ام رو کجا بردن؟
به سرعت مانتو و روسری ام را برداشتم و به دنبال کیوان دویدم.فیروزه که تازه از جا بلند شده بود چشمانش را مالید:چی شده؟آرسام پیداش شد؟
ولی من و کیوان فرصت جواب دادن به فیروزه را نداشتیم از میان پله ها داد کشیدم:
فیروزه ساعت هفت ونیم بهاره را بیدار کن...
وقتی با سرعت بالای ماشین وارد بزرگراه شدیم کیوان به حرف آمد:
_مثل اینکه پسرا با دوست دختراشون رفتن کافه...اونجا ریختن همه رو گرفتن.
با دست روی دستم زدم و حواسم به کیوان بود.کیوان زیر لب غرید:
_با اینکار هیچی حل نمی شه،فقط باعث به وجود آمدن کینه تو قلب جوانها می شه.باعث مخفی کاری و پنهون کاری بچه ها می شه.نتیجه پنهون کاری هم همیشه بدتر بوده.اون وقت دیگه چیزایی پیش می آد که نمی شه جبرانش کرد.اگه بچه ها تو ملاء عام خیالشون راحت باشه خیلی بهتره تاکاری کنیم که مجبور بشن برن دور از چشم مردم و...
کیوان آهی کشید ومن متعجب به برادری نگاه می کردم که روزی چقدر من و هما را برای این حرف ها اذیت کرده بود،کی به این نتیجه رسیده بود؟چه وقت افکارش عوض شده بود که من نفهمیدم؟فیروزه باعث این تغییر بزرگ شده بود یا بالا رفتن سنش؟شاید رفتارعلی پدرش را به این نتیجه رسانده بود؟
کیوان حرف می زد و من ریز ریز اشک می ریختم.در ذهنم دوست دخترآرسام را دختر بد و ولگردی تصور می کردم که پسرم را به دردسر انداخته بود و می خواست به بدنامی بکشاندش.در دلم قرار می گذاشتم وقتی چشمم به چشم دختر بی حیا افتاد،پدرش را درآورم.گوشش را می پیچانم و می گویم:دور پسر منو خط بکش!برای پسر من دختر خوب و نجیب فراوونه و تو نمی تونی خودتو به ریش پسر من ببندی...
جلوی یکی از کلانتری های بزرگ و معروف ایستادیم وکیوان پیاده شد،متعجب پرسیدم:مگه اینجاست؟
کیوان با سر پاسخ مثبت داد و دوباره پرسیدم:آوردن اینجا؟مگه دزد و قاتل گرفتن؟
کیوان عصبی توپید:هیس!حالا ما رو هم تو هچل بنداز!
پشت سر کیوان دویدم که صدایی متوقفم کرد:شما از اون طرف...
به سربازی که بی ادبانه به صورتم زل زده بود،نگاه کردم:چی می گی؟
به در اشاره کرد:از قست خواهران...
حوصله جرو بحث نداشتم،کیوان در حیاط از جلوی چشمم غیب شده بود و من کاری از دستم برنمی آمد. به طرف اتاقک کوچک و دلگیری که از میله های فلزی پوشیده شده بود رفتم.دو زن مجبه با دقت به سرتاپای من نگاهی انداختند و یکی از آنها که مسن تر از دیگری بود با لحن خشکی گفت:اینطوری نمی شه برید داخل....متعجب به سرتا پایم نگاه کردم.هنوز دمپای رو فرشی ام به پایم بود و جوراب نداشتم. البته جای تعجب هم نداشت:از بس که نگران آرسام بودم،به خشکی گفتم:انقدر عجله داشتم یادم رفت...
زن از بالای عینک بزرگش نگاه سردی به طرفم انداخت و خیلی جدی گفت:
_به هر حال قانون،قانونه....برید جوراب تهیه کنید بعد....
به میان حرفش پریدم:ای بابا!خانم من تو این وضعیت جوراب از کجا گیر بیارم؟از دیشب تا حالا جون به سرشدم تا فهمیدم پسرم این جاست و بلای دیگه ای سرش نیومده....اصلا یادم فته اسمم چیه،حالا شما می گی چرا جوراب پام نیست؟بذار برم ببینم پسرم کجاست...
زن جوان تر بی آنکه زحمت نگاه کردن به خودش بدهد به سردی گفت:نترس!پسرت همین جاست و هیچ بلایی هم سرش نیومده به جزاینکه مجبور شه رو زمین بخوابه و به جای مرغ و پلو یه چیز ساده بخوره....شما با این دلسوزی ها ی بیجا جوان هاتون رو لوس و بد عادت می کنید.
ازعصبانیت می لرزیدم.دلم می خواست فریادبکشم:«تو از من چه می دونی؟آیا از ظاهرم پی به حقیقت شخصیت و افکار و شعورمن برده ای؟»ولی از شدت عصبانیت صدایم درنمی آمد،در همان لحظه دستی بازویم را گرفت و با مهربانی گفت:سلام خانم خوشنویس.
برگشتم و با زنی هم سن و سال خودم روبرو شدم که چشمانش قرمز و پف کرده و صورتش رنگ پریده بود.وقتی نگاه متعجب مرا دید،گفت:من رفیعی هستم...مادر مهدی.بعد جورابی به طرفم دراز کرد و گفت:بپوشید...حدس می زدم با اون عجله ای که داشتید یادتون بره...
اگر کسی یک صندوق سکه طلا بهم می داد به اندازه آن جوراب بلند و سیاه برایم ارزش نداشت.جوراب ها را با عجله پوشیدم و کیفم را مقابل زن مسن تر گرفتم،سرسری نگاهی کرد و با حرص گفت:بفرمایید.
با مادر مهدی به طرف دفتر کوچکی به انتهای حیاط دویدم،کیوان و مردی قد بلند و سن دار که حدس می زدم پدر مهدی باشد با حرص بالا و پایین می رفتند.چند مرد و زن دیگر هم در دفتر کوچک نشسته بودند که تقریبا مثل ما عصبی و ناراحت به خود می پیچیدند.ماموری با قیافه جدی چیزهایی روی کاغذ مقابلش می نوشت و گاه گاه سرش رابالامی آورد و به حاظرین نگاهی موشکافانه می انداخت.چند لحظه بعد گفت:رفیعی،خوشنویس،فراهانی خسروی....
چندین اسم راخواند و به سرباز وظیفه ای که در اتاق بود اشاره کرد.سرباز بیرون رفت و افراد حاظر دراتاق همه نیم خیزشدند و با هراس به هم نگاه کردند.چند لحظه بعد آرسام و مهدی همراه چند دختر و پسر دیگر وارد اتاق شدند.دخترها سر به زیر انداخته بودند.اما اکثرپسرها سرشان را بالا گرفته و خیلی سنگین و موقر گوشه ای ایستاده بودند.به طرف آرسام رفتم،زیر چشمهایش دو حلقه کبود افتاده بودو معلوم بود ناراخت و عصبی است.بغض آلود گفتم:چی شده؟
زیر لب گفت:هیچی،به جرم خوردن قهوه و شیرکاکائو دستگیرمون کردن!
و مهدی به دنبالش پوزخند زد.ناگهان صدای مرد ریشو اتاق را لرزاند:
_ساکت!خجالت بکشید...شانس آوردید دفعه اولتون بود وگرنه صد ضربه شلاق می خوردید تا بفهمید روابط نامشروع بانامحرم و جلف بازی چه جرم بزرگی هم هست!حیف از پول این مملکت که خرج شما می شه....
بعد یکی دو اسم خواند و گفت:شما چون دفعه اولتون نبوده برید دادسرا....بقیه هم باید تعهدتون...
همه با هم شروع به حرف زدن کردند و شلوغ شد.کیوان جلو رفته بود تا تعهد بدهد و جریمه را پرداخت نماید.در فرصتی به آرسام نزدیک شدم و پرسیدم:
_با کی گرفته بودنت؟
آهسته گفت:با مهدی و یکسری ازبچه های دانشگاه...
عصبی پابه پا شدم منظورم کدوم دختره.
با سر به سمتی اشاره کرد و من برگشتم تا به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم.اما برخلاف تصور من هیچ دختر جلف و بدکاره ای آنجا نبود در عوض دختر ریزنقش و ظریفی به دیوار تکیه داده بود که مانتو و شلوار طوسی به تن و مقنعه مشکی به سر داشت،صورتش بسیار معصوم و بچگانه بود حتی از بهاره دختر خودم،ساده تر و بی گناه تر به نظر می رسید.زنی که پیدا بود مادر دخترک است کنارش ایستاده بود و گریه می کرد.دخترک با اینکه رنگش پریده بود ولی اشک نمی ریخت و اخم کرده بود. قیافه اش خیلی به نظرم آشنا بود و در کنکاش مغر آشفته ام به یادآوردم که در جشن قبولی آرسام دیده بودمش،همان دختر هنرمندی که تابلویی زیبا به آرسام هدیه کرده بود.لیلی!
وقتی نگاهش به من افتاد سلام کرد و سرش را پایین انداخت،جلو رفتم و جوابش را دادم و برخلاف
آنچه ساعتی پیش با خودم قرار گذاشته بودم گفتم:
_عیبی نداره،بالاخره این چیزا پیش می آد.
مادر لیلی عصبی جواب داد:آخه این چه جور مملکتیه؟دختر تحصیلکرده و پاک و بی گناه من و به جرم صحبت و خنده با همکلاساش گرفتن و شب کنار شب مشت زن خراب و جیب بر و معتاد نگه داشتن،آخه اسم این امر به معروفه یا امر به منکر؟اگه یکی از این زنها بچه ام رو از راه به در کنه چه خاکی به سرم بریزم؟وقتی قبح این جورجاها براشون بریزه دیگه از هیچی نمی ترسن!بچه ام هنوز تنش می لرزه ما تا حالا پامون به این جورجاها کشیده نشده بود.به خدا نصف جون شدیم بهشون اجازه ندادن حداقل یه خبر به خونه بدن.پدرش داشت سکته می کرد،وقتی زنگ زد و گفت کجاست،خط و نشون می کشید که می کشمش،حتما یه جوری لباس پوشیده و آرایش کرده که افتادن دنبالش،حتما جلف بازی درآورده که گرفتنش ولی وقتی اومد اینجا و ریخت و قیافه این طفل معصوم رو دید دیوونه شد.با مامورا درگیر شد حالا بدبختیمون دو تا شد.
چند ساعت بعد وقتی قضیه خاتمه یافت هنوز تن و بدنم می لرزید ووقتی رسیدیم خانه تازه فهمیدم چه بلایی سر پسرم آورده اند.تمام پشت و کمرش کبود وخون مرده شده بود از شدت درد نمی توانست لباسهایش را درآورد.فرهاد هم آمده بود و و نگران منتظر رسیدن ما بود.بهاره هم مدرسه نرفته بود با دیدن پشت آش و لاش آرسام،فیروزه به گریه افتاد و من از حال رفتم.صدای بد و بیراه گفتن و لعنت و نفرین و فرهاد و کیوان هم از آشپزخانه می آمد.نالیدم:
_آخه چرا این بلا رو سرت آوردن؟مگه چه کار کرده بودی؟باهاشون درگیر شدی؟
آرسام جواب منفی داد و گفت:بعدازظهر با چندتا از بچه ها رفتیم کافی شاپ نزدیک دانشگاه،داشتیم حرف می دیم که یکهو ریختن تو کافی شاپ و به همه گفتن برین سوار مینی بوسی که بیرون پارک شده بشن،ماهم قبول نکردیم.مگه هی تو رادیو تلوزیون نمی گن هرکی خواست به عنوان مامور شما رو جایی ببره باید کارتش رو ببینین،حمکش رو بخونین و از این حرفها؟ما هم به خاطر دخترا ازشون خواستیم یا کارت وحکمشون رو نشون بدن یا ما سوار نمی شیم که افتادن به جونمون و با باتوم به سر و پشت و پاهامون کوبیدن و به زور و کشون کشون سوارمون کردن.فیروزه محکم صورتش را چنگ زد و من یخ کردم.
آرسام که متوجه حال خرابمون بود گفت:ناراحت نباشید،حرفه ای بودن می دونستن کجا بزنن که استخونامون نشکنه و پوستمون نشکافه،فقط یه کمی درد می کنه.
بعد هم چندتا قرص از کشوی بوفه برداشت و به طرف اتاقش رفت:
_من می خوام بخوابم خیلی خسته ام.
چند ساعت بعد همه به سر خانه و زندگیشان برگشته بودند ومن تنها روی مبل نشسته بودم و به این فکر می کردم که چقدر شانس آورده ام که ضربه یکی از باتوم ها اشتباها به گیجگاه و مخچه پسرم نخورده و او را نکشته است.می دانستم اگر اینطور می شد دستم به هیجا نمی رسید فوقش قاتل را از کار برکنار می کردند و یک حکم توبیخ هم روی پرونده اش می گذاشتند.البته در مقابل آرسام به روی خودم نیاوردم و چند روزی با او سرسنگن بودم.چند دفعه هم در میان حرفهایم بهش فهماندم که از کارش ناراحتم و دلم می خواهد تکرار نشود.انگار که تقصیر او بود.
چند روز بعد،طبق تو صیه فرهاد با خود آرسام صحبت کردم.در فرصتی که بهاره خواب بود به اتاقش رفتم.داشت چیزهایی درون جزوه اش می نوشت و با دیدن من جزوه را بست و منتظر ماند.روی تخت نشستم و گفتم:
_آرسام جون من خیلی وقته می خوام باهات صحبت کنم،بعد که این جریان پیش اومد باز حرفی نزدم که مبادا فکر کنی به خاطر پیش اومدن این جریان من دارم این حرف ها رو بهت می زنم....
آرسام درست مثل بچه گی هایش که بی طاقت می شد در جایش وول می خورد،گفت:چی می خوای بگی مامان،درباره چی؟
به اتاقش نگاه کردم و تعجب کردم چطور تا به حال متوجه این تغییرات نشده بودم؟اتاق،از اتاق یک نوجوان به اتاق یک جوان دانشجو تغییر دکور داده بود و من برای اولین بارمتوجه می شدم،گفتم:
_صحبتم در مورد لیلی بود.با توجه به مدت طولانی که با هم صحبت می کنید و قرارهایی که بیرون می گذارید،متوجه شدم که تنها یک دوستی ساده دانشجوی نیست.دلم می خواد بهم بگی اصلا لیلی کی هست؟ کجا با هم آشنا شدید و منظورت از این دوستی چیه؟صرفا یک دوستی ساده است یا.....
آرسام نفس عمیقی کشید و خودکار درون دستش را چرخاند.
_لیلی خواهر یکی از دوستان دوران دبیرستانمه....البته هنوز هم دیگر رو می بینیم ولی اون یه دانشگاه دیگه قبول شده،لیلی دانشجوی رشته نقاشی است،پدر و مادرش رو هم که اون روز دیدی.هردو تحصیل کرده هستن،وضع زندگیون هم در حد متوسطه،نه عالی نه بد...
وقتی ساکت شد گفتم:سوال اصلی موند آرسام.....
آرسام لبخند خجولانه ای زد و گفت:لیلی دختر خیلی خوبیه،ساده و بی شیله و پیله،فعلا که هیچ تصمیمی ندارم چون برای این حرفها خیلی زود،هردو دانشجو هستیم ولی برای یک دوستی ساده.....
بی صبر گفتم:من هم از این موضوع نگرانم.ببین عزیزم تو تازه وارداین مرحله جدید زندگیت شدی،فکر نکن تو دنیا فقط یک لیلی وجود داره.برای انتخاب،فرصت خیلی زیاده،دختر خوب هم کم نیست.دلم نمی خواد اولین کسی که سر راهت قرار گرفت،انتخابت باشه.تازه تو به سختی درس خوندی و زحمت کشیدی تا قبول شدی،حیفه که از درست بمونی!تو بعد از لیسانس هم نباید متوقف بشی،باید فوق لیسانست رو هم بگیری.در حال حاظر لیسانس هم دردی از بچه ها دوا نمی کنه برای شاخص بودن باید یک مرحله بالا ترباشب،دلم نمی خواد روابطت انقدر جدی که پدر و مادرلیلی یا خودش تو رو توی فشار بذارن،می فهمی؟
آرسام لبخندی زد وگفت:مامان تو چراهمیشه نگرانی؟برای هر جریان عادی تو زندگی من نگران بودی. هنوز هم وقتی یادم می افته وادارم کردی برم رشته ریاضی،غصه می خورم.وقتی لیلی و دوستانش رو می بینم که چقدر از درس خواندنشان لذت می برند،حسادت می کنم،حالا که گذشته ولی انقدر برای هر اتفاق ساده نگران نباشید،منم مثل هزاران نفر پسر هم سن و سالم هستم،اگه جای خاله فیروزه بودید چه کار می کردید؟
غمگین نگاهش کردم.این حرفها ازکجا آمده بود؟گفتم:خدا را شکر می کنم که جای فیروزه نیستم،ولی تو هم علی نیستی؛امسال باید کنکور بده ولی عین خیالش نیست،پدر کیوان و فیروزه را درآورده.در ضمن خیلی متاسفم که هنوز فکرمی کنی اگه می رفتی رشته هنر برات بهتر بود.تو عالی گیتار می زنی و به نظر من در همه رشته های موسیقی می تونی موفق بشی،هزاران کلاس وجود داره که می تونه کمکت کنه،اما هیچ کلاسی برای آموزس دروس مهندسی وجود نداره.
آرسام سری تکان داد و گفت:من نمی خوام با شما بحث کنم.حالا از من چه انتظاری داری؟می خوای دیگه بالیلی صحبت نکنم؟
جا خوردم،یعنی اینقدر دیکتاتور به نظر می رسیدم؟نفس بریده گفتم:نه،ولی می خوام حواست رو جمع کنی و خیلی تو روابطت پیش نری که بعدا پشیمون بشی.سرم لبخند موقرانه زد و گفت:چشم،ولی باید بهتون بگم که علاقه و عشق با حساب و کتاب متضاده،ولی سعی می کنم به قول شما خیلی پیش نرم.
وقتی ازجا بلند شدم و از اتاق آرسام بیرون آمدم،بدجوری احساس حماقت می کردم.واقعا هدفم از گفتن این حرفها چه بود؟آن هم به پسری هم سن و سال آرسام،پسری عاقل و فهمیده؟خودم را بدجوری سبک کرده بودم.خودم هم می دانستم روابط عاطفی چیزی نیست که بتوان از پیش آمدنش جلوگیری کرد و در ضمن در سن و سال پسر من،چه چیزی زیباتراز عشق می توانست وجود داشته باشد؟چرا نمی تونستم بگذارم همه چیز سیر طبیعی خودش را طی کند؟چرا فکر می کردم از همه عاقل ترهستم و هر چیزی راباید بگویم؟
تا شب خودم را سرزنش کردم و از آرسام در دلم پوزش خواستم.به خودم نهیب زدم:آذر بس کن!انقدر خودتو داخل همه چیزنکن،انقدر امر و نهی نکن،بس کن.و واقعا سعی خودم را کردم.

pahlevon
02-07-2012, 02:20 PM
صبح با صدای قطرات باران که روی سفال های بام فرومی ریخت،از جا برخاستم.آسمان ازابر سیاه شده بود و رعد و برق گاهی اتاق راروشن می کرد.به سرعت به طرف پنجره دویدم و به آسمان خشمگین خیره شدم.وای چه هوایی بود...از اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتم.نانا داشت ظرف ها رامی شست و قوری و کتری هم روی گاز سرو صدا می کرد.نانا با دیدن من سلام کرد و شیر آب را بست. قیافه اش گرفته و ناراحت به نظر می رسید و از آن خنده و شادی همیشگی خبری نبود.پشت میزنشستم و پرسیدم: _چطوری؟انگار سرحال نیستی.
سری تکان داد و لیوانی چای روی میز کذاشت:نه زیاد،وقتی هوا ابری می شه خیلی دلم می گیره...
لیوان را گرفتم و گفتم:از وقتی آمدی اینجا تقریبا هر روزهوا ابری بوده ولی تو اینطوری گرفته نبودی...بگو چی شده؟
نانا بالب لوچه آویزان گفت:هیچی...دیشب بی خواب شده بودم و همه اش به حرف های شما فکر می کردم....
پرسیدم:خوب نتیجه ای گرفتی؟
سری تکان داد و گفت:نه،خودمم نمی دونم باید چه کار کنم!
لقمه ای نان و پنیر خوردم و با دقت نگاهش کردم.واقعا افکارش مشغول بود.گفتم:
_تو یک زنگ به مامانت بزن،بعد ببین چی پیش می آد.هان؟
چیزی نگفت.من هم حرفی نزدم.باید به نانا فرصتی می دادم تابا افکارش کنار بیاید.
لیوان چای را برداشتم و به حال رفتم.دلم برای بهاره تنگ شده بود.بهاره ای که دیگر سر و زبان قبلش را نداشت.قلبم از فکر مظلومیت و تنهایی بهاره تیر کشید.من هم باید با افکارم تنها می ماندم و زودتر تکلیف خودم و دیگران رامعلوم می کردم.دلم برای فرهاد هم می سوخت.او چه گناهی کرده بود؟یاد آرسام افتادم که پرسید:خوب چرا جواب رد بهش نمی دی؟
واقعا چرا جواب منفی محکمی به فرهاد نمی دادم که او هم تکلیفش روشن شود.برای من،آن هم دراین موقعیت واقعا خجالت داشت که بازبه زندگی دیگری فکر کنم.من باید کاری می کردم تااین احساس عذاب وجدان و پشیمانی التیام پیدا کند و جوری جبران کنم.ولی چه طوری؟مگر گذشته برمی گشت؟صدای در از جاپراندم.هرچه منتظرماندم تا ناناجلوی در برود،خبری نشد.ناچار از جابرخاستم.بی توجه به صدای ترق و تروق پاهایم به طرف در رفتم.صدای ریحان از پشت در بلند شد:سلام خانم مهندس...
از شنیدن صدایش خیلی خوشحال شدم.دلم برایش تنگ شده بود.در را باز کردم و قطرات باران همراه ریحان به داخل هجوم آورد.صدای ریحان می لرزید:
_وای...در آسمون باز شده سیل می آد.
سرتا پایش خیس شده بود و از روسری اش آب می چکید.با مهربانی دستش را گرفتم:
_وای ریحان تمام جونت خیس شده....بیا یکی ازلباس های منوبپوش.کجا بودی؟
به اطراف نگاهی کرد و آهسته پرسید:اون دختره رفته؟
ابروهایم را بالا بردم.سری تکان داد و گفت:به خدا ازترس اون جانورنیومدم.ولی بعد با خودم گفتم خانم مهندس چه گناهی داره؟من قول دادم تا وقتی شمااینجا هستین کمک حالتون باشم،عیبه که زیر قولم بزنم...
خندیدم:خوب کاری کردی اومدی،دلم برات تنگ شده بود.
به اتاق بردمش و یک دست از لباس های خودم را به روی تخت گذاشتم.چند دقیقه بعد وقتی ریحان از آشپزخانه بیرون آمد،پچ پچ کنان پرسید:این دختره چش شده؟چرا داره فین فین می کنه؟
آهسته گفتم:هیچی،کاریش نداشته باش.
شانه ای بالاانداخت و گفت:به چشم،نهار چی می خورید؟
لبخند زدم:هر چی دوست داری بپز،ولی اگه غذای محلی باشه خیلی بهتره....
ریحان هم ریز خندید.هیکل چاق و تپلش تکان تکان می خورد:آی به چشم،یه باقلا قاتق بپزم که حظ کنید.
در حال مطالعه کتاب بودم که نانا ازاتاق بچه ها بیرون آمد.چشمانش قرمز و پف آلود بود به طرف تلفن رفت و با صدایی گرفته پرسید:خاله آذر اجازه هست یه تلفن بزنم؟
از جا بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم:آره،حتما.
دلم می خواست درغیاب من راحت صحبت کند و ازمن خجالت نکشد.کنارریحان که داشت باقالا پوست می کند نشستم و گفتم:کمک نمی خوای؟
سرش رابلند کرد:نه بابا،اینکه دیگه کاری نیست.
پرسیدم:بچه هات چطورن ریحان خانم؟
با این سوال،ریحان شروع کرد به تعریف کردن،اما من گوشم متوجه سالن و نان بود.صدایش را می شنیدم که گاه گاهی کلماتی با بغض و صدای خفه می گفت،البته مفهوم نبودولی می شد حدس زد که بامادرش صحبت می کند.چند دقیقه بعد،نانا جلوی در بود داشت کفش هایش را می پوشید.ریحان پچ پچ کرد:
_کجا داره می ره؟
شانه ای بالا انداختم و با انگشت روی دماغم زدم:هیس!هیچی نگو.بذار بره...
ریحان لبخند زد:آره والله بذار بره،شرش کم بشه.
چیزی نگفتم.به طرف تلفن رفتم و شماره هما را گرفتم.چند دقیقه بعد خودش گوشی را برداشت.وبا شنیدن صدایم خوشحال گفت:چقدردل به دل راه داره،اتفاقا الان تو فکرت بودم ومی خواستم بهت زنگ بزنم، چطوری؟
_خوب...تو چطوری؟خسرو و بچه ها خوبن؟
خندید:اِی،همه مون زنده ایم...
با حسرت گفتم:خدا رو شکر.بهاره کجاست؟
رفته مدرسه،امتحان داشت،البته زود برمی گرده.
بغض گلویم را فشرد.طفلک دخترم،پرسیدم:حالش چطوره؟اذیتت که نمی کنه...
هما آه کشید:نه....اصلا ازاون بهاره سابق که زبون دراز و سرتق بود خبری نیست.بهاره خیلی ساکت وگوشه گیر شده،نه بیرون می ره نه با دوستاش حرف می زنه فقط در رو روی خودش می بنده و با کتاب و دفتراش سر گرمه...
اشک روی گونه هایم دوید.با صدای خفه گفتم:خیلی خوب،ظهر دوباره زنگ می زنم.مامان چطوره؟از فیروزه چه خبر؟
_مامان خوبه،فقط پا درد پدرشو درآورده،اونم افسرده شده ازخونه بیرون نمی آد.دایم رو سجاده نشسته و دعا می کنه.
_برای چی دعا می کنه؟
هما نالید:می گه از خدا می خوام منو ببره،از وقتی که....
حرفش را خورد و من هم چیزی نپرسیدم.می دانستم چه می خواهد بگوید و دلم نمی خواست بشنوم.هما خودش را جمع کرد و گفت:فیروزه بدنیست.از دست علی دیوونه شده.پسره پاک خل شده،پاش وکرده تو یه کفش که می خوام برم خارج.فیروزه هم می گه اینجا که هیچ غلطی نتونستی بکنی،خارج هم نمی تونی.باز اینجا حداقل ماهستیم زیر بال و پرت رو بگیریم...
بی اختیار گفتم:وای از دست این بچه ها که نمی فهمن چقدربرای پدر و مادراشون عزیزن....
هماهم آه کشید:آره والله،فکر می کنن آدم دشمن جونشه،همش لجبازی می کنن.نمی دونن که پدر ومادر اگه چیزی می گن فقط برای خودشونه،نمی دونن که آدم طاقت ناراحتی وخواری و زاری بچه شو نداره، ولی نمی فهمن.
وقتی ازهما خداحافظی کردم بی اختیار شماره فرهاد را گرفتم.بعد خودم را سرزنش کردم:«تو که می دونی الان خونه نیست،چرا زنگ می زنی؟می خوای براش پیغام بذاری؟»در کش و قوس سوال و جواب ذهنم بودم که فرهاد خودش گوشی را برداشت:بله؟
بی اختیار گفتم:تو خونه ای؟
لحظه ای سکوت شد.بعد صدای ناباورانه و حیرت زده فرهاد بلند شد:آذر؟
_بله،سلام.
_سلام عزیزم،چه عجب یادی از ما کردی!حالت چطوره؟کجایی؟
خندیدم:وای چقدر سوالات پشت سرهم !حالم بد نیست.زنده ام و نفس می کشم،در ضمن یاد توهستم فقط حوصله ندارم،هنوز تو ویلا هستم.هواهم افتضاحه،انگار دارن با سطل آب می پاشن.
خندید:خدا رو شکر وگرنه امروز هم می رفتی برای پیاده روی و دیگه تلفن نمی زدی!
_نمی دونم شاید،تو چطوری؟چطور شد که این ساعت خونه ای؟
نفس عمیقی کشید و گفت:نمی دونم آذر،منم حال و حوصله ندارم.دلم عجیب گرفته،یه هفته به خودم مرخصی دادم بلکه اوضاع میزون بشه ولی انگار نمی خوادمیزون بشه.....
غمگین پرسیدم:تو دیگه چرا؟امروز هر جا زنگ می زنم همین حرفها رو می شنوم.افسردگی،کسالت،بی حوصلگی،چرا؟
خندید،نرم و مخملی:شاید جواب پیش خودت باشه.همه دلتنگ توهستن عزیزم،من یکی که دلم خیلی برات تنگ شده.آذر،بی طاقت شدم.از تنهایی،ازانتظار خسته شدم.واقعا خسته شدم.
برای اینکه موضوع بحث را عوض کنم پرسیدم:از سپهر چه خبر؟خبرداری؟
آه کشید:بد نیست.مرتب با هم تلفنی حرف می زنیم.اونجا دانشگاه می ره ولی اوضاع اونم میزون نیست. دلتنگ ایرانه و دایم می گه به محض اتمام تحصیلاتش برمی گرده.
خندیدم:خوب اینکه بدنیست.
چیزی نگفت.بعداز چند لحظه سکوت،فرهاد به صدا درآمد:آذر دست از سرزنش خودت بردار.انقدرتنها نمون و خودت رو سرزنش نکن.تو عالی بودی و هستی!بقیه چیزااز دست مونو تو خارجه،آذر این بازی رو تموم کن.
دوبره بغض گلویم را گرفت،با صدایی خفه گفتم:دارم سعی خودمومی کنم.....
_من همیشه منتظرت هستم،آذر.
_باشه،سعی خودمو می کنم.
گوشی را گذاشتم و یک دل سیر اشک ریختم.سبک تر شده بودم،وقتی سرم را از روی دستانم بلندکردم، نانا را دیدم که خیس از باران با صورتی رنگ پریده و چشمانی خون گرفته نگاهم می کند.به سرعت اشک هایم را پاک کردم وگفتم:تو این بارون کجا رفتی؟
جواب نداد.لباسهایش به بدنش چسبیده بود و آب از موها و لباسهایش روی زمین می چکید.زیر پایش موکت لک شده بود.دوباره پرسیدم:
_به مادرت زنگ زدی؟
سرش را به تایید تکان داد وگفت:می رم لباس عوض کنم.
صدای در بلند شد و ریحان فرز و چابک به سمت در دوید.این موقع و در این هوای بد چه کسی با ما کارداشت؟متعجب و نگران جلوی در رفتم.پستچی بود.ریحان با دیدنم کنار رفت و گفت:بایدامضا بدین خانم مهندس.
دفتر خیس را امضا کردم و باز یه پاکت مهروموم شده تحویل گرفتم.به محض دیدن آدرس و دست خط پشت پاکت فهمیدم که بسته از طرف مهدی است.بسته ای مثل قبلی،اندازه یک کتاب در یک پاکت زرد رنگ.زیرلب گفتم:
_باز چه آشی برام پختی مهدی؟
بسته را از جلوی چشمان کنجکاو ریحان به اتاقم بردم و بازش کردم.باز یک نوار ویدیو و یک کاغذ تا شده بیرون افتاد.کاغذ را برداشتم وخواندم.
خانم خوشنویس سلام.نمی دانم نامه اولم به دستتان رسید یا نه؟نمی دانم نوار مهمانی را دیدید یا نه؟نمی دانم آمادگی دیدن این نوار را دارید یا نه؟تا آخرین لحظه در تردید بودم که این نوار را برایتان بفرستم یا نه؟تمام روز و بیشتر شب را در این فکرم که چه کاری انجام دهم که کمی از بار گناهم سبک شود؟تمام روز و شبم به تلخی و پشیمانی می گذرد.می دانم که در دنیا شما تنها کسی هستید که حالی بدتراز من دارید.فکر می کردم تمام این تلخی و ناامیدی با نرفتن به دانشگاه تمام می شود.انصراف دادم و خانه نشین شدم،اما حتی سر سوزنی احساسم بهتر نشد.فکر کردم باید باتمام دوستانم قطع مراوده کنم تا چیزی به یاد نیاورم،این کارا کردم،تنها شدم و تنهاماندم اما احساسم بهتر نشد.آخرین راهی را که به ذهنم رسید گرفتن این فیلم و فرستادنش برای شما بود،شاید با دیدن این فیلم و رسیدن پیامی از طرف شما،احساس بهتری پیدا کنم.در هر حال هر لحظه منتظر جوابی از طرف شما هستم. امید بخشش از جانب شما،تنها امید من است.
بااحترام مهدی رفیعی
چند لحظه ای به کاغذ در دستانم خیره شدم.بعد نوار ونامه را در کشوی میزتوالت گذاشتم.فعلا آمادگی دیدن نوار جدیدی را نداشتم.باید آن نوار اولی را تا به آخر می دیدم،بعد سراغ این یکی می رفتم.هنوز آمادگی صحبت با مهدی را نداشتم.صدای نانا بلند شد:
_خاله آذر حالتون خوبه؟
به طرفش برگشتم.لباسش را عوض کرده بودو صورتش ازتمیزی برق می زد.گفتم:
_حالم خوبه،تو چطوری؟بیااینجا بشین ببینم،چی شد؟به مامانت چی گفتی،چی شنیدی؟
به آهستگی جلو آمد و لبه تخت نشست:هیچی زنگ زدم.اتفاقا مامانم خونه بود.باورش نمی شد که من باشم.من هم باورم نمی شد که مادرم به خاطر من داره گریه می کنه ولی وقتی فهمید من هستم،زد زیر گریه...
ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد.بغض گلویم را گرفته بود.نانا باانگشتانش رو تختی را بهم می زد، گفت:همش التماس می کردبرگردم خونه،می گفت بابام به طورکلی از خونه رفته و طناز معتاد شده، مامانم پشیمون شده بود وحالا می خواست جبران کنه،می گفت به کمک من احتیج داره و از این حرفها...
پرسیدم:حالا چه تصمیمی گرفتی؟
نانا بغض کرده،گفت:نمی دونم.دلم برای مامانم خیلی سوخت.اصلا نپرسید ازدواج کردم یا نه.کجاهستم چه کار می کنم.فقط و فقط گریه می کرد و گفت،نانا به خونه برگرد.
دستم را دراز کردم و روی دست سفید ونرمش گذاشتم:خوب اینکه خیلی عالیه نانا،معلومه مادرت تو این مدت خیلی به تو فکر کرده،بر خلاف اون چه تو تصورکردی بی خیال نبوده.باید بری و واقعا به مادر وخواهرت کمک کنی.تو می تونی،فقط و فقط از خدا طلب بخشش کن و دیگه اشتباه نکن.به حرف هیچ کس دیگه هم گوش نکن و از حرفهای مردم نترس.فقط و فقط از خدا کمک بگیر نانا،این خیلی مهمه.من هم بهت کمک می کنم.
نانا سرش را بلند کرد وامیدوارانه نگاهم کرد.
_راست می گی خاله آذر؟می ترسیدم که اگه ازتون بخوام باهام در تماس باشید یا اجازه بدید گاهی بهتون سر بزنم قبول نکنید.اگه برگردید تهران،می شه باز هم همدیگه رو ببینیم.من خیلی به کمکتون احتیاج دارم.
خم شدم و صمیمانه در آغوشش گرفتم.بدنش بوی بچه ها را می داد.بوی پودر و آبنبات!
_حتما،حتما عزیزم.من آدرس و شماره تلفن خونه رو بهت می دم،هر وقت دلت خواست بیا و زنگ بزن. من هر کاری بتونم برات انجام می دم،مخصوصا در مورد ادامه تحصیلت هر کاری از دستم بربیاد برات انجام می دم.باز هم خوب فکراتو بکن.تو آزادی تاهر وقت دلت خواست پیش من بمونی ولی مادرت الان بهت احتیاج داره.....
چند دقیقه ای در همان حال ماندیم،بعد نانا به آرامی خودش را عقب کشید و پرسید:
_راستی خاله آذر شماهم قراربود برام تعریف کنید چرا از پیش بچه هاتون آمدید اینجا و این همه تنها زندگی می کنید،گاهی وقتها هم می بینم که گریه می کنید.وحشتزده به چشمان بی گناهی که کنجکاو به صورتم خیره مانده بود،نگاه کردم.باشه،برات تعریف می کنم،ولی حالا نه،یک وقت دیگه....
چیزی نگفت و مرا با افکارم تنهاگذاشت.بعد از نهار ریجان رفت و نانا به اتاق رفت تا بخوابد،من هم شماره هما را گرفتم،می خواستم با دخترم صحبت کنم،دلتنگش بودم.بعداز چند زنگ خودش گوشی را برداشت.صدایش پرازانتظار و دلتنگی بود:
_الو؟
_سلام بهاره جون،چطوری؟
ناباورانه گفت:مامان...سلام.تو چطوری؟کی برمی گردی؟
صبرش تمام شده بود و حق هم داشت.شمرده گفتم:به زودی عزیزم،به زودی.حالم هم بدنیست.اینجا هوا سرد و ابری و بارانی است.امتحانات چطورمی گذره؟
نفسی از روی بی قراری کشید:اِی بد نیست.دلم می خواد زودتراز شر مدرسه رفتن خلاص بشم.
_این حرفها چیه؟تو تازه باید بری دانشگاه....
بهاره بی قرار و عصبی برگشت:از این حرفها نزن مامان که دیوونه می شم.از حالا گفته باشم،من اهل دانشگاه رفتن نیستم....
حوصله جنگ و جدل نداشتم،آن هم بهاره که متخصص دفاع و کم کردن روی طرف مقابل بود.در گوشی گفتم:خیلی خوب در این مورد بعدا بحث می کنیم.مواظب خودت باش.
بهاره جواب داد:چشم!ولی چه حالا چه چند روزبعد جواب من همینه!
گوشی را گذاشتم و بی حوصله روی صندلی نشستم و تاب خوردم.قیژ.....قیژ!قیژ.....قیژ!ب آسمان که خستگی ناپذیر می بارید نگاه کردم:سیاه و خشمگین،صدای موج ها از دور دست می آمد وحشی و عصبی به ساحل می کوبید.وای که چقدر دلتنگ بودم.با دیدن نوار ویدیو،از عذاب حدس زدن آخر ماجرا خلاص می شدم،مطمئن بودم مهدی قصد دارد با فرستادن این نوارها چیزی به من بگوید.یک جوری حس می کردم با تمام شدن این نوار ویدیو ها تکلیفم یک جوری با خودم روشن می شود.آن وقت می توانستم به سرخانه و زندگی ام برگردم.به صفحه تلویزیون خیره شدم.لیلی کنار آرسام نشست و با کمرویی به دوربین گفت:نوبتی هم باشه نوبت منه....
صدای پشت دوربین خندید:بگو...دیگه نوبت تو شده.....
لیلی خندید:یه آهنگ غمگین از قمیشی بخون....
صدای اعتراض ها بلند شد.قاطی و درهم و برهم:
_اِ....ضد حال نزن لیلی.
_لیلی چقدرباحالی...غمگین هم خوبه.
_آرسام به حرفش گوش نده،امشب شب خوشحالی است،تولدت مبارک بخون.
آرسام لبخند بر لب و خونسرد بی آنکه به حرفهای ضد ونقیض دوستانش گوش دهد،سیم های گیتارش رانوازش کرد و آن صدای جادویی که مرا سحرمی کرد درآورد.
لحظه ای به لیلی حسودی ام شد.دوربین لحظه ای مهدی را نشان داد که به آرسام خیره شده بود.ازنگاهش پیدا بودکه چقدربه آرسام یا به قول خودش«سامی جون»علاقه دارد.جوری نگاهش می کردکه پدری به پسرش نگاه می کرد.مفتخر و پرغرور!به او هم حسودی ام شد.لبهایم می لرزید و گردوی بزرگ و سفتی که گاهی در گلویم حس می کردم،ظاهر شده بود.چند لحظه ای آرسام گیتارش را نوازش کرد و قطعه ای آشناکه خیلی دوست داشتم نواخت.دلم بازبرای پسرم تنگ شد.برای صدایش،نگاهش،خنده اش...دوباره اشم ها پیدایشان شد.دستهایم انقدر دسته چوبی صندلی را فشرده بود که درد می کرد.لبهایم را گاز گرفتم که فریاد نزنم.خلایی که در سینه ام حس می کردم آنقدر بزرگ و دردناک بود که بند بند وجودم فریاد می کشید.وای بر من و امثال من که انقدر ریزبین و حساس می شویم و زیبایی های زندگیمان را نمی بینیم و از کنارشان رد می شویم.صدایی از درونم بلند شد:
_تو بی توجه بودی،هزاران بار اطرافیانت به توهشدار دادند،نادر...هما،کیوان،فیر زه و از همه بیشتر فرهاد و من!تو حتی به صدای وجدانت هم گوش نکردی...به روشن بینی صدای درونی خودت هم پشت کردی،حالا هم گوش نمی کنی.دیگر بس کن!
لبهایم را محکم تر گاز گرفتم و خفه هق هق کردم.صدای آرسام زیبا و رسا می آمد:
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی تو خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تونمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو توی جنگل نمی تونستی بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که دیگه آدمک نداره
دیگر طاقت نیاوردم و زار زدم.با صدای بلند....

pahlevon
02-07-2012, 02:22 PM
از وقتی که آرسام و دوستانش را در آن کافی شاپ گرفته بودند،بی جهت به پرو پای پسرم می پیچیدم و تا می خواست جایی برود مخالفت می کردم: _می خوای بری دوباره بگیرنت؟این دفعه دیگه شلاق و جریمه سنگین داره ها!یک وقت هم می بینی از دانشگاه اخراجت کردن.....من دیگه تحمل نگرانی و ترس و بی خوابی روندارم،آرسام جان!
پسرم سعی می کرد با زبان خوش و خونسردی قانعم کند.البته متوجه عصبانیت و بی قراری اش می شدم و به روی مبارکم نمی آوردم.چندین و چندین بار با هم بحث کرده بودیم.
_مادر من !من هیچ گناهی نداشتم،حالا هم نمی خوام کار بدی بکنم که بترسم.اون موقع که دبیرستانی بودم بهم می گفتی حالا وقته درس خوندنه،هر وقت دانشگاه قبول شدی هر جا خواستی برو و هر کاری دلت خواست بکن،یادت رفته؟یک بار منو گرفتن دیگه از ترسم نباید بیرون برم؟
اما من به هیچ صراطی مستقیم نبودم:من نگران می مونم آرسام جون،یک کمی منو درک کن.
عصبی پایش را روی زمین زد:شما هم منو درک کنید مامان!پس کی نوبت من می شه؟هر وقت می خوام باهاتون حرف بزنم گفتید من و درک کن،پس کی نوبت شما می شه که منو درک کنید؟من از درس خوندن مدام خسته شدم،مثل آدم آهنی می رم دانشگاه و می آم خونه،خوب که چی؟فردا پس فردا هم که باید وارد باز کار و زندگی بشم و باز مسئولیت و کار،اجازه نفس کشیدن بهم نمی ده.پس من چه کارکنم؟
گاهی که دیگر به جان می آمد به حرفم اعتنا نمی کرد و به مهمانی یا گردش با دوستانش می رفت.اما برای رفتن مسافرت،سفت و سخت مقابلش ایستادم:
_نه!من اصلا راضی نیستم با دوستات بری شمال....
_آخه چرا؟حالا که دیگه دانشگاه ها تعطیل شده....
_من کاری به دانشگاه ندارم،نگرانت می مونم.هزار اتفاق ممکنه برات بیفته.اونم با این جاده های پیچ در پیچ شمال....با اون رانندگی افتضاح مهدی....
آرسام غرید:مامان مهدی دست فرمونش حرف نداره،بس کنید این حرف ها رو ،من از دخترها هم کمترم.
فوری بل گرفتم:اِ؟....یعنی با دخترا دارید می رید؟دیگه بدتر...
_چرا؟می ترسید عزیز دردونه تون رو بخورن؟
اخم کردم:نخیر!می ترسم عزیز دوردونه ام اونا رو بخوره.بذارم با چندتا دختر بری مسافرت،بعدم پدر و مادر دختره بیفتن به جونم که ای پسرت اِل کرده و بل کرده و دخترشون رو به ریش پسر ساده و پپه من ببندن؟تو چقدر ساده ای....
آرسام عصبی شده بود.صدایش از خشم می لرزید:بس کنید مامان،شما وقتی غیر منطقی می شید دیگه هر حرفی رو به زبون می آرید.بس کنید.
اما من بس نمی کردم.حتی وقتی مهدی ازم خواهش کرد اجازه بدهم آرسام همراهشان به مسافرت برود، محکم و قاطع گفتم:نه!
و دگر هر چه اصرار کردند از حرفم برنگشتم.آرسام هم ناراحت شد و چند روزی سر سنگین بود.آن روزها فکر می کردم به نفع بچه ام تصمیم می گیرم و این قهر هم دوامی نخواد داشت.ولی بعدا فهمیدم چه فرصت ها و خوشحالی های کوچکی را از پسرم گرفتم.کوچکترین شادی ها و لذت هایش را از او دریغ کردم،و وقتی چند روز بعد،علی همراه دوستانش به چالوس رفت دیگر از شدت ناراحتی گر گرفت و قهر کرد.فیروزه که از رفتار آرسام تعجب کرده بود نگاهی به من انداخت و گفت:چرا آرسام رفت؟مگه من حرف بدی زدم؟
لبخندی عصبی زدم:نه،می خواست با دوستانش بره شمال من نذاشتم حالا که فهمید علی رفته،ناراحت تر شد.
فیروزه لب هایش را جمع کرد:خوب حق داره.تو تا کی می خوای بهش امر و نهی کنی؟ولش کن!شرایط جامعه به اندازه کافی برای جوونها سخت هست تو دیگه بدترش نکن.عرصه رو به این بیچاره تنگ کردی،واسه کنکور پدرش رو درآوردی؛هیچ جا نرو،هیچ کا نکن،فقط بخون،حالا دیگه چی می گی؟چقدر مثل پیرزن ها کنج خونه و وردل تو بشینه...
حق به جانب غریدم:چی می گی فیروزه،صدات از جای گرم در می آدها،هزار بلا ممکنه سرش بیاد.اگه دور از جون تو راه تصادف کنه،چی؟اگه اونجا بگیرنشون چه کار کنم؟
فیروزه پوزخند زد:از تو بعیده آذر،از ترس زلزله زیر سقف نمی خوابی؟اتفاق اگه بخواد بیفته تو خونه هم که باشی می افته.این حرف ها چیه می زنی،مثل کلثوم ننه!
آهسته گفتم:دلش و ندارم.
فیروزه کش وقوسی آمد:با این بهانه ها بچه تو اذیت نکن.این روزا دیگه براش برنمی گرده،فردا پس فردا زیر بار زندگی پدرش درمی آد.بذار حالا که مسئولیت نداره یک کمی نفس بکشه...
اما مرغ من یک پا داشت.بهاره عصیان گر و خشمگین فریاد می زد و آرسام مظلومانه سکوت می کرد. من خودخواه بچه هایم را اسیر ترس ها و نگرانی های بی جایم کرده بودم.
نزدیک عید بود و بچه ها امتحان داشتند که فرهاد تلفن کرد.چند وقتی بودکه ازش بی خبر بودم او هم گرفتار مادرش و دردسر های جدیدش بود و وقت آزاد نداشت.آرسام ترم سوم بود و بهاره سال دوم دبیرستان،من هم سال آخری بود که به مدرسه می رفتم به قول هما دیگر فارغ التحصیل می شدم.با بیست وخردهای سال سابقه،قرار بود که آن سال بازنشسته شوم.فرهاد که زنگ زد مشغول تصحیح اوراق بچه ها بودم.بهاره خواب بود و آرسام کلاس داشت،بنابراین تلفن چندین زنگ زد تا من پیدایش کنم و گوشی را بردارم طول کشید،وقتی گوشی رابرداشتم صدای شاد فرهاد در گوشی پیچید:
_بابا کجایی آذر؟دیگه داشتم قطع می کردم.
خندیدم:بچه ها پخش و پلان،کسی به تلفن محل نمی ذاره،من هم که دیگه ازم گذشته که با زنگ تلفن از جا بپرم و از روی موانع بپرم تا گوشی را بردارم.
فرهاد قهقه زد:حالا این دفعه تلفن با تو کار داشت.هیچم ازت نگذشته،پس من اینجا چه کاره ام؟
با خیالی راحت گفتم:فعلا که گرفتار مادرتی!
برخلاف گذشته که با شنیدن چنین جملاتی آه های جگر سوز می کشید،خندید و سرخوش گفت:برای همین بهت زنگ زدم....الان چند روز دنبال کارای مامان بودم.امروز ویزاش اومد......فقط مونده بیلیطش رو اوکی کنم.
حیران و ناباورانه گفتم:چی؟....
_هیچی،مادرم تصمیم گرفته برهیش خواهرم تا به قل خودش طفلک ازتنهایی در بیاد.فعلا خیالش از بابت تنهایی من راحت شده....
روی مبل نشستم.به این فکر می کردم که دوباره نوبت تصمیم گیری و انتخاب من شده است.کاری سخت که به لطف مادر فرهاد یک سال و خرده ای از فکرش راحت شده بودم.بعد به خودم آمدم:چقدر تو بد جنس شده ای آذر!انگار خوشت می آد این بیچاره رو دنبال خودت بکشونی.....یا رومی روم یا زنگی زنگ به قول آرسام«زومی رنگ» نمی شه.
صدای فرهاد از خیالات بیرون کشیدم:آذر حواست هست؟
پوزش خواهانه گفتم:ببخشید،چی گفتی؟
_هیچی،گفتم دیگه فرصت رو ازدست نمی دم که یه اتفاق دیگه بیفته.
حرفی نزدم.فرهاد پس از مدتی سکوت گفت:چرا ساکتی؟نکنه بازم مهلت می خوایی؟
دلم می خواست بگویم«بله»در عوض حرفی نزدم و فرهاد بازخندید.چند هفته بعد،در تعطیلات عید،سرو کله اش پیدا شد.با یک سبد گل و یک جعبه شیرینی،شیک و سرحال مثل همیشه،نه مثل آن اواخرغمگین و افسرده حال.آرسام به استقبالش رفت و در میان بهت و حیرت من بهاره به جای رفتن به اتاقش سر جایش باقی ماند.آرسام مثل صاحب خانه ای مهمان نواز کنار فرهاد نشست و دوباره گفت:
_خیلی خوش اومدین،از سپهر چه خبر؟
فرهاد لبخند زد:اونم اونجا داره درس می خونه،البته دو،سه سال دیگه بیشتر نمونده،خودش که می گه برمی گرده ولی هیچی معلوم نیست.
بهاره کنجکاو فرهاد را نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد.من هم ساکت بودم.فرهاد درباره دانشگاه از آرسام سوالاتی می پرسید و او هم با حوصله تعریف می کرد.درست مثل پدر و پسری صمیمی،با تاریک شدن هوا از جا برخاستم تا شام آمده کنم که با صدای فرهاد متوقف شدم:آذر جان،یک چند لحظه بشین.... من می خواستم باهات صحبت کنم و برم.
گیج گفتم:شام بمون...
_نه مرسی،باید برم جایی.
مات و مبهوت نشستم و فرهاد خجولانه گفت:من چند شال پیش خونه کیوان یک پیشنهادی دادم که جوابش به دلایلی عقب افتاد.امروز اومدم که یک بار دیگه خواسته ام رو مطرح کنم ولی اینبار باجواب بیرون برم.
هیچ کس حرفی نزد.با شصت پایم ریشه های قالی را پس و پیش می کردم،انگار نه انگار کسی حرفی زده و من هم چیزی شنیده ام.اما صدای آرسام از جا پراندم:
_مامان؟....
نگاهش کردم.دست هایش را روی سیه گره کرده بود و مثل پدری که به دختر دم بختش نگاه کند،نگاه کرد:چرا به دکتر جواب نمی دید؟
با صدایی خفه گفتم :چی بگم؟
آرسام خندید:از من می پرسی؟خوب دکتر حق داره،این همه مدت وقت داشتی فکر کنی که چی بگی.... به هرحال یه فکری کردی دیگه....
به بهاره نگاه کردم که ساکت نگاهم می کرد.آهسته گفتم:آخه این جریان مال چند سال پیش بود و اتفاقاتی افتاد که این جواب خود به خود به تعویق افتاد ومن هیچ وقت فرصت مشورت با شما رو پیدا نکردم.
فرهاد به جلو خم شد:نه دیگه آذر،بهانه نیار!من دیگه از انتظار خسته شدم یا آره یا نه!با بچه ها هم الان حرفت رو بزن....اونا هم چند ساله منو می شناسن هر جوابی بخوام بدن،همین الان آماده است.
نگاهی به بچه ها انداختم،هردو سرشان را زیر انداخته بودند.فرهاد رو به بچه ها کرد و گفت:
_بچه هانظر شما چیه؟فکر کنیدمن اینجا نیستم،بدون هیچ ملاحظه ای حرفتون رو بزنید.یک کمی هم به من حق بدید که این همه اصرار دارم همین امروز تکلیفم روشن بشه.دیگه تحمل انتظار و پادرهوا موندن ندارم.
آرسام دستش را از روی صورتش برداشت ونگاهی به جانب من انداخت:
_من که حرفی ندارم.همون موقع هم مخالف این قضیه نبودم.به نظر من فقط و فقط مامان باید سبک سنگین کنه و جواب بده.چون ماامروز هستیم و فردا می ریم سراغ زندگی خودمون،اونه که باید با تنهایی کنار بیاد.
وقتی آرسام ساکت شد همه نگاه ها متوجه بهاره شد.بهاره وقتی دید همه منتظر هستند تا او حرفی بزند شانه ای بالا انداخت و گفت:من هیچ حرفی ندارم.
فرهاد امیدوارنگاهی به سمت من انداخت و گفت:
_خوب دیگه آذر بهانه بچه ها رو نیار،سپهر هم که یادته موقع رفتن چی گفت.حالا خودت چه جوابی داری؟
دهنم خشک شده بود.می دانستم چه بگویم،فرهاد بد جایی گیرم انداخته بود.
من من کنان گفتم:والله چی بگم؟
فرهاد به صدا درآمد:وای!
آرسام قهقه زد:یک حاجی بود و یک گربه داشت،گربه رو خیلی دوست می داشت گوشتی خرید طاقچه گذاشت،گربه پرید گوشته رو خورد،حاجی گرفت گربه رو کشت!رو سنگ قبراون نوشت یک حاجی بود و یه گربه داشت....
علی رغم میلم خندیدم:بس کن آرسام!دیگه اینطوری هم نیست.
فرهاد خندان گفت:دقیقا همینطوره،باید بچه ها بگن،حالا که بچه ها گفتن والله چی بگم،دوباره باید بپرسم باید بچه ها جواب بدن و بگیر و برو تا آخر.به قول سامی یک حاجی بود و یک گربه داشت.
آرسام از جا برخاست و جعبه شیرینی را باز کرد و گفت:
_بابا اگه الان چند ساله جواب رد نشنیدی،ازراه استنتاج به جواب مثبت برس دیگه....
فرهاد یه شیرینی برداشت و گفت:آی گفتی!منتها عیب کار من اینجاست که من خر از رشته ریاضی سر درنمی آرم ونمی دونم استنتاج چیه؟
چند دقیقه بعد آرسام و بهاره تنهایمان گذاشتند تا حرفهایمان را بزنیم.درست مثل دخترهای دم بخت خجالت می کشیدم وحس می کردم قلبم توی گلویم می تپد.بیشتر فرهاد حرف می زدومن گوش می کردم.قرار شد چند ماه بعد یه جشن مختصر و خصوصی بگیریم و در یک محضربه سادگی عقد کنیم. تصمیم گرفتیم فرهاد خانه اش را اجاره بدهد و تا بازگشت سپهرفعلا پیش ما بیاید،چون دلم نمی خواست بچه ها احساس کنند به خانه فرهاد برده شده اند و غریبی کنند.فرهاد به سادگی حرف هایم را قبول کرد و مدتی درباره مسایل دیگر که ا ازدواجمان خواه نا خواه پیش می آمد صحبت کردیم.قرار شد فرهاد چیزی به کسی نگوید،تا خودم در زمان مناسب به فامیل خبر بدهم.بچه ها هم به فرصت احتیاج داشتند تا این قضیه را برای خودشان حل کنند آن شب از هیجان خوابم نبرد.بعد از مدتها باز با نادردرد دل کردم و از او خواستم مرادرک کند.از تنهایی و بی همدمی خسته شده بودم،آرسام حق داشت؛خواه نا خواه بچه ها به دنبال زندگیشان می رفتند و من تنها می ماندم.فرهاد هم مردبدی نبود.او هم آدم تنهایی بود که به دنبال همدم و مونس می گشت وگرنه به قول خودش در این سال ها به خوبی از پس کارهای خانه اش برمی آمد.تا صبح فکر کردم چطور به مادر و هما و کیوان خبربدهم؟مردم چه می گفتند،همکارانم چه فکری می کردند،بعد سعی کردم آرام بگیرم و فکرهای بی خودی نکنم.اصل کاری ها در مورد این ازدواج حرفی نداشتند مردم چه می خواستندبگویند؟حتی دیگراحساس نمی کردم دارم به نادر خیانت می کنم.در غیاب او وظیفه ام را به نحو احسنت انجام داده بودم.حالا دیگر نوبت خودم بود.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم.شوقی گنگ زیر پوستم دوید و باعث شد بی دلیل لبخند بزنم.قرار بود بعدازظهربافرهاد دنبال کارهایمان برویم.تصمیم گرفتم به اولین نفری که این خبررا می دهم مادرم باشد.چشمان مادرم همیشه بانگرانی به زندگی من دوخته شده بود و اطمینان داشتم از اینکه به قول خودش سرو سامانی می گیرم،شاد می شود.آرسام صبح زود با مهدی به اسکی رفته بودند،اینباربهاره را هم همراهشان برده بودند.تازگی ها رفاقت و صمیمیت عجیبی بین بهاره و آرسام ایجاد شده بود ومی دیدم که ساعتها در اتاقشان با هم صحبت می کردند و در کمال حیرت،بهاره به حرف های آرسام گوش می داد.
گوشی را برداشتم و شماره خانه پدری ام را گرفتم.بعد از چند زنگ مادرم گوشی رابرداشت.وقتی سلام و احوالپرسی هایمان تمام شدگفتم:
_می خواستم خبری بهتون بدم.....
مادر با خستگی آشکاری در صدایش گفت:خیر باشه...
لبخند زدم:خیره....
ولی همان لحظه هم می توانستم صدای قلبم را بشنوم که در گوش هایم می تپید.دهنم خشک شده بود و نمی دانستم چه باید بگویم.مثل دختری خطا کار در مقابل مادرش،احساس خجالت می کردم.صدای مادرم بلند شد:پس بگو آذر،نیمه جون شدم.
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم با یک جمله همه چیز را بگویم و راحت شوم:
_مامان من می خوام ازدواج کنم....
لحظه ای صدایی نیامد.به خودم لعنت فرستادم که انقدر احمقانه خبر دادم.مبادا پیرزن سکته کرده باشد؟ چندبار صدایش کردم،عاقبت صدایش را شنیدم:
_خدا رو شکر مادر،سجده شکربه جا آوردم.
قلبم از شادی پر شد.صدایش می لرزیدو هیجان داشت:حالا کی هست؟
خندیدم:همون خواستگاردو سه سال پیش،همسایه کیوان یادته؟دکتر مقتدر؟
صدایش پراز شادی شد.انگار خیالش راحت شده بودکه خیال ازدواج با یک دزد و قاتل سابقه دار را ندارم:آره،آره،یادم هست.مرد خوب و نازنینی بود.
خنده ام گرفت.اینکه می گویند هرچقدر بزرگ شده باشی بازبچه پدر ومادرت هستی،راست می گویند.با خبر دادن همادرم کارم راحت شد،چون دل کوچکش طاقت رازداری نداشت و به سرعت هما و کیوان را خبر کرده بودو من فقط تایید کننده خبر بودم.بعدازظهر با فرهاد که بی خودی می خندید و مرا عصبی می کرد بیرون رفتیم،فرهاد اصرارداشت همان روز حلقه بخریم تا خیالش راحت شود.جلوی یکی از لوکس ترین مراکز تجاری پارک کرد و من با ابروهای بالا رفته از تعجب گفتم:می خوای از اینجا طلا بخری؟
بی قید گفت:خوب آره.
نگاهش کردم بلکه متوجه شوم شوخی می کند یا راست می کوید.ولی قیافه اش نشان می داد که جدی است.گفتم:می دونی اینجا چقدر گرون می فروشن؟
فرهاد دستم را گرفت:بیا...عوضش شیک ترین چیزها رو داره.دیگه ازمن گذشته بخوام خرید ارزون بکنم تا پولم جمع بشه،الان پول دارم و دلم نمی خواد بعداز مرگم یه قرون باقی بذارم.بیا....
چند وقت پیش با بهاره آنجا رفته بودیم و اتفاقا با حوصله ویترین طلا فروشی های لوکس و شیکش را نگاه کرده بودیم،یک حلقه برلیان و طلای سفید ساده و زیبا چشم مرا گرفته بود و یک دستبند طلا و فیروزه چشم بهاره را.همانطور که ویترین ها را نگاه می کردیم برای فرهاد تعریف کردم که من و بهاره از چه چیزهایی در طلا فروشی خوشمان آمده و چقدردر موردش شوخی کرده بودیم.در نهایت بهاره گفته بود:حیف که دسته چکم خونه جامونده وگرنه دستبند رو می خریدم.وهردوخنده کنان از ویترین درخشان دور شده بودیم.حالا با فرهاد پشت ویترین بودیم.حلقه ای که پسندیده بودم هنوز پشت ویترین بود و وقتی به فرهاد نشانش دادم،سلیقه ام راتاییدکرد.بعد پرسید:بهاره از کدوم دستبند خوشش اومده بود؟
دستبند را نشانش دادم.بعد حلقه ای برای فرهاد انتخاب کردیم و فرهادبه سادگی هر سه تکه طلا خرید، وقتی از مغازه بیرون آمدیم،نتوانستم جلوی زبانم را بگیریم و گفتم:
_دستبند رو برای چی خریدی؟
_برای بهاره.
باخرید یک سرویس ساده و شیک و یک آویز الله برای آرسام،خریدمان تمام شد.شام هم در رستورانی همان حوالی خوردیم و من پس از سالها باز احساس کردم زنده ام و نفس می کشم.وقتی احساسم را به فرهاد گفتم:خندید:دقیقا من هم به این موضوع فکر می کردم.خیلی وقت بود که از خرید و غذا خوردن تو یک رستوران،انقدرلذت نبرده بودم.
شب وقتی به خانه برگشتیم فرهاد در ماشین و بست و همراه من به داخل خانه آمد.آرسام و بهاره با صورت های برنزه شده و دماغ های قرمز از آفتاب جلوی تلویزون ولو شده بودند و فیلم نگاه می کردند. بادیدن من و فرهاد خودشان را جمع و جور کردند و آرسام با عجله لباس های پخش و پلا درهمه جارا جمع کرد.فرهاد روی مبل نشست و گفت:بیا بشین آرسام....می خوام زود برم.بیا...
وقتی آرسام هم نشست بسته ای کادو پیچ به دست بهاره و بسته ای به آرسام داد و خنده کنان گفت: این هم حلقه های من ومادرتون....
بهاره نگاهی به حلقه انداخت و لبخند توطئه آمیزی به من زد«یعنی این همان حلقه ای بودکه با هم دیده بودیم!»ولی وقتی بسته متعلق به خودش را بازکرد و دستبند ظریف و زیبا را دید دهانش ازتعجب باز ماند.آرسام که تشکر می کرد بهاره تازه یادش افتاد که تشکرکند.فرهاد در پاسخ بهاره لبخند زدو گفت:این قابل تو رونداره عزیزم،من ممنون تو هستم که به من اجازه دادی،تا مزه دختردر شدن رو بچشم.
و با این حرف بهاره به راستی خلع سلاح شد.

pahlevon
02-07-2012, 02:23 PM
و بعد فاجعه اتفاق افتاد.اواخر بهار بود و دیگر تمام مقدمات مهمانی کوچکمان حاظر و آماده شده بود. سپهر هم تلفنی با من صحبت کرده بود و از اینکه سرانجام پدرش از تنهایی در می آمد،ابراز خوشحالی کرد و قول داد که به محض اتمام تحصیلاتش به جمع خانواده جدیدش بپیودند.آخرین جلسات کلاس های دانشگاه بود و آرسام یکی در میان در کلاسها شرکت می کرد.بهاره هم امتحان داشت و سخت مشغول درس خواندن بود.با فرهاد قرار گذاشته بودیم بعد از امتحان بهاره،مراسم ساده و خصوصی مان را برپا کنیم.آن روز تنها در خانه بودم و سعی می کردم یک لباس ساده و شیک از روی مدل های لباس که هما برایم آورده بود،انتخاب کنم.بهاره امتحان داشت و آرسام صبح همراه مهدی به دانشگاه رفته بود.چند روزی بود که ماشینش خراب شده بود و مهدی دنبالش می آمد.بعداز ظهر قرار بود آرسام همراه فرهاد برای خرید کت و شلوار بروند.شب قبل در مورد این که هیچ کدام لباس به درد بخور ندارند،کلی خندیده بودند.بهاره هم می خواست همراه لادن و لیدا و هما به خرید برود.در دنیای خودم بودم و برای هزارمین بار مجله را ورق می زدم و با خودم فکر می کردم:دیگه این کارها از من بعیده و با این سن و سال باید برای عروسی پسرم لباس بدوزم و از این فکر خنده ام گرفت.وای اگر لیلی می فهمید مادر آرسام تازه عروس است،چقدر بد می شد و می خندید.در فکرو خیال های خودم غرق بودم که تلفن زنگ زد.حتما فرهاد بود.روزی ده بارزنگ می زد و چیزی که ناگهان به ذهنش رسیده بود با ذوق و شوق بچه ها برایم تعریف می کرد.باخنده گوشی رابرداشتم و بی اختیار گفتم:بگو،گوش می کنم.
اما صدای گرفته و خش دار کیوان در گوشی پیچید:آذر منم کیوان....
صدای گریه ای در پس زمینه صدایش به گوش می رسید و ناگهان قلبم فرو ریخت.انگار متوجه شومی خبری که می خواست بدهد،شده بودم.پاهایم لرزید و روی مبل افتادم،صدایم به سختی در آمد:چی شده کیوان؟
صدایش لرزه برداشت:لباستو بپوش،دارم می آم دنبالت.چیزی نشده نگران نباش....
بی اختیار به یاد سال ها پیش افتادم.انگار صدای نادر را می شنیدم که با گریه می گفت:
_آماده باش دارم می آم دنبالت.
فریاد کشیدم:چی شده کیوان؟من طاقت ندارم.چی شده؟
صدای گریه در پس زمینه شبیه ناله شده بود.مثل گربه ای که برخلاف خواب موهایش نوازش شده باشد جیغ کشیدم:مامان؟
کیوان هق هق کرد:نه آذر،طوری نشده،خون به جیگرم نکن....
بی طاقت فریاد زدم:پس چی شده؟چرا داری گریه می کنی؟
ناگهان صدای پس زمینه را شناختم.فیروزه بود.فیروزه چرا داره گریه می کنه؟
کیوان با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:هیچی نشده،فیروزه شلوغش کرده....آرسام با دوستش تصادف....
بقیه جمله اش را نشنیدم.صدای کیوان انگار از ته دریامی آمد.انگار اصلا کسی بهم زنگ نزده بود و من هم چیزی نشنیده بودم.گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم.چشمانم همه چیز را تار و دوتا می دید.دست و پایم به شدت می لرزید اما مغزم ساز دیگری می زد.حرفهای کیوان را اصلا باور نکرده بودم.اصلا باورم نمی شد تلفن زنگ زده و من گوشی را برداشته ام.انگار همه چیز یک کابوس زشت بود.پس چرا بدنم می لرزید؟پس چرا دهنم خشک و بدمزه شده بود؟انقدر نشستم تا صدای زنگ بلند شد.خنده ام گرفت. این هم قسمتی ازکابوس بود.کی اول صبح با من کارداشت؟اصلا صبح بود یا ظهر؟شاید بعدازظهر بود؟ صدای زنگ تند تند در خانه می پیچید.انگار گوش هایم زنگ میزد.بعد بهاره در را با شدت باز کرد.تمام صورتش غرق اشک بود.انگار از زیردوش بیرون آمده باشد.کیوان دنبالش می دوید.با دیدن من هر دو جلو دویدند.کیوان شانه هایم را گرفت و تکانم داد:
_آذر؟آذر؟...حالت خوبه؟
بهاره هم جیغ می زد:مامان!.....مامان صدامو می شنوی؟
بعد چیزی محکم به صورتم خورد که بعدا فهمیدم دست کیوان بود.گفتم:آخ!و زدم زیرگریه،گریه ای که دیگر بند نیامد.بهاره برایم مانتو و روسری آورد و مثل مادری به تن بچه اش که حالا من بودم کرد.بعد هر سه مثل آدم های مست تلو تلو خوران سوارماشین شدیم.بهاره مدام جیغ می زد:سامی،سامی چی شده؟
بعد کیوان را سوال پیچ می کرد.کیوان برای صدمین بار جلوی بیمارستان گفت:
_حدود ساعت ده از بیمارستان تماس گرفتن،من هنوز خونه بودم.گفتن آرسام خوشنویس رو می شناسم، من هم جواب مثبت دادم،گفتم دایی ش هستم.بعد گفتن خودتون رو برسونید،تصادف کردن و آوردنش اینجا...آدرس رو گرفتم و به شماها خبر دادم.
جلوی اطلاعات بیمارستان،دلم می خواست جیغ بکشم و از مسئول اطلاعات که زنی تر و تمیز و خوش قیافه بود بخواهم،تلفن را قطع کندو جواب ما رابدهد.سرانجام کیوان بی طاقت گفت:خانم ما همراه آرسام خوشنویس هستیم،تصادف کرده صبح آوردنش اینجا...
زن دستش را روی گوشی گذاشت و گفت:طبقه دوم، ccu
سر کیوان داد زدم:سر بچه ام چه بلایی آمده که بردنش ccu ؟تو که گفتی چیز مهمی نیست؟
انگار تقصیر کیوان باشد.برادرم صبورانه دستم را گرفت وگفت:بیا،داد نزن آذر،هر مصدوم تصادفی رو اول می برن ccuتا رفع خطر بشه،انقدر جیغ نکش.
چنان پله ها را بالا می دویدم انگار هرچه سریع تر ومحکم تر بدوم آرسام حالش بهتر می شود.اصلا نمی دانستم چه بلایی سر پسرم آمده است و همین دیوانه ام می کرد.سرانجام رسیدیم.دکتری قد بلند و مسن به استقبالمان آمد،از توضیحاتش چیزی نمی فهمیدم.انگار از سر و بدن آرسام عکس گرفته بودند و آزمایشات اولیه را انجام داده بودند.به خودم فشار آوردم تا بفهمم چه می گوید.
_مصدوم دچار خونریزی مغزی شده و بیهوش است.البته سطح هوشیاریش بدنیست....صداش که می کنیم ناله می کنه معلومه که هوشیاره.....ناراحت نباشید به خدا توکل کنید.انشاءاله به زودی چشم باز می کنه.
نفس زنان پرسیدم:دکتر جای دیگرش صدمه نخورده....
دکتر به سمت من برگشت،انگار شنیدن این سوال برایش خیلی دور از ذهن بود.سری تکان داد و گفت: هیچ شکستگی و جراحتی دیده نشده.فقط بر اثر ضربه جمجمه ترک برداشته و مغز خونریزی داخلی داده....
کیوان گریان پرسید:تا کی معلوم می شه بهوش میآد یا نه؟
دکتر شانه ای بالا انداخت:این دیگه دست ما نیست.ممکنه دو روز دیگه به هوش بیاد،ممکنه به هفته و ماه برسه.هیچ معلومنیست.
روی صندلی سفید و سرد ولو شدم.پاهایم طاقت وزن بدنم رانداشت.اشک هام بی اخیار ازچشم هایم سرازیر می شدند،گفتم:می شه ببینمش.....
دکتر اخم کرد:فقط چند لحظه از پشت شیشه....
از پشت شیشه ای کدر به اتاق مربع و کوچکی ل زدم که در وسطش روی تختی پسر عزیز و خوبم به آرامی خوابیده بود.سینه اش برهنه بود و یکسری دستگاه و لوله به بدنش وصل بود.دور چشمانش حلقه کبودی دیده می شد که احتمالا از شدت ضربه ایجاد شده بود.در ساعتها بعدی گیج ومنگ بودم،دسته دسته دوستان و آشنایان به دیدن آرسام می آمدند و ابراز هم دردی می کردند.فرهاد ازوقتی با خبر شده بود،از کنارم تکان نخورده بودو به زور وادارم می کرد چیزی بخورم.بهاره هم حالش بهتر ازمن نبود.دایم زیر لب چیز هایی می گفت و اشک می ریخت.همکارانم،دوستانم و دوستان آرسام هر لحظه می آمدند و می رفتند حتی مادرم هم با آن پاهای دردناکش می آمد.اشک نمی ریخت ولی حالش همه را به گریه می انداخت.بی اختیار از همه می پرسیدم:چه کار کنم؟چه کار کنم؟
سرانجام دکتر آمد و از عیادت کنندگان خواست بیمارستان را ترک کنند تا آرامش بخش بهم نخورد.جلو رفتم و گفتم:چی شد دکتر؟وضعش چطوره؟
سری تکان داد:تغییری نکرده،سطح هوشیاری در همون حد باقی مونده و ما فعلا دست نگه داشتیم تا ببینیم چی پیش می آد.
به طرف فرهاد برگشتم،چیز های تخصصی می پرسید که من نمی فهمیدم.بی صبر پرسیدم:
_چی می گی؟چی شده؟به من هم بگو....
فرهاد به طرفم برگشت.دستانم را گرفت و گفت:ناراحت نباش من همه چیز رو برات توضیح می دم.آروم باش.
وقتی فرهاد و دکتر حرفهایشان تمام شد،کیوان جلو آمد و به فرهاد گفت:
_فرهادمن می تونم حدود پونصد میلیون جور کنم،به نظرت بهتر نیست سامی رو به خارج منتقل کنیم یا به یک بیمارستان مجهزتر ببریم؟
بعد با بغض نگاهی به من کرد وگفت:حاظرم تمام زندگیم و بفروشم ولی آرسام چشماش رو باز کنه...
و به گریه افتاد.می دانستم راست می گوید،فرهاد با ملایمت گفت:
_تو این وضع بهتره آرسام رو کمترتکون بدیم.در ضمن این بیمارستان در این موارد خیلی مجهز و پیشرفته است ودکتر برازنده در این کار یکی ازبهترین هاست.بعد رو به من کرد و گفت:کما سطوح مختلفی داره،و با چند مورد سنجیده می شه،باز و بسته شدن چشم ها،حرف زدن و عکس العمل های بدن نسبت به تحریک که چندین حالت مختلف داره،هر کدام از این موار امتیاز خاصی داره که در نهایت با هم جمع می شه و یک عدد به ما می ده که سطح هوشیاری و درجه کما را مشخص می کنه.طبق گفته دکتربرازنده وضع آرسام بد نیست.سطح هوشیاری آرسام الان هشته....
بی طاقت پرسیدم:یعنی چی؟
فرهاد مکثی کرد و گفت:سامی الان چشماشو بازنمی کنه ولی ناله می کنه و به تحریک درد جواب می ده و دست و پاشوحرکت می ده،سطح هوشیاریش هشته که بد نیست.
آن شب در بیمارستان راه رفتم و با خدا رازو نیاز کردم.اشک ریختم،با آرسام از پشت آن شیشه لعنتی کدر حرف زدم.هما،بهاره را به زور همراه خودش برده بود ولی فیروزه و کیوان و فرهاد تا صبح با منو همراه من بودند.صبح زود وقتی کیوان و فرهاد رفتند تا لیوانی چای بگیرند،لیلی آمد.همراهش دو پسر و سه دختر آمده بودند.دختران مانتو های بلند و روشن و شال های سفید داشتند و پسران بلوزهای سفید و شلوارهای روشن که دقیق یادم نیست که چه رنگی بود.همه به سمت من آمدند انگار من مسئول اتفاقی بودم که برای آرسام پیش آمده بود.لیلی مرا در آغوش گرفت و با صدایی ضعیف از حال آرسام پرسید.با بغضی که در گلویم گره خورده بود گفتم:هیچ تغییری نکرده.....شاید امروز عملش کنن.
دختر و پسرهای جوان سر به زیرانداختند.لیلی باز گفت:باورم نمی شه...
سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم.چیزی نداشتم بگویم،چون خودم هم باور نداشتم.لیلی نیم چرخی زد و به دوستانش نگاهی انداخت بعد رو کرد به من،ما از امشب برای آرسام دعا می کنیم.همه جمع می شیم و براش دعا می کنیم شما هم بیاید.حتما آرامش پیدا می کنید.
از تصوراتی که در مورد این دختر پاک و دوست داشتنی داشتم گریه ام گرفت و شرمنده شدم.لیلی تلفن همراهی به سویم دراز کرد و گفت:این مال یکی از بچه هاست.ازتون خواهش می کنم پیش خودتون نگه دارید تاما بتونیم هر لحظه باهاتون تماس داشته باشیم،در ضمن روی ویبره گذاشتم تا صداش اذیت نکنه.
با تردید تلفن را گرفتم.البته فرهاد وکیوان هر دو تلفن همراه داشتند ولی دوستان آرسام شماره آنها را نداشتند و طبیعی بود که بخواهند از دوستشان خبربگیرند.لیلی باز دستم را در میان دستان نرم و یخ کرده اش گرفت و گفت:
_من بهتون زنگ می زنم و محل جمع شدن بچه ها رو بهتون خبر می دم.....الان همه دوستای سامی پایین هستن،همه نتظرن و همه براش دعا می کنن......
مِن مِن کنان تشکر کردم و قول نیم بندی دادم که در جلساتشان شرکت کنم.وقتی بچه ها رفتند،بهاره و لادن و لیدا همراه هما و خسرو به بیمارستان آمدند.از صورت بهاره پی به حال خرابش بردم.صورتش سفید شده بود.سفید مثل پنیر،پف کرده با پلک های سرخ و ورم کرده.....عصبی دستانش را در هم می پیچاند و با دیدنم به طرفم دوید و نفس زنان پرسید:سامی چطوره؟
شانه ای بالا انداختم.انقدر غصه دار بودم که اصلا دلم نمی خواست حرف بزنم.به جای من،فرهاد با مهربانی و ملایمت جواب بهاره داد:هیچ تغییری نکرده که خودش خبر خوبیه.
بهاره برای اولین بار فرهاد را مخاطب قرار داد:یعنی چی؟اگه تغیر نکرده که بده...اون باید به هوش بیاد.
فرهاد دستانش را دور شانه بهاره حلقه کرد و گفت:همین که حالش بدتر نشده جای شکر داره،معلومه داره مقاومت می کنه.سامی جوان و قوی است و من خیلی دلم روشنه که در مقابل این صدمات مقاومت کنه....
تا بعدازظهر مادر و فیروزه و خانواده خسرو یک سری از دوستان و آشنایان کیوان که تا به حال ندیده بودمشان،به جمع عیادت کنندگان و احوالپرسان آرسام اضافه شده بودند.بعدازظهر وقتی دکتراز اتاق پسرم بیرون آمد،تمام حواسم را جمع کرده بودم تا بفهمم دکتر چه می گوید.دکتر برازنده که متوجه شده بود فرهاد به نوعی همکارش است و سر از اصطلاحات تخصصی و علمی در می آورد بیشتراو را مخاطب قرارمی داد.وقتی از اتاق آرسام بیرون آمد،به نظرم رسید صورت دکتر گرفته است.دست فرهاد را گرفت واز جمعیت فاصله گرفت.نمی فهمیدم چه می گویند ولی از آن دور متوجه صورت فرهاد که با شنیدن حرف های دکتر در هم می رفت،بودم.اطرافیانم با من صحبت می کردند وهر کی به نوعی سعی می کرد دلداری ام دهد،اما تمام حواس من به دکتر و فرهاد بود که آن سوتر داشتند درباره جگر گوشه ام حرف می زدند.مادر فیروزه بادلسوزی تمام داشت برایم تعریف می کرد که چنین اتفاقی پارسال برای یکی از فامیل های شوهرش افتاده بود و پسر جوان بعد از یک هفته به هوش آمده و سلامتی اش را باز یافته بود.در میان صحبت هایش به طرف فرهاد دویدم بااینکه می دانستم چقدر کارم زشت و دوراز ادب است ولی نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم آخرین جمله دکتر را شنیدم:من بهتون پیشنهاد می کنم مادرش رو در جریان واقعیت بگذارید....
قلبم تیر کشید.سینه ام می سخت و شقیقه هایم در حال انفجار بود.با صدایی که از شدت گریه خش دار شده بود پرسیدم:چی شده؟فرهاد دکتر چی گفت؟
بهاره و کیوان و هما هم با شنیدن صدای من دور فرهاد حلقه زدند،همه منتظر چشم به دهان فرهاد دوخته بودیم.فرهاد غمگین جواب داد:عکس العمل های آرسام کمتر شده؛در مقابل درد بدنش رو جمع نمی کنه...
بهاره عجولانه پرسید:یعنی چی؟یعنی چی؟
فرهاد نگاهی به من انداخت و گفت:سطح هوشیاری سامی امروز تقریبا نزدیک هفت بوده....
بی اختیار گفتم:اینکه خیلی خوبه،مگه دیروزنگفتی هوشیاری آرسام هشته؟خوب هفت که بهتره،مگه نه؟
فرهاد سرش را به علامت منفی تکان داد.قلبم ریخت.وحشتزده نگاهش کردم.صدایش انگار از زیرآب می آمد:متاسفانه آذر،هر چی عدد کمتر باشه خطرناک تره....
مثل شیری که پی کرده باشند،محکم روی زانو به زمین خوردم.چشمم سیاهی می رفت بی اختیار نالیدم: نه....
فرهاد به سمتم خم شدو زیر بازوانم را گرفت.صدایش می لرزید:اینطوری نکن آذر،هنوز که چیزی نشده،امیدتو از دست نده.
حال خودم را نمی فهمیدم.احساس می کردم وجودم دارد متلاشی می شود.یاد لبخند معصوم و صبوری اش در مقابل خودم افتادم و جگرم آتش گرفت.تا آن لحظه اصلا به یاد این نیفتادم که با چی تصادف کرده و چه کسی مقصر بوده است؟انگار ناگهان به یاد آورده باشم،با آن صدای گرفته گفتم:مهدی کجاست؟ .... مهدی چی شده؟آرسام تو چه ماشینی بوده،با کی تصادف کردن؟
کیوان کنارم روی نیمکت سرد و آهنی نشست و دست هایم را گرفت.
_مهدی حالش خوبه،جفت پاهاش شکسته ولی به هوشه و حرف می زنه.تو بزرگراه یک ماشین با سرعت پیچیده جلوشون،مهدی برای اینکه به اون نزنه از مسیرف خودش منحرف شده و به حفاظ های اتوبان خورده و چپ کرده،ماشین درست رو طرفی افتاده که سامی نشسته بوده،احتمالا سرش به ستون کنار در خورده....
آه از نهادم بلند شد.زیر لب نالیدم:وای آرسام.....چقدر گفتم مواظب خودت باش!چقدر گفتم رانندگی مهدی بده....وای خدایا!
کیوان بغلم کرد:آذر با خودت اینطوری نکن،اتفاق همیشه می افته.مهدی تقصیری نداشته!باور کن تقصیری نداشته،پلیس اون یکی ماشین و مقصردونسته.اون که بی هوا پیچیده جلوی ماشین مهدی....آذر به خدا جلوی اتفاق و خواست خدا رو نمی شه گرفت.یه کمی تحمل کن،دعا کن،امیدوار باش.
فریاد زدم:چی می گی کیوان؟من چرا انقدر سیاه بختم؟اون از نادر،این هم از پسرم...من دیگه طاقت ندارم.هر کی ندونه تو که می دونی که من چطوری این بچه ها رو دست تنها با خون جگر بزرگ کردم. این انصاف نیست.....به خدا انصاف نیست.
باز همه شروع کردن به دلداری دادن و من احساس تهوع کردم.من فقط باخدا کار داشتم.می خواستم بپرسم چرا این همه بلا فقط سرمن می آد؟چرا مرا این طوری سخت آزمایش می کند؟چه می خواست؟چه چیز باید ثابت می شد؟اینکه بنده ام؟این که حقیرم؟اینکه ضعیف و ناتوانم؟...داد زدم:من همه اینا رو قبول دارم.من عاجزم،من ضعیفم،من یک بنده حقیر و سر پا گناهم،اما گناه پسرم کدومه؟من دیگه طاقت ندارم.....
اطرافیانم اشک هایشان را پاک می کردند و من بی طاقت دلم می خواست لباس هایم را به تنم پاره کنم. من خاک و پست و ناتوان بودم....وای که چقدر پی بردن به عجز و ناتوانی در آن لحظات حساس سخت است.عزیزم،جگر گوشه ام بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و من هیچ کاری ازدستم برنمی آمد. چیزی دورن جیبم لرزید و من تازه متوجه تلفن همراه شدم.در گوشی هق هق کردم:بله؟
صدای لیلی مبهوت و غمگین بود:خانم خوشنویس چه خبر؟
_هیچی،یک درجه بدتر از دیروز.....
و چند لحظه به صدای هق هق لیلی گوش دادم.بعد صدایش را شنیدم:
_ما امشب می آییم دنبالتون....اینطوری از بین می رید.بیاید و همراه ما دعا کنید.دلتون آروم می گیره.
چیزی نگفتم او هم بی آنکه حرفی بزند تماس را قطع کرد.به اصرار بهاره و هما و فیروزه بعداز ظهر به خانه رفتم تا کمی استراحت کنم.تقریبا یک شبانه روز بیدار بودم و داشتم از پا در می آمدم.فرهاد مرا رساند،او هم نخوابیده بود و ته ریش درآمده و حلقه های کبود دور چشمش قیافه اش را پیر و خسته نشان می داد.جلوی در خانه گفتم:
_بیا بالا همین جا بگیر بخواب،دوباره تا خونه بری و باز شب بیای دنبال من خسته می شی.
بی حرف و تعارف ماشین را پارک کرد و مستقیم رفت و روی کاناپه بزرگ و راحت جلوی تلویزیون خوابید و بلافاصله بخواب رفت.او هم خسته بود،اما من حال دیگری داشتم.رفتم به اتاق آرسام و در و بستم.بعد بلوزش را که دیروز صبح از تنش درآورده بود برداشتم و به صورتم چسباندم و ضجه زدم. انقدر گریه کردم تا روی تختش از حال رفتم.

pahlevon
02-07-2012, 02:25 PM
بانوازش دستی بیدار شدم و فوری یاد آرسام افتادم.از جا پریدم،هوا تاریک شده بود فرهاد کنار تخت آرسام دستم را نوازش می کرد.با دیدنش پرسیدم: _آرسام چطوره؟
بی حرف در آغوشم کشید و بازوانش را دور بدنم حلقه کرد.چقدر به یک آغوش حمایتگر احتیاج داشتم. چند لحظه ای در همان حال ماندیم تا اینکه من خودم را عقب کشیدم و به یاد آوردم که فرهاد هم از آرسام خبری ندارد چون هردو با هم ازبیمارستان به خانه آمده بودیم.فرهاد به نرمی گفت:حاظر شو بریم.
چند دقیقه بعد هر دو باز در ماشین و درراه بیمارستان بودیم.ازاتفاقی که در خانه و در اتاق پسرم افتاد، هیچ احساس گناه نمی کردم.آغوش فرهاد حمایتگر و دلداری دهنده بود،نه هوس آلودو شهوت ناک!در راه هیچ کدام حرف نزدیم تا رسیدیم.ناصر و فروغ جلوی بیمارستان ایستاده بودند و بادیدن من جلو آمدند.
ناصر بغض آلود و گله مند گفت:آذر این رسمش بود؟
پوزش خواهانه گفتم:تو این و ضعیت اصلا یادم نبود شما رو خبر کنم.
فروغ اشک ریزان در آغوشم کشید و گفت:همه چیز درست می شه.من دوتا گوسفند نذر کردم....
لحظه ای بعد دوباره همه در حال گریه و دعا بودیم.بهاره با دیدن من از جا برخاست.هما و فیروزه و لیلی و دختر و پسر جوان که همراهش بودند جلو آمدند و احوال آرسام را پرسیدند.بعد ازم خواستند همراهشان بروم.فرهاد اشاره کرد که بروم،بی صدا لب زد:من اینجا هستم.
سوار ماشینی شدم که جلوی بیمارستان منتظرمان بود.من و لیلی عقب نشستیم و آن دختر و پسردیگر که اسمشان یادم نمانده بود جلو.درراه هیچکس حرف نمی زد و همه در فکر فرو رفته بودند.من هم به این فکر می کردم که مجلس دعایشان چگونه است؟آیا مثل سفرهای زنان و ختم انعام های مرسومی است که دیده بودم؟و یا مجلسی مختلط است که در آن کسی دعا می خواند و بقیه گوش می دهند؟اما وقتی رسیدیم متوجه اشتباهم شدم.خانه ای کاملا معمولی و بسیار ساده در محله ای متوسط که از حظور دختران و پسرانی هم سن و سال پسرم آکنده بود.اکثر جوان ها لباس های سفید یا رنگ روشن پوشیده بودند و بسیار ساده و بی آلایش بودند.چشم های اغلبشان اشک آلود و قیافه شان گرفته بود.باورم نمی شد همه این آدم ها برای پسر من اینجا جمع شده باشند،ولی وقتی داخل رفتم متوجه شدم همگی به خاطر آرسام و دعا برای بهبودی او به آنجا آمده اند و گویا شب گذشته هم به همین صورت دور هم بودند.کسانی با من سلام و احوالپرسی می کردند که اصلا نمی شناختمشان و لیلی به عنوان راهنما تند تند معرفی شان می کرد.یک سری اسامی غیر آشنا که اصلا به یادم نمی ماند.گوشه ای روی زمین نشستم.همه گرداگرد هم روی زمین نشسته بودند.بعضی از پسرها قیافه دراویش راداشتند،موهاو ریش های بلند اما بی نهایت ساده با صورت هایی پاک و عارفانه.دخترها همه بدون آرایش و زینت به سادگی دورهم نشسته بودند.چند لحظه ای گذشت تا همه ساکت شدند.بعد پسری قدبلند و سفید پوش از میان جمع برخاست و باصدایی بسیار نافذ و تاثیر گذار گفت:
_امشب هم مثل دیشب دورهم جمع شدیم تا برای سامی دعا کنیم.....می دونم همه تون که اینجا هستید یک جوری با سامی آشنائید.....قلب مهربون و روح پاک سامی امشب به دعاهای همه ما احتیاج داره.من نمی دونم خدا چی برای سامی مقدر کرده ولی دعا می کنم هر چه هست،در راحتی و به سرعت برای آرسام پیش بیاد.
از معنای نهفته در جمله اش بر خودلرزیدم.این بچه ها برای چه دعا می کردند؟بهبود آرسام یا....؟
بعد به خودم نهیب زدم:آذر بس کن،ساکت باش.خوب این پسر راست می گه هیچ کس از خواست خدا با خبر نیست.
بعد پسرک سر جایش نشست و از پشت پرده ای کنار دیوار چند دف بیرون آورد و به یکی دونفر از حاظران داد که همه شبیه خودش بودند.ساده و عرفانی!و بعد صحنه ای جلوی چشمم جان گرفت که همان لحظه هم اطمینان داشتم تا آخر عمر یادم نخواهد رفت.صدایی سحر انگیز مثل زمزمه ای شروع شد. کوبش های نرم و آهسته که کم کم تندتر و بلندتر می شد.همان پسر با صدایی آسمانی شروع به زمزمه اشعاری کرد که حدس زدم مال حافظ یا مولانا باشد.شنیدن این موسیقی چیز دیگری بود.حال عجیبی به من دست داد و با نگاهی به اطراف متوجه شدم همه در همان خلسه ای فرو رفته اند که من از پیش آمدش برای خودم تعجب می کردم.بعد صدای دف بلندتر شد.قلبم چنان می زد که می ترسیدم از سینه ام بیرون بزند.چنان خودم را به خدا نزدیک احساس می کردم گویی اگر دستم را دراز کنم خدا را لمس خواهم کرد.بی اختیار اشک می ریختم و خدا را صدامی زدم.در همان حال فکر می کردم کسانی که شنیدن موسیقی را گناه می دادند،آیا هرگز چنین نوایی را شنیده اند؟آیا با نمازو دعا و استغاثه این همه که من به خدا احساس نزدیکی می کنم،به خدا نزدیک شده اند؟
بی اختیار و با صدای بلند از خدا می خواستم به پسرم کمک کتد.از حالم و اطرافم بی خبر بودم و بعدها اصلا به یاد نمی اوردم که آن شب چه گفتم و دیگران چه می کردند.هر چه بود آن صدای نافذ و زیبا بود و آن نوای پر شور که بی اختیار می لرزاند،می شوراند ومی بردت.انقدر فریاد زدم و اشک ریختم که خالی شده بودم اما باز با صدای ضربه ها تکان می خوردم و بعد کم کم صداها فرو نشست و من توانستم به اطرافم نگاهی بیندازم و از دیدن جوان ها در آن حال به خود لرزیدم......هر کس به شکلی در حال راز و نیاز با معبودش بود.چند نفری بر زمین سجده کرده بودند و عده ای دستهایشان را تا جایی که ممکن بود بالای سرشان دراز کرده بودند،اغلب با چشم های بسته چیزهایی زمزمه می کردند.هرکس در حالی بود ولی حال همه یکی بود.وقتی سرانجام موسیقی پایان گرفت احساس سبکی عجیبی می کردم، پسری که در ابتدا صحبت کرده بود با صدای بلند گفت:یا حق!
و همه با صدای بلند تکراکردند:یا حق!
و من باز گریستم.به خاطر خودم و برای پسرم.....صدای پسرک می لرزید:
_یا حق مددی....
باز همه تکرار کردند.پسرک این بار بلند ترفریاد کشیذ:یا علی مولا مدد.......
خودم را دریافتم که همراه پسرک بلند بالا و بقیه جوان ها فریاد می کشم؛یا علی مولا مدد......
وقتی همه از جا برخاستند،من دلم می خواست بخوابم.خسته و کوفته درعین حال سبک شده بودم.لیلی دستم را گرفت.چشمانش به رنگ خون درآمده بود ومن باز شرمنده شدم.در سکوت،در ماشینی که با آن آمده بودم به طرف بیمارستان رفتم.تقریبا نزدیک سپیده صبح بود و صدای اذان می آمد.باز دلم لرزید و اشک هایم سرازیر شد،جلوی در بیمارستان لیلی گفت:ما فردا هم آنجا هستیم،بهتون زنگ می زنم که اگه خواستید بیاییم دنبالتون.
فقط توانستم به سختی بگویم:خیلی ممنون.برای همه چیز ممنونم.
لیلی فقط گفت:یا حق.و رفت.
پله ها را به سرعت بالا دویدم.فیروزه و کیوان جایشان را به خسرو و هما داده بودند.فرهاد روی نیمکت نشسته بود،از چشمانش خستگی می بارید.با دیدن من از جاپرید،قدم هایم را تند کردم:چه خبر؟
_خبری نیست،تغییری نکرده....
به هما نگاه کرم که صورتش از خستگی رنگ پرید و پف آلود بود.دستش را گرفتم:
_تو برو دیگه،خسته شدی.با خسرو برو خونه،من اینجا می مونم.
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:تو که از من بدتری آذر،کجا رفتی؟....
وقتی چیزی نگفتم،ادامه داد:ناصرو فروغ هم تازه رفتن،برامون شام آورده بودن.
بعد خسرو را صدا زد:خسرو بیا بریم،صبح دوباره برمی گردیم بچه ها تنهان.
پرسیدم:بهاره کجاست؟
هماکیفش را برداشت:خونه ماست.نگرا نباش.فردا می آرمش،تو هم استراحت کن.مامانم هم چندبار زنگ زد.اگه تونستی بهش یه زنگ بزن،داره خودشو می کشه انقدرنمازهای مختلف و دعا خونده و گریه کرده،کور شده.
چیزی نگفتم،وقتی هما و خسرو رفتند به طرف فرهاد رفتم:تو هم برو خونه،خسته شدی.
چیزی نگفت.دوباره گفتم:فرهاد تعارف نکن،تورودربایستی هم نمون،برو از چشمات معلومه که خسته شدی.
فرهاد دستم را میان دستانش گرفت:چطور بود؟
متوجه منظورش شدم.در مورد مراسم دعا برای آرسام سوال می کرد.گفتم:
_عالی بود.خیلی شگفت انگیز و دور از انتظارم بود.
بعد هر چه دیده بودم برایش تعریف کردم،در پایان داستانم نتوانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم: فرهاد فکر می کنی آرسام خوب می شه؟تو رو خدا اگه دکتر چیزی گفته به من بگو،بگو تو چی فکرمی کنی؟
فرهاد دستانم را نوازش کرد:بوجود آوردن انسان بزرگترین خلقته،برای خدا نگه داشتن آرسام هیچ کاری نداره،فقط موضوع اینه که تقدیر چطور رقم می خوره؟هیچ چیزی در دنیا غیر ممکن نیست،حتی اگه دکترا از بهبود بیماری ناامید شده باشن،بهبود اون بیمارغیر ممکن نیست.....
بغض آلود پرسیدم:یعنی دکترا از آرسام قطع امید کردن؟
فرهاد فوری گفت:نه،نه،می گم امیدت رو از دست نده.هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته....معجزه همیشه اتفاق می افته.فقط باید ایمانت رو ازدست ندی،قوی باش.
از پشت شیشه مات به عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود خیره شدم.پوستش به نظرم خاکستری شده بود،شایدهم به نظرم اینطور می آمد.چقدر مظلومانه روی تخت افتاده بود.دستگاه ها همچنان به بدنش وصل بودند و سوزن سرم از رگ بازویش غذا به بدن پسر رشید و جوانم می رساند.بی اختیار گفتم: مادرت بمیره که تو رو اینجوری نبینه.پاشوآرسام،پاشو.....هنو ز خیلی کار داری.دانشگاه،ازدواج،زندگی همه و همه پیش روی توست،همه منتظر تو هستن.دوستات دلتنگ تو هستن.اگه بدونی چقدر از ته دل و خالصانه برات دعا می کردن،تو هم دلت می سوخت و چشماتو باز می کردی.....آرسام من دارم می میرم، همه نگرانت هستن....آخه چرا اینجوری شد؟
یاد روزی افتادم که همراه مهدی و لیلی و چند نفر دیگر گرفته بودنش و با ضربه های باتوم پشتش را آش و لاش و سیاه و کبود کرده بودند.بغض مثل گره ای گلویم را گرفت.آخ که نگذاشتند جوانی کنی!وای بر من که از ترس،پسر جوان و پرانرژی م را محدودتر کرده بودم.نالیدم:آرسام....منو ببخش،تو فقط از جات بلند شو به خدا خودم هرچی بخوای در اختیارت می ذارم که تو از زندگی ات لذت ببری؛با تور می فرستمت مسافرت،هرچقدر دلت خواست با دوستات برو مهمونی،برو مسافرت،برو کنسرت....آرسام ازت خواهش می کنم از جات بلند شو.روی منو زمین ننداز مادر!
انقدر گفتم و گفتم تا فرهاد به زور دستم را گرفت و به بوفه بیمارستان کشاند.میل به هیچ چیز نداشتم. اصلا به یاد نداشتم آخرین غذایی که خورده بودم،چه بود؟فکر و ذکرم آرسام بود،بی اختیار با او حرف می زدم و از خدا کمک می خواستم.تلفن همراه فرهاد زنگ زد و از فکر و خیال بیرونم آورد.چند لحظه بعد فرهاد گوشی را به سمت من گرفت:
_آذر،مامانته....
گوشی را گرفتم،حوصله حرف زدن نداشتم.اما مادرم نگران بود:الو؟
صدای غمگین مادرم بلند شد:آذر جون از سامی چه خبر؟
_هیچی....هنوز همونطوریه....
آه کشید:امیدت رو از دست نده مادر جون!خدا کس بی کسونه.....دیشب تا صبح با چندتا از همسایه ها براش ختم قرآن گرفتیم...
بعد صدایش لرزید و شکست:نذر کردم اگه بچه ام پاشد پولی رو که برای مکه رفتن کنار گذاشتم،به مریض هایی که پول برای دوا و درمون ندارن کمک کنم.یک سفره حضرت ابوالفضل هم نذر کردم....
بغض آلود گفتم:خدا کنه مرادتون برآورده بشه....
مادرم گریه کنان گفت:الهی آمین،هر شب از خدا می خوام منو به حال سامی ببره و بذاره این بچه از جاش پاشه.....خدایا دلم را نشکون....
بی طاقت از مادرم خداحافظی کردم.دست و پایم می لرزید،انگار یخ زده بودم.بی آنکه چیزی بخورم برخاستم.فرهاد به سرعت از جا برخاست و گفت:بشین آذر،باید یه چیزی بخوری امروز سومین روزیه که آرسام بستری شده و من ندیدم تو این سه روز چیزی بخوری.
بعد به زور چای شیرین شده را به طرفم گرفت و با چنگال کیک پراز خامه و شکلات را تکه تکه کرد: بشین و بخور.
بی اراده و گیج دوباره نشستم.مثل آدم های مکانیکی چند جرعه چای خوردم و مثل بچه ها در مقابل تکه های کیک که فرهاد به طرفم دراز می کرده بود دهانم را گشودم.چند دقیقه بعد طبق معمول هرروز پشت درهای بخش شلوغ شد.دوستان آرسام،هما و خسرو و بچه ها،فیروزه و کیوان و علی،ناصر و فروغ و پسرها،عده ای از دوستان و همکاران خودم و بهاره عاصی و بی طاقت که یک بند اشک می ریخت و برادرش را صدا می زد،جمع شده بودند.هر چه فیروزه و هما بغلش می کردند و دلداری اش می دادند تاثیر نداشت.اصلا نمی دانستم بقیه امتحاناتش را داده است یا نه؟آن لحظه هیچ چیزی در دنیا برایم اهمیت نداشت به جز پسر دلبندم!حواسم به دکتر بود که چند دقیقه ای بود در اتاق آرسام معطل کرده بود.هر چه از شیشه سرک می کشیدم چیزی نمی دیدم و همین داشت دیوانه ام می کرد.به فرهاد که گوشه ای کنار دیوار چمباتمه زده بود نگاه کردم.این مرد چقدر بی ادعا کمکم می کرد.ساکت و بی هیاه و همراهم بود و فقط به اشکال مختلف دلگرمی ام می داد و به صبردعوتم می کرد.سرانجام دکتر بیرون آمد.فرهاد از جا پرید و ناصر و کیوان و خسرو به دنبال دکتر راه افتادند.من هم دلم می خواست بروم ولی پاهایم اصلا به فرمان مغزم اهمیت نمی داد،نه تنها حرکتی نمی کردند بلکه سست و لرزان سر جایشان مانده بودند.از دور می دیدم با حرف های دکتر،ناصربه گریه افتاد و کیوان به دیوار تکیه داد.فقط فرهاد هنوز سر پا ایستاده بود و چشم به دهان دکتر داشت.دلم می خواست حرف هایشان هیچ وقت تمام نشود چون آن وقت مجبور نبودم بپرسم دکتر چه گفت؟و فرهاد فرصت گفتنش را پیدا نمی کرد....اما همه چیز را پایانی است و حرفهای دکتر هم تمام شد و رفت.بعد فرهاد با قدم های سست و لرزان،پاکشان به طرف من آمد.بهاره جلو دوید،صدایش غریبه و خش دار بود:چی گفت؟دکتر چی گفت؟
برگشتم و به دیوار سفید زل زدم.دلم نمی خواست چیزی بشنوم و نشنیدم.اما سرانجام فرهاد جلو آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت:آذر....
دستم را بلند کردم:هیس!نمی خوام بشنوم....چیزی نگو.
و با این حرف،فرهاد مقاوم و صبور من به گریه افتاد.

pahlevon
02-07-2012, 02:27 PM
آن شب هم بااینکه دکتر گفته بود آرسام یک درجه بیشتر در کما فرو رفته و اصلا نمی توانند تا پایدار شدن وضعیتش سرش را عمل کنند تا لخته خون را بیرون بکشند،من به مجلس دعای دوستان آرسام که حالا بیشترشان را به نام می شناختم،رفتم.باز مثل دیشب آن حال عجیب و غیرقابل توصیف با شنیدن صدای دف و اشعار مولانا بر من غالب شد.احساس نزدیکی به خدا و از صمیم قلب خواند او و یاری خواستن از او در آن لحظات،تجربه ای بود که بعدها دیگر تکرار نشد و بعیدمی دانم روزی باز آن حال در من ایجاد شود.باز همه برای آرسام دعا کردند ومن مثل بچه ای مدرسه ای که باید به سر کلاس برگردد به بیمارستان برگشتم.فرهاد آن شب نبود چون از پا افتاده بود و کیوان به زوربرده بودش.حدود سپیده صبح بودکه به بیمارستان رسیدم،کسی پشت در اتاق آرسام نبود و دلم برای غریبی پسرم سوخت. اما وقتی نزدیک تر رفتم متوجه شدم کسی پشت در اتاق نشسته است.از پشت نمی دیدم کیست ولی هر که بود از مریض های بیمارستان بود،چون پاهایش درگچ بود.هر چه جلوترمی رفتم،صدی ناله و استغاثه اش واضح تر می شد.چون پشتش به من بود متوجه حظور من نشد.صدایش سوزناک و از ته دل برمی خاست: _سامی قربونت برم.الهی من بمیرم ه تو به این حال افتادی.سامی همش تقصیر من شد.به خدا قسم اگه از جات بلندشی پیاده تامشهد میرم،سامی....
گرچه ناله بیشترحرفهایش را نامفهوم کرده بود.کلمات بریده بریده ومنقطع به گوش می رسید:
_پسر پاشو...تو رو خدا از جات اشو.به خدا قسم اگه پاشی دیگه پشت فرمون نمی شینم.قول می دم!به خدا قسم نوکریتو می کنم!سامی عزیزم....پاشو!پاشو وگرنه خودمو می کشم!به خدا خودمومی کشم....
صدای فریادش پرستاران را به پشت در کشاند.مهدی بود که با آن پاهای شکسته و در کچ خودش را به پشت در اتاق آرسام رسانده بود.اول نشناختمش،صورتش با ریش و سیبیل چند روزه و زخم ها و کبودی ها عوض شده بود.هیکلش آب رفته و لاغر شده بود.با دیدن من سربه زیرانداخت و هق هق کرد:وای خانم خوشنویس،همش تقصیر من شد.حق دارید هرچی بهم بگید.دلم می خواد بمیرم اما جلوی شما انقدر شرمنده نباشم.وای خانم خوشنویس....
صدای پرستاری قد بلند،با قیافه جدی ساکتش کرد:بس کن....اینجا بخش مراقبت های ویژه است. انقدرداد نزن.اصلا کی به توگفت پاشی بیای اینجا؟مگه دکتر قدغن نکرده بود از جات تکون نخوری؟
بعد از چند لحظه با دو پرستار مرد برگشت و مهدی را با صندلی چرخ دار به اتاقش بردند.اما مهدی همچنان اشک می ریخت و طلب بخشش می کرد.با حالی منقلب و پاهای لرزان پشت در رفتم و از شیشه بخار گرفته به پسرم زل زدم.صورتش رنگ پریده وکمی زرد شده بود.دستگاه ها خستگی ناپذیر بیب بیب می کردند.سرم قطره قطره وارد خونش می شد.زیر لب گفتم:آرسام دوستات سلام رسوندند،دیشبم برای تو دعا می کردن،خواهش می کنم از جات بلند شو.
پرستاری خلوتم را بر هم زد.داخل اتاق پسرم رفت و مایع سرنگی را داخل سرم تزریق کرد.ازفرصت استفاده کردم و وارد اتاق شدم.بوی عجیبی مثل مشت به دماغم خورد.فوری جلو رفتم و دست پسرم و در دست گرفتم.سرد و شل بود.خم شدم و انگشتان دستش را بوسیدم.پرستار حرفی نزد و لی اشاره کرد عجله کنم.دستم را روی پیشانی صاف پسرم گذاشتم.مژه های بلند و مجعدش روی صورت رنگ پریده اش سایه انداخته بود.وای که حاظر بودم هر چه دارم بدهم ولی آن چشم ها بار دیگرباز شوند.پیشانی پسرم را بوسیدم.پرستار باز اشاره کرد.دلم نمی خواست ازپسرم جدا شوم.اما زیر نگاه های منتظر پرستار ناچار شدم اتاق را ترک کنم.روی نیمکت نشستم.و نفهمیم چه وقت خوابم برد.وقتی بیدار شدم. فرهاد رادیدم که کنار دیوار ایستاده و با کیوان وناصر صحبت می کند.فیروزه ازانتهای راهرو با لیوان های چای می آمد.خواستم از جایم بلند شوم اما نمی توانستم.گردم خشک شده بو و دست و پاهایم انگارمال کسی دیگربودند و از من اطات نمی کردند.بهاره از جایی پیدا شد و با دیدن چشم های باز من گفت:سلام مامان،بیدار شدید؟
بعد جلو آمد و به آهستگی شانه هایم را ماساژ داد:حتما بدنتون خشک شده روی این نیمکت،هان؟
چیزی نگفتم.صدایم جایی گم شده بود.بعد فرهاد و کیوان جلوآمدند:چطوری آذر؟
قبل از آنکه بتوانم حرفی بزنم سه مرد سفید پوش که یکی شان دکتر برازنده بود از اتاق آرسام بیرون آمدند.صدایم خود به خود برگشت:چی شده؟
قلبم صدای بدی می داد و قفسه سینه ام تیر می کشید:«چه شده بود؟مبادا پسرم...»
زبانم رامحکم گاز گرفتم.دکتر برازنده جلو آمد و به سلام و احوالچرسی حاضرین جواب داد.بعد رو به من کرد و گفت:خانم خوشنویس،می خواستم اگرامکان داره چند لحظه باهاتون صحبت کنم....البته انگارهنوز صبحانه میل نکردید،هروقت آماده بودید تشریف بیارید اتاق من....
بعد رفت.به سختی ازجایم بلند شدم.همه ساکت نگاهم می کردند انگار چیز عجیبی می دیدند.مانتو و روسری ام چروک و کثیف شده بود و خودم احساس می کردم بدنم بوی بدی می دهد البته جای تعجب نداشت چهار روزبود که حمام نرفته بودم.حمام که جای خود داشت حتی صورتم ا نشسته بودم.صدای هما از جای بلند شد:آذر جون اول یک چیزی بخور.رنگ و روت مثل گچ دیوار شده.....
بی توجه به حرف هایی که اطرافیانم می زدند جلورفتم.بدنم درد می کرد و سرم گیج می رفت.اما باید زودتر بادکتر صحبت می کردم شاید می خواستند پسرم را عمل کنند.شاید....
فرهاد زیر بازویم راگرفت و هر دو با قدم هایی کند و لرزان به طرف اتاق دکتر رفتیم.وقتی داخل شدیم و روی صندلی نشستیم،چند لحظه ای سکوت برقرار شد.صورت دکتربه نظرم خسته و ناراحت بود.اما به خودم نهیب زدم:بس کن!انقدر پیش داوری نکن.تو همیشه مسائل رابرای خودت بزرگ می کنی،حالا می بینی!چرا انقدر می لرزی و می ترسی،دکتر فقط می خواد درباره عمل جراحی آرسام باهات صحبت کنه.شاید هم حال آرسام رو به بهبود رفته و می خواد خوش بهت خبر بده!
سرانجام دکتر به سخن آمد:من خیلی متاسفم که این خبر رو بهتون می دم.پسر شما....
ساکت شد و من ملتهب و دیوانه داد کشیدم:چی شده؟می خواین عملش کنین؟....
دکتر سرش را تکان داد و دستش را به صورتش کشید.صدایش می لرزید:
_نه خانم خوشنویس،متاسفانه پسر شما تو این چند روز حالش برای عمل مساعد نبوده....و امروز با چک کردن علایم حیاتی آرسام با دونفر دیگه از همکارانم به این نتیجه رسیدیم که متاسفانه آرسام دچار مرگ مغزی شده و.....
بی اختیار نیم خیز شدم:نه....
و از حال رفتم.وقتی دوباره چشم باز کردم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و فرهاد و فیروزه کنارم بودند.جایی از دور صدای ضجه و گریه می آمد.در همان حال گیج و منگ صدای بهاره را تشخیص دادم.تا چشم باز کردم فیروزه،کیوان را صدا زد وکیوان با چشم هایی خون گرفته وارد اتاق شد: آذر وقت تنگه،یک چیزی باید بهت بگم که تا حالا خودمو نگه داشتم تا ببینم چی پیش می آد.... راستش چند ماه پیش سامی ورقه ای پیش من آورد که متعلق به بانک پیوند اعضا بود.سامی برام توضیح داد که با یکی دو نفر ازدوستانش رفتن و اوراقی را پر کردن تا اگرخدایی نکرده سانحه ای براشون پیش آمد،از اعضای بدنشون به بیمارانی که احتیاج به عضو دارن استفاده کنن.بعد گفت دو نفر از نزدیکانش باید این کارت روامضا کنند تا در جریان این خواسته سامی باشن و اگر اتفاق افتاد خبر بدن و من حالا...
برادرم به گریه افتاد. ومن گیج و حیران به فرهاد و فیروزه نگاه کردم.احساس می کردم معده ام مثل دریا موج دارد،جلوی چشمانم پراز ستاره و پروانه شده بود.منگ و کش دار گفتم:
_چی داری می گی؟چی می گی؟
هر سه سرشان را پایین انداختند.روی تخت نیم خیز شدم و بلافاصله افتادم چشمم سیاهی می رفت و سرم به سنگینی یک تکه سرب بود.دلم می خواست بمیرم و این حرف ها را نشنوم.نالیدم:آرسام چرا بااین سن و سال به این چیزا فکر می کردی؟
خدای من!من چه مادری بودم،چه مادری بودم که از تصمیم به این بزرگی بچه ام خبر نداشتم.البته حق با آرسام بود من چنان بی ظرفیت بودم که حتما با خواسته اش مخالفت می کردم و با بحث های فرسایشی که کار همیشگی ام بود،سعی می کردم ازاین کارمنصرفش کنم و چه روح والایی داشت پسرم!چه روح بزگ و بخشنده ای داشت که من از درکش عاجز بودم.بعداز ظهر با اصرار از تخت پایین آمدم،پشت در بخش قیامت بود.اکثرا جوان هایی بودن که در مجالس دعای شبانه دیده بودمشان،تمام افراد فامیل و همکارانم آنجا بودند.بی اختیار فریاد زدم:دیگه همه چیز تموم شده....دیگه برای دعا دیر شده.....
و با دست محکم توی صورتم کوبیدم،فرهاد به سرعت جلو آمد و دست هایم را نگه داشت صدایش نرم و لرزان بود:
_آذر،عزیزم نکن.هنوز امیدی هست....
داد زدم:دروغگو....دروغگو...
و سعی کردم دستانم را آزاد کنم.قلبم تیر می کشید ونفسم بالا نمی آمد.احساس خفگی می کردم و دلم می خواست هیچکس آنجا نباشد،به جز من و پسرم.از ازدحام و گرما در حال خفگی بودم.فرهاد به زور به اتاقی خالی کشاندم و در را بست.هنوزدستهایم را رها نکرده بود.
هق هق کنان گفتم:چطور امیدی هست؟مگه نمی گن پسرم مرده؟پس چرا هنوز تو اون اتاقه....پس چرا هنوز دستگاه بهش وصله؟چرا بهم راستش و نمی گن...
فرهاد همانطور که دستانم را نگه داشته بود گفت:آذر خودتو کنترل کن تا همه چیز رو برات تعریف کنم....اینطوری خودتو از بین می بری،ساکت باش تا بهت بگم.الان دوروزه که تقریبا سطح هوشیاری سامی به سه رسیده،یعنی دیگه به تحریکات و ردر هم عکس العمل نشون نمی ده،ولی امروز متوجه شدن که دستگاه EEG هیچ موجی رونشون نمی ده و تبدیل به یک خط صاف شده....این معنی اش مرگ مغزی است.قلب می زنه ولی مغز مرده...
بی اختیار فریاد زدم:فقط همین؟فقط به این دلیل می گن آرسام من مرده؟
فرهاد دستم را فشرد:نه عزیزم،چندین نشونه دیگه هم اینو ثابت می کنه. ph خونش زیر هفت آمده،مردمک چشماش گشاد شده و به محرک ها جواب نمی ده،خیلی چیزای دیگه هم هست که کتر چک کرده،حتی برای اطمینان دو نفر دکتر با سابقه و با تجربه رو آورده تا آرسام رو ببینن ولی اونا هم تایید کردن....
در این میان پزشکی لاغر و قد بلند وارد اتاق شد و نگاهی به طرفم انداخت:
_خانم خوشنویس؟
بدون آنکه منتظر جواب من باشدادامه داد:من خیلی متاسفم....ولی می خواستم باهاتون صحبت کنم.می دونم که خیلی سخته ولی چاره ای نیست امروز صبح برادرتون به من اطلاع داد که مصدوم قبلا کارت اهدای عضو رو پر کرده و از قبل موافقت کرده که در صورت پیش آمدن اتفاقی،اعضای بدنش برای نیازمندان استفاده بشه.البته ما حال شما رو کاملا درک می کنیم و بازاجازه شما رو می خواهیم.اگر موافقت نکنین ما اقدام به برداشت اعضا نمی کنیم.
حس کردم چاقوی تیزی سینه ام را می شکافد.از درد تا شدم و به نفس نفس افتادم.فرهاد رو به دکتر جوان کرد و پرسید:مگه قرار نیست دو روز صبر کن؟
مرد جوان سر تکان داد:چرا..ولی در صورت موافقت خانم خوشنویس،ما باید مقدمات کارو فراهم کنیم. می دونید که کلیه ها و ریه و....
بقیه حرف هایش را نشنیدم.چه می گفتند؟راجع به اعضای بدن دلبندم حرف می زدند؟فریاد زدم:نه!من اجازه نمی دم بدن بچه ام رو تیکه تیکه کنن.فهمیدین؟
دکتربدون گفتن کلامی اتاق را ترک کرد و من به سختی سعی کردم با وجود،آن چاقوی تیزی که در سینه ام احساس می کردم نفس بکشم.آن شب با تزریق آرامبخش روی یکی از آن تخت های منحوس بیمارستان به خوابرفتم.البته خواب که نه،مُردم.نزدک ظهر بیدار شدم.کسی اطرافم نبود ولی صداهایی مبهم از پشت در می آمد.به دستشویی رفتم و هنگام شستن دستهایم در آینه به زنی خیره شدم که به من نگاه می کرد.وحشتزده دریافتم که آن زن خودم هستم.انگار سالها پیر شده بودم.دو حلقه سیاه زیر چشم ها و دو شیار عمیق کنار بینی ام افتاده بود.گونه هایم فرو رفته و زشت شده بود.یعنی این همه لاغر شده بودم؟ صورتم را شستم و در آینه نگاه کردم:
_کاش من می مردم!
اما خداوند تصمیم دیگری گرفته بود.در را که باز کردم همه به طرفم برگشتند.وای که چقدرقیافه آشنایانم تغییر کرده بود.فرهاد،کیوان،فیروزه،نا ر،فروغ،هما و بهاره همه مثل خودم لاغر و تکیده و رنگ پریده، با صورت های پف کرده و پلک های سرخ بیرون ایستاده بودند.تامرا دیدند به تکاپو افتادند.کیوان دستم را گرفت وگفت:آذر بیا باهات کار دارم.
و مرا به اتاقی برد که مادرم آنجا دراز کشیده بود.تمام موهای سرش سفید شده بود و رنگ به صورت نداشت.آه که چه درد بی درمانی همه مان را بیچاره کرده بود.کیوان مرا روی صندلی نشاند وگفت:
_آذر،فدات شم الهی ولی آرسام خودش خواسته بود که اعضای بدنش....
دوباره به گریه افتاد و این بار مادرم به حرف آمد:آذر درست نیست به وصیت بی محلی کنی.تو کی هستی که با خواسته خود سامی جون مخالفت می کنی؟اون بچه اون همه با گذشت و بخشنده و مهربون بود،درست نیست که تو مانع این کار خیرش بشی.بذار آخرین ثوابش رو هم ببره....البته اون که دستش کوتاه است ثوابش رو برده ولی نذار عذابش رو تو بکشی....
چیزی نگفتم.کیوان که آرام گرفته بود،گفت:آذر باید زود تصمیم بگیری،فرد آخرین زوره و اگه تو موافقت نکنی تموم دستگاه ها رو خاموش می کنن ودیگه اعضای بدن آرسام به درد کسی نمی خوره.... به خدا آذر خود سامی این طور می خواست.دکتر می گفت دختری در حال مرگه و احتیاج به کلیه داره و گروه خونش و بقیه چیزاش با آرسام هماهنگه،بذار این دختر از مرگ نجات پیدا کنه...
نالیم:پس من چی؟بچه من چی می شه؟اون بمیره که یه نفر دیگه نجات پیدا کنه؟
مادرم آه کشید:برای آرسام دیگه فرقی نمی کنه مادر جون،این تقدیر آرسام بوده،بذار حداقل مادر اون دختر عزادارنشه....در ضمن این خواست خود آرسام بوده آذر جون،تو نباید مخالفت کنی....
بی طاقت اتاق را ترک کردم،هوای بیمارستان خفه کننده بود.در دلم هنوز امیدوار بودم که آرسام واکنشی از خودنشان دهد.او هنوز خیلی جوان بود و من اعتقاد داشتم با نیروی جوانی با مرگ مبارزه می کند.بی اعتنا به ازدحام دوستان وآشنایان از پله ها سرازیر شدم و در حیاط بیمارستن گوشه ای روی پله نشستم. حال عجیبی داشتم.انگار سنگین شده بودم به سختی نفس می کشیدم.لحظه ای بعد فرهاد کنارم بود.با ملایمت گفت:
_من درکت می کنم.آذر،می دونم چقدر ناراحتی و چه حال بدی داری ولی.....
خشمگین با صدایی خفه گفتم:حتما تو هم آمدی درباره اعضای بدن آرسام حرف بزنی؟نمی دونم چرا همه تون انقدر بی رحم شدین؟چطور دلتون می آد بدن آرسام رو تیکه تیکه کنن؟
فرهاد آه کشید.صدایش بم و غمگین بود:آذرواقعیت اینه که این اعضا دیگه به درد سامی نمی خورن و به هر حال پس از مدتی پوسیده می شن.پس چه بهتر همون طور که خودش خواسته،اونا رو به کسی بدیم که بهش احتیاج دارن و زندگی اونارو نجات بدیم.من ازت خواهش می کنم به این آخرین خواسته آرسام عمل کن.
و بلند شد و رفت.جمله آخرش به آتیشم کشید.صدایی از دورنم برخاست.«خوب راست می گه!تو که با خودخواهی درتمام زندگی به این بچه امرو نهی و بکن و نکن کردی،حالا به آخرین خواسته آرسام عمل کن.گوش بده....»
گلوله ای راه گلویم را بست و حالت خفقان عجیبی پیدا کردم.با عزمی راسخ از جا برخاستم و پله ها را بالارفتم.کیوان روی پله نشسته بودو بادیدنم ازجابرخاست ومن قبل از اینکه پشیمان شوم،به سرعت گفتم:
_کیوان به دکتر بگو من برای برداشت اعضا رضایت می دم....
و باز از حال رفتم،صبح وقتی چشم گشودم نیمی از وجودم منتظر شنیدن خبری خوش از وضعیت آرسام بود،اما افسوس که پرستاری به سراغم آمد و اطلاع داد می توانم برای آخرین بار پسرم را ببینم و با اوخداحافظی کنم و بعد وسایل شخصی آرسام را در کیسه ای کوچک تحویلم داد.قبل از من دوستان و افراد نزدیک فامیل که دوست داشتند از آرسام خداحافظی کنند،به دیدنش رفته بودند ولی من اصلا دلم نمی خواست با پسرم خداحافظی کنم چون باور نداشتم که آرسام،چوان برومند من،به آن زودی ترکم کند. برای همین وقتی به اتاقش رفتم و دستش را میان دستانم گرفتم فقط و فقط بااو صحبت کردم و به او دلداری دادم.قول دادم هرگز ترکش نکنم،اما هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی به خداحافظی با دلبندم کنم.آخر شب تیم مجهز پزشکی متخصص در پیوند اعضا پسرم را به اتاق عمل منتقل کردند و دو کلیه،قلب،ریه،چشم هاو استخوان های مورد نیاز بیماران نیازمند را برداشتند و هر تکه را به سرعت به طرفی فرستادند.قلب مهربان و رئوف آرسام آخرین عضوی بود که از بدنش خارج گردید و بعد از آن تمام دستگاه ها از بدنش جدا شد و آرسام برای همیشه از پیش ما رفت.
از مراسم تشییع جنازه هیچ صحنه ای به خاطر ندارم چون در تمام مدت چشم هایم را با دستانم پوشانده بودم تا چیزی نبینم.اما صدای ضجه های بهاره و التماس های مادرم که می خواست تن جوان نوه اش را میان خاک ها نگذارند را می شنیدم.صدای مویه وگریه دوستان آرسام تا مدتها کابوس شبانه ام شده بود و جیغ های عصبی هما و فریادهای کیوان در گوشم صدا می کرد.اما فرهاد مظلومانه در کنار بود و بی صدا اشک می ریخت.از آه های جانسوزی که می کشید،می توانستم بفهمم که در چه رنجی است.ناصر با صدای بلند با نادردعوا می کرد،صدایش روحم را می خراشید،فریاد می زد:نادر بی انصاف خودت رفتی، پسرتروهم بردی؟لامذهب نگفتی آذر چه می کشه؟نگفتی ما بیچاره می شیم؟یعنی ما انقدر عرضه نداشتیم که از پسرت مواظبت کنیم؟ای نادر بی انصاف....
دلم می خواست گوش هایم را هم مثل چشمانم می گرفتم اما نمی شد.صدای لادن از جایی بلند شد: حتما اشتباه شده....این سامی نیست.اشتباه شده...
و من دورن خود گریستم.سرانجام پسر جوان مرا که باید برای عروسی اش لباس می دوختیم و برایش کت و شلوار دامادی می خریدیم،کفن پوش به خاک سپردند و باز از من خواستند برای آخرین خداحافظی بر سر خاک بروم.همانطور که چشم هایم را گرفته بودم از ماشین پیاده شدم.کیوان زیر بازویم را گرفته بود.صدای مادرم مثل ناله می آمد:
_ای خدا عدلت رو شکر،من زنده ام و پسر عزیزم جوونم زیر خروارها خاک خوابیده...ای خدا شکرت!
روی خاک سرد و خیس افتادم و در عین حال به این فکر کردم چقدر از بوی گلایول بدم می آید.بویی گس و نامحسوس که از تاج های بزرگ گل بلند می شد.وقتی در ماشین به طرف خانه بر می گشتم احساس می کردم جای چیزی در سینه ام خالی شده است.چشمه اشکهایم خشک شده بود و در طول راه به پسرم و خاطراتی که از او داشتم فکر می کردم،چقدر با خودخواهی هایم اذیتش کرده بودم،حتی از کمترین امکاناتی که داشت اجازه استفاده نداده بودم.چقدربهش فشار آورده بودم و او چقدر خوب بود،مرا درک می کرد و احترامم را حفظ کرده بود.وای برمن!دیو پشیمانی داشت نابودم می کرد.ای کاش یک فرصت دیگر بهم داده می شد!ولی افسوس که همه چیز پایان گرفته بود.مصیبت و فاجعه تازه از روزهای بعد ازرفتن آرسام شروع شد.بهاره مات و گیج شده بود و من پشیمان و افسرده در رختخواب افتاده بودم و به زور قرص های آرامبخش و خواب آور می خوابیدم.گاهی یادم می رفت چیزی بخورم و هرکس به خانه مان می آمد ازدیدن ما در آن وضع ناراحت می شد و سعی می کرد کمکمان کند اما بیهوده بود چون نه می شنیدم و نه می دیدم.درست مثل مجسمه!
با بازگشایی مدارس،بهاره باید به مدرسه باز می گشت اما من بازنشسته شده بودم و به جز اشک ریختن و گریه کردن کاری نداشتم.سرانجام فرهاد به دیدنم آمد،کسی خانه نبود و خانه تاریک و شلوغ و کثیف بود.کتاب ها و جوراب ها و شلوار روی مبل را برداشت و کنار گذاشت و روی مبل نشست.بی حوصله نگاهش کردم دلم می خواست زودتر حرفش را بزند وبرود.فرهاد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:آذر فایده این کارا چیه؟....به قول خودت از اینکه این همه آرسام رامحدود کرده بودی داری غصه می خوری و عذاب وجدان بیچاره ات کرده،اما آیا بهاره بچه تو نیست؟کاری نکن که بعدها از بی توجهی به بهاره خودت رو سرزنش کنی...بااین بی توجهی و افسردگی که توش غرق شدی داری بهاره رو هم از بین می بری.اتفاق فقط مرگ نیست.می تونه ناامیدی و دست کشیدن از زندگی و افسردگی عمیق و شدید هم باشه!بهاره جوونه،احتیاج به رسیدگی و یک محیط شاد داره...تو داری اونو هم با خودت از بین می بری.کاری نکن که باز خودتو سرزنش کنی،چون زندگی همیشه رو به جلو حرکت می کنه و هیچ وقت به ما فرصت جبران گذشته ها رونمی ده...
آن شب خیلی به حرف های فرهاد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حق با اوست و بهاره هنوز زنده است و به من احتیاج دارد.باید کاری می کردم تا از این افسردگی و ناامیدی نجات یابم.آن روز به هما زنگ زدم تا به کمکم بیاید.که به سرعت خودش را رساند و تا بعدازظهر همه خانه راتمیز کردیم وقتی بهاره به خانه آمد،به اتاقش رفتم و روی تخت مرتبش نشستم و گفتم:بهاره من تصمیم گرفتم مدتی برم شمال و دور از همه باشم.چون اینجا دارم دیوونه می شم،می خوام بدونم تو حاضری بری پیش خاله هما بمونی یا نه؟
بهاره برخلاف گذشته که سرکش و حاضر جواب بود بسیار مظلوم و کم حرف شده بود.نگاهی به من انداخت و گفت:برای من مساله ای نیست ولی تنهایی حال شمارو بدتر می کنه،من دلم نمی خواد اتفاقی برای شما بیفته،دیگه طاقت ندارم.
به صورت جوان دخترکم نگاه کردم،آه از این خودخواهی که باعث رنج فرزندانم شده بود.محکم در آغوشم گرفتمش و حس کردم چقدر لاغر شده است،انگار مشتی استخوان در آغوش گرفته بودم،زیر گوشش نجوا کردم:نترس،من خیلی پوست کلفتم.فقط می خوام یه مدت با خودم تنهاباشم و سعی کنم تکه های ذهن و جسمم را جمع کنم و کنار هم بگذارم.
و اینطوری شد که کلید ویلای پدری ام را گرفتم و با یک چمدان وسایل ضروری سوارتاکسی شدم و به سوی دریا شتافتم.ماشین خودم را در پارکینگ گذاشته بودم،هرچه کردم خودم را راضی کنم با ماشین بروم نتوانستم.یاد آن تصادف مرگ باری افتادم که روح زندگی رادر من کشته بود.چند ماه بعد ازمرگ آرسام،مهدی به دیدن مآمد و تقاضای بخشش کرد و من هم بی آنکه چیزی حس کنم یا به حرفی که می زدم اعتقاد داشته باشم،طوطی وار گفتم:من از تو کینه ای به دل ندارم پسرم و اصلا گناهکار نیستی که بخوام ببخشمت...
ولی واقعیتی که در قلبم موج می زد با آنچه می گفتم خیلی فرق داشت.در دل گفتم:هرگز نمی توانم تو را ببخشم چرا که هرگز پسرم را به من برنمی گردانند.
وحالا نزدیک یک سال بود که در این ویلای بزرگ تنها بودم و به گذشته ها فکر می کردم و سعی می کردم بفهمم کجای کارم اشتباه بوده است و تا حدودی به نتیجه هم رسیده بودم.

pahlevon
02-07-2012, 02:28 PM
در میان افکار و خاطراتم دست و پا می زدم که صدای نانا از جا پراندم. _خاله آذر به چی زل زدی؟
سرم را بالا آوردم.صفحه تلویزیون سیاه شده بود و چیزی نشان نمی داد.چه وقت فیلم مهمانی تمام شده بود؟هوا تاریک و سرد شده بود ون هنوز روی صندلی تاب می خوردم.نانا جلو آمد و تلویزیون را خاموش کرد،صدایش نرم و توطئه آمیزبود:
_حالا دیگه وقتشه که برام تعریف کنیدچرا اینجا هستید،اونم تنها...
با سرانگشتانم اشک هایم را پاک کردم و به صورت پاک وجوانش نگاه کردم.به سختی بغضم را فرو دادم و شمرده و آهسته همه چیز را برایش شرح دادم.انگار نانا سنگ صبورم باشد،جزئیات کوچک و بی اهمیتی که به نوعی آزارم می داد را هم برایش تعریف کردم.محو حرف هایم شده بودو حتی پلک هم نمی زد.وقتی به پایان ماجرارسیدم سرم را بالا گرفتم ومتوجه شدم شانه های ظریفش از شدت گریه تکان می خوردند،صورت خودم هم خیس و اشک آلود بود.بعداز تمام شدن حرفهایم،از جابرخاست و جلو آمد.
_وای....خاله آذر چقدر بهتون سخت گذشته....
گریه کلماتش را نامفهوم کرده بود.لحظه ای بعد هر دو در آغوش هم اشک می ریختیم.برای خودم هم جای تعجب داشت که سعی می کردم دلداریش دهم.وقتی حسابی اشک ریختیم و سبک شدیم از جا برخاستم و گفتم:مهدی یک نواردیگه هم برام فرستاده...بذار امشب اون رو هم ببینم و کلک ماجراکنده بشه،از اینکه چیزی مثل خوره وجودم را بخوره متنفرم،دلم می خواد زودتر فیلم رو ببینم تا از فکر اینکه توش چیست،راحت بشم.
چند لحظه بعد هردو جلوی تلویزیون نشسته و با نفس های حبس شده منتظر آغاز فیلم بودیم.سرانجام با چند پرش و برفک فیلم آغاز شد.کسی در ماشین بود و دوربین مناظر برفی خیابان را نشان می داد. صدای موزیک از ضبط ماشین پخش می شد فورا صدای گرم و نافذعلیرضا عصار را تشخیص دادم که می خواند و مرا در جایم می لرزاند:
ای تو جاری توی رگهام،صدای پای نفسهایم ای که بوی تو رو داره،لحظه های خواب و رویایم
فرصت بودن با تو اگه حتی یک نفس بود برای باور بودن،همه چیز و همه کس بود
بعد صحنه عوض شد و روی صورت دختری جوان و کم سن و سال با صورتی رنگ پریده و چشمانی بی نهایت زیبا زوم شد.صدای دخترک لرزان و کم جان بود:
_خانم خوشنویس.....من نمی دونم چی باید بگم؟فقط می تونم بگم خدا پسر شمارو وسیله ای قرار داد تا من از مرگ نجات پیدا کنم...و بعد از خدا،خالق دوم من پسر شماست...همه از پیدا کردن کلیه برای من ناامید شده بودند که خبر دادند یک کلیه که به گروه خونی و بافت های بدنم نمی خوره پیدا شده،نمی دونید چه رنجی می کشیدم و چقدر دارو مصرف می کردم...اصلا نمی تونستم از روی تخت بیمارستان پایین بیام...ولی حالا به لطف پسر بخشنده و روح والای او زندگی طبیعی دارم...
بعد صحنه عوض شد.بازصدای نافذ و گرم خواننده خواند:
کاش می شد با تو بهار آرزوهام پا بگیره کاش می شد باتو دوباره زندگی معنا بگیره
و این بار پسری پانزده شانزده ساله به رویم لبخند زد:
_می خوام از کسی که منونجات داد تشکر کنم...من سرطان استخوان داشتم و می خواستند پام رو قطع کنن اما استخوان ران پسر شما منو از مرگ و معلولیت نجات داد.نمی دونید چقدر خوشحالم که می تونم مثل همه هم سن و سالام راه برم،بلند بشم،بازی کنم...اگه پامو قطع می کردن می دونم که از غصه دق می کردم.من زندگیمو مدیون شما هستم...مطمئنم پسر شما الان تو بهشته...کسی که انقدر خوب و باگذشته حتما خدا بهش پاداش میده...
دوباره صحنه عوض شد وخواننده خواند:
کوچ عاشقانه تو لحظه شکستن من خلوت شبانه من تا همیشه از تو روشن
از غم نبودن تو گریه کردم توندیدی هق هق تلخ صدامو تو نبودی،نشنیدی
و این بار مرد جوانی که روی نیمکتی در پارک نشسته بود به دوربین زل زد.صدایش پر ازبغض و سپاسگذاری بود:
_من شما رو نمی شناسم و پسرتون رو هم ندیده بودم،نه می شناختم ولی باورتون نمی شه اگه بگم حسش می کنم.با هر ضربان قلبم باهاش صحبت می کنم و حس می کنم چقدربه من نزدیکه!انگار همراه من و با منه...دریچه های قلب پاک و پراز عشق پسر شما الان تو سینه من می تپه و من با هر تپش،برای روح و الا و بزرگش طلب آمرزش می کنم.با هر تپش قلب پسرتون،خدارو شکر می کنم و باورکنی از پسرتون تشکر می کنم....اما می دونم هرچقدرتشکر کنم و شاکر باشم کافی نیست و نمی تونم جبران کنم.فقط اینو می گم که سعی می کنم با قلب پسرتون دوست داشته باشم و عشق بورزم.
بعد دوربین مهدی را نشان داد.البته اول نشناختمش،لاغرشده بودو صورتش شکسته و افسرده بود.موها و ریش هایش بلندو درهم شده،نگاه چشمانش پراز غم و رنج بود.صدایش رگه دار و غمگین بود:
_خانم خوشنویس بااین نوارمی خواستم بدونید سامی زنده است و با قلب و کلیه و کبد و استخوان و چشماش چندین نفر رو زنده کرده،اون تو بدنهای دیگه به زندگی ادامه می ده و مثل همیشه صبورو عاشق و بخشنده است...می دونم حتی اگه شما ازگناه من گذشته باشید عذاب وجدان و جزرازدست دادن دوستی به خوبی سامی دست ازسرم برنمی داره....برای همین تصمیم گرفتم زندگیم و وقف کسانی کنم که در حال مرگ هستن و احتیج به پیوند اعضا دارن...امیدوارم اینطوری سامی از من راضی باشه و روحش خوشحال بشه....
بقیه فیم خالی بود ولی هیچکدام توان از جابرخاستن و خاموش کردن دستگاه را نداشتیم.نانا بی صدا گریه می کرد و من هم بی اختیار اشک می ریختم.دلم به شدت برای پسرم تنگ شده بود.برای در آغوش کشیدن آن قدبلند و دیدن صورت زیبا ضعف می رفت.وای که چه دردی در سینه ام داشتم.مثل سوزش یک زخم بی امان و بی درمان!صدای نانا خش دار بلند شد:
_خاله آذر،سامی به من هم درس بزرگی داد.من هم باید قدر سلامتی و زندگیم و بدونم و ازش استفاده کنم.حالا می فهمم که چقدر وقتم و تلف کردم و آدم بی مصرف و بی خودی بودم ولی ازهمین لحظه قسم می خورم،سعی کنم آدم مفید و خوبی باشم و از فرصتهای زندگی استفاده کنم.....قول می دم به همه عشق بورزم و تا جایی که بتونم به همه کمک کنم....فرصت خیلی کوتاهه و شاید کوتاه ترم بشود!
با دست اشک هایم را پاک کردم و لبخند زدم:خدا رو شکر که به این نتیجه رسیدی حالا که خودت به این نتیجه رسیدی،هیچ شیطونی نمی تونه تو رو از مسیرت منحرف کنه.تومی تونی ازمادر و خواهرت شروع کنی،اونا به کمک تو احتیاج دارن.به گذشته ها فکر نکن،فرصت های زیادی برای جبران گذشته داری فقط به آینده فکر کن،به آینده ای که متعلق به توست.
با شنیدن حرف های ساده و زیبای نانا نوری قلبم راروشن کرد انگار من هم فهمیده بودم باید چه کنم.حق با نانا بود،آرسام درس بزرگی به همهما داده بود:تا فرصت هست باید زندگی کنیم و دوست بداریم.... ببخشیم و بگذریم تا همیشه جاودان زنده بمانیم.گریستن و نالیدن هیچ دردی را دوا نمی کرد،باید به مبارزه و تلاش ادامه می دادیم.به اتاقم رفتم و یک کاغذ سفید و خودکار ازکشوی میزتوالت بیرون آوردم.نفس عمیقی کشیدم و نوشتم:
مهدی پسر عزیزم:
نوارهایی که برایم فرستاده بودی رسید و من هردو را تا آخردیدم.می خواهم بی تعارف بگویم که دیدن این نوارها زندگی مرا عوض کرد.البته به قول تو تحمل جای خالی آرسام هیچوقت برایم ساده نمی شود اما تو کار بزرگی کردی،من نزدیک یکسال ونیم است که در حال کلنجاررفتن با خودم وخاطراتم هستم ولی دیدن این نوارها به خصوص نوار آخری، تکلیفم را روشن کرد.همه ما انسان ها ضعیف و خطاکار هستیم.من هم در زندگی اشتباهات فراوانی مرتکب شده ام ولی باید به جای غصه خوردن وپشیمانی،ازاشتباهاتمان درس بگیریم و کاری کنیم تا حداقل بقیه زندگیمان را هم به افسوس خوردن نگذرانیم.
تو هم مثل آرسام برای من عزیزی ومی خواهم خیالت را راحت کنم که من از ته دل تورا بخشیده ام!روزهای خوب جوانی ات را با افسوس خوردن برای اتفاقی که نمی توانستی جلویش را بگیری،خراب نکن.باور کن که آرسام با آن قلب مهربان و بخشنده اش،از دیدن من و تو در این حالت ناراحت می شود و عذاب می کشد.زندگی پیش روی توست،تو باید به جای آرسام هم زندگی کنی و لذت ببری چرا که آرسام مثل برادردوقلوی تو بود.من هم سعی می کنم از جا بلند شوم و بقیه زندگی ام را تباه نکنم.
مادرت.آذر خوشنویس
نامه راتاکردم و درون پاکت گذاشتم.باید فردابه ریحان یادآوری می کردم که پستش کند.بعد از اتاق بیرون آمدم و مصمم گوشی را برداشتم و تندتند شماره ها را گرفتم.بعداز چندین زنگ عاقبت فرهاد گوشی را برداشت.صدایش گیج و خواب آلود بود اما وقتی مرا شناخت رنگی از شادی صدایش را ازبی رنگی درآورد:
_وای آذرتویی؟چطور شده این موقع شب زنگ می زنی؟
لبخند زدم:هیچی،چون همین الان به نتیجه ای که می خواستم رسیدم.
فرهاد محتاطانه گفت:خیر باشه.
خندیدم:خیره،دلم می خواد زودتر برگردم.تو می تونی بیای دنبالم؟
صدای فرهاد از ناباوری و شادی می لرزید:همین الان راه می افتم.
به سرعت گفتم:نه،تو تاریکی رانندگی خیلی خطرناکه!در ضمن من چندتاکار کوچیک دارم که باید انجام بدم.صبح زود راه بیفت.
فرهاد قهقه زد:ای به چشم.
با سبک بالی گوشی راگذاشتم و به نانا که بالای سرم ایستاده بود گفتم:
_بیا بریم وسایلمون و جمع کنیم.
نانا خندید:بریم،من از شنیدن صدای بارون و دیدن آسمون خاکستری خسته شدم.
وقتی لباس هایم راجمع می کردم اطمینان داشتم فردا به آسمانی آبی ودرخشان می نگرم.شب به پایان رسیده بود.
پایان

pahlevon
02-07-2012, 02:30 PM
♥ عــــــاشقان رمــــــان ♥ ([Only registered and activated users can see links])