توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دختر
Ehsan989
08-12-2009, 01:22 PM
. روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
2. یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
3. بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
4. آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
5. اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
6. سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
7. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم:
اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم iq اصلاْ نداره.
8. بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
9. بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
10. ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، شهید بهشتی . مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
11. بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه موبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش
Ehsan989
08-12-2009, 01:22 PM
دکتر علی شریعتی :
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :
زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید.
Ehsan989
08-12-2009, 01:23 PM
يه روز يكي داشته دنده عقب با ماشين از كوه ميرفته بالا؛ بهش ميگن چرا دنده عقب ميري ؟
ميگه آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم .بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد ميگن الان چرا دنده عقب مي ياي ميگه اخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم!!!((:
Ehsan989
08-12-2009, 01:23 PM
می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند
و بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق“!
با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند.
تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد.
که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)
* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)
* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!
* همسر دائم:
همان چراغ خانه.
* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!
* همسر ایده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
“در مصرف برق صرفه جویی بکنید”؟!
Ehsan989
08-12-2009, 01:24 PM
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه ۹۹ چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً ۹۹ سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ۹۹ درآمد!!!
اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
Ehsan989
08-12-2009, 01:24 PM
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،
پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست
که فقط کلید “ارسال” را فشار دهید و این پاداش را دریافت کنید؟
Ehsan989
08-12-2009, 01:24 PM
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت… اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید… شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید… شما یک مرد لوس و مامانی هستید
اگر به شدت کار کنید… برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید… مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد… شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید… بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
اگر شما شغل بهتری گرفتید… پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد… به خاطر توانایی های بالایش بوده
اگر به او بگویید که چقدر زیباست… این نشان دهنده خواست های پلادت بار شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید… این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
اگر گریه کنید… آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید… بی احساس و بی عاطفه هستید
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید… شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد… یک خانم لیبرال و آزادمنش است
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد… این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد… انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
اگر از آنها بخواهید که هیکل خود را روی فرم نگه دارند… شما یک مرد شهوتران هستید
اگر نخواهید… شما اصلا رمانتیک نیستید
اگر به خودتان برسید… خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید… یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
اگر برای او گل بخرید… این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید… احساسات او را درک نمی کنید
اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید… انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید… اصلا بلندپرواز نیستید
اگر او سر درد داشته باشد… خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید… می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
اگر او را زیاد بخواهید… شهوتران هستید
اگر نخواهید… پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
در نهایت… مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهندd:
Ehsan989
08-12-2009, 01:24 PM
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که این هتل
به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد
اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری
همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه
به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند
و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش
زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند
و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم
و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت .
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه!!!
Ehsan989
08-12-2009, 01:25 PM
گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.
همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،
چون او موهای خود را گلت می کند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬
کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬
چون کبری با پترس چت می کرد.
پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.
پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد
چون زیاد چت کرده بود
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.
پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.
برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬
ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬
ریز علی چراغ قوه هم داشت٬
اما حوصله دردسر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬
خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬
الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬
او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬
او اصلا حوصله مهمان را ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬
او آخرین بار که گوشت خرید٬
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد
Ehsan989
08-12-2009, 01:25 PM
تیزهوشی مادر ایرانی!
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟
-خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود. با عشق ، مامان!!
دست پخت ژورنالیسم ایرانی
Ehsan989
08-12-2009, 01:50 PM
تأملی در مقوله زیباشناختی طنز
بسیاری از ما كم یا بیش با مفاهیمی چون طنز، طنزآمیز، مزاح، مطایبه، مفاكهه، مضحكه، مضحك، هزل، هجو، فكاهی، لطیفه، بذله*گویی، شوخ*منشی، ریشخند، كاریكاتور، كمدی، كمیك و یا اصطلاحات و مفاهیم فراوان دیگر از این دست آشنا هستیم. این اصطلاحات و مفاهیم ذوقی و زیباشناختی به نوع خاصی از تجربه و رابطه ما با رویدادها، واقعیت*ها و یا بطور كلی «چیزها» اطلاق شده و دلالت می*كنند كه سرشتی عمیقاً انسانی و عاطفی داشته وطیف گسترده*ای از كنش*ها و واكنش*ها*ی ذوقی و هنری و زیباشناختی و حالات روحی و رفتارهای ما را در موقعیت*های خاص در خود گرفته و بیان كرده و باز نموده*اند.
طیف دیگری از اصطلاحات و مفاهیم را می*شناسیم كه آن*ها نیز ماهیتی انسانی داشته و گرانبار از عواطف انسانی، حالات روحی، كنش*های ذهنی و ذوقی و تجربیات عمیق بشری ما از رویدادها و و واقعیت*ها هستند. مفاهیمی چون تراژدی، تراژیك، درام، دراماتیك، تعزیه، مرثیه، سوگواره، سوگناك، تألم*انگیز، غمناك همه دلالت بر سنخ دیگری از تجربیات و كنش*ها، واكنش*های بشری ما از «چیزها» می*كنند.
هم مقوله زیباشناختی كمیك (The Aesthetic Category of Comic)، هم مقوله زیباشناختی تراژیك (The Aesthetic Category of Tragic) به رغم تقابلی كه میانشان احساس می*شود چه بسا در پاره*ای موارد با یكدیگر نیز تلاقی كرده*اند. هر دو مقوله به دلیل ماهیت بشری*شان دلالت بر دو تجربه مشترك بشری ما نیز از این منظر دارند. مشترك به این معنا كه وقتی آن*ها را با مقوله*های دیگر به ویژه مقوله* زباشناختی جمال، جلال و یا لطف و ظرافت و ملاحت و ... مقایسه می*كنیم، سرشت بشری مقوله زیباشناختی كمیك یا طنز و تراژیك را به لحاظ نظری ملموس و مدلل*تر می*توان توضیح داد و فهمید. برای مثال وقتی از زیبایی، طراوت و شادابی شكوفه*های درختان گلابی و گیلاس و بادام در بهار و لطافت و نرمی و شفافیت و درخشندگی سرخی گلبرگ*های شقایق و وسعت و بیكرانگی و عظمت آسمان و یا هیبت و سنگینی حركات حساب شده شیر نر سخن می*گوییم، مراد ما این است كه هم آن زیبایی شكوفه*های بهاری، هم این لطف و لطافت سرخی گونه*های شقایق، هم آن جلالت پر شكوه آسمان وهم این حركت گام*های سنگین و مهابت نگاه شیر بیرون از ما در عالمی كه در آن سكنا گزیده*ایم، واقعاً و حقیقتاً وجود دارند. در قرآن نیز به صراحت به این نكته اشاره شده است. بشنوید:
«افلا ینظرون الی الابل كیف خلقت. و الی السماء كیف رفعت، و الی الجبال كیف نصبت و ...»1
لیكن وقتی از گریه ابر، خنده گل،*اشك مهتاب، داغ شقایق و ناله مرغ حق سخن گفته*ایم مراد این نیست كه آن*ها واقعاً* در بیرون از ما وجود دارند؛ بلكه ذهن ما، ذوق و ذائقه، قوه تخیل و زبان ما آن*ها را فراخوانده تا مجازاً تأثیرات، تألمات، قبض و بسط روحی و حالات عاطفی ما را كه واقعاًً تجربه شده و حقیقاً وجود دارند بیان كنند.
بشر با همین تشخیص و انسانوارگی، انسانی دیدن و انسانی كردن و انسانی نمایاندن واقعیت*ها و پدیدارهای عالم سعی ورزیده و در پاره*ای موارد نیز موفق شده رابطه*ای زنده عاطفی و بازیگرانه*تر با جهان و واقعیت*های آن برقرار كند. نظام*های اسطوره*ای و آیینی تفكر بشر عهد باستان مشحون از چنین تشخص*ها و گرانبار از انسانوارگی*های عالم و پدیدارهای آن است. البته در تجربه*های عرفانی و اشرافی و روحانی و معنوی پخته و پرورده*تر، «هستی» و جهان آفرینش من حیث هستی و آفریشن، زنده و هوشمند پذیرفته* و زیسته و تجربه می شود. انسان عارف با روح هستی مأنوس بوده و رابطه*اش با آفرینش همدلانه و محرمان و صمیمانه و عاشقانه است. جان او با جان هستی یگانه و زبان او با زبان آفرینش همنواست. به تعبیر مولوی:
نطق آب و نطق خاك و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل
نقد، تحلیل، شناخت، داوری و فهم نظری ماهیت مقوله زیباشناختی طنز یا كمیك به دلیل آن كه تنها در عالم بشری ما تجربه شده و اتفاق افتاده و قرینه آن را در بیرون نمی*یابیم در قیاس با دیگر مقوله*ها كه قرینه*های بیرونی فراوان دارند، هم برای فیلسوفان هنر و ذوق و زیباشناختی، هم برای عالمان رشته*هایی كه تمایل داشته*اند سرشت* هستی و چیستی خنده و ماهیت انبساط روحی و شعف و شادی*ای كه آثار كمیك و طنز آمیز در روان و رفتار و وجدان ما برمی*انگیخته و به وجود می*آورده*اند توضیح دهنددشواری*های فراوانی را درپی داشته* است. ماهیت آثار كمیك یا مقوله زیباشناختی طنز و تأثیری كه بر روان و رفتار و عواطف انسانی ما می*نهاده از همان عهد باستان توجه و حساسیت متفكران آن دوره را به خود معطوف كرده بود. از اشارات افلاطون گرفته و مباحث تفصیلی*تر ارسطو در كتاب شعر*اش تا نقدها و تحلیل*ها و مطالعات و مشاهدات تجربی*تر عالمان دوره جدید، مسئله هستی و چیستی خنده و لبخند از یك سو و تجربه و تأثیرات ما از آثار كمیك و طنز*آمیز و ماهیت مقوله زیباشناختی كمیك همچنان از جمله موضوعات سؤال*خیز، مناقشه افكن و بحث*انگیز به قوت خود باقی است.
خنده، لبخند، شعف و شادی عاطفی و انبساط روحی هر چند فی*نفسه طنز و كمیك نیستند لیكن با آن مناسبت جدی و خویشاوندی عمیق و ربط وثیق دارند. در میان حجم عظیم مسئله*های ریز و درشتی كه عالمان و فیلسوفان هنر و زیباشناختی در نقد و تحلیل مقوله زیباشناختی طنز و كمیك مطرح كرده*اند اساسی*تر از همه مربوط می*شود به ماهیت مقوله زیباشناختی كمیك و آثار طنز*آمیز و طیف*های گسترده آن. به این معنا كه این مقوله و آثار متعلق و منسوب و مرتبط با آن چه ویژگی*ها و تمایز*هایی در قیاس با دیگر مقوله*ها دارند كه به ایجاد نوعی احساس، حالات عاطفی و انبساط روحی خاص در مخاطب می*شوند؟ امنیت خاطری كه در آن هیچ شكلی از ترس را احساس نكرده*ایم یا تلاقی اصل تقابل؟ فروپاشی نظم و بی*نظمی دور از انتظار كه مخاطره*ای را به دنبال نداشته است؟ و یا آن تلاقی و تداخل و اجماع خلاف آمد یا پارادوكس عناصر متناقض و چیدمان و تركیب اجزاء متضاد؟
تداخل و تلاقی خنده و طنز، تداخل و تلاقی مسئله*های مطرح شده درباره هستی و چیستی خنده و ماهیت آثار كمیك و طنز*امیز را نیز در میان متفكران روزگار ما به دنبال داشته*است. واقعیت این است كه مقوله كمیك و طنز یك پدیده چند وجهی، پیچیده، توبرتو و مركب است3 سیسرون ، بطور كلی هر توضیحی را درباره خنده، نابسنده و اساساً خنده را به لحاظ نظری یك مسئله حل ناشدنی می*پندارد.4 اتفاقی نیست كه نقدها، تحلیل*ها و داوری*های فیلسوفان دوره جدید از كانت و شوپنهاور و بودلر و برگسون و نیچه گرفته تا لالو ، لیپس و پایانوتچوس و دیگران درباره ماهیت خنده و مقوله زیباشناختی طنز بسیار متفاوت و ضد و نقیض بوده است. از طرفی تلاقی و تداخل مقوله*های زیبا شناختی و همچنین خصلت سیال، مركب و پیچیده و متنوع و متلون و چندگون تجربه*های زیباشناختی ما از چیزها به گونه*ای است كه نمی توان خط*كش بركف گرفت و آنها را كاملاً از هم تفكیك كرد و میان*شان حصار كشید. به رغم همه، در اینجا به پاره*ای از ویژگی*های مقوله زیباشناختی طنز و كمیك به اجمال، كوتاه و فهرست*وار اشاره می*كنیم.
Ehsan989
08-12-2009, 01:52 PM
نویسنده*ای با چاقوی جراحی*
نگاهی به طنز تلخ چخوف از زبان قطب*الدین صادقی*
اشاره: یكی از ضرورت*ها و نیازهای فرهنگی جامعه امروز، تولید آثار طنز و كمیك است كه باید از سوی متولیان، سیاست*گذاران واهالی فرهنگ و هنر انجام پذیرد و بی*گمان یكی از مؤثرترین این آثار، نمایشنامه*نویسی و اجرای نمایش*های طنز است. اینكه چگونه یك متن از عنصر طنز بهره*مند* می*شود و یك نمایش طنز*آمیز چگونه تولید می*شود و به مرحله اجرا در می*آید نیاز به پشتوانه*ها و خلاقیت*ها و تجربیات نویسندگان و كارگردانان و دیگر عوامل اجرایی یك گروه تئاتری دارد. بررسی آثار طنز و كمیك سبك*های اجرایی مختلف و آثار هر یك از نویسندگان مجرب می*تواند مورد توجه همه دست*اندركاران و اهالی تئاتر قرار بگیرد. دكتر قطب*الدین صادقی چندی پیش در جمع هنرمندان تئاتر درخصوص تئاتر كمدیادلارته و طنز در آثار چخوف به ایراد سخن پرداخت. آنچه در زیر می*خوانید متن این سخنرانی است.
ژانر كمدیادلارته تجلی فرهنگ ایتالیاست و شكل*های بدوی*تر آن غیر از دوره مسیحیت در ایتالیا وجود داشت اما در دوره رنسانس این شكل ناگهان شكوفا شد. در دروه قرون وسطی نمایشگران كمدی به شكل دوره*گرد عمل می*كردند و وقتی كه مسیحیت به قدرت رسیده آنها پراكنده شدند و از آنجا كه یكی از تم*های اولیه این نوع نمایش*ها مسخره كردن مسیحیان بود، در این دوره روی خوشی به آنها نشان ندادند زیرا كار آنها را غیر اخلاقی می*دانستند.
نمایش*های این نمایشگران كوتاه، ساده و براساس تیپ*های ثابت بود؛ مثل زن تندخو ، مرد پرخور ، خسیس و... در دوره رنسانس تحول حیرت*انگیزی رخ داد و آنچه كه ما به آن فرهنگ مردمی می*گوییم شكوفا شد و چون دیگر چیزهایی را كه كلیسا نمی*پسندید، آنها به سوی مسائل دیگری روی آوردند و آنها نمایش*های «فارس» را به این شكل درآوردند كه امروزه آنها را می*شناسیم.
حال باید ببینیم كه این نوع نمایش چیست و چه مشخصه*های ثابتی دارد؟ نمایش كمدیادلارته تیپ*های ثابتی دارد كه هر تیپ ماسك خاص خود و ویژگی*های منحصر به فرد خود را دارد. بازیگران خود متخصص این نوع نقش*ها هستند و در همه این نوع نمایش*ها، این تیپ*ها و ماسكها وجود دارند اما داستانهای هر نمایش متفاوت است اما از آنجا كه این نوع نمایش متعلق به فرهنگ توده*های مردم است، نمایشنامه ندارند اما سناریو (خلاصه یا چكیده*ای از هر نمایش) دارند و این سناریوها توسط عده*ای نوشته می*شد. و البته هر یك از اعضای گروه برمبنای تخصص خود، جملاتی از پیش آماده داشت مثل جملات فكاهی، اشعار و قطعات طنزآمیز و حاضر جوابی*هایی كه مختص این نوع نمایش است. این دست نوشته*ها در جزوه*های كوچكی چاپ و منتشر می*شد و در دسترس مردم قرار می*گرفت. به نوعی می*توان گفت این نوع نمایش*ها مظهر شادی مردم در دوره رنسانس بود. اما داستانهای این نوع نمایش*ها عموماً عاشقانه است و تیپ*هایی مانند زن عاشق، مرد عاشق در آن بازی می*كردند كه معمولاً موانعی بر سر راه ازدواج آنها وجود داشت. پایان نمایش*های كمدیادلارته هم معمولاً به خوبی و خوشی تمام می*شد. چون كمدی مظهر خشنودی نسبت به زندگی است كه در آن تداوم حیات و ازدواج و تولد وجود دارد، در انتها داستان نمایش معمولاً عاشق و معشوق به یكدیگر می*رسیدند.
یكی از تیپ*هایی كه مانع رسیدن این دو فرد می*شد «دو توره» نام دارد كه جزو تحصیلكردگان جامعه و حقوق خوانده و نماینده انسان*های فضل فروش است و كلمات لاتین به كار می*برد. او با آنكه مسن*تر از بقیه تیپ*های داستان است، اما با توسل به موقعیت خویش بر آن بود كه به وصل معشوق نایل شود. تیپ دیگر، «پانتالونه» (شلوار) نام دارد. او كیسه بزرگی بر روی شلوارش دیده می*شود و لهجه ونیزی دارد و نماینده نوكیسه*ها و بورژواهاست، زیرا در آن زمان پولدارها ساكن بندر ثروتمند و تاریخی ونیز بودند. «پانتالونه» دقیقاً معادل شخصیت* سامی نمایش*های ایرانی است. پانتالونه پدر دختر (معشوق) و دوتوره پدر داماد (عاشق) محسوب می*شود. البته در این نوع نمایش*ها تیپ*های دیگری همچون كلفت یا نوكر با نام آرلوكینو وجود دارد. او معروف*ترین تیپ این نوع نمایش است و معمولاً طراح ماجرای قصه و كمك كننده به جوانان عاشق است و معادل شخصیت سیاه نمایش تخت حوضی است. آرلوكینو لهجه*ای برگامویی دارد و برگامو مكانی فقیرنشین با معادن ذغال سنگ است كه ساكنانش مهاجرانی به شهرهای همانند و نیز بودند.
این تیپ* به دلیل آنكه كارگر معدن ذغال سنگ بود، چهره*ای سیاه داشت. هر چند كه تیپ*های سیاه شیطان و كمیك در نمایش*های مذهبی وغیر مذهبی قرون وسطی هم دیده می*شود اما سیاهی چهره آرلوكینو به دلیل وضعیت خاص جغرافیایی او بود. از دیگر تیپ*های این نوع* نمایش* «آل كاپتیانو» است كه به لافزنی مشهور است. این تیپ كه به پهلوان پنبه بودن هم شهرت دارد بعد از به قدرت رسیدن امپراتوری اسپانیا توسط ایتالیایی*ها به وجود آمد و اشاره*ای است به این كه اسپانیایی*ها پهلوان پنبه هستند و بدین صورت ایتالیایی*ها از آنها انتقام می*گرفتند.
به طور اختصار می*توان گفت كه نمایش كمدیادلارته نمایشی است كه حامی طبقات ضعیف جامعه است و از كلفت و نوكر جوانان عاشق دفاع می*كند و همه قدرت خود را برای وصال عاشق به كار می*گیرد. او همچنین از نیروهای مسلط اجتماعی همانند دو تیپ ال*كاپتیانو و دوتوره انتقام می*گیرد و بدین طریق سبب خشم توده*های مردم و طبقه ضعیف جامعه می*شود. كمدیادلارته نمایشی بسیار شاد و پر تحرك و توام با رقص و موسیقی است. به تعریفی دیگر همه شادی*های فراموش*شده هزار سال حاكمیت كلیسا با این نوع نمایش دوباره به مردم برگردانده شد و به سرعت همه نقاط اروپا و به خصوص فرانسه را فرا گرفت. این نمایش بیشتر براساس حركات غلوآمیز و البته بسیار تراش خورده بوده و به نماد تبدیل شده است. محتوای آن اجتماعی است اما ذاتاًً داستانهای آن عاشقانه است.
اما طنزپردازان و كمدین*ها، كمدی را به سه دسته تقسیم می*كنند:
1- كمدی بزن و بكوب (بوف) كه به رابطه مشخص مربوط است و خیلی تفكر*انگیز نیست.
2- كمدی طنز كه ویژگی خود را دارد و بدون آن قابل فهم و اجرا نیست و ویژگی آن هم این است كه با مسائل اجتماعی ارتباط دارد. طنز كارش رنجاندن و راست و دروغ را نشان دادن است. طنز بر كژی*هایی انگشت می*گذارد كه در جامعه وجود دارد. به همین دلیل در ذات آن تفكر دیده می*شود. طنز در آدمی قدرت تعمق و تفكر را برمی*انگیزد و لذت فكری به وجود می*آورد و در نهایت انسان را به شناخت می*رساند.
3- گروتسك كه بر خلاف آن دو، بار فلسفی دارد و اگر خنده*ای ایجاد می*كند به همراه آن وحشت نیز به وجود می*آورد و نوعی خنده فرو خورده را موجب می*شود
. گروتسك اضطراب فلسفی را در انسان به وجود می*آورد كه خود منشأ افكار فلسفی می*شود. با این مقدمه می*بینیم كه آثار چخوف نه به دسته اول تعلق دارد نه به دسته سوم، بلكه آثار او با طنز درآمیخته است. اساساً او اهل طنز است. از نظر بعضی تحلیلگران، چخوف معلم فكر و اخلاق مبشر انقلاب سوسیالیستی است. این عده معتقدند آثار چخوف مربوط به آینده*ای است كه در آن كار ستایش می*شود. این افراد صدای پای انقلاب را در آثار او تحلیل كرده*اند. اما در مقابل منتقدان دیگری می*گویند كه چخوف پیام*آور یأس و تردید است و كاری را انجام می*دهد كه امثال ساموئل بكت و اوژن یونسكو انجام دادند.
دسته سومی نیز هستند كه چخوف را انسان دوست و با تفكرات اومانیستی می*دانند همانند تولستوی. به نظر من تفكر چخوف، هم رده هیچكدام از این سه نظام فكری نیست بلكه او فقط یك هشدار دهنده بی*رحم است. می*دانیم كه چخوف پزشك بود و به قول كارگردان رومانیایی لوسین اپتیلیه «چخوف با چاقوی جراحی می*نویسد» یعنی چخوف عاشق بیمارش نیست بلكه عاشق بیماری اوست. در آثار چخوف هرگز یك تیپ مثبت دیده نمی*شود و تنها نویسنده*ای است كه در آثار او قهرمانی وجود ندارد. او هیچكس را الگو و نمونه كاملی نمی*داند بنابراین او اصلاً چهره*های بزرگ را در آثارش به كار نمی*گیرد و بر خلاف عادت حركت می*كند. او شخصیت*های كوچكی را تصویر می*كند كه دارای افكار و موقعیت*های فوق*العاده*ای هستند. مثلاً در برابر چخوف می*توان شكسپیر را مثال زد كه همه شخصیت*هایش بزرگ و باشكوه و دارای موقعیت تاریخی هستند ولی هیچیك از شخصیت های آثار چخوف نمایشی نیستند. او تنها كسی است كه دارای كیش شخصیتی نیست یعنی هیچیك را نمی*پرستد و آن را كامل نمی*داند. بلكه او بی*رحمانه با چاقوی جراحی خود زخم*های شخصیت*های خود را می*شكافد تا بیماری آنها را كشف كند. او هیچكدام از آدمهایش را دوست ندارد اما علاقه*مند به بیماری آنهاست. مثلاً هیچكدام از شخصیتهای باغ آلبالو قهرمان نیستند بلكه همه به یك اندازه دیده می*شوند. در واقع مهمترین كار او تمركز نكردن بر یك شخصیت محوری است؛ او مثال كاملی از این ضرب*المثل زیبای لاتین است: «نباید یك درخت همه جنگل را بپوشاند.»
چخوف قصه*ای دارد به نام استپ. استپ از لحاظ جغرافیایی زمینی است كه گیاهانش به یك اندازه دیده می*شود و من فكر می*كنم چخوف این نحوه تفكر خود را متأثر از طبیعت روسیه بود كه تأثیرش در این قصه هم مشهود است، چنان*كه همه شخصیتها و حتی اشیاء و مكان*ها به یك اندازه دیده می*شوند مثل فیلم*های كمدی كه در لانگ*شات فیلمبرداری می*شود اما بر عكس در فیلم*های تراژدی نمای كلوزآپ بیشتر به چشم می*خورد برای اینكه روح شخصیت*ها برجسته شود. به این دلیل در كمدی تماشاگر با قهرمان یكی نمی*شود كه اگر یكی شود، نمی*تواند با او همذات*پنداری كند و در نتیجه نمی*تواند به او بخندد ولی در تراژدی با او هم ذات*پنداری می*كند زیرا هدفش این است.
چخوف در آثار خود هرگز به هیچ قهرمانی نزدیك نمی*شود و با او همدلی نمی*كند و اشیاء و محیط هم تا حد زیادی شامل این یكی شدن هستند. او اولین تكنیكی را كه به كار می*گیرد تا آدمهایش كم اهمیت جلو داده شود، تفكیك و تضعیف چهارچوب است. او پیوندهای علت و معلولی را تجزیه می*كند و از بین می*برد و به همین دلیل ریتم آثار او كند به نظر می*رسد. هیچكدام از شخصیت*های آثار او به حرف دیگری گوش نمی*دهد و با هم ارتباط ندارند و آگاهانه عمل نمی*كنند. و با هم صحبت نمی*كنند. شخصیت*های او گیج و بی*هدف هستند.
برگسون
در مقاله*ای می*نویسد: «چرا به آدم گیج می*خندیم برای اینكه او تحت تأثیر ناخودآگاهش است.» این ناخودآگاهی بزرگترین دلیل طنز در آثار چخوف است. او در آثار خود به انسانها هشدار می*دهد كه ای انسان*ها بیدار شوید. اما همه آدمهای او به جای آنكه بیدار شوند به دو چیز پناه می*برند: كوری و توهم. آنها ساده*ترین راهی كه برگزیده**اند، انكار واقعیت است و از این طریق خود را نشان می*دهند. آنها دچار توهمی هستند كه جای زندگی را گرفته است. مثلاً در نمایشنامه* باغ آلبالو، گردش، بازی بیلیارد و موسیقی شنیدن جای زندگی را گرفته است و مخاطب در هیچ جایی در آثار او زندگی را نمی*بیند. شخصیت*های آثار او شهامت رویارویی با زندگی را ندارند و همه آنها جعلی هستند و چخوف در برابر آنها موضعگیری بی*رحمانه*ای می*كند. چخوف در آثار خود سه دسته آدم را آفریده است:
1- كسانی كه در گذشته سیر می*كنند و در برابر آن احساس مسئولیت ندارند و نداشتن مسئولیت مهمترین ویژگی* آنهاست.
2- دسته*ای كه در زمان حال زندگی می*كنند.
3- دسته*ای كه در زمان آینده زندگی می*كنند آن هم آینده*ای مبهم.
آدم*های این دسته به طور غریبی یا به كودكی پناه می*برند یا به آینده*ای گنگ امیدوارند. در نتیجه مخاطب در آثار او هرگز آدمهای خلاق و دارای ایده را نمی*بیند. آدم*های او فقط آه و ناله می*كنند و محتاج نگاه دیگرانند و جامعه*ای كه او ترسیم* كرده گویی پذیرای هیچ فرشته*ای نیست.
به نظر من چكیده آثار چخوف در یك جمله است: او فقط هشدار می*دهد و به تلخی، آینه*ای را در برابر جامعه نگه می دارد. او معتقد است كه از زندگی بسیار آموخته است اما نكته اساسی را هنوز نیاموخته*ایم و آن این است كه هنوز زندگی كردن را یاد نگرفته*ایم.
قطب*الدین صادقی*
Ehsan989
08-12-2009, 01:52 PM
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.
هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
((:
Ehsan989
08-12-2009, 01:53 PM
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
باباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام، نه نمیام
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی ...
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه
کره الاغ کدخدا، یورتمه می رفت تو کوچه ها
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم
- الاغ خوب و نازنین
سر در هوا، سم بر زمین، یالت بلند و پر مو، دمت مثال جارو ...
یکمی به من سواری می دی؟
- نه که نمی دم!
- چرا نمی دی؟
- واسه اینکه من تمیزم! پیش همه عزیزم
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
حسنی با چشم گریون
اومد میون میدون
- آی فلفلی، آی قلقلی، میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمی یایم!
- چرا نمی یاین؟
فلفلی گفت: من و داداشم، بابام و عموم
هفته ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت: نگاش کنین
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
غازه پرید تو استخر!
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم
- میای بریم به بازی
- نه که نمیام
- چرا نمیای؟
واسه این که من صبح تا غروب میون آب، کنار جوب، مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
در واشد و یه جوجه
دویید میون کوچه
جیک جیک کنان، گردش کنان
اومد و اومد پیش حسنی
- جوجه کوچولو، کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قد قد قدا!
برو خونتون تو رو به خدا!
جوجه ریزه میزه، ببین چقدر تمیزه!
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه
حسنی دویید پیش باباش
- حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو می خوای اصلاح کنی؟
- می خوام، می خوام
حسنی نگو یه دسته گل، تر و تمیز و تپل مپل
الاغه می گفت: کاری نداری بریم الاغ سواری!
مرغه می گفت: حسنی برو تو کوچه، بازی بکن با جوجه!
غازه می گفت: حسنی بیا با هم دیگه بریم شنا!
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود d:
Ehsan989
08-12-2009, 01:53 PM
طرز تهيه عنصر شوهر مرغوب
براي تهيه اين عنصر ، در ابتدا ي کار بايد سيليکات جهيزيه را با نيترات ارث بابا مخلوط کرده ، پس از مدتي متصاعد مي شود براي مرغوبيت بيشتر اين عنصر مي توان از زبان چرب و نرم هم به عنوان
کاتاليزور استفاده کرد .
اين عنصر در طبيعت به صورت آزاد يافت مي شود که با استفاده از ابزار خاصي بايد آن را به سرعت ذخيره کرد . به خصوص که اين عنصر نسبت به عنصر مکمل خود حدود يک ميليون واحد کاهش مقدار دارد .
خواص فيزيکي : جنس آن بسيار سخت است که البته مي توان آن را
باکمي سولفور زرنگي نرم کرد. زيرا به سرعت در برابر ابراز احساسات واکنش نشان مي دهد .
قابل ذکر است نوع خوش ترکيب آن در طبيعت کمتر يافت مي شود خواص شيميايي : بعضي از اين عناصر با خورده شيشه همراه بوده و ناخالصي دارند ، براي خالص شد نشان کافي ست آنها را در يک سيستم سر بسته به نام اتاق قرار دهيد .بدين خاطر که اين عناصر قابليت مفلوک شدن دارند ( چکش خورانند ) از ابزاري نظير تبر استفاده کرده و آزمايش را انجام دهيد در اثر اين واکنش گاز فرياد و امواج غلط کردم متساعد مي شود سپس اين عنصر به صورت رسوب در گوشه ي اتاق ته نشين مي شود که اين رسوب نسبت به عنصر اصلي از مرغوبيت بيشتري برخوردار است
Ehsan989
08-12-2009, 01:54 PM
این اثر در سومین جشنواره طنز مکتوب حائز رتبه سوم شد
چه كه بودم به من آموختند
فحش نبايد بدهي گوسفند
بي ادبي بوده از اين خانه دور
حرف ركيكي نزني بي شعور
بچه ي همسايه به من فحش داد
پند پدر مادرم آمد به ياد
بر دهنش مشت ادب كوفتم
البته با غيظ و غضب كوفتم
شب كه پدر قصه ي ما را شنيد
نوبت آموزه دوم رسيد
پاي مرا بست به يك ريسمان
بر كفل و بر كف پايم زنان –
- گفت نبايد به كسي زور گفت
من چه كنم با توي گردن كلفت
بچه كه بودم پدرم ياد داد
عشق بورزم به نبات و جماد
عشق به سوراخ ازن في المثل
عشق به بوي خوش زير بغل
عشق به انسان و طبيعت ، گياه
عشق به ارتش به بسيج و سپاه
عشق به هم نوع ولو دشمنت
عشق به هر كس شده ، حتي زنت
عشق به مفرد به مثني به جمع
عشق به اينها كه رساندم به سمع
تربيتم سير صعودي گرفت
هيكل من رشد عمودي گرفت
ريش و سبيلي به هم آميختم
زشت شدم تيغ زدم ريختم
ريختم از صورت خود پشم را
باز عيان كرد پدر خشم را
فرصت اندرز و نصيحت نبود
چاره به جز فحش و فضيحت نبود
گفت: پسر ريش تراشيده اي
نفله ! مگر دختر ترشيده اي
كافر حربي شده اي ظاهرا
قرتي و غربي شده اي ظاهرا
بر سر اين صورت صافت مباد
مورچه اي مي بكند بكس باد
صورت سيرابي و بي ريش تو
عين حرام است و نجس ، دور شو
تا نشدي مومن و اهل ثواب
زير پل و روي مقوا بخواب
رفتم و ريشم كه به زانو رسيد
برگشتم پيش پدر رو سپيد
ديد كه تي شرت به تن كرده ام
پارچه اي زرت به تن كرده ام
گفت: مگر پارچه كم داشتي
لخت و پتي آمده اي آشتي
اين كه شمايي پسر بنده نيست
كسوت كفار برازنده نيست
پيرهن و دكمه ي تقوات كو؟
سبحه و انگشتر و اينهات كو؟
هيزم دوزخ شده اي نره خر
زود برو پيرهني نو بخر
مختصري بود ز بسيارها
اين همه مشتي است ز خروارها
منحني تربيتم رشد كرد
حيثيت و شخصيتم رشد كرد
حاصل اين شيوه ارزنده ، من
اين من خوش ذوق ولي بد دهن
.................................................. .................................................. ........
چیزی نمانده بود که انسان خدا شود
ترکیبی از تغافل و عصیان خدا شود
حوا اگر به میوه ی ممنوعه دست برد
می خواست با تبانی شیطان خدا شود
آدم اگر به وسوسه خود را نمی فروخت
می رفت در نها یت ایمان خدا شود
این ناخدای کشتی تقدیر قصد داشت
در گیر و دار هجمه ی طوفان خدا شود
وقتی برای یخ زده یک جرعه آفتاب
در زمهریر فصل زمستان خدا شود
وقتی که در نگاه عطشناک تشنگا ن
حتی سرابهای بیابان خدا شود
وقتی که طفلهای گرسنه به چشمشان
شیری که می مکند ز پستا ن خدا شود
چیزی نمانده است که از گندم هوس
بر سفره های خالی مان ، نان خدا شود
چیزی نمانده بود... ولیکن خدا نخواست
انسان خدا نکرده بد ینسان خدا شود
Ehsan989
08-12-2009, 01:54 PM
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
Ehsan989
08-12-2009, 01:54 PM
يارو كنار دريا نشسته بوده فكر ميكرده يكي ميگه داري به چي فكر ميكني ؟ عاشق شدي؟
ميگه: نه بابا دارم فكر ميكنم اگه اين دريا آبگوشت بود باچند تا بربري ميشد خوردش !!!:06:
Ehsan989
08-12-2009, 01:55 PM
به يكي ميگن براي چي درس ميخوني .
ميگه:درس ميخونم كه برم دانشگاه دكتر بشم مطب بزنم وپولداربشم كه بتونم يه نيساني بخرم رو اون نيسان كار بكنم.((:
Ehsan989
08-12-2009, 01:55 PM
یکی قله اورست رو فتح كرد.
بهش ميگن انگيزه ات چي بود؟؟
ميگه خدا لعنت كنه كسي رو كه گفت اون بالا نذري ميدن
Ehsan989
08-12-2009, 01:55 PM
خصوصيات دخترها: 1- تا زبونشون باز میشه عوض مامان بابا میگن شوهر ۲- حالشون از پسرا به هم میخوره ولی نمی دونم چرا ۱۰۰ تا دوست پسر دارن ۳- اگه خونشون آتیش بگیره بین بابا و لوازم آرایش حتما لوازم آرایش و انتخاب می کنن ۴- نون شب ندارن بخورن ولی پول عمل دماغشونو ردیف میکنن ۵- همه خوشکل و خوش هیکلن(خدایا منو بخاطر این دروغم ببخش) ۶- از ۷ تا ۳۰ سالگی ۳۲۰ تا دوست پسر داشتن که هیچ کدوم درکشون نکرده
خصوصيت پسرها: 1. خوشگل تر از خودشون نمي تونن ببينن. 2. هر روزي كه باهاشون آشنا شي 3 روز بعد به طور اتفاقي تولدشونه. 3. دوست ندارن دم ويتريناي مغازه ها وايسن كه دوست دخترشون از چيزي خوشش بياد مجبور شن پولاشونو خرج كنن. 4روز تولد دوست دختراشون يا مسافرتن يا ماموريت. 5. هر وقت دير مي كنن به جون مامانشون تو ترافيك بودن. 6. اگه راجع به سربازي يا دانشگاه ازشون بپرسي تب مي كنن.
Ehsan989
08-12-2009, 01:56 PM
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان
Ehsan989
08-12-2009, 01:56 PM
البته اين را مي*دانم که طنز با فکاهه فرق دارد و اين دوتا با آن دوتا برادر خلاف*کارشان يعني هزل و هجو فرق دارند و لابد اين را هم مي*دانم که شعر طنز با طنز منظوم فرق دارد. تازه فرق خيلي چيزهاي ديگر را نيز مي*دانم که تواضع مي*کنم و بر زبان نمي*آورم؛ هم چنان که فرق خيلي چيزها را نمي*دانم و درباره شان حرف مي*زنم و مطلب مي*نويسم و شعر مي*گويم و براي خودم دردسر مي*سازم!
اما در اين نوشته مي*خواهم شعر طنز را به همين معناي متعارف به کار برم، زيرا قصد دارم در اين نکته تأمل کنم که شعر چه قابليت هايي براي طنزپردازي دارد. به زبان ساده تر عناصر شعري مثل وزن و قافيه و بديع و بيان و معاني و قالب*هاي شعري چه کمکي به طنزپرداز مي*کنند.
کتاب «املت دسته دار» را که مجموعة شعرهاي طنز ناصر فيض است، مناسب اين بحث ديدم؛ چون هم کتاب جامعي ست و هم شاعر اين مجموعه آدم باجنبه اي است و اگر در داوري*هاي عالمانه ام خطايي بر قلمم رفت، فردا که مطلب را ديد مثل برخي دوستان باظرفيت اخم نمي*کند و حالم را نمي*گيرد.
به نظرم تصوير روي جلد کتاب نمونة مناسبي ست براي شناخت طنز. تصويري تر و تميز که در نگاه اول يک آدم حسابي را نشان مي*دهد که قاشق و چنگال به دست پشت ميز نشسته و بشقاب غذا روبه*روي اوست، اما وقتي به غذاي داخل بشقاب نگاه مي*کني مي*بيني که املت دسته دار اين غذا ترکيبي است از يک تخم مرغ شکسته با پوست، قفل، فندک، گيرة* لباس، مداد، نوار تفلون و خيلي چيزهاي ديگر.
همين ويژگي در مقدمه و متن کتاب نيز ديده مي*شود. اما قرار ما اين است که در متن کتاب جست وجو کنيم و ببينيم شعر چه خدمتي به طنز کرده است.
1ـ قافيه و الزامات آن به ويژه هنگامي*که مجموع ابيات و قافيه هاي قبلي به تداعي قافيه طنزآميز کمک مي*کنند:
زندگي يک مسير طولاني ست
در حقيقت شبيه سوسيس است
از قضا زندگي بدون غذا
مثل مرگ است، دشنه در ديس است
در همين کوچه هاي شهر شلوغ
گاه صغري*بگم فرنگيس است
کاش صغري*بگم نمي*دانست
پايتخت فرانسه سوئيس است
آخرين قافيه در اين قطعه
به نظر مي*رسد که جرجيس است
***
اي دوست، اي آيينة بي رنگ و خالص! دوستت دارم
در خانه، در کوچه، خيابان، در مجالس دوستت دارم
هرچند نامت نام زيبا و ظريفي نيست، باورکن
حتي اگر نام تو باشد گونزالس دوستت دارم
اي شخص اول، شخص دوم،شخص هرچندم که ميخواهي
فعلا به عنوان مثال اي شخص ثالث! دوستت دارم
من اصفهاني نيستم، اما تو را اي دخترِ خاله!
با اين که خُلقت مثل خُلقِ گندِ خاله س، دوستت دارم
...
ديگر ندارم قافيه، با هر بهانه دوستت دارم
همين الزام قافيه و امکان حدس زدن قافية بعدي که در بديع به آن ارصاد و تسهيم مي*گويند گاهي کمک مي*کند که حرف*هاي غيربهداشتي به شکل پوشيده بيان شوند.
حالا به ضرورت آوردنِ شاهد مثال از «املت دسته دار» بيرون مي*رويم و شعري از ابوالفضل زرويي نصرآباد متخلص به ملانصرالدين را به ياري مي*طلبيم:
کنون که خسته و درمانده ام منِ درويش
چه سازم ار نگشايم به مدح جانان نيش؟
تو حق به جانبي ار ناز مي*کني، اي دوست!
که نيست مثل تو در چين و گينه و اتريش
لبان سرخ تو شيرين و گفته ات دل*چسب
در آن مکان که تو باشي چه حاجتي به سريش؟
...
اگر وصال تو گردد ميسر، اي محبوب!
مرا به مشرق و مغرب گشاده گردد نيش
ولي دريغ، ندارم پشيزي اندر جيب
به گور فقر ببارد از آسمان آتيش
...
درِ سراي بزرگان دگر مزن، «ملّا»!
که بهر آب گر آن*جا گرو گذاري ريش
به آب مرحمتي مر تو را غريق کنند
چنين کنند بزرگان چو کرد بايد... کار!
2ـ چنان که ملاحظه فرموديد اين سرودةابوالفضل زرويي نصرآباد نقيضه اي بود بر غزلي از حافظ. نقيضه سازي يعني شوخي کردن با شعرهاي مشهور، يکي از مهم ترين قابليت هاي شعر طنز است که از فرط شهرت نيازي به ذکر مثال ندارد. در اين موضوع شاعر بزرگ روزگارمان مهدي اخوان ثالث کتابي فراهم آورده بسيار ارجمند و خواندني به نام نقيضه و نقيضه سازان که لابد اهل شعر و طنز آن را خوانده اند. اگر نخستين بار است که نام آن را مي*شنويد، خجالت بکشيد و صدايش را درنياوريد و در اولين فرصت اين کتاب را بخوانيد که بعيد است آدم شاعر و طنزپرداز باشد و اين کتاب را نخوانده باشد!
اسماعيل اميني
Ehsan989
08-12-2009, 01:57 PM
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
Ehsan989
08-12-2009, 01:57 PM
صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!
Ehsan989
08-12-2009, 01:58 PM
ای دیش تو بر بام و تو از دیش به تشویش
تشویش رها کن که مصونی تو ز تفتیش
پنهان چه کنی دیش دو متری به سر بام
یک سوی بنه پوشش و از دیش میندش
از تاری تصویر مباش این همه دلگیر
از بابت برفک منما این همه تشویش
مرغوب نبودست مگر نوع ال.ام.بی
کاین سان به تو تصویر دهد محو و قاراشمیش
شب تا به سحر بر سر بامی پی تنظیم
از بام فرود آی و خجالت بکش از خویش
دی بر سر هر بام یکی دیش عیان بود
امروز چو نیکو نگری بیشتر از پیش
گر چشم خرد بازکنی موقع دیدن
بربام کسان دیش ببینی زیکی بیش
این سوی عرب ست بود آن سوی سی .ان.ان
این جانب ری می نگرد، آن سوی تجریش
این زیر بلیتش بود از کیش الی قشم
آن تحت تیولش بود از قشم الی کیش
شرقی طلبی دست بر این فیش فشاری
غربی خواهی شست نهی بر سر آن فیش
فریاد از این دیش که چون گاو زراعت
در مزرع افکار من و تو بزند خیش
این دیش چو مار است که هر سو بکشد سر
یا عقرب جراره که هر جا بزند نیش
لوف(1) است اگر دیش شود میش یقیناً
جز بره ی ادبار(2) نمی زاید از این میش
بس نکته که در دیش نهان است ولیکن
چون قافیه تنگ است نگردم پی باقیش
پی نوشت ها:
1. والاه!
2. شعری از منوچهر احترامی
Ehsan989
08-12-2009, 01:58 PM
تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو
تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:
- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟
- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟
- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟
- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟
- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟
- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟
تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!
ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه*ای غافل نمیشد از سوال:
- گر "رزومه" داری و"سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار
- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه
گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا
خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام
هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع
گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟
گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟
گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟
گفت "شف" با او که: - زر زر کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه
ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!
- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن
تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون
رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش
گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن
مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟
- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار
- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟
تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام
گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف
سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود
موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!
من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام
رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم
پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!
گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا
- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار
- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده
تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه
شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط
روی میز خانه*ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار
تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان
از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:
- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا
- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا
- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود
-پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش
- چون شبیه تخم*مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره
- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی
- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین
تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری
گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟
گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب
پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد
تخم*مرغم، بیضی*ام، شکل زمین
پس غم دنیا به تخمم بعد از این
Ehsan989
08-12-2009, 01:58 PM
علت ديوانگي
پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد .
وي او را صدا زد و با كمال مهرباني پرسيد : " مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آورده اند !؟"
مر در جواب گفت :
آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت . روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت ار آن روز به بعد زن من مادر زن پدرشوهرش شد و چندي يعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زائيد كه نامش را چنگيز گذاشتند .
چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم !!
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه او بود.
از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پسرم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم .
پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام !!!!!!!!!!!!
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
Ehsan989
08-12-2009, 01:59 PM
ده دليلي* که خدا زن را آفرید.
۱۰- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.
۹-خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی* کنترل تلویزیون رو بهش بده.
۸-خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!
۷-خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی* دیگه نمیخره. ...
6- خدا میدونست كه آدم يادش ميره آشغالا رو بيرون ببره
5- خدا مي دونست ادم ،آدم بشو نیست
4- خدا میدونست كه مانند يك باغبون ، آدم براي پيدا كردن ابزارهاش نياز به كمك داره
3- خدا میدونست كه آدم به كسي براي مقصر دونستش براي موضوع سيب يا هر چيز ديگري نياز داره
2- همونطور كه در انجيل آمده است : براي يك مرد خوب نيست تنها بماند
و به عنوان دليل شماره يك
1- خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از اين هم مي تونم خلق كنم....
Ehsan989
08-12-2009, 01:59 PM
الو سلام..ببخشید...
- آقا اشتباه گرفتید!!
- نه برادر شما اجازه بده سخن من منعقد بشه .
من هنوز نگفتم ‘ب’ شما میگی بفرمائید گم شید
- اِ …تو از كجا فهمیدی؟
- از روزنامه پخش شد فهمیدم. اسمت تو روزنامه بود؟
-آره؟ پس دانشگاه قبول شدی؟
- آره ولی اسمم رو به جای غضنفر نوشتن جهان پهلوان رقیه پروانه دوست .
- چقدر كم سوادن.
- تو چی ؟ قبول شدی؟
- بعله كه قبول شدم ، منتهی 6 دفعه اس كه دارم اسامی رو می خونم ولی اسمم رو هنوز پیدا نكردم!!
- راستی ساعت چنده ؟
- قابل شما رو نداره
- اختیار دارین.
- نه نداریم. تموم كردیم...
- خدا رحمتتون كنه
- قربانه شما.. لطف دارین
- بله داریم.. چند كیلو می خواین؟
-ای بابا. دل خوش سیری چند!
- دلم خیلی تنگه
- خب جاشو با ………
- چی جوری؟
- خب كاری نداره.. آب كه سر بالا بره قورباغه مرغ سحر میخونه
- حالا كیلو چند هست؟
- چی ؟ مرغ سحر؟
- نه بابا، بلیت كنسرت قورباغه هه
- آخه مرد حسابی قوررباغه مگه ماهیه كه كنسرو داشته باشه!
- داشته باشه یا نداشته باشه مهم نیست . جهیزیه رو كی آورده كی برده؟
- من خودشو می خوام. آخر نگفتی چنده ها
- چی ؟ بلیت كنسرت قورباغه هه؟
- نه بابا، ساعتو میگم
- عرض كردم كه متری ۲۰۰۰ تومنه
- چه خبره ؟ مگه قیطریه اس ؟
- نه قطره ای نیست ، آبیاری بارانیه
- هوا شناسی كه گفته بود آفتابیه
- خب آفتابیش رو هم داریم منتها برای شما ذره بینی مناسبتره
- برو بابا دیوونه... مگه من چمه …پسر به این گلی.
- كجات گله؟ فقط هیكلت مثل گلدون میمونه.
آخه ننه بابات با چی دلشونو خوش میكنن؟
- با شامپو گلرنگ
- منو مسخره كردی ؟… یه كلام بگو شماره رو اشتباه گرفتی
- من میخواستم بگم شماره رو اشتباه گاز گرفتی.
شما مهلت ندادین...
- تو رو خدا یه هفته مهلت بدین
- نه نمیشه همین فردا باید تخلیه كنی و گرنه پاسبون می آرم
- اسباب اثاثیه تون رومیریزم تو كوچه. الانم میخوام برم حرف خاصی نداری؟
- نه فقط وقتی گوشی رو میذاری ، اون درم پشت سرت ببند
ایشاله که خداوند به خانواده های ما صبر و وقت شناسی بدهد که یادشان نرود که قرصهای ما را به موقع بدهند
Ehsan989
08-12-2009, 01:59 PM
چرا ميگن بچه ننه نميگن بچه بابا
مامان
- بعله ؟
- من مي خوام به دنيا بيام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شير مي خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جيش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ مي خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانيا مي خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس مي خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسي مي خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست مي خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من يه خط موبايل مي خوام با گوشي نوكيا
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من يه مهموني باحال مي خوام
- باشه عزيزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن مي خوام
- باشه عزيز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من ديگه زن نمي خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبريزي مي خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل مي خوام
- بيا عزيزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چي مي خواي عزيزم
- تو رو مي خوام .. خيلي
- ...
***
- بابا
- بعله ؟
- من مي خوام به دنيا بيام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شير مي خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشين كوكي هاي قرمز مي خوام
- آروم بگير بچه
- بابا
- اههههه
- من پول مي خوام
- چي ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو مي بري پارك ؟
- من ماشينمو نمي برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن مي خوام
- اي بچه پررو .. دهنت بو شير مي ده هنوز
- بابا
- ....
- من جيش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمي خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصير تو بود كه من به دنيا اومدم يا مامان
- تقصير عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من يه اتاق شخصي مي خوام
- بشين بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داري
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- ديگه چته ؟
- من مامانمو مي خوام
- از اول همينو بگو ... جونت در بياد
منبع : Iranvel
Ehsan989
08-12-2009, 02:00 PM
دختران دانشجوی دانشگاه های دولتی از ترم 1 تا ترم 8
ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوارشده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!
خصوصیات دانشجویان دختر:
ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها Errorمیدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال Gf نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به Wc می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) درفاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!
ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقداربسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.
اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)
ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده Wc قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدامیکنند . همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!
ترم 4 – با واژه Bf آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازکمیشودوسیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به Wc میروند!همیشه در دانشگاه از قسمتهای ''پر پسر'' عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالامخشو بزن دیگه چلمن!)شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدنهای مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟
ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (bf ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سرکلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با Wc کار دارند!چون Bf دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه
فکر میکنن فقط خودشونن که Bf دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایشآرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و Bfشان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)
ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!
ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!
ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونارو.......!)جای جایدانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.
بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند
__________________
منبع IRANVEL
Ehsan989
08-12-2009, 02:02 PM
گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،* آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،*دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،*آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800-900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،* چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،*اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!*شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:* گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، *ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
Ehsan989
08-12-2009, 02:03 PM
ماجرای حمام رفتن حاج خانوم
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه اش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم درو می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره است.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون می شینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! ین طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده : والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون !!!
d:d:
Ehsan989
08-12-2009, 02:03 PM
[Only registered and activated users can see links]این عکس کوچک شده است برای مشاهده ی سایز اصلی کلیک کنید[Only registered and activated users can see links]
Ehsan989
08-12-2009, 02:03 PM
بدبختی های مسافرت با منشی اداره
- مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
- منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه : من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن
- شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه : زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
- معشوقه هم که تدریس خصوصی می کرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه : من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
- پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه : معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
- پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
- منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه : ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
- شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه : زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
- معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه : کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
- پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه : راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
- مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
Ehsan989
08-12-2009, 02:04 PM
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:04 PM
گفته می شود به دنبال فریب گلشیفته فراهانی توسط مافیای هالیوود این مافیا قصد فریب و جذب سید جواد هاشمی را داشت که این توطئه با هوشیاری این بازیگر متعهد و ارزشی خنثی شد.
یک منبع آگاه در این باره گفت یکی از ماموران مافیای هالیوود به نام راسل کرو که با پوشش بازیگر به فعالیتهای ضد فرهنگی مشغول است از طریق چت قصد فریب و جذب سید جواد هاشمی را داشت که ناکام ماند. این منبع آگاه متن گفتگوی راسل کرو و سید جواد هاشمی را به این شرح منتشر کرد:
salam chetori javad joon : Rasibala
Seyede_khoshtip: سلام علیکم شما؟
Russell Koru, man yeki az hamkarha hastam: Rasibala
Seyede_khoshtip: عضو انجمن اسلامی هستی؟
na janam, bazigaram, mage to bazigar nisty: Rasibala
Seyede_khoshtip: آهان، چرا ولی اوقات فراغتم اونجا هم هستم. شما عضو کانون بازیگران متعهد نیستی رسول جان؟ فیلم جنگی می ساختی دیگه نه؟
na janam, man Hollywoodiam, Russell :Rasibala
mitoni Russ sedam koni
Seyede_khoshtip: اهان پس امریکایی هستی؟ میشه فارسی بنویسی؟ چشمم درد گرفت
Rasibala: چشم، تو جون بخواه سید جون اینم فارسی. اونجایی که به من این ماموریتو داده فونت فارسی که سهله خیلی چیزای دیگه هم بهم داده که بتونم تورو جذب کنم. راستی تو چرا تعجب نکردی که من فارسی خوب حرف می زنم؟
Seyede_khoshtip: تعجب نداره. چند وقت پیش یه جایی مهمونی رفته بودم که از این علمکهای شیطان یعنی ماهواره داشتن. من گفتم ماهوارتو روشن کن. البته نه برای اینکه فیلمهای بی ناموسی تماشا کنم. برای آشنایی با ترفندهای دشمن. حدود 13-12 تا کانال لوس انجلسی را به من نشون داد همشون فارسی حرف میزدن البته لهجه اشون ضایع بود ولی معلوم بود امریکا داره روی مردمش کار میکنه که فارسی یاد بگیرن برای جاسوسی
Rasibala: جدی میگی سید جون؟ من تا حالا این کانالها را ندیدم
Seyede_khoshtip: دیدی اطلاعات ما از خودتونم بیشتره؟ ما حتی میدونیم آمریکا در چه فکریه
Rasibala: در چه فکریه؟ ایران پر از بسیجیه؟
Seyede_khoshtip: نه اون که شعاره ولی اونهایی که باید بدونن می دونن خیالت تخت باشه
Rasibala: خب حالا از این حرفها بگزریم من میخوام بهت پیشنهاد کنم یک میلیون دلار بگیری و تو یه فیلم جنگی با آرنولد و تام کروز بازی کنی این یه فرصت طلایی برای تو هستش سید جون خودم برات یه بلیط فرست کلاس میفرستم دو روز دیگه رو فرش قرمز هالیوود هستی
Seyede_khoshtip: عمرن! فکر کردی میتونی گولم بزنی؟ تو میخوای به ارزشهای ما تجاوز کنی میخوای تهاجم فرهنگی کنی
Rasibala: نه بابا تجاوز چیه. مطمئن باش. فکرشو بکن در کنار آرنولد و تام کروز عکست میاد رو پوستر و انونس فیلم و همه جای دنیا پخش میشه
Seyede_khoshtip: امکان نداره! الان ایگنورت میکنم برو دنبال کارت رسول قلابی
Rasibala: نکن سید. جون من نکن. خب اصلا یه پیشنهاد دیگه بیا همون یک میلیون دلارو بگیر فیلم هم نمیخواد بازی کنی فقط ریشتو بزن کنار آنجلینا جولی یه عکس یادگاری بگیر والسلام فقط همین قبوله؟
Seyede_khoshtip: ای بابا انگار تو حرف تو کله ات نمیره. اگه من اهل مادیات و دنیا طلبی بودم پیشنهاد ده نمکی رو قبول می کردم که میخواست تو اخراجیها نقش حاجیو به من بده ولی من گفتم من 30 سال سید بودم تا اخرش هم سید میشم نه حاجی. ما که دنبال مسایل دنیوی نیستیم
Rasibala: ده نمکی چیه؟
Seyede_khoshtip: به زبون شما میشهsalty village . یکی از کارگردانهای ارزشی که اسپیلبرگ ایرانه. حیف که زیاد وقت فیلم ساختن نداره. ولی اصلا این چیزها به شماها چه مربوط؟ ده نمکی مال ماست نکنه میخواید اونم گول بزنین؟
Rasibala: نه من به اون کاری ندارم. من دنبال توام جیگر. خب اصلا نه حرف تو نه حرف من. ریشتم نزن فقط یه کم پرفسوریش کن ما هم پرچم امریکا رو میزنیم پشتت کنار جودی فاستر عکس بگیر. برای این پیشنهاد فکر نکنم اینقدر بودجه بدن که بتونم آنجلینا جولیو بیارم ولی بازم یه 700 – 600 چوقی گیرت میاد برو عشق دنیارو بکن
Seyede_khoshtip: بابا تو انگار مغز خر خوردی. من اگه دستم به اون پرچم برسه که اتیشش میزنم. الانم حرفهام که تموم شد ایگنورت میکنم: مرگ بر آمریکا مرگ بر استکبار مرگ بر هالیوود مرگ بر آنجلینا جولی …….
در پی انتشار این خبر روزنامه کیهان در واکنش به این رویداد به افشای نیمه پنهان هالیوود پرداخت. کیهان در این ارتباط نوشت:
استکبار جهانی قرنهاست که از طریق محفل مافیایی هالیوود به شکار بازیگران غیر ارزشی و منحرف کشورهای دیگر پرداخته و از این طریق به تهاجم فرهنگی علیه این کشورها می پردازد. اخیرا این باند مافیایی یک بازیگر ایرانی به نام (( گ. ف )) که به همراه بهرام رادان در فیلم توقیف شده ای به نام (( ع. س )) به ایفای نقش پرداخته را فریب داده و به امریکا گریزانده است. برادران لومیر هر دو یهودی بودند و از ابتدای پیدایش سینما این ابزار هالیوودی در اختیار محافل صهیونیستی برای رسیدن به مقاصد شوم انها قرار گرفته است و این واقعیتی است که رسانه های صهیونیستی جهان همواره ان را مخفی نگه داشته اند. روزنامه محلی معتبر موگادیشو چندی پیش داستان زندگی (( ساندرا سرکاری )) بازیگر مشهور بنگلادشی هندی الاصل را چاپ کرد که 50 سال پیش در چنین روزی زمانی که 35 ساله بود توسط باند مافیایی هالیوود فریفته و به امریکا منتقل شد. این اقدام در جهت ترویج فرهنگ مبتذل غربی در هند و انهدام سینمای ملی هند انجام شد و سرکاری در این باره می گوید: اون موقع که من جوون بودم من را گول زدن آوردن اینجا هی ازم کار کشیدن و تو فیلمها بازی کردم اما همه اینها فریبی بیش نبود چون الان دیگه هیچکس تو هیچ فیلمی به من بازی نمیده. این بود سرگذشت عبرت آموز خانم سرکاری که در حال حاضر در سرای سالمندان به سر می برد. یکی از منابع نزدیک به کیهان از لوس آنجلس گزارش می کند که یکی از چهره های سینمای مبتذل قبل از انقلاب به نام (( ق. غ. ث. ظ )) که به امید بازی در فیلمهای هالیوودی فریفته و به امریکا منتقل شده است می گوید: حیف که دیر فهمیدم چه اشتباهی کردم کاش تو ایران مونده بودم و تو فیلمهای ارزشی بازی می کردم. منو گول زدن اوردن اینجا ولی الان هیشکی ازم سراغی نمی گیره به قول شاعر دنیا را شناختی دل من زندگی را باختی دل من. الان کارم اینه که بشینم تو پارک گیتار بزنم تا خرج نهارم در بیاد حیف که دیگه روی برگشتن هم ندارم من به همه کسانی که در فکر آمریکا هستن اعلام می کنم که آمریکا یک زندان بزرگه به قول شاعر دنیای زندانی دیوار است زندانی از دیوار بیزار است پرنده که بالش می سوزد دل من به حالش می سوزد آخر دیگر کجا می تواند سری بین سرها در بیاورد.
در ادامه این گزارش مسعود ده نمکی به فراخوان روزنامه کیهان از فیلمسازان متعهد با دهن کجی به باند مافیایی هالیوود عکس زیر را برای این روزنامه ارسال نمود.
Ehsan989
08-12-2009, 02:05 PM
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت كارهات رو روبراه كن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر كاری, كارهات رو روبراه كن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت كارهات رو روبراه كن
معشوقه هم كه تدریس خصوصی میكرده به شاگرد كوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته كامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض كنیم
پدر بزرگ كه اتفاقا همون مدیر شركت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو كن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت كنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا كه متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: كارم عقب افتاد و این هفته بیكارم پس دارم میام كه بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو كه بریم مسافرت
...........
Ehsan989
08-12-2009, 02:06 PM
قبله*ي گربه*هاي عالم
از دفتر خاطرات يوميه*ي ببري خان
■ شنبه اول ايلول
و ما كه ببري خان، عزيزكرده*ي سلطان صاحبقران و خود سلطان و خاقان گربه*هاي ممالك محروسه و قبله*ي عالم گربه*سانان باشيم، اراده فرموديم خاطرات يوميه*ي خود را مثال شاه عظيم*الشأن*مان به مصداق «كلام الملوك، ملوك الكلام» به رشته*ي تحرير درآوريم. باشد كه عبرتي براي گربه*سانان آتيه بوده و اين دستخط هماميوني در مصحف ايام يادگار بماند.
■ يكشنبه دويم ايلول
«پنجول*السلطنه» وزير جنگ آمده راپرت مي*دهد: يك عده از گربه*هاي قشون انگليس از مطبخ اردو به اندروني تجاوز كرده و اسباب صدمه و زحمت شده**اند. فوج گربه*هاي اندروني هم غيرتي شده، آرايش جنگي به خود گرفته، دم بالا گرفته، مو سيخ كرده، به آنها حمله*ور شده و اجمعين را دستگير كرده به محبس برده*اند. آنها نيز تضرع نموده كه ما زياده تجاوز ننموده و كم نموده*ايم.
«پشمك الممالك» صدراعظم ما مي*گويد: رهايشان كنيد اين گربه*هاي نازنين را، قدم*شان روي چشم. علي*اي*حال شايد به قصد ضيافت آمده*اند، ميزبان چرا بي*مهري كند؟
لهذا ما نيز مهرورزانه فرموديم آنها را خلعت داده، آزاد كرده و با اكرام تمام با دهل و سرنا راهي نمايند كه در فرنگستان نگويند گربه*هاي ايراني بي چشم و رو هستند.
البته به نظرمان اين پشمك*الممالك با گربه فراماسون*هاي حوالي لندن سر و سري دارد. خفيه*نويسان راپرت داده*اند ملكه گربه*هاي انگليس به او لقب Sir Cat Pashmak داده* و با مشاراليه مصاحفه و معانقه دارد. خوب مي*دانيم اين پشمك*الممالك، گربه*ي دنبه ديده*اي است و پدرگربه*سوخته از ما مخفي مي*كند.
■ دوشنبه سيم ايلول
«ملوس*السلطان» وليعهدمان آمده با يك فقره عكس مضحك قلمي از يك گربه و موش كه در فتوگراف*خانه فرنگي*ها انداخته*اند، مي*گويد: اعليحضرتا، اين فرنگي*ها به ما اهانت نموده، يك فقره سينماتوگراف وهن*آميز ساخته مسما به «تام و جري» و در آن هر چه نسبت دست و پا چلفتگي و سبك*عقلي بوده به طايفه*ي گربه*ها داده و موش*ها را زيرك و عاقل شمايل كرده و آبرو برايمان نگذاشته*اند.
به «خرناس*الدوله» وزير خارجه*مان مي*فرماييم به تلافي اين فعل، كلهم وزيرمختاران گربه*هاي ممالك فرنگ را احضار كنند هر روز جبراً و قهراً برايشان موش و گربه عبيد زاكاني بخوانند.
■ سه شنبه چهارم ايلول
ما يك غلطي كرديم در يكي از سفرهاي عتبات كه به اتفاق شاه رفته بوديم با گربه*اي آنجا آشنائيت يافتيم كه شيرين*كاري خوب مي*كرد. از هر طرف كه مي*انداختنش پايين، چهار دست و پا بر خاك فرود مي*آمد قرمساق. اسمش «گربه*ي مرتضي علي» بود. حالا از عتبات راهي شده آمده طهران، كانهوا سريش به ما چسبيده و هر روز با طايفه و فرقه*اي سرگردان است. يك روز با گربه*هاي سفارت روس يك روز با گربه*هاي سفارت انگليس يك روز با گربه*هاي اندروني و هر روز به رنگي در مي*آيد. از هرات تا پطرزبورغ به شكلي در مي*آيد و ابن*الوقتي است كه دومي ندارد. انتظار دارد بلديه*ي گربه*هاي طهران را به او بدهيم.
■ چهارشنبه پنجم ايلول
«مخمل*الشعرا» دولا دولا به پابوس آمد شعري به حضورمان پيشكش كند: حضور اعليضرت هماميوني، السطان بن سلطان بن سلطان و الپلنگ بن پلنگ بن پلنگ، اعليحضرت ببري*خان ببر نشان و موش شكار كه از صلابت پنجول پر كرّ و فرّش نصرت و ظفر ريخته و به خرناس رعدآسايش سگان ملعون گريخته، معروض مي*دارد كه اين حقير كشف*الابياتي كرده*ام در شعرهاي حافظ كه جسارتاً پيشکش آستان ميوکانه مي*گردد.
بعد مي*گويد حافظ شعري در وصف ما گربه*ها دارد بدين مضمون:
«گربه هر موي، سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم»
و مي*گويد حافظ آنجا منظورش گُربه بوده و پس از اظهار چاكري فراوان عرض مي*كند كه بابت اين كشف صله*اي مرحمت فرمائيم. داديم پدرگربه*سوخته*ي فلان فلانش را بابت اين كشف احمقانه فلك كردند و سبيلش را به مقراض بريدند كه ديگر روي ديوار نتواند تعادلش را حفظ نمايد چه رسد به شعر گفتن. مردك قلتبان برايمان كشف*الابيات كرده است.
■ پنج*شنبه ششم ايلول
اين «پيشيك افندي» شارژدافر گربه*هاي عثماني كه از اوان قطع ارتباط ما با سگ*هاي دارالخلافه، رابط مخصوص ممالك ما با آنها شده آمده عرض مي*كند اين سگ*هاي كوپك اوغلي، پيك فرستاده و تهديد و خط و نشان به ما كه هيچ گربه*اي حق نداشته منبعد از پشت ديوار كاخ جلوتر رفته و گرنه به قواي قهريه جواب خواهيم داد. «خپل التجار» عرض مي*كند: ما را تحريم كرده*ا*ند و ما نيز بايد منبعد گوشت ماهي و ديگر اقلام را براي گربه*هاي اندروني گران*تر كنيم.
اين گربه*هاي تاجر ما هم به حقيقت قرمساق هستند و در خبث طينت و پدرسوختگي مانند ندارند. هر وقت سگ*ها تحريم*مان مي*كنند و صعوبتي به عوام گربه*ها مي*آيد همه چيز را به جاي ارزان*تر شدن و مساعدت به ضعفاي مملكت، گران*تر مي*كنند و بيش از سگان ملعون به حال عوام گربه*ها صدمه مي*رسانند. ما كه سلطان گربه*هاي عالم باشيم از اين فعل آنان شرم داريم اما چه كنيم كه اختيار خزانه با آنهاست.
■ جمعه هفتم ايلول
امروز پنجول تيز كرده به اتفاق پيشولي بانو و ميوميوبانو و ساير گربه**بانوهاي اندروني و خدم و حشم راهي شديم شكار موش. نفوس موش*هاي اندروني و مطبخ و انبار به دليل كثرت نفوس گربه*ها قلت يافته و لاجرم اراده فرموديم برويم در معابر دارالخلافه طهران اين موش*هاي بدذات را با پنجول هماميوني*مان شكار كنيم.
دفعتاً از يكي از مجاري، موش گردن كلفت قلچماقي به قاعده*ي يك بزغاله از آبريزگاه* بيرون آمده سر معبري ايستاده به سرانگشت مشغول چرخاندن تسبيح بود و هيبتش زهره*ي پلنگ مي*برد. به احتياط و به اتفاق سايرين جلو رفته و با شوكت شاهانه مو سيخ كرده و غرش ببرآساي ميوكانه*مان را سرش كشيديم. موش پدرسوخته همان*جور ايستاده تكان نخورده چشم ريز كرده گفت:
- پيشته بينيم بابا!
ما نيز به خاطر هيبتش دل*مان به رحم آمده او را مورد عفو قرار داده با دمي آويزان ميان پاي*مان به اندروني بازگشتيم. والله كه هيچ لفظي همچون دشنام «پيشته» نزد ما گربه*ها قبيح نباشد.
○ توضيح تاريخي – زيست*شناختي!
توضيح اين كه «ببري خان» گربه*ي مشهور ناصرالدين شاه به غلط «خان» شده و ظاهراً گربه*اي ماده بوده است! اين مطلب هم در مورد ببري*خان به عنوان گربه*اي نر، فقط فانتزي است./ تمة
Ehsan989
08-12-2009, 02:06 PM
بيش از دو سه تخمه رايگان نيست !
يك بار دگر رسيدي از راه
نوروز من اي عذاب جانكاه
نوروز بزرگ چاپلوسي
تف مالي بعد ديده بوسي
نوروز ! زمام پولمان رفت !
از دست تمام پولمان رفت !
امسال ولي من اوستادم
با طرح جديد خويش شادم
در طرح نوي اضافه كاري
پر مي شود اين حساب جاري !
در سال جديد سال خنده
روشن شده ست ذهن بنده !
هي مي روم از سر دل و جان
تا شب به زيارت بزرگان
چون عيدي ما به دست آنهاست
چك گوشه ناز شست آنهاست !
...
در خانه ما كه هيچ نان نيست
بيش از دو سه تخمه رايگان نيست !
هر چيز كه باقي است , جانم !
كم كم به فروش مي رسانم !
مهمان به ازاي نقل و فندوق
ارجاع شود به بخش صندوق !
حالا كه دلم ورم نموده
آسايش بنده را ربوده
در اوج نشاط و خنده رويي
مي رم به كنار دست شويي!
آنجا كه مسير هر چه مهمان
رد مي شود از حوالي آن !
يك گوشه بليت مي فروشم
بو از سر من پرانده هوشم !
در بازي سال نو برنده
اين گونه پر است جيب بنده !
قربان تو بنده فهيم است
تا سال دگر خدا كريم است ...!
كبري بابايي
منبع : مجله 40 چراغ
Ehsan989
08-12-2009, 02:07 PM
(1)
دوباره كودكم من باب عيدي
طلب كرده " پلي گيم " و " دي وي دي "*
اگر پنهان شكستم قفلكش را
خداوندا ! شتر ديدي نديدي !
(2)*
شب عيد است و ما ماهي نداريم
ز رخت تازه آگاهي نداريم
خوراكي هست تنها در مغازه !!
ولي ما در بساط آهي نداريم ....
(3)*
يكي مي گفت فردا صبح عيد است
يكي مي گفت عيد است و سعيد است
خداوندا بده پولي كه امسال
ته جيبم فقط مشتي كليد است !!
حسن صنوبري
منبع : مجله ي 40 چراغ
Ehsan989
08-12-2009, 02:07 PM
حافظ
نو بهار است در آن كوش كه شاغل باشي
نه كه ليسانس بگيري و همش ول باشي !
من نگويم كه كنون با كه بگرد و چه بكش ..!
پسرم از تو بعيد است كه عاقل باشي !
اغنيا اصل كباب و فقرا بوي كباب
صرفه آن است كه در فكر فلافل باشي !
كاش مي شد بروي بار دگر سربازي
توي خدمت عقب كسب فضايل باشي !
چند سالي تو بگردي پي بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا گاه تو چون نل باشي !
دخترم قحط رجال است و همه مي ترشند
سعي كن صاحب سرمايه و خوشگل باشي !
بنشين بر لب جو منتظر يارانه !!
بلكه با طرح تحول متحول باشي !
روزگاران غريبي ست همه گرگ شدند
نكند تكه جا مانده پازل باشي !!
عباس احمدي
منبع : مجله ي 40 چراغ
Ehsan989
08-12-2009, 02:07 PM
باز عيد اومد و مهموني رفتن و مهموني دادن شروع شد !
بيچاره اونايي كه مجبورن مهمون داري كنن d: ما كه هميشه مهمونيم d:
عجب رسميه رسم زمونه
خونمون عيدا پر مهمونه
ميرن مهمونا از اونا فقط
آشغال ميوه به جا ميمونه
كجاست اون كيوي ؟!! چي شد نارنگي ؟!!
كجا رفت اون موز ؟! خدا مي دونه ؟!!
جعبه ي خالي شيريني هنوز
گوشه ي طاقچه پيش گلدونه
عطرش پيچيده تا آشپزخونه
شيرينيش كجاست ؟ خدا مي دونه !
مي رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ي خالي به جا مي مونه !
از بس خونه رو به هم ميريزن
آدم مثل اسب ! تو گل مي مونه !
يكي نيست بگه خدا وكيلي
جاي پوست پسته توي قندونه ؟!!
قند نصفه ي عموجون هنوز
خيس و لهيده ته فنجونه
حالا خداييش قندش مهم نيست
كنار اون قند نصف دندونه !
ميرن مهمونا از اونا فقط
نصفه دندون به جا مي مونه !
پسته ي خندون بادوم شيرين
فندق در باز مال مهمونه !
" پرسيد زير لب يكي با حسرت "
كه از اين آجيل به غير تخمه
واسه ما بعد ها چي چي مي مونه ؟!!!
مهدي استاد احمد
منبع : مجله ي 40 چراغ
Ehsan989
08-12-2009, 02:08 PM
۱- چرا درآدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!
۲- اگراسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!
۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!
۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!
۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!
۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!
۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!
۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !
۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!
۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!
۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!
۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را می زنیم کانال دو و هل می دهیم!
۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!
۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!
۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!
۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!
۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!
۱۹- چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !
۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!
۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !
۲۲- یک ... چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند!
۲۳- اگر در یک نمایشگاه کلاس بالا یک .... ببینید به او چه می گویید؟ یک بازدید کننده!
Ehsan989
08-12-2009, 02:09 PM
۱-ظهر خروس خون كه بیدار شدید به هیشكیه هیشكی سلام نكنید.
۲-گوشی موبایلتون رو حتی ۰۰۰۱/۰ثانیه از خودتون دور نكنید ویه سره SMS و miss call بزنید(اگه خطتون اعتباریه و شارژ نداره الكی رو دكمه هاش فشار بدید.ولی نه محكم!چون مثلا گوشی لمسیه).
۳-در صورت امكان اسمتون رو به اینگلیش تغییر بدید مثلا داوود به دیوید.
۴-یادتان نره دیگر عباس شوكت خانم فقط از زری دختر همسایه نباید خوشش بیاد.خود تو هم همینطور!
۵- با كلاسها قلیونارو نمی زنن زیر بغل و یه مشت تخمه جاپونی تو هر سوراخ لباسشون پیدا نمیشه(اگه با دیدن قلیون رو طاقچه تحریك به استفاده از اون میشید كوزه ی شیشه ایی اونرو به یك گلدان مبدل سازید.كلی كلاسیكه).
۶- اگه حوصلتون از كانون گرم خانواده سررفت خانم رو میبرید خونه ی مادر خانم و خودتون میرن شصت نفری صفا (یادتون نره موقع برگشت كلی غر بزنید كه تنهایی رفتن برای عیادت دوستتون اصلا حال نداد و كلی زن زلیلیتون رو به رخ خانم و خانوادش بكشید).
۷-دم كفتری موهارو پیرایش كنید و سعی كنید فكل ها از بالا ۱۰ سانت و از طرفین ۵ سانت خارج از كله باشد .
۸-هر روز ۲ ساعت و ۷ دقیقه را در آرایشگاه بگذرانید (حالا اگه تو جیبتون شپش MC میزنه از بی پولی عیب نداره نا امید نشید فقط توی آرایشگاه آدمارو نیگا كنید و ور بزنید و خالی ببندید كه شلوارتون رو عوض كردید و پول توی جیبش نیست.عوضش كلی كلاس داره از آرایشگاه در میاین)
۹-در صورت نیاز, با قیچی به جون شلوارتون بیافتید و سر زانو ها و هر جای سالمشو نخكش كنید(این مورد زیاد توصیه نمی شود).
۱۰-همیشه یه بسته آدامس همراه داشته باشید (ترجیها اوربیت باشد تا خروس نشان).
۱۱-هیچ موقع ساعت مچی نبندید تا درصورت نیاز برای مواقع آشنایی با یك مادمازل راهی وجود داشته باشد.
۱۲-از هر سوراخی كه شده یك كاور گیتار بیس پیدا كنید و آنرا ولو خالی با خود در هر مكان حمل نمایید(حتی wc).
۱۳-همواره یا هندزفری یا هر زقنبود دیگری كه در سوراخ گوش فرو میرود را مورد استفاده قرار دهید.(خودكار ,انگشت شست و از این قبیل در لیست زقنبود نمی باشد).
۱۴-زنجیر بلندی كه با آن كلید هارو به جیب شلوار متصل میكند را با یك عروسك یك وجبی خرس تعویض نمایید.(بررسی ها نشان داده دیدن جاسوویچی هایی از این قبیل ذهن بیننده را به این سمت منحرف می سازد كه هدیه ایی از مادمازل تسخیر شده ی شماست).
۱۵-رژیم سبزیجات را انتخاب كنید چرا كه نه تنها كلاس دارد بلكه كمبود و كسری بودجه جبران می شود.
۱۶- برای رنگ بندی در تیپ لباسی خود از رنگ های وق یا بوق استفاده كنید مثل بنفش سیر -قرمزآلبالویی-زرد لیمویی-سبز فسفری یا وزغی ویا از رنگ های بی حال مثل صورتی
۱۷- ۷ كلمه از ۱۰ كلمه ی حرف هایتان انگلیش باشد مخصوصا در جملات عاشقانه(اگر مغزتون كشش داره چندجمله فرانسه را هم یادبگیرید مثل : je t'aime)
۱۸-در مورد مدل ماشین پاتون رو از مگان پایین تر نذارید(در مورد رنگش هم از لیست ارایه شده در ردیف شماره ۱۶ استفاده كنید)توجه داشته باشید باید هر جایی از ماشین رو نگاه میكنید سی دی ریخته باشه.تصویری و بازی پلی استیشن هم بود ایرادی نداره.اسپورت بودن ماشین در اولویت درگیری های ذهنی شماست.
۱۹-روزای برفی تیوپ سواری رو فراموش كنید و به پیست اسكی برید.اسكی بلد نیستید اشكالی نداره.همین كافیه كه بلیط وردیش توی وسایلتون پیدا باشه.
۲۰-توی داشبرد ماشینتون اینها رو بذارید: ادكلن-پیپ و فندك نقره-كلی سی دی-نقشه ی یكی از شهرای اروپا-كتابچه ی شعر فرانسه-سوهان ناخن.
۲۱-یك تفنگ ساچمه ای برای شكار تهیه فرمایید.استفاده از تیر كمون جیز میباشد و پیگرد اخلاقی دارد.
۲۲-كیف پول خالیتان را با انواع كارتهای اعتباری بیارایید.(داشتن موجودی ضروری نمی باشد!).
عواقب بعدی این متن مربوط به خود آموزان عزیز بوده و مولف به هیچ وجه هیچ گونه مسئولیتی را به عهده نمی گیرد.
Ehsan989
08-12-2009, 02:09 PM
[Only registered and activated users can see links]
Ehsan989
08-12-2009, 02:09 PM
برنامه بانوان عزیز
۵ صبح : دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب سفید در خواب.....
۶ صبح : در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
۷ صبح : شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت ۱۲ ظهر کلاس داره!!!!!!!!
۸ صبح : پس از خوردن صبحانه مفصل (علیرغم ۱۸ کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و...
۹ صبح : آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش(
۱۰ صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
۱۱ صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون ۱۹ تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .
۱۲ ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و ... .)
۱ ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از ۵/۱ ساعت که قضیه خواستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .
۲ ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
۳ ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
۴ عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
۵ عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
۶ عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
۷ عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
۸ غروب:دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.
۹ شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
۱۰ شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
۲ شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.
۵ صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!
آقا پسرای گل پسر
۸ صبح: تو رختخواب.....
۹ صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب که اومده زحمت در آوردنشم نکشیده....
۱۰ صبح: مامان در رو باز میکنه میبینه پسرش خوابه (الهی مادر فدات شه. بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میرسیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)
۱۱ صبح : از جا میپره سمت دستشویی............ .(اگه نه که باز خوابه)
۱۲ صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال ۱۹۹ تا اس ام اس! سرش گیج میره! سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و.........اقدس و شوکت هم آخریاشن! اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله! میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!
۱ ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ....علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه ) ااااا...مامان!! بزار بخوابم دیگه...
۲ ظهر:ماماااااااااااااان .....ناهار
۳ ظهر:مامااااااااااان جورابام کو؟
۴ عصر: مامااااااااااان ....سوییچ؟؟
۵ عصر: اولین اتو...(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)
۶ عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی. چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس. خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ۲ ساعت با ما فاصله است....امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادرشون بیچاره کمک و امداد...)
۷ عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست؟ آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ....). با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه ...
۸ غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ....چه زود دیر می شود....!!!
۹ شب: آقا این خانم رو برسونین به این آدرس ( با آژانس خواهر رو پیچوند..... )
۱۰ شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه خیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه...
۲ شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت .... چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه روکه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب باید تحقیق کنن )
Ehsan989
08-12-2009, 02:10 PM
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر با اون خواهراش خوشم نمياد. يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون رو می خوام . تازه بهم قول داده که ماریان رو هم طلاق بده.
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی*: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبیری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوش شانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ....................................( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن *؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها. ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن
Ehsan989
08-12-2009, 02:10 PM
طنز - شخصات زيست محيطي خانم هاي خاطرخواه
خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ايل و تبار واتو واتو هاي اصيل باشه دست به اين کارا مي زنه
سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه
اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه
قشنگ ترين حرفي که ممکنه به شما بزنه اينه " مگه خودت خوار و مادر نداري؟
يه چيزي رو واسه شما خريده و بدون اينکه بهتون بگه اونو نشونتون مي ده و نظرتونو مي پرسه اگه خوشتون بياد مگه واسه بابام خريدم اما خوب ماله تو
تو فرهنگ لغت اين دختر يادگاري وجود نداره . اما شما مي تونيد اين کلمه رو به اين فرهنگ غني اضافه کنيد و در اصل اين يه فرصت طلايي واسه شماست
سعي مي کنه با کارايي که مي کنه صداي شما رو دربياره و اگه اين قدر احمق باشيد که اعتراض کنيد با چشماني معصوم پر از اشک (که يه برق شيطوني توشه) و لباي آويزون با گردني کج ازتون مي خواد که اونو همين طور که هست قبول کنيد
سعي مي کنه کمکتون کنه تا دوست دختراي جديدي پيدا کنيد که اگه تو اين دام بيفتيد هم اون و همه دختراي اطرافتون ، همه رو از دست دادين.(بچه ها مواظب باشين
در جمع دوستان شما رو "عزيزم" خطاب مي کنه و مثل يه مامان مواظب شماست که نکنه يه وقت يه چيزي بخواين اما تو خلوت خودتون به شما مي گه "اوي خره
هيچ وقت حتي اگه در حال مردن هم باشه سراغتونو از کس ديگه نمي گيره مگر اينکه کاري جدا از دوستيتون با شما داشته باشه که در اون صورت حتي اگه زير سنگي که زير پاي يه فيل هستش قايم شده باشين مياد فيل رو فراري ميده و سنگ رو بر مي داره و بيرونت مياره و گوشت رو مي کشه
اگه يه وقت مسئله اي پيش بياد اصلا اين زحمت رو به خودش نمي ده که خودشو قاطي کنه يا واسه شما حرص بخوره يا از شما دفاع کنه اما تو خلوت خودش روزي چهار تا ديازپام مي خوره
اگه يه وقتي از دست شما ناراحت بشه به روتون نمياره و جوري رفتار مي کنه که انگار نه انگار.اما واي به حالتون اگه يه روزي اين آتشفشان فروان کنه. (انا لله و انا عليه راجعون
هر وقت بهش احتياج داشته باشي کمکت مي کنه فجيع همه جوره .چون ديگه در اين مورد نمي تونه جلوي خودشو بگيره. (بابا ناسلامتي عاشقه ها
يکسري جملات و کلمات جدي به شما مي گويد ، مثلاً "اي کاش يکي پيدا مي شد من عاشقش بشم". اگه باهوش باشين مي فهميد اين موقع بايد چي کار کنيد
اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ مي زنه که با شما صحبت کنه و واسه اين کارش هزار تا بهونه و دليل محکم پيدا مي کنه
توي صورتت خيره مي شه اما يهو ميگه چرا ابروهاتو ور مي داري؟ خيلي ضايع تابلوه! يا چرا موهات رو اين قدر کوتاه کردي؟
وقتي با هم با دوستانتون هستيد ، شاد و شنگول هستش ، مي خنده و سعي مي کنه تو را هم بخندونه و شاد کنه. اما اگه تو يه مکان خلوت باشيد اگه از ديوار صدا در اومد از اونم صدا مي شنويد
اگرامکانش باشه تا سر کلاس يا دم در خونه تو را تعقيب مي کنه بدون اينکه متوجه بشين
اگه با هم هستين، احساس راحتي ميکني و دلت مي خواد بپري يه ماچ گنده و آبدار از لپاش بگيري. (اوووي چايي نخورده زود پسرخاله مي شي ها
خيلي راحت دست تو رو ميگيره و راحتم ول مي کنه اما سعي نکن دست اون به زور تو دستات نگه داري که فکر مي کنه داره زندونيه تو مي شه و تو حکم يه زندون بان رو واسش پيدا مي کني
برات نامه ميده يا ايميل مي فرسته و از کاراي ضايع که انجام داده يه داستان طنز برات مي نويسه تا تورو بخندونه. تمام اين کارا رو به اين دليل انجام مي ده که خودشو بهتر به تو بشناسونه
اگر ازش بخواي که يک جايي برويد که او معمولاً نمي ره ، يا ارش بخواي کاري انجام بده که معمولاً انجام نمي ده سرتون حسابي منت مي زاره اما تو دلش با دمش گردو مي شکنه. ( تو جون بخواه کيه که بده
هيچ وقت و هرگز (تاکيد مي کنم) از کسي راجع به علاقه شما نسبت به خودش نمي پرسه
هيچ وقت و بازم هرگز دو ساعت آسمون ريسمون نبافين که ازش بپرسين شما رو دوست داره يا نه؟ يا دوستاتونو بفرستين جلو.هرگز. بهتر اين کارو تو يه جاي خلوت و بدون هيچ مقدمه اي ازش بپرسين البته ممکنه سک سکش بگيره.اما اگه همچين چيزي باشه فوراً و با پرويي تمام مي گه که عاشق شما شده خيلي خفن. البته اين کارم بهتره بعد از چند ماه يا حتي يک سال بعد از آشنايتون انجام بدين.البته بازم اگه خودتون اونو دوست دارين
و در آخر ، يک مرتبه حس مي کني که تازگي ها خيلي به شما بي محلي مي کنه و سعي مي کنه ازتون دوري کنه ولي شما دلت بيشتر براش تنگ مي شه.در اين صورت حتماً جفتتون تو دام هم افتاديد. مبارکه. شيريني ما يادتون نره
[Only registered and activated users can see links]
Ehsan989
08-12-2009, 02:10 PM
شعر یا ترانه ای رو که ملاحظه خواهید كرد با تاثیر پذیری از شعر معروف "كـوچـه" یا "بی تو مهتاب شبی ..." سروده ی "زنده یاد فریدون مشیری" به سبكی جدید و با سلایق دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت و از اینجور چیزا البته بصورتی طنز گونه بازنویسی شده كه در نوع خودش بسیار زیباست. توصیه می كنم با همون آهنگ "كـوچـه" شعر رو تا آخر دنبال كنید ولی خیلی مراقب خودتون باشید ...
شوق دیدار
بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
همگی دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم همه Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
Ehsan989
08-12-2009, 02:11 PM
سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به سمع و نظرتان میرسانیم......:
* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.
* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.
* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.
* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی......
* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.
* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.
* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.
* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.
* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.
* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.
* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.
* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.
* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.
* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.
* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.
* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.
d:d:d:d:d:d:d:d:
Ehsan989
08-12-2009, 02:12 PM
خیلی ها هر روز از خود یا دیگران میپرسند که هدف ازآفرینش...
...انسان چه بوده؟یا برای چه خداوند انسان را خلق کرد؟
و اما علت:خداوند فرشتگان زیادی را خلق کرد که همه آنها...
...به تسبیح و ستایش خداوند مشغول بودند.یکی از آن فرشته ها
ابلیس یا همان شیطان خودمان بود که به روایتی 700 یا800هزار
سال به عبادت مشغول بود.از آنجایی که ابلیس ذاتا ریا کار بود
و هر بار عبادتشو به رخ دیگر فرشتگان میکشید و باعث رنجش ....
...همنوعان خود میشد شورایی از سوی فرشتگان مقرب خدا
تشکیل شد وقرار شد روی این یارو(ابلیس)را یه جایی کم کنند.
پس از چندین جلسه تصمیم بر آن شد تا موجودی را خداوند خلق
کند و همه در مقابل آن به امر خدا سجده نمایند.از آنجایی که غرور
باعث بدبختی میشه و در آن جلسات سری هم ابلیس حضور نداشت
وبه نقل از خودش مشغول طاعت بوده وبی خبر از همه چیز یک روز ندا
بر آمد که همه فرشتگان حاضر شوند .پس همه حضور یافتند و ندا آمد که
ای بندگان من از آنجایی که زندگی برایتان یکنواخت شده من تصمیم گرفتم
تا موجودی را خلق کنم که نام او را آدم(انسان)نهادم و همه در مقابلش
سجده کنید که براستی این آدم اشرف مخلوقاتم میباشد.همه سجده کردند
الا ابلیس که غرور نابجای آن کار دستش داد و ذات اصلی خود را نشان داد.
از آنجایی که همه منتظر چنین حرکتی از سوی ابلیس بودند بفرمان حق
ابلیس از درگاه باری تعالی رانده شد و متاسفانه چون دست ابلیس از خدا و
فرشتگان الهی کوتاه شده بود ما آدما هدف انتقام این ملعون شدیم.
پس بیایید کبر و غرور را کنار گذاشته و واقعا طاعت خدای مهربان را بجای
آوریم تا هم از نیرنگ ابلیس در امان باشیم و هم از خشم و غضب خداوند
بترسیم.
Ehsan989
08-12-2009, 02:12 PM
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه....... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کن
Ehsan989
08-12-2009, 02:13 PM
تو جاده پليس جلو يه ماشين رو مي گيره و ميگه چون از صبح اولين کسي هستي که کمربند ايمني بستي برنده 100هزار تومن پول شدي. حالا مي خواي باهاش چيکار کني؟ مرد مي گه: مي رم گواهينامه مي گيرم . زنش سريع مي گه: جناب سروان اين وقتي اکس مي زنه پرت و پلا مي گه . بچشون از اون پشت مي گه: بابا نگفتم با ماشين دزدي قاچاق نکنيم؟ يه صدا از صندوق عقب مي ياد : از مرز رد شديم يا نه؟
hamechi.org
Ehsan989
08-12-2009, 02:13 PM
زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن،* چطوري همه داشتن گريه ميكردن؟!
يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي!
Ehsan989
08-12-2009, 02:13 PM
پسر غضنفر رتبه اول کنکور رو میاره بهش میگن چه کار کردی؟
میگه روزی 25 ساعت درس می خوندم!
میگن مگه میشه؟
میگه آره: صبح یک ساعت زود تر بیدار می شدم!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:14 PM
جامی در محفلی این شعر را می خواند:
بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی
هر که پیدا میشود از دور پندارم توئی
یکی گفت اگر خری پیدا شود چی ؟ جامی گفت باز پندارم توئی !!
Ehsan989
08-12-2009, 02:14 PM
2 جوجه عاشق هم میشن و به هم قول ازدواج میدن وقتی بزرگ میشن جفتشون خروس بودن...!!!!
نتیجه اخلاقی: تا وقتی جوجه ای عاشق نشو....
Ehsan989
08-12-2009, 02:14 PM
يه روز يه نامزد انتخاباتي داشت سخنراني مي كرد...
مي گفت: ما در دولت جديد با سوسياليسم، كمونيسم، فاشيسم و ... مبارزه خواهيم كرد!
يه پيرمرده پا ميشه ميگه: بابا پس تكليف رماتيسم چي ميشه؟!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:15 PM
تو جاده پليس جلو يه ماشين رو مي گيره و ميگه چون از صبح اولين کسي هستي که کمربند ايمني بستي برنده 100هزار تومن پول شدي. حالا مي خواي باهاش چيکار کني؟ مرد مي گه: مي رم گواهينامه مي گيرم . زنش سريع مي گه: جناب سروان اين وقتي اکس مي زنه پرت و پلا مي گه . بچشون از اون پشت مي گه: بابا نگفتم با ماشين دزدي قاچاق نکنيم؟ يه صدا از صندوق عقب مي ياد : از مرز رد شديم يا نه؟
hamechi.org
خیلی باحال بود واقعا ممنون
Ehsan989
08-12-2009, 02:15 PM
قابل توجه كسايي كه خيلي با خوندن كتابا جو كتاب مي گيرتشون d:
دو نفر که همديگر راخيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله
معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: عشقت را رها کن، اگر خودش
برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده d:
Ehsan989
08-12-2009, 02:15 PM
خيلي طولانيه d:
يه کلاغ و خرس سوار هواپيما بودن. کلاغه سفارش چايي ميده، چايي رو که ميارن يه کميش رو ميخوره باقيش رو مي*پاشه به مهموندار. مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره، باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده، باز هم يه کميش رو مي*خوره، باقيش رو مي*پاشه به مهموندار. مهموندار ميگه: چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه: دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي!
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش مي*گيره، خرسه که اين رو مي*بينه به سرش مي*زنه که اون هم يه خورده تفريح کنه…
مهموندار رو صدا ميکنه و ميگه يه قهوه براش بيارن، قهوه رو که ميارن، يه کميش رو مي*خوره باقيش رو مي*پاشه به مهموندار، مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست. پررو بازيه ديگه، پررو بازي.
اينو که ميگه يهو همه مهموندارها مي*ريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون.
خرسه که اين رو مي*بينه شروع به داد و فرياد مي*کنه. کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: «آخه خرس گنده! تو که بال نداري، مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!»
Ehsan989
08-12-2009, 02:16 PM
می گویند “مریلین مونرو” هنرپیشه زیبای آمریکایی نامه ای نوشت به “آلبرت انیشتین” که فکرش را بکن که
اگر من و تو ازدواج کنیم بچه های مان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!
اقای “انیشتین” هم پاسخ داد: از این همه لطف و دست و دلبازی خانم ممنون هستم. واقعا هم که چه
محشری می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود، چه آبروریزی
بزرگی می شود!
Ehsan989
08-12-2009, 02:16 PM
یکی ادعای پیغمبری میکنه , میگن خب کتابت کو ؟ میگه حالا فعلاً جزوه بنویسین!
Ehsan989
08-12-2009, 02:16 PM
ازغضنفر مي پرسن :چراباپاغذادرست ميكنى؟
گفت:آخه دست پختم
خوب نيست!d:
Ehsan989
08-12-2009, 02:17 PM
روباهی به زاغی گفت : چه دمی ، چه سری ، عجب پایی !
زاغ عصبانی شد و گفت : بی*تربیت ! خجالت بکش . اون موقع من کلاس اول بودم. حالا شوهر دارم !
Ehsan989
08-12-2009, 02:17 PM
چرا نگرانی؟
فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی: اینکه سالم هستی یا مریض شده ای. اگر سالم هستی، دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی. اما اگر مریض هستی فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی: اینکه بالاخره خوب می شوی یا می میری. اگر خوب شدی که دیگر چیزی برای نگرانی باقی نمانده. اما اگر بمیری، 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بروی یا به جهنم. اگر به بهشت می روی چیزی برای نگرانی وجود ندارد، ولی اگر به جهنم بروی آن قدر مشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری.
Ehsan989
08-12-2009, 02:17 PM
بیوک جلوی دبیرستان دخترانه میافته تو جوب ! واسه اینکه ضایع نشه میگه: هر کی منو در آورد مال خودش!
Ehsan989
08-12-2009, 02:18 PM
دلداری غضنفر به عیالش:
مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی
Ehsan989
08-12-2009, 02:18 PM
بسیجبه ميخواسته زيردريايي آمريکاييا تو خليج فارس رو غرق کنه، در ميزنه فرار ميکنه!
Ehsan989
08-12-2009, 02:19 PM
:lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol:
پريشب خواب ديدم روز گاري
كه كمري دارم من به رنگ مشكي
روم استخر وسونا و جكوزي
بديم كه تو خونم شده اتش سوزي
شدست روياي خوبم چون كابوس
بده بي حرف به ما بوس
دوباره شدم سوار پيكان
همه اينطور بودن همه نياكان
:lol::lol::lol::lol::lol::lol::lol
Ehsan989
08-12-2009, 02:19 PM
سرانجام قصه ي چت !
شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش
بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا
مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ي بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"***به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیريد از آن درسي به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت
Ehsan989
08-12-2009, 02:19 PM
طنز اجتماعی :اما ناقلان آثار و طوطیان شكر شكن شیرین گفتار چنین نقل كرده*اند كه در روزگاران قدیم همانگونه كه در تواریخ نگاشته*اند در این سرزمین افتخاز آمیز سرفراز اقوام مختلفی می*زیسته*اند كه برای هر یك آداب و رسوم خاصی بوده است ازجمله دو طایفه آق قویونلو و قره قویونلو را رسم براین بود كه چون خواستند دختران و پسران خویش را عروس و داماد نمایند هیچ یك از زوجین مجاز نبودند تا پایان مراسم كامل عقد وازدواج همدیگر را ببینند پسر در خیال خویش عروس را سرو قدی قمر چهره می*انگاشت و دختر داماد را یك بلند بالا مجسم می*نمود برای اولین بار یكی از افراد ایل آق قویونلو بزغاله خالدار كه در آن زمان با ارزش بود به تازه داماد خویش هدیه داد و این رسم از آنجا پا گرفت از قضا پسر فریدون خان دختر رستم بیك را قرار ازدواج مقرر گردید پس از انجام مراسم معمول بنا به شیوه دیرینه هیچ كدام یگدیگر را هرگز ندیده و چون هر دو از سران قوم بودند پرنده خیال را گستره بیشتری بود و در آخرین مرحله رستم بیك علاوه بر بزغاله خالدار اسب سفید راهواری را نیز به داماد پیشكش نمود در آن دم كه نقاب از چهره دختر برآوردند داماد با چهره*ای عبوس و بسیار كریه المنظر رو به رو گشت بدون درنگ براسب راهوار سوار گشت و لحظه*ای در برابر جمعیت ایستاد و به همه میهامانان ومیزبانان خوشامد گفت و آنگاه رو به رستم بیك نموده و چنین گفت پدرزن عزیز ما را همین اسب راهوار هدیه ایست بس شاهكار!!
آنگاه با سرعت تمام ازمیان جمعیت گذشته و از آنجا دور شد و تا پایان عمرهیچ كس از او اطلاعی نیافت!!!
آیا سویچ بعضی از ماشین*های راهوار به همین منظور تقدیم تعدادی از دامادها می*شود!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:19 PM
طنز اجتماعی -گلابدان :مولانای ما که فعلا مولانای کشور همسایه می باشند، در مثنوی خودشان فرموده اند: چون که گل رفت و گلستان شد خراب، بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب. حالا هم ما می خواهیم بگوییم: بله جناب مولانای عزیز متعلق به کشور همسایه. وقتی که گلستان به دست خزان بی مروت به تاراج رفت، می شود رفت سراغ گلاب، اما وقتی گلابدان که خود ما باشیم، به دلیل مشغله های فراوان مدتی سر در گریبان سکوت فرو برد، خلق الله، عطر سخنان ایشان را از کدام طبله ی عطار می توانند استشمام نمایند؟
و اما ما قبلا قول داده بودیم که فرداییان را بی طنز نگذاریم. هنوز هم بر همان عهد و پیمان هستیم. ولی چه کنیم که این روزگار غدار، نه این که خودش پیمان شکن است، چنان ما را در منگنه ی مشغله های متعدد گذاشته که فرصت نکنیم در صورت ضرورت سرمان را نیز بخارانیم، چه برسد به این که قلم به دست بگیریم و طنز بنویسیم. این روزگار لامروت و عهدشکن، کاری بر سر ما آورده که مثل ایشان، عهدمان را با فرداییان بشکنیم و زبان سبزمان را در نیام کام نگه داریم و قلم شیرینمان را به دست قلمدان بسپاریم. اما زهی خیال باطل که این روزگار مکار و لاکردار در سر دارد. ما با همین وقت اندک و فرصت تنگ، قلم به دست می گیریم و می نویسیم. حالا هم برای این که روی این زمانه ی ناسازگار را کم نماییم و به او نشان دهیم که از هر انگشتمان هنرها می بارد و به قول خواجه ی رند و مسئله دار!! شیراز، به چندین هنر آراسته ایم، یک قطعه شعر طنزآمیز در استقبال از شعر آسمانی سهراب سپهری و به شیوه ی پدر شعر نو، یعنی نیمای خودمان که مال مال کشور خودمان است و یک تار موی او را به هیچ یک از کشورهای همسایه نمی دهیم، تقدیم می کنیم به همه ی خوانندگان عزیز فردایی. البته سعی هم می کنیم زود به زود خدمت برسیم و دیدارها را تازه کنیم. پس علی الحساب این قطعه شعر را از ما بشنوید تا بعد:
آّب را گِل نکنیم
برق را ول نکنیم
گاز را شُل نکنیم
در فرودست انگار
کنتوری گشته خراب
قبض هایی
با رقم های نجومی
در راه است
یوسف طاقت من
در چاه است
[Only registered and activated users can see links]
آب را گِل نکنیم
برق را ول نکنیم
گاز را شُل نکنیم
دست درویشی شاید
ماند لای درِ ناداری
یا که شخصیت پرمایه ای از مردم شهر
زانتیایش را با آب شیلنگ
برق می اندازد
[Only registered and activated users can see links]
خانواری خواهم ساخت
فرمی پر خواهم کرد
پول یارانه خود را
نقد خواهم دریافت!!
و خیالاتی خواهم بافت
لب دریا خواهم رفت
توی ویلا خواهم رفت
دور دنیا خواهم گشت
مرغ و ماهی خواهم خورد
قند و چایی خواهم خورد
پودر ارزان خواهم یافت
مهرورزی خواهم کرد
رگ اندیشه من
چند صباحی است به شدت متبلور شده است
[Only registered and activated users can see links]
آب را گِل نکنیم
برق را ول نکنیم
گاز را شُل نکنیم
Ehsan989
08-12-2009, 02:20 PM
s.m.s طنز عاشقانه
دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين گونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن
------------------------------
من به يک هراس
هميشه طرحهاي ساده و سايه هاي باران خورده ام را
بي دليل بر باد داده ام
بعد از اين ديگر
نه به خواب قاصدکي تعبير خواهم شد
و نه به اعتبار چند خيال رنگ و رو رفته
------------------------------
ايا تا بحال پرواز مرغ عشقي زرئ رنگ را در اسمان ابي ديده اي؟
ايا ميداني ان مال کيست؟ زماني مال چه کسي بوده است؟
ولي حالا پر زده و تنها سفر کرده .. هميشه همجريمه هاي سگيين جوريه ......
يکي ميره و يکي ميمونه........اونکه رفته ديگه بر نمي گرده .......
جاشو يکي ديگه مي گيره که شايدم از اون قبلي بهتر يا بدتر باشه ...
ولي هيچ وقت جاش خالي نمي مونه هميشه يک جايگزين هست........
--------------------------------
دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از عشق نمي گويند،*جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از عشق نمي ميرند.*البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.افسوس
-------------------------------
کسي مثل هيچکس...من همانم که همچون هيچکس در تنهايي کساني قدم ميگذارم و آنها را در آيينه ي بي کسي و در تابلوي رسوايي نشان همگان مي دهم.من همانم که بي نشان در بي کسي همگان به دنبال کسي مي گردم که هيچ بودنم را به يکتايي تبديل کند پس مرا ياري ده که با درد بي کسي بسازم و يا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هيچکسي بيابم تا با هم به مرز يکتايي رسيم و در يک قدمي پايان به سرآغاز آغاز برسيم.هيچکس
-----------------------
در فصل بهار از ترس اينكه گياه روي گونه ام نرويد اشك نمي ريزم
--------------------------
وقتي نيستي نگاهم دست خالي به چشمم باز مي گردد
-----------------------
گناه كلاغ چيست كه هر وقت مي خواهد چهچه بزند صداي قارقار از گلويش بيرون مي آيد
-------------------------------
مرگ در حاصل جمع واپسين دم حيات ها مي زيد عمر جاودانه كفاف رسيدن به مقصد آخرت را نميدهد خورشيد ساكن امروز است*وقتي نيستي چشم ديدن نگاهم را ندارم
---------------------------
بعضي آدم ها شبيه مگسند*منتها هيچوقت پرواز نمي کنند*از عشق بازي چيزي حاليشان نمي شود*و حتي دلي اندازه کله مورچه هم ندارند*فقط مزاحمند
----------------------------------
طنز آداب و رسوم
گفتم قربانت، گفت باشه
در غربت، ادب و فرهنگ برخی از هموطنان ما هم دستخوش تغيير و تحول شده
: است. برای نمونه
به دوستی زنگ زدم، فرزند 18 ساله*اش گوشی را برداشت
گفتم: فلانی هستم
گفت: می*دانم
پرسيدم: پدرتان هستند؟
پرسيد: کارش داريد؟
گفتم: با اجازه*ی شما
داد زد: پدر، گوشی
پدرش داد زد: کيه؟
گفت: من از کجا بدانم، ميگه فلانی*ام
به فرزند دوست گفتم: قربانت
گفت: باشه
دوستم پشت تلفن حاضر شد. چند دقيقه*يی حرف زديم و در خاتمه گفتم: قربانت.
گفت: خواهش می*کنم
مطالب جالب خنده دار
ركورد شكني مجري تلويزيون ژاپن
i نوريو مينو ريكاوا ، مجري تلويزيوني ژاپن با طولاني ترين اجراي زنده تلويزيوني نام خود را در كتاب ركوردداران جهان به ثبت رساند.
به گزارش بي بي سي ، نوريو كه به مونتامينو معروف است ،
در طول هفت روز هفته نزديك به 22 ساعت برنامه دارد و در 11 برنامه ظاهر مي شود.
از او علاوه بر اين ، 5 ساعت برنامه ضبط شده هم پخش مي شود.
او همچنين هر روز بعدازظهر در برنامه اي بهداشتي ، تماشاگران تلويزيوني را درباره شيوه بهتر زندگي ،
بهداشت و ساير مسائل راهنمايي مي كند.
طنز حیوانات
جريمه هاي سگي
شوراي شهر تورين ايتاليا قوانين جالبي براي سگها وضع كرده است. اين شورا صاحبان سگهايي را كه حداقل روزي سه بار سگهاي خود را به پياده روي نبرند تا 500 يورو (650 دلار ) جريمه مي كند.
همچنين رنگ كردن پشم سگها يا ايجاد هر تغيير ناخوشايندي براي زيباتر كردن سگها ممنوع شده است.
توريني هايي كه سگهاي خود را شكنجه كرده يا در خيابانها رهايشان كنند تا 10 هزار يورو جريمه و يك سال زنداني خواهند شد.
صاحبان سگها مي توانند سوار بر دوچرخه، سگشان را به پياده روي ببرند اما نه به شكلي كه حيوان را خسته كنند.
طالع بینی (طنز)
طالعتان را ديد مي زنيم !
فروردين: دوستي جديد پيدا مي کني، که با کمي ملايمت دوستي پايداري خواهيد ساخت. به مهماني دعوت خواهي شد که اصلا به تو خوش نمي گذرد!
ارديبهشت: در اين هفته لباس جديدي مي خري، و پس از پوشيدن آن غذاي چربي رويش مي ريزي که هرگز پاک نمي شود (حتي با پودر رختشويي سپيد) مواظب لباس هايت باش.
خرداد: خيلي خودت را خسته مي کني. در اين هفته برنا مه ي رفتن به سينما را با دوستانت ترتيب بده! خوش بگذرد.
تير: خبر خوبي خواهي شنيد. کلاس هاي فوق برنا مه ي زيادي در انتظار توست. خسته نباشي!
امرداد: در اين هفته شايد چند بار تا پاي اخراج بروي! کمتر شيطاني کن و بيشتر به فکر اطرافيانت باش.
شهريور: در اين هفته مشغله ي زيادي خواهي داشت که راهي است به سوي موفقيت تو! به همين خيال باش !
مهرگان: سر قراري مي روي که در راه بچه اي بستني اش را به لباست مي مالد و سپس باران مي گيرد. و بعد هم دوستت سر قرار نمي آيد. از اولش سر قرار نرو تا ضايع نشوي!!
آبان: روزهاي خوبي به نظر نمي رسد. سعي کن ملايم تر رفتار کني تا دوستانت را از دست ندهي.
آذر: هفته ي خوبي خواهد بود... نمره هاي خوب، کارهاي خوب، بچه ي خوب.... از کي تا حالا؟!... از وقتي ايرانسل اومده!!!
دي: غذايي در هفته مي خوري که خيلي خوشت مي آيد. منتظر کسي هستي که او را مي بيني.
بهمن: اتاقت را مرتب کن. مهماني خواهي داشت. کادو هاي خوبي مي گيري!! (خوش به حالت)
اسفند: سرمايي مي خوري که شايد يک روز به مدرسه نيايي. در آن روز به اين فکر کن که کادوي تولد چه مي خواهي؟!!
منبع:
سایت تفریحی طنز و خنده
Ehsan989
08-12-2009, 02:21 PM
عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد روستايي ؛ تغار(ظرف) نفيس و قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد . با خود فكر كرد و گفت : اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت : عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟
دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد و با کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت : عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد و گفت : قربان ! من به اين وسيله ، تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !....
...شنيده بودم روستايي ها عقلشان از شهري ها بيشتر است و دو عقل دارند يكي ، عقل نحوه تعامل با مردم روستا و ديگري عقل نحوه برخورد با مردم شهر و يادگيري آداب شهرنشيني و شهري ها يك عقل و آن عقل زندگي در شهر و رعايت آداب شهرنشيني . حالا اين مطلب ، شوخي بوده يا جدي !! با اين داستان كوتاه، اين ثابت شد...!؟
Ehsan989
08-12-2009, 02:21 PM
دو عقل دارد اگر هر روستایی؟----------------------سزد بر او همه ناز و ادایی
سزد از بهر ما سازد تفاخر--------------------که از هوش و زرنگی گشته او پر
به ما همشهریان صد آه و حسرت------------از این حیرانی و این خواب غفلت
که ما لنگ از پی یک لقمه نانیم--------------------ره و رسم معاش خود ندانیم
خوشا الگویمان باشد دهاتی---------------که عقل و هم فراست هست ذاتی
از آن در کار خود یاری بجوئیم------------------------طلسم کاهلی را ترک گوئیم
Ehsan989
08-12-2009, 02:21 PM
رازهاي موفقيت
درس نخوانيد. هيچکس از درس خواندن به جايي نرسيده به جز علي دايي.
از کودکي معاملات زمين و مسکن را جدي بگيريد، همه که قرار نيست از دزدي به جايي برسند. يک پدر پولدار براي خود دست و پا کنيد. از همان روز اول در بيمارستان با تطميع پرستار و يک جابجا کردن ساده ي دستبندهايتان يک عمر آسوده باشيد، بگذاريد براي يک بار هم که شده يک بچه آريستوکرات دنبال معنويت بدود. اگر پدرِ پولدار نشد لااقل يک زن يا شوهر مايه دار براي خود دست و پا کنيد. يادتان باشد فيلم هاي هندي و آبگوشتي را براي شما ساخته اند و هنوز که هنوز است فلاسفه بر سر مفهوم عشق و زيبايي با هم دست به يقه اند اما بر سر مفهوم پول کسي شک ندارد. گنده گ… کنيد. به هرکس مي رسيد بگوييد شرکت زده ايد و فلان پروژه را در دست انجام داريد. يادتان باشد يک گنده گ… موثر و بجا از يک رزومه پر و پيمان (c.v.) مفيدتر است. حتا اگر خال زشتي هم روي صورتتان داريد با «محمد رضا شريفي نيا» طرح دوستي بريزيد. هر ماه ، پنج فيلم از شما اکران مي شود و يک شبه از علافِ محله «قازقُل آباد» تبديل به سوپراستار دست نيافتني مي شويد. شما فقط ششصد ميليون تومان تا موفقيت فاصله داريد. آن را تهيه کنيد بعد فيلم بسازيد. اگر هيچ تلاشي نکنيد حتما پرفروش ترين خواهد شد. راستي ، فکرش را نکنيد کارتِ کارگرداني هم با کارت سوخت مي آيد دم منزلتان. اگر حتي توي بيابان هاي جاده ي قم يا در اعماق کوير نمک يک تکه زمين داريد ديگر لازم نيست کاري بکنيد ، ثروت و موفقيت در چنگال شماست. لازم نيست پدربزرگ خيلي پولداري براي خود تهيه کنيد كافيست فقط يک خانه ي کلنگي حوالي شاسكول آباد داشته باشد ، بسِ تان است. اول پدربزرگ مهربان را به خانه ي آخرت راهنمايي کنيد. سپس خانه را بکوبيد و با چند فرغون بتُن ، پي ريزي کنيد و چند تا ستون لاغرتر از گردن مرتاض هاي هندو را هم عَلَم کنيد و تيغه بزنيد و آن را متري (قيمت پايه) يک ميليون و سيصد معامله کنيد. هميشه به خاطر داشته باشيد در زلزله تهران خشک و تر با هم مي سوزند و هرچه بسازيد« کُن فيَکون » خواهد شد پس خرج بيخود نکنيد. توليدي« خنزر پنزر » بزنيد. مثلا زير کفش بسازيد نه خود کفش. کفش را چيني ها مي سازند. در يک شرکت دولتي استخدام شويد. از هرکس به دستتان رسيد پله اي بسازيد و پله پله بالا، بالاتر و به ملاقات خدا برويد به آنجا که رسيديد يادتان نرود روي ماه خدا را ببوسيد. در ضمن به ياد داشته باشيد کسي که نخواهد بالا برود غيرمستقيم قبول کرده نردبان اين و آن باشد. در مسابقات فوتبال سالني جام رمضان شرکت کنيد و هرچيز و هرکس را که ديديد «دريبل» بزنيد. توجه داشته باشيد که براي کار تيمي به کسي پول نمي دهند.براي مطالعه بيشتر در اين خصوص فيلمهاي علي کريمي را ببينيد. اگر هيچ هوش و استعدادي نداريد لااقل کُشتي بگيريد. براي فتيله پيچ کردن يا اجراي «سَگَک دوبل »که نبايد استعداد خدادادي داشت، «خر زور بودن» کفايت مي کند. يکي دو سال کشتي بگيريد بعد کانديداي شوراي شهر بشويد. در خيابان استاد نجات اللهي، مغازه ي فروش کارت تبريک هاي ژيگولي وعروسک پشمالو بزنيد. از فروش قبل از روز «*وَلِنتاين» به نان و نوايي مي رسيد. جعل سند کنيد و آرم طرح ترافيک دولتي بگيريد و دانه اي پانصد تومان آزاد بفروشيد. وقتي هم گند قضيه درآمد راست راست براي خودتان در اداره راه برويد و به چشم همکارانتان زُل بزنيد، آنقدر زل بزنيد که آنها به خودشان شک کرده و در پايان وقت اداري خود را به اولين پاسگاه کلانتري معرفي نمايند
Ehsan989
08-12-2009, 02:21 PM
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :*« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
Ehsan989
08-12-2009, 02:22 PM
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :'متاسفم كه
بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي
عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه
.
اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در
عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را
پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين .'
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از
مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :' خب , قيمت يه مغز چنده؟';
دكتر بلافاصله جواب داد :'5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن .'
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون
با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از
دهنش پريد كه : 'چرا مغز آقايون گرونتره ؟ '
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : '
اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه
مغز خانمها چون از اون استفاده ميکنند، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر;-)
Ehsan989
08-12-2009, 02:23 PM
1)شش سال اوّل زندگی :
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی*پی نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
2)دوره دبستان :
• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• با دخترهاي شمسی خانوم آمپول بازی نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تخته*سياه رو خط*خطی نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• ATARI بازی نکن
(3 دوره راهنمايی :
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• با مامانت کل*کل نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس بد بد تماشا نکن
• با بچّه*های بی*ادب رفت و آمد نکن
(4 دوره دبيرستان :
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
5)دوره دانشگاه :
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسی*خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابون*ها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• با مأمور پليس کل*کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• همه رو دودره نکن
6)دوره سربازی :
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بی*احترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه*نگاری نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
7)پس از ازدواج :
• با زنت زیاد شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه زیر چشمی نگاه نکن
• حلقه ازدواجت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
8)دوره پدر بودن :
• به بچّه بی*توجّهی نکن
• بچّه*ت رو با بچّه*های ديگه مقايسه نکن
• بچّه*ت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کل*کل نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بی*توجّهی نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال*زاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشم*پوشی نکن
(9 دوره پيری :
• برای بچّه*هات مزاحمت ايجاد نکن
• نوه*هات رو لوس نکن
• با پيرزن*های ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• هوس جوونی نکن
• با زنت بی*وفايی نکن
• از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
(10 دوره پس از مرگ !
• حالا ديگه دوره نکن نکن تموم شد! حالا هر غلطي دلت می*خواد بکن ...
• ...بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... فقط خواهشا' با روح دختر شمسی خانوم کاری نداشته باش !!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:23 PM
توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی کاملاً عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان عقده ای در دل دارد انتخاب شده است!!! :d
سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه . هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه.
خاطرات من:
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.
4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!
7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.
14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....
16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....
20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده.
21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....
25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه.....
26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...
28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...
2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست.
10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!
10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......
10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.
روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....
همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....
دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود....
دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.
فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند.
یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!! !!!!!
امیدوارم لذت کافی برده باشید.البته ما از این داستان نتیجه می گیریم که نیازی نیست همیشه طنز های هدف دار و پیغام دار نوشت بلکه میشه بعضی وقت ها چرت و پرت را به عنوان طنز تحویل مردم داد و ککمون هم نگزه !!!!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:23 PM
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟
مدرك ديپلمم اينجاست ولي كار كجاست؟
هر كجايي كه من مدرك خود را بردم
پاسخ اين بود كه يك پارتي پولدار كجاست؟
روز و شب هر چه دويدم پي همسر گفتند
از براي چو تويي همسر و غمخوار كجاست؟
پدر دختره تا ديد مرا با فرياد
گفت اوٌل تو بگو درهم و دينار كجاست؟
خانه در جردن و شمران چه داري بچه؟
پست و عنوان و يا حجره و انبار كجاست؟
ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن
بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟
يك عدد بنز مدل 98 دو در
تا كند فيس در آن در بر اغيار كجاست؟
اعتياد ار كه نداري و سلامت هستي
برگي پاكي ژن از دكتر و بهيار كجاست؟
هر چه فرياد زدم حرف مراكس نشنيد
كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟
نيست چون بهر جوان عيب اكنون حمٌالم
توي ميدان بكنم باربري، بار كجاست؟
مدرك ديپلم خود را بفروشم به دو پول
ايهالناس بگوييد خريدار كجاست؟
Ehsan989
08-12-2009, 02:23 PM
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم iq اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم دستشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
نکات مهم:
1ـ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
2ـ آدم منگل هم دل داره!!
سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!
Ehsan989
08-12-2009, 02:24 PM
دوستان خيلي سادس همه مي تونن با كمي تامل همكاري كنن
فقط چرت + مثل = چرت المثل
چنین گفت رستم به اسفندیار
که من گشنمه،نون سنگک بیار
هر کی خربزه میخوره
هندونه هم میخوره
جوجه را آخر پاییز می کشن می خورن
Ehsan989
08-12-2009, 02:25 PM
تو نیکی میکنی و در دجله انداز خودم میپرم ورش میدارم.
ميازار موري كه دانه كش است
که دو شلوار دارد هر دو بیکش است...
Ehsan989
08-12-2009, 02:25 PM
هر که بامش بیش،
پارو کردن برفش بیشتر!!
معما چو حل گشت ،باید منتظر جایزه اش بود.
Ehsan989
08-12-2009, 02:25 PM
موش تو لونه اش نمیرفت، میگفت سقف خونه چکه میکنه.
اگر دیدی جوانی بردرختی تکیه کرده
بدان بنزین ندارد ، سکته کرده
Ehsan989
08-12-2009, 02:26 PM
حسنی به مکتب نمی رفت، جارو به دمش می بست.
دیگ به دیگ می گه، عجب ضرب المثلی شدیم ها
Ehsan989
08-12-2009, 02:26 PM
چاه مکن بهر کسی، خسته میشی
گر ایزد ببندد دری ز رحمت زند قفل گنده تری بر در دیگری
در اوج قدرت انسان باش
Ehsan989
08-12-2009, 02:26 PM
هر که بامش بیش،
پارو کردن برفش بیشتر!!
ولی این یکی همچین تغیری هم نکرده همون مفهو رو میرسونه.
Ehsan989
08-12-2009, 02:27 PM
فلفل نبین چه ریزه درشتاشو سوا کن
توکز محنت دیگران بی غمی
تعجب ندارد که چون شلغمی
Ehsan989
08-12-2009, 02:27 PM
فلفل نبین چه ریزه درشتاشو سوا کن
یا مثلا فلفل نبین چه ریزه درشتاش زیر میزه یا فلفل نبین چه ریزه بشکن بریز تو آبگوشت یا فلفل نبین چه ریزه کج و کوله هاشو سوا کن
Ehsan989
08-12-2009, 02:27 PM
توکز محنت دیگران بی غمی
تعجب ندارد که چون شلغمی
توکز محنت دیگران بی غمی
گمانم پسر خاله شلغمی
Ehsan989
08-12-2009, 02:28 PM
یکی رو تو ده راه نمیدادن سراغ گرین کارتو میگرفت !!!
چنين گفت رستم به اسفنديار :
توكه سهلي برو باباتو بيار
Ehsan989
08-12-2009, 02:28 PM
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نه نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند ونداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند وبداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برودخویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول كره خر خويش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
Ehsan989
08-12-2009, 02:28 PM
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که چون سگ به یکدیگر میپرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
که پنچر شود چرخ آموزگار
Ehsan989
08-12-2009, 02:29 PM
کئچل داوا بولسه اوز باشینا یاخار (کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی)
حوره ن ایت قاپماز (سگی که پارس می کنه گاز نمی گیره)
قورددان قورخان قویون ساخلاماز (کسی که از گرگ می ترسه گوسفند نگه نمی داره)
ده ویه ددیلر بلین ایریدی ددی هارام دوزدی؟(به شتر گفتند گردنت کجه گفت کجام راسته؟)
کور توددوغون بوراخماز (کور چیزی را که گرفته ول نمی کند)
اينم چند تا چرت امثل تركي.
يا حق.
Ehsan989
08-12-2009, 02:29 PM
میازار موری که دانه کش است /که جان دارد و جانم به قربانت /ولی حالا چرا /عاقل کند کاری/که باز آید به کنعان /غم مخور/کلبه ی احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است
Ehsan989
08-12-2009, 02:30 PM
مژده ي وام
‹‹ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ››// وندران لحظه ي خوش مژده ي وامم دادند
‹‹ چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي››// آن شبی را که به سرگشت غم دربدری
هاتفي گفت دگردوره ي عُسرت بگذشت// چون كه بيدار شد از خواب گران خفته ي بخت
خيز از جا و برو تا بِسِتاني وامت// تا نباشد دگرَت غصه ي ظهر و شامت
زين سپس غصه ي نان وغم هجران ِغذا // گشت پايان وبَدَل گشت خوشي جاي عزا
مرغ و ماهي كه براي تو چو يك رويا بود// بعد از اين مي خوري و مي بري از آنان سود
مرد قصّاب شود خوش رفتار// زيد ِبقال بَسی خوش كِردار
مي تواني بستا ني گيلاس// آلو و موز و شليل و آناناس
بعد ازاين يار تو باشد موجر// چون شوي خوب ترين مستأجر
غصه ي كفش و لباس فرزند// يا غم شهريه ي آن دلبند
بِشود زايل و آسوده شوي// از غم و درد تو پالوده شوي
چون كه دانشگه آزاد رَوَد// با خيالِ خوش و دلشاد رود
زين سپس همسر تو، ياور تو// مي شود دوستي اش باور تو
مي رود از دل او حسرت زر// هرچه خواهي بگذارد بر سر
گرچه‹‹ جاويد›› شود تا به ابد// قسط وامي كه زجيبت برود
ليك خوش باش و نخورغصه ي وام // بس زيادند چو تو در اين دام
Ehsan989
08-12-2009, 02:30 PM
آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
آيا تا کنون با خود انديشيده ايد که به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟
چرا از قديم و نديم گفته اند که تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اکثر پسرهايي که قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشکلاتي مواجه مي شوند؟!
هدف از طرح اين سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه مي باشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در يک جمله خلاصه مي شود و آن اين است که ( خدمت سربازي يک دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )
بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انکار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است که از ديرباز ، در اکثر کشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نکنند !
و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :
۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي کچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته اين کچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترک توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند که اين کچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون کل پا مي شيم !
۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان و يا منزل مسکوني مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردي يک فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود که اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خود را بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي کشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !
۳- شباهت سوم در اين نکته اقتصادي خلاصه مي شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي که در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست که کفاف بر طرف کردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز کردن و يا خرج کردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يکي بايد کار کنه تا اون يکي حال کنه !
۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو کردن است ! بدين معنا که هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد و از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي کند که اي کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک ديگر کسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، کسي نازش را نمي کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهاي شخصي اش و نيز کارهاي چند نفر ديگر مي باشد !
۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نکته اشاره کرد که اکثر سربازي رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق القول هستند که در اين ايام ، هر روز به اندازه يکسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حکم ساعت را پيدا مي کنند که به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد !
۶- و در نهايت اينکه چند ماه پس از آنکه کارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت کرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد که : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )
زيرا آن موقع است که تازه دوزاريتان جا مي افتد که با اين کارت و قباله نه کاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر که شما را به بهانه آنها در اين راه وارد کرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد که تنها مورد استفاده اي که براي شما خواهند داشت اين است که مي توانيد از آنها براي امانت دادن به کلوپ جهت کرايه فيلم استفاده نماييد !!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:30 PM
زن، چراغ خانه است!
می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!
با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)
* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)
* همسر موقت: لامپ کم مصرف!
* همسر دائم: همان چراغ خانه
* همسر مطلقه: لامپ سوخته!
* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید.
***********
Ehsan989
08-12-2009, 02:31 PM
حكايت سه شپش !
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه*ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.
شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.
شپش اول گفت: «من مي*روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»
شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»
شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»
باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.
ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»
شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.
شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.
شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»
شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.
آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:
بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.
Ehsan989
08-12-2009, 02:31 PM
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی !
Ehsan989
08-12-2009, 02:32 PM
پيام گیر تلفن شاعران
پيام*گير حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پيام*گير سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پيام*گير فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پيام*گير خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پيام*گير منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پيام*گير مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پيام*گير بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !
پيام*گير نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پيام*گير شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است
پيام*گير سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پيام*گير فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
...سلامی دوباره خواهم داد
Ehsan989
08-12-2009, 02:32 PM
بررسی ابعاد ادبی
"یه توپ *دارم* قلقلیه"
یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می*زنم زمین، هوا می*ره
نمی*دونی تا کجا می*ره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد
یه توپ دارم قلقلیه :
از آنجا که همه*ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ*های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می*خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می*توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می*خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه*های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.
سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان* دهنده*ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می*داند!
می*زنم زمین هوا می*ره/ نمی*دونی تا کجا می*ره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه*ی زمین را نقض می*کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.
من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:
فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق*هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست*ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.
بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه*ی مبالغه استفاده کرده است.
Ehsan989
08-12-2009, 02:32 PM
مواد لازم :
- چند قاشق بزرگ تفاهم
- یک فنجان مدارا
- نصف فنجان سعه صدر
- سه قاشق مربا خوری شکیبایی
- مقداری پودر تسامح مخلوط با پودر گذشت
- نصف فنجان صمیمیت
- چهار قاشق غذا خوری محبت
- مقدار مبسوطی پودر نرم عشق همراه با گرد دلدادگی
- نیم کیلو گرم احترام متقابل
- چند دانه درشت وفاداری
- یک پیمانه حسن نیت
- یک لیوان همراهی
- دو فنجان خوش قولی
- سه فنجان پر روغن شنوایی
- دو کاسه صداقت
- یک لیوان ادب مخلوط با یک فنجان نزاکت
- به اضافه مقدار کافی شکر دلبری ، نمک عطوفت، و ادویه شور و شوق.
طرز تهیه:
- ابتدا مواد محبت و عشق و دلدادگی و صمیمیت را با هم مخلوط کنید و خوب با همزن مهربانی به همشان بزنید تا مخلوط یک دست و همگنی از صفا و صمیمیت درست شود.
سپس چند قاشق تفاهم به آن بیفزایید و پودر تسامح مخلوط با پودر گذشت را به مایه اضافه کنید. بعد ادویه شور و شوق و نمک عطوفت را بر روی مخلوط بریزید و خوب به هم بزنید تا مخلوط خوش چاشنی شود. یک فنجان مدارا و نصف فنجان سعه صدر را به مخلوط اضافه کرده، و سه قاشق مربا خوری شکیبایی را نیز به آن بیفزایید و گرد دلدادگی را روی مخلوط ریخته ، حال مخلوط را در طرف مخصوص طبخ کیک که باید از جنس نسوز نرمش و انعطاف پذیر باشد بریزید و چند دانه درشت وفاداری را به آن اضافه کنید.
سپس به مقدار کافی شکر دلبری و یک لیوان ادب مخلوط با یک فنجان نزاکت را به آن اضافه فرمایید. سه فنجان پر روغن شنوایی و دو کاسه صداقت را هم داخل ظرف ریخته و مخلوط را روی شعله ملایم ملایمت گذاشته و برای مدت زمان کافی صبر کنید تا کیک پخته شود و به رنگ طلایی رویا درآید.
برای تزیین روی کیک تان هم می توانید از پودر احترام متقابل و مایع رنگی حسن نیت همراه با مواد معطر همراهی و خوش قولی استفاده کنید.
حالا دیگر کیک آماده استفاده است و می توانید این کیک دو نفره را همراه همسر خود برای یک عمر تمام صد و بیست ساله - دو نفری نوش جان بفرمایید و از مزه شیرین و عالی آن تا آخر عمر کیف کنید و لذت ببرید.
و اگر هم خواستید دعایش را به جان ما بکنید مانعی ندارد!
Ehsan989
08-12-2009, 02:33 PM
باراک اوباما و حکايت پوست خر و گاو و پلنگ و کرگدن
سيدعلي ميرفتاح
مي گويند امريکايي ها قانون نانوشته يي دارند که هيچ وقت به سياهان- بلکه عموم رنگين پوست ها- راي پرزيدنتي نمي دهند. لااقل تا حالا که راي نداده اند. يکي دو باري هم که سياهان پشت ميز رئيس جمهوري نشسته اند، توي سينما بوده است و در رديف فيلم هاي علمي- تخيلي. در عالم واقع و به گواه تاريخ کاخ سفيد فقط کساني «مستر پرزيدنت» مي شوند که هم سفيدپوست باشند، هم آنگلوساکسون و هم پروتستان که خوب يا بد اوباما هيچ کدام از اينها نيست، يعني اگر امريکا همچنان بر مدار سابق بچرخد اين سياه نيمه مسلمان آفريقايي تبار، پيروزي بر مک کين را بايد به خواب ببيند، اما حيوانات هم در اين زمينه براي خود نظري دارند؛
شتر؛ تا آنجا که به ياد دارم کندي پروتستان نبود...
گاو؛ براي همين وسط کار زدند نفله اش کردند.
شتر؛ يعني اوباما را هم مي زنند نفله مي کنند؟
گاو؛ هنوز که رئيس جمهور نشده. اگر دست بر قضا بشود، لابد فکري به حالش مي کنند.
بوزينه؛ شما به کي راي مي دهيد؟
شتر؛ خواب ديدي خير باشد، ما حيوانات در هيچ کجاي دنيا حق راي نداريم.
بوزينه؛ چقدر بدبختيم...
استر؛ تا همين چند سال پيش در دنيا خيلي ها نداشتند اما تلاش کردند، راهپيمايي کردند، شعار دادند، مبارزه مدني کردند و بالاخره حق راي را گرفتند...
گاو؛ ما که اولاً با اين دست و پا نمي توانيم پلاکارت نگه داريم. شعار هم که نمي توانيم بدهيم. از خودمان چهار تا بگذر که زبان آدميزاد بلديم، بقيه همين چهار تا کلمه را هم بلد نيستند...
شتر؛ فعلاً که ما حق حيات هم نداريم.
گاو؛ راست مي گويد. تحويل مان مي دهند به سلاخ خانه. به هفته نمي رسد که سر از باربکيوي مردم درمي آوريم...
بوزينه؛ خدا را شکر، اکثر مردم گوشت بوزينه دوست ندارند.
پلنگ؛ برو تايلند، ببين چطور کاسه سرت را مي شکافند و مغزت را مثل بستني مي خورند.
شتر؛ تو فکر مي کني براي اين رفيق عنتر ما مغزي هم مانده باشد؟ با اين نشئه جاتي که رفيق ما مي زند، اگر کاسه سر را بشکافند با يک مجموعه تهي مواجه مي شوند.
گاو؛ اين تايلندي ها اول مي شکافند، بعداً مي شمرند.
گرگ؛ ظاهراً وضع ما درندگان بهتر از ساير حيوانات است. لااقل ما را نمي خورند، يا کمتر مي خورند.
پلنگ؛ ما به طريقي ديگر در معرض خطريم. به قول شاعر«... که دو رو به، يکي ماده، يکي نر/ به هم بودند عمري يار و همسر/ ملک با خيل تازان شد به نخجير/ کشيدند آن دو رو به را به زنجير/ يکي مويه کنان با جفت خود گفت/ که ديگر در کجا خواهيم شد جفت/ جوابش داد آن يک از سر سوز/ همانا در دکان پوستين دوز.» يعني اينکه رفيق، توي دکان پوستين دوز مي بينمت.
شتر؛ اتفاقاً اين يال جناب گرگ براي خز دور پالتوي خانم ها خيلي هم برازنده است.
پلنگ؛ اقبال است ديگر. يکي مي رود مي شود خز دور گردن. يکي مثل من را دباغي مي کنند، جلوي شومينه مي اندازند و...
گاو؛ چه صحنه رمانتيکي. چراغ ها را هم خاموش مي کنند، با نور شمع... پوست گاو نمي خواهند؟
شتر؛ يکي مثل ما، از پشمش نمد مي سازند براي زير منقل، يکي مثل آقا تخته پوست مي شوند جلوي شومينه.
گاو؛ يکي هم مثل من کاپشن چرم مي شود براي پيک موتوري ها...
بوزينه؛ ما که خير سرمان به قول داروين قوم و خويش شان هستيم، مغزمان را مثل بستني مي خورند. الحق که با شما خوب معامله يي مي کنند.
استر؛ تازه اوباما بياد بدتر هم مي شود.
شتر؛ چطور؟ مگر اوباما حرفي در اين باره زده...
استر؛ نخير. من باب مثل عرض کردم. گفتم چيزي بگويم که نگويند از موضوع اصلي منحرف شديد...
ميرفتاح؛ کسي پوست کرگدن نمي خواد؟ عالي، درجه يک، کار نکرده. مال يه دکتر بوده باهاش مي رفته مطب و برمي گشته... قسطي هم حاضرم بفروشم.
Ehsan989
08-12-2009, 02:33 PM
((فرشته نگهبان))
مرد داشت از خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگه یه قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دورو برشو نگاه کرد اما کسی رو ندید . اما به هر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد . به محض اینکه می خواست از خیابون رد بشه باز همون صدا گفت :
-ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد . بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی ؟ و صدا جواب داد:
-من فرشته ی نگهبانت هستم .
مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقع که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی!!;-)
Ehsan989
08-12-2009, 02:34 PM
زنگ آخر : آرايشگاه زيبا
امتحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد!
پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو
راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
جاي سيلي معلم : دايره سرخ
دبير تربيتي : پاك باخته
صفر هاي پشت سر هم : برج مينو
اعتراض براي نمره : شليك نهايي
حياط مدرسه : پارک ژوراسيک
زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه
شوراءدبيران : جنگ نفتکشها
ناظم : پليس آهني
کنکور : بالاتر از خطر
ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
نگاه معلم : بگذار زندگي کنم
دانشگاه : سرزمين آرزوها
Ehsan989
08-12-2009, 02:34 PM
خارج از مدرسه : آن سوي آتش
بحث با مدير : فرياد زير آب
شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي
پاي تخته : زير تيغ ديكتاتوري
منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا
اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني
وراجي سر كلاس : مجوز مرگ
آخر كلاس : بهشت پنهان
مبصر كلاس : افعي
بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس
دبيران مدرسه ما : تبعيدي ها
اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم
دفتر دبيران : خانه ارواح
Ehsan989
08-12-2009, 02:35 PM
نمره ده : شانس زندگي
اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها
دستشويي : اطاق گاز
سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي
اخراجي ها : بينوايان
رفتن به دانشگاه : هدف سخت
دفتر مدير : کلبه وحشت
صاحبان نمره زير ده : سربداران
كيف هاي دانش آموزان : محموله ظرفيت
نيمكت ها : دو نفر و نصفي
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصي : وعده پنهان
زنگ ادبيات : نان و شعر
دفتر ناظم : محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري
دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان
رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه
Ehsan989
08-12-2009, 02:35 PM
يکي بود يکي نبود .
غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادربزرگت موبايلش و جواب نميده هرچيSMS هم براش ميزنم باز جواب نميده،
online هم نشده چند روزه ، نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر،ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري ، يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
در ضمن،زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان، مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد ، يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن ،ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه با اون مرتيکه ....
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن *؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و ....خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم اخه اين چه زندگي شده..... :?
Ehsan989
08-12-2009, 02:35 PM
تا حالا امتحان کردی از مرگ یه تصویر طنز بسازی پس شروع کن از وصیت نامه
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت*هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت*نگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك*كاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناساييم بت دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا مي*گيرند، بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.
بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.
در مجلس ختم من گاز اشك*آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نمي*توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي*طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.
التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور مي*برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي آنها هم باشد
Ehsan989
08-12-2009, 02:36 PM
..::دختر پادشاه ::.. ()
دانشجوی......... : اگر كسی را دوست داری ()
خونه مجردی ()
اشعار ایرج میرزا طنز پرداز و هزال ()
مأموريت غيرممكن؛ درباره طنز و قدرت ()
طنز ستون ()
ادبیات طنز: متن وصیت نامه اما به طنز ()
يادواره مهندسي ()
طنز در ادبیات کهن پارسی ... ()
شعر طنز.... ()
طنز2 ()
مشخصات دخترای خوب و پسرای خوب!!!! ()
اگه زن ما بشی ... ()
تازیانه ی نافذ طنز ()
مشدی قلی ...! ()
اين متن به گلنسا و دوازده يارش تقديم ميشود ()
گفت و گویی خوش و خرم با گلی یف ()
اخیک.....! ()
قانون بقای سوژه*ها و شخصیت*ها در طنزهای تلویزیونی ایرانی! ()
اخبار زرد مایل به بنفش!!!!!! ()
شواری نگهبان مال من، هرچی که دارم مال تو! ()
با اعتراف الیاس، پرده از راز شیطان بزرگ ماه رمضان برداشته شد ()
ایمیل عاشقانه مجنون به لیلی!!!! ()
طنز ()
طنازی ای نیما یوشیج... ()
طنازی به نام مهران مدیری!؟ ()
زندگینامه کيومرث صابري فومني، گل آقا ()
اولین حضور تمرینیِ قالیباف در تیم پرسپولیس ()
طالع بینی((طنز)) ()
علیرضا افتخاری و علی دایی ()
پلیس رنگارنگ ()
خدا هست ()
ملكه زیبایی!!!!((عكس)) ()
طرز تهيه فيلم جشنواره پسند!!!! ()
دو فيلم با يك بليط !!! ()
النظافه من الایمان ()
طنز بیان پراز شک وعصیان شوخ چشمانه نسبت به ساختار موجود ()
ادبیات طنز:شوخي با داستانهاي كتاب فارسي ()
زبان محاوره در طنز نویسی ()
۱۰۱ سگ خالدار یا چگونه آموختم از شرکت در هر مسابقه ای لذت ببرم جز وزنه برداری ()
ارائه گاز به منازل با کارت هوشمند گاز! ()
فرهنگ و تمدن!!!!! ()
طنز های عبید زاکانی ()
طنز بالاتر از فلسفه.... ()
روایتی طنز از تربیت والدین و مدرسه ها در 10 پرده ()
پرسش امتحان نهايي فيزيك دانشگاه كپنهاگ ()
ادبیات طنز ()
مرگ در صبح روزهای یکشنبه ()
تا كتك نخورید آدم نمیشد!!!! ()
پژوهشگران ما بجای توجه به روح مطالب از حروف الفبا, آماربرداری می*كنند. ()
خاستگاری_________ ()
اطلاعيه انجمن حمايت از حيوانات نجيب و شريف ()
تركی نیم پز ()
ماجرای طنز ()
اگه دو مرد خواهان يه زن باشن.... ()
ادبیات طنز سیاسی :) ()
گفتهی ارسطو ()
اسانسور ()
روشن كردن بخاری ()
تهدی ()
د ()گاو داری ()
دل تنگ ()
دنیای فوتبال ()
گرفتن رختخواب ()
نمره ()
شباهت ها ()
توكیو ()
مرغ ()
دكتر ()
قاضی ()
دیوانه ()
مردن ()
حوصله ()
شب و روز ()
جك ()
گیج ()
ادبیات طنز:تست طنز ()
ادبیات طنز:بازتاب فوتبال با سرنوشت ()
ادبیات طنز: شعر طنز... ()
Ehsan989
08-12-2009, 02:36 PM
زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز () خونه مجردی ()
- نه آقا. نداریم. با این مشخصات که شما می گید خونه پیدا نمی شه. اونم واسه پسر مجرد.
- یعنی حتی یه مورد هم نیست؟
- نه. ولی چرا! یه لحظه صبر کنید. حسن آقا! آقای ک... سوئیتش اجاره رفت؟
- خب شانس آوردید. یه مورد هست اکازیون. یعنی هر ۲-۳ سال یه بار از اینا پیش میاد.
- خب شرایطش چیه؟
- یه خونه سه طبقه ست. مالک رو پشت بومش دو تا اتاق خواب در آورده. یکی این ور خرپشته یکی هم اون ور خرپشته. یکیش هم سرویس بهداشتی داره که هردو میتونن ازش استفاده کنن.
- عجب! خب اونوقت چند؟
- هر کدوم دو تومن دویست تومن. فقط یه عیبی داره.
- چه عیبی؟ (به خودم: خب هر جای پر از حسنی حتماْ یه عیبی هم داره!)
- راستش طبقه سوم دست مالکه. یه آقاییه که اونجا خونه مجردیشونه. گاهی با دوستاش میان تریاک می کشن و این کارا.
- آهان
- خب باید صاف و پوس کنده گفت دیگه. ما وظیفه مونه بگیم.
- بعله خب.
- آخه وقتی می کشن تو یکی از اون اتاقا بد جور بو میاد. اگه می خواین همین الان زنگ بزنم هماهنگ کنم با هم بریم ببینیم.
- حالا امروز نه. مرسی. بازم مزاحم می شیم.
پ.ن:
داستان فوق عین عین حقیقت بود. آدم وقتی تو این شهر دنبال خونه می گرده هر روزش می تونه یه کتاب شگفت بنویسه.
من بیتقصیرم !!! :?
منبع ()
Ehsan989
08-12-2009, 02:37 PM
سيدعلي ميرفتاح
هم*صحبت*شدن با صاحبان قدرت، كار خطرناكي است؛ مثل هم*پياله*شدن با اژدهاي هفت*سر در ظهر تابستان.
تعبير اژدها را كه در لفظ «طنين» آمده، براي منصور حلاج گفته*اند. گفته*اند اين است عاقبت كسي كه هم*كاسه طنين مي*شود. شايد اگر نعره «اناالحق» را اين مست لايعقل، توي همان دهاتشان و مقابل چشم و گوش چندتا دهقان و پينه*دوز و ميراب مي*كشيد، اين*چنين مجازاتش نمي*كردند؛
دست بالا ديوانه ده لقب مي*گرفت و وسيله تفريح و شادي بچه*هاي ده مي*شد، يا بقچه*بنديلش را زير بغلش مي*زدند و آواره دهاتش مي*كردند. اما رفيق قلندر ما، اين همه ملق*بازي را در خانه قاضي – بلكه غازي – انجام داد. معلوم است كه اژدهاي هفت*سر، يا به تعبير ابن*عربي طنين بدمست، از شنيدن اناالحق خونش به جوش مي*آيد و فرمان قتل عارف دلسوخته را صادر مي*كند.
اهل تأويل هرچه مي*خواهند بگويند و عرفا هرچه مي*خواهند كردار و گفتار منصور را تفسير كنند و برايش بيت – بلكه غزل – بسازند؛
اينها جان منصور را نجات نمي*دهد، چرا كه صاحبان قدرت- چه شيخ و زاهد باشد، چه محتسب و نسقچي- از «اناالحق» همان را مي*فهمند كه بايد بفهمند.
حتي درصدي از اين نوع ادعاهاي عارفانه كافي است براي اينكه سري بالاي دار رود و تني شمع*آجين شود؛ نمونه*اش عين*القضات و شيخ*شهاب*الدين سهروردي كه كفر نگفته، سر سبز خود را بر باد دادند.
منظورم از اين چيزها كه مي*گويم اين است كه قدرت و صاحب قدرت، در هر رده و مرتبه*اي، شوخي*بردار نيست؛ مثلا اژدهاي هفت*سر بين شوخي و جدي و حرف عرفاني و بيان رمزي و توطئه و حرف عاشقانه و سزا و ناسزا فرقي نمي*گذارد.
هيچ منطقي هم بر عمل و عكس*العمل او نيست؛ يكباره كله*اش (يكي از هفت كله*اش) داغ مي*شود و فرمان به قتل و شكنجه و زندان مي*دهد. خدا عاقبت ما را با صاحبان قدرت ختم به خير گرداند.
نزديك*شدن به دستگاه قدرت و به صاحبان قدرت در هر شكلش بازي با مرگ است. قديمي*ها مي*گفتند كه «صد من گوشت شكار، به يك نفس تازي نمي*ارزد».
رفيق صاحب*منصبان*شدن هم اگر صد حسن داشته باشد – كه قطع به يقين دارد – به يك عيب هم*نفس*شدن با تازي، نمي*ارزد.
نمونه*اش اياز بيچاره كه اگرچه تنها كسي است كه پاي بر رخساره محمود مي*گذارد، اما تكليف زلفش را نيز نمي*تواند خود روشن سازد.
حالا مي*گوييم اياز مرز رفاقت را در*نورديده و وارد حوزه عاطفي سلطان شده و در زمره معشوق (گيرم از نوع افلاطوني) درآمده اما حرف اصلي اينجاست كه مغناطيس سلاطين چنان خطرناك است كه تير غضبش رفيق و معشوق نمي*شناسد؛
نه رفيق و معشوق كه حتي وزير و مشير را هم ايمن نمي*گذارد. كافي است نگاهي سرسري به احوال سلاطين گذشته بيندازيم تا ببينيم چه بلاهاي عظيمي بر سر طيف وسيع رفقا و معشوق*ها – بلكه معشوقه*ها و وزرا و مشاورين ونزديكان آنها- آمده است.
گاهي در تاريخ به مرد يا زني و حتي كودكي برمي*خوريم كه بي*آنكه خواسته باشد و صرفا بر اثر يك تصادف ناخوشايند، به جرم برادربودن يا خواهربودن و يك نسبت نسبي با صاحب قدرت محكوم است كه بميرد يا در كنج سياهچالي روزگار بگذراند يا جهان را از سوراخ*هاي نقابي آهنين تماشا كند.
البته آن روي سكه هم هست و حتي احتياج به مرور تاريخ هم نيست و كافي است به خاطرات نه*چندان دورمان رجوع كنيم تا ببينيم كه از قِبَل پيوند با قدرت- چه دور و چه نزديك- چه مواهب گرانمايه*اي نصيب پسرخاله*هاي دسته ديزي صاحبان قدرت مي*شود كه خوشبختانه فعلا اين موضوع بحث ما نيست.
از بحث جدا نيفتيم؛ داشتم مي*گفتم كه واردشدن به حوزه اعمال قدرت و شريك*شدن در سازمان قدرت هم به خودي خود بازي با آتش و به قول قديمي*ها وررفتن با دم شير است.
درواقع همين شراكت بود كه دودمان برامكه را بر باد داد و سنت وزيركشي را در دستگاه*هاي حاكميت باب كرد كه تا همين روزگار پهلوي دوم هم تداوم پيدا كرد. با قدرت – خاصه با صاحب قدرت مستبد – هرگز نمي*توان از در مشورت و وزارت درآمد و در عين حال بر مال و جان خود ايمن بود. احساس خطر فقط از يك ناحيه و دو ناحيه نيست كه مثلا مرد خردمند بتواند چاره*انديشي كند و خود را بيمه سازد.
هميشه در دم*و*دستگاه قدرت- و به قولي كه رفت- در مجاورت اژدهاي هفت*سر، مارها و عقرب*هايي لانه دارند كه به انگيزه*هايي مثل حسادت و جاه*طلبي و زياده*خواهي- و اگر مغول*ها را به ياد بياوريم – ساديسم و شهوت دگرآزاري، گاهي به اقتضاي طبيعت وگاهي از ره كين، از مكمن خود بيرون مي*آيند و كار دست آدم مي*دهند.
اميركبير فقط از ناحيه سلطان صاحب*قران نيست كه بايد خود را بيمه كند بلكه بايد پي*درپي چاره*هايي بينديشد تا بتواند بخشي از دسايس مهد عليا و ميرزا آقاخان نوري و لشكر عظيمي از صاحب*منصبان معزول و شازده*هاي مستمري*بريده و عشاق سينه*چاك سلطان و... را خنثي كند.
چندان بي*وجه نخواهد بود اگر ميرزاتقي*خان را تصور كنيم كه در راهروهاي عمارت سلطاني مي*چرخيد و زير لب مي*گفت: «من خود از كيد عدو باك ندارم ليكن / كژدم از خبث طبيعت بزند سنگ به نيش».
به همه آنچه گفتم اضافه كنيد عهد و پيماني را كه هر مرد خردمندي با خود و خداي خود مي*بندد. ميرزاتقي*خان علاوه بر دشمنان حسود و سرسپردگان به بيگانه و اقارب شاه، از يك ناحيه ديگر هم در مخاطره است و آن عقيده و مرامي است كه نمي*شود از آن كوتاه آمد و به قول قديمي*ها «گوش*كري خود در داد».
سر تامس*مور در مجاورت با قدرت مطلقه شاه*هنري، هزاران دشمن داشت كه به خونش تشنه بودند اما چيزي كه باعث جداشدن سر از بدن مور شد، عقيده راسخ و مرام متعهدانه او بود.
هنوز هم مي*شود درباره خطرات نزديك*شدن به يد بيضاي قدرت حرف زد؛ مثلا دراين*باره كه معمولا گناه صاحب قدرت را به نام دوروبري*ها مي*نويسند و در جنگ*ها و انقلاب*ها، اول حساب همين دوروبري*ها را مي*رسند.
اما زودتر بايد خود را از حاشيه*هاي اين مقدمه خلاص كنيم تا فرصتي براي بحث اصلي باقي بماند؛ بحثي درباره حال و روز و اوضاع و احوال شاعر و طنزپرداز و لطيفه*گو و نكته*سنج كه از بد حادثه به قدرت نزديك مي*شود.
البته وضعيت موجوداتي مثل تلخك و بهلول و كريم شيره*اي متفاوت از حال و روز شاعران است، براي اينكه بالاخره دلقك*جماعت آموخته است كه به*سهولت در مواقع خطر خود را به جيم جنون بزند و از مهلكه جان سالم به در ببرد و شايد به همين سبب است كه هرگاه استبداد به اوج خود رسيده و قدرت، رخت و لباس قهاري به تن كرده، تعداد عقلاي مجانين رو به افزايش نهاده است.
البته يقينا هميشه و همه*جا اين حكم كلي كه «بر مجنون هرجي نيست» مصداق نداشته و كم نبوده*اند قادران قهاري كه حتي به مجانين رحم نكرده*اند و سر از بدنشان جدا كرده*اند.
با اين همه، شعرا و حكما و طنازان- به نسبت زيادي- بوده*اند كه مأموريت غيرممكن انتقاد از قدرت و اصلاح زمامداران را به*خوبي انجام داده و ملوك را از راه كج به راه راست هدايت كرده*اند.
موساي كليم عليه*السلام براي اينكه فرعون مستبد خودرأي خودستارا سر عقل بياورد به اذن حضرت باري، تمهيداتي انديشيد تا تبليغ خويش را جذاب و قابل*توجه كند.
اول عصا انداخت كه اژدها شد و اژدهاچه*هاي سحاران را بلعيد و بعد يد بيضايي به رخ كشيد كه فرعون را متحير ساخت.
البته از قديم و نديم گفته*اند كه عشق و قدرت- و بلكه عشق قدرت- چشم را كور مي*كند و گوش را كر و براي همين اين معجزات بي*بديل در دل سنگ فرعون اثر نكردند، اما بحث اينجاست كه آدمي با صاحبان قدرت همين*جوري رك و مستقيم نمي*تواند حرفش را بزند؛
لااقل كاري بايد بكند كه خشم و غضب موجودات قدرقدرت را - اگر نه زايل كند، لااقل- به تعويق بيندازد؛
چنان*كه موسي كرد و چنان*كه باقي مصلحان كردند (البته مصلحاني كه بر اين عقيده بودند كه با اصلاح مَلِك، مُلك و مردم نيز اصلاح مي*شوند، وگرنه آنها كه عقيده*شان بر انقلاب و براندازي است، راه و رسمي مخصوص به خود دارند. منظور من گروه قليل اهل فضل هستند كه نصيحت*الملوك مي*كنند و يا راه ثواب و صواب پيش پاي پادشاهان مي*گذارند؛
مثل خواجه*نصير و ابوريحان و فضل*بن*سهل و يحياي برمكي و... . البته پيش*تر گفتيم كه اينها از جنس وزير و مشاور و عامل و كارگزارند، اما واقع اين است كه اينها اهل فضل و ادب هم بوده*اند و اين*طور كه تاريخ گواهي مي*دهد، صاحبان قدرت در انتخاب نزديكان خود چندان هم بي*سليقه نبوده*اند و معمولا بين ملوك بر سر تصاحب اهل علم و فضل، نزاع و درگيري زياد بوده است.
دقيقا نمي*دانم با چه دستگاه و چه شيوه*اي، اما به طريقي كه امكان خطايش در پايين*ترين درصد ممكن بوده، مي*گشتند و اهل علم و معرفت را پيدا مي*كردند و تا حد ممكن به دربار و بارگاه خويش نزديك مي*ساختند.
حتي مغول كه الف را از استر تشخيص نمي*دادند- حتي اينها هم- در يافتن علما و فضلا نابلد نبوده*اند؛ نمونه*اش انبوه وزيراني كه اگر نبودند، كم*كم ادب اين سرزمين شكل و ميراثي متفاوت و- احتمالا- نازل مي*داشت.
به هر حال بهترين شاهنامه، مزين به اسم بايسنقر است و بهترين*هاي ديگر به اسم ديگر وزيران فرهيخته و فاضل.
ناچارم دوباره اين نكته را گوشزد كنم كه اگر چه ملوك براي جذب خردمندان خوش*استقبال بوده*اند اما بدبدرقه هم بوده*اند و دستشان كم به خون بزرگان مصلحت*انديش آلوده نشده است.
با اين همه همين*قدر هم كه ظرفيت داشته*اند و توصيه خردمندان را مي*شنيده*اند يعني تا همين حد هم قابل ستايش و تحسين*اند.
يقينا قدرتمندان امروز دنيا، حتي به همان اندازه ناصرالدين*شاه قاجار هم تاب تحمل ميرزاتقي*خان اميركبير را ندارند.
بعيد مي*دانم در دنياي دموكراتيك و آسان*گير امروزي صاحب قدرتي پيدا شود كه به اندازه امير انكيانو تاب تحمل نصايح تند و گاه تلخ سعدي را داشته باشد؛
«به نوبتند ملوك اندرين سپنج*سراي / كنون كه نوبت توست اي ملك به عدل گراي»
خدا نكند كه از عرايض من برداشت سياسي كنيد بلكه مقصودم اين است كه روزگار عوض شده و شكل و شمايل قدرت به نحوي تغيير يافته كه حتي در مليح*ترين شكل هم نمي*شود كج*مدار خشك*مغزي مثل رئيس*جمهور ايالات متحده را به راه راست آورد، يا آتش تيز جنگ*افروزي*اش را با بيت شعري يا جمله نغزي سرد كرد، اما شعرايي كه ما نامشان را تقديس*گران قدرت و خشونت گذاشته*ايم، چنان با پادشاهان سخن گفتند كه آنها را از خر شيطان پايين آوردند و جلوي خون*ريزي*هاي بسيار و آزار و اذيت رعيت بينوا را گرفتند.
آنجاها هم كه نشده و نتوانسته*اند و ابليسي پيدا شده كه بر شانه*هاي ضحاك بوسه زده، در زمره همان صفحات زشت و سياه تاريخ هستند.
فيلم*هاي بالاتر از خطر كه به مأموريت*هاي غيرممكن تعبير مي*شوند را ديده*ايد؟ ديده*ايد كه قهرمان قصه چه سختي*ها و مرارت*هايي مي*كشد و چه كارهاي محيرالعقولي انجام مي*دهد و مدام چهره عوض مي*كند تا بلكه جلوي انفجار بمبي را بگيرد، يا آدم*كشي را از صحنه دور كند، يا نگذارد كه دانشمند ديوانه*اي آب شرب مردم بينوا را مسموم سازد؟ آنجا هم كه بمبي تركيده يا آبي مسموم شده و مردمي به قتل رسيده*اند همان جاهايي است كه قهرمان قصه دير رسيده يا نرسيده يا گرفتار مأموريتي ديگر بوده است.
اين «مأموريت*هاي غيرممكن» شايد علاوه بر كارهاي تام كروز، بهترين تعبيري باشد كه بتوانيم به كارها و نصايح سعدي و مولانا عبيد و حافظ و فردوسي و...
در مواجهه با قدرت و پادشاه خودكامه اطلاق كنيم. الحق كه مأموريت غيرممكني بوده است كه شيخ شيراز چشم در چشم شمس*الدين حسن علكاني بدوزد و بگويد: «دو چيز حاصل عمر است، نام نيك و ثواب / وزين دو درگذري، كل من عليها فان / سراي آخرت آباد كن به حسن عمل/ كه اعتماد بقا را نشايد اين بنيان / پس اعتماد مكن بر دو*ام دولت و عمر / كه دولتي دگرت در پي است جاويدان...».
اگر بنا بر نمونه*آوردن بود، يكي از قصايد سعدي كفايت مي*كرد تا كل اين اوراق را سياه كنم و همه*مان موقع خواندن لب بگزيم كه واقعا سعدي در برابر آن ملوك قداره*بند بي*عاطفه – كه به پدر و پسر خود رحم نمي*كردند و به سادگي آب*خوردن ميل در چشم هر كه مي*خواستند مي*كشيدند- اين*گونه جسورانه سخن گفته و آنها او را به سياه*چال و زندان نينداخته و به جلاد نگفته*اند كه زبان از قفاي اين شاعر بيرون بكشد؟ فضا را مجسم كنيد.
گوش تا گوش دربار آدم و شاعر و وزير و نوكر و حسود و بادمجان*دور قاب*چين و سرهنگ و زاهد و محتسب نشسته*اند و ايستاده*اند و آن بالا روي تخت مرصع، اميرانكيانو تكيه داده و سعدي اين طرف از قصب الجيب خود شعري به عنوان مدح بيرون آورده، در همان بيت*هاي آغازين آورده: «دنيا نيرزد آن كه پريشان كني دلي / زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلي / اين پنج*روزه مهلت ايام آدمي / آزار مردمان نكند جز مغفلي / بازي نظر به خاك عزيزان رفته كن...»؛
حتي اين نصايح را به ساركوزي هم نمي*شود كرد؛ آن هم در اين روزگار كه حقوق بشر هست و اطلاع*رساني به حد انفجار رسيده و يك تابويي به اسم افكار عمومي بالاي سر همه هست و چيزي مثل رسانه*ها بر همه*جا سايه دارند و اوضاع طوري است كه ديگر هيچ حاكمي نمي*تواند يواشكي كسي را بكشد يا گوشمالي دهد، با اين حال هم مي*كشند و هم گوشمال مي*دهند و مثلا در ابوغريب هر كار دلشان بخواهد با زنداني مي*كنند.
اما زمان امير انكيانو كه اين چيزها نبود؛ مسموم كردن سعدي كاري نداشت، يا صدور اين دستور كه «ببريد زبان اين پدرسوخته را» كاري نداشت، اما چون سعدي بلد بود اين مأموريت غيرممكن را انجام دهد، چون مي*دانست چه بايد بگويد و چگونه بايد بگويد و تا چه حد بايد مليح و طنازانه باشد، نصيحتش كارساز مي*شد.
شعراي قديم، حتي دربارنشيناني نظير عنصري و سروش اصفهاني به ما ياد مي*دهند كه به*رغم همه گرفت*وگيرها و مضيقه*ها و عصبانيت*ها، همه حرفي را مي*شود زد و هر نصيحتي را مي*شود كرد، به شرط آنكه بلد باشيم اين مأموريت غيرممكن را درست انجام دهيم؛
به شرط آنكه از شيخ اجل ياد گرفته باشيم چطور سمقونيا را به شكر درآميزيم كه كام كسي تلخ نشود.
من جور صاحبان قدرت را توجيه نمي*كنم، اما واقعيت اين است كه ما هم بلد نيستيم با ارباب قدرت درست حرف بزنيم؛ بلد نيستيم كه داروي تلخ پند را «به پرويزن معرفت بيخته / به شهد ظرافت برآميخته» و به صاحب قدرت كه سهل است، به رفيقمان بچشانيم.
روزنامه*ها را نگاه كنيد؛ انباشته است از مقالات و نوشته*هاي عصباني*كننده و توهين*آميز؛ سراسر فحش*هاي ركيكي است كه تغيير قيافه داده*اند و ظاهري مؤدب پيدا كرده*اند. حال آنكه همين*ها كار را خراب كرده است.
درست مثل اينكه مأموريت غيرممكن را به*جاي تام كروز بدهيم غول بي*شاخ*ودمي مثل آرنولد يا استالونه بازي كنند؛ از عهده كار كه برنمي*آيند هيچ، هر جا را هم كه خرابكار*ها خراب نكرده باشند، اينها خراب مي*كنند، هر آدمي هم كه از انفجارها جان سالم به*در برده باشد، اينها مي*كشند.
ما –اول خودم را مي*گويم – در حكم موجودات بي*دست*وپايي هستيم كه مي*خواهيم در افق بالاتر از خطر قرار بگيريم.
طنز و ادبيات و مواجهه با قدرت كسي را مي*خواهد كه راه سخن*گفتن و نصيحت*الملوك را در افق بالاتر از خطر آموخته باشد و چه استادي بالاتر از سعدي كه از اتفاق، سخن هم درشت مي*گويد، با اين استدلال كه «گر من سخن درشت نگويم تو نشنوي».
يعني اگر راهش را بلد باشي- كه من نيستم- مي*شود درشت سخن گفت، اما تلخ و زننده و دل*به*هم*زن نبود و موجبات دردسر براي خود و مردم را فراهم نكرد
Ehsan989
08-12-2009, 02:37 PM
فیلترشکن داری...؟!
--------------------------------------------------------------------------------
مثـل پُل های منـفجـر شده اند
سایت هایی که ----- شده اند
سایت هایی که تازه تشکیل اند
ای بـسا بی دلیــل تعطیـــل اند
چون که در متن شان نشد پرهیز
مثـــلاْ از کلیــــد واژه ی "چیـــز"!!
ای بسا اهل علم چون نیوتون
بوده دنبــال ســرچ سیلیکــون
ای بســـا دکتــران معــرکـه اند
که به دنبال سرچ سکسکه اند!!
بس که مجرای فیلتـر شده تنــگ
تیرشان خورده بی دلیل به سنگ
وسط جستجو مچل شده اند
از همین چیزها کچل شده اند
همه پرسش کنان به ناچاری
که «ببین! فیلترشکن داری؟!»
واقــعـاْ ای مخـابـرات عــزیــز!
از چه رو گیر می دهی تو به چیز؟!
گرچه تو شهره ای به سعی و تلاش
من بـمیــرم، خـداوکیــلی باش
جای این قفل و این فیلترینگ
فکر " No response to paging "
چون شما آمدی که وصل کنی
نه اگر وصل شد، تو فصل کنی
توی این مشکلات بنیانی
از چه در بند نقش ایوانی!
Ehsan989
08-12-2009, 02:38 PM
ایمیل عاشقانه از مجنون به لیلی
--------------------------------------------------------------------------------
داد مجنون بهر ليلي يك ايميل
گفت ای از هجر تو اشكم چو سيل
ای به قربان قد و بالای تو
من فدای قامت رعنای تو
ناز كم كن ای نگار ناز دار
قهر با من نيست انصاف ای نگار
خواسته ای ميرزا قلمدونت شوم
واله و شيدا و حيرونت شوم
گفته ای نامه ز ايميل بهتر است
دستخط يار ديدن خوشتر است
ليك دور نامه لیلی جان گذشت
دوره ی ايميل يا ايكارد گشت
نامه جانم مال عهد بوق بود
راز دار عاشق و معشوق بود
(.......)
گشته چت ديگر به جايش جانشين
دوره ی ايميل گشت ای نازنين
فيبر نوری گشته ديگر اين زمان
جانشين كفتر نامه رسان
بهر تو ايميل خيلي بهتر است
لايق عاشق كشان دلبر است
اسب همت را تو اينك هی بكن
بهر مجنون يك ايميل ریپلی بكن
جوف آن بفرست اتچ های قشنگ
فايل های جور واجور و رنگ وارنگ
عشق من آنلاين تست ای مهربان
صبح و ظهر و عصر و شب در هر زمان
آف مسيجت می فرستم دمبدم
تا كه مهر افزون کنی و ناز كم
اين ايميل را کپی پيست در هارد كن
از برای عاشقان فوروارد كن
با خيال راحت ای يار ملوس
چون كه دارد اين ايميل آنتی ويروس
Ehsan989
08-12-2009, 02:38 PM
تماس با شاعران پارسی
--------------------------------------------------------------------------------
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
وپیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
Ehsan989
08-12-2009, 02:38 PM
در روزگاران قدیم پادشاهی بود که دختری داشت به غایت زیبا و نام وی دلینمای بود و پادشاه دختر خود را بسیار دوست همی داشت . پس روزی تصمیم گرفت تا دختر خود را به عقد مردی در آورد چرا که احساس می کرد دلینمای بسیار بزرگ گشته . بدین شکل بفرمود که هر جوانی که مرد زندگی با دختر اوست فردا درمیدان شهر جمع شود از برای دادن آزمون (واین آزمون درتمام ایام چوب لای چرخ جوانان بود) . پس روز بعد جمع کثیری گردآمده بودند که تعداد زیادی جوان و تعداد زیادی نیز غیر جوان بودند آنچنانکه برخی تا ۷۰ سال داشتند و برخی نیز یک تا چند زن قبلا اختیار کرده بودند و از طمع رسیدن به دلینمای که هم بسیار زیبا بود و هم دختر پادشاه در آنجا حاضر شدند. پس پادشاه ابتدا بفرمود جوانان را از غیر جوانان جدا کردند و سپس امر کرد تا غیر جوانان را نیک بزدند تا دیگر باره جرات نکنند با این سن و سال و داشتن چند زن به خواستگاری دختر دلبرش بیایند . سپس رو به جوانان کرد و بفرمود ای جوانان بدانید که راه زندگی راهی است بسیار تلخ پس هرکه خواهان دختر من باشد باید از این شربت بسیار تلخ تناول نماید و هر کس بیشتر خورد او دراین مرحله پیروز است و هرکه نتواند "گیم آف" شود . پس جوانان از شربت تلخ آنچنان خوردند که برخی هلاک شدی و برخی به بیمارستان رفتند و برخی باقی ماندند. پادشاه آنگاه بفرمود اینک مرحله دوم است پس همانگونه که میدانید زندگی همچون حیوانی وحشی است و هرکس را توان بیشتر باشد دوام زندگی او بیشتر است و امروز هرکس که قادر باشد خرسهای بزرگ و وحشی که ما اینجا آورده ایم شکست دهد لیاقت زندگی پردوام با دختر ما را دارد . پس بسیاری از جوان عقب گرد کردند و بر فتند اما برخی از جوانان رشید اعلام آمادگی نمودند پس تعدادی خرس وحشی بیاوردند و با جوان درافتادند برخی از خرسها تعدادی از جوانان را دریدند و برخی از جوانان برخی از خرسها را هلاک نمودند تا آنچنانکه تعداد اندکی از جوانان بماندند . پس پادشاه بفرمود که اینک مرحله آخر است و آنچنان که زندگی راهی است بس پر فراز ونشیب و خطرناک در این مرحله نیز شما باید به کوه "میاندیبی" که در هزار کیلومتری اینجا است روید و گیاه فلو کامیناسیکولین را که گیاهی است در خطرناک ترین جای کوه برای من بیاورید . پس جوانان راه کوه را گرفتند . راه پرخطر بود و طولانی و تعداد دیگری از آنها نیز دراین راه بمردند تا بعد یکسال چهار جوان رشید از کوه با گیاه برگشتند . پادشاه رو به جوانان کرد و بفرمود که احسنت ! و سپس باز بفرمود که شما ۴ تن لایق زندگی با دختر من هستید اما چنان که دانید تنها یکی از شما خواهد توانست دختر من را به عقد خویش در آورد و از آنجا که من دختر خود را بسیار دوست همی دارم و نیز به نظر دخترم اهمیت همی دهم از خود وی خواهم که یکی ازشما را انتخاب نماید . پس دختر بیامد و نگاهی به ۴ جوان رشید همی انداخت و گفت : ای پدر عزیز من به این چهار جوان علاقه ای ندارم و به پسر پادشاه همسایه که چند سال پیش به همراه پدر خود به در بار ما آمد سخت علاقه مندم و او نیز با اس ام اس هایی که برای من می فرستد همین علاقه را ابراز می فرماید پس اگر لطفی کنی و ما را به هم رسانی پدری را درحق من کامل نماییدی . پس پدر سخت بخندید و گفت : ای دختر نازنین من خودم نیز ازهمان اول دانستم که تو به وی علاقه داری ولی حیا ! مانع آن شد که تو به من گویی ! پس این مراسم را ترتیب دادم تا تو خود با زبان خود آن را به من بازگو کنی و اینک مطمئن باش که من با پادشاه همسایه صحبت نمایم و تو و پسر وی را به عقد هم در بیاورم!!! و سپس ادامه داد که شما ۴ تن نیز گناهی بزرگ مرتکب شدید و آن اینکه ندانستید که من چگونه می توانم دختر یکی یکدانه خود را به شما غول های بیابانی دهم ولی مجازات شما همین بود که این چند وقت حسابی سرویس شدید تا بدانید که دختر پادشاه را پسری پادشاه شایسته است و لاغیر!!! چهار جوان رشید نگاهی به هم کردند وقصد نمودند تا پادشاه را تا حد مرگ بزنند اما جرات نکردند و در حالیکه به شدت احساس سوختگی در برخی از اعضایشان می کردند دربار پادشاه را ترک نمودند تا بدانند شانس آنها نیز مانند ما از کره گی دم نداشت !
Ehsan989
08-12-2009, 02:39 PM
بسي رنج بردم در اين سال سي / كه مدرك بگيرم زبد شانسي
نشد، دادم از كف همه زندگي / نهادم به سر افسر بندگي
نبودم اوائل چنين ناتوان / ببودم به سر موي و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمي / نه اينگونه نامهربان بودمي
نه اهريمني طينتي داشتم / نه بر خوي بد عادتي داشتم
كنون بشنويد اينكه بيچاره من / چنان گشته*ام اينچنين اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز / ولي قطره آن گويم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودي چو من درسخواني به دهر
به كنكور در رزم كنكوريان / زدم تستها را يكي در ميان
به كف آمدم رتبه*اي زير صد / نيارد چو من رتبه كس تا ابد
خيالم كه ديگر مهندس شدم / نبودم خبر زينكه مفلس شدم
به خود وعده*اي نيك دادم همي / كه چون در خط درس افتادمي
بيابم اگر صد هزاران كتاب / زنم از خوراك و ميرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزانه شب / كه خود گردم از كار خود در عجب
وليكن چو پايم بدينجا رسيد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد
به هنگامه ثبت نامم دمار / برآمد به يك روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردي نهاد
چو دادندمي صد هزاران ورق / به رخساره زردم آمد عرق
چنان بي كس و خسته ماندم به صف / كه رست از كف كفش مخلص علف
پس از آن چو ديگر به صف ماندگان / به يك نمره گشتم من از بنديان
بماند، پس نمره*اي گم شدم / جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم اين زندگي بهتر است / ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فكر پيشينه*ام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
به من چه كه ديگر كسان چون كنند / به من چه، چه در كار گردون كنند
به من چه فلاني دل آزرده است / به من چه خر مش رجب مرده است
گذشتم از آن فكر پيشينه*ام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
كه دانش چراغ ره آدم است / كليد در گنج اين عالم است
چو فرصت غنيمت شمارم كنون / مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مكتب نهادم چو پا / ز يك درب چوبي بسي بي صدا
به رزم اندر آمد يكي اوستاد / بگفتا شكاري به دام اوفتاد
بچرخيد و گرديد و غريد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت
كه من دكترا از فلان كشورم / يل سر سپاه فلان كشورم
كنون گفته باشم به آغاز درس / ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس
بگفتم كه درست بسي ساده است / كدامين خر ز درست افتاده است؟
بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان باطل است
چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت / دوماهي چو از آن سخن*ها گذشت
رياضي يكم نمره بر شيشه زد / هزاران غمم تيشه بر ريشه زد
علومي چو بر بنده لشكر كشيد / سپاه معارف به دادم رسيد
يكي بيست بگرفتم از ريشه*ها / نشد كارگر زخم آن تيشه*ها
پس از آن معارف ز من قهر كرد / دهانم ز تلخي چنان زهر كرد
به تالار و در گرمي ماه تير / بيامد ز در اوستادي چو شير
بگفتا كه در رزم نام آوران / بدان،* خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوان*تر از آن ديگري
اتودها كشيده همه از نيام / كه بايد نمودن به دشمن قيام
چو آمد فرود آن يل از پشت زين / ببست افسار رخش خود بر زمين
كشيد از نيامش سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را
سپه را به يك غرش آرام كرد / يلان را چنان اسب خود رام كرد
بگفتا كه درسم بسي ساده است؟! / كدامين كس از درسم افتاده است؟!
كنون گر تواني برو بچه*جان / به فني زبندم تو خود را رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلي / به خود گفتمي اينكه ول معطلي
برو فكر ديگر بكن اين جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان
شدم بر خر نحس شيطان سوار / دو صد حيله را چون نمودم قطار
به يك روزه صدها گواهي بكف / به ظاهر پريشان و در دل شعف
بگفتم كه من موقع امتحان / ببودم به بستر بسي ناتوان
كه رحمي كن اي پهلوان رهنما / بيا بر من اكنون تو راهي نما
كنون تا نيفتم به حال نزار / برونم كش از پهنه كارزار
دو ترمي در اين نابرابر نبرد / دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران كلك را زدم بيش و كم / كه شايد برون آيم از پنچ و خم
رهي پرفراز و خم اندر خم است / در اين ره هزاران چو من رستم است
يكيشان به رخش و يكي مرده رخش / يكي با درفش و يكي بي درفش
هر اينك در انديشه كارزار / مگر آخر آيد غم روزگار
منبع : گوگلین
Ehsan989
08-12-2009, 02:40 PM
بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .
در شأن مولانا « ساغری »
ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند
هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند
دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت
راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند
«جامی »
خانه ی شاعر !
درخانه ی من ز نیک و بد چیزی نیست
جز بنگی وپاره ای نمد چیزی نیست
ازهرچه پزند نیست غیر از سودا
وزهرچه خورند جز لگدی چیزی نیست
«عبید زاکانی »
خواجه غیاث الدین
و سپس بی سبب زبان به هجوش گشاد.
خواجه این قطعه رابه شاعر فرستاد:
زمدح آنچه افزودیم برکمال
به هجوی که گفتی همان کم شود
ز دُم لابه ی سگ چه شادی رسد
که با عف عفش موجب غم شود !
عذر
ای چرخ زگردش تو خرسند نیم
آزارم کن که لایق بندنیم
ورمیل تو با بی خرد و نادان است
من نیز چنان اهل وخردمند نیم
« اثیرالدین اومانی »
فراگربه !!
صاحبا و عده ای که فرمودی
شد فراگربه یا فراموشت
یا بده یا زانتظار برآر
بنده ات را ز وعده ی دوشت
« روشن اصفهانی »
مدرنیزم قدمایی !
اگر عاقلی بخیه برمو مزن !
به جز پنبه برنعل آهو مزن !
سوی مطبخ افکن ره کوچه را
منه در بغل آش آلوچه را
که نعل از تحمل مربا شود
به صبرآسیا کهنه حلوا شود
زافسار زنبور وشلوار ببر
قفس می توان ساخت اما به صبر
« مشرف اصفهانی ـ اسکندرنامه »
حشرات الارض !
خوبان گل گلشن حیاتند همه
شکرلب وشیرین حرکاتند همه
از آدمیان ، غرض همین ایشانند
بگذار که باقی حشراتند همه
« قاضی احمد سیستانی مشهوربه قاضی ِ لاغر »
شاعری !
کس که جمال نقش به جز حسن حال نیست
و آن را که حسن حال نباشد ، کمال نیست
شعر است هیچ و شاعری از هیچ ، هیچتر
درحیرتم که بر سرهیچ این جدال چیست ؟
یک تن نپرسد از پی ترتیب چند لفظ
ای ابلهان بی هنر این قیل وقال چیست ؟
از بهر مصرعی دوکه مضمون دیگری ست
چندین خیال جاه و تمنای مال چیست ؟
« سحاب اصفهانی »
کاتبی نیشابوری در مرثیه ی شاعری به نام (شمس علا) گفته :
رفت آخر از جهان شمس علا
آنکه گه گه در شماری آمدی
او برفت و ماند از و دیوان شعر
(( هم نماندی گر به کاری آمدی ))
درهجو خواجه ای که قدی دراز داشته است :
ای خواجه درازیت رسیده ست به جایی
کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت
گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی
تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت
«انوری ابیوردی »
بخل وناخن خشکی وزیر را ، چنین تمهید بسته است :
به خواب ، دوش چنان دید می که صدر جهان
مرا بخواندی وتشریف داد و زر بخشید
شدم به نزد معّبر ، بگفتم این معنی
جواب داد که این جز به خواب نتوان دید
« ظهیر الدین فاریابی »
بخل
نظام الدّین تو راوصفی است در بخل
بگویم گرچه از من خشمت آید
به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمی
که تاری ، ریسمان در چشمت آید
« اثیرالدین اومانی »
هشدار
پوستینی بخواستم از تو
تا زمستان به سربرم در آن
حرمت ما برتوبود چنانک
حرمت پوستین به تابستان
بده ای خواجه پوستینم هین !
بیشتر ز آن که پوستینت هان !
« استاد جمال الدین عبدالرزاق»
مهمان
کرده ای میزبان ِ مهمانیم
که مراجان زدستش آزرده ست
زاشتها ، گرچه سنگ خاره بود
تا نگه می کنی فروبرده ست
وای من کز نهیب معده او
هرکه بینی فغان برآورده ست
الغرض ، رحم کن که می دانم
تا توآگه شوی مراخورده ست
«صبور کاشانی »
نهانگاه
به سرمناره اشتر رود وفغان برآرد
که نهان شده ستم اینجا ،که مکنیدم آشکارا!
« مولانا خداوندگار»
وزیر را شاعری مدح گفت
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:41 PM
مشخصات دخترای خوب
1- یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه
2- یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
3- یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
4- یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
5- یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
6- یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمیکنه
7- یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
8- یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
9- یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
10- یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف)
11- یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه
12- یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه
13- یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
14-یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد کنه
15- یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
16- یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده
17- یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه
18- یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات (مثل اردک ) هم غیبت نمی کنه
19- یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه
20-یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
21- یه دختر خوب اصلا دوچرخه سواری نمی کنه
بیست و دو- یه دختر خوب اصلاً پیدا نمیشه <<<استغفرالله
مشخصات پسرای خوب
1- يه پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميده
2- پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد
3- يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
4- یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
5- یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
6- یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
7- يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني
8- یه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
9- يه پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
10- یه پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
11- په پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبو شده و چشمش را به آسفالت ميدوزد
12- یه پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
13- یه پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند
14- یه پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
15- یه پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
16- یه پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
17- په پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
18- یه پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
19- یه پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
20- یه پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
21- یه پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
22- یه پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
23- یه پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
24- یه پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
25- یه پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد نمي رساند.
بیست و شش - همه پسرها خوبن.... <<<این قسمت رانادیده بگیرید
Ehsan989
08-12-2009, 02:41 PM
سویفت می گوید:"طنز نوعی آیینه است،که نظاره گران عموما چهره هر کس به جز خود را در آن تماشا می کنند،و به همین دلیل است که در جهان این گونه از آن استقبال می شود،وکمتر کسی آن را برخورنده می یابد."
خانواده چرخشی ها داستانی در ژانر طنز است که میبد طنز نویس آن، نگرش های عمومی انسان را مد نظر قرار می دهد.دیدگاههای طنز آمیز نویسنده از سخنان کاراکترها و فضاسازی های اثر به دست می آید. سبک و سیاق نویسنده ساده و بی آلایش است .او فقط واقعیت را بیان می کند.رفتار یا موقعیت فرد یا جامعه ای را نشان می دهد یا گاه به ذکر دلیل یا اظهار نظری در این مورد می پردازد.اگر بپذیریم که طنز از جمله مسکن های ضروری است که فرد می تواند به یاری آن با اهم مسائل روبرو شود در این اثر نیزبا افشای ارزش های ناهنجار موجود دریک جامعه، بطالت آمال بشر نشان داده می شود.
در پشت جلد اثر می خوانیم که :"در یک بعد از ظهر فراموش نشدنی،ناگهان تند بادی وزید و آخرین تار موی بابام از کله اش کنده شد و چرخ زنان آمد و آمد و افتاد زمین.ناگهان کله بابا که مثل کف دست صاف صاف شده بود و مثل نور افکن برق میزد ،به خارش افتاد و خارید و خارید و بابام هی چرخید و چرخید و هی سرش را خاراند و خاراند تا کله اش مثل لبو شد.
از آن به بعد هر وقت که کله بابام می خارید و او راه می رفت و می چرخید و کله اش را می خاراند ، فکر بکری به ذهنش می رسید و بلا فاصله مشغول میشد تا فکرش را عملی کند..."
این گونه کاراکتر پدر آقای چرخشی می شود،مادر مامان چرخشی،خواهر چرخان و راوی که پسر خانواده است چرخون.
نویسنده در هر فصل روی موضوعی تمرکز کرده وبا مجموعه شخصیت های محدود خود مجموعه متفاوتی ازاوضاع و احوال می سازدکه از موضوعات محوری تجربیات انسان است .مواردی چون آلودگی محیط زیست،عدم رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی توسط مامورین این کار،مزاحم تلفنی و....
درست همان گونه که جوونال میگوید:"هر چیزی بالقوه سنگریزه ی آسیاب طنز پرداز است."نویسنده بر سنگریزه های جامعه خود تمرکز کرده مو ضوع خود را مصرانه در ذهن خواننده نگه می دارد.
کل این داستان ها بیانیه ای است جامع که با تاییدی طنز آمیز به بزرگنمایی مغایرت حرف و عمل می پردازد.نویسنده عمدتا با نگرش های انسان جامعه کنونی ما در قبال موضوعات مختلف سرو کار دارد.او سعی دارد هر گاه درک انسان از موضوعی نامتناسب باشد به اصلاح آن پردازد و با خنداندن مخاطب با سخاوت تمام سلامت ذهن او را برایش حفظ کند. گرچه موضوعات و ابزارهای غیر محتملی که نویسنده طنز پرداز به منظور طنز جامعه معاصرش به کار می گیرد نمونه ای از شیطنت طنز او است ،فی المثل ابزارهایی که آقای چرخشی اختراع میکند،اما از طرفی تمسخر سطحی نگری های بشر از میان این آیینه معوج نماست.
تنوع سوژه های طنز اوحاوی تداعیات خو شایندی است.او به خوبی می داند که چه چیزی را به عنوان مهم به خوانندگانش بقبولاند.
حضور دایمی خانواده چرخشی در کنار طیفی از واکنش هایی که عملکرد آنان در میان همسایگانشان می آفریند ،طیفی از تکرارکلامی را در داستان سبب می شود که سبب تقویت ارزشها و جایگاههای طنز او می شود. حضور دایمی همسایه و همسایه همسایه و ... ازاین نوع است.همچنین اعترافات صادقانه و کنایه های ملایم نویسنده سبب میشود مخاطب مهارت او را در به کار گیری این حربه ها تحسین کند.
درایدن راست می گوید:"هدف راستین طنز،اصلاح پلیدی هاست"طنز می تواند اصلاح کند،تسکین دهد و بهبود بخشد.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:41 PM
یاد نوشته های مهشید امیرشاهی در دو کتاب «درحضر» و «در سفر» روایت انقلاب ایران و رویداد های پس از آن ... است. «درحضر» در بافت روایی به گونه ای گاه شمار آغاز نا آرامی ها و تظاهرات مردم علیه محمد رضا شاه و سلطنت پهلوی، تا تسخیر سفارت امریکا در تهران توسط دانشجویان ِهوا خواه آیت الله خمینی است. و«در سفر» حکایت روزگار بخشی از گریختگان از حکومت اسلامی به این سوی مرز و سُکنا گزیدن آن ها در کشور فرانسه است که با در گذشت «تاجی» شروع و با مراسم خاکسپاری ِ دکتر شاپور بختیارآخرین نخست وزیرمقتول و مثله شدهٌ رژیم پیشین به دست قاتلان حکومت اسلامی، در گورستان مونپارناس پاریس پایان می یابد. این یاد گفته ها به قلم نویسنده ایست که پیش ازاین چهار مجموعه داستان به یاد ماندنی و تعداد قابل توجهی ترجمه و مقاله درکارنامهٌ ادبی خود دارد که باید سه رمان دیگر که پس از این یاد نوشته ها منتشر شده است را هم به آن ها افزود.
او که از سال های پیش از انقلاب در خارج از کشور به سر می برد، به گفتهٌ خود سالی یکبار برای مدتی کوتاه به ایران می آید. با باز شدن فضای سیاسی و آغاز نا آرامی ها در سال 1357 به کشور باز می گردد و بر خلاف عادت سالانه، این بار به جای یک ماه، یکسال واندی در ایران می ماند و چون شاهدی همهٌ رویدادهای این دوران را که منجر به انقلاب اسلامی شد با قلم توانای خود ثبت می کند.
رویدادهای «درحضر» با اعلام حکومت نظامی از سوی دولت وقت و جمعهٌ میدان ژاله آغاز می شود: «اهالی محترم تهران! ... اهالی محترم تهران! ...، ...حکومت نظامی اعلام شده است. از اهالی محترم...» («درحضر» ص 1) . از این لحظه به بعد نویسنده با دوربین حضور و حافظه و قلم اش همهٌ رویدادهای انقلاب ایران را نمونه وار با بیانی طنزآمیز ثبت و ضبط می کند. دستمایه ای که بیان طنز آمیز «درحضر» را فراهم می آورد، سوای توانایی قلم، شامهٌ تیز و حساسیت بی همانند آنتن های گیرندهٌ نویسنده، بیشتر باید در نحوهٌ به وقوع پیوستن خود رویدادها در فرهنگ پیچیدهٌ دیرینهٌ یک کلاغ، چهل کلاغ ما جستجو کرد. ...
بهمن ِانقلاب بهمن، ... از اوج قلهٌ البرز به پایین می غلتد و هر آنچه را در سر راه خود می بنید با خود می غلتاند و به زیرمی آورد وهمچنان تا این روز ها در ریزش بی امان خود ویرانی ها برجای می گذارد. واین در حالی که انقلابی و غیر انقلابی هنوز در برابر پرسش ِ چرایی و چگونگی آن شگفت زده، پاسخی در خور... نیافته اند.
...
محور اصلی یادنوشته های مهشید امیرشاهی در دو کتاب «درحضر» و «در سفر» توصیف طنز آلود چرخش و نرمش روشنفکران و تحصیل کردگان طبقه ای است که نویسنده [خود] به آن تعلق دارد، چه در پوزیسیون و چه اوپوزیسیون. حکایت ِ دل کندن این جماعت، بنا بر مقتضیات روز البته، از فرصت ها و امتیازات پیشین و دلبستن به چشم انداز و امکانات در فضای تازه برای حفظ ِ هر آنچه بود، امّا این بار با ژست و چاشنی انقلابیون دو آتشه و پا برهنه تر از خود ِ پا برهنگان(!) برای داشتن سهمی بیشتر از آنچه در پیش صاحب بودند. آن هایی که برای ماهیگیری دوباره آمده بودند، این نوبت اما در هیبت طلبکاران انقلابی اعلان حضور می کردند. این افراد در هر دو جبهه، اگر چه با تغییراتی در اسامی توسط نویسنده به خواننده معرفی می شوند، اما شناخت آن ها (به دلیل خصلت ها و رفتارهای بسیار نا پسند تر از آنچه نویسنده در یاد نوشته هایش از آنان ترسیم می کند وبسیارانی از ما، خود گواه مستقیم حرکات حیرت انگیز آن ها در این سال ها بوده ایم) برای بیشتر خوانندگان [کار ساده ای است].
بنا برشالودهٌ این دو اثر هشتصد و یازده صفحه ای و فرم و محتوای آن ها «درحضر» و «در سفر» را باید دو یاد نوشتهٌ روایی از حوادث عینی و مو به مو اتفاق افتاده در کوران و پس از انقلاب ایران دانست که با بیانی طنز آمیز و قدرت روایی بی نظیر و توانایی حیرت انگیز نویسنده در ترسیم شخصیت بخشی از بازیگران ِ این انقلاب... در برابرچشم خوانندگان باز آفرینی می کند.
پیش ازبررسی و ورود به مباحث زیباشناسی و چند و چون این دو اثر، ناگزیر اشاره به چند نکتهٌ کوتاه ... ضروی است. مهشید امیرشاهی نویسنده ای سیاسی است.... نویسنده ای آزادیخواه است نه انقلابی... نویسنده ای ترقی خواه است که باورهای محافظه کارانه اش هیچ گونه لطمه ای به استعداد سرشار، قریحهٌ کم نظیر، تسلط توانمند بر زبان، توانایی شگفت انگیز داستانسرایی و بالاتر از همه بر طنز تلخ او وارد نمی کند. واقع گرایی در نوشته های او – از داستان های کوتاه او گرفته تا رمان ها، از یاد نوشته ها تا مقالات – حکایت از این طرز نگاه دارد. ... آثار این نویسنده نمایانگر بخشی از واقعیت جامعه... می باشد اما ... طبقه ای که نویسنده از آن برخاسته و به آن وابسته است، شایستهٌ بررسی و سنجش بی طرفانه است، نه به قرنطینه بردن آثار پر ارزش نویسنده ای که واقعیت ِ بخشی از جامعه را بدون تعارف و ریاکاری معمول فرهنگی ما با قلم توانای خود ... ترسیم و توصیف می کند. عنصر برجسته در همهٌ نوشته های مهشید امیرشاهی توصیف های طنز آمیز است. طنز هوشمندانهٌ سقراط و ولتر. طنز تلخ. بر خلاف بالزاک که در آثارش از بورژوازی به شدت دفاع می کند، واقع گرایی امیرشاهی و نگاه نقادانه و حتی گاه برخورد خشن و دشمن خوی او نسبت به جامعه ای که در آن پرورش یافته است، افراد و اطوار طبقه ای که به آن تعلق دارد، به رغم پیوند هایش با آن، دمی این طبقهٌ اجتماعی را از«خنجر گوشتی» امیرشاهی آسوده نمی گذارد.
...
نگارندهٌ این سطور... به گواهی آثار این نویسنده، او را جزو سه چهار نویسندهٌ فارسی زبان می داند که داستان مدرن فارسی را پس از محمد علی جمالزاده قوام بخشیدند. چهار مجموعه داستان کوتاه او از بهترین داستان های کوتاه مدرن زبان فارسی به شمار می آید .
چه کسی بهتر از امیرشاهی می تواند چنین توانمند خصوصیات و جزئیات جامعه ای را که در آن پرورش یافته است ترسیم کند. امیرشاهی را از این نظر باید با بالزاک مقایسه کرد. چرا که چه کسی بهتر از بالزاکِ سلطنت خواه، طرفدار جامعهٌ اشرافی و خلاصه، بالزاک ِ ضد انقلاب، توانست فساد و فجایع جامعه خود را چنان ماندگار تصویر کند؟ ... بالزاک از این جهت که طبقه ٌ نوکیسه و گرایش های او را دقیق، نقادانه و ... بی رحمانه ترسیم می کند، بعدها مورد ستایش مارکس قرار می گیرد. ... امیرشاهی هم چون بالزاک خُرد شمردن مسائل بغرنج جامعه و سطحی نگری روانشناختی رویداد ها را به کسانی نسبت می دهد که خود را نمایندهٌ ناخوشنودی های ِ جامعه می دانستند. در نتیجه با پیوستن به گرایش عام و تأثیر پذیری از آن و نه غلبه و تفوق بر خامدستی ها و فرآورده های خطرناک ِ آن، حرکت اجتماعی را از هدف تهی، تحول سیاسی را ناممکن و مطالبات آزادیخواهانه را با ذوق ترسناک عامه منطبق کرده، سقوط کامل ارزش ها را فراهم آوردند. امیرشاهی در روایت خود از انقلاب ایران به خوبی همرنگی ِ استتاری اشرافیت روشنفکر را با بیانی واقعیت گرا افشا می کند: شرکت و حضوردو نفر از وزرای کابینه هویدا، دختر سفیر سابق، وکیلِ وزیر زادهٌ اجاره دار، کنفدراسیونی های بی شمار، منصور تسبیح گردان و همسرش یا «انقلابیون با حفظ سمت» (دانشگاهیان میلیونر چپی! که البته هر زمان از لونی به لون دیگر می شوند). [ رجوع کنید به«درحضر»، ص 57-56]. این کسان باحضور فعال خود در«ماین کامف» تاسوعا، در سال 1357 خورشیدی در واقع به ولایت فقیه ... رأی مثبت دادند. پس از آن هم به امید میوه چینی، در هم پیمانی حوزه و دانشگاه حتی، مستدعیانه از برخی فقها در دانشگاه تهران استقبال کرد[ند] و از نمایندهٌ آنان ... پاکسازی همکاران خود را در دانشگاه در خواست نمودند!
مهشید امیرشاهی در «درحضر» و«در سفر» چنان که گفته شد، رویدادهای بیش از یک دهه از تاریخ ایران را به شیوه خود دست چینی و روایت می کند. برخی افراد نامبرده شده در کتاب «در سفر» همان کسان [ی] ... هستند که خواننده در کتاب «درحضر» آنان را شناخته است. تنها تفاوت در این است که نویسنده آن ها را در موقعیت های گوناگون ترسیم می کند ...
... این نوشته کوشش خواهد کرد بر شالودهٌ طنز و عنصر روایتگری که دو کتاب «درحضر» و «در سفر» از آن بهره ها می برد تکیه کرده، ارزش های زیبایی شناسانهٌ آن ها را بر شمرد.
دو ویژگی برجسته در این یاد نوشته ها، سوای نثر روان و تسلط بلامنازع نویسنده برزبان فارسی و زیر وبَم های آن، بیش از همه به چشم می خورد. نخست بیان طنزآمیز «درحضر» و «در سفر» است ، دوم شیوهٌ روایتگری آن ها.
در مورد بیان طنز آمیزاین دو اثر، بیش از هر چیز موقعیت ها، مضمون، افراد و نا بهنگامی تاریخی ِ رویدادها، زمینه و متن این بیان طنز آمیز را بی دریغ در برابر نگاه تیز بین و قلم توانای نویسنده قرار داده اند و زمینه های مادی آن را فراهم کرده اند. ... امیرشاهی ... دوربین قلم خود را به دست می گیرد و متن و حاشیه را، رویدادها و افراد را در همهٌ زاویای این متن و حاشیه، در روشن ترین و تاریک ترین کُنج و کنار و مرکز آن ثبت می کند. ...
واژهٌ طنز از ریشهٌ یونانی ِ eirôneia به معنی پرسش، پرسش از خود، از دیگری، از زندگی، اجتماع و قواعد جهان است. طنز اگر چه در قرن هیجده میلادی [هیچ یک از] مباحث جامعهٌ آن روزگار را از حضور خود بی بهره نگذاشت ... استادی ِ طنز تلخ به نام ولتر رقم زده شد که چنین سرود: «روزی در عمق دره ای کوچک/ ماری ژان فِرِرون را نیش زد/ فکر می کنید برای او چه پیش آمد/ این مار بود که هلاک شد». همچنین گفته شده شوخی و فکاهه ای که در پس آن اندیشه نباشد، طنز نیست. از این رو طنز چنان با سخن ولتر در آمیخت که تا امروز در زبان فرانسه طنز تلخ را «ولتری» می نامند.
طنز ... از زمان پیدایش فلسفه بر آن نظارت می کرده و در تحول آن نقش اساسی داشته است. گواه این گفته طنز معروف ِ سقراطی است. سقراط نخستین فیلسوفی است که طنزی هوشمندانه و در عین حال مکارانه را رایج کرد. او با طرح پرسش های خود مخاطب را وادار به شناختن نادانی خود می ساخت. پس از آن با بردباری و بزرگواری، بخشنده و با گذشت مخاطب را در راه پر سنگلاخ شناخت همراهی می کرد. سخنان سقراط حتی پس از شنیدن خبر محکومیت خود به مرگ، خطاب به مردم آتن سرشار از طنز ِ تلخ است: «در خواست من از شما این است که وقتی فرزندانم بزرک شدند اگر ثروت و دیگر مواهب زندگی را بر کسب دانش ترجیح دادند، آن هارا چنان که می خواهید شکنجه دهید، آن گونه که من شما را شکنجه دادم. اکنون من به سوی مرگ و شما به سوی زندگی می روید، بهرهٌ کدام یک از ما بیشتر است؟» ... طنز ولتری ، طنز سقراطی، طنز رُمانتیک، طنز موسه ای و... این گونه طنز از درون ژرف ترین افکار سر بَر می آورَد و بزرگترین فیلسوفان و اندیشمندان را با خود همراه می کند... طنز از همهٌ ایده ها انتقاد می کند بدون آن که بندهٌ هیچ یک از آن ها بشود و این از طبیعت تراژدی- کمیک طنز است. نتیجه این که طنز آمیزه ای از فلسفه و بلاغت است، و ... تفاوتی ماهوی با انواع فانتزی دارد.
سخن مهشید امیرشاهی هم به طنز آراسته است. او اساسا" در تمام نوشته های خود نویسنده ای طناز است. طنز او را می توان به طنز علی اکبر دهخدا نزدیک ... و تیز بینی طنز او را با سپهر فاخر سعدی هم سِرشت دانست. کمتر توصیفی در نوشته های این نویسنده بی بهره از طنز است؛ حتی آنجا که از خود سخن می گوید وحالات و رفتار خودرا ترسیم می کند...
ویژگی دیگر یاد نوشته های مهشید امیرشاهی، شیوهٌ روایتگری ِ خاص «درحضر» و «در سفر» است. نگاه امیرشاهی در این روایتگری نه قهرمان ساز است نه قهرمان سوز. دیدن همهٌ جنبه های انسان است، انسان امروز، با همهٌ ناتوانی ها و توانایی ها[یش]. ... بیشتر افراد ترسیم شده در این روایت ها ... کسانی هستند که نویسنده میانشان زندگی می کند، ... راوی – نویسنده مخالف عقاید آنها[ست اما.... آنها را] به خوبی می شناسد،... به خُلق و خوی آنها آشناست. لذا داستانسرا و روایتگر دنیایی است که به گونه ای تحسین آمیز از عهدهٌ آن بر می آید. این دنیا، با همه نیک و بدش، با اطوارها و هنجارهای مخصوص اش و به ویژه با زبان اش، بر آثار او نفوذ ... و [در آثار او] حضور مداوم دارد. ...
...
... دفتر «در حضر» با ترک تهران به هنگام تسخیر سفارت امریکا و گروگان گیری سفارتیان بسته می شود و یاد نوشته های درغربت ِ «در سفر» با خاکسپاری آخرین نخست وزیر ایران شاهنشاهی در گورستان مونپارناس پاریس پایان می یابد، اما گریز و غربت ما همچنان ادامه دارد و به سی سالگی خود نزدیک می شود.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:42 PM
"نیکلای گلی یف"نویسنده اهل کی یف،بیش از چهار دهه است از موطنش به هایزلبرگ آمده و در این منطقه سکنی دارد.در سفری که به این خطه داشتم،فرصتی دست داد تا با این نویسنده ی روس دیداری داشته باشم.او،که از نویسندگان صاحب سبک معاصر دنیاست،نقش بسیار مهمی در شکل گیری تاریخ جهان داشته است و متمایز بودن،او را از همگان متمایز می کند.او،در این گفت و گو،برای نخستین بار به صورتی کاملا صاف و پوست کنده از معضلات درک هستی شناسانه اضطراب آلوده نسل بشر پرده برداشت:"بشر رو جون به جونش بکنی،بی شعوره.فقط یکی-دو تا هستند که شعور دارند،یکیش خودم."این گفت و گو را با هم می خوانیم:
-آقای نیکلای گلی یف،شما در کی یف زاده شدید،در مزرعه ای از درختان تبریزی و گل گاوزبان.آیا این به آن مفهوم نیست که کی یف موطن شماست،نقطه ای در شوروی سابق؟
- اولاً این لغت ها را مفت به کار نبرید.شوروی سابق یعنی دقیقاً کجا؟
- یعنی شمال آسیا و اروپا
- این باز هم از آن حرف هاست.خوب،حالا که چی؟!
- با آندره مکین که صحبت می کردم،می گفت کلمات در سروصدا کمتر شنیده می شوند.(نقل به مضمون).آیا برای شما ،نوشتن در حکومت سوسیالیستی مشکل بود یا احتیاج دارید دور و برتان خلوت باشد؟
- اولاًمن از نزدیک با آقای مکین آشنا نیستم.چند بار دیدمش .چند تا از کتاب هایش را هم سابقا برایم فرستاده.ولی این که بنشینم و حرف بزنم و ادای احمق ها را دربیاورم،نخیر،اصلا من وقت این کارها را نداشتم و این کارها مال آدمهای عقب مانده است.
- منظور من هم دقیقا همین است.شکلوفسکی ،ادبیات را به مثابه"مجموعه تمهیدات سبکی به کار گرفته شده در آن "می داند.آیا آثار شما،همان آشنایی زدایی مورد نظر شکلوفسکی نیست؟
- من این آثار آقای شکلوفسکی را ندیده ام.از آثار او،یکی را خوانده ام .آن را هم خودم نرفتم بخرم.یک صفحه اش را دور سبزی خوردن پیچیده بودند خواندم.یک بار داشتم تابلوهای رامبراند را که اینجا زده ام روی دیوار،میخش را سفت می کردم که دیدم زنگ می زنند.در را که باز کردم،دیدم جوانی بغ کرده و ایستاده.گفتم:بفرمایید،چه فرمایشی دارید؟گفت،اینجا منزل آقای کاظمی است؟گفتم:نخیر،زنگ در بغلی را بزنید.ناراحت شد و رفت.نگو خودش(شکلوفسکی)بود.ولی من را که دید،از هیبتم ترسید و دست و پایش را گم کرد.همین خصوصیات به اصطلاح فرهنگی پارانوئیک.بعدها فهمیدم که او،آن روز می خواسته کتابش را بدهد بخوانم و برایش امضا کنم.
- دقیقا همین طور است.اومانیسم شما،با گورکی-مثلا-فرق می کند.ابژکتیویسم آثارش بیشتر است.
- اصولا مال آنها،ابژکتیویته و سوبيژکتیویته نبوده،حماقت محض بوده.یک بار من در تراموا بودم،گورکی را از دور دیدم.گفت بیا باهات کار دارم.گفتم نمی آیم،نرفتم.هر چه گفت،نتوانست مرا راضی کند.آخرش هم خودش آمد طرفم،نگو می خواهد از در عقب پیاده شود.چیزی که از همه کارهای او برای من بدتر بود،این است که به "ابر شلوار پوش"مایاکوفسکی ایراد می گرفت.اصولاً آدم نفهمی بود.
- بله. در آن سالها گویا به درک جدیدی از زبان رسیده بودید:کنترل ریتم زبان در فضایی آشنا به هراس زایی و رهنمونی به فضایی آرکائیک و استفاده منحصر بفرد از آن در آثارتان،برای اولین بار در تاریخ جهان...آقای بوریس پیلنیاک به من گفت که شخصاً بارها آمده از شما تقاضا کرده با اتحادیه سراسری نویسندگان همکاری کنید،نکردید.
- آره.همه شان بلند شدند،زق زق کردند و آمدند مرا راضی کنند .گفتند بیا بشو رییس ما،پراودا را دربیاور.کاغذ هم نوشتند.تلفن هم کردند.حتی با بلندگو و وانت بار آمدند پشت در خانه ام.طوری که همسایه ها به کلانتری عارض شدند که اینها صدا می کنند نمی گذارند ما بخوابیم.ولی من محل نگذاشتم...
- و آن یاس همگانی دوره استالین و آندره ئی ژردانف.
-کدام همگانی؟که می گوید؟
-همه می گویند.
- همه غلط می کنند.
- همین،منظور من هم دقیقاًهمین است.به نظرم چیدمان برجسته عناصر داستانی بر ساختاری اکسپرسیونیستی و آمیزش تعلیق با وضعیت محتوم،در آثار شما منحصر بفرد است.
-بله.برای این که من سواد وفهم و شعور و درک دارم و زبان هم بلدم و هالتر هم می زنم و نقاشی هم حالیم است...راستی شما چی پرسیدید؟!...
(توضیح ضروری:آنچه خواندید،بخشی از 456 ساعت گفت و گو است که در 83297صفحه تنظیم شده و بزودی به بازار کتاب عرضه خواهد شد.)
*چاپ شده در روزنامه اعتماد ملی.26 دی.
منبع=[آی طنز
Ehsan989
08-12-2009, 02:42 PM
سریال*های طنز سیما، مثل آش کشک خاله*اند؛ تا وقتی اوج برنامه*سازی و برنامه*بازی (!) نوروز، فیلم*های سینمایی کشورهای دوست و برادر باشد، بیننده*ی میهن*پرست ایرانی، پای مجموعه*های نوروزی می*نشیند تا هرطور شده بخندد. همین هر طور خندیدن است که بسیاری از کارگردانان تلویزیون را نگران نمی*کند؛ استاد مهدی مظلومی، که سابقه*ی دزدیدن خشایار را از زیر آسمان شهر (ساخته*ی کارگردان فقید و مفقود، مهران غفوریان) را هم دارد، این*بار با سرقت شخصیت هاشم* آقا (زنجیره*ای از شخصیت*های مشابه سیروس گرجستانی در سریال*های رضا عطاران) او را به شبکه*ی یک می*آورد تا در مجموعه*ای سفارشی، ملت شریف را در این بحبوحه*ی کلفتی پرونده*ها، به مالیات دادن تشویق کند... و چه کلیشه*ای هم. مسعود نوابی هم در شبکه*ی دو، بایرام را با دزدیدن فتحعلی اویسی و امیر جعفری از مهدی مظلومی به کام خلق خدا می*ریزد تا قانون بقای سوژه*ها و شخصیت*ها در طنزهای تلویزیونی امسال هم برای همه اثبات شود.
اما در این نه*چندان رقابت برای جلب بینندگان، رضا عطاران با ترش و شیرین*ش خیلی جلوتر از بقیه* است؛ نویسندگان این مجموعه و عطاران، مجموعه*ای از موقعیت*های طنزآمیز را برای بینندگان ساخته*اند، که ویژگی کارهای عطاران است؛ کمدی موقعیت در سینما و سیمای ایران آن*قدر کم*یاب و کم*بنیه است که تجربه*های گاهی تکراری ترش و شیرین برای بالاتر بردن سطح کمدی*سازی در ایران، ارزشمند شمرده می*شوند. اگرچه ریتم اتفاقات این مجموعه*ی سیزده روزه گاهی به جبر سریال ایرانی بودنش کند می*شود، اما «شوخی*های فقط تصویری» پرتعداد و تیپ*سازی*های موفق، موفقش می*کند. عطاران بالاخره حمید لولایی را در شخصیتی تازه به سیما برمی*گرداند و پدر بامزه*ی او را هم چاشنی تند خنده*سازی*هایش می*کند؛ اما شخصیت رضا شفیعی جم خوب پرداخته نشده؛ شاید به* این دلیل که او را فقط به*خاطر نامش آورده*اند و از تازه شدن*های همیشگی او غافل مانده*اند.
هر موفقیتی در کمدی* ایرانی، غنیمت است؛ چه بهتر که دیگران این تجربه*ها را بدزدند و تا پیش از دست*مالی شدن*شان، تجربه*های تازه*ای به آن بیفزایند؛ ذائقه*ی بیننده*ی طنز ایرانی ـ که خنداندن*ش اصلا هم دشوار نیست! ـ باید تربیت شود.
Ehsan989
08-12-2009, 02:43 PM
اپيزود اول
نگراني را مي شود از چشمهاي همه فهميد از گلنسايي كه قرص و محكم و صاف زل مي زند توي چشمهايت كه يعني يراي او مدير مسوول يك نشريه طنز بودن و يا صرفا يك خانم خانه دار بودن هيچ فرقي نمي كند بگير تا نويسنده هاي نوپايي كه مي خواهند از توي كلاس طنز مطبوعاتي پاي خودشان را بگذارند جاي پاي گل آقا و احترامي و زرويي و ....نگاهها در همه برخوردها سوالي است: يعني راستي راستي گل آقا تعطيل مي شود؟!
اپيزود دوم
براي اولين بار(وشايد هم براي آخرين بار!) وبلاگ هاي نويسندگان حوزه طنز ولينك هايي را كه از چپ و راست به هم قرض مي دهند را مرور مي كنم : در وبلاگي نوشته است : البته در اين ميان كلاس*هاي طنزنويسي گل*آقا و نيز وب*سايت، مي توانست در حكم بازكردن دروازه*هاي گل آقا به طنزپردازان تازه*نفس باشد؛ اما وب سايت گل*آقا بهترين كاري كه كرد اين بود كه از وبلاگنويسان بخواهد راجع به فلان موضوع بنويسند و بعد آنها را منتشر كند و كلاس*هاي طنزنويسي هم در حد همان كلاس آموزشي براي محصلين و هنرآموزان ماند. كه اگر جز اين بود بايد الان دست كم آثار چند زرويي و نبوي نوجوان و جوان در هر شماره ماهنامه به چشم مي خورد؛كه نمي خورد
و وبلاگي ديگر: ماهنامه*ای که امروز پیش روی ماست، نسخه*ی مکتوب تناقضی*ست که گردانندگان مؤسسه*ی گل*آقا مدتی*ست در آن گرفتارند. نشریه*ای دلسوز، اما جان*سوز که آشی شله*قلمکار از طنزهای بدیع و قوی تا تمرین*ها و سلیقه*آزمایی*های فجیع است؛ منوچهر احترامی در آن شاهکار می*آفریند، اما جوان*هایی مثل من هم هستند که از وب*لاگ*ها عکس یا جوک برمی*دارند و آن*جا با ذکر همیشگی «منبع: اینترنت» چاپ می*کنند. ماهنامه*ای که زمانی نقد جدی آثار پدیدآمده در طنز و فکاهی را در دستور کار خود داشت، امروزه در همراهی (و گاهی کاملا در انطباق!) با هفته*نامه*ی «بچه*ها گل*آقا» با غول برره گفتگویی جدی می*کند و نظر او را درباره*ی طنز معاصر و تاثیر گل*آقا بر آن می*پرسد. بر خلاف محمود فرجامی، من اتفاقا التماس*شان می*کنم که جوان*ها را بیشتر بازی دهند؛ اما نه تا این اندازه که متن*ها و شعرهای بی*نمک و خام، با غلط*های ادبی چاپ شوند و خواننده را پس بزنند.
اپيزود سوم
آخرين نفسهاي كلاس طنز مطبوعاتي است.گلنسا مي گويد كه به اين كار هشت صفحه اي بچه هاي كلاس ايمان كامل دارد.من نا اميد كه با خواندن وبلاگ هاي مذكور نااميد تر هم شده ام متلكي را به هوا مي پرانم. كلاس از خنده منفجر مي شود.معلوم است كه گلنسا از حرف من ناراحت شده است.دلم مي گيرد
اپيزود چهارم
با بچه هاي كلاس طنز مطبوعاتي در بيرون از محوطه خانه هنرمندان نشسته ايم نگران آينده و نگران قلمهايي كه به راحتي آب خوردن از دست بيرون خواهند شد.جلسه اي با موضوعي واحد را تشكيل داده ايم و پايان اين نشست كه اتفاقا پشت درهاي بسته هم نيست در چهره همه بچه ها موجي از اميدواري و لبخند نمايان مي شود ما قرار است كاري بكنيم تا خلا گل آقا بيش از اين احساس نشود
اپيزود پنجم
آنقدر كارگران شركت ايرانخودرو و فك و فاميل هاي خيلي دور وخيلي نزديك من گير دادند كه پس گل آقايت كو؟ كه سرانجام يك نسخه از آن را از زير آوار عكس هاي الياس و حاج فتوحي و نيكبخت بيرون مي كشم و بصورت امانت به همه آنها تقديم ميكنم.واكنش ها غير منتظره است : كارگري مي گويد: عسگري! تايتانيكش بيست بود كارگر ديگري مي گويد :تايتانيكش بيست بود.دوستم از كاشان زنگ مي زند: كه با قصه هاي امروزي(نوشته نسيم صباغان) و آن مرد آمد(با اسم مستعار خوش گفتار)خيلي حال كرده است.يكي ديگر از دوستانم پيامك مي فرستد كه اين آبتين گلكار ديگر كيست جلسه علني اش يك طنز تمام عيار سياسي بود و اعتراف مي كند كه حسابي پاي اين مطلب خنديده است.تصميم مي گيرم كه گل آقا و مخصوصا مطالبي كه دوستانم تذكر داده بودند را بخوانم: گلنا ضعيف ترين روزهاي خودش را سپري مي كند از كاريكاتورهاي بي روح بگير(كه واقعا نمي دانم چرا گلنسايي كه اين همه به ما گير ميداد كه كاريكاتور فلان است و كاريكاتور بهمان ،راضي به چاپ آنها شده است) تا خبرنگار گلنايي كه مثل تيم استقلال ضعيف ترين روزهاي دوران نويسندگي اش را تجربه مي كند چه رسد به رويا صدر با آن هستي شناسي چنبره هرمنوتيك (اميدوارم درست نوشته باشم چون تلفظش برايم مشكل است) همچنان عصباني و لج آدم در بيار!نيش و نوش (....)چهل سال بعد ، كنكور گلنا ، خرنوشت و فتوكاتور.اما ناگهان ورق بر ميگردد منوچهر احترامي اما همه اين ذهنيت ها را پاك مي كند وبا زبان بي زباني فرياد مي زند كه طنز هنوز نمرده است.مهدي دهقاني مرا وادار به خنديدن مي كند تاريخچه تمدن مهرداد صدقي تحسين هاي بي شمار مرا به همراه دارد.نسيم صباغان جور همه بچه هاي كلاس طنز مطبوعاتي را با آن داستانهاي قشنگش به دوش مي كشد .جلسه علني گلكار آنقدر برايم جذاب مي شود كه تا ساعاتي از نيمه شب بيدار مي مانم و مي خوانم و مي خندم.فمي كاتور عالي است ...
اپيزود ماهيگير!
غرور همه وجود مرا فرا گرفته است.احساس سربلندي مي كنم.آري طنز هنوز زنده است دلم ميخواهد بروم و وبلاگ هاي آن عزيزان را كامنت باران كنم وبه آنها بگويم كه كلاسهاي طنز مطبوعاتي و حمايت هاي بي شائبه ي خانم صابري و خانم صفرزاده و خانم اصغرپور واقعا كار خودش را كرده است . آينده مي تواند روي همه اين گروه حساب ويژه اي باز كند واگر گلنساي عزيز لطف كنند وبه جاي صفحات بي معني : مطروح اشعار ، بدون تعارف ، وطنز شهري همين هشت صفحه گلنامه را ثابت براي ما نگه دارند ما هم قول مي دهيم كه بچه هاي خوبي باشيم و آينده طنز اين مرزو بوم را بيمه كنيم اگر دوست داريد كه ما فرداروز كنار خيابان افتاده باشيم در حاليكه اثرات هرويين و حشيش و كراك از تمام وجودمان بالا ميرود خوب ميتوانيد به اين درخواست پاسخ منفي بدهيد! ببخشيد كه از آب گل آلود ماهي گرفتم!
--------------------------------------------------------------------------------
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:43 PM
روبروی دختر نشست و گفت : " سام علیکم و اَ این حرفا ، سلومتی و اینا ، می خوام سامون بیگیرم .
خلاصه اَی زن ما بشی ، هم رامتیم ، خامتیم ، کرتیم ، خرتیم ، نه زال ممدی هستم و نه سِر هانری ، تیپم هم سامانتا فاکسه .می تونی تمیز نیگا کنی . دماغم هم عمرن توی آفساید نیست . زیادی هم قُپی نمیام و در پیت هم نیستم و خلاصه مخلصتیم دربست .توراهی هم سوار نمی کنیم ...چی می گی ؟"
دختر مِن ومِن کنان گفت :" ببخشید ...می شه تکرار کنید ؟"
- شوما جون بخواه .به روی مردم چشم بابا غوری نشده ام .گفتم زیز بابا هستم و هیچ وقت خدا شاسی ام کج نبوده و قازقولنج هم نیستم و با دنده یک و چاهار ، همیشه خدا باتیم و بند کفشتیم و خلبان نفستیم ..اَی زن ما بشی ..."
دختر دوباره تمرکز گرفت و گفت : " معذرت می خوام ، منظورتون اینه که سالهاست خاطر خواه من هستید واندازه قصه های عاشقونه منو دوست دارید ؟"
مرد از جایش بلند شد و گفت : " خوبه برم بند کفش فری یه لامپ را ببوسم که می گفت سم طلا پیش بعضی از ما بهترون انیشتنه ... گوش ندادم که ...عمرن دنده ش جا بره ..."
- حالا که اینقدر اصرار می کنید ،روی پیشنهادتون فکر میکنم .
مرد بند کفشهایش را بست و به طرف در خروجی راه افتاد. دختر گفت : " کی می ایید جواب مثبتم را بگیرید؟ "
مرد همانطور که می رفت ، گفت : " روز ملی شدن آبگوشت مورچه " .
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:43 PM
مشدی قلی ، مشدی قلی !
مثل حلیم شدی ، شلی
دوماهه که شهری شدی
جای الاغ ، پشت رُلی
جر می زنی ، یعنی که چی ؟
خوب پاچه را بد می گیری
برای یک لقمه ی نون
چهل می دی ، صد می گیری ؟
توو اون موهات که ژل نبود
اون شیکمت که ول نبود
مشدی عمو میگه : " قلی
گمبولی بود ، خپل نبود ! "
یادت میاد میون ده
رو زین سرخ سم طلا
داد می زدی توو کوچه ها
زود می کشیم چاه خلا ؟
دختر "کبلی گل باجی "
می خواس تورا خیلی زیاد
می گف : " قلی نومزَدَمه
چشم حسودا در بیاد "
می گف : " قلی برای من
حنا به ریشش می ذاره
من بزُ خیلی دوس دارم
چون اونو یادم میاره ! "
می گف : " قلی گفته به من
عروسیمون میزنه ریش
بز که یهو ریش بزنه
بهش میگن برّه و میش " ...
قلی یهو چطو شدی
به چپ زدی راستی شدی
تغار شیکست و اون وسط
چه جوری شد ماستی شدی ؟
میون خون بی رگت
تیری گیلیسیرید نبود
می گن "تبرّکی " ، ولی
توو زندگیت "حمید " نبود !
قلی می گن ستاد زدی
مشغول وراجی شدی
تو قبلنا مشدی بودی
چه جوری شد حاجی شدی ؟
شاعرای درپیتی که
به نرخ روز نون می خورن
اونها که با تیغ و ژیلت
گوشها را از ته می بُرن
می گن بهت " مثل گلی
برای باغ تنفّسی "
رفتی واسه مصاحبه
خبر شدی توو بیست و سی !
قلی ، می گن "سُلی " شدی
اسم جدید کلاس داره
سین اومده به جای قاف
یه جوری اختلاس داره
حاجی سُلی ...حاجی سُلی !
گفتی دیگه نگیم قلی ؟
شبها بازم به آسمون
زُل می زنی ...نمی زُلی ؟!
اگر که رای ِ این و اون
اون بالاها تورا کشید
جون ننه ت مثل حالا
فوری نشی ندید بدید
پونه دیدی افعی نشی
چاخان نکن سکوت نکن
توو چشم آسمون جلا
دمپایی هاتو شوت نکن ...!
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:44 PM
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزي روزگاري، يك مرد خاركني بود در (پرت آباد) [توضيح مصحح: پايتخت ولايت غربت]. يك روز كه رفته بود براي خاركني، خسته شد و رفت كنار چشمه و قدري آب خورد و گفت :(اخي!) ناگهان (اخيك) [سلطان هفت دريا] سر از چشمه درآورد و گفت :( سلام بابا خاركن، چه فرمايشي داري؟)
بابا خار كن آهي كشيد و گفت : ( اي برادر، دست به دلم نگذار كه خون است. صبح تا شب در بيابان كار مي كنم. كم كم دارم چهل ساله مي شوم و هنوز زن ندارم.) اخيك گفت :(اين كه مشكلي نيست.) بعد به يك چشم بر هم زدن، يك دختري مثل پنجهء آفتاب، لب چشمه پيدا شد. اخيك گفت :(بفرما، اين هم زني كه مي خواستي.)
بعد از اين حرف، اخيك ناپديد شد. دختر به خاركن گفت :( اي خاركن، بدان و آگاه باش كه من دختر شاه پريان هستم و عقد من و تو رادر آسمان ها بسته اند.)
بابا خاركن خوشحال شد و با زنش به راه افتاد كه برود به خانه. يك دفعه با خودش فكر كرد كه اي دل غافل! من كه اصلا خانه ندارم. اين شد كه دوباره برگشت سرچشمه و قدري آب خورد و گفت: (اخي). دوباره اخيك از آب بيرون آمد و گفت: ( سلام بابا خاركن، چه خواسته اي داري؟) بابا خاركن گفت :( اي برادر، من خانه ندارم. اگر التفاتي بكني و يك غاري براي زندگي در اختيارمان بگذاري، منت پذيرت مي شويم.)
اخيك گفت: ( پدر آمرزيده، اين روزها با ايران رادياتور، كي ديگر مي رود توي غار؟ يك ساختمان ويلايي دوبلكس مبله، با استخر و سونا و جكوزي و پاركينگ و انباري و تمام وسايل منزل، حوالي تجريش و نياوران برايت سراغ دارم. چطور است؟) خاركن گفت:( بد نيست.) به يك چشم برهم زدن، سند منگوله دار يك ساختمان ويلايي، از آسمان افتاد پيش پاي بابا خاركن واخيك ناپديد شد.
بابا خاركن سند را برداشت و دست زنش را گرفت و راه افتاد كه برود به طرف نياوران. دختر شاه پريان گفت: (اي خاركن مي داني از اينجا تا نياوران چند فرسخ راه است؟ تو كه از اخيك اين همه چيز گرفتي، يك چهار پايي هم مي گرفتي كه دوتايي تركش بنشينيم و برويم.)
خاركن دوباره آمد لب چشمه و قدري آب خورد و گفت: ( اخي). دوباره اخيك پيدا شد و گفت: ( با عرض سلام مجدد ! ديگر چه مي خواهي بابا خار كن؟) بابا خاركن گفت:( اي برادر، هيچ فكر نكردي كه من و عيالم اين همه راه را چطور بايد برويم؟ يك اسبي، [بلا نسبت خوانندگان محترم اين افسانه] قاطري، چيزي ...) اخيك خنده اي كرد و گفت:( آخر بابا خاركن، آدم با اين همه دارايي كه دوتركه سوار الاغ نمي شود. بنز شش در مشكي با رانندهء اختصاصي براي خودت بخواه، يك ليموزين آلبالويي هم براي عيالت.) بابا خاركن گفت:( حالا كه چاره اي نيست، باشد.) به يك چشم برهم زدن دوتا ماشين كنار دست بابا خاركن و عيالش سبز شد و اخيك ناپديد شد.
وقتي خاركن روي صندلي گرم و نرم و چرمي بنز نشست و تا كمر توي آن فرو رفت، خوش خوشانش شد و زير لب گفت:( اخي!) دوباره اخيك، سر از آب درآورد و گفت:( بابا خاركن ، اين دفعه ديگر خودم مي دانم چه مي خواهي. بيا. اين يك دفترچهء دويست برگي حساب در گردش كه هر چه ازش خرج كني، تمام نمي شود. اين هم يك دفترچهء پس انداز چند ميليون دلاري در بانك هاي سوئيس، اين هم يك تعداد سند و بنچاق كه به درد روز مبادايت مي خورد.) اخيك ناپديد شد.
بعد از اين واقعه، بابا خاركن و دختر شاه پريان ، رفتند كه با هم زندگي خوب و خوشي داشته باشند.
خلاصه پرونده اتهامي:
نام :بابا
شهرت: خاركن
موارد اتهام:
1. كسب درآمدهاي آب آورده
2. داشتن روابط نامشروع با خانم (دال. شين. پ) معروف به ( دختر شاه پريون)
3. جعل اسناد دولتي.
4. و غيره ...
رأي دادگاه:
متهم به هزار بار حبس ابد محكوم شد.
اما بشنويد از بابا خاركن كه همان روز اول كه داشت توي زندان آب خنك مي خورد، طبق عادت زير لب گفت:(اخي). اخيك( سلطان هفت دريا) از توي ليوان آب بابا خاركن آمد بيرون و وقتي حال و روز بابا خاركن را ديد، ترتيب آزاديش را داد.
بابا خاركن الان دارد با دختر شاه پريان به خوشي و خرمي زندگي مي كند. ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم بايد بعد از آب خوردن (اخي) بگويد.
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:44 PM
شواری نگهبان مال من، هرچی که دارم مال تو!
تلاش*های مخلصانه و خیرخواهانه رئیس دولت عدالت*محور برای انجام وظایف شورای نگهبان، با ابتکارات رئیس قوه مقننه به جایی نرسید. در تازه*ترین اقدامات دولت برای ادغام قوای سه*گانه و سایر نهادهای انتخابی و انتصابی دیگر در دولت نهم، دکتر محمود احمدی*نژاد طی نامه غیرمحرمانه*ای به دکتر حدادعادل، اعلام کرده*بود که یکی از مصوبات اخیر مجلس شورای اسلامی مخالف با قانون اساسی است.
حدادعادل هم که احتمالا جدیدا زیادی زودرنج شده*است، بلافاصله در این خصوص از رهبر معظم انقلاب کسب تکلیف می*کند که ایشان هم، چه در این مورد و چه در موارد مشابه بر اجرای قانون اساسی تاکید کرده و حق را به مجلس می*دهند.
این درحالی*ست که بسیاری از صاحب*نظران معتقدند که این مسأله، آن*قدر به*وضوح با قانون اساسی مغایرت داشته که احتیاجی به کسب تکلیف از رهبری نبوده و غلامعلی*خان، رئیس مجلس، باید رأسا و از طرف قوه مقننه این امر را به رئیس*جمهور یادآور می*شده و باقی ماجرا را به شورای نگهبان و در نهایت مجمع تشخیص مصلحت نظام محول می*کرده*است. اما در مقابل، بسیاری از فاقدنظران معتقدند که با توجه به روحیه آرام و فرهنگستانی و دبیرستانی (از نوع غیرانتفاعی!) جناب حداد عادل، همین حد واکنش و دفاع از جایگاه مجلس هم جای تعجب و تقدیر دارد.
سرنوشت دردناک عطارزاده
نتیجه بررسی صلاحیت*های داوطلبین نمایندگی برای مجلس هشتم شورای اسلامی از سوی شورای نگهبان اعلام شد. خوشبختانه این بار هم با ردصلاحیت بسیاری از کسانی که به صلاحِ مردم، مملکت و البته جناحِ این*وری نبود که وارد مجلس شوند، خطر بزرگی که می*توانست مملکت را تهدید (و بعضی جناح*ها را تحدید!) کند برطرف شد. در همین رابطه و در آستانه اعلام نتایج بررسی صلاحیت*ها، گروه*های اصلاح*طلب هم انسجام و هماهنگی بسیاری خوبی از خود به نمایش گذاشتند، به*طوری*که فقط در حزب اعتماد ملیِ کروبی، رضا حجتی، رئیس کمیته اطلاع*رسانی این حزب رسما اعلام کرد: «اکثر کاندیداهای ما تأیید صلاحیت شده*اند.» اما سخنگوی همین حزب، اسماعیل گرامی*مقدم اعلام کرد «70درصد کاندیدهای ما ردصلاحیت شده*اند.» که با توجه به این*که اکثر اعضای این حزبِ اصلاح*طلب بیش*تر از سطح نهضت سوادآموزی سواد دارند، به نظر می*رسد عزیزان اصلاح*طلب هم*چون همیشه در حال انجام وظیفه خود در نفی و رد همدیگر هستند و از این جهت جای نگرانی وجود ندارد!
با این وجود به نظر می*رسد حجم ردصلاحیت*های امسال، از چهار سال پیش کم*تر است و احتمالا نمایندگان مجلس هشتم، برخلاف سلف خود با رأی بیش*تر از ده*دوازده*درصد جامعه انتخاب شوند.
راستی نکته جالب آن*که بعضی از اصول*گراها هم جزو ردصلاحیت*شده*ها هستند که از همه بانمک*ترشان "شکرالله عطارزاده"، نماینده فعلی مجلس هفتم است. این شکرالله*خان ،خالق همان قصه*های جذاب س کسی در مورد کاندولیزا رایس و ارتباط این زن سیاه*پوست با یک جوان قزوینی و ... بود. بزرگان ما گفته بودند که برای دیگران بد نخواه که به سر خودت می*آید، اما کو گوش شنوای شکرالله*خان؟ حالا هم که کار از کار گذشته و بلای دردناکی به سر خود شکرالله آمده، ده برابر بدتر از...!
منصور هم در کوزه افتاد
من مثلا قرار است طنز بنویسم، ولی نمی*دانم چرا زیرگذر این شماره، پر شده از ماجرای دردآور و متأثرکننده. حاج*منصور ارضی، مداحی که بیش*ترین اعتبارش را از اجرای برنامه*های مذهبی در حضور رهبر معظم انقلاب کسب کرده*بود و در دوسال اخیر مداح اختصاصی دولت هم شده*بود و به سفر استانی می*رفت و در مسائل سیاسی دخالی می*کرد و ـ به قول خودش ـ "اگر لازم بود فحش هم می*داد"، هم در کوزه افتاد. به این معنی که حاج*منصور که سال*ها اشک مردم را درآورده**بود، امسال اشک خودش هم درآمد.
در اجرای مراسم روضه و نوحه*خوانی امسال در حضور رهبری، حاج*منصور غایب بود و از آن*جایی که خود آن بنده خدا اهل از دست دادن هم*چین موقعیت*هایی نیست، همگان فهمیدند که عمدا از او دعوت نشده*است. صاحبان آی*کیوی بیش*تر از آمپلی*فایر، که در جریان اهانت*های چند روز پیش*تر او به شهردار تهران و تشبیه قالیباف به عمرسعد بودند، حدس زدند که این عدم دعوت با آن ماجرا در ارتباط است. البته دلایل دیگری هم برای محرومیت ارضی از این موقعیت (که بیش*ترین اعتبارش را از این مجالس به دست آورده) حدس زده شد که بامزه*ترین آن*ها در سایت تابناک (بازتاب تحت ویندوز 95!) منتشر شد. تابناکی*ها یکی از دلایل این مسأله را انتشار مقاله*ای در انتقاد از منصور ارضی در سایت "فرارو" ذکر کرده*بودند. تکبیر!
خوشگلا باید... برن سوئیس!
پس از آن*که دفعه قبل خاتمی و شارون استون میهمان داووس سوئیس بودند، گویا قرار است سوئیس، امسال هم میزبان خوش*تیپ*ها و خوشگل*های دنیا باشد و از همین رو کی مستحق*تر از قالیباف خودمان که هم خیلی خوش*تیپ است (البته در مقایسه با بعضی از مسئولانی مثل ... و نه آرتیست*هایی مثل گلزار!) و هم اسمش جزو 50 شهردار برتر دنیا قرار دارد؟ البته در همین جا باید متذکر شد که احتمالا در انتخاب قالیباف این فاجعه بزرگ که او در توطئه تخریب آسفالت تهران با ریختن نمک (و حتی شاید پیش از آن با بارش برف!) دست داشته، منظور نشده*است؛ وگرنه قطعا به جای او هیچ بعید نبود که شهردار قبلی تهران به این اجلاس دعوت شود.
بدو حراجه بابا... شیش برابرش کردیم!
بودجه سال 87 دولت که در مجلس در حال بررسی است، مؤمنانه*ترین بودجه*ای*ست که از بدو تاریخ خلقت تاکنون تدوین شده*است. ما که به چشم خودمان ندیدم، اما خبرگزاریِ نزدیک به دولت فارس، که ما از تخم چشم*هایمان به آن بیش*تر اعتماد داریم، در گزارشی اعلام کرد که در لایحه بودجه سال 87 که از طرف دولت به مجلس ارائه شده، در بودجه تخصیص*یافته برای مراکز دینی در سال آینده نسبت به امسال رشدی 600 درصدی وجود دارد.
با توجه به این*که رشد 600 درصدی به زبان خودمان می*شود شش*برابر شدن بودجه فعلی و با در نظر داشتنِ این حقیقت فرحناک که همین الان هم بودجه مراکز دینی کشور هنگفت است، من که هرچه فکر می*کنم نمی فهمم این بودجه از کجا تأمین خواهد شد. کف*گیر صندوق ذخیره ارزی که به ته دیگ خورده، بودجه نفت صددلاری هم که پیش*پیش خرج شده، کمافی*السابق عایداتی هم از گردشگری و جذب توریست نخواهیم داشت، بانک*ها هم که رو به ورشکستگی*اند... می*ماند فقط فروختن همین چهارتا نیروگاه برق و معدن و سد و این*طور چیزها. بله، درستش هم همین است. بودجه مراکز دینی است، شوخی که نیست.
بدو بابا، آتیش زدن به مالم!
آخرین خبر انتخاباتی این*که نمایندگان صدیق، خدوم، خدمتگزار، دردآشنا و منصف در مجلس شورای اسلامی، دو فوریت طرح یکی از بزرگ*ترین معضلات مردم را تصویب کردند و تا پای جان برای اجرای آن خواهند ایستاد. براساس این طرح، چاپ عکس و پوستر تبلیغاتی برای نامزدها ممنوع خواهد شد و قاعدتا شانس انتخاب برای افراد مشهورتر و در رأس همه نمایندگان فعلی مجلس بیش*تر می*شود (مگر این*که سایر کاندیداها مثل "وَتو وَتو"ها از روی خودشان تکثیر شوند و سر هر چهارراه بایستند که آن هم البته مطابق قانون ممنوع است!) این نمایندگان پیش از این هم در راستای شیفتگی به خدمت خواستار اضافه شدن مدت نمایندگی خود از 4 سال به 5 سال شده بودند که خب... نشد؛ ولی ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است!
Ehsan989
08-12-2009, 02:45 PM
یک مقام آگاه در مرکز برخورد با اراذل و اوباش و شیاطینِ تهران بزرگ اعلام کرد مرد شیطان صفتِ ماه مبارک رمضان با هوشیاری نیروهای جان بر کف این معاونت شناسایی شده و تحت تعقیب قرار دارد.
بنابراین گزارش چندی پیش جوانی خوشگل با وضعیت نامناسبی به پاسگاه پلیس نیاوران مراجعه و در حالیکه به شدت گریه می کرد از یک دکتر میانسال به جرم آزار و اذیت خود شکایت کرد.
این جوان که خود را الیاس را معرفی می*کرد مدعی بود که وی برای فریب دادن یک پزشک مغز و اعصاب به خانه او رفته و ترتیبی اتخاذ می*کند که با خالی شدن خانه وی از اغیار نقشه*های شیطانی خود را عملی کند اما در نهایت متوجه می*شود خودش قربانی نقشه* شوم این پزشک شده است.
به گفته الیاس این پزشک که به نام دکتر پژوهان شناخته می شود، ده*ها بار با وعده و وعید در مورد گول خوردن قریب الوقوعش از الیاس سواستفاده جنسی می*کند. الیاس در حالیکه به شدت گریه می*کرد به خبرنگار آی طنز نیوز گفت او هر بار که من را مورد آزار و اذیت قرار می*داد قول می*داد که دخترش را برای آزار و اذیت به عقد من درآورد و پیربابا را بکُشد. اما بعدا متوجه شدم او با به "اغما" کشاندن من، دخترش را به آقای موسوی داده است و پیربابا را هم نکشته است.
پس از این اعترافات، پرونده ای برای این شیطان سنگدل تشکیل و با چهره نگاری رایانه ای، تصویر وی در اختیار مراکز پلیس سراسر کشور قرار داده شد که در عرض مدت کوتاهی مشخص شد شکایات زیادی از وی ثبت شده است. جوانترین شاکی صاحب یک گربه سیاه چهارساله*ی پاره و پیرترین شاکی همولایتی*های فردی به نام پیربابا از روستاهای استان فارس بودند که مدعی بودند بر اثر عمل اشتباه دکتر پژوهان، سر پیربابا خوب شده و تهش باد می*دهد.
همچنین پزشکی به نام جودت نیز با ارائه مدارک لازم از پزشک قانونی از او شکایت کرد و مدعی شد نامبرده با وعده جور کردن ازدواج من با یکی از همکاران من را به داخل خانه باغ خود کشاند و سه بار مورد آزار و اذیت روده*ای قرار داد.
با وسعت گرفتن تعداد شاکیان و به تبع آن تحقیقات پلیسی مشخص شد، این پزشک شیطان صفت ده*ها تن از پسران جوان را با وعده نشان دادن الیاس، شیطان خوشگل به خانه باغ کشانده و در آنجا مورد آزار و اذیت قرار داده است.
رئیس مرکز برخورد با اراذل و اوباش و شیاطینِ تهران بزرگ ضمن در اختیار دادن این پزشک شیطان صفت، از کلیه هموطنان خواست تا به محض مشاهده وی فرار کنند.
Ehsan989
08-12-2009, 02:45 PM
شكسپیر : اگر كسی را دوست داری رهایش كن اگر سوی تو برگشت از
آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده .
دانشجوی زیست شناسی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود
رهایش كن ... او تكامل خواهدیافت.
دانشجوی آمار : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر
دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد
یك رابطه مجدد غیر ممكن است .
دانشجوی فیزیك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر
برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطكاك بیشتر از انرژی
بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحح هماهنگ نبوده است .
دانشجوی حسابداری : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش
كن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر كن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهكار
بفرست .
دانشجوی ریاضی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...
اگر برگشت ، طبق قانون 2=1 1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش
كن .
دانشجوی كامپیوتر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...
اگر برگشت ، از دستور كپی - پیست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه
دیلیت اش كنی .
دانشجوی خوشبین : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن...
نگران نباش بر می گردد.
دانشجوی عجول : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...
اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش كن .
دانشجوی شكاك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش
كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟
دانشجوی صبور : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر
برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد .
دانشجوی رشته صنایع : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش
كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش كن ، این كار را مرتب تكرار
كن..
Ehsan989
08-12-2009, 02:46 PM
همیشه نوع طنز نویسی مهران مدیری برایم جالب توجه بوده ، از این جهت که در این چند سال، هیچ کدام از این طنزهای شبانه نتوانسته اند به اندازه طنز های مهران مدیری در فرهنگ عامیانه مردم رخنه کنند و اصطلاحات و لغات و حتی حالاتی را وارد زندگی روزمده مردم کنند
اونوقت این یعنی چی ؟!؟ جمله ای که با لحن آشنایش هنوز در میان مردم شنیده می شود، پاچه خاری رسماً در محافل کمی با ادبانه به جای اصطلاحی نشست که قبل از آن در هر جایی نمی شد به کار برد، و بیشتر از همه لحن سوال گونه مشخص مهران مدیری که جا و بی جا استفاده می کرد و شدیداً میان مردم رایج شد. خیلی به دلایل رواج این تیپ سخنگویی فکر کردم شاید متخصصان آواشناسی بتوانند کمی جواب این سوال را بدهند، چرا هیچکدام از نمایشهای شبانه تا این حد اثر گذار نبوده اند و اگر هم بوده اند فقط در مقطع پخش؟ ولی آواهای پاورچین و نقطه چین بد جوری ماندگار شدند به طوری که دیگر از محدوده کسانی که برنامه را می دیدند هم فراتر رفت
من پیش خودم به این نتیجه رسیدم که در این لحن گفتار، کمی انتقاد مودبانه و از طرفی بی تعارف وجود دارد ، به همین خاطر مردم ترغیب به استفاده از این لحن می شوند، در نقطه چین آنجا که فرهاد به بامشاد گیر می داد که چی ؟ نه ؟ صبرکن ! تو اصلاً می دونی فلان چیز یعنی چی ؟ نه می خوام بدونم … در حقیقت وسط مکالمه مکثی می کرد که طرف مقابلش را ضایع کند ، این موقعیت بارها برای همه پیش آمده که دوست داشته ایم کسی که ادعای بی خود می کند را همانجا ضایع کنیم ولی جلوی خودمان را گرفتیم چون راهش را نمی دانستیم ، بعد از این سریال من در محافل خودمانی شاهد بودم که درست با همین لحن، دوستان صمیمی یکدیگر را ضایع می کردند بدون اینکه به خاطر لحن نیشدارشان اثر منفی در رابطه بگذارند
مردم دنبال راه های رک گویی هستند و مهران مدیری زبان آن را در اختیارشان می گذارد. اصلاًً قصدم دفاع از کارهای مهران مدیری نیست بسیاری از قسمتهای تمام سریال ها از جمله همین برره ، کشدار و خسته کننده و بی سوژه هستند ، جذابیت بعضی از قسمتها فقط در تیکه اندازی هنرپیشه هاست و هیچ موضوع جالبی ندارد ولی معتقدم مدیری خوب رگ خواب مردم را در دست دارد و از طرفی به انتقاد ها توجه می کند به همین خاطر مدام فضای کارهایش نو می شود
دیروز در شبکه 5 خانمی که داشت به طور زنده دستور یک غذای ایتالیایی را در برنامه به خانه برمی گردیم می داد، آخر کار که وقتش هم تمام شده بود گفت: در ضمن اگر کسی خواست از خودش عشق در وکنه، می تونه از قالب قلب هم برای این غذا استفاده کنه!؟
Ehsan989
08-12-2009, 02:46 PM
مقاله زير را دکتر احمد سيف-استاد مازندراني دانشگاه استافوردشایر انگلستان- براي پخش در مازندنومه فرستاده است.کار گرانقدر دکتر سيف را ارج مي نهيم که در خارج از ميهن نيز به مازندران و مازندراني مي انديشد.
-------------------------------
« من نمی دانم چه جواب بدهم وقتی كه به من می گویند:*مبارك باشد! بدون این كه قبلا دانسته باشند من خوشحالم یا بد حال. درصورتی كه اگر من بد حال باشم، مثل است كه به من بگویند تلخی ها و تالمات زندگانی تو به تومبارك باشد. این دوستی است یا دشمنی. یا سفاهتی كه به هر دو آلوده شده است..»
(*نیما، نامه 13 فروردین 1308، نامه ها،*ص 307)
نكته سنجی های نیما در این نوشته ها در برگیرنده*حرف های بسیار اساسی است. گاه شمشیر لخت و برانی را می ماند كه تیزی آتش را دارد. خواب پران است. به این نمونه بنگرید:
« می گفت آن شاعر،* در هر بیت، یك تابلو مجسم كرده است.خوب باشد، ولی،
مثل این كه شعر باید نقاشی باشد وهر چه بیشتر، بهتر» *( شعر، 231)
و یا نگاه كنید به این عبارت ساده كه با همة سادگی، زیباست.
« البته ما آن حكایت را در نظر نداریم كه آن مرد با نداشتن خط و سواد، دردكان عینك فروشی، عینك ها را نمی پسندید، برای این كه با هیچ كدام نمی توانست بخواند! » ( شعر، 414)
من در این مختصر، قصدم جلب توجه به طنازی های نیماست و منبع من نیز مجموعه نامه هائی ست كه به همت سیروس طاهباز در دستری علاقمندان قرار گرفته است. بااین همه، گفتن دارد كه دربعضی از نامه ها، تصویری كه نیما از خویش به دست می دهد، تصویر مردی است خسته وروحیه باخته، اخمو و بداخلاق كه نمی داند باخود و جهان خود چه باید بكند. در عین حال،* در موارد دیگر، با طنز پرتوانی روبرو می شویم كه هنوز با گذشت این همه سال و این همة* تحولات، هم چنان شیرین و بدیع اند.
اجازه بدهید ابتدا، چند نمونه بدهم از نیمای خسته و روحیه باخته. برای مثال، در نامه ای به برادرش در 1305 می نویسد، « نه كار دارم و نه پول. به خیال افتاده ام مزرعه ای را كه از پدرم به من رسیده است بفروشم. زیرا نه زارع هستم ونه می توانم دست رنج زارع را بخورم. می خواهم كسب كنم ولی تصمیمی دربین نیست......یك تكه فلزگداخته، شخص را از هر حیث آسوده می كند. این بهترین معامله است. از این معامله اگر بخواهم بگذرم چاره این است كه ناچار به قفقاز بیایم... فكرم خیلی مغشوش است». و یا درنامه دیگری به تاریخ 2 سال بعد، در 1307 به یكی دیگرمی نویسد، « به نظرم می آید، در ته چاهی افتاده ام ووطنم را مثل آسمان بالای سرم می بینم» (نامه ها،* 247).
با این همه، در لابلای همین نامه ها، آدم به قطعات و تكه هائی بر می خوردكه به باور من نمونه های درخشان طنز پردازی اند، به واقع ، طنز پردازی تراز اول كه نمونه های دیگرش را من تنها در« چرند پرند» استاد علی اكبر دهخدا دیده ام كه بلاتكلیف رهایت می كند. نمی دانی باید بخندی یا به حال خود وروزگارت گریه كنی.
به عنوان مشتی از خروار، از عكس العملی كه ادبای رسمی ایران به كارهای نیما نشان دادند بیش و كم باخبریم ولی زنده یاد شاهرودی نقل می كندكه در زمانی كه ملك الشعرای بهار وزیر فرهنگ بود، یك روز نیما به او گفت:
« به وزارتخانه كه می آ ئی شعری نو توی جیبت نگذار. گفتم : چرا؟ گفت، اگر خدای نكرده مامور دم در بفهمد كه شعر كوتاه و بلند در جیب داری هم شغل مرا ازدستم گرفته ای و هم خودت شلاق خورده ای. برای احتیاط هم شده، همیشه در جیبهایت قصیده های بالا بلند پنهان كن كه لااقل از بلا در امان بمانی»( یادمان، 163) .
با این وصف درنامه دیگری به طعنه می نویسد، « خنده ام می گیرد از آنهائی كه در كنارو گوشه می شنوم بمن می گویند:روسو! هوگو! چه ضرری داردكه من خودم باشم ؟» (*نامه ها، 47) و یا مثلا، حال وحالت دوست جوانی را مجسم بكنید كه با شناختی كه از نیما دارد و از عشق دیوانه وارش به طبیعت هم با خبراست در نامه ای برایش از « آب وسبزه و بادودرخت » می نویسد ولی گویاخوب نمی نویسدو آنوقت در پاسخی كه از نیما می رسد، می خواندكه « جوان هستی، می توانی به هر طرف شوق پیدا كنی. اما بهتر این بود، دوست من ، بجای این كه روی قالیچه بنشینی وبرای من چیز بنویسی، روی تخته سنگ ها می نشستی، تا طبیعی تر باشد»* ( نامه ها، 49)
واما، از نكته سنجی و حاضر جوابی نیما . مرحوم علی دشتی در جوانی روزنامه ای داشت وحتی در 1305 فصلی از داستان بلند «*حسنك وزیر» نیما را در چند شماره آن نشر داده بود. سالها بعد كه علی دشتی به مقامات حكومتی رسید و سناتورشد، همانند شماری دیگر از سنت طلبان وگذشته پرستان ، هرگز از مخالفت با ادبیات مدرن كه با نام نیما جوش خورده بود، باز نیایستاد. از جمله در مصاحبه ای با مجله كاویان به نیما بسیار دشنام داد. مخبر مجله كه می خواست حریف ( نیما) را بشوراند متن مصاحبه را به نیما داد و جواب خواست. ولی، نیما گفت:
« هرچه هست شعرهای مرا در « دستگاه» ماهور وسه گاه و « دشتی» نمی شود خواند» ( یادمان، 148).
از طرف دیگر، نیما برای دوستان تعریف كرد كه وقتی در « كنگره نویسندگان» شعر می خواند، بدیع الزمان فروزانفر را دیده بود كه زیر میز رفته و می خندید.و به دور و بری ها می گفت: چطور این مرد نمی فهمد كه شعرش وزن وقافیه ندارد؟ (*یادمان،* 163). و من الان كه سعی می كنم آن صحنه را به كمك تصویری كه آل احمد از آن به دست داده است،* در ذهن خودم مجسم بكنم، بی اختیار خنده ام می گیرد : روی میز خطابه شمعی نهاده بودند و نیما در « محیطی عهد بوقی» « آی آدمها» یش را می خواند.سربزرگ وطاسش هم برق می زد و گودی چشمها و دهان عمیق شده بود و خودش ریزه تر می نمود و به راستی، تعجب داشت كه این فریاد ازكجای این آدم لاجون در می آمد ( یادمان، 228) و در این فضا، دنبال فروزانفر می گردم و می بینم مثل بجه ای بازیگوش، در زیر میز با قیافه ای شیطنت آمیز، دست روی شكم گذاشته وتو گوئی دارد به به قهقهه خندیدن تظاهر می كند.
پیشتر نمونه ای به دست دادم از جواب نیما به یك دوست جوان، و حالا مجسم كنید، مخاطب این نامه را كه نمی دانیم كیست، چه كیفی باید كرده باشد وقتی این نكته را در نامه نیما می خواند:
« قطعه « لبخند» شمارا خواندم. این قطعه مثل اطفال كه قایم شدنگ می كنند، در میان كاغذ پاره های من گم بود و همینكه آن را پیداكردم ازخنده داشت می تركید!» ( شعر، 215)
و یا مجسم كنید، دوستی راكه احتمالا برای خودش می داند كه از كدام كار نیما، بیشتر خوشش می آید و برای آسودگی خیال خویش از او نیز تائیدیه ای می طلبد با پیش كشیدن همین پرسش، و آن وقت در جواب می خواندكه :
« می پرسید كدام اثر من بهتر است؟
آنكه هنوز ننوشته ام. یادر فكر نوشتن آنم...» ( شعر، 240)
این پاسخ كوتاه، چه ها كه نمی گوید از اندیشه و دور اندیشی نیما، از باورش به تكامل و از اعتماد به نفسش برای بیشترو بهتر كار كردن خودش، از توانائی و آمادگی اش برای یادگرفتن و بهتر و بهترتر كردن كار.
در جای دیگر از «*آدم های ناشی» و « ماله به دست» كه بنا نیستند سخن می گوید (شعر، 97) و جای دیگر در پاسخ به پرسشی مشابه كه « آیا همه شاعرند»، می نویسد، كه اگر چه پریشان و مضطربم، مختصر جواب می نویسم . و بعد، اشاره می كندكه «*در خانه ای كه بچه زیاد است و بنا هم كار می كند،*ابزار دست بنا به دست بچه ها ست» و سپس در عالم هنر، هم « همین را می بینید».
و ادامه می دهد، «*در بیشتر خانواده های اشرافی یك پیانو در گوشه یك اتاق معطل است. بیشرجوان ها ویولون می زنند و آدمیزادی نیست كه نخواند. اما نه هم كس پیانیست است و نه همه كس ویولوزن». این جماعت، به گفته نیما، « فقط ابزار كار» شاعر و هنرمند را در دست گرفته اند. و كمی بعد در خصوص كسانی كه فقط به « لفظ» مقیدند، نیما آنها را كسانی می داندكه در« پوست شیر از زبان گور» سخن می گویند و یا در بارة كسانی كه بافرم كلاسیك كار تازه می كنند، این نكته سنجی بدیع را دارد كه « آدم از كار آنها یكه می خورد. مثل اینكه آدم مصنوعی حرف می زند. ». در كارهای این جماعت، *« همه چیز تازه است، اما یك چیز گم شده و آدم را گیج می كند. می بیند، گرگ است و باید گوشتخوار باشد، اما نوك دراز دارد و دانه بر می چیند» (*شعر' 64-263).
یا بنگرید به این نكته ساده كه به سادگی بیان شده است ولی زیباست و پرمعنی، آن در ساده است كه در وهله اول، آدم حیرت می كند و بعد، كمی كه دقیق می شوی، می بینی چقدر معنی در همین عبارت ساده نهفته است كه اساتید پرمدعای ادبی ما هنوز هم تو گوئی انگار درك نمی كنند. نیما می گوید، « كسی كه می گوید: هنر این است و نه جز این كه در هزار سال پیش بوده، حرفی درست می زند» ولی، این سخن، دنبالچه ای نیز دارد، « برای هزار سال پیش» ولی اگر همین كس می خواهد با « سلیقه ی بیگانه با كار و لیاقت كار» سلیقه و نو فهمیده ی دیگران را كور كندو در راه رسیدن به این هدف، « كار دیگران را به رخ عوام و از خود ساده لوحتر و یا مغرورتر می كشد تا ملاك حرف خود را از راه سلیقه و دماغ آنها بدست بیاورد» چنین كسی، « هنرمند نیست. دلال ناراضی آب و نان است » كه به جائی نخواهد رسید چون « خود را در زمان خود بجا نمی آورد» ( شعر، 291).
در جای دیگر از « غوره نشده هائی » حرف می زندكه خودرا « با قیر رنگ داده ومویزی می كنند» و به هركدام كه بر می خورید« نظریه نویسهائی هستند». تا این جا البته كه اشكالی ندارد ولی وقتی كار از روی واقعیتی نباشد، « یك نفرهائی » را می بینید كه به راستی عجیب و غریب اند: و سپس، از « یكنفرهائی » سخن می گوید كه هركدام هم خنده آدم را در می آورند وهم گریة* آدم را. یك نفرهائی كه « اژدهائی را از دنب آویخته و خودشان سر اژدها شده اند تا كدام آدم چشم و گوش بسته پا روی دمشان بگذارد». یك نفرهائی كه شبیه به دیوانگان به بن بست مانده « سر به دیوار می كوبند و میل بازگشت ندارند».
یك نفرهائی كه « دم گاوی علم كرده و خودشان تنه میمون شده اند» تا روی دم آنها چه روزی باشد كه دیگران سوار بشوند و «خالی از این خیال كه میمون تاب كشیدن این همه سوار را ندارد». یك نفرهائی- كه آنها را « گرته برداران» می خواند - كه اگر چه « اصل » را رها كرده اند ولی « شوق مهوعی دارند برای برخ كشیدن هر چه كه از هر كجا بدست آورده اند». یك نفرهائی كه « سیخ برای چشمهای دیگران شده اند» و « همه ی چشمها را كور می خواهند تا این كه كسی بكوری خودشان پی نبرده و نفهمد كه با چشم دیگران در هنر بعضی دیگران می بینند». یك نفرهائی كه « هم امرؤالقیس بودند و هم شكسپیر و هم كسان دیگر» . و از همه زیباتر و دردآور تر، « خودهائی می بینید كه هركدام مكتبی هستند. چنانكه در تهران دیدم جوانی را كه خودش ماتریالیسم دیالكتیك بود» [ شعر، 03-301]. و بعید نیست همین خود- مكتب بیندگان بوده باشند كه به قول نیمابه نقل از یك رسالة* دیگر، « زمانی ما ماركسیست ائی داشتیم كه می گفتند: راه آهن های ما بورژوازی هستند. باید آنها راخراب كرد. راه آهن های نو ساخت» (شعر401).
و حتی اشاره می كند به موردی دیگر، كه خود او در این روزهای روشن در كوچه و بازار به جوانی بسیار گردن كلفت برخورده بود كه می گفت، «* من جان ندارم، جز ماده هیچ چیز در دنیا نیست. من مدتی است كه فویرباخ! شده ام!» و نیما به طعنه می گوید، ما نفهمیدیم چرا ماركس یا انگلس نشده بود.....با دلسوزی و التماس به او گوشزد شد « از این خیال بگذر، برادر جان اقلا قبول كن ماشاالله قوه داری. آیا در حال فویرباخی تو، قوه هم دركار نیست؟ بالاخره قبول كرد. به شرط اینكه اگر وقتی برای كسی كاغذ نویسی می كند، كلمه ی« جان » را كه فضولی كرده و به جلو می آید در پرانتز نگاه بدارد » ( شعر، 402)
طنازی های نیما فقط در مورد هنر و هنرمندان نیست كه جلوه گری می كند. در بارة بارفروش [ بابل كنونی] ، این نكته سنجی را دارد كه « شهر كوچك قشنگی است» ولی ، « چیزی كه هست، " ارژنگی " ندارد و "*نیما" برایش زود است»* ( نامه ها، 260). در نامه ديگری از كسی در بارفروش صحبت می كند كه كتاب زیاد دارد ولی به نیما قرض نمی دهد و نیما به دوست مشتركی شكوه می كند كه « پیش او سابقة*دزدی هم ندارم و اگر بخواهد سند می دهم» و اضافه می كندكه این عادت مردم است و وقتی با جهالت هم قاطی می شود این می شود كه « وقتی كتابی را از آنها می خواهند گمان می برند آنتیك است ومن آنتبك خرم» و بعد، در همین بارفروش، كه شهر كوچك قشنگی هم هست ولی « یك نفر هست كه زگیل صورتش را آنتیك می داند. از این قرار بارفروش شهر نیست، موزه است مملو از آنتیك»* ( نامه ها، 295). از شخصی نام می برد كه « تاریخ دیلم را كه دررشت چاپ شده و « پنچ قران ارزش دارد» می خواهد در ازای بیست تومان « از روی لطف » به نیما امانت بدهد چون كتاب را «*آنتیك فرض می كند» ( نامه ها، 295).
از عادات ما ایرانی ها در ایام عید دل پرخونی داردو به خصوص از روبوسی ها. می گوید این « نه معنی عشق است، نه معنی عقل. فقط می گویند، عید است» . و همین ادعا كافی است چون در این موقع،* « به دروغ فیل را سوار پروانه می كنند» تملق، « گاو را به پابوس رتیل می برد. در مطابع چاپ می زنند و در مجالس می رقصند. نمی دانم برای كدام شادی. معرفه الروح معاصر در این دو كلمه است. روح شان پست می شود و شكم تا چند روز معمور» ( نامه ها، 308)
در این چنین فضای فرهنگی، تعجبی ندارد كه ، « بدبینی من بقدری ست كه شخصا از خودم می ترسم» ( نامه ها، 337) و یا، از سوی دیگر، « هر ماه كه می گذرد منتظر گذشتن ماه دیگر هستم. مثل این كه از زمان طلبكارم»* (* نامه ها، 499).
و لی جان به جان نیما كه بكنی، شوخ طبعی دارد توام با نكته سنجی. در نامه ای به بهمن محصص داستان خبرنگار جوانی را باز می گوید كه می خواست در باره نیما « مطالب بكری » را جور كندكه دیگران نكرده اند ونیما می گوید باید به این جور جوانها كمك كرد. جوان به نیما می گوید، « چطور است در شرح حال شما اسم شما را با اسم دیگر عوص كنم؟». حال آن جوان را مجسم كنید وقتی نیما به او می گوید، «*ابتكار شما كامل تر می شود اگر چنانچه عكس مرد ناشناسی را هم بجای عكس من چاپ بزنید.» ( نامه ها ، 698).
در بارة شعرهای چاپ نشده خودش دلهره عظیمی داشت ولی این جا نیز دست از شوخ و شنگی بر نمی دارد. « بعد از من هم كی می داند به دست چه كسی خواهد افتاد. اگر همه به دست نااهلی بیفتد، یقین داشته باشید عنقریب شاعربزرگی طلوع خواهد كرد. یا ممكن است بقالی ها بخرند، برای پیچیدن آت اشغال خودشان و چون سفید نیستند به كار قنادها نمی خورد كه پاكت درست كنند...». وبعد، چه زیبا می گوید كه « چه رنج بزرگی است، دوست من ، وقتی كه آدم باور نكند» (*شعر، 281). با تمام این اوصاف، بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر می رسد، نیما سرشار از زندگی است و امید به زندگی، « توفیق واقعی برای كسی است كه كارش را می كند نه برای كسی كه می گوید كارم را كرده ام» ( شعر، 348) و یا در مقدمه ای كه بر مجموعه شعر شاهرودی نوشت، از هدف مندی زندگی به این صورت حرف می زند: « كمان داری كه متصل تیر به چله* كمان می گذارد وهدفی ندارد حقیقتا چه كار خل خلی ای را انجام می دهد.» و اشاره می كند كه « در قطعه « حكایت» شما به دنبال همین فكرها رفته اید» ( ص 353)
و جان به جان نیما هم كه بكنی، نو گرا و مدرن است و هیچ فرصتی را نیز برای نشان دادن نوگرائی خویش از دست نمی دهد. برای نمونه، در برخورد به عالیمقدارانی كه با زبان گذشتگان سخن می گویند: می گوید،*« این عالیمقداران كه همشان مصروف به حرف زدن با زبان گذشتگان است در عالم سبك شناسی همه سبكها را بلدند اما سبك زندگی كردن را بلد نیستند! كارشان حرف زدن به زبان مرده هاست تا به آخر عمر و همین هنر آنها است...... هنر این طور از زندگی روگردانیدة* آنها با همه فصاحت و بلاغت بكار همان گذشتگان یعنی عالم مردگان می خورد ومعلوم نیست با این بیزاری از زندگی وتحقیری كه نسبت به آن دارند، پس برای چه زنده اند» ( شعر.360).
با همه این حرف و سخن ها، خط و مرزها را قاطی نمی كند. به تعریفی نیمائی از سیاست، یعنی، درد دیگران داشتن، نیما ، به اعتقاد من، اگرچه یكی از سیاسی تری شاعران فارسی زبان است ولی در عین حال، در مقدمه ای بر دفترشعر شیبانی، این نكته ظریف را می كوید كه ، « آدم خنده اش می گیرد از ساده لوحی بعضی از رفقا. بعضی از رفقا متوقع اند كه اگر شاعرو نویسنده سرفه و عطسه هم می كند، سرفه و عطسة او اجتماعی باشد....» ( شعر، 371).
زندگی مادی نیما كه هرگز روبراه نبود، عكس العمل ادبیات و ادبای رسمی ما هم به نیما كه واضحتر و زشت تر از آن بودكه توضیح بیشتری بطلبد، آدم حیران می ماندكه با این همه، چگونه می شود كه نیما هم چنان امیدش را به آینده از دست نمی دهد. و درهمین روال است كه در ، نزدیك به 75 سال پیش*، در1308 ، می نویسد: « همیشه به من مژده می دهند، گوش من از صدای آیندگان پُراست» ( شعر، 365). با این همه ولی انتقادهایش از فرهنگ ایرانی ما بسیار كوبنده و بیدار كننده است. از معاصرین خود سخن می گوید كه « به هر سازی می رقصند» و از آن بدتر، « لیاقتشان به قدری است كه از آزادی، استبداد می سازند.
« كرباسی خشن» را بجای « حریری نازك» استعمال می كنند و « مثل مگس هائی هستندكه پشت پنجره به حبس افتاده اند. خود را به شیشه می زنند، به خیالشان در هر روشنائی، مفری است» ( نامه ها، 332).
و این مقال را تمام كنم با این تكه از نامة نیما به ذبیح الله صفا كه در تاریخ 18 اردبیهشت 1308، از بارفروش نوشته است. در راستای آنچه كه من « طنازی نیما» نامیده ام، بسیار روشنگر است:
« در اینجا همه چیز بهانه ای برای فكر وگذران خود ماست. همین كه به مرور زمان كهنه و غیر قابل واقع می شود فرنگیها آن را در اطاق مخصوص نگاه می دارند، می گویند آنتیك. به كار تاریخ می خورد، ما خیال می كنیم احتیاجات مارارفع می كند و افتخارات ما را رونق می بخشد. وقتی الف لیله ترجمه می شود، بدون تجسس در مقصود و تجزیه ی محاسن از مضار، خودرا پرتاب می كنیم، در حالتی كه خودمان را گم كرده ایم همه الف لیله می شویم هم از آستینمان دست عنصری را با ضمیران و خمیران بیرون می كشیم و همراه می شویم با سعدی با قافله ای كه به شام می رود. آنگاه در زیر بیرق امروزی با كمال افتحار ایستاده ایم و از خاطر نمی گذرانیم كه لباس ما، لباس دربار غزنوی و اتابكان نیست.
این است یك قسم كاریكاتور مخصوص ادبیات كنونی ایران. از اختلاط قدیم و جدید به آن شكل عقاب را می توان داد كه می خواهد پرواز كند اما دست و پای فیل را دارد و نمی تواند. پس از آن می خواهد و ناچار است از اینكه بر خیزد، بر می خیزد می گوید عقاب است و عقاب هم نیست.» ( نامه ها، 329)
Ehsan989
08-12-2009, 02:47 PM
تا جایی که دیده می شود، به علت کاهش ارزش کله افزایش قیمت شکمبه، ارتش وپلیس ملی مان هنوزهم درمراحل چارغوک استند وبه گفتۀ کله پزان، تا قرن بیست وپنج روی پا های شان نخواهند ایستاد.
برای آن که سرکشورسربلند مان تا آن زمان خم نشود، دراوضاع کنونی به چند گونه اردووپلیس انتقالی نیازعاجل داریم :
ـ 246 پلیس نیمه ملی برای قنداق پیچ نماینده گان ملت درشهرکابل؛
ـ 246 اردوی نیمچه ملی برای تروخشک کردن وکیلان در ولایات افغانستان ؛
ـ 246 دانه وزارت داخلۀ ملی و246 دانه وزارت دفاع ملی برای ساختن گهواره ها وتخت های امنیتی درمهمانخانۀ ملت؛
ـ یک پلیس غیرملی برای یخن جنگی با پلیس مبارزه با مواد گنس آور؛
ـ یک اردوی یخ وپخ نا ملی برای جلوگیری ازتهاجم بهاروتابستان درمناطق کیبل خیزوراه های پشم رو افغانستان؛
ـ یک پلیس کمترملی برای دستگیری وبازداشت لاف های ملی وپتاق های بین الملی درقلمرو لافستان؛
ـ یک پلیس بی نهایت غیرملی برای پاکسازی جیب های پلیس ملی؛
ـ یک پلیس ناملی به منظورپس زدن حملات نیروهای چشم چران وچشم پران ازقلمرو سیا سران ملی؛
ـ یک پلیس بیخی ناملی برای پاشیدن آب سرد بر سروروی پلیس ملی هنگام پهره وگزمه؛
ـ یک پلیس نیمچه ملی همراه با سه اردوی ناملی برای مبارزه با فراموش کاری های مقامات مغزدار، جهت اعلام نتایج تحقیقات؛
ـ چند هزارپلیس بسیارناملی برای چپات کاری روزنامه نگاران وخبرنگاران که می خواهند منافع ملی رازیرخبرکنند.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:47 PM
«كيومرث صابري فومني» (گل*آقا) اديب و طنزپرداز معاصر، هفتم شهريور 1320، زمان حضور ارتش متفقين جنگ دوم جهاني در ايران، در صومعه*سرا ـ يكي از شهرهاي استان گيلان در شمال ايران ـ به دنيا آمد. پدرش كه كارمند دون*پاية وزارت دارايي و اصلاً اهل رشت بود، در سال 1317 به اداره دارايي صومعه*سرا منتقل شد. در سال 1321 به اداره دارايي فومن انتقال يافت و چند ماه بعد در همان شهر درگذشت.
خانوادة او بسيار فقير بودند. مادر صابري فرزند يك روحاني از سادات ترك و مورد احترام مردم بود اما اين احترام كه سادات عمدتاً از آن برخوردار بودند، جنبة معنوي داشت و آنها همچنان در فقر و ناداري به سرمي*بردند. مادر صابري كه از معدود زنان باسواد شهر بود، در مكتبخانه قرآن تدريس مي*كرد و اينكه تنها ممر معاش خانواده پس از مرگ پدر بود، تكافوي زندگيشان را نمي*داد. پس، برادرش كه در آن زمان 15 ساله بود، تحصيل را رها كرد تا با كار خود، به معيشت خانواده كمك كند.
صابري تحصيلات دبستاني خود را در شهر فومن گذراند. برادر بزرگ او كه چهارده سال از او بزرگتر بود، به سختي مي*توانست مخارج خانواده را تأمين كند. به همين جهت، ادامة تحصيل براي صابري دشوار شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي، به شاگردي در يك مغازة خياطي پرداخت ولي در اواخر مهرماه همان سال، به اصرارِ مادر و دوستانش، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد. به دليل فقرِ مادي، بعد از اتمام دورة اول دبيرستان (9 سال تحصيل)، مجدداً به مغازه خياطي رفت و آن*طور كه خودش مي*گفت، پيشرفتهايي هم در اين رشته داشت. ناگفته نماند كه او در طول تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مغازة برادرش كه تعميركار دوچرخه بود، شاگردي مي*كرد.
در شانزده سالگي (1326) در امتحان ورودي دانشسراي كشاورزي ساري كه از شهرستان فومن فقط يك نفر را مي*پذيرفت، قبول شد. دو سال در آنجا ـ كه شبانه*روزي هم بود ـ تحصيل كرد و پس از قبولي در امتحانات، در سن هجده سالگي (1338) به عنوان معلم يك دبستان روستايي، به «كَسما» از توابع صومعه*سرا رفت و يك سال در آنجا معلم بود. سال بعد از آن (1339) به دهي به نام «كوچه چال» از توابع «ماكلوان» در نزديكي فومن منتقل شد. او مدت يك سال، مدرسة چهار كلاسة آنجا را به تنهايي اداره مي*كرد.
در بيست سالگي (1340) در رشتة ادبي، به طور متفرقه امتحان داد و ديپلم گرفت. همان سال، در كنكور رشتة سياسي دانشكدة حقوق تهران پذيرفته شد و همزمان با تدريس در دبستان و دبيرستان، به تحصيل پرداخت. او جز چند ماهي در سال اول تحصيل كه با دستگيري او در تظاهرات سياسي دانشگاه تهران مقارن بود، در كلاس درس حاضر نشد و فقط موقع امتحانات به دانشگاه مي*رفت. با اين حال پس از چهار سال (1344) توانست ليسانس حقوق سياسي خود را از دانشكدة مذكور، دريافت دارد و اين در شرايطي بود كه در سال 1341 پس از يك دوره بركناري از كار معلمي، مجدداً و پس از محاكمة اداري، به كار معلمي برگشت و در دبستاني در شهرستان فومن به تدريس پرداخت. او هر ماه يك بار به مدت دو روز به دانشكده مي*آمد تا جزوه*هاي درسي را از دانشجويان ديگر بگيرد و از روي آن نسخه بردارد.
صابري اولين شعرش را در چهارده سالگي هنگامي*كه كلاس هشتم دبيرستان بود، براي درج در روزنامه ديواري مدرسه*شان سرود كه يك غزل هشت بيتي با عنوان يتيم بود. علت اين نامگذاري كاملاً مشخص بود. او مي*گفت: «از چهارده سالگي تا شانزده سالگي جمعاً نه شعر سرودم كه تمام آنها يا عنوان يتيم داشت يا درباره يتيم بود!»
اولين نوشتة صابري، بين سالهاي 1339ـ1336 در مجلة اميد ايران چاپ شد. عنوان آن شعر هم يتيم بود!
صابري در اولين سال تحصيل در دانشكده (1340) در تظاهرات دانشجويي شركت كرد و مضروب و دستگير شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسيب ديده بود. او شعري به طنز و سياسي سرود و با امضاي «گردن شكستة فومني» براي توفيق ارسال كرد.
پس از چاپ اين شعر در چند شمارة بعد توفيق، صابري به طنزنويسي كشيده شد. او تا سال 1345 گهگاه اشعاري براي توفيق مي*فرستاد.
سال 1345 با كمك «حسين توفيق» به تهران منتقل شد و در يكي از دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخت. او عصرها، همكار ثابت توفيق بود و پس از مدت زماني كوتاه، به معاونت حسين توفيق كه سردبيري توفيق را به عهده داشت، رسيد.
او در كنار اين كار، صفحه*بندي و بعضاً اصلاح و آمادة چاپ كردن مطالب اعضاي هيأت تحريريه را نيز برعهده داشت. خود او بعدها ستون ثابتي را با عنوان «هشت روز هفته» مي*نوشت و تا زمان توقيف توفيق (1350) همكار ثابت آن بود. امضاهاي او در توفيق، عبارت بودند از: ميرزاگل، عبدالفانوس، ريش سفيد، لوده، گردن شكستة فومني و...
پس از تعطيلي توفيق، صابري به تدريس ادامه داد. او گهگاه اشعار جدي مي*سرود كه جز به ندرت، چاپ نمي*كرد. او بعدها مجموعة اشعار جدي*اش را از بين برد چراكه معتقد بود شاعر متوسطي است. او متوسط بودن را دوست نداشت.
صابري بعدها در هنرستان صنعتي كارآموز تهران، با محمدعلي رجايي كه بعد از انقلاب اسلامي به نخست*وزيري و رياست*جمهوري رسيد، آشنا شد. اين آشنايي به دوستي صميمانة اين دو انجاميد و تا زمان شهادت محمدعلي رجايي (هشتم شهريور ماه 1360) ادامه يافت.
«برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر»، عنوان پايان*نامة مقطع ليسانس صابري است كه آن را بين سالهاي 1344ـ1343 نوشته است. به پيشنهاد شهيد رجايي، اين پايان*نامه به صورت كتابي درآمد و اوايل سال 1357 به چاپ رسيد. ويرايش اين كتاب را همكار ديگر اين دو، حجت*الاسلام سيدمحمد خامنه*اي (برادر بزرگ حضرت آيت*الله خامنه*اي، رهبر انقلاب) برعهده گرفته بود. لازم به ذكر است كه اين كتاب، قبل از اين تاريخ، تا مدتي به صورت كپي، بين دانش*آموزان و مردم پخش مي*شد.
صابري در دهة پنجاه، بيشتر وقت خود را صرف مطالعه و تدريس كرد و در سال 1357 موفق به اخذ فوق ليسانس ادبيات تطبيقي از دانشگاه تهران شد.
پس از انقلاب در زمان نخست*وزيري شهيد رجايي به مقام مشاورت فرهنگي و مطبوعاتي نخست*وزير منصوب شد. در زمان رياست*جمهوري شهيد رجايي به مشاورت فرهنگي رئيس*جمهور رسيد و تا زمان شهادت رجايي در اين سمت باقي بود و هنگام رياست*جمهوري آيت*الله خامنه*اي در همان سمت ابقا شد.
مشاغلي كه صابري از بعد از انقلاب برعهده داشته است، عبارتند از:
ـ عضو هيأت مؤسس انجمن موسيقي
ـ مشاور وزير مسكن و شهرسازي
ـ مديركلي دفتر آموزش بازرگاني و حرفه*اي وزارت آموزش و پرورش (1358 تا 1359)
ـ تدريس در كلاسهاي حضوري دانشكدة مكاتبه*اي
ـ تدريس در دانشكدة روابط بين*الملل
ـ تدريس در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي
ـ همكاري با معاونت امور بين*الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سمت مشاور افتخاري (1363 تا 1369)
ـ عضو منتخب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در كميتة نامگذاري
ـ عضو هيأت ايراني در كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد (دهلي نو 1361)
او همچنين به هند، شوروي سابق، الجزاير، سوريه، ايتاليا، فرانسه، سوئيس، تايلند، تركيه، اتريش، مالزي، سنگاپور، كنيا و آلمان سفر كرده و سه بار (1374 و 1364 و 1363) به زيارت خانة خدا مشرف شده بود.
مشاغل سياسي نمي*توانست صابري را ارضا كند، به همين علت به تدريج از مشاغل سياسي كناره گرفت و بُعد فرهنگي كار خود را وسعت بخشيد.
او كه مسؤوليت مجلة رشد ادب فارسي را برعهده داشت، گهگاه مطالبي براي روزنامة اطلاعات مي*نوشت. سفرنامة شوروي او كه بعداً با عنوان «ديدار از شوروي» به صورت كتاب منتشر شد، از اين دست مطالب بود.
او مدتها طرح ايجاد يك ستون طنز سياسي را در خاطر داشت. صابري در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثة امام خميني ـ رضوان*الله تعالي عليه ـ روزانه، بولتني براي صد و پنجاه هزار حاجي ايراني منتشر مي*شد كه شامل بيان مناسك و اخبار ايران و جهان و مكه و مدينه بود. او براي خواندني*تر كردن اين بولتن، ابتدا در مدينه و سپس در مكه، هر روز ستوني به طنز با عنوان «داستانهاي جعفر*آقا» در خبرنامه مي*نوشت كه در ميان حجاج ايراني هواداران بسيار پيدا كرده بود.
صابري هنگام نقل خاطرات حج، مي*گفت: «در مكه، به كعبه رفتم و در جوار كعبه، قلمم را درآوردم و رو به كعبه كردم و گفتم: من اين قلم را در خانة خدا، با خدا معامله كردم. خدايا تو شاهد باش كه من در راه اعتلاي دين تو و كشورم گام برمي*دارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ كن.»
او پس از بازگشت از حج، مدتي روي طرح ستون طنز خود كار كرد. از ميان چند عنوان، نام «دو كلمه حرف حساب» را برگزيد و همچنين با نظر داشتن به يكي از اسامي مستعار خود در توفيق (ميرزاگل) اسم مستعار «گل*آقا» را براي خود انتخاب كرد.
اولين دو كلمه حرف حساب گل*آقا، بيست و سوم دي ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. طنز سياسي كه تقريباً از سال 1359 به اين سو تعطيل شده بود، با شكل*گيري اين ستون طنز، دوباره به بار نشست و جان تازه*اي گرفت.
با گذشت مدت زماني كوتاه از آغاز انتشار «دو كلمه حرف حساب»، صابري به عنوان مهم*ترين منتقد حكومت در داخل كشور، مطرح شد. قدرت قلم و جسارت صابري در بيان واقعيتهاي سياسي و اجتماعي، موجب شده بود كه او را سوپاپ دولت قلمداد كنند، ولي صابري بدون توجه به نظرات دلسردكننده*اي كه برخي عنوان مي*كردند، به كار خود ادامه داد و ظرف مدت كوتاهي، توانست توجه بسياري از مردم، مقامات، ادبا، نويسندگان و رسانه*هاي داخلي و خارجي را به خود جلب كند. استاد محمدعلي جمالزاده از اولين كساني بود كه با ارسال چندين نامه، صابري را به ادامة راه تشويق كرد و طنز صابري را ستود.
صابري با اينكه مقام بالايي در نظام سياسي احراز كرده بود، كار طنز سياسي را بيشتر جدي گرفت و بدون اعتنا به سختي*هاي كار، به راه خود ادامه داد.
پس از گذشت نزديك به شش سال از انتشار اولين دو كلمه حرف حساب، صابري كه پيش از آن تقاضاي انتشار يك هفته*نامة جدي به نام «فصل جديد» كرده و امتيازش را نيز گرفته بود، به دلايلي از انتشار آن منصرف شد و تقاضاي امتياز هفته*نامة طنز با نام «گل*آقا» را كرد و توانست در آبان ماه 1369 اولين شمارة هفته*نامه گل*آقا را منتشر كند. استقبال مردم از اين مجله، غيرقابل تصور بود. تمامي نسخه*هاي اولين شمارة هفته*نامه گل*آقا، در سراسر تهران ظرف كمتر از نيم*ساعت به فروش رفت (شماره*هاي سال اول گل*آقا بعداً در تيراژ وسيع تجديد چاپ شد).
صابري بعد از آن، امتياز انتشار دو نشرية ديگر را هم گرفت. انتشار اولين شماره ماهنامه گل*آقا در مردادماه 1370 و همچنين انتشار اولين سالنامة گل*آقا در اواخر همان سال، نشان داد كه صابري با چنته*اي پُر، پا به عرصة طنز كشور گذاشته است و مردم ايران نيز با استقبال كم*نظير خود، مشوق او در اين راه شدند.
نشريات گل*آقا كه از هر قشري خواننده دارند، گرچه اصطلاحاً «مردمي*»اند، اما در عرصة طنز ـ به عنوان شاخه*اي از ادبيات فارسي ـ جايگاه والايي دارند و مورد پسند و تأييد صاحبنظران و اهل تحقيق*اند. به عنوان مثال: در اولين نمايشگاه مطبوعات كه در ارديبهشت 1371 كه همزمان و پيوسته با «چهارمين نمايشگاه بين*المللي كتاب تهران» برگزار شد، گل*آقا از ميان تمامي نشريات كشور، حائز مقام اول شد و به دريافت جايزه اول نمايشگاه مطبوعات (لوح بلورين و تقديرنامه) مفتخر گرديد. در دومين نمايشگاه مطبوعات (ارديبهشت 1372) نيز جايزه دوم نمايشگاه را از بين تمام نشريات كشور نصيب خود كرد.
در ارديبهشت 1373 در سومين نمايشگاه و اولين جشنواره مطبوعات، مقام اول و جايزة اول جشنواره مطبوعات كشور (لوح زرين) به گل*آقا اهدا شد و كميتة آيين نگارش اولين جشنواره مطبوعات، متشكل از اعضاي گروه نگارش فرهنگستان ايران، گل*آقا را به عنوان نشريه برتر در زمينة درست*نويسي و حراست از حريم زبان و ادب فارسي تأييد و براي احراز مقام اول به هيأت داوران جشنواره مطبوعات معرفي كرد.
مشكلات انتشار هفته*نامه، ماهنامه، سالنامه و كتابهاي گل*آقا، از فعاليت صابري در اطلاعات كاست و نهايتاً در سال 1372و پس از نُه سال به تعطيلي موقت ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات انجاميد.
آشنايي علمي و توأم كيومرث صابري با سياست و ادبيات، موجب شد كه نوشته*هاي او، هم از حيث قالب و هم از حيث محتوا، غني و درخور تأمل باشد. او نويسنده*اي فرم*گرا و در نظيره*سازي از منابع غني ادبيات فارسي، فوق*العاده توانا بود. شيوة نگارش صابري، سهل و ممتنع و غيرقابل تقليد بود.
صابري در سال 1345 ازدواج كرد. ثمرة اين ازدواج، يك پسر و يك دختر بود. پسرش آرش در سال 1364، بر اثر يك سانحة اتومبيل درگذشت. درگذشت او كه سال دوم دانشگاه را مي*گذراند، بر قلب صابري داغي جانكاه گذاشت، اما باعث نشد كه او از هدفش كه شادي*آفريني و مقابله با مفاسد بود، دست بردارد.
كيومرث صابري توانست با سرمايه*گذاري روي جوانان، نسل آيندة طنز كشور را تربيت كند. او بي*شك تأثيرگذارترين طنزنويس كشور بر ديدگاههاي طنز است.
طنز گل*آقايي، آميزه*اي است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدين، ايجاز، رندي حافظانه، اميدبخشي و شادي*آفريني.
شخصيت گل*آقا در «دو كلمه حرف حساب» شخصيتي بود دانا به امور، يك دنده، مستبد، جدي و مدير كه هميشه حرف اول را مي*زد و گوشش به حرف هيچ*كس بدهكار نبود. عينك و عصا و قلم، از ملزومات شخص گل*آقا بود.
«شاغلام» ـ آبدارچي گل*آقا ـ نمايندة قشر عامي و آسيب*پذير بود كه با بياني عوامانه و بدون تحليل، سياستهاي داخلي و خارجي دولت را زير سؤال مي*برد و عجيب است كه هميشه توي خال مي*زد! گل*آقا «تجاهل» مي*كرد ولي شاغلام فطرتاً «عوام» بود و به همين علت، مدام مورد تنبيه شخص گل*آقا قرار مي*گرفت. عصا بر كله شكانيدن، دود دادن سبيل، كشيدن و پيچاندن گوش، يك لنگ پا كنار در ايستادن، دست به ديوارة سماور چسباندن و... از بلاهايي است كه گل*آقا در هنگام ناراحتي، بر سر شاغلام مي*آورد.
ممصادق نمايندة مردم كوچه و بازار بود. او هرازچندگاهي به گل*آقا نامه مي*نوشت و با بيان مشكلات وانتقاداتش از گل*آقا «رهنمود» مي*خواست. «كمينه» ـ عيال ممصادق ـ سخنگوي زنان در «دو كلمه حرف حساب» بود. او نيز با نامه نوشتن به گل*آقا، از بعضي مسائل مربوط به زنان يا فراتر از آن انتقاد مي*كرد.
«مش*رجب» پيرمردي دهاتي و كلاه*نمدي بود كه تا پيش از خلق «شاغلام» در ستون دو كلمه حرف حساب، شخصيت مطرحي بود. بعدها نقش او در مجلة گل*آقا ـ و نيز در ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات ـ كمرنگ شد و به تدريج حذف گرديد.
«غضنفر» بي*سواد مسؤول روابط عمومي گل*آقا بود. او بي*ذوق*ترين عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همين جهت، كارهاي اجرايي را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهاي «شاغلام» و «گل*آقا» مي*شد يا خودش چيزهايي مي*نوشت ولي اين كاره نبود!
صابري خالق اين جمع دوست*داشتني بود و از دهان اين افراد، مشكلات و انتقادات جمعيت شصت ميليوني كشورش را بيان مي*كرد.
شخصيت جدي و معنوي كيومرث صابري، به مراتب از شخصيت طنز او والاتر و درخور ستايش*تر بود. كمكهاي او به مطبوعات، مدارس، افراد بي*بضاعت، آسايشگاههاي معلولين و سالمندان، بيماران كليوي و تالاسمي، آوارگان عراقي، ستم*ديدگان بوسني و هرزگوين و... درخور تأمل و قابل ملاحظه بود.
آثاري كه تابه*حال از صابري منتشر شده، عبارتند از:
1ـ برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر (1357)
2ـ تحليل داستان ضحاك و كاوه آهنگر
3ـ مكاتبات شهيد رجايي و بني*صدر
4ـ اولين استيضاح در جمهوري اسلامي ايران
5ـ ديدار از شوروي
6ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد اول)
7ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد دوم)
8ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد سوم)
9ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد چهارم)
صابري در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سيزدهمين سال انتشار هفته*نامة گل*آقا، انتشار آن را متوقف ساخت. وي كه علت اين توقف ناگهاني را دلايل شخصي ذكر كرد، تا آخرين لحظه روزة سكوت خود را در اين*باره نگشود.
گل*آقاي ملت ايران سرانجام در صبح روز جمعه يازدهم ارديبهشت ماه 1383 پس از طي يك دوره بيماري به ملكوت اعلي پيوست.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:47 PM
استاد علیرضا افتخاری همزمان با انتشار آخرین اثر خود اعلام کرد که قصد دارد مثل علی دایی در عالم موسیقی یک رکورد دست نیافتنی بجای بگذارد و نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به ثبت برساند.
..
علی دایی که از دانشگاه صنعتی شریف پا به عالم فوتبال حرفه ای گذاشت و ظرف مدت ده سال پیکان 57 خود را به مرسدس بنز تبدیل کرد، با چهار گلی که در سال 2004 به تیم لائوس زد، توانست به باشگاه صدتاييها بپيوندد و به این سؤال دشوار فلسفی که «علم بهتر است یا ثروت» پاسخ روشن و قانع کنندهای بدهد.
..
افتخاری در همه ژانرها اعم از سنتی و محلی و پاپ و تلفیقی و چند ژانر ناشناخته، آثار متعددی از خود بجای گذاشته که شمار آنها تا کنون از 40 آلبوم فراتر رفته است. وی برای آنکه بتواند به رکورد دایی دست پیدا کند، واجب است بجای دو کاست در سال، حداقل چهار کاست در سال در بیاورد.
..
عده ای معتقدند که علی دایی بیشتر گلهای ملی خود را به تیمهای بزرگی مثل لائوس و ماکائو و ميانمار و هندوراس و بنگلادش زده است. ماندهایم که استاد علیرضا افتخاری چگونه میخواهد این الگو را در موسیقی پیاده کند؟
..
این برای اولین بار است که یک هنرمند الگوی خود را یک فوتبالیست معرفی میکند. ضمن تبریک به قاطبه هنرمندان موسیقی کشور، از استاد شجریان، حسام الدین سراج و شهرام ناظری دعوت میشود الگوی ورزشی خود را هرچه سریعتر به جامعه اعلام نمایند. در این راستا، علی پروین، ناصر حجازی، امیر قلعه نویی، خداداد عزیزی، علیرضا نیکبخت واحدی، رضا عنایتی، مجتبی محرمی، علی انصاریان، مهدی هاشمی نسب و... به عنوان چهرههای ماندگار به جامعه هنری معرفی میگردند.
..
نشان شوالیه هنری شهرام ناظری کجا و عنوان بهترین گلزن لیگ برتر کجا؟ معلوم نیست صدا و سیمای کشور که از مالیات مردم ارتزاق میکند، روی چه اصلی، وقتی را که میشود صرف نشان دادن گلهای نیم فصل لیگ برتر کرد، صرف پخش خبر نشان گرفتن شهرام ناظری آن هم در یک کشور بیگانه غربی ميكند. درست است که این خبر بیشتر از یکی دوبار آن هم در ذیل اخبار پخش نشده است، اما همین کار ضد ارزشی نیز ممکن است باعث رویگردانی جوانان از ورزش گردد.
..
البته از انصاف نباید گذشت که صدا و سیما مسئله عدم پوشش خبری را در مورد سایر هنرمندان، به نحو شایسته رعایت و از بدآموزیهای مترتب بر آن جلوگیری کرده است. بیچاره عباس کیارستمی کوته نظر که به خیال خودش شاخ غول را شکسته که نخل طلایی جشنواره غیر اخلاقی کان (یاهمان کن خودمان) را برده است. بشین با!
..
یکی از افتخارات ورزشکاران ما، استفاده از مواد نیروزا در میادین ورزشی است. از استاد علیرضا افتخاری که دنبال افتخارات بیشتر است، دعوت میشود که برای نيل به افتخارات بيشتر، از امر دوپینگ غفلت ننماید که امروزه در رأس كل امور قرار دارد و از انتخابات مجلس و حضور دشمن شکن ملت در پای صندوقهای رأی هم واجبتر است.
..
از علی دایی که با بیان شیوای خود الگوی فصاحت و بلاغت نسل چهل سالگان است، عاجزانه درخواست میشود که اجازه دهند شاعران نیز اجازه داشته باشند ایشان را الگوی کاری خود قرار دهند. فی الواقعُ حیف است که جامعه به این الگوهای برتر بی توجهی نماید. مگر تا الآن کدام هنرمندي توانسته اند در مراسم قرعه کشی جام جهانی شرکت نمایند؟ خوب ديگه!
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:48 PM
اولین حضور تمرینی محمدباقر قالیباف در ترکیب تیم پرسپولیس، امروزانجام شد.
به گزارش خبرنگار حوزه قرمز آی طنزنیوز، محمد باقر قالیباف پس از آنکه توسط حبیب کاشانی، مدیر باشگاه پرسپولیس، پیراهن شماره ده این تیم را دریافت کرد، در تمرین این تیم شرکت کرد.
امروز قالیباف در این بازی تمرینی در سه جناح بازی کرد. افشین قطبی ابتدا او را به عنوان دفاع به میدان فرستاد که وی در راستای عملیات دفاعی، با رمز "یا شیشلیک" به حفر سنگر در مقابل دروازه تیم خودی پرداخت و اعلام کرد تا آخرین قطره خون از مواضع خودی دفاع خواهدکرد.
پس از آن قطبی وی را به میانه زمین به رویارویی حریف تمرینی فرستاد، که در اولین مواجه، قالیباف یکی از بازیکنان حریف را جریمه و دو نفر آنها را با گاز اشک آور متوقف کرد.
سپس قطبی که با شت سر خود را به نیمکت می کوبید وی را در پست فوروارد قرار داد که پس از دقایقی، باقر قالیباف با یک پرواز، توپ و تور و دربازه بان را به یکدیگر چسباند و برای سوختگیری و تجهیز مهمات به آشیانه برگشت.
قالیباف پس از این بازی به خبرنگاران گفت تنها قسمتی از توانایی های خود در نیروی زمینی، نیروی انتظامی و نیروی هوایی را به نمایش گذاشتم.
وی سپس دستور داد عوامل شهرداری در طرح جهادی 137 تمام محوطه چمن ورزشگاه و جایگاه تماشاچیان را آسفالت کنند.
وی سپس چک سفید امضای دیگری را به حبیب کاشانی، مدیرعامل پرسپولیس و عضو شورای شهر تهران داد و گفت: «با ئی که آدم فروشی، ولی بیا جهنم و ضرر، یک وخ نگی باقر پول پیرهنمان رِ نِداد.» حبیب کاشانی پس از بدرقه قالیباف، و در حالیکه از حالت تعظیم به صورت دولا خارج می شد به خبرنگاران اعلام کرد که طرح تغییر نام باشگاه پرسپولیس را به هیات مدیره برده و احتمالا به زودی نام این باشگاه به «قالیپولیس» تغییر خواهد یافت.
محمدباقر قالیباف، ورزش فوتبال را از چهل سال پیش و از پس و پسله*های طرقبه شروع کرد. علاقه وی به توپ چنان بود که مدتی در رسته توپخانه خدمت کرد.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:48 PM
متولدین فروردین : این ماه با همسرتون که تازه با هم مزدوج شده اید به سینما میرودید و شاد و خوشحال فیلم کلاغ بازی اثر جفات مخمل رو نظاره میکنید و خیلی شادید که در همین حین اراذل و اوباش میپرند تو سینما و همه چی رو بهم میریزن و یک چماق هم تو سر شما میکوبند و شما از حال میرید. در این موقع با صدای مادرتون از خواب میپرید و میبینید که ایشان دارن به شما میگویند که : پسر گُلَم ! دختر مورد علاقه ات جواب رد داده.
متولدین اردیبهشت: در این ماه شما به یک اغذیه فروشی دعوت میشید و در حال خوردن یک ساندویچ همبرگر هستید که میبینید واویلا! یک گاز دیگه میزنید و میبینید وامصیبتا!بزارید نَگَم...حالتون بد میشه ها...میبینید که!...میبینید که دندون مصنوعی هاتون چسبیده به ساندویچ ! چیه فکر کردیم میخوام بگم لای ساندویچ سوسک له شده میبینید در حالی که یه گاز بهش زدید؟ نــــه.کور خوندید!
متولدین خرداد : شما خردادی عزیز ، تو تابستون هم دست از خرخونی بر نمیداری .بابا خرداد تموم شد ..امتحاناتو دادی...ول کن دیگه ...همش حال ما رو تو قوطی کنسرو میکنی.آها داری برای ارشد میخونی...رِشتَت چی بود؟ پس آدرس بده یه چند تا از کتابات رو بگیرم...خدائیش تو این بی پولی که نمیشه کتاب خرید...پس آدرستو بده!
متولدین تیر : این ماه پر از موفقیت برای شماست . چون در یک شرکت صادرات و واردات استخدام میشید.و خیلی خوشحالید، همونجور پول در می آرید . ولی کور خوندید . میبینم که پشت میله های زندان افتادید...ای وای ..چی! مواد مخدر !...کراک!..اوه شرمنده....من تکذیب میکنم...به من چه ! اون کِرمها رو بگیر در نَره !
متولدین مرداد : کیش داران کیش دان ، دان داران کیش دان! شرمنده، این آهنگ یه موسیقی اصیل بود که برای من پخش شده...آخه...مِدونی؟!...این ماه جشن تولد مردادی هاست .باید براشون هدیه بگیرید . من مردادی ها رو خیلی دوس دارم..آقا چرا بیراهه میری...چرا نمیگیری...بابا تولدمه ...آه ..بیا..کیش داران کیش دان! از هم اکنون منتظر هدیه های قابل دارتان هستیم....شماره حساب طلایی من: 0936 از این حساب جدیداس.
متولدین شهریور : آخی ، طفلک ، چرا غمگینی ؟این دختره چرا اینجِه نشسته؟ چرا گریه میکنه...چی؟..کُن...کُنک ... جون به لبم کردی چی شده؟ کنکور!...مگه چی شده ! رتبه 49000 ! غَش غَش غَش ...آها ببخشید .خب 49000 هم رتبه خوبیه که .. میشه یه جاهایی قبول رَف ..آره همین بال ملخ کِشی...خیلی هم خوبه ..تازه تا دکترا هم داره!....پس تا دیر نشده بپر!
متولدین مهر : نمیدونم چرا اصلا طالع خوبی برای شما عزیزان در نمیاد ! همه ی طالع ها نحس هستند.قبلا ها اینجوری نبود که... فکر کنم کامپیوترم ویروس گرفته ...باید یک فرمتش بکنم. آخر خیلی طالع این ماه بده.به جان شما نمیتونم...اصرار نکنید دیگه...بگم؟ ظرفیتشو دارید ؟ فقط امیدوارم خدا به شما صبر بده...حالا که خیلی اصرار دارید باشه....مادر زنتون میخواد بیاد خونتون..وااااااامصیبتا...خد ? صبرتون بده!
متولدین آبان : میبینم که رفتین سراغ بدن سازی و پرورش استخوان...آخه شما رو چه به بدنسازی .. چطوری میخواید اون استخون ها رو پرورش بدید؟ جون داداش کرکره خنده اس! فقط هنگامی که دارید پِرِس سینه میزنید و از دوستتون کمک میگیرید ، یه دفعه یک بدنساز میاد تو باشگاه و حواس دوستتون به اون جلب میشه و هارتل رو ول میکنه رو صورتتون ! بقیه طالع نحس شما به دلیل دل خراش بودن حذف شد!
متولدین آذر : بادا بادا مبارک بادا ! عجب طالعی . این ماه از طرف صفحه سوسه یک جایزه نفیس تقدیم شما عزیز گرا می خواهد شد،البته نه همه ی آذری ها( منظور متولدین آذر ) بلکه فقط کسانی که چشماشون رو میزارن و مطالب این صفحه رو میخونن تا در تابستون کمی خنک بشن. حالا جایزه چیه ؟ باید حالا حالاها تو کف بمونید! خیل خب بابا ...هل نشید...جایزه اش بازدید از قسمت صفحه بندی صفحه سوسه است! میدونم که الان از خوشحالی شاخ درآوردید و در پوست خودتون جا نمیشید!
متولدین دی : بالاخره تونستید با سعی و تلاش ، شریک زندگیتون رو پیدا کنیدو یک کار خوب هم بدست بیارید که بتونید هم شکم خودتون و هم شریک زندگیتون رو پر کنید.احسنت.حالا این شریک زندگیتون به غیر از گوشت چی میخوره؟ عجب گربه ی ناز و ملوسی هم هست! ایول نون و نمک هم بهش میدی؟ خوبه...موش هم بهش بده...گربه ها خیلی موش دوس دِرَن !
متولدین بهمن : چه افتخاری ،شما اولین کسی هستید که با قطار شهری مشهد از اینور شهر به اونور شهر میرید ! ای وای دوباره شرمندتونم ! باز این کامپیوتر من اِشتِب کرد ! یادم رفت امسال ، سال 1386 هست....ببخشید این طالع مال سال 1400 بود..شرمنده دیگه! ان شاا... تا اون سال در قید حیاتید و این افتخار بزرگ را شاهد خواهید بود.
متولدین اسفند : ای بابا ، شما هنوز خونه گیرِتون نیومده ؟!درکتون میکنم...خونه ها کمی قیمتهاش بالا رفته ولی نه اونقدری که دیگه نتونید با حقوق کارمندی پرداختش کنید! بــــعله ...زندگی زیباس..از زندگی لذت ببرید. کو یه لحظه صبر کنید....ای بابا میگم این کامپیوتر ما ویروس گرفته و هی طالع های چَپَکی میده ، شما باز بگو نه! نه داداشِ من ! حالا حالاها باید دنبال خونه با کرایه های نجومیِ امسال باشی!
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:49 PM
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
Ehsan989
08-12-2009, 02:49 PM
مواد لازم:
- يك كارگاه ساختماني با تعدادي كارگر افغاني
- يك عشق پاك! بين يك ايراني و يك افغاني (فرقي نمي كند كدوم پسر باشه كدوم دختر!)
- يك قاتل حرفه اي سياهپوست (ترجيحا آشنا به فن طبابت!)
- بك جفت پاي مصنوعي
- يك برقع خوش خط و نگار
- يك مدرسه و يك تخته و يك تكه گچ
و ...
طرز تهيه:
مصالح و مواد فوق را با يك مقدار سابقه مفيد و غيرمفيد تركيب كرده و به انتظار نخل طلا، اسكار و... بمانيد. اگر زد و جايزه اي برديد خدا را شكر كنيد كه در همسايگي كشوري هستيد به نام افغانستان آنهم با ميلياردها چشم كه به سمت آن زوم شده.
عجله كنيد و از اين همسايگي بهترين سوء استفاده ها راببريد.
منبع =
Ehsan989
08-12-2009, 02:49 PM
چند وقت پيش، اوايل مرداد وقتی از اين همه امتحان و پروژه های دانشگاهی، شکر خدا فارغ شدم، قصد کردم برم سينما فيلم« کاغذ بی خط »، اما يه دفعه متوجه شدم که فيلم تقوايی رو بعد از حدود سی و پنج روز با وجود فروش خوب از پرده برداشتن و در حقش ناعدلی شده و اين جور حرفا. اون روزها تو جرايد و اينور و اونور خوندم و شنيدم که فيلم تقوايی به دليل پايين تر بودن از کف فروش هفتگی از اکران برداشته شده!! تعجب کردم و يه سر به سايت «ايران اکتور» زدم و ديدم که نه بابا اون طوريا هم که ميگن نيست و با لطف و منت دست اندر کاران سينما، فيلم هنوز در دو سه سينما در حال اکرانه. -- همين لوتی گريهاشون منو کشته. -- خوب، من هم که برای خريد کتاب و ثبت نام کلاس برنامه نويسی به ميدون انقلاب رفته بودم با يه تير سه نشون زدم و بعد از خريد کتاب و ثبت نام رفتم سينما « شهر تماشا » سالن 1« ارتفاع پست» بليط 600 چوق و سالن 2 « کاغذ بی خط » سانس 11:45 صبح بليط 700 چوق.
-----------------------------------------------------------------------------------
...دينگ دينگ دينگ تق توق ترق تروق شترق اوخ آخ دينگ دينگ دينگ...
فيلم تموم شد.
-----------------------------------------------------------------------------------
ساعت حدود 13:45 از سالن زدم بيرون. بماند که فيلم چطور بود؟ خوب بود يا بد؟ در حد و اندازه های تقوايی بود يا نه؟ و هزاران سوال ديگه. اما يه موضوع خيلی مهمتر فکرمو مشغول کرده بود، « سيستم در پيتی سينما داری و بهره برداری از فيلم ما ايرانيها »
بابا جان، آخه، صنعت فيلمسازی که فقط پروانه گرفتن، فيلمبرداری ، تدوين و خلاصه بشمار تا آخر اين جور چيزها که نيست. الان ديگه سينما واسه خودش مردی شده يعنی ببخشيد صنعتی شده و هر صنعت وقتی به بهره برداری درست و سالم برسه سودمنده. الان تو اين وضع بلبشو و در هم برهم که اغلب فيلمها يکی يکی باشکست در فروش مواجه ميشن و سينماها در به در دنبال تماشاچی ميگردن، بابا يکی نيست بياد ريشه يابی کنه و لااقل جلوی مشکلات کوچول موچولو رو بگيره.
نميخوام از قيمتها شکايت کنم که اون هم واسه خودش جای بحث داره که مثلا اين قيمت گذاريها بر مبنای چيه؟ يه سينما 350 تومان،يکی 1000 تومان، يه سينما يه سالنش 700 و اون يکی 600 تومان، يک فيلم سطح بالا در يک سينمای ضعيف و يا برعکس، سينمای به ظاهر درجه يک اما خيلی ضعيف و آخر اينکه ملاک قيمت، درجه بندی فيلمهاست يا درجه بندی سينماها و هزار سوال ديگه.
ميخوام درباره مساله ای بگم که شايد بی ارتباط با مطلب اول نوشته نباشه. آخه وقتی يک سالن، فيلم 700 تومانی داره و اون يکی 600 تومانی، بليطها هم که فقط دم در نصف ميشن و تا پات به سالن انتظار برسه ديگه قانون مانونی يافت می نشود؛ و اصلا بليطها چک نميشن و نه شماره صندلی و نه هيچی و سالن انتظار مشترک و در ورود و خروج يکی و خلاصه هر کی به هر کی، شما بگين اگه يه آدمی اين قضيه رو بدونه و بخواد «کاغذ بی خط » رو ببينه چی کار می کنه؟!
آفرين صدآفرين، خوب معلومه اينکه کاری نداره با بليط اون يکی ميره اين يکی رو می بينه. روشن تر بگيم، تماشاچی اين يکيه ولی پولش ميره تو جيب تهيه کننده اون يکی، تازه اگه تماشاچی يه ذره حوصله داشته باشه و مغزش بکشه ميتونه دو تا يکی کنه و هر دو تا رو با 600 تا ببينه، چه جوری؟ معلومه اين هم کاری نداره ، دو فيلم بايک بليط اونهم با يه بليط 600 چوقی آخه گفتم که در خروجی که يُخ يعنی در خروجی قلف و زنجيره. تازه اگرم در خروج داشته باشند هم کسی کاری نداره که اصلا يارو اول صبحيه سانس آخر از سينما خارج شد يا نه، تازه ميتونه تو اوقات فراغتش از اماکن تفريحی داخل سينما بصورت رايگان استفاده کنه!! بابا ايولله اصلا بنازم به مشتری گرايی اين دست اندر کاران که اين قدر دلسوزانه فکر هدر نرفتن وقت بيننده رو هم کردن و سانسهای دو فيلم رو با اختلاف يک ربع گذاشتن و عزيزان بيننده هم ميتونن بعد از تماشای فيلم اول، قشنگ يه استراحت مختصری هم بکنن يا يه چيزی سرو کنن يا چه ميدونم يه دست به آبی و ... خدا رو چه ديدی شايد خود مسوولين واسه اون يه ربع هم مطلبی، برنامه ای مثل بندبازی يا ژان گولربازی تدارک ديدن.
خوب، اين طوری ميشه که پول ميره تو جيب اين يکی ها و اون يکی ها هم بايد به تماشاچی هاشون بنازن و همين که دو تا سينما بهشون دادن تا به حيات هنريشون ادامه بدن بسشونه!!! سينمادار هم چشمش کور دندش نرم، می خواست بليط سينماش 300 چوق بود و يا اگه خودمونو به کوچه علی چپ بزنيم، ميگيم: « چه سينمای خوبيه، ميخواد به من دو تا فيلم نشون بده!!!»
بابا نمرديم و معنی فيلم « دو فيلم با يک بليط » رو هم فهميديم آخه ميدونين اون موقع ها ماها خيلی کوچيک بوديم و مفهوم فيلما رو نمی فهميديم و بعد از سينما فقط عروسی آخرش و «مبارکتون باشه ،خانومتون واستون يه پسر تپل مپل به دنيا آورده» يادمون ميموند، تازه نمي دونم، شايدم اون موقع سينمای چند سالنه هنوز اختراع نشده بود!!!
به هرحال اين قصه سر دراز داره و اصلنم نقل اين سينما و اون سينما يا اين فيلم و اون فيلم نيست . مشکل، مشکل اکثر سينماهای ماست و معضل مال سيستم بيمار صنعت سينمای ما. البته اگر سيستمی موجود باشد. به قولی يارو گفتنی: « اينم شد سيست.......................................... م!!!»
بعد از خوندن اين نوشته هم تروخدا لعن و نفرينم نکنين که « اين بابا ديگه چه جونوريه و چه کارهايي بلده اين کارا مال يه سری بی فرهنگ بی شخصيته که تعدادشون از انگشتای يه دست هم کمتره»
اولا بگم نخير اشتباه شده ما اين کاره نيستيم که اگه بوديم تيشه به ريشه خودمون نمی زديم ثانيا اگه يه ذره واقع بين باشيم و چشمامونو به واقعيتها نبنديم و صورت مساله رو پاک نکنيم و هی بی فرهنگی تماشاچی رو چماق نکنيم بکوبيم تو سرش و يا از اون طرف با گفتن جملاتی مثل «هممون بی فرهنگيم» تر و خشکو با هم نسوزونيم، می تونيم با ايده های نو و بهتر راه چاره ای واسه مشکلات پيدا کنيم. يادمون هم باشه که قانون بايد ضمانت اجرايی داشته باشه يعني همون جور که نميتونيم بگيم چون يارو گواهينامه داره پس رانندگی بلده پس پليس ميخوايم چيکار؟ نمينونيم بگيم چون مردم ما بافرهنگن پس ... و يا چون هممون بي فرهنگيم و درست نميشيم پس ... در هر دو صورت و به هر صورت ديگه سينماداری و بهره برداری از اون سيستم مدون و درست ميخواد تا حقی از هيچ کس و هيچ فيلم ضايع نشه.
خلاصه، اينها دو سه مشکل آشکار کوچولو از صدها مشکل آشکار و نهان سينمای ماست اما هميشه مشکلات بزرگ تو همين کوچولوها ريشه ميدوونه.
وقت عزيزتون رو نمی گيرم که قدما گفتن:
من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم
تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال
Ehsan989
08-12-2009, 02:50 PM
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
در راستای اینکه امروز 2417 سوژه باحال داشتیم و به دلیل اینکه موضوع دکتر رامین جهانبگلو فعلا از اهمیت ویژه ای برخوردار است، امروز به برخی مباحث فلسفی پرداخته و از فردا در مورد مباحث جذابی مانند خشتک و شلوار و کت و غیره که در بحث مد و لباس مطبوعات مجلس شورای نگهبان اسلامی می نویسیم.
براساس اخبار واصله محسنی اژه ای وزیر اطلاعات گفت: « جهانبگلو به اتهام ارتباط با عوامل بیگانه توسط مرجع قضائی دستگیر و در اختیار وزارت اطلاعات است.» همچنین یکی از وب سایت های امت شهیدپرور کشف کرد که رامین جهانبگلو در سال 2001 و 2002 در خدمت قراردادی دولت آمریکا بود. از سوی دیگر کیهان نوشت که جهانبگلو متهم به همکاری اطلاعاتی با سلطنت طلبان و برخی گروههای معارض جمهوری اسلامی است. وی دهها صفحه اعتراف نوشته است. به همین دلیل بخشی از متن اعترافات و بازجویی نامبرده برای عبرت ملت ایران منتشر می گردد:
النظافه من الایمان
( النجاه فی الصدق سابق)
توضیح: با توجه به نقش داروی نظافت در اعترافات پس از شهید سعیدامامی، از این به بعد بالای سربرگ بازجویی به جای النجاه فی الصدق از عبارت النظافه من الایمان استفاده می شود.
بازجو: خودتان را به طور کامل معرفی کرده و هرچه در مورد خودتان، خواهر و مادرتان و خواهر و مادر دیگران می دانید، سریعا بگوئید.
ر.ج.( منظور رامین جهانبگلو است): من رامین جهانبگلو هستم.
بازجو: چرا؟
ر.ج.: چرا چی؟
بازجو: چرا رامین جهانبگلو هستید؟
ر.ج.: از زمانی که یادم هست رامین جهانبگلو بودم.
بازجو: چه زمانی رامین جهانبگلو نبودید؟ و اگر نبودید چه کسی بودید؟
ر.ج.: من همیشه رامین جهانبگلو بودم.
بازجو: لطفا می زنم توی سرت که بمیری، اگر همیشه رامین جهانبگلو بودی، پس چرا گفتی از زمانی که یادم هست رامین جهانبگلو بودم؟
ر.ج.: این یک اصطلاح عامیانه است.
بازجو: چه نوع اصطلاح عامیانه ای است؟ اگر اصطلاح عامیانه است پس چرا هر روز رئیس جمهور محبوب از آن استفاده نمی کند؟ بگو ببینیم آیا این یک اصطلاح رمزی است؟ از این اصطلاحات در زمان ملاقات با چه کسانی استفاده می کردید؟ آیا در ملاقات با دونالد ریگان هم از این اصطلاح استفاده می کردید؟
ر.ج.: دونالد ریگان را نمی شناسم؟ منظورتان دانلد رامسفلد است یا رونالد ریگان؟
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید با اشخاص فوق الذکر یعنی دونالد رامسفیلد و رونالد ریگان آشنایی نزدیک داشته و مدتی اطلاعات مخفیانه به این اشخاص رسانده و در قبال آن بنابه گفته خودتان 420 هزار دلار در تورنتو از آقای جوزف براید دریافت کردید، کلیه اطلاعات تان را در مورد این دو نفر بگوئید.
ر.ج.: من اصلا چیزی نگفتم. من فقط گفتم که اسم کوچک ریگان، دونالد نیست و رونالد است.
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید که با شخص موسوم به ریگان آشنایی نزدیک داشته و وی را با اسم کوچک صدا زده و به او در مهمانی اینترپرایز اطلاعاتی داده و در شهر اوتاوا از نماینده وی یعنی جک لمون 187 هزار دلار اخذ نمودید، کلیه اطلاعات خود را در مورد شخص موسوم به ریگان بگوئید.
ر.ج.: من اصلا این آقای رونالد ریگان را نمی شناسم و با وی ارتباطی نداشتم.
بازجو: پس از کجا می دانستید که اسم کوچک نامبرده رونالد است؟
ر.ج.: هر کسی که اخبار شنیده باشد و با آمریکا آشنا باشد می داند که اسم رئیس جمهور اسبق آمریکا رونالد ریگان است.
بازجو: ما هر روز اخبار را گوش می کنیم، ولی اسم کوچک ریگان را نمی دانستیم، فقط اسم کوچک احمدی نژاد را می دانیم که محمود است، ولی شما ریگان خائن و مزدور را با اسم کوچکش نام بردید؟ با نامبرده کجا آشنا شدید؟
ر.ج.: آقای عزیز! من یک فیلسوف هستم و اندیشه های فلسفی می کنم و هیچ آشنایی با رونالد ریگان نداشتم.
بازجو: پس اعتراف می کنید که از طریق اندیشه های منحرف فلسفی و مایوس کننده و نیهیلیستی همچون صادق هدایت و ژان پل سارتر، با دکترین های پوچ غربی آشنا شدید و از طریق این باصطلاح فیلسوفان منحرف با شخص رونالد ریگان ارتباط برقرار کرده و به عنوان نماینده وی دست به جاسوسی زدید.
ر.ج.: من فقط با فلاسفه و اندیشه های فلسفی ارتباط داشتم و دارم و اصلا سیاسی نیستم.
بازجو: شما در یکی از سخنرانی های انحرافی تان در مورد دانشگاه به منزله نهادی فلسفی که یکی از برادران ما متن آنرا از روی نوار پیاده کرده، گفتید که « در آتن قرن پنجم قبل از میلاد، آگورا گستره همگانی بود که در آن فیلسوفان سوفسطایی و سقراط با یکدیگر در مورد مباحثی چون حقیقت، زیبایی و عدالت به بحث می نشستند..." آیا اعتراف می کنید که این حرف ها را گفتید؟
ر.ج.: بله، من این موارد را گفتم.
بازجو: منظورتان از آگورا گستره همگانی بود یعنی چه؟ برای چی گستره همگانی بود؟ این شخص آگورا چه کسی بود و شما از چه زمانی با وی آشنا شدید؟ چطور بود که گستره آگورا همگانی شد؟
ر.ج.: آگورا یک شخص نبود، یک مکان و در حقیقت یک ساحت بلامنازع تفکر برای اندیشه هایی بود که تزاحم داشتند و از طریق دیالوگ در بستره مفاهیم به مفاهمه می پرداختند.
بازجو: خفه شو مرتیکه! اگر یک بار دیگه از این مزخرفات بگی دهنتو جر می دم. مثل آدم حرف بزن. چرا به مقامات توهین می کنی؟ اگر هر توهینی به مسوولان کشور بکنی مجازاتت سنگین تر می شه. فقط بگو آگورا چی بود؟
ر.ج.: آگورا به معنی محل تفکر است.
بازجو: منظورت مکان است؟
ر.ج.: بله، منظور مکان است، مکان دیالوگ فلسفی...
بازجو: تو لازم نیست بگی مکان یعنی چی. ما خودمون می دونیم. این مکانی که شما داشتید صاحبش کی بود، چند تا کلید داشتید و وقتی خانم می اومد چی کار می کردید؟
ر.ج.: من اصلا نمی فهمم در مورد چی حرف می زنید، منظور از آگورا مکانی است که در آن درباره عشق و زیبایی و حقیقت جویی گفتگو می کردند و تزاحم افکار در این مباحث بوجود می آمد...
بازجو: پس به هر سه مورد اعتراف می کنی، اعتراف کردی که در این مکان هم طرف خوشگل بوده، هم باهاش عشق می کردید، ولی من نفهمیدم رابطه شما با خانم حقیقت جو و جبهه مشارکت و دفتر تحکیم وحدت چی بود؟ و وقتی موقع عشق کردن آن زن های یونانی کسی مزاحم کارتان می شد چی کار می کردید؟
ر.ج.: من اصلا این چیزها رو نگفتم. من گفتم که درباره حقیقت جویی حرف می زدند.
بازجو: خانم حقیقت جو اونجا چی کار می کرد؟ آیا اعضای تحکیم وحدت هم به آنجا می آمدند؟
ر.ج.: آقای عزیز! این ماجراها مربوط به قرن پنجم قبل از میلاد است و در یونان اتفاق افتاد.
بازجو: قرن پنجم قبل از میلاد تو اونجا چی کار می کردی؟ فکر کردی ما نمی فهمیم یک مکانی که اسمش آگورا یا هر زهرمار دیگری بوده و گستره همگانی بوده یعنی چی؟ یعنی مکان بوده و هر کی آشنا بوده می اومده اونجا، پس اعتراف می کنی که آگورا اسم فلسفی خانه عفاف بوده؟
ر.ج.: منظورم این است که کسانی مثل سقراط و افلاطون در آنجا در باب عشق و زیبایی و حقیقت گفتگو می کردند.
بازجو: این سقراط همونی نبود که سر پرونده شوکران اصلاح آقای نوری پاش گیر بود؟
ر.ج.: آقای محترم، این مسائل 25 قرن پیش اتفاق افتاد.
بازجو: اوهو اوهو، انگار با یابو طرفی، ما فقط 15 قرن داریم، 25 قرن پیش اونجا چه خبر بود؟ اعتراف کن که در آگورا بنا به گفته خودت گستره همگانی داشتی و دختران زیبا را فریب می دادی و با آنها عشق می کردی و خانم حقیقت جو و دفتر تحکیم وحدت هم در این جریان دخالت داشت؟
ر.ج.: من در این مورد توضیح دیگری ندارم.
بازجو: شما در مقاله ای که یکی از برادران آنرا بررسی کرده به اسم «فلسفه سیاسی چیست» گفتید که « امروزه سیاست مدرن را نمی*توان در گسست و بی*ارتباط با سنت فلسفه سیاسی غرب در نظر گرفت، زیرا برای به*وجود آوردن چنین گسستی باید تاریخ اندیشه سیاسی غرب را شناخت و در مورد آن به پرسش پرداخت.» آیا این نوشته ها را شما نوشتید یا نه؟
ر.ج.: بله، من نوشتم.
بازجو: منظورتان از گسست یعنی چی؟
ر.ج.: منظورم فاصله و گشادگی میان دو امر موجود و ممکن است.
بازجو: صبر کن، یواش. منظورت سوراخه؟
ر.ج.: نه، منظورم ناپیوستگی است و گسست ارتباطی میان دو جهان یا دو موجود.
بازجو: ببین داداش! اگر درست حرف نزنی می گم این برادرمون یک کمی باهات حرف بزنه که حالت جا بیاد. حالا خودت به زبون خوش بگو، منظورت از گسست چیه؟
ر.ج.: گشادگی و انبساط .
بازجو: منظورت اینه که سوراخ می شه و سوراخش گشاد می شده و از اونجا نفوذ می کنند؟
ر.ج.: من منظور فلسفی دارم.
بازجو: زکی، آقا رو! فکر کردی من چه منظوری دارم؟ اگر منم منظور فلسفی نداشتم که تا به حال دکتر رامین تبدیل به زهرا کاظمی شده بود. حالا راست و حسینی، جون مادرت بگو گسست همو ن سولاخه یا نه؟
ر.ج.: شما فرض کنید منظور سوراخه...
بازجو: پس اعتراف می کنی که با استفاده از سوراخ هایی که در نهادهای موازی و برادران اطلاعات وجود داشته، شما می خواستید عوامل نفوذی را در قالب ان جی او و سایر سازمان ها نفوذ بدهید و نظام را سرنگون کنید؟ قبول داری؟
ر.ج.: نه، منظور از گسست در اینجا فاصله سنت و مدرنیته است.
بازجو: پس قضیه جاسوسی چیه؟ شما از چه طریقی اطلاعات رو رد می کردید؟
ر.ج.: این یک اتهام هست. من جاسوس نیستم، من یک فیلسوفم.
بازجو: ... شما در جاهای مختلفی گفتید که چنان که این سخن از دهان دریده برمی آید، منظورتان از دهان دریده کیست؟
ر.ج.: من هیچ وقت نگفتم دهان دریده، اصلا ما فیلسوفان اینچنین حرف نمی زنیم...
بازجو: بله که این جوری حرف نمی زنید. این هم از مادر....تان است. پس اینی که نوشتی چیه، خودت بخونش...( رامین جهانبگلو می خواند)
ر.ج.: چنان که این سخن از دهان دریدا برمی آید...
بازجو: بینم داداش، به زبون فیلسوفی شما به دریده می گین دریدا؟
ر.ج.: نه عزیز من! نه برادر! منظورم دریدا است. ژاک دریدا یک فیلسوف بوده.
بازجو: پس این مرتیکه دریده هم مثل تو که فیلسوف بودی و از دونالد ریگان پول گرفتی جاسوس بوده.
ر.ج.: ایشون از فیلسوفان بزرگ تاریخ بود و دو سال قبل مرحوم شد.
بازجو: جریان قتل دریده چگونه بود و چه کسانی در آن نقش داشتند و آیا منافقین نیز در جریان بودند یا نه؟ گفتی اسم دریده چی بود. احمد ؟
ر.ج.: ایشان از فیلسوفان بزرگ فرانسه بود. احمد چیه آقا. و ایشان ربطی به این مسائل نداشت.
بازجو: قضیه امانوئل لویناس چی بود؟ و شما با ایشون چه ارتباطی داشتی؟
ر.ج.: من شاگرد دوره فلسفه ایشون بودم.
بازجو: یعنی کلاس می رفتی؟
ر.ج.: بله
بازجو: در کلاس شما چه کسانی بودند و آیا دانشجویان دختر هم با دانشجویان پسر رابطه داشتند و اگر رابطه داشتند چگونه بود و در کجا همدیگر را ملاقات می کردند و نقش امانوئل در این روابط نامشروع چه بود و آیا امانوئل هم از ریگان پول می گرفت؟ و بین این امانوئل لویناس و فیلم مستهجن امانوئل که در چند قسمت برای ضربه زدن به نظام ساخته شد، چه بود؟
ر.ج.: من این مواردی که گفتید نمی دانم، ولی من در دانشگاه سوربن پاریس در کلاس «تاملات دکارتی» هوسرل که ایشان درس می داد شرکت می کردم.
بازجو: ای خاک بر سرت! اون خدابیامرز دکتر شریعتی رفت سوربن«فاطمه فاطمه است» نوشت و لوئی ماسینیون صهیونیست رو مسلمون کرد و اشکش رو درآورد، اون وقت تو خائن رفتی سوربن زیر دست امانوئل دکترای جاسوسی گرفتی؟ ایشاءالله قد شریعتی بیاد سر چشمت، ای بی چشم و روی خائن.
ر.ج.: من در سوربن کلاس تاملات دکارتی هوسرل رو می خوندم.
بازجو: حالا این مرتیکه تاملات دکارتی کی هست؟
ر.ج.: منظورم از تاملات دکارتی، اندیشه هایی هست که دکارت داشته.
بازجو: تاملات کیه؟
ر.ج.: تاملات جمع تامل هست، یعنی توقف برای تفکر.
بازجو: برو گمشو نکبت! به من درس یاد می ده، توقف می کردی برای اینکه ببینی کسی داره تعقیبت می کنه، نه برای تفکر، وگرنه تفکر رو آدم پشت میز یا موقع پرونده خوندن یا موقع خواب می کنه.
ر.ج.: حق با شماست، من چی باید بگم؟
بازجو: ببین! داری یواش یواش درست می شی؟ بگو ببینم این مرتیکه امانوئل در مورد جاسوسی به تو چی یاد داد؟
ر.ج.: در مورد جاسوسی چیزی یاد نداد. امانوئل لویناس می گه مرگ پایان سلطة سوژه بر خویشتن است.
بازجو: آهان، این شد یک چیزی. پس امانوئل می گه که سوژه هرچی هم اعتراف کنه، در حقیقت توبه نمی کنه و تا به مرگ محکوم نشه دست از جاسوسی برنمی داره؟
ر.ج.: امانوئل لویناس چنین حرفی نزده. شما از کجا چنین برداشتی کردین؟
بازجو: ببین داداش! تو خیال می کنی فیلسوفی، ولی قد گاو هم حالیت نیست. این امانوئل هر چی گفته تو نفهمیدی، سوژه یعنی چی؟
ر.ج.: سوژه یعنی سوژه.
بازجو: ببین حالیت نیست. سوژه یعنی مورد، مورد هم یعنی کیس، کیس هم یعنی کسی که تحت نظر هست و با دشمن رابطه داره، حالیت شد؟
ر.ج.: نه، نفهمیدم، من فقط فلسفه خوندم و فلسفه می فهمم.
( در این لحظه سوژه یعنی دکتر رامین جهانبگلو دریافت که حقیقت چیزی نیست که در دانشگاههای مختلف فلسفه می آموزند، بلکه حقیقت موضوعی است که اگر هرچه زودتر آنرا قبول نکنی و به آن اعتراف نکنی سرنوشت دردناکی در انتظارت است.)
منبع=
Ehsan989
08-12-2009, 02:50 PM
اگربا کمی تعمق به تعریف طنز بنگریم در می یابیم که این امر فقط به طنازیهای ادیبانه ختم نمی گردد. چرا که می توان این تعریف را با اندکی افزودن بر مطلب به امری گسترده در سطح جامعه بدل نمود.
طنز عامیانه (یا همان جوک )که در سطحی وسیع مورد استعمال قرار می گیرد وتمامی طبقه های جامعه را در لحظه ای آنی هم طراز می گرداند را می توان در شک به ارزش ها و عصیان نسبت به ساختار موجود لحاظ نمود . این فرهنگ نامرئی تمامی افراد جامعه را به استفاده از کلمات مشترک وا می دارد. اما انبوه طنز های کمر به پایین (جوک سکسی )در کدام از دو گزاره زیر قابل تعریف است :
۱- شک به ارزش ها ۲- عصیان نسبت به ساختار موجود
این نوع طنز (جوک ) از دو قسم زیر تشکیل شده است :
۱- شک به ارزش ها ۲- به سخره گرفتن یک فرهنگ یا مردم یک استان یا طبقه یا فرد
تحلیل قسم دوم را نمی توان در مطلبی کوتاه در وبلاگ خلاصه نمود .در مورد قسم اول نیز انبوهی از مقالات و یادداشت هادر اینترنت یافت می شود.
از بررسی گزاره ها ی روانکاوی فروید {ناخودآگاه فردی (واپس زنی) و حلول آن در مطالب پست مدرن ها و فمنیست ها... تا خودآگاه جمعی {هنجارها} در آثار یونگ - که نگارنده قصد ندارد توضیح واضحات دهد. بلکه فقط یک سویه از این تعاریف را با مسئله مورد مناقشه که همان استفاده از طنز های عامیانه باشد را مورد بررسی قرار دهیم.
این سویه مورد نظر اشتراک تعریفی در شک به ارزش ها و حضور گسترده طنز عامیانه در میان جامعه است. جامعه ای که دایه دارجامعه ای اخلاقی (پای بند اخلاق) و مجاز به استفاده از انواع سانسور ها و فیلتر ها برای حفظ این فرهنگ (اخلاقیات) است. گویی جامعه در یک پروژه معکوس سیر می نماید. پروژه ای به ظاهر در جهت اقتدار جنس ها (تاکید بر جنس مذکر یا مونث) و یا حضور اخلاقیات در روابط و... است و در عمل ما با عکس این جریان روبرو هستیم.دلیل ای امر چیزی جز انتقال ارزش (value ) از محتوا (content )به امر نمادین.
تجربه کنونی ما گفته "مارکس "را یادمی آورد که تکرار امری مثبت و اشاعه آن در سطح وسیع سبب اضمحلال امر مثبت می گردد. چرا؟ چون به امری دم دستی و همیشه حاضر تبدیل می گردد .
این عامل سبب می گردد که درجه ی اعتبار ( validit )به شکلی شی شده و نمادین در امضا یک مهر (مهر استاندارد واز این دست) ختم گردد.
در واقع شکلی انتزاعی اعتبار محتوا ( content validty )به اعتبار سازه (ساختار) construct validtly نقل مکان می نماید.
حال این انتقال شی شدگی فر هنگ که در اثرتکرار بوجود آمده به شکل نمادین در شکل (لباس،رنگ ،نوع،اصلاح و...)ودرامری وسیع همچون پرسونا(شخصیت) که همانا نقاب بر چهره بازیگرباشد ،تجلی می نماید .
در واقع این اعتبار ظاهری شخص (پرسونا) است که تجلی فرهنگ محسوب می شود ونه آنچه که به همت شبه سرمایه داری مصرف گرا،به حوزه فردی و شخصی رانده شده است.
این جا تناقض روی می دهد و figore شخصی ،اعتبار به بار می آورد. ولی مناقشه بزرگ همچنان پا بر جاست و این که آیاامر فردی (شخصی) انعکاسی درحوزه عمومی نخواهد داشت .
نکته :مناقشه فوق زمانی قابل طرح است که مابپذیریم :
"بیان حرکتی برای بازی در عمل ودر فضای خارج "
۲-عصیان نسبت به ساختار موجود: این فرهنگ شفاهی که به مثابه دهن کجی به اقتدارهای موجود در جامعه (نظم دولت -ملت ها -هنجارهای تحمیلی و...) محسوب می گردند .
این نوع طنزهای عامیانه { بیان مکتوب یا اجرای فرهنگ عمومی نمی یابد -مگر در شکل پچپچه های شایعه واریا در متلک ها وجوکهایی که در موقعیت خندستانی برای انواع اقتدارها ساخته می شود ودر فرهنگ شفاهی دهن به دهن می گردد.طنزی پنهانی اما آشکار در هر جا.}
Ehsan989
08-12-2009, 02:52 PM
«یوسفعلی میرشكاك»،* شاعر، نویسنده و طنزپرداز، در كارگاه شعر دومین جشنواره طنز مكتوب، مرتبه طنز را از فلسفه بالاتر دانست و در قیاس شعر حافظ و قاآنی، جوهر شعری قاآنی را ستود.
«یوسفعلی میرشكاك»،* شاعر، نویسنده و طنزپرداز، در كارگاه شعر دومین جشنواره طنز مكتوب، مرتبه طنز را از فلسفه بالاتر دانست و در قیاس شعر حافظ و قاآنی، جوهر شعری قاآنی را ستود.
، به نقل از واحد خبرحوزه هنری، میرشكاك در این نشست، مرتبه طنز را بالاتر از فلسفه،* دانست وگفت: وقتی می*بینم برنارد شاو بیشتر از برتراند راسل، ولتر بیشتر از دكارت و عبید بیشتر از بسیاری عرفا به بشریت خدمت كرده*اند، بر این اعتقاد كه مرتبه طنز از فاسفه بالاتر است راسخ*تر می*شوم.
این شاعر در ادامه، شعر و تفكر دو شاعر معروف شیراز،* حافظ و قاآنی را با یكدیگر مقایسه كرد و گفت: آنچه حافظ را ماندگار كرد،* توجه او به معماری كلمات و ممارست دایم او بود، وگرنه جوهر شعری قاآنی به مراتب از حافظ بیشتر است.
او با تاكید بر لزوم ممارست و پشتكار در طنز نویسی، از طنزپردازان خواست تا خود را درگیر پسند و سلیقه رسانه*ها نكنند و به ازای آن، به لطیفه*ها، جوك*ها و فكاهه*های مردمی، شكلی متعالی ببخشند و در این راه از زبانی استفاده كنند كه به گفته نیمایوشیج، گزمه*ها از آن چیزی نفهمند.
كارگاه شعر دومین جشنواره طنز مكتوب، در سالن شماره دو تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد.
دومین جشنواره طنز مكتوب به كوشش دفتر طنز حوزه هنری ۱۵ و ۱۶ دی در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار می*شود
خبرگزاری فارس
Ehsan989
08-12-2009, 02:52 PM
طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه*های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به* نظر می*رسند، نشان می*دهد و این خود مایه خنده می*شود. هنر طنزپرداز، کشف و بیان هنرمندانه و زیبایی*شناختی عدم تناسب در این "متناسبات" است.
ریشهٔ واژه
طنز واژه ای عربی است و در واژه به معنای مسخره کردن، طعنه زدن، عیب کردن، سخن به رموز گفتن و به استهزا از کسی سخن گفتن است. معادل انگلیسی طنز satire است که از satira در لاتین گرفته شده که از ریشه satyros یونانی است. satira نام ظرفی پر از میوه های متنوع بود که به یکی از خدایان کشاورزی هدیه داده شده بود و به معنای واژگانی «غذای کامل» یا «آمیخته ای از هرچیز» بود.[۱]
تعریف اصطلاح
در ادبیات طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گفته می شود که اشتباهات یا جنبه های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سیاسی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه ای خنده دار به چالش می کشد.[۲]
در تعریف طنز آمده است: «اثری ادبی که با استفاده از بذله، وارونه سازی، خشم و نقیضه، ضعف ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می کشد.»[۳]
دكتر جانسون طنز را اين گونه معنی می کند: «شعری که در آن شرارت و حماقت سانسور شده باشد.»[۴]
استعمال كلمه طنز برای انتقادی که به صورت خنده آور و مضحک بیان شود در فارسی معاصر سابقه زیاد طولانی ندارد. هرچند که طنز در تاریخ بیهقی و دیگر دیگر آثار قدیم زبان فارسی به کار رفته، ولی استعمال وسیعی به معنای satire اروپایی نداشته است. در فارسی، عربی و ترکی کلمه واحدی که دقیقا این معنی را در هر سه زبان برساند وجود نداشته است. سابقا در فارسی هجو به کار می رفت که بیشتر جنبه انتقاد مستقیم و شخصی دارد و جنبه غیر مستقیم ساتیر را ندارد و اغلب آموزنده و اجتماعی هم نیست. در فارسی هزل را نیز به کار برده اند که ضد جد است و بیشتر جنبه مزاح و مطایبه دارد.[۵]
ماهیت طنز
طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. گرچه طبیعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسیله ای می انگارد برای نتیل به هدفی برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها. گرچه در ظاهر می خنداند، اما در پس این خنده واقعیتی تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را می خشکاند و انسان را به تفکر وا می دارد. به همین خاطر دبراه طنز گفته اند: «طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه.»[۶]
طنز در ذات خود انسان را برمی آشوبد، بر تردیدهایش می افزاید و با آشکار ساختن جهان همچون پدیده ای دوگانه، چندگانه یا متناقض، انسان ها را از یقین محروم می کند. جان درایدن در مقاله «هنر طنز» ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد.[۷]
طنز در ادبیات کلاسیک و مدرن جهان
در میان شاعران یونان و روم، شعرهای طنز آرخیلوخوس، هیپوناکس، آریستوفان، لوسیلیوس، هوراس و جوونال قدیمی ترین نمونه هاست. در ادبیات قرون وسطای انگلیس از قصه های کنتربری اثر جفری چاسر و منظومه رویای پیرس شخم کار اثر ویلیام لاگلند می توان نام برد. در دوران رنسانس رابله، سروانتس و لوییجی پولچی مشهور طنزپردازان هستند. آثار طنز ابتدا به صورت شعر بود و بعدها شیوه های روایی را هم در بر گرفت. امروزه در ادبیات جهان، مشهورترین طنزنویسان، نثرنویسانی چون سروانتس، رابله، ولتر، جوناتان سویفت، هنری فیلدینگ، جوزف آدیسون، ویلیام تکری، مارک تواین، جرج اورول، جوزف هلر، سینکلر لوئیس، جان چیور و آلدوس هاکسلی هستند.[۸]
طنز در ادبیات فارسی
در ادبیات کلاسیک فارسی، طنز در میان آثار نویسندگان دوره های مختلف به اشکال گوناگون وجود داشت. در صدر این افراد، عبید زاکانی پدر هنر طنز در ادبیات فارسی است.[۹] عطار نیشابوری نیز در الهی نامه جنبه هایی از طنز دارد. با ظهور مشروطیت و ایجاد فضای نسبتاً باز مطبوعاتی، طنز بندهای تفریح های افراطی و سطحی را گسست و به عنوان نوع ادبی بسیار جدی، توجه بسیاری از نویسندگان و شعرای بزرگ را به خود جلب کرد. از جمله میرزاآقا خان کرمانی، از طنزپردازانی که در راه هدفش جان باخت. علی اکبر دهخدا، سید اشرف الدین قزوینی (نسیم شمال)، میرزاده عشقی و زین العابدین مراغه ای از پیشگامان طنز در ادبیات فارسی در دوران انقلاب مشروطه بودند. در نسل های بعدی محمدعلی جمالزاده، صادق هدایت، بهرام صادقی، منوچهر صفا، ایرج پزشکزاد و بهاءالدین خرمشاهی نویسندگانی بودند که طنز را در برنامه کارشان داشتند.[۱۰]
شیوه های طنز
انواع آثار ادبی که طنز نویس می تواند به کار ببرد فوق العاده زیاد است، رمان، نمایش نامه، شعر و... اما شیوه ها یا تکنیک هایی که در آن به کار می رود محدود است. ۱. کوچک کردن ۲. بزرگ کردن ۳. تقلید مضحک از یک اثر ادبی شناخته شده ۴. ایجاد موقعیتی در داستان یا نمایش که به خودی خود طنزآمیز است. ۵. به کار بردن عین کلمات کسی که مورد طنز قرار می گیرد و ایجاد چهارچوبی مضحک برای آن.[۱۱]
طنز و لطیفه*های مکتوب
طنز یعنی بیان هنرمندانه و نقادانهٔ کژی*ها و نادرستی*ها به قصد اصلاح و نه تخریب. طنز فاخرترین گونهٔ شوخ*طبعی*ست، که گونه*های دیگرش هزل و هجو و فکاهه*اند. لطیفه*ها عمدتاً از نوع فکاهه*اند؛ اما آن*جا که رنگ و بوی تمسخر قومی یا شخصی خاص می*گیرند، به هجو متمایل می*شوند.
جوک و لطیفه (طنز شفاهی)
این حقیقت که طنز در میان عامه است، ادعای گزافی نیست. طنزی که در ادبیات عامه ماندگار شود، قطعا قدرت بالایی دارد. طنزهای شفاهی بخش مهمی از ادبیات عامه*اند.
منبع
Ehsan989
08-12-2009, 02:53 PM
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي f14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي f11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
Ehsan989
08-12-2009, 02:53 PM
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
Ehsan989
08-12-2009, 02:53 PM
امروز ظهر توی اتوبوس انقلاب-آزادی بودم. با این که جمعه بود ولی اتوبوس خیلی شلوغ بود. مثل اینکه کل ملت می خواستن برن استادیوم بازی استقلال-پرسپولیس رو ببینن. اتوبوس تا درش پر بود که سلمان آقا هم به زور و آخ و ناله کنان آمد بالا... سر تا پاشو که نگاه می کردی معلوم بود یارو عوضی سوار شده. جای اون توی اتوبوس نبود.. آمبولانس باید سوار میشد!!!
دست چپش را با باند به گردنش انداخته بود.. سرش را باندپیچی کرده! زیر چشم راستش سیاه شده و چشم چپش قرمز بود...
به هر زحمتی بود آمد بالا.. یکی از مسافرها که باهاش آشنا بود، بلند شد و صندلی شو داد به اون... سلمان آقا با آخ و ناله نشست و مثل ساعت که دائم تیک تاک می کنه مشغول آخ.. واخ شد!!.
- مُردم.. خدا عمرت بده آقا که جاتو به من دادی.کسی که جاشو بهش داده بود، پرسید:
- سلمان آقا... خدا بد نده، چی شده!؟
سلمان آقا به زحمت کمرش را راست کرده و به صورت طرف خیره شد... تازه او را شناخت و گفت:
- آخ... واخ... آقای شریف شمائی؟.. مُردم نپرس.. درست سه ماهه که خونه خوابیده بودم...
- دکتر چی تشخیص داده؟
- راستش این مرض خیلی هم مسری هست... من از پسرم گرفتم. (چند تا از مسافرها که اطراف سلمان آقا بودند، عقب رفتند. می ترسیدند این مرض مسری به اونا هم سرایت بکنه!)
- پسرت حالا تو بیمارستانه؟
- نه.. اون مرضش خیلی خطرناکه.. تیمارستان هم راهش نمیدن!
- تعریف کن ببینم این چه مرضی یه؟!
سلمان خواست کمی راست تر بنشینه که صدای آخ و واخش درآمد:
- آی.. آخ.. اما... والله پسر من به جای درس خواندن و مدرسه رفتن همش دنبال توپ بازی بود. دو سال تو کلاس اول راهنمایی ماند.. دو سال هم تو کلاس سوم راهنمایی رفوزه شد...
هرچی می گفتم: پسرجان این توپ بازی را ول کن، جواب میداد: «مگه میشه بابا؟». خدا را شکر پای چپش شکست و دیگه نتونست بازی بکنه. اما پسره دست بردار نبود. حالا هم که نمی تونست بازی بکنه برای تماشای مسابقه می رفت..
یکروز خبر آوردند پسرم کلانتریه. رفتم کلانتری، دیدم پسرم با تماشاچیها دست به یقه شده و حسابی بزن و بزن راه انداختن.. پرونده را بستم و بردمش خونه. وقتی خوب شد با خواهش و تمنا ازش خواستم دیگه به تماشای مسابقه نره.. ولی پسرم زیر بار نرفت و گفت: «شماها راس میگین، ولی من نمی تونم قبول کنم».
یکروز گفتم برم ببینم این مسابقه چیه که از حرف پدر و مادر مهمتره. به اتفاق پسرم به تماشای مسابقه فوتبال جنجالی استقلال-پرسپولیس رفتم. بازی شروع شد. من نه از بازی سر می می آوردم، نه تیم ها را می شناختم، نه طرفدار کسی بودم... .
هرکس می برد و هرکس می باخت، به من ارتباط نداشت، فقط هر وقت توپ از زیر پای بازیکنان در می رفت یا زمین می خوردند، من می خندیدم و مسخره شان می کردم...
بالاخره یک توپ به تیر دروازه خورد و رفت توی دروازه؛ اما دروازه بان سریع توپ را گرفت و پرت کرد بیرون!!! صدای هورا و داد و بیداد جمعیت یکباره بلند شد... یک عده داد می زدند: «گُل! گُل!». یک عده انگشت شستشان را به نشانه «بیلاخ» به سایرین حواله می دادند! یک عده می رقصیدند.. یک عده هم وسط زمین اطراف داور جمع شده بودند.
منکه چیزی سرم نمی شد، فهمدیم این گل بود! اما این داور با کمال پررویی توی صورت تیمی که گل را زده بود، ایستاد و گفت: «گل نشد!..». طرفدارهای تیمی که گل را زده بود، داور را هو کردن... عده ای هم کف می زدن و داور را تشویق می کردند.
یکی از اونا که پهلوی من نشسته بود، گفت: «حق با داوره.. این گل قبول نیست». من بدون منظوری جواب دادم: «خیلی هم گل خوبی بود!.. داور حق کشی کرد، حتما از اون تیم حق و حساب گرفته..». طرف مربوطه بدون اینکه رعایت سن و سال مرا بکند، با لحن زشتی داد زد: «مرتیکه گاو! اینم شد حرف!؟..».
تا اون روز کسی جرأت نکره بود به من همچنین توهینی بکنه! مثل ببر تیر خورده به طرفش برگشتم و بهش گفتم: «گاو اون پدرته که گوساله ای مثل تو رو درآورده!».
هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که مشت محمکی روی دماغم خورد و سرم گیج رفت. خدا رحم کرد عده ای برای میانجیگری به وسط دیدند و ما را جدا کردند و الا یارو حسابی لت و پارم می کرد.. منکه روی زمین افتاده و خون مثل لوله آفتابه از دماغم می ریخت، پسرم را به کمک طلبیدم.. «پسرجان کجایی به دادم برس..» مطمئن بودم پسرم میاد تلافی منو در میاره؛ اما اون از ردیف جلو جواب داد: «صبر کن بابا! الآن داره گل میشه!!..». امیدم از پسرم هم قطع شد.
در حالیکه دستمالم رو جلوی دماغم گرفته بودم، از جا بلند شدم... این بار علاقه زیادی به تیمی که گل زد ولی داور قبول نکرد، پیدا کرده بودم. وقتی اون تیم، توپ را جلوی دروازه رقیبش می برد، من از هیجان به رقص در میامدم.. مثل اینکه توپ زیر پای من است.
یکبار هم چنان حواسم پرت شده بود که به جای توپ، لگد محکمی به کمر مردی که جلویم نشسته بود زدم.. اگر کس دیگری همچه لگدی به من زده بود، بیچاره اش می کردم. اما آقایی که جلوی من نشسته بود، کوچکترین توجهی نکرد. وقتی هم چند بار ازش معذرت خواستم، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «عیب نداره، توی مسابقه فوتبال از این چیزها پیش میاد..». در این موقع چنان لگد محکمی به پشتم خورد که نفسم بند آمد و برق از چشمم پرید!.. به عقبم نگاه کردم که ببینم کیه!.. یارو حتی ازم معذرت هم نخواست.
خلاصه چه دردسرت بدهم! آقای شریف عزیز! از همان روز، مرض مسری تماشای مسابقات به من هم سرایت کرد و خیلی زود در وجودم ریشه دوانید.. همینطور که مشغول لگد زدن و لگد خوردن بودم، یک گل وارد دروازه تیم ما شد.. یک عده می گفتند: «گل بود!». یک عده داد می زدند: «گل نشد.». بعد هم افتادند به جان یکدیگر و بزن و بزن شروع شد... منم از حرصی که داشتم یقه یک پسربچه 10 ساله رو گرفتم و شروع کردم به مشت و لگد زدن... پسربچه گفت: «عمو جان، منم طرفدار تیم شما هستم». این رو که گفت ولش کردم، اما خودم گیر یک آدم هیکل دار و گردن کلفت افتادم که حسابی دخلم را در آورد..
از یارو که داشت من رو کتک می زد پرسیدم: «بابا جون، شما طرفدار کدوم تیم هستی؟». می خواستم اسم هر تیمی را که می بره بگم منم طرفدار همان تیم هستم(!) اما وقتی اسم تیم مخالف را برد، بی اختیار فریاد کشیدم: «مرده باد تیم شما! ». یارو یکهو مرا مثل گوسفند قربانی از جا کند و پرت کرد پشت نرده ها... بعد از اون دیگه چیزی یادم نیست. یکوقت چشم باز کردم، دیدم روی تخت بیمارستان خوابیدم.
آقای شریف سرش را با تأسف تکان داد و گفت:
- خدا شفای خیر بده!
اتوبوس توی ایستگاه ایستاد.. سلمان آقا می خواست از جاش بلند بشه، پاکتی که زیر بغلش بود افتاد زمین. خم شد، پاکت را برداره، صدای آخ و اوخش درآمد.. آقای شریف پاکت را برداشت و به دستش داد و پرسید:
- حالا داری میری دکتر؟..
- نه جانم، می خوام برم تماشای مسابقه استقلال-پرسپولیس. توی این پاکت دو تا حلبی گذاشتم. حالا که صدام گرفته و نمی تونم هورا بکشم و کف بزنم، می خواهم با این حلبی ها سر و صدا راه بیندازم!! تا کتک نخورم آدم نمیشم!!
------------------------------------------------------------
تفرقه افکنی: سلمان استقلالی بود یا پرسپولیسی؟ چرا؟
(به برندگان یک عدد بلیط ویژه بازی استقلال و پرسپولیس اهدا خواهد شد!)
Ehsan989
08-12-2009, 02:54 PM
داد مجنون بهر ليلي يك ايميل
گفت ای از هجر تو اشكم چو سيل
ای به قربان قد و بالای تو
من فدای قامت رعنای تو
ناز كم كن ای نگار ناز دار
قهر با من نيست انصاف ای نگار
خواسته ای ميرزا قلمدونت شوم
واله و شيدا و حيرونت شوم
گفته ای نامه ز ايميل بهتر است
دستخط يار ديدن خوشتر است
ليك دور نامه لیلی جان گذشت
دوره ی ايميل يا ايكارد گشت
نامه جانم مال عهد بوق بود
راز دار عاشق و معشوق بود
مال عهد چادر و چاقچور بود
خيس از اشك عاشق مهجور بود
چون كه می پوشی مینی ژوپ اين زمان
چون كه تی شرتت گرفته در ميان
ناخن تو چون كه گشته مانيكور
خط چشمت چشم ها را كرده كور
چون به لب ماتيك داری ای عزيز
کی تو می باشی فناتيك ای عزيز؟
نامه بهر تست ديگر املی
ای نگار دلربای سوگلی
گشته چت ديگر به جايش جانشين
دوره ی ايميل گشت ای نازنين
فيبر نوری گشته ديگر اين زمان
جانشين كفتر نامه رسان
بهر تو ايميل خيلي بهتر است
لايق عاشق كشان دلبر است
اسب همت را تو اينك هی بكن
بهر مجنون يك ايميل ریپلی بكن
جوف آن بفرست اتچ های قشنگ
فايل های جور واجور و رنگ وارنگ
عشق من آنلاين تست ای مهربان
صبح و ظهر و عصر و شب در هر زمان
آف مسيجت می فرستم دمبدم
تا كه مهر افزون کنی و ناز كم
اين ايميل را کپی پيست در هارد كن
از برای عاشقان فوروارد كن
با خيال راحت ای يار ملوس
چون كه دارد اين ايميل آنتی ويروس
منبع=
Ehsan989
08-12-2009, 02:54 PM
معورف دور - مشهور دور که اساساً سیاسته پدر و مادر یوخدور!... به همین مناسبت ایله من مدتهاست می*خواهم سیاست باز بشوم که یاخچی شغل است. یکی کفترباز، یکی قمارباز، یکی حقه*باز می*شود. مگر عیبی*وار؟!... خوب* دیگر... بنده هم اولارام سیاست باز!!
پریشب هوا چخ گرم بود. پشه مشه*ها مثل مامور مالیاتی کیمین اذیت می*کردند. پس بالا و پایینم را خاراندم. بیلمیرم چطور شد که دیدم در برابر حضرت پروردگار چهارزانو نشسته*ام!!... اول منه یاخچی از بالا تا پایین ورنداز کرد، با متانت منه فرمود : نه کاره سن کیشی؟!... عرض ایله دیم می*خواهم تازه تازه دن سیاست باز لیخ کنم. فرمود نیه سیاست را انتخاب کرده*ای؟! عرض ایله*دیم باید بالاخره با یک چیزی بازی کنم.
خداوند عالم منه خنده*اش گرفت، گفت: سنین برنامه چه چیزی است، منه شرح بده. گفتم: منیم برنامه این است که روزی که چوخ چوخ گردن کلفت بشوم، پدر هر کسی که منه دشمنی کرده است درآورده کنم... بعد به مردم دستور ویره*رم تابستان میوه پیوه خورده نکنند. خودم سنه قرارداد مقاوله*نامه امضاء ایله*رم از بهشت میوه صادر کنی که ارزان*تر تمام اولاجاخ...
بعد دستور می*دهم که هیچ*کس آشامیدنی سو استعمال نکند، بلکه آب حوض استفاده ایله*سون ثوابش بیشتر است...بعد امر می دهم اتوبوس موتویوس تعطیل!!... سواری مواری ففقط ایله با اولاخ... برای اینکه نجیب حیوان است جفتک*پرانی یوخدور!!... با بیرکیلو طلا تفاوت مفاوتی نباشد... بعد برای خودم هر نه دلم بخواهد *آماده ایله*رم... بعد هم می*روم...
بوردا، داشتم سخنرانی را ادامه می*دادم، دیدم بیر هیولا نازل شد، منه بیر سیخ فرو کرد، غضبناک گفت: «پاشو برو پدر بیامرز، البته سن دنیا را به هم بریزی!...»
منه محکم پس گردنی چالدی، انداخت از آن بالا پایین افتادم زمین پخش اولدوم، بتر عرق سرد همه جایم خیس کرد، چشمهایم لاپ گشاد!!... بویاندا نگاه کردم، دیدم بی*کتاب بویوک پشه نشسته نوک دماغم ابوعطا چالیر!...
بیرایکی اوچ دفعه پشت سر هم عوض ایله*دیم: استغفرلله!... استغفرلله...! استغفرلله!
منبع=
Ehsan989
08-12-2009, 02:55 PM
باور كنید در شاهنامه فردوسی هم, طنز وجود دارد, اما طنز حماسی
سال*های سال پیش, وقتی كه زنده نام دكتر غلامحسین یوسفی مقاله*ای نوشت: «طنز در شاهنامه» به شگفتی دچار شدم. برایم باوركردنی نبود كه كسی چون من كه حداقل قسمت افسانه*ای شاهنامه فردوسی را ده*ها بار خوانده است و به بقیه بخش*های شاهنامه نظری افكنده است, چگونه متوجه طنز كلام فردوسی نشده است.
نتیجه*ای كه به دست آوردم بسیار تاسف*انگیز است, بسیاری از علاقمندان شاهنامه, فقط افسانه*های شاهنامه را دارای اهمیت می*دانند و برای بقیه اشعار فردوسی هم تره خرد نمی*كنند وگرنه دست یافتن و بیرون كشاندن طنزهای حماسی چون «لمبك آب فروش» و «خواب نوشیروان و تعبیر بوذرجمهر» و … از شاهنامه زیاد مشكل نبود, این همه شاهنامه*دان داریم. اگر تنی چند هم اهتمام می*كردند و بقیه شاهنامه را می*خواندند و طنزهای موجود را كشف می*كردند اگر به من ایراد می*گیرید كه چرا خودم این كار را نكرده*ام؟ باید بگویم به خاطر آن است كه می*خواستم احترام كسانی را محفوظ دارم كه در محدوده شاهنامه شناسایی برای خود آب و گلی قایلند. سال*ها منتظر ماندم و نتیجه*ای را ندیدم, شاهنامه باز هم تجدید چاپ شد, آن هم به كرات. مثل گذشته*ها بی هیچ فلان و بهمانی داستان*ها و اشعارش را به نثر درآوردند, ولی به مقوله طنز حماسی بی*اعتنا ماندند, انگاری خبرگان این امر, غیر از شمارش حروف شاهنامه مسوولیت و وظیفه*ای برای خود قایل نیستند, مثلاً همه شاهنامه را زیر و رو می*كنند تا بدانند چند تا «ژ» یا «چ» و … در شاهنامه به كار برده شده است. اینان آماربرداری را با تحقیق و تفحص اشتباه گرفته*اند.
هنوز از بهتی كه بر اثر مطالعه مقاله طنز در شاهنامه كه در كتاب «برگ*هایی در آغوش باد» منعكس و توسط انتشارات توس منتشر شده بود به درنیامده بودم,*كه دو سه سال پیش به كتابی دست*رسی یافتم تحت عنوان «طنز فاخر سعدی» اثر ارزنده دیگری از برجسته*ترین طنزنویس معاصر ایران «ایرج پزشكزاد».
حیرتی بر حیرتم افزوده شد و دریغی دیگر بر دریغ عالم. آثار سعدی پیچیدگی اشعار فردوسی را ندارند, صفت سهل و ممتنع كه درباره*اش به كار می*برند به هیچ*روی اشتباه نیست, كارهایش را به آسانی می*شود فهمید, فقط مختصری سواد لازم دارد و یك جو ذوق.
یا منصفانه*تر بگویم 90درصد تحصیلكرده*ها از اولین سال*های دبستان با اشعار و حكایات سعدی آشنایی یافته*اند. هر كلاس كه بالاتر آمده*اند, حكایت جدیدی از این شاعر و نویسنده گرانقدر و بلندپایه را خوانده*اند به آثارش علاقمند شده اند. پس از اتمام یا ترك تحصیل نیز گلستان و بوستان سعدی را عده زیادی می*خوانده*اند, تا مدتی پیش پندهای آموزنده این شاعر هواخواهان بی*شماری داشت. هنوز هم بسیاری افتخار می*كنند گوینده «بنی آدم اعضای یكدیگرند» و … حرفی زده است كه جهانیان را به كار می*آید. هنوز هم اگر در مجموعه امثال و حكم بكاوید, بسیاری از تك مصراع*های سعدی را می*بینید كه جزو امثال سائره شده*اند. با این وجود ما متوجه طنز فاخر سعدی نبوده*ایم. تا یكی از طنزنویسان ما در غربت و در نهایت حیرت متوجه شود كه فرنگیان در زمینه طنز سعدی هم كارهایی كرده*اند.
تا جایی كه من اطلاع دارم غربی*ها اولین بار در سال 1634 میلادی گلستان را ترجمه كردند. در سال 1704 ترجمه دیگری از آن را ارایه دادند و در سال 1828 یك ترجمه دیگر, در سال 1858 بوستان را ترجمه كردند و در سال 1913 بازهم یك غربی به ترجمه از گلستان مبادرت كرد و … همه اینها آثار سعدی را به زبان*های مادری برگرداندند, بی آن كه ادعای سعدی شناسی داشته باشند. اما محققان ما و این مصححان ریز و درشت آثار سعدی, به جای پرداختن به هر كاری دورهم نشسته*اند و ساعت*ها بحث می*دارند كه در فلان بیت, كلمه بیشه درست یا پیسه!
پیش از آن كه بنویسم چرا محققان و مصححان متون ادبی ایران موفق نشده*اند پی به طنز سعدی ببرند, از آن جایی كه با وی از ایرج پزشكزاد آمده است, بی*مناسبت نمی*دانم چند كلمه درباره این بزرگواری كه زمانی او را عبید معاصر خوانده بودم بگویم؟
طنز باید در وجود آدمی باشد, از درون*آدمی باشد, بسیار داشته*ایم كسانی كه آمده*اند و به خیال خود در زمینه طنز طبع**آزمایی كرده*اند و به هیچ جایی نرسیده*اند. مقاله و كتابی چند ارایه كرده*اند و نه از خودشان اثری مانده است و نه از اشعار و نوشته*های*شان.
ایرج پزشكزاد در طول عمر خود , چند داستان, چند نمایشنامه, چند مجموعه مقاله طنزآمیز(از جمله آسمان و ریسمان) نوشته است و كاری كرده است كه بعضی از كتاب**هایش چون دایی*جان ناپلئون علاوه بر چندین بار تجدید چاپ شدن, در لیست 10 كتاب تاثیرگذار معاصر فارسی قرار گیرد. در لیستی كه آثاری از افتخاران ادبیات ایران, چون صادق هدایت, جمالزاده و ... نیز دیده می*شود, ایرج پزشكزاد طنز را در خمیره دارد. بگذارید برایتان مثالی بیاورم. یك لطیفه را اگر دو نفر برای شما تعریف كنند, مثلاً آن كه در ذاتش طنز هست تبسمی بر لبانتان می*نشاند و آن كه لطیفه را بدون بهره*گیری از رموز طنز بیان می*كند, تاثیر معكوس می*گیرد.
یادم می*آید وقتی كه پزشكزاد مقاله*هایی تحت عنوان آسمان و ریسمان می*نوشت, بسیاری از شاعران و ... دست به عصا راه می*رفتند, مبادا كه گزكی بدهند به این نویسنده و با طنزهایش كه خود و اثرشان را به خطر بیاندازند و مضحكه شوند.
چنین شخصی كه از طنزی قوی برخوردار است برحسب اتفاق متوجه می*شود كه «بعضی از نویسندگان اروپایی, سعدی را به طنزپردازی شناخته*اند. تا جایی كه گلستان او را با آثار طنزپردازان روم قدیم و اروپای قرن شانزدهم مقایسه كرده*اند, در حالی كه سعدی*شناسان ما در گلستان چنین طنزی ندیده*اند.»
مقوله**ای كه درپیش گرفته*ام, بحث بیشتری را می*طلبد. به همین جهت در شماره*های آینده, با تفصیل بیشتر این بحث را دنبال خواهم كرد و ضمن آن كه آمادگی دریافت و انعكاس هر نظر موافق و مخالفی را دارم مطلب این شماره*ام را با این جمله به آخر می*رسانم:*
«لطفاً طنز را برای محققان ادبی ما معنا كنید!»
منبع
Ehsan989
08-12-2009, 02:55 PM
یه چند تا خبر بود كه در شبكه خبری كه خودم درست كردم بود تو سایت گذاشتم.
اخبار حوادث
طبق گذارش خبرنگار ما شوهر عقدس خانم همسایه خانم.....با هم نزاع خانوادگی كردند و كارشان به طلاق كشید.
طبق گزارش خبرنگار شبكه آخ بیر ایكی علی دایی با علی پروین دعوا كردند و بعد آشتی كردند.
طبق آخرین گزارش های خبرنگار شبكه آخ بیر ایكی علی دایی با كله ای دماغ علی پروین رو مورد عنایت قرار داد و آن را از 25 جا شكاد.
آخرین خبری كه هم اكنون به دست من رسیده این بود كه بچه همسایه دوست صغری خانم با یك شوخی شهرستانی مواجه شد و با خوردن یك لگد تو شكمش و چرخیدن در هوا به صورت چرخشی به زمین خورد و مامانش رو خواست.
از بینندگان عزیز به خاطر اینكه ما رو تحمل كردند ممنونم و میكروفن را به دست همكارم میدهم تا ما را از اخبار سیاسی با خبر كنند.
اخبار سیاسی اقتصادی
طبق گزارش خبرنگار ما از شبكهppmهوگو چاوز برای 13 بار دكتر احمدی نژاد را بغل كرد و با او وداع كرد.
طبق گزارش خبرنگار ما قیمت دینار عربستان از دلار بالا زد((نوسان دلار رو كف كردی))
بینندگان عزیز خداحافظ و توجه شما را به همكارم كه اخبار ورزشی را میگوید جلب میكنم.
اخبار ورزشی
سلام بینندگان عزیییییز
علی پروین بعد از 100000000000000بار پیوستن به نیمكت پرسپولیس از این نیمكت جدا شد.
سران فدراسیون فوتبال ایران به دنبال خوزه مورینیو برای دستیاری مربی ایرانی.
امیر قلعه مرغی ببخشید امیر قلعه نویی با تیم اسپانیایی رئال مادرید برای سرمربی گری این تیم قرار داد بست.
آرش برهانی از بس گل نزد بابای همسایه رو یه روییشون سكته كرد.
علی دایی:گردن فردوسی پور را خورد میكنم!!!!
اعلام وضعیت هوا
بینندگان عزیز همونطور كه در سمت چپ نقشه مشاهده میكنید هوای سمت شمال شرقی افغانستان قاراشمیش است.
ما تا چند ساعت بعد برای كابل و تهران بمب باران هوایی را پیش بینی میكنیم.
دیریدیدین
خدانگهدار
Ehsan989
08-12-2009, 02:56 PM
شنيده ها حاکي از آن است که به زودي گاز منازل با کارت هوشمند گاز ارائه خواهد شد. يکي از مقامات مسئول که به شرط فاش نشدن نام وي با خبرنگار ما مصاحبه کرد در اين باره گفت: کارت هوشمند گاز از هفته جاري به صورت خانه به خانه بين مردم توزيع خواهد شد. وي در مورد چگونگي کار با اين کارت ها توضيح دادند که قرار است بر روي شير هاي ورودي منازل، سامانه کارت خوان نصب شود که مردم با ورود کارت هوشمند گاز و کلمه عبور مي توانند از سهميه منزل خود در روز استفاده نمايند. وي توضيحات بيشتر در خصوص اينکه آيا سهميه بندي منازل نيز مانند کارت هوشمند بنزين براي اصناف مختلف داراي سهميه بندي متفاوتي خواهد بود را به بعد از جلسه کارشناسي که در روز دوشنبه تشکيل خواهد شد، موکول نمود.
اين نکته قابل ذکر است که طرح سهميه بندي بنزين، پس از بررسي کارشناسي در مورد طرح زوج و فرد نمودن سمهيه منازل بر اساس پلاک آنها مطرح شد که به دلايل فني قابل اجرا نبود.
منبع
Ehsan989
08-12-2009, 02:56 PM
این تاپیك رو زدم چون به نظر خودم جالبه.
میخواست ببینم این نظریه ها درسته یا نه.
آمریكایی
نه فرهنگ داره نه تمدن ولی خودش رو با فرهنگ نشون میده.:lol:
اعراب
تمدن داره ولی خیلی ننگین!!!!!فذهنگ رو هم كه بی خیال!!!!ولی در مقطعی((حضرت محمد و ائمه اطهار))هم فرهنگ بالایی داشتند هم تمدن خوبی ولی فقط به خاطر نام افراد مذكور و به این فرهنگ و تمدنشون میبالند.:lol:=D>
تركیه
در مورد تمدنشون باید همون تمدن عثمانی رو گفت ولی چون این كشور كمتر از صد ساله كه تاسیس شده میشه گفت تمدن عمیقی ندارند.در مورد فرهنگشون چون فرهنگشون دزدیه ((مولوی)) فرهنگ خوبی ندارند و از همین فرهنگ دزدیشون هم خوب نگه داری میكنند.:-?
ایتالیا
تمدن خوبی دارند یا همون تمدن روم باستان.....فرهنگشون هم,هم فرهنگ گلادیاتوریه هم از نظر شعر و شاعری پر بالند و حتما فرهنگشون رو نگه میدارند.=D>
روسیه
در مورد تمدنش زیاد نمیدونم ولی فرهنگ بسیار غنی ای دارد چون برترین نویسندگان جهان اهل این كشورند و فرهنگشان هرگز نمیمیرد.=D>
فرانسهاصلا جای توضیح نیست هم از لحاظ تمدن غنی هستند هم از نظر فرهنگ و فرهنگشون رو با جان و دل نگه میدارند.=D>
ایران
هم فرهنگ غنی دارند هم فرهنگ غنی ای ولی این فرهنگ رو به انحلاله و اگر یه سری ها نباشند این تمدنمون هم میره زیر گل مثل فرهنگمون اونهایی هم كه داریم مثل اخوان ثالث و شاملو در كشورهایی چون فرانسه تربیت شدند.:((:?:oops:
Ehsan989
08-12-2009, 02:56 PM
گلایه شدید از عدم تعطیلی اینترنت در ایام سوگواری
اینا فکر می کنن ما نمی فهمیم چه خبره؟ همین الان که دنیا داره عزاداری میکنه و همه جا تعطیله... یعنی از صنف لباس فروشای بازار بگیر تا خود ریاست جمهوری تعطیله... حتی اداره گاز هم به حکم ایشون موظف شده که گازشو تو لوله ها تعطیل کنه... اونوقت میان شبکه اینترنت رو روشن نگه میدارن که جوونای مردم بجای اینکه بیان هیات سینه بزنن برن چیزای ناجور نیگاه کنن...
یک مقام بلندپایه در دولت و هیات سینه زنی بازار، اعلام کرد در پی نارضایتی شدید مردم مومن و خداجوی ایران و بازار تهران، اینترنت از این به بعد در ایام سوگواری تعطیل خواهد بود.
وی گفت برخی از مداحان مشهور طی روزهای اخیر ضمن انتقاد شدید از عدم تعطیلی این شبکه فساد در ایام عزاداری مسلمانان جهان، تهدید کرده اند که در صورتی که این وضعیت ادامه پیدا کند، اعلام جهاد خواهند کرد.
اعلام جهاد تا پیش از این در اختیار مراجع تقلید بود که در سالهای اخیر، مداحان تهران و قم، آن را به به همراه تمامی اختیارات مرجعیت به خود تفویض کرده اند.
اظهارات مداح معروف
به گزارش خبرنگار واحد مرکزی آی طنزنیوز، یکی از مداحان بسیار مشهور، ظهر عاشورا گفت: «به من میگن چرا به جای نوحه خونی و عزاداری در مورد سیاست و شهرداری و انرژی هسته ای و بی آر تی و نفت و اجاره خونه و کنترل جمعیت و شهر ری و منوریل و خاویار و رایس و کاله حرف می زنی؟ پس من درمورد چی حرف بزنم؟... اینایی که این حرفا رو میگن یا خرن یا نفهمن یا بی ادب...» وی سپس در حالی که با لگد واعظ مجلس را با پایین پرتاب کرده، ادامه داد: «اینا فکر می کنن ما نمی فهمیم چه خبره؟ همین الان که دنیا داره عزاداری میکنه و همه جا تعطیله... یعنی از صنف لباس فروشای بازار بگیر تا خود ریاست جمهوری تعطیله... حتی اداره گاز هم به حکم ایشون موظف شده که گازشو تو لوله ها تعطیل کنه... اونوقت میان شبکه اینترنت رو روشن نگه میدارن که جوونای مردم بجای اینکه بیان هیات سینه بزنن برن چیزای ناجور نیگاه کنن... ما خیلی هم خوب می فهمیم چه خبره. نفهم خودتونین... اولش تو زمان هاشمی ورداشتن این جواد لاریجانی بدبخت رو مجبورش کردن که اینترنت بیاره تو مملکت، بعدش تو زمان خاتمی هی شبکه هاشو زیاد کردن... مدرک دارم که اینا از آمریکا پول می گرفتن واسه این کارا...».
به گزارش خبرنگار آی طنز نیوز، این مداح مشهور که از شدت عصبانیت سیم میکروفن را به گردن یکی از پامنبری ها انداخته و مشغول خفه کردن او بود، پس از ذکر خیانت ها و دزدی ها و فسادهای اصلاح طلبان و اطرافیان هاشمی و قالیباف ادامه داد: «فکر می کنین نمی دونیم تو این اینترنت لامصب چی ها نشون میدن؟ یه چی درست کردن "آویزون". خدا شاهده من پیرمرد بشینم پاش از ساعت 9 شب تا دم ازون صبح پا نمی شم، چه برسه به این جوونا. اونوقت حیا نمی کنن که حتی تو این روزهای عزیز هم قطعش کنن حرومزاده رو لااقل... هی میگن فیلتر داریم واسه ش، فیلتر داریم... مگه سیگاره که فیلتر داشته باشه؟ ... تو هم اینقدر دست و پا نزن لامصب!»
در انتهای این مراسم با میانجیگری شاگردان این مداح معروف، نعش نیمه جان پامنبری مذکور برای درمان یا تشییع جنازه به بیرون هدایت شده و حاضران برای فیض معنوی از پلوقیمه صف بستند.
احتمال تعطیلی و عدم تعطیلی
برخی آگاهان سیاسی با توجه به این اظهارات احتمال تعطیلی اینترنت در ایام سوگواری را قطعی و حتی احتمال قطع دسترسی به اینترنت در معدود ایام غیر سوگواری در سال را هم بعید نمی دانند.
این از آن روست که وظیفه سخنگویی و حتی تعیین خط مشی ساسیتهای داخلی و خارجی دولت در طی دو سال اخیر بر عهده مداحان مشهور بوده است.
در مقابل، برخی تحلیلگران هم با توجه به همین موضع گیری احتمال قطع شبکه اینترنت را – که تا پیش از این محتمل بود- از این پس منتفی می دانند. استدلال این تحلیلگران، آشنایی عمیق تصمیم گیرانی نظیر همین مداح معروف با فواید اینترنت است.
به نقل از آی طنز
Ehsan989
08-12-2009, 02:57 PM
نان عزیز:
از بزرگی روایت کنند که چون در خانه ی او نان پزند، یک یک نان به دست نامبارک در برابر چشم خود دارد و بگوید:
مصراع: هرگز خللی به روزگارت مرساد و به خازن سپارد
چون بوی نان به خدم و حشمش رسد گویند:
تو پس پرده و ما خون جگر می ریزیم آه اگر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
______________________________-
______________________________
ثواب صدقه، گناه دزدی:
جُحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه اش اضافی باشد.
____________________________
___________________________
اشتها:
طفیلی را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: من بیچاره در جهان همین متاع دارم.
_____________________________________
____________________________________
جایی نرو:
مردی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا، جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم.
Ehsan989
08-12-2009, 02:57 PM
سلطان محمود روزی در غضب بود. طلحک خواست که او را از آن ملالت
بیرون آرد. گفت: ای سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجید و روی
بگردانید. طلحک باز برابر او رفت و همچنین سؤال کرد. سلطان گفت: مردکِ
قلتبان سگ، تو با آن چه کار داری؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخندید
*************************************
جنازه ای را در تابوت به راهی می بردند. درویشی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسید: او را به کجا می برند؟
گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ی ما می برند؟
***********************************
شخصی دعوی خدایی میکرد. اورا پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال اینجایکی دعوی پیغمبری میکرد، او را کشتند.گفت: نیک کرده اند که من او رانفرستاده بودم.
**************************************
درویشی به دهی رسید. عدّه ای از بزرگان ده را دید که نشسته اند. پیش رفت و گفت:
چیزی به من بدهید، وگرنه به خدا قسم با این ده همان کاری را می کنم که با ده قبلی کردم.
آنها ترسیدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسیدند: با ده قبلی چه کردی؟
گفت: آز آنها چیزی خواستم، ندادند، آمدم اینجا، شما هم اگر چیزی نمی دادید به ده دیگری می رفتم
Ehsan989
08-12-2009, 02:58 PM
نیم عمر و کل عمر:
نحوی در کشتی بود.ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده ای؟ گفت: نه. گفت: نیم عمرت بر فناست.
روز دیگر تند بادی پدید آمد کشتی می خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته ای؟ گفت: نه. گفت: کل عمرت بر فناست.عکس پیدا نشد
+++++++++++++++++++++++++++++++++++
بیماری گرسنگی:
قلندری نبض به طبیب داد. پرسید که مرا چه رنجی است؟ گفت: تو را رنج گرسنگی است و او را به هریسه مهمان کرد. قلندر چون سیر شد گفت: در تکیه ما ده یار دیگر همین رنج دارند
++++++++++++++++++++++++++++++
اگر می توانستم:
عسسان(پاسبانان) شب به مردی مست رسیدند بگرفتند که برخیز تا به زندانت بریم. گفت: اگر من به راه توانستمی رفت به خانه ی خود رفتمی
++++++++++++++++++++++++++++
جزای گاز گرفتن:
وقتی مزید را سگ گزید(گاز گرفت). گفت: اگر می خواهی درد ساکت شود آن سگ را ترید بخوران. گفت: آن گاه هیچ سگی در
Ehsan989
08-12-2009, 02:59 PM
زنی که سر دو شوهر خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه می کرد و می گفت: ای خواجه به کجا می روی و مرا به که می سپاری؟ گفت: به چهارمین
Ehsan989
08-12-2009, 03:00 PM
دوستی نسیه:
هارون به بهلول گفت: دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت: آن که شکمم را سیر سازد. گفت: من سیر می سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه. گفت: دوستی نسیه نمی شود
---------------------------------------------------
سرکه ی هفت ساله:
رنجوری را سرکه ی هفت ساله تجویز کردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی
Ehsan989
08-12-2009, 03:00 PM
یک نفر از آسمان خراش افتاد پائین مردم دورش جمع شدن وپرسیدن چی شده؟گفت هیچی بابا پوز آسانسورمون رو زدم!!!!!
Ehsan989
08-12-2009, 03:01 PM
فقط با روشن كردن يك بخاري اضافه شما هم در تعطيل شدن مدارس دانشگاهها و ادارات سهيم باشيد.هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
Ehsan989
08-12-2009, 03:01 PM
يه نفر ميخوابه تو خواب جند نفر تهديش ميكنن ميترسه فردا با دوستاش ميخوابه
Ehsan989
08-12-2009, 03:02 PM
پاىمورچه روتصوركن
حالاتصوركن جوراب داره
حالاتصوركن جورابش سوراخه...!
دلم برات اندازه سوراخ جوراب مورچه تنگ شده
Ehsan989
08-12-2009, 03:02 PM
از چند دهه پیش کم کم استفاده از زبان محاوره*ای و بهره*مندی از اصطلاحات گفتاری روزمره در نوشته*های طنزگونه مرسوم گردید.
مهمترین دلیل آن بکارگیری این روش برای تمسخر و طعنه زنی به زمامدارانی بود که بدون داشتن اطلاعات اولیه از یک موضوع در مورد آن همچون عوام اظهار نظر میکردند.
اولین طنزنویسی که این شیوه را بکار برد مرحوم جمالزاده بود. او در مورد برخورد عامیانه زمامداران و روحانیون با مسئله دمکراسی و مشروطیت نوشته*های بی*نظیری از خود به یادگار گذاشته است.
با ظهور و استقرار حکومت اسلامی و اظهارنظرهای عامیانه روحانیون در پیچیده*ترین موضوعات زندگی و نوآوری*های صنعتی و ارائه راه*حل*های ابتدایی برای مشکلات بغرنج عصرنوین باعث گردید که طنزنویسان بیش از پیش با بکارگیری اصطلاحات و زبان عامیانه به نگارش طنز بپردازند و درواقع طرز فکر آنها را به چالش اندازند.
با گسترش اینترنت و پدیده وبلاگها٬ عامیانه نویسی به اوج خود رسید. عامیانه نویسی امروزه در نوشته*های اکثر طنزنویسان ایرانی بطور ناخودآگاه شیوع پیدا کرده و کمتر طنز نویسی را بتوان یافت که از زبان محاوره*ای روزمره در نوشته*های خویش استفاده نکند.
این هم از برکت انقلاب شکوهمند انقلاب اسلامی.
کارگاه طنز:
اخیرا ابراهیم نبوی در سایت بالاترین اقدام به نوشتن طنز دسته جمعی کرده که بنظر من کار خوبی است.
مثل هرکار دیگری٬ طنز نوشتن نیاز به تمرین و ممارست دارد. بدون تمرین هیچکس نمیتواند طنز خوب بنویسد. بقول شاعر کار نیکو کردن از پر کردن است.
بنابر این٬ دوستانی که به نوشتن طنز علاقه*مندند از این فرصت استفاده کنند و برای طنز نویسی تمرین کنند.
تیتر و عنوان:
اهمیت تیتر و عنوان در طنز نوشته*ها٬ کمتر از اصل متن نیست. گاهی یک تیتر زیبا و جذاب٬ متن طنز را جذاب*تر و خواندنی*تر میکند.
برعکس٬ یک تیتر نامناسب باعث سردرگمی ذهنی و یا احساسی مخاطب میگردد.
در نوشته*های غیر طنز٬ اگر عنوان کمی نامناسب و مبهم باشد٬ خواننده با خواندن چند پاراگراف٬ پیش ذهنی خود را اصلاح و تصحیح میکند ولی در طنز این اشکال باعث کور شدن ذوق و شوق خواننده میشود.
بنابراین انتخاب تیتر در طنز اهمیت زیادی دارد.
تیتر و عنوان برای یک نوشته همانند یک تابلو در سردر مغازه است. مثلا تصور کنید یک مغازه*داری کلیه عتیقه*جات و جواهرات و اشیا قیمتی را در مغازه*اش بچیند و عرضه کند ولی هیچ تابلو و علامت مشخصه*ای برای مغازه*اش تدارک ندیده باشد و یا تابلوی شلخته و درب و داغونی را نصب کرده باشد٬ چه عاقبتی خواهد داشت؟ دیگران چه قضاوتی خواهند کرد؟
بر سر در مغازه جواهر فروشی که نباید یک تابلوی زهوار دررفته نصب کرد.
تیتر و عنوان بهتر است حتی المقدور مختصر باشد.
ضرورتی ندارد که ما همه منظورمان را در تیتر و عنوان بگنجانیم. هرچه مختصرتر باشد بهتر است.
حتی الامکان تیتر و عنوان مستقل از متن نوشته٬ خنده*دار و یا اغراق آمیز باشد.
گاهی تیتر و عنوان را تعمدا نامفهوم انتخاب میکنیم تا ذهن خواننده را دنبال خود بکشانیم و کنجکاوی او را تحریک کرده و نهایتا در اخر متن به همان نقطه اول یعنی عنوان برسیم. در چنین حالتی اغلب٬ آخرین جمله متن عبارتی است حاوی عنوان و تیتر نوشته.
مثالهای زیادی را میتوان ذکر کرد. ابراهیم نبوی مهارت خوبی در انتخاب تیتر نوشته*هایش دارد. بلوچ عناوین مختصر و کوتاهی را معمولا انتخاب میکند. بقیه طنز نویسان وبلاگی نیز گاهی تیترهای جالبی را انتخاب کرده*اند که باعث منحصر بفرد شدن نوشته*هایشان شده است.
البته در این زمینه باز حرف برای گفتن هست. مهارت انتخاب تیتر با تمرین و ممارست بدست می*آید و نه با توصیه و آموزش.
حب و بغض در طنز:
تنفر و یا شیفتگی آفت طنز است ولی داشتن آنها لازمه انسان بودن است. مگر انسان میتواند از بدیها و بدخلقی*ها بیزار و متنفر نباشد و یا شیفته زیبایی*ها و خوبی*ها نگردد؟
طنز پایدار طنزی است که به وضوح از دشنام گویی و ابراز تنفر به بدی*ها و بدخلقی*ها احتراز کند و الا آن نوشته دیگر طنز نیست بلکه یک بیانیه حزب سیاسی و یا سرمقاله کیهان شریعتمداری است.
این روزها بعضی افراد٬ وقتی میخواهند در مورد احمدی*نژاد طنزی بنویسند علنا دشنام و توهین میکنند. این گونه نوشته*جات نه تنها طنز نیست بلکه هیچ اثر مثبتی بر مخاطب نخواهد گذاشت.
طنز نویس باید رل هنرپیشه فیلم*های کمدی را بازی کند. خود را به سادگی بزند و از کوره درنرود و دشنام و توهین نکند.
چه چيزي خنده آور است؟
حس شوخ طبعي و مزاح، توانايي خنديدن به چيزهايي است كه خنده دار هستند و ديدن جنبه هاي مضحك و خنده دار چيزهايي كه اغلب آنها را بسيار جدي مي گيريم.
ما همگي از چيزهايي كه معناي خنده داري دارند خنده مان مي گيرد ، فيلمها و تئاترهاي كمدي، داستانهاي خنده دار و جوكها. براي پرورش حس شوخ طبعي و مزاح خود، بايد خودمان را بيشتر در معرض برنامه هاي خنده دار قرار دهيم، مخصوصا زماني كه احساس مي كنيم با خنده حالمان عوض
مي شود*. شوخي و مزاح وقايع جدي را به حاشيه مي راند و شرايط سخت و مشكل را قابل كنترل تر مي كند.
اما پيدا كردن چيزهاي خنده دار و جالب، در برخي موقعيت ها نيازمند مهارت است. مثل بيشتر مهارت ها، اين مهارت هم براي پرورش يافتن نيازمند تمرين است. داشتن يك حس شوخ طبعي و مزاح بدين معنا نيست كه به هر چيزي بخنديد، اما بدين معنا است كه به جنبه هاي جدي و شوخي چيزها به يك چشم نگاه كنيد. اين به برخي از ما كه طبيعتا منطقي و جدي هستيم، كمك مي كند تا متعادل تر و شوخ تر شويم.
براي درك كامل حس شوخ طبعي بهتر است فرق ميان خنديدن به خودمان، خنديدن به شرايط و خنديدن به ديگران را درك كنيم.
__ خنديدن به خودمان احتمالا ايمن ترين نوع شوخي است زيرا معمولا تهديدي براي ديگران محسوب نمي شود و ما را به عنوان فردي مثبت و متعادل معرفي خواهد كرد.
__ خنديدن به شرايط نيز عموما خطري ندارد مگر در شرايطي كه فرد يا گروهي حساس و ناراحت شوند يا جبهه بگيرند.
__ خنديدن به ديگران كمترين ضريب امنيت و ايمني را دارا است زيرا ممكن است باعث بي احترامي يا بي حرمتي به طرف يا گروه مقابل شود. پس پر واضح است كه بايد از خنديدن به ديگران اجتناب كنيم، اما استثنائاتي هم وجود دارد.
نهايتا كساني از ما كه معمولا قادر به شوخي كردن نيستند، بايد بيشتر روي خودشان كار كنند . از نظر فورست گامپ" شوخ طبعي نوعي لذت است" . با فكر كردن به شادماني نمي توان به شادماني دست يافت. پس بايد واقعا شاد بود. فقط همين
(منتخبی از يک مقاله مندرج در سايت دفتر طنز)
طنز نوشته های سخن(۳):
شرط لازم برای يافتن يک سوژه ناب طنز٬ داشتن اطلاعات گسترده در زمينههای متنوع است. اين شرط لازم است اما کافی نيست.
کسانی که اهل مطالعهاند و از خواندن کتب و مجلات مختلف توشهای برگرفتهاند٬ کسانی که جريانات مختلف اجتماعی را از دور و یا نزدیک شاهد بودهاند٬ کسانیکه با جوامع دیگر آشنایی دارند٬ کسانیکه سفر بسیار کرده و پخته شدهاند ٬ دارای اطلاعات وسیعی هستند که این دانستنیهای گوناگون در مواقع لزوم آنان را برای انتخاب سوژهای نو و جالب ياری ميکند.
البته منظور اين نيست که چنين افرادی در زمينههای مختلف متخصص و کارشناس هستند. بلکه مقصود اين است که تنوع و گستردگی دانش افراد ولو سطحی٬ آنان را در سوژه يابی کمک ميکند.
يک طنز نويس که مسائل اجتماعی را به سخره ميگيرد٬ اگر از مشکلات و مسائل روز بیخبر باشد چگونه ميتواند سوژه جالبی را برای طنز نوشتههای خود انتخاب کند؟ او بايد اطلاعاتی ولو مختصر از مسائل پيرامون خود داشته باشد. اين اطلاعات يک شبه و يک روزه بدست نمیآيد.
کسی مثل ف.م. سخن٬ سالها کتاب خوانده٬ روزنامه ورق زده٬ مجله و ماهنامه و هفتهنامه مذهبی و سوسياليستی خوانده٬ هم در جبهه جنگ بوده و هم در فراز و نشيبهای انقلاب٬ هم تاريخ خوانده و هم ادبيات٬ هم اخبار محلی را دنبال ميکند و هم در مورد سقوط مکرر هواپيماها.
طنز نویس موفق قطعا باید وقت زیادی را صرف دیدگاههای دیگران کند. نوشتههای دیگران را بخواند و آنان را با آموختههای خویش محک بزند و نهایتا از درون دل این موضوعات مختلف٬ سوژه مناسب را انتخاب کند.
دقت در نوشتههای ف. م. سخن به ما این آگاهی را میدهد که چگونه یک سوژه از دل اتفاقات مختلف بیرون آمده است.
طنز نوشته های ف.م. سخن (۲)
در ادامه مروری کوتاه بر طنزهای ف. م. سخن ميخواهيم در باره «انتخاب سوژه» چند خطی را بنويسيم.
يک نقاش هنرمند و يا يک داستان نويس و يا يک فيلمنامه نويس٬ و بالاخره يک طنز نويس ٬ هريک بگونهای سعی ميکنند سوژهای مناسب را برای کار خود انتخاب کنند. اگرچه يک نقاش چيره دست قادر است نقش و تصوير همه مناظر و اشيا را نقاشی کند ولی او در ميان انبوهی از مناظر بدنبال يک سوزه مناسب ميگردد. همين طور است واسواس يک عکاس هنرمند. او دنبال شکار بهترين تصوير از وقايع است .
يک طنز نويس هم همواره دنبال شکار سوژه است. گاهی جذابيت يک طنز نوشته عمدتا بخاطر انتخاب سوژه و موضوع آن است. بنابر اين در انتخاب سوژه نبايد سهل انگاری کرد و در هر مورد طنز نوشت. (بد نيست در همين جا يک نکتهای را خارج از موضوع بحثمان اضافه کنم. طنز نويسی روزنانه کاری است که شيرينی قلم را از بين میبرد. اگر میبينيد مرحوم گلآقا هرروز در اطلاعات طنز مینوشت٬ اولا او يک استثنا بود و ثانيا بسيار کوتاه و مختصر مینوشت.)
ف. م. سخن از آن دسته نويسندگانی است که در انتخاب سوژه طنز بسيار ماهرانه برخورد ميکند. اگر به طنزهای قديمی ايشان نگاهی اجمالی کنيم بخوبی اين تبحر و خلاقيت را در وجود اين نويسنده میبينيم.
حالا ممکن است اين سوال مطرح شود که اصولا رمز و راز اين تبحر و خلاقيت چيست؟ چرا يک سوژه بکر به ذهن مثلا ف. م. سخن ميرسد ولی به فکر من نميرسد؟ بعبارت ديگر چه عواملی باعث مشود که در انتخاب يک سوژه خوش سليقه باشيم؟
Ehsan989
08-12-2009, 03:03 PM
۱۰۱ سگ خالدار یا چگونه آموختم از شرکت در هر مسابقه ای لذت ببرم جز وزنه برداری
اصولا ما ایرانی ها عاشق جنجال و جنجال آفرینی هستیم و عاشق خود و دیگران را جر دادن و توی سر و صورت هم زدن. به این سیر علت و معلولی یا پایه و پیرویی توجه فرمایید: یک بابایی خودش را جر می دهد و یک کتاب می نویسد، یک عده خودشان را جر می دهند تا یک مسابقه ای برگزار کنند تا به آن بابای جرخورده ی اولی جایزه بدهند بعد از برگزاری مسابقه همه به جان هم می افتند و همدیگر را جر و واجر می کنند و به نظر من این ها همه اش به این خاطر است که نمی توانیم دیدخوبی به هر چیزی داشته باشیم. بنده حالا که گرد و خاک مسابقات ادبی فروکش کرده و چون تا وقتی قرص هایم را مرتب می خورم خیلی آدم خوش بینی هستم نشستم کلی فکر کردم و صد و یک حسن برای یک مسابقه ی ادبی پیدا کردم که به شرح زیر می باشد:
1. در مراسم اهدای جوایز می توانیم در حالی که روی صندلی لمیده ایم به دشمنان قسم خورده ی ایستاده ی خود نگاه تحقیرآمیز بیندازیم. این تنها موقعیت در کهکشان راه شیری است که به دلایل فنی نگاه از پایین به بالا تحقیرآمیز شده.
2. در حالی که ایستاده ایم و دیگر چیزی به نام پا را زیر خود حس نمی کنیم می توانیم دوستان واقعی را که جوری نشسته اند که چشم شان به چشم ما نیفتد شناسایی و در اولین فرصت با خاک یکسان نماییم.
3. می توانیم برای برندگان از همه جا بی خبر پشت پا بیندازیم و کلی تفریح کنیم مگر اینکه آنها تصادفا ردیف اول نشسته باشند!
4. چشم مان به یک چیز سفیدی آن ردیف های جلو می افتد که ربطی به آسیاب ندارد و باعث کلی افتخار می شود. چیز سفید مربوطه آقای دولت آبادی می باشند.
5. تمام سیمین های دنیا به این بهانه از خانه بیرون می آیند و هوایی می خورند و احیانا متلکی نثار گروه خشن مردها می کنند.
6. خانم های نویسنده ی گریزپا دو ساعتی به این بهانه از دست شوهر و بچه فرار کرده و به این مراسم پناه می آورند.
7. آقایان نویسنده دو ساعت جایی می روند که یک مشت خل و چل مثل خودشان آنجا جمع شده اند که نه خرید و فروش خط موبایل می کنند نه در بانک مسکن حسابی دارند که بشود فروختش نه الگویشان سیاوش اکبرپور است نه برایشان مهم است که هدیه چندبار ازدواج کرده نه تئاتر قهوه خانه ی زری خانوم را دیده اند نه رفته اند به یک اتوبان رای داده اند و نه هیچ چیز دیگر.
8. آقایان نویسنده ی متاهل می توانند در آنجا به همسرانشان ثابت کنند که آنها تنها زنانی نیستند که در ازدواج بدشانسی آورده اند.
9. بانوان نویسنده ی متاهل دارای شوهران بیکار، می توانند در آنجا مرد زندگی شان را توی سر و همسر درآورند و با یک تیر سه چهار نشان بزنند. حدس آن نشانها با خواننده.
10. آدم می تواند به قیافه ی هرکی رد شد گیر بدهد و حسابی بخندد، در چنین جلساتی سوژه از در و دیوار می بارد.
11. آقایان می توانند شال گردن ها را از لای نفتالین درآورند و به کار بزنند.
12. خانم ها می توانند چتری مو را بیرون بریزند و هی زل بزنند به گوشه ی سقف و دائم یکی نیاید زیر گوششان جیغ بزند: حیجاب ایز دیگنیتی.
13. در صورت برنده شدن می شود رفت پشت تریبون و در اعتراض به هرچیزی یک دقیقه سکوت کرد.
14. می شود به حرف های زیرزیرکی(با زیرکانه اشتباه نشود) دو نفر بغل دستی گوش کرد و کیف کرد و سوژه جمع آوری کرد. دیالوگ سرقت شده: اولی: وا! کثافت...دومی: آره منم گفتم خر خودتی. اولی: جدی... گفتی؟ خدا نکشدت. دومی: نه اینجوری نگفتم که. گفتم حالا روش فکر می کنم.(جنسیت این دو نفر به مسابقه گذاشته می شود. علاقمندان جواب های خود را به دبیرخانه ی جایزه ارسال کنند.)
15. می شود مجری مراسم را یک دل سیر دید زد بدون اینکه کسی شک ببرد.
16. می شود از پشت ستون به کلاه چهل سال پیش فرمان آرا که همفری بوگارت مرحوم هم اگر زنده بود گذاشتن آن را ارتجاع می دانست پوزخند زد و کلی به خود بالید و عقده های خود را درمان کرد.
17. می شود در این مراسم برای بار یک میلیونم یادی از عمران صلاحی کرد و برای کسانی که او را نمی شناسند گفت که مرحوم وقت زنده بودنشان بردن نام شان در مجامع را ممنوع کرده بودند.
18. می توانیم یک ثانیه بعد از مراسم سیگار بکشیم و به همه نشان دهیم که ما سرشار دغدغه هستیم.
19. می توانیم یک دقیقه بعد از مراسم یک شکم سیر غیبت کنیم به خصوص پشت سر بغل دستی هایمان در مراسم.
20. می توانیم یک ساعت بعد در اینترنت پنبه ی همه ی کسانی را که با آنها سیگار دود کرده ایم بزنیم.
21. می توانیم دو ساعت بعد از مراسم هنوز دم در باشیم و به عابرها لبخند بزنیم و نشان دهیم که از جلسه ی مهمی آمده ایم.
22. می توانیم بیست و چهار ساعت بعد همه چیز را تکذیب کنیم.
23. می توانیم جلوه ای از تفاهم را به جهانیان و یاوه گویان نشان دهیم. گروه اول: در احترام به روح آن مرحوم باید سکوت کرد. گروه دوم: در احترام به روح آن مرحوم نباید سکوت کرد. مورد تفاهم: روح آن مرحوم.
24. در صورتی که برنده نشدیم می توانیم حتا به شیرینی دانمارکی بعد از مراسم هم به اسم این و آن فحش مادر بدهیم.
25. در صورتی که برنده شدیم می توانیم بعد از یک عمر که از همه طلبکار بوده ایم از همه تشکر کنیم(لعنت بر پدر و مادر کسی که فرد خاصی مدنظرش باشد. خوب شد؟). توجه: این افراد از قلم نیفتند: هیات داوران، ابراهیم مهربان، آدم ابوالبشر، لوییز آرمسترانگ، میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل، عموپورنگ، نایب تیمورخان، مرحوم گوتنبرگ، تس گالاکر و روح آن مرحوم.
26. به برنده مقام اول تبریک بگوییم و در ابری از فروتنی و رافت و شفقت و مرحوم تختی غوطه بخوریم.
27. بعد از مراسم پیاده به خانه برویم و سینه پهلو کنیم و سه روز مرخصی استعلاجی را بزنیم به بدن.
28. با پول جایزه گوشه ی یکی از چاه های زندگی مان را هم نتوانیم پر کنیم و همچنان وقتی سنگی در آن بیندازیم صدای مگه کرم داری یوسف هفت ثانیه طول بکشد تا به ما برسد.
29. می توانید بعد از مراسم به سمت ماشین مدل بالایی رفته و صدای بیب دربیاورید تا همراهان سکته بزنند. (درست است که دو ثانیه بعد می فهمند ولی همین شوک هم کافیست.)
30. می توانید در این مراسم شوهر خوب، بی آزار، کچل، عینکی، خل و چل و گدایی برای خودتان دست و پا کنید.
31. خیله خب... و می توانید زن روشنفکر، موکوتاه، سیگاری، اهل نظر و دارای دغدغه ای غیر از شینیون، تئاتر گلریز و تایتانیک بیابید و یکی دوسالی غذای سوخته میل کنید یا هایدا کوفت کنید یا اصلا غذا نخورید و خانه ی تان توی کثافت غلت بزند. (به گمانم عبارت آخری اشکال دارد.)
32. می توان در اوج فشار دالان خروج از مراسم یاد خاطرات دوران دانشجویی در قزوین افتاد و نوستالژی شد.
33. می توانید دو تا آدم را که فصل مشترک شان شما هستند در این مراسم به هم معرفی کنید و بعد از یکی دو ماه ببینید با هم رفته اند شمال و وقت رفتن به بازمانده ها گفته اند: کی؟ فلانی؟ اون عوضی رو میگی؟
توضیح1: با کمال شرمندگی فلانی شمایید.
توضیح 2: ببخشید ولی فکر کنم منظور از عوضی هم شخص شما باشید.
توضیح 3: عجب رسمیه هه هه هه هه هه! رسم زمونه!...
34. می توان بعدها گفت: بعله. بنده همین بار آخری مرحوم را در مراسم جایزه فلان دیدم، آمد جلو بهم سلام کرد، خیلی گله داشت می گفت...
برکینگ نیوز: هم اکنون خبر رسید روح مرحوم رفت رو ویبره و استخوان هایش دچار سگ لرزی شده اند به قدرت شش ریشتر. از خسارات مالی و جانی هنوز اطلاعی در دست نیست.
35. می توانید چون برنده نشده اید در هر مصاحبه ای بعد از مراسم چشم تان را ببندید و دهان را باز کنید.
36. می توانید چون برنده شده اید لبخند قیطانی بزنید و اعتراف کنید که سنگینی بار هستی یا بار امانت را حالا دارید حس می کنید و همینطور حس کنید حس کنید تا جای رضازاده به مسابقات المپیک 2008 پکن اعزام شوید.
37. می شود بعد از مراسم رفت ساندویچی شاپور سر کاخ و بندری را با نهایت لذت سرازیر کرد توی معده.
توضیح واضحات: این لذت را می شود قبل و بعد از هر مراسمی برد.
توصیه پزشکی: بعد از مراسم ادبی که در آن هیچم شده اید بلعیدن ساندویچ دل و جیگر مرغ بعد از یک کاسه عدسی و یک بندری با نون اضافه توصیه نمی شود، چون شب خوابتان نمی برد و باید دست تان را بگیرید پشت تان و دور اتاق بگردید آنوقت اهل خانه ممکن است فکر کنند شما برای برنده شدن چیز می نویسید نه برای ذات ادبیات!
38. می توانید لوح تقدیرتان را مثل نانواها بزنید بالای سرتان.
39. یا می توانید قاب خاتم زشت لوح تقدیرتان را به شش هزار تومان بفروشید به یکی از همکارانتان که می خواهد این عبارت را قاب بگیرد: و اما عشق...
40. می توانید در این قحطی سوژه وبلاگ یا سایت یا سایت وبلاگتان را به روز نمایید.
101. می توانید مثل آب خوردن دروغ بگویید، البته درست است که بدون جوایز ادبی هم می شود این کار را کرد ولی حالا بهانه اش را دارید.
زنده باد دکتر علی شریعتی
با تشکر از دوست خوبمان سولماز خانم (0-123) که این مطلب زیبا و جالب را ارسال کرده اند.:!:
Ehsan989
08-12-2009, 03:03 PM
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
Ehsan989
08-12-2009, 03:04 PM
شخصی را میهمانی رسید و قرار شد شب را در انجا بخوابد به خانهی همسایه فرستاد تا یكدست رختخواب برای میهمان موقتن بگیرید
همسایه گفت: شبها رختخواب را لازم داریم صبح بفرستید تا به شما بدهیم
Ehsan989
08-12-2009, 03:04 PM
دانش اموز اقا درست نبود که به من نمره ی صفر بدهید.
معلم حق با شماست ولی چه کنم که نمره ی کمتر از صفر در کارنامه نداریم!
Ehsan989
08-12-2009, 03:05 PM
معلم چه شباهتی میان دماسنج و ورقه ی امتحانی است.
دانش اموز اقا هر کدوم که صفر را نشان بدهند تن ادم می لرزد !
Ehsan989
08-12-2009, 03:05 PM
به یكی میگن با توكیو جمله بساز.
می گه من مادرم را دوست دارم توكیو.
Ehsan989
08-12-2009, 03:06 PM
با بزرگ و كوچك نباید مزاح و شوخی كرد كه بزرگ كینهی شما را بدل میگیرد و كوچك دلیر و گستاخ میشود
Ehsan989
08-12-2009, 03:06 PM
سلام خدمت همه بچه های سایت
دنیای فوتبال
اوایل فصل بود نادر خان قول داده بود كه تیم رو قهرمان كنه بعد از رفتن امیر آپارتمان كهنه ای از تیممون تیم به خاك و خون نشست تا رضایت نادر مجازی رو برای مربیگری پیدا كنه نادر خان با هزار اشوه و ناز اومد تو تیم ولی هنوز به نیم فصل نكشید كه تیم دوباره به خاك و خون نشست و طی چند هفته متوالی برد ندشتیم.:((
با این وضعیت اگه تیممون مساوی هم می كرد خیلی خوب میشد.
از اونور هم فرزین قطب نما تیمش رو بدون باخت میبرد بالا كه ما داشتیم می سوختیم:((
مربی قدیم تیم حریف یعنی علی نسرین هم مثل همیشه بعد از شونصدمین باری كه از تیمش بیرون رفت میره و برا خودش باشگاه درست می كنه.اسمش یادم نیست استیل,مس,ماهیتابه:lol:یه چیزی تو این مایه ها بود.:-?
نادر مجازی در این اواخر كه میخواست تیم رو ترك كنه به صورت مجازی تیم رو هدایت كرد((روی نیمكت ننشست))و با تعجب بسیار دو,سه تا برد هلو كسب كرد.آرش آری هانی((برهانی))هم كه با هزار بدبختی اومد تو تیم جز گره زدن چمن تو زمی ن برای باز شدن بختش كاری نكرد:lol:
حالا از اونور هم محسن دوستی((فارسی شده خلیلی))برای تیمش سنگ تموم گذاشت و گلهای خفنی راهی دروازه های حریف كرد.
علی عمویی هم كه پارسال تیمش قهرمان شد امسال كم مونده كه از یه رقمی هم بیفتند.
در این آخر میتونم بگم كه عشق است تیم ملی كه هنوز بی مربی یه لنگ در هوا مونده.;-)
Ehsan989
08-12-2009, 03:07 PM
مریض: اقای دكتر دندانی كه درد میكرد این نبود شما عوضی كشیدید. دندانپزشك: اقا صبر كنید شما چقدر كم حوصلها اید كمكم به ان دندان هم میرسیم
Ehsan989
08-12-2009, 03:07 PM
اولی: داداش تو كه سواد داری این نامه را برام بخوان دومی : حالا نمیتونم چون روزه برو شب بیا تا برایت بخوانم اولی: با تعجب: مگر روز چه اشكالی داره؟ كه نمیتوانی دومی: اخر برادر من كلاس اكابر شبانه رفته ام
Ehsan989
08-12-2009, 03:07 PM
مادر: سعید پسرم تو كه گفتی دارم میمرم پس چرا نمردی پسر:مادر جون من گفتم از گرسنگی دارم میمیرم
Ehsan989
08-12-2009, 03:08 PM
گیج1 :ببینم خله به نظر تو كابرد شمع داخل اتومبیل برای چیه گیج2: خب اینكه خیلی اسونه وقتی كه برقا قطع میشه او نارو روشن میكنن
Ehsan989
08-12-2009, 03:08 PM
بیمار:اقای دكتر دندانم خیلی عزیت میكنهچی كار كنم دكتر:هیچی جانم یه شلاق بردار و حسابی بزنش تا شاید دست از اذیت نكنه
Ehsan989
08-12-2009, 03:09 PM
(این را با لهجه بخوانید)
یك روز بر خانه نشسته بودیم تخمه می خوردیم یكدفعه دیدم تلفن زنگ زد گفتم كیست گفت اسپایدرمن است .
گفتم چی كار داری گفت بیا این مرد شنی رابكش .
خلاصه یك تیاره دربست گرفتم رفتم ان جا مرد شنی را كشتم وامدم ببینم خوب هستید درسلامتی كامل به س می بری ه
Ehsan989
08-12-2009, 03:10 PM
«تربيت» اصولي*داردكه بايد رعايت شود تا اسباب آدم* شدن فرزندان و دانش*آموزان عزيز فراهم آيد، و البته تربيت را در زمان*ها و مكان*ها تفاوت*هايي است.
مثلاً بديهي است كه نونهالان امروزي را با اسلوب 40 سال پيش نمي*توان تربيت كرد و بايد به اصول و روش*هايي جديد دست يافت.
اول- به آنچه مي*گويم عمل كن
واضح است كه «الگو» در تربيت نقشي بسيار اساسي دارد. ما هم اين را قبول داريم، اما الگو كه هميشه لازم نيست عملي باشد. بچه خودش بايد فهم و شعور داشته باشد و از گفته*ها و فرمايشات والدين، معلمان و ساير بزرگان الگو بگيرد. اصلاً چه معني دارد كه بچه بخواهد براي يادگيري رفتارهاي مطلوب، الگوي عملي داشته باشد. كي حوصله دارد كه اين همه چيز ياد بچه بدهد؟ آن كسي كه از يادگيري مشاهده*اي صحبت كرده احتمالاً خودش پدر يا مادر نبوده و يا معلمي نكرده است.
تازه اين موضوع صرفه اقتصادي هم دارد. عمل كردن، خيلي جاها هم هزينه دارد و هم دردسر و شايد هم ماليات! اما گفتن در بسياري از موارد نه خرجي دارد نه گرفتاري و نه مالياتي!
دوم- انگيزه پيشرفت داشته باش
توجه كنيد، واژه كليدي در اصل فوق كلمه «بايد» است.
بچه «بايد» انگيزه پيشرفت داشته باشد؛ حالا اگر داشت كه چه بهتر، و گرنه به زور هم كه شده، بايد به او انگيزه داد. بچه بايد حركت كند، اگر نكرد بايد هلش داد، و اگر بازهم حركت نكرد بايد...! پدر و مادرهاي بيچاره چه كاري مانده كه براي فرزندان*شان انجام ندهند، اين همه امكانات تهيه مي*كنند، اين همه خرج و مخارج؛ حالا اگر بچه نجنبيد حتماً خودش يك مشكلي دارد.
بايد براي بچه انگيزه ايجاد كرد و ما هم هرچه مي*توانيم بايد به او انگيزه تزريق كنيم:
جايزه؛ وعده و وعيد- البته وعده از نوع سرخرمن بهتر جواب مي*دهد- و خلاصه هر بامبول و كلكي كه بچه را تكاني بدهد. بالاخره بچه*ها، بچه هستند و خيلي چيزها را نمي*فهمند و ناچاريم كه بعضي وقت*ها به زور بفهمانيم كه چه خبر است !
سوم- بچه زرنگش خوبه!
نمي*دانم در اين كلمه «بايد» چه سري نهفته است كه اين قدر در روش*هاي تربيتي كاربرد دارد!
از قديم هم گفته*اند بچه براي اين كه آدم بشود، چيزي بشود، سربار جامعه نشود، و خلاصه يك ... بشود بايد درس بخواند. نمي*دانم با وجود اين كه درس خواندن تنها راه كسب درآمد نيست، پسرها به جاي درس، رغبت بيشتر به بازار كار پيدا كرده*اند و عوامل زيادي باعث افت انگيزه*هاي درس خواندن مي*شود، چرا بعضي*ها نمي*فهمند كه درس خواندن چقدر مهم است و اصلاً تنها راه آدم شدن است!
حالا ما كتاب نمي*خوانيم و والدين و معلمان عزيز چندان اهل مطالعه نيستند چه ربطي به درس خواندن دارد؟! درس خواندن محاسن فراواني دارد كه مهم*ترين آن اخذ مدرك، دويدن دنبال كار دولتي و افتتاح مسير آب باريكه است!
چهارم- روا*نشناسان براي خودشان مي*گويند
يك دليل اين كه ما زياد كتاب نمي*خوانيم و تنها يافته*هاي ذهني خودمان را به شما عزيزان عرضه مي*كنيم اين است كه اصولاً در كتاب*هاي روانشناسي و علوم تربيتي و غيره، چيز به درد بخوري وجود ندارد. كساني كه اين كتاب*ها را مي*نويسند يا بيكارند يا نمي*فهمند خرج و مخارج زندگي يعني چه. يك عده مي*نشينند و براي خودشان نظريه و از اين حرف*ها در مي*آورند كه چه بشود؟ اگر مردي بيا ببينيم مي*تواني يك زندگي را بچرخاني؟!
اصلاً دنياي امروز، دنياي كاربرد است و ما كاربردي*ترين يافته*هاي خودمان را بر مبناي سال*ها تجربه به شما ارائه مي*دهيم. چه*كار داريد برويد كتاب و نظريه و از اين حرف*ها بخوانيد.
پنجم- بچه خوب، حرف گوش كن است
«ادب» چيز مهمي در زندگي آدم*هاست و نشانه*هاي اصلي ادب، مطيع و سربه زير بودن و حرف گوش كردن است. بچه عاقل بايد با ادب باشد. اصلاً خوب نيست بچه سروصدا كند، نق بزند، ايراد بگيرد، از خودش نظر بدهد و خلاصه خلاف خواسته* ما بزرگترهاي با ادب رفتار كند. اين هايي كه مي*گويند كه براي پرورش خلاقيت و از اين حرف*ها، بايد به بچه اجازه جسارت و ابراز وجود داد احتمالاً خودشان در بچگي با ادب نبوده*اند يا درست و حسابي ادب نشده*اند!ادب، آداب دارد و بايد آداب مطيع و حرف گوش كن بودن را در خانه و مدرسه با جديت به بچه ياد بدهيم.
Ehsan989
08-12-2009, 03:10 PM
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود(هی !؟ سرطان انگشت نگیری!).او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه کمی نان دارد اما گوشت ندارد!
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد...
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
;-):!:
Ehsan989
08-12-2009, 03:10 PM
مطمئن نيستم چطوري كار مي كند ولي به صورت خارق العاده اي دقيق است. قبل از اينكه به عكس نگاه كنيد توضيحات را به طور كامل بخوانيد.
عكس زير حاوي 2 دلفين كاملاً متشابه مي باشد كه در مطالعات روي سطوح استرس در بيمارستان St. Mary استفاده مي شود.
به هر دو دلفين كه از آب بيرون پريده اند نگاه كنيد. هر دو دلفين كاملا شبيه يكديگر هستند. يك مطالعه دقيق نشان داده كه عليرغم اينكه هر دو دلفين شبيه يكديگر هستند شخصي كه استرس دارد اختلافاتي را بين آنها پيدا خواهد كرد.
هر چه فرد اختلافات بيشتري را بين اين دو دلفين پيدا كند تحت استرس بيشتري قرار دارد.
اكنون به عكس نگاه كنيد و اگر شما بيش از 2 اختلاف بين دو دلفين پيدا كرديد نياز به مرخصي داريد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نيازي به پاسخ نيست من خودم به مرخصي خواهم رفت. هرگز زندگي را اينقدر جدي نگيريد، هيچ كس از آن زنده خارج نخواهد شد!
Ehsan989
08-12-2009, 03:11 PM
* حاج آقا: عروس خانم دوشيزه shirin_sooske_siah آيا وکيلم شما را به مهر :
- گوگل عدد سکه بهار آزادي
- يک وب کم
- سند يک سايت اينترنت اختصاصي دات کام
- يک مودم DSL
- اينترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوه سوم
- LCD و شمعدان
- يک هدست بي سيم
- چهارده روم اختصاصي
- پنج گيگا بايت ميل باکس اختصاصي
به عقد دائم آقاي feri_ferferi در بياورم ؟
- جمعيت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
* حاج آقا : براي بار دوم، آيا وکيلم ؟
- جمعيت : عروس رفته ويروس کش آپديت کنه!!
* حاج آقا :!!!BUZZ
* براي بار سوم، خفم کردي! آيا وکيلم ؟
- عروس : با اجازه بزرگترهاي Room بلعععععععه!
Ehsan989
08-12-2009, 03:11 PM
طنز (Satire) از اقسام هجو است اما فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست. وانگهی در طنز معمولا مقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که باعث خنده و سرگرمی شود و گاهی در آن تحقیری باشد.
بین طنز و کمدی هم البته فرق است. در کمدی معمولا خنده به خاطر خنده مطرح است، اما در طنز خنده برای استهزاء است. بدین ترتیب طنز وسیله است نه هدف. در طنز کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد ممکن است یک فرد خاص باشد یا یک تیپ یا یک طبقه یا ملّت و حتی یک نژاد. گاهی نویسنده قهرمان اثر را به سخره می گیرد، اما مراد او کسی یا کسانی بیرون از اثر ادبی است و بدین منظور حتی ممکن است از خود بدگوئی کند.
گاهی کسانی که دعوی و قصد اصلاح مفاسد اجتماعی و تهذیب اخلاق انسانی را داشته اند، به شیوه ی طنز پردازی روی آورده اند و آثار عبید در این زمینه مشهور است. شاعران بزرگ ما نیز در خلاق آثار خود از طنز غافل نبوده اند که به عنوان نمونه می توان از سعدی و حافظ نام برد.
منتقدان فرنگی طنز را به دو نوع رسمی Formal یا مستقیم Direct و غیر رسم تقسیم کرده اند. در طنز مستقیم ، سخنگو اول شخص است. این «من» ممکن است مستقیما با خواننده سخن بگوید یا با واسطه ی کس دیگری که در اثر مطرح است و اصطلاحاً حریف adversarius نامیده می شود. کار این «پامنبری خوان» شرح و بسط و توضیح و تفسیر طنز های سخنگو است.
در طنز مستقیم دو نوع اثر در ادبیات غربی معروف است که عنوان آن ها از اسم طنزنویسان معروف رومی هوراس Horace و جوونال Juvenal اخذ شده است. در طنز هوراسی Horatian Satire سخنگو فردی مودب و زیرک است که با طنزهایش بیشتر باعث سرگرمی و تفریح است تا خش و رنجش. زبان او نرم و ملایم است و گاهی خودش را به سخره می گیرد و هدف انتقاد قرار می دهد (مثل طنزهای حافظ). ر طنز جووانی Juvenalian Satire سخنگجو یک معلم جدی اخلاق است. سبک و زبانی موقر دارد، مفسده ها و خطاها را که به نظر او کاملا جدی هستند بدون گذشت مطرح می کند و باعث تحقیر و رنجش می شود. برخی از طنزهای دکتر جانسون از این قبیل است.
اما طنز غیر مستقیم، طنزی است که در آن قهرمانان اثر، خود و عقاید خود را به سخره می گیرند، گاهی هم نویسنده با تفسیرهای خود و با سبکی روایی، جریانات را مسخره تر نشان می دهد. یکی از انواع آن، Menippen Satire است که از نام فیلسوف یونانی منیپووس Menippus اخذ شده است. از انجا که وارو Varro یونانی هم به این شیوه می نوشت ، نورتروپ فرای در کتاب تشریح نقد ادبی ، به این گون طنز Varronian Satire گفته است. به هر حال ، در این شیوه، گروهی از شخصیت های ورّاج پر حرف که فخر فروش و متفاضل اند و نمایندگان نِحله های مختلف فکری و فلسفی محسوب می شوند، در طی مکالمات و بحث های گسترده ی خود - که معمولا در یک مجلس صورت می گیرد - عقاید و آرا و نقطه نظرهای روشنفکرانه ی دیگران را به نفع خود به باد انتقاد و س خره می گیرند. کاندید ولتر از این قبیل است.
در ادبیات فارسی طنز چه به صورت شعر و چه به صورت نثر، به صورت قطعات کوتاهی در دست است و فقط در سالیان اخیر و بعد از ر واج رمان نویسی است که داستان های بلند مبتنی بر طنز پدید آمده است، مانند آثار طنز نویس معروف ایرج پزشک زاد و برخی از آثار صادق هدایت. بزرگترین طنز نویس در ادبیات قدیم فارسی، عبید زاکانی است که از او آثاری به نظم و نثر در طنز به جا مانده است. طنز نویس بزرگ معاصر شادروان علی اکبر دهخدا صاحب چرند و پرند است. از آنچه که طنز و هجو معمولا به هم رد آمیخته است، برخی از قطعات ایرج میرزا را هم می توان طنز دانست.
اینک حکایتی در طنز از رساله ی دلگشای عبید زاکانی:
«دهقانی در اصفهان به خانه خی خواجه بهاء الدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است و با تو کاری دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد. چون در آمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آنکه من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم؛ نُوّاب تو، ده و باغ و خانه از من بستدند، خدا ماند.»
علاوه بر آثاری که کلا به قصد طنز و هزل نوشته شده اند، در هر اثر جدیی هم ممکن است طنز و شوخی و مطایبه دیده شود. گاهی اوقات حادثه آن قدر غیر منتظره است که ممکن است بی اختیار باعث خنده شود، به این حالت طنز موقعیت Irony Of Situation می گویند. مثلا در داستان ارمغان موبد The Gift Of Magi اثر او هنری وقتی قهرمان زن تناه دارایی خود یعنی گیسوان بلندش را در شب کریسمس می فروشد تا با آن زنجیری برای ساعت شوهرش بخر، متوجه می شود که شوهرش نیز تنها داراییش یعنی ساعتش را فروخته است تا به او شانه جواهر نشانی هدیه کند. در اینجا خنده، فی الواقع خنده ی درد است.
شوخی و مطایبه عناصر و عوامی هستند که در ادبیات از آن ها برای ایجاد نشاط و خنده در خواننده استفاده می کنند. بذله گویی در قدیم نشانه ی خش و ذکاوت بود و در انگلیسی Wit هم به معنی زیرکی و هم معنی بذله گویی است. نظامی در چهار مقاله در باب شاعر می نویسد: « و شاعر باید که در مجلس محاورت خوشگوی بود و در مجلس معاشرت خوشروی».
شوخی و مطایبه به قول فروید ممکن است فقط برای خنده و تفریح باشد Harmless Wit و یا هدف خاصی را در نظر داشته باشد و در آن طعنه و تعریضی باشد Tendency Wit . فرنگیان شوخی و مطایبه Wit را فقط در زمینه های کلامی به کار می برند، اما اگر در نمایش و فیلم، سر و وضع و رفتار و کردار کسی خنده دار باشد به آن Humour می گویند.
دیگر از اقسام طنز و مطایبه، حاضر جوابی Repartee است. در ادبیات ما مجانین عقلا و بهلول ها و افراد خردمند در جواب شاهان و بزرگان نکته یی در کار می کردند و با حاضر جوابی خود، باعث تنبه می شدند و گاهی خود یا دیگران را از مرگ می رهاندند.
در خاتمه بد نیست که چند کلمه یی هم در مورد «کاریکلماتور» که در سالیان اخیر در ایران به وجود آمده است بنویسیم. کلمه کاریکلماتور را به طنز ار ترکیب دو کلمه «کاریکاتور» و «کلمه» ساخته اند. کاریلکماتور سخنان کوتاه حکیمانه و طنز داری است که گاهی به کلمات قصار نزدیک می شود زیرا در آن نکته یی است. یکی از کسانی که به کاریکلماتور نویسی معروف شده است و در این زمینه کتب مستقلی به چاپ رسانده؛ پرویز شاهپور است و اینکه چند نمونه از او:
سکوت، عاشق شنیدن است.
زنبور عسلی که روی گل قالی بنشیند، دست خالی به کندو باز می گردد.
مطالعه در گورستان احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.
سوراخ موش، روزنه ی امید گربه است.
vBulletin® v 3.6.2, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.