PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دیوان اشعار معینی کرمانشاهی



dezire
06-24-2009, 03:33 PM
رحیم معینی کرمانشاهی


([Only registered and activated users can see links] DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D 9%87%DB%8C#searchInput)
رحیم معینی کرمانشاهی (زاد15 بهمن 1304 یا 1301 کرمانشاه) نقاش، روزنامه نگار، نویسنده، شاعر و ترانه سرا است.
زندگینامه

وی فرزند «کریم خان معینی» و نوهٔ «حسین خان معین الرعایا» است.

فعالیت ها



دارای سابقه کار ادبی از سال های ۱۳۲۰
مدیرروزنامه «سلحشوران غرب» در سال*های ۱۳۳۲-۱۳۲۸
ترانه سرایی ازاوایل دهه ۱۳۳۰ و کار در رادیو تهران و وارد کردن مضمون*های تازه و تأکید بر تصویرسازی در ترانه سرایی که از آثاراو می*توان به:

به یاد کودکی، نگرانم، رفتم که رفتم (آهنگ ها از علی تجویدی ، شب زنده داری و طاووس (آهنگ*ها از پرویز یاحقی) ، ازتو گذشتم (آهنگ از حبیب الله بدیعی)
وی در کنار «استادتجویدی» ۴۰ ترانهٔ ماندگار بر جای گذاشته و با اساتیدی چون «پرویز یاحقی» و «همایون خرم» نیز همکاری داشته

نوشته ها



ای شمع ها بسوزید
فطرت
دوره تاریخ ایران (منظوم)
خورشيد شب



---------------
در اینجا تعدای از اشعار این شاعر که مورد علاقه خودم بشخصه است رومیارم
از کتاب
ای شمعها بسوزید:53:

dezire
06-24-2009, 03:39 PM
به پندار تو:

جهانم زیباست!


جامه ام دیباست!



دیده ام بیناست!




زبانم گویاست!




قفسم هم طلاست!





براین ارزد که دلم تنهاست؟

dezire
06-24-2009, 03:44 PM
گردباد

چه گویم چها دیده ام سالها
اسیرانه نالیده ام سالها
کلامی پسند دلم ایدریغ
نه گفتم،نه بشنیده ام سالها
من آن شمع خود سوزم زندانیم
که دزدانه تابیده ام سالها
چو ابر پریشان در کوهسار
چه بیهوده باریده ام سالها
در این بوستان در خور آتش است
گیاهی که من چیده ام سالها
زبی مقصدی چون یکی گردباد
بهر سو گر دیده ام سالها
زلبهای من خنده هرگز مجوی
من این سفره بر چیده ام سالها

dezire
06-24-2009, 03:47 PM
ملکوت


زبان عشق زبان خداست در ملکوت
صفای قلب، نشان رضاست در ملکوت
مرا بروی زمین قبله نیازی نیست
حریم کعبه دلها جداست در ملکوت
برای عارف گردانده رو زعالم خاک
فرشته را همه دست دعاست در ملکوت
بشوی رنگ تعلق ز راز خانه دل
ببین زعشق چه شوری بپاست در ملکوت
جلال و قدر ملائک بصدرعالم قدس
زیمن همت اهل صفاست در ملکوت
نصیحتی کنمت اختیار دل بسپار
بدست عشق، که مشکل گشاست در ملکوت
سری که بگذرد از هرچه نام او سوداست
زقید و بند تعلق رهاست در ملکوت

dezire
06-24-2009, 03:49 PM
گمگشته


بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم
همان بهتر بهر جمعی رسم کمتر سخن گویم
شب وروزم بسوز و ساز عمر بی امان طی شد
گهی از ساختن نالم، گهی از سوختن گویم
خدارا مهلتی ای باغبان تازین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی بمرغان چمن گویم
بگویم عاشقم، بی همدمم ، دیوانه ام ، مستم
نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم!
از آن گمگشته منهم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو میایی ببالینم، ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما ،درآغوش کفن گویم

dezire
06-25-2009, 03:23 PM
مهر سلیمان

با من آئید به میخانهکه جاناناینجاست
عشق وشوریدگی وحال ودل و جان اینجاست
با من آئید باینخانه حسرت زدگان
درد دنیا همه همراه بدرمان اینجاست
می بنوشید واز این محنت هستی برهید
جای آرامش بعدازهمه طوفان اینجاست
هوشمندان دل افسرده بدانند که مست
وزغم عقل رها گشته، فراوان اینجاست
با دل سرد عزیزانپراکنده بگوی
گرمی مجمع سرهای پریشان اینجاست
مست شو تا که نظر بازی رندانه ترا
گوید ای سوخته دل ظاهر وپنهان اینجاست
این همانخلوت امنی است که رندان خواهند
جام جم، عمر خضر، مهر سلیمان اینجاست

dezire
06-25-2009, 03:31 PM
موج

زدام سینه دل می گریزد
گل من، دیگر از گل میگیزد
مده پندش که این دیوانه عشق
زنیرنگ تو عاقل میگریزد
چنان موج هراسانی شب و روز
زدریا و زساحل میگریزد
زهر قیدی بجز بند محبت
بودهرچند مشکل می گریزد
هم از خصمان عاقل] میهراسد
هم از یاران جاهل میگریزد
چه سازم با دل دیوانه خویش
زمنهم گاه ، این دلمیگریزد

dezire
06-25-2009, 03:36 PM
گشت زمان


روی دامان تو مستانه سرما زیباست
خواب پروانه بدوش گل زیبا ، زیباست
درگریبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است
شبنم آویخته بر دامن گلها زیباست
بسته دام محبت زبلا نگریزد
در قفس مردن مرغان شکیبا زیباست
بی خبر خلق از این سوختن ما، بهتر
شعله شمع بتاریکی شبها زیباست
دست پرورده کس نیستم این عزت من
جلوه لاله روئیده بصحرا زیباست
زینهمه نقش ونگاری که بر این کارگهست
سربزانو زدن مردم انا زیباست
سرخی روی شفق نخوت خورشید شکست
سرنگون گشتن فواری زبالا زیباست
حاصل کرده ما گشت زمان می خواهد
عکس امروز درآئینه فردا زیباست
در گذرگاه تو این گریه من زیبا نیست
حالت چشم توهنگام تماشا زیباست

dezire
06-26-2009, 04:21 PM
سوگند

بدردمندی عشاق مبتلا سوگند
بزود رنجی دلهای با صفا سوگند
بشوخ طبعی مستان بزم عشق وجنون
که گم کنند درو بام خانهرا سوگند
ببوسه گیری پروانگان زچهره گل
بشور بختی مرغان بسته پا سوگند
بتنگدستی بخشندگان گوشه نشین
بروگشادگی بی نیازها سوگند
باشک دیده شب زنده دار مهجوران
بشعر وساز ومی و بزم آشنا سوگد
بچشم پاکی شبنم، بروشنائی روز
باین مظاهر خلقت، جدا جدا سوگند
بنامردای لب تشنگان وادی عشق
بسازگاری درویش بینوا سوگند
باشک عاشق مسکین زظلم اینهمه قید
بپایداری معشوق باوفا سوگند
باین غروب غم آلود روزگار فراق
بصبح روشن آغاز عشق ما سوگند
که از تو در نظرم هیچ قبله روشنتر
نبوده بهر نمازم، باین خدا سوگند

dezire
06-27-2009, 02:52 PM
مرغ محبت

مرغ محبتم من کی آب ودانه خواهم
بامن یگانگی کن، یار یگانه خواهم
شمعی فسردههستم، بی عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهی، سوز شبانه خواهم
افسانه محبت، هرچند کس نخواند
من سرگذشت خود را پرزین فسانه خواهم
بام و دری نبینم، تا از قفس گریزم
بال و پری ندارم، تا آشیانه خواهم
تا هر زمان بشکلی، رنگی بخو نگیرم
جان وتنی رها از قید زمانه خواهم
می آنقدر بنوشم، تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم، گم کرده خانه خواهم
گر شاخه امیدم بشکسته، ریشه دارم
باران رحمتی کو کز نو جوانه خواهم

dezire
06-27-2009, 02:55 PM
پرستو

سرنهادم بر سر زانوی او
خیره گشتم در میان روی او
تا ببیند چشم پنهان بین من
گردن پیچیده در گیسوی او
میر بودم بوسه های آتشین
از هوس زا سینه گلبوی او
دست بی شرم گنه آلوده را
میکشیدم بر پریشان موی او
میچکید از چشم او بر روی من
دانه های اشک حسرت شوی او
زندگی جو، چشم سرگردان من
در نگاه گرم عصیان جوی او
پرزنان افکار گردون گرد من
چون پرستوئی بگرد کوی او
او چو من مدهوش در آغوش من
من چو او خاموش در بازوی او
او ز شوق باده مینای من
من ز ذوق طلعت مینوی او
نعمت دنیا شمارا و مرا
روز وشب آشفته در پهلوی او

dezire
06-27-2009, 02:59 PM
خانه خدا
دلم گرفته زتنهائی ای حبیب کجائی
خوشا بحال تو کز قید و بند مهر رهائی
بانتظار که ئی، دیده ندیده وفایم
بعهد بسته که پائیده، چشم خسته چه پائی
سپیده زد دگر ای شمع بزم غیر، خدا را
سزد که مرغ شب آید ببامم و تو نیائی
چراغ محفل تاریک نیمه های شب من
دو دیده دوخته دارم بدر، کهکی زدر آئی
گناه آینه بخت نیست چهره سیاهست
کجائی ای مه تابان که گرد غم بزدائی
نشان جای تو دارم، بکوی بی خبرانی
بهر دلی که حرمخانه شد تو خانه خدائی
چه نالی از غم تنهائی ای شکسته دل من
همان خوشست که در خلوتی بسوز ونوائی

dezire
06-27-2009, 03:01 PM
امتحان

بساطی در بسیط خاکدان نیست
که با قید تعلق، سرگران نیست
تو خود جزئی زکل این بساطی
خبر لیکن ز خردت تا کلان نیست
گل یاسی که دارد آن لطافت
دلش اگه ز رنج باغبان نیست
مشو دلبسته هر زشت و زیبا
که بیش و کم بغیر از امتحان نیست
برای آنکه، ترک سر تواند
چه جای شکوه ای گر سایبان نیست
بنادان، جامه عزت مپوشان
بهائم را خبر از پرنیان نیست
بپرهیز از ثناگویان، بپرهیز
که هر شیرین زبانی مهربان نیست
ز افسون جهان سیمرغ دانست
که جز آتش بگرد آشیان نیست
مرا در محفل شادی مخوانید
جوان رویم ، دلم اما جوان نیست

dezire
06-27-2009, 03:05 PM
صدف

دریادلان بلب کف حسرت برآورید
این تخته پاره عمر، زطوفان درآورید
با عزم پایدار قدمهای استوار
این پیش پا فتاده مسافت درآورید
جان را نهان به پیکر خاکی چرا کنید!
از این صدف شکسته برون گوهر آورید
دل زین سرای حادثه انگیز برگنید
رو را بسوی قبله گه دیگر آورید
لاف صفا ومهر در این دوره نشنوید
رو کم بکوی خلق زبان آور آورید
باطل زحق شناس ندیدیم دیده ای
این داوری بعد لگه داور آورید
کالای پاک طینتی از ما نمی خرند
ای نسل های تازه شما کمتر آورید

dezire
06-30-2009, 12:47 AM
دریغ

کس نمیداند چو شمعی سوز جانم ایدریغ
آتشی در زیر خاکستر نهانم ایدریغ
کنج این محنت سرا، بی غمگسارم ای فسوس
در میان جمعم و بی همزبانم ایدریغ
طایر افلاکیم، از شور بختی همچو زاغ
دانه چین در گوشه این خاکدانم ایدریغ
آن هما طبعم که جا در برج عزت داشتم
چون پرستوئی اسیر آشیانم ایدریغ
من سراپا روحم اما در صف تن پروران
روز تا شب در تلاش آب ونانم ایدریغ
از سبک مغزیست دستاویز هر بازیگرم
وز گر آنجا نیست پابند جهانم ایدریغ
حسرت ماندن ندارم در جهان غم نصیب
بی خبر هستم ز پایان زمانم ایدریغ
آه درد آمیز جسم ناتوانم را بسوخت
آب شد در آتش غم استخوانم ایدریغ
حاسد کوته نظر چون طفل بدخوی زمان
سنگ ها زد بر سر بی سایبانم ایدریغ

dezire
06-30-2009, 12:51 AM
مراد

ما از تو غیر یکدل بینا نخواستیم
چون کودکان حوائج دنیا نخواستیم
هر کس ز وصف روی تو آرد نشانه ای
خود جلوه کن که توری و سینا نخواستیم
مرآت رخ نمای تو شد این جهان و ما
عکس ترا فتاده بمینا نخواستیم!
بر دامن تو دست تولا چو میرسد
تا کعبه پای بادیه پیما نخواستیم
آنگونه عاشقیم که در جستجوی تو
کاخ سپهر هم چو مسیحا نخواستیم
مهری مراد ماست که خود شمع محفلست
ماهی که کسب نور کند، ما نخواستیم
سود و زیان کار جهان عاقبت یکیست
مارند زیرکیم، که سودا نخواستیم

dezire
06-30-2009, 12:58 AM
تشنه

با هوس عاشق آن چشمه نوریم هنوز
وای و صد وای، کزین مرحله دوریم هنوز
دیگران، رهسپر ثابت و سیاره شدند
ما بر این خاک سیه، مست غروریم هنوز
نه کمال از دگران دیده، نه نقصان در خویش
ای زمان آینه بگذار، که کوریم هنوز
زنده کش بوده و با مرده پرستی شادیم
این گواهیست که ما طالب گوریم هنوز
تکیه بر کار پدر کرده و بیکاره شدیم
خرم از فاتحه اهل قبوریم هنوز
دوزخی تا نبود، سوی عبادت نرویم
چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز
راحت خویشتن از دست قضا میجوئیم
تشنه لب بر سر این برکه شوریم هنوز

dezire
06-30-2009, 01:03 AM
خموش

پرورده عذاب و جگر گوشه غمم
مفهوم درد و رنجم و معنای ماتمم
دور از دیار خویشم و محفل فروز غیر
بیگانه حبیبم و بیگانه محرمم
با صد زبان خموش بعزلتسرای خویش
گنج نهان شعرم و دیوان برهمم
شوریده سر چو مرغ شبم هر شب و سحر
از اشک و خون چو لاله برخ غرق شبنمم
نخجیر خورده تیر اسیرم به بند عشق
صید دریده سینه صیاد همدمم
آشفته دل چو بلبل گم کرده گلشنم
شوریده سر چو حافظ دستار درهمم
مات و پریده رنگ چو مهتاب پشت ابر
غمگین و دلشکن چوهلال محرمم
با این همه تمکن غم باز هم هنوز
سوزم بآتش دل و محتاج مرهمم

dezire
06-30-2009, 01:07 AM
زندان

هرچه بینا چشم، رنج آشنائی بیشتر
هرچه سوزان عشق ف درد بیوفائی بیشتر
هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر سوز جدائی بیشتر
هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پائی بیشتر
هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهائی بیشتر
هرچه دانش بیشتر واماندهتر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمائی بیشتر
هرچه بازار دیانت گرم، دلها سردتر
هرچه زاهد بیشتر دور از خدائی بیشتر
هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنائی بیشتر

dezire
06-30-2009, 01:10 AM
شکیبا

تو با یک چشم با خلق و بدیگر چشم با مائی
بدین منظور گم کردن، مشوش ساز دلهائی
نمیگوئی و میسوزی، نمیجوئی و میخواهی
بباطن تشنه عشق و ، بظاهر غرق حاشائی
درون سوز و برون آرا، زبان خاموش و دل گویا
برونخاکستر سرد و درون آتش سراپائی
حکایت میکند چشمت،زمیخواران هشیاری
گواهی میدهد قلبت زخاموشان گویائی
نگاهی گرمرا باشد، تو پا تا سر نظر بازی
نیازی گر مرا سوزد، تو سرتا پا تمنائی
تومیخواهی مرا اما زدل بر لب نمی آری
تو میجوئی مرا اما، بهر بزمی نمیائی
زچشم من اگر پرسی، که مجنونتر ز مجنونم
اگر زشت و اگر زیبا، تولیلاتر ز لیلائی
سخن با من بگو تامن ، بگویم از چه غمگینی
نظر بر من فکن تا خود، بدانی در چه رویایی
منم کاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم
توئی سنگ و بطوفانها، شکیبائی، شکیبائی

dezire
07-01-2009, 04:56 PM
سودجو

جهانی دل در این کنج جهانیم
سراپا روح و ، پا تا سر روانیم
چه نام است اینکه بار دوش ما شد
مرید سالکان بی نشانیم
بدورانی که بوئی از صفا نیست
بهر اندازه خواهی مهربانیم
اگر نیروی خدمت را نداریم
محبت را که دیگر می توانیم
بحکم آنکه لذت سود جوراست
غلام همت محنت کشانیم
جلال زندگی در عشق دیدیم
از این بهتر دگر حرفی ندانیم
بجوی عمر، ای سنگ هوسها
تو بر جا باش، ما آب روانیم
هزارن شکر از این نعمت بهر حال
که شمع خلوت صاحبدلانیم
چنان پروانه از شوق رخ دوست
بگرد عارض زیبا رخانیم
عطاکن حالتی یارب که چون شمع
ببزم دوستان اشکی فشانیم

dezire
07-01-2009, 04:57 PM
گریز

میگریزم زین دغلکاران دنیا میگریزم
تا نیابندم دگر، گم کرده جا پا میگریزم
تاب سنگ هرزه چشمانرا در این گلشن ندارم
چون تذرو از لابلای شاخ گلها میگریزم
این دل زود آشنا را، میکشم در بند عزلت
دورتر هرجا زمردم دیدم آنجا میگریزم
چشم تاکی بر درو در انتظار بیوفایان
تا نریزم دیگر این اشک تمنا میگریزم
یکشب آخر باغبان خوابش برد با ناله من
زین قفس آهسته چون مرغ شکیبا میگریزم
چند روز زندگی، اینقدر بدنامی نخواهد
تا نگشتم، در جهان زین بیش رسوا می گریزم
در کنار دوستان، از بسکه دیدم نامرادی
دیگر از هر سایه چون آهوس صحرا می گریزم
جز بلا از آمیزش این ناسپاسان بر نخیزد
یا شوم پنهان بکنج خلوتیف یا میگریزم
بسکه ترسیده است چشمم از فسون تنگ چشمان
هر کجا بینم نگاهی گرم و گیرا، می گریزم
در قیامت هم چو روی آشنایانرا به بینم
در پناه سایه دیوار حاشا میگریزم
سخت پنهان گشته ام در موج توفنزای هستی
همچو گوهر روزی از آغوش دریا میگریزم
چشم هم گر خواست بگریزد، زترس خلق دیدن
گویمش همره نخواهم برد، تنها میگریزم
میگریزم با امید بر نگشتن سوی مردم
هرچه زشتی دیدم از این خلق، زیبا میگریزم

dezire
07-04-2009, 02:17 AM
غریب

بدوستی نتوان تکیه اینزمان کردن
بروی آب، نمی باید آشیان کردن
بهر چه می نگرم، بی ثبات و لرزانست
تفاوتی نکند رو باین و ان کردن
چه جای شکوه دل، همدمی نمی بینم
در این دیار غریبم، چه میتوان کردن
برای یافتن یار یکدلی بگذشت
تمام عمر عزیزم، بامتحان کردن
بجاه و مکنت خود، تکیه آن چنان سست است
که اعتماد، بیاران مهربان کردن
مخواه، انچه دلت خواهد ای اسیر هوس
که سودها ببری، از چنین زیان کردن
بعاشقان نظری کن، بشکر نعمت حسن
کرمتی است محبت بناتوان کردن
دریغ و درد که احساس سینه سوزم را
نمیتوانم از این خوبتر بیان کردن

dezire
07-04-2009, 02:18 AM
انتظار

بانتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟
تو بیقراری دلهای بیقرار، چه دانی؟

نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی
تو مست باده نازی، از این دوکار ف چه دانی؟

هنوز غنچه نشکفته ای بباغ وجودی
تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی

تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی

چوروزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته
زنامرادی عشاق روزگار چه دانی

درون سینه نهانت کنم زدیده مردم
تو قدر این صدف ای در شاهوار، چه دانی

تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم
زبید این چمن ای سرو باوقار چه دانی

تو خود عنان کش عقلی و دل بکس نسپاری
زمنکه نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی

dezire
07-11-2009, 03:25 PM
عنکبوت

سخت بر دیوار، تن، چون پیرهن پیچیده ام
کس نپیچد گرد خود اینسان که من پیچیده ام
از برای یک مگس روزی، بسان عنکبوت
تارها بر دست و پای خویشتن پیچیده ام
سالکی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم، سکوت-
معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام
عشقهای زنده را با سخت جانی یک بیک
از برای گور کردن در کفن پیچیده ام
از کنار گلشن هستی گذر کردم ولی
دسته ای گل ز طرف هر چمن پیچیده ام
خالی از هر قید و شرطی دوست دارم دوست را
گرد این آتش بشوق سوختن پیچیده ام
لفظ ومعنی را بهم با نکته سنجی های خویش
از برای بحث بزم اهل فن پیچیده ام

dezire
07-11-2009, 03:29 PM
افسانه

دلی دارم که دلداری ندارد
متاع من خریداری ندارد
کسی آگه ز سوز سین هام نیست
مریض من پرستاری ندارد
نه دلداری، نه دلجوئی، نه دلسوز
بکار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقیم شهر غم یاری ندارد
زیاد دوستان رفته است نامم
کهن افسانه بازاری ندارد
زابر دوستی باران ندیدم
گل پژمرده گل کاری ندارد
ندارم قیده و ، آزاده حالم
سر درویش دستاری ندارد
زه بندم رها کردند و گفتند
که این دیوانه آزاری ندارد
بنازم بی نیازی را جز عشق
کسی بر دوش من باری ندارد

dezire
07-11-2009, 03:34 PM
مهلت

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم
رهرو گمگشته ای هستم که بینا نیستم
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نادیده ای
تا بدانی این قدر ها هم شکیبا نیستم
بسکه مشغولی بعیش و نوش هستی غافلی
از چو من بیدل، که هستم د رجهان ، یا نیستم
دوست میداری زبان بازان باطل گوی را
در برت لب بسته از آنم، کزآنها نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانیهای خویش
لیکن آنروزی، که من دیگر بدنیا نیستم
پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق
من برای سوختن اکنون مهیا نیستم
هیچکس جای مرا دیگر نمیداند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم

dezire
07-12-2009, 03:03 PM
ارزش

کاش ستبرین کتفی داشتم
معرکه بی هدفی داشتم
کاش در این گلشن گل خوار کن
ارزش خودرو علفی داشتم
کاش بجای سر دانش پژوه
دست به طنبور ودفی داشتم
کاش بدریوزگی و سفلگی
نسبتی از دون سلفی داشتم
کاش به بی شرمی و خود کامگی
شور و نشاط و شعفی داشتم
کاش بدنبال خود از حق کشی
ناله و آه و اسفی داشتم
کاش در آزردن قلب پدر
هرزگی ناخلفی داشتم
کاش خب راز هنرم کس نداشت
در نهان در صدفی داشتم
در بگوهر نشناسان دهر
کاش بهای خذفی داشتم
د رپی خود کاش بهوچیگری
بسته زهر سوی صفی داشتم
بهر تفوق طلبی کاشکی
د رخور هرکس تحفی داشتم
عز و شرف، مایه ذلت بود
کاش، تن بی شرفی داشتم
بود میّسر اگر این کاش ها
لقمه نانی به کفی داشتم

dezire
07-12-2009, 03:07 PM
سپند

کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی
چون بیاد آری پریشانم پریشان می شوی
گربخاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی
سر بزانو گریه هایم را، اگر بینی بخواب
چون سپند از بهر دیدارم، شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای ، شاید فراموشم کنی
منکه میدانم تو هم چون شمع ، گریان می شوی
گر خزان عمر مارا بنگری با رفتنت
همچو ابر نوبهاران، اشکریزان میشوی
بشکند پیمانه صبرم، ئلی در چشم خلق
چون دگر خوبان توهم، بشکسته پیمان میشوی
بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سرتا بپا جان میشوی
مرغ باغ عشقی ودور از تو جان خواهم سپرد
آنزمان بی همزبان، در این گلستان میشوی

dezire
07-12-2009, 03:11 PM
شانه

راهی به پیش دارم و مستانه میروم
دیوانه ام، بدیدن دیوانه میروم
یک شعله آتشم، بگریزید از برم
آسیمه سر بخلوت جانانه میروم
هستی کزان گریخته بودم بدام خویش
افکندم آنچنان، که پی دانه میروم
عشق مرا ببین که ببوی شکوفه ای
هرگوشه با شتاب چو پروانه میروم
لاف وفا نمیزنم، اما براه عشق
چون عارفان دلشده، رندانه میروم
وقتی که زنده ام ز من ایدوست رو مپوش
وقت دگر چو آید از این خانه، میروم
تنها بیا و حال منمحتضر بپرس
تا بنگری چگونه غریبانه میروم
درویشم و بکوی تو چادر زدم ز شوق
یا از درم بخشم بران، یا نمیروم
یا بشکن این قرار محبت میان ما
یا لابلای زلف تو چون شانه میروم

dezire
07-12-2009, 03:15 PM
تکبیر ریا
بلوح سینه عاشق خطوط کینه میمیرد
محبت کنف که دل چون سرد شد، در سینه میمیرد
مرنجان خاطری را گردوام دوستی خواهی
که با گرد لطیفی، نور در آئینه میمیرد
نمود نقش ایوان میفریبد دل از این مردم!
اساس زحمت بنا، درونچینه میمیرد
زبام گند نخوت فرودآ، گر کسی هستی،
که تکبیر ریا، د رمسجد آدینه میمیرد
دلت را زنده با نو رحقیقت کن، که این پیکر
اگر عریان، وگر در کسوت پشمینه، میمیرد
شتابان هر طرف تا کی، برای کسب زور و زر
که گنجور عاقبت با حسرت گنجینه، میمیرد
بگرد آلوده دامان نقد هستی، داده از دستی
برم حسرت، که بی اندیشه نقدینه میمیرد

dezire
07-13-2009, 12:54 AM
گوهر عشق

خود زخودراندگان خدا دیدند
بعد بیگانه آشنا دیدند
پرده داران خلوت ملکوت
برقی از نور کبریا دیدند
لب ببستند و با اشاره دست
مصلحت در سکوت ما دیدند
تو چه دانی که این نظر بازان
دیده را بسته و ، چها دیدند
نکشیدند از طبیبان ناز
دردها را چو بی دوا دیدند
جوهر فسق را، عزیز و ثمین
گوهر عشق بی بها دیدند
در ستم ها چو خیره تر گشتند
همه جا دشت نینوا دیدند
خلق را دانه دانه گندم و جو
دهر را، سنگ آسیا دیدند
هر چه گفتند، بر هدر گفتند
هر چه دیدند، نا روا دیدند

dezire
07-13-2009, 12:58 AM
بی خریدار

ترک آزارم نکردی؟ ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بسکه آزارت کنم
قلب بیمار مرا بازیچه پنداشتی؟!
آنقدر قلبت بیازارم، که بیمارت کنم
من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای
همچو خاری، در میان گلرخان خوارت کنم
همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم، بی خریدارت کنم
بعد از این لاف صفا و مهر با مردم مزن
خلق را آگاه از طبع ریاکارت کنم
ای سبکسر دوست میداری سبکسرتر ز خویش
با خبر شهری از آن گفتار وکردارت کنم
هرکجا گویم که هستی، وین زبانبازی ز چیست
تا ابد در بند تنهائی گرفتارت کنم

dezire
07-13-2009, 01:01 AM
پاداش

چنان زد آتشم با بی وفائی
که بیزارم دگر از آشنائی
زهر بیگانه ای بیگانه تر شد
میان ما خدایا کن خدایی
مرا چون ناشناسان دید و بگذشت
که، بگذشته است زین بی اعتنائی؟
چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟
چه ناموزون زد آهنگ جدائی!
بر او دل بستم وشد خصم جانم
روا بر من نبود این ناروائی
نمی دانند قدر یکدلی را
گرفتاران درد خودنمائی
کشیدم آنچه از دست دلم بود
زمن یارب بگیر این باصفائی
همان بهتر که روز و شب از او دور
بسوزم با نوای بی نوائی
جفا را با وفا پاداش بخشند
مقیمان حریم کبریائی

dezire
07-13-2009, 01:03 AM
بی مقدار

طبیبا بس کن این درمان من بیمار میمیرم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، میمیرم

دمادم میشوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
زمن شوئید دست ایدوستان، کاین بار میمیرم

ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله میسوزم
نمیخواهم تو را بینم، کزآن دیدار میمیرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
بشهر غم غریبم، روی بر دیوار میمیرم

گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گل چینی
بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار میمیرم

شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر اما
چنان نازک دلم، کاخر بیک رگبار میمیرم

هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی
چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار میمیرم

سخنهایم گرامی تر ز در باشد ولیکن خود
چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار میمیرم

زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گزین گشتم، که بی غمخوار میمیرم

زخود زیر رنج بیزارم که با این خلق مانوسم
بخود زین درد میپیچم که دور از یار میمیرم

dezire
07-13-2009, 01:12 AM
مناجات

دلم زعزلت و حسرت کشی چه غم دارد
کبوتری چو تودر خلوت حرم دارد
حدیث حسن تو در شعر من ، چنان شوری
بپا کند که مناجات صبحدم دارد
زماتم شب هجران، چه گویمت ایدوست
زگریه گونه من تا بحشر نم دارد
زترس آفت گلچین در این چمن چندیست
دلم چو غنچه نشکفته سر بهم دارد
هنر نتیجه ناکامی است و خواهد بود
بدست خویش قضا تا که این قلم دارد
فلک چو داد تواند کند بجای عناد
روا چرا بدل آزادگان ستم دارد
خمیده شاخه تاک است بر سر هر کوی
بجرم آنکه یکی دست با کرم دارد

dezire
07-13-2009, 03:05 PM
سبوی شکسته

نباشم گر در این محفل چه غم، دیوانه ای کمتر
خوش آنروزی زخاطرها روم، افسانه ای کمتر

بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم
بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا صیدی زمن بهتر کجا جوئی
بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگوئی
نوائی کم، غمی کم، ناله مستانه ای کمتر

زجمع خود برانیدم که همدردی نمیبینم
میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستوئی نهان، در تیر کوب خانه ای کمتر

چه حاصل زینهمه شور ونوای عاشقی ایدل
نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم
سبو بشکسته ای، در گوشه میخانه ای کمتر

dezire
07-14-2009, 12:56 PM
پیوند عشق

توای آهوی من کجا می گریزی
چه کردم که بی اعتنا می گریزی
خدا خواست پیوند عشق تو با من
زمن، یا زکار خدا می گریزی
چرا گرم خواندی؟، چرا سرد راندی؟
چرا لطف کردی، چرا می گریزی؟
نداری چو تاب وفا، رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا می گریزی
نگویم دگر از محبت نگویم
چو طفل مریض از دوا می گریزی
به بیگانه بودن عزیزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا می گریزی
بمنهمچنان با قضا می ستیزی
زمن همچنان کز بلا می گریزی
چو با خنده گویم برو، دل ربائی
چو با گریه گویم بیا، می گریزی
زدست من آنگونه، کز دست کودک
چو پروانه ای بی صدا می گریزی
بمن عشق درد و بلا می پسندد
زمن بهر چه ای بلا می گریزی
زچشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها، می گریزی
فدای گریز و شتیز تو گردم
که چون کبک، شیرین ادا می گریزی

dezire
07-14-2009, 12:58 PM
حکایت ما

به محفلی که حسودی کند سعایت ما
نمیکنند چرا دوستان حمایت ما
نه در ازای هنر تاج سر بسر داریم
نه سر باوج فلک بر کشیده رایت ما
چگونه است، که هرجا زما رود نامی
حجاب عیب بگیرد بخود، درایت ما
اگر براه غلط میرویم، این یاران
نمیکنند زیاری، چرا هدایت ما
در این محیط پرآشوب اهل دل کش وای
کسی نبود، که تا بشنود حکایت ما
چنان گرفته دل از دست زندگی شده ایم
که مرگ هم نه بجا آورد رضایت ما
دریغ و درد، که یکدل در این فساد آباد
نسوخت زآتش بنهفته در شکایت ما
فدای دست تو ای پیکتیز پای اجل
بگیر عمرو، مکن بیش از این رعایت ما
هزار قصه جانسوز، اگر بشعر آرند
اشارتی است، بر این رنج بی نهایت ما

dezire
07-14-2009, 12:59 PM
سینه چاک

بار هستی سخت سنگین شد، تنی آزاده کو
روزگاری بی سرانجام است، جام و باده کو
عشق را گفتم، که ما هم پای رفتن داشتیم
گفت از من دستگیری، توشه آماده کو
سالک افتاده در ره بیشمار است ای رفیق
رهروی چالاک، سر بر آستان بنهاده کو
بحر توفانزای هستی، کان در وگوهر است
سینه چاکی چون صدف، در ساحلی افتاده کو
زهره میخواهد قمار عشق، وانگه با ختن
شیر دل سوداگری، سرمایه از کف داده کو
تنگ چشم است آسمان، چشم عنایت زو مدار
سخت رفتار است گیتی، چهره بگشاده کو
تیغ بازی میکند دیوانه طفل روزگار
یکتن ای مردان گردنکش، بپا استاده کو
دوستان افسونگر و حق ناشناسند ایدریغ
دلبری بی رنگ و ریب و غمگساری ساده کو

dezire
07-26-2009, 02:37 PM
ساقی عشق

سر درون سینه بردم تا ببینم خویش را
طعمه دندان گرگ آز دیدم میش را
هرکه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخرش چون من بجان باید خریدن نیش را
پرتوی در راهم افکن، ای چراغ عافیت
تا بجویم مقصد افتاده اندر پیش را
عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشتر جو، بیشت ردارد زیان بیش را
جان بدر برد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جوان کن گوش پند پیر خیر اندیش را
گر سری آزاده میخواهی رها کن زور و زر
این تعلقهاست کافزون می کند تشویش را
ساقی عشق است تا باقی در این نیلی رواق
کس نمیبیند تهی پیمانه درویش را
سوختیم در انتظارت ای طبیب اشتیاق
مرهمی کو تا کند تیمار، قلب ریش را

dezire
07-26-2009, 02:38 PM
صاحبدرد

بیان درد مکن جز برای صاحبدرد
من اهل دردم و ، دانم دوای صاحبدرد
زیادگار خوش خویشتن مگو ایدوست
بمحفلی، که شدی آشنای صاحبدرد
کنون که هرکه اسیر هوای نفسانیست
کسی چگونه شناسد، بهای صاحبدرد
بکوی دلشدگان رو، چو حاجتی داری داری
که مستجاب تر آید، دعای صاحبدرد
از آنچه دیده ای ایدل در این دو روزه عمر
سخن بگوی، که جانم فدای صاحبدرد
مخواه از نی دلسوخته سرود امید
ز سینه، خسته بر آید صدای صاحبدرد
مقام درد ببین، با هنر بخوانندش
کسی که خوب در آرد، ادای صاحبدرد
هزار تجربه کردیم،غیر درد نبود
بدرد خانه گیتی، شفای صاحبدرد
طلای رنگ مرا بین و اعتبار مرا
که با خبر شوی از کیمیای صاحبدرد
از آن امید بدرمان دردها دارم
که چرخ پر بود از وای وای صاحبدرد

dezire
07-26-2009, 02:40 PM
تقدیر

ای وای در این دار فنا خستگی ما
چیزی نبود، جز غم دلبستگی ما
چون ساعت رفتن برسد، الفت هستی
صد پاره شود، با همه پیوستگی ما
ما جمله ، اسیران من ومائی خویشیم
اینجاست، همان علت صد دستگی ما
افسوس، که با قید تعلق خبری نیست
زآزادگی مطلق و وارستگی ما
نیک و بد تقدیر، که تغییر پذیر است
تعبیر شود، پستی و برجستگی ما
این عقربه تند زمان است، که خندد
بر راه درازو ،قدم آهستگی ما
در عین جوانی، بشگفتند یکایک
پیران جهاندیده، زبشکستگی ما

dezire
07-26-2009, 02:43 PM
راز دل

آسوده دلانرا غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
راز دل ما، پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری، با خبر از بی خبران نیست
غافل منشینید ز تیمار دل ریش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست
ای همسفران، باری اگر هست ببندید
این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست
ما خسته دلان، از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما، نگران نیست
ای بیثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول بجز سرکشی بی هنران نیست
در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه، فتنه گران نیست

dezire
07-26-2009, 02:44 PM
خانه خاموش

میروی، تا درپی شور وشری ماند بجا؟
عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا؟
کاش سرتا پا تو بودی آتش و منخرمنی
تا زتو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سرگشته، هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصه رنج آوری ماند بجا
اینقدر هم بی نشان، در اینگلستان نیستم
در قفس شاید زمن مشت پری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی ، شوری، فغانی، محشری ماند بجا
تا تو باز آئی، بجای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش و ، خالی بستری ماند بجا
باز گردی آنزمان، کز اینهمه آشفتگی
جای من، تنها پریشان دفتری ماند بجا

dezire
07-26-2009, 02:46 PM
دل من

افسرده از یار جدائیست دل من
سرگشته افتاده زپائیست دل من
کم دانه بریزید، که در گلشن گیتی
دل کنده زهر برگ ونوائیست دل من
مرده است دلم، قاتل او را بشناسید
خود کشته بر دست حنائیست دل من
از رهگذرم دور شوید و بگریزید
دیوانه از بند رهائیست دل من
در محفل من، گوش دل وجان بگشائید
افسونگر افسانه سرائیست دل من
با درد کشان سرکشی ای چرخ نزیبد
بر بام تو، آزاده همائیست دل من
تسلیم نصیب است و زبان بسته تقدیر
حسرت کش بی چون و چرائیست، دل من
بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید
آئینه معشوق نمائیست دل من
عمریست دلم ساخته با هرچه بلا هست
تا عشق بداند، چه بلائیست دل من